سر مقاله :

گل خر زهره

بعد از انتخابات شورایاری های اسلامی در میان مردم این گفت و گو ها به گوش می رسید که شاید شما هم شنیده باشید عجب شورای شهری شد همه ورزشکار هستند و از این گونه حرفها .قبل از هر چیز باید بگو ئیم که خوشبختانه همه ی اعضای شورای شهر ورزشکار نیستند و اساساً اگر اهل کار و تلاش باشند چه اشکالی می تواند داشته باشد که خواننده و یا ورزشکار هم در تصمیم گیری های شهری شریک باشند…

در خیابان های شهر های بزرگ که قدم می زنی اگر با نگاه منتقدانه همراه با عشق و علاقه به شهر و کشور نگاه کنی می توانی دلسوزانه نواقص زیادی را ببینی که به سادگی هم می شود بعضی از آنها را حل کرد و بی شک وجود مشاوران و کارشناسان متخصص می توانند با کمی فرصت و بر نامه ریزی با کمترین سر مایه گذاری و هزینه ،کار های زیر بنایی ارزشمندی را انجام دهند. برای نمونه توجه به این مهم که شهر تهران در چه شرایطی به بیست و دو منطقه تقسیم شد و چرا امروز که بیش از دو برابر آن زمان جمعییت ثابت دارد هنوز همان بیست و دو منطقه مانده و آیا گنجایش افزوده شدن مناطق دیگر را دارد یا نه و همین طور آیا منطقی هست که مناطق دیگری به آن افزوده شود یا می توان با انتقال قسمت های مهم کاری به نواحی شهر داری کار سخت رسیدگی و نظارت بر مناطق و ناحیه و حتی محله را به ناحیه های شهر داری واگذار نمود تا با این بر نامه ریزی بتوان از تراکم زیاد کاری در مناطق و مراکز شهر داری کاست و بطور کل نواحی، خود مستقلاً بتوانند به مشکلات ناحیه خود رسیدگی نمایند در این روش مشکل نواحی در اسرع وقت مرتفع می شود و محله ها نیز از همین راه به مشکلات خود فائق می آیند … بی شک این روش از آن جهت که حجم زیادی از خد مات شهری مناطق را کم می نماید باعث می شود تا مناطق به کار های زیر بنایی و ستادی بیشتر خود رسیدگی نمایند و نواحی با حضور شورایاری ها و شوراهای محلی در بهترین شکل ممکن می توانند به مسائل شهری در کوچکترین مقیاس ممکن همت بندند و در نهایت، کار نظارت و بازرسی و همینطور رسیدگی و راهنمایی، بر عهده شهر داران مناطق خواهد بود هر محله بسته به نیازش سر مایه و بودجه لازم را در اختیار خواهد داشت و این تأمین بودجه بسته به تلاش نواحی در انجام پروژه های مورد نظر خواهد بود … از این راه می توان حجم زیادی از ایاب و ذهاب شهری را هم کاست و از همه مهم تر رسیدگی به امور با سر عت بیشتری انجام می شود و سر مایه کلانی از شهر داری ها بابت هزینه های بی مورد کاسته می شود و به چرخه باز سازی بهتر شهر بازگردانده می شود…

مطلب دیگر نامی زیبا برای پایتخت ایران عزیزمان می توان گزید و آن این است که تهران و یا دیگر شهر های ایران را به باغهای میوه ای تبدیل نمائیم که شاید در نگاه اول دست نایافتنی باشد ،اما غیر ممکن نیست چرا که در حال حاضر همین هزینه ها انجام می شود ولی متاسفانه بدلیل عدم مدیریت کافی به آن توجه نشده ،ما در بیشتر خیابان های تهران و دیگر شهر های بزرگ و کو چک ایران درختکاری و فضای سبز داریم اما کمی دقت کنید آیا بهتر نیست بجای درخت خر زهره و یا زبان گنجشک که همان آب و مراقبت را می طلبد درخت زردالو و یا گیلاس در خیابان ها کاشته شود و برای نمونه تهران، بزرگ ترین باغ جهان نام بگیرد ! آیا فکرش را کرده اید چه تحولی در کشاورزی ما صورت می یابد و چه مقدار میوه و تره بار آماده صادرات می شود و بهترین ویتامین ها ی مورد نیاز مردم با کمترین هزینه در اختیارشان قرار می گیرد و گرانی میوه تا چه اندازه کنترل می شود . آیا نباید کاری مرد می برای مردم کرد این که امروز مردم نسبت به درخت های محله شان توجه نشان نمی دهند بدلیل این است که انگیزه ای برای حفظ و نگهداری آن ندارند چون منافعی برای آنها ندارد اما اگر چند درخت میوه در کوچه مسکونی باشد همه ی اهل محل در نگهداری و حفظ آن کو شا خواهند بود . همان آب و نگهداری انجام می شود با این تفاوت که مردم از آن بهره مند می شوند و همان سر ویس را به سیستم اکو سیستم محیط زیست می رساند. آیا بهتر نیست کوچه هایمان در فصل شکو فه های گیلاس سفید و زیبا و در تابستان و یا زمستان میوه های فصل را به رایگان به رهگذران تقدیم نمایند تا این که درختی در محل ما باشد که هیچ ارزشی و سودی برای مردم جز همان سر سبزی ندارد، آیا بهتر نیست بوی خوش گلهای زیبای طبیعی در محل ها به مشام آید تا دیدن گلهای بی خاصیت و گاه سمی ؟ بیایید تهران را و شهر های ایران را تبدیل به بزرگترین باغهای جهان کنیم.

مبحث دیگری که در بیشتر شهر های ایران و بخصوص همین تهران ما بشدت به چشم می خورد مسئله ساده ای است که با کمی دقت می توان به علت آن پی برد…برای نمونه تا کنون به خیابان ولی عصر تهران بعد از میدان ولی عصر سری زده اید آیا دقت کرده اید که این خیابان در تمام طول روز بیشترین باز دید کننده و رهگذر را در چه زمانی در خود جای داده ؟ آیا می دانید که بیشتر مردم برای خرید و انجام کار های خود بعد از ساعت چهار و یا پنج بعد ازظهر به خیابان ها می آیند و غالباً از سمت غربی خیابان استفاده می کنند و بهمین دلیل تفاوت قیمت ملکی و … مغازه ها ی سمت غرب این خیابان با سمت شرقش بسیار زیاد است، آیا دقت کرده اید چرا این موضوع پیش آمده پاسخ ساده است” آفتاب ” بله این محبت الهی دلیل افت قیمت و همچنین بوجود آمدن این مشکل شهری شده … در صورتی که با یک پروژه بسیار ساده می توان آن مشکل را به بهترین شکل ممکن مرتفع ساخت و نه تنها به سود رسانی بالا رساند بلکه از این مشکل بهترین بهره بر داری اقتصادی را نیز برد .

گاهی وقت ها می شود مشکلات شهری را به سادگی حل نمود همین استفاده از جدول جوبهای آب و هزینه کلان بلوک چینی ها را در نظر بگیرید که چقدر کار و هزینه را در بر می گیرد و همه ساله نیاز به رسیدگی دارد در صورتی که از یک روش ساده می توان بهره مند شد و در عمر و سر عت نصب و هزینه هایی این گونه ،به شدت کاست…

حال اگر به موضوع باز یافت زباله هم بخواهیم بطور منطقی و فر هنگی نگاه کنیم چقدر ساده می شود این مهم را تبدیل به یک منبع مالی مناسب برای خانواده ها نمود با این رو یکرد که هم کمک اقتصادی برای خانواده هاست و هم کمکی برای حفظ محیط زیست و زیبایی شهر …

در خصوص ترافیک هم که بار ها گفته ایم ما اتوبوس واحد کم نداریم ما حتی راننده کم داریم این که امروز زیبا ترین میادین ما تبدیل به گاراژ های اتوبوس واحد شده یک مدیریت بسیار ضعیف و قرون وسطایی است که جای بسی تعجب و افسوس دارد که چگو نه به این مشکل نباید توجه نماید اگر اتو بوس ها در حال حرکت باشند مسافری در انتظار نخواهد بود و ترافیک بقدری روان خواهد شد که کمتر کسی تمایل به آوردن وسیله شخصی و پرداخت هزینه های گران آن را دارد .

آری می توان شهری لایق همشهریان را تقدیم آنها که مارا دوست دارند نمود … و راه کار های شهری بسیاری هست ، می شود به اندیشه ایرانی هم اطمینان کرد و مدام به دنبال الگو های غر بی و یا شرقی شهر ی نبود که در زمان اجرایش هم دچار مشکل شد ما بار ها گفته ایم مؤسسه فر هنگی هنری آشتی در صورت احترام به نظرات کارشناسانش همواره آماده خدمت به مدیران لایق و مسئولین محترم خواهد بود.

ارادتمند

جعفر صابری

[ یکشنبه نهم تیر ۱۳۹۲ ] [ 16:56 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

دعای خیر ما بدرقه یارانمان

سلام و درود بر شما خوبان همراه

در پی تماسهای شما در خصوص اینکه موسسه فر هنگی هنری آشتی و هفته نامه همسر در سال حماسه سیاسی و اقتصادی چه برنامه ای دارد ،ضمن تشکر فراوان از فرد فرد شما بزرگواران عرض می نماییم در طول سالها تلاش در بخش فر هنگی و اجتماعی کشور دوستان و عزیزانی در کنار ما بوده و هستند که بودن با آنها از افتخارات ما است ،خرسند هستیم که تنی چند از این عزیزان و یاران ما برای حضور در فعالیت های اجتماعی شهری بعنوان نامزد چهارمین دوره شورای شهر تهران کمر همت بسته اند و حضور شایسته ای نیز داشته اند . ما در این جا لازم می دانیم حضور ایشان را نیز به اطلاع شما خوبان برسانیم گرچه در شب میلاد امام حسین (ع) نیز در جشنی که به همین مناسبت در تالار پیوند واقع در تهرانسر با حضور هنر مندان و ورزشکاران و همچنین تعدادی از شما خوبان همیشه همراه بر گزار نموده بودیم این دوستان و خد ماتشان را به محضرتان معرفی نمودیم معذالک لازم دیدیم تا از این راه نیز از با معرفی بیشتر ،نام و کد شان را تقدیم شما نمائیم.

امید وار هستم با حضور سبز و ارزشمند تان در صبح روز ۲۴ خرداد ماه سال جاری به یاران و دوستان خودتان که در بخش های مختلف اجتماعی صاحب نظر و کار بلد هستند رای دهید .

ارادتمند شما

جعفر صابری

مدیر عامل موسسه فر هنگی هنری آشتی

اسامی و کد همکاران موسسه آشتی

برای چهارمین دوره شورای شهر تهران

مهوش صابری

۵۴۱۸

دکتر هیربد معصومی …

با کد انتخاباتی 7242

علیرضا سودائی

با کد انتخاباتی ۴۹۵۴

حاج ناصر نجفی رستگار

کد انتخاباتی ۷۶۲۹

غلامحسین در بندی

کد انتخاباتی :۴۲۱۶

عباس قلي زاده
کد انتخاباتی ۶۴۷۹
و
عباس جدیدی
[ چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 17:43 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

سرمقاله ۳۰۶

دیروز، ا مروز! فردا

همین دیروز بود که به خیابان ها آمدیم و گفتیم که باید از زیر بار حکومت شاهنشاهی خارج شویم و آنقدر ماندیم و فریاد کشیدیم ،مشت گره کردیم و خون دادیم تا شاه رفت…و حکومتی مردمی را بر پا کردیم…آمدند با دشمنی که تا دندان مسلح شده بود واز هر جایی برایش کمکی ارسال می شد تا بلکه آنچه بدست آورده ایم را از ما بستانند . اما ماندیم و هشت سال دفاع کردیم از آنچه که برایش به خیابان ها آمده بودیم …خون ها ریخته شد و جوانانی چون سرو بر وجب وجب این خاک قامتشان شکسته شد تا ماندنمان با خونشان استوار تر شود انقدر که سی و چهار سال گذشت و نهال دیروز ،امروزسروی بلند شد! فتنه ها دیدیم چه یارانی از ما جدا شدند و رفتند در مقابل ما ایستادند و چه دستانی که از آستین خودی بر قامت ما دشنه زد.چه تاریکی ها که برسر مان کشاندند و می کشند تا از دیدار آفتاب محروممان کنند اما خورشید تابید از بلندای کوه سربلند البرز و آب کرد برف نشسته شده از سرمای دیروز را با حرارت و گرمایش امروز …حربه ها کارساز نبود و اندیشه هایشان کودکانه هر روز رنگ می باخت وگرمای وجود فرد فرد مان چنان آتشی بود ه و هست که اسپند سوزان را طلب می کند…تا نگاه شومشان از ما بدور ماند…

امروز ما ایستاده ایم به درازای تاریخ به بلندای ا لبرز و به پهنای زاگرس، ما ایستاده ایم در هر قدم شانه به شانه بدور از هر رنگ و زبان و گویش دوش در دوش چون سدی بلند و سترگ …تا از تیر هایشان با سینه ی بازمان استقبال کنیم .امروز ما با دانش،بینش ، روش و منش خود آماده هستیم تا فرصت یابی کنیم از فرصت هایمان و بجنگیم با فرصت سوزی های دشمنانمان …امروز ما ایستاده ایم تا بیاموزیم آنچه آموخته ایم از دیروز و امروز به نسل فردا …

و فردا سپِیده می تابد بیش از آنکه امروز تابیده …فردا روز ماست همان گونه که امروز از پس فردا آمد همان فردایی که ما دیروز نگرانش بودیم فردایی خواهد آمد همان فر دایی که …

چو فردا براید بلند آفتاب ، من و گرز و میدان و افراسیاب

تنها بدان شرط که امروز را با اندیشه و بینش ورق بزنیم…

جعفر صابری

[ چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 17:41 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

سر مقاله ۳۰۵

به آفتاب سلامی دوباره خواهیم کرد

باز این چه شورشست…صبح روز 16خرداد سال جاری چنان شهر و دیار ایران زمین به جنب و جوش افتاده که گوئی کاری بس بزرگ در شرف انجام است !که به واقع این گونه نیز می باشد .دهها نامزد انتخاباتی برای اداره شهر و شهرستان حاضر شده اند و با طلوع آفتاب صبح شانزدهم بدان سلامی دوباره نمودند تا باز سازی بیش از گذشته شهر و دیارشان را ادامه دهند از شور و حال انتخاباتی ریاست جمهوری که بگذریم حضور اقشار مردم ایران با ائتلافهای گونا گون صنفی و عقیدتی در گوشه و کنار ایران عزیز نشان از حضور همه جانبه مردمی دارد پوستر ها و بروشور ها که هنوز در رراه هستند و بنر های تبلیغی همه و همه با شعار هایی از نامزد ها این روز ها کسب و کار همه داغ است از طراحان و گرافیست ها گرفته تا حتی رستورانها چراکه مدام نهار و شام سفارش می گیرند…اما الگوی بیشتر مردم، شهر های بزرگی چون کلان شهر تهران است شهری که در دوره گذشته نشان داده می توان از شهر داری این شهر به جایگاه ریاست جمهوری کشور نیز رسید! شهری که این روز ها هم از طول و عرض و هم از ارتفا ع، قدو قامتی چشم گیر پیدا کرده شهری که از چند منطقه و ناحیه تبدیل به 22 منطقه و دهها ناحیه شده شهری که با دارا بودن شهر کهای اغماری کنارش گاه چهره نه چندان زیبایی را به نمایش می گذارد شهری که ترافیک و آلودگیش بی نظیر و حتی گاه کم نظیر می باشد شهری که هوایش هم قیمت بسیار ارزنده ای دارد و بدون توجه به اخطار های متخصصین زلزله هر روز سر مایه قابل توجهی را در بخش های گو نا گون خود جاری می سازد .سخن از بودن یا نبودن است این که آیا چنین شهری در طول سال های گذشته بدرستی مدیریت شده یا نه چرا که نا خواسته الگوی شهر سازی ایران همین کلان شهر است .آیا اصول معماری و شهر سازی در پایتخت ایران اسلامی رعایت شده یا خیر؟ آیا با توجه به درامد بالای شهر داری این نهاد و سازمان خدماتی و مدیریتی شهر توانسته به نحو شایسته ای اداره امور را داشته باشد یا خیر در این شماره ما در بین مردم خواهیم رفت و سخنان آنها را خواهیم شنید با مدیران شهر سخن می گو ئیم و نظرات شهروندان را برای بهبود این کلان شهر خواهیم شنید. شهر تهران که در گذشته در کنار شهر ری قرار داشته و با قرار گرفتن بعنوان پایتخت ایران به مرور تبدیل به یک شهر بزرگ شده هنوز دارای همان بافت های قدیمی و تاریخی خود است که بی شک ارزشمند هم می باشد اما همین ارزشها اگر به درستی مدیریت نشود تبدیل به فاجعه شهر نشینی خواهد شد . احداث چندین اتوبان و بزرگراه در جا به جایی شهری نقش مهمی داشته و دارد اما نبود فر هنگ درست ترافیکی و رانندگی و از همه مهمتر تنظیم نا درست زمانهای حرکتی در این شهر ،گاه گره ترافیکی را بقدری سر در گم می نماید که این شهر در بعضی ساعات و مکانها تبدیل به یک پارکینگ بزرگ می شود متاسفانه نبود درست مدیریت شهری و عدم توجه و توسعه بیش از بیش حمل و نقل شهری این مشکل را دو چندان نیز نموده . این که سخن از مدیریت ضعیف می شود بدان معنا است که می توان با کمی دقت مشکل را رفع نمود برای نمونه به یک کوچه به انتخاب شما در خیابان آفریقا و یا حتی علی آباد جنوب شهر تهران می رویم آیا عرض و پهنای کوچه در طول بیش از چهار دهه گذشته تغییری نموده ؟پاسخ به سادگی منفی است اما همین کوچه هشت یا ده متری چهل یا پنجاه سال پیش که مجموع خانوار های داخلش بین ده تا سی خانواده بوده امروز بیش از سیصد خانواده شده یعنی خانه های یک یا دو طبقه تبدیل به برج های پانزده یا شش طبقه شده و انبوه تولیدات اتومبیل و ورود ماشین های سواری …حال ساده می توان قضاوت نمود ایا این کلان شهر که الگوی دیگر شهر های ایران خواهد بود در دراز مدت موفق بوده یا نه…پر واضح است که مشکل از مدیریت فعلی و یا حتی قبلی شهر تهران نیست بلکه عدم اجراء برنامه ای درست و پیگیری لازم برای به انجام رساندن اصل موضوع توسط ایشان است بی شک بحث طرح تفصیلی و یا طرح هایی این گونه در کلان شهر تهران جرأت و قدرتی قابل ستایش می طلبد و این که اتوبانی در مسیری مسکونی به انجام برسد از شایستگی زیادی برخوردار است اما سخن ما این نیست بلکه اساساً اصل موضوع تهران در هر شکلش زیر سؤال است اینکه خانه چگو نه ساخته شود و یا اصلاً ساخته شود یا نه مهم است اینکه همین تهران امروز نمی تواند تحمل جمعیت روز را برای شب داشته باشد و ناچار فشار زیادی بر شهر های اغماری اطراف تهران وارد می شود شهرک هایی که با کمترین امکانات رفاهی تاسیس شده و در صورتی که بدرستی از امکانات داخل شهر تهران برای اسکان و ساخت و ساز بهره گیری نشده و الی آخر…تأسیس پارک و محیط های تفریحی با گستردگی فراوان اما دسترسی غیر ممکن برای شهر نشینان ،برای نمونه پارکی با امکانات خوب و عالی در کنار اتوبانی طراحی و ساخته می شود که در قالب کمک به کمر بند سبز شهری عالی است اما برای استفاده مردم و بهره مندی ایشان بالاخص نبود امکان تردد و یا توقف ،بی مصرف و غیر قابل استفاده است !

با نگاه به مسیر هاو ایستگاه های مهم مترو در کلان شهر تهران متوجه می شویم که هیچ اندیشه و دانش قابل توجهی درساخت و ساز این مکانها نبوده برای نمونه در هیچ ایستگاه مترویی شما نیاز های مهمتان را نمی توانید رفع نمائید. شاید پاسخ این باشد که همه ی ارگانهای اداری و یا سازمان با شهر داری همگام نیستند اما خود شهر داری که میتواند پیش قدم باشد برای نمونه به سادگی از فضا های داخلی این ایستگا هها برا ی رفع مشکلات شهری و شهرنشینی بهره مند شود طوری که مردم ناچار نباشند به شهر داری ها مراجعه نمایند و در همین ایستگاهها کارشان انجام شود در اغلب کشور ها از نانوائی تا شیرینی فروشی ،مراکز تعمیر و سرویس وسایل صوتی و تصویری گرفته تا حتی کپی و رستوران و فروشگاه در همین ایستگاهها طراحی شده و از کمترین زمان برای بهره مندی شهر وندان بهره جسته اند اما در این کلان شهر برای نمونه در ایستگاه میر داماد بعد از طی چندصد متر راه تازه باید از وسیله نقلیه دیگری مانند سواری های شخصی و یا عمومی بهره مند شد تا به مرکز شهر و یا حتی مکان دیگری رسید…فاصله زیاد ادارات از این ایستگا هها و تراکم ادارات بزرگ و چند طبقه در خیابان های تنگ و باریک مرکز شهر بیشتر کوچه ها را مبدل به پارکینگ های عمومی نموده و معضلی برای شهر وندان گردیده …شاید با کمی تأمل و اندیشه بتوان مراکز تجاری و اداری مهم را در مسیر های مناسب با دسترسی راحت تر و عقلانی تر قرار داد که از استحکام و زیبایی امروزی تری نیز بر خوردار باشند …اتو بانها ی بزرگ حاشیه این کلان شهر که در بعضی ساعات از شبانه روز از کوچه های تنگ و باریک هم پر ترافیک تر است بسیار دیدنی است چرا که شما در هیچ جای دنیا گل فروش و یا حتی سی دی فروش را در میانه اتوبان لابلای اتومبیل ها نمی توانی ببینی که با خونسردی در بین اتومبیل های ایستاده قدم می زنند و مشغول فروش کالای خود هستند… سؤال ساده این است که بودجه شهرداری و درامدش در شکوفاترین زمانش صد میلیارد بود اما امروز بیش از دوازده هزار میلیارد است که بیشترآن از فروش تراکم است و این یعنی چه !اینکه باخرید طرح روزانه ترافیک بشود وارد محدوده شد و به سادگی تمام حقوق تنفسی ساکنین منطقه را به خطر انداخت چه تعریفی می تواند داشته باشد ، شاید همان خرید تخلف از راه قانون! توقع ما مردم باید چگونه لحاظ شود.با توجه به این گونه معضلات شهری است که می گو ئیم چه نیکوست نیکو بیندیشیم!

باید بدانیم که: هر شهر برای زنده بودن نفس می خواهد.

جعفر صابری

[ چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 17:40 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

اینجا کفرستان است

نمی گم کجاست ولی در اروپاست . وقتی مادری فرزندش متولد میشود دولت برای نگه داری فرزند پرستار معرفی می نماید ودر صورتی که مادر خودش تمایل و تصمیم به نگه داری و پرورش کودک داشته باشد ماهیانه مبلغی را به عنوان کمک هزینه به مادر می پردازد . یا اگر افراد مسن تمایل به رفتن به سرای سالمندان را نداشته باشند برایشان دو شیفت پرستار استخدام می نمایند. و حقوق آنها را خودش پرداخت م یکند.

حالا اگر مادری در ایران خودمان قبل از زایمان درخواست میوه ویا چیزی را داشته باشد اطرافیان با چه لحنی با او برخورد می کنند . آیا تا کنون قرآن خوانده ایم و به دادن پول شیر دادن مادر توجه و عمل نموده ایم .

آیا تا کنون به رسم اسلام حضرت محمد برای کمک به مادر دایه گرفته ایم ؟ و یا کارش را ههم چند برابر کرده ایم ما چقدر مردیم و چه صدای مردانه ای داریم و بله ما مردیم !خرج خانه را میدهیم و همسرمان هم زن است و…

جز نماز خواندن و حج رفتن و… چیزهای دیگر هم در دین اسلام هست که باید به آن توجه کرد. چرا کافرا بهتر از ماباید به دستورات انسانی دینمان عمل نمایند.

شاید اگر کمی انصاف داشته باشیم می توانیم علل مشکلات خانوادگی را در نحوه زندگی خود پیدا کنیم وبه این بیندیشیم که می توانیم با رعایت اصول انسانی زندگی بهتر داشته باشیم.

[ جمعه سوم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 21:18 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

سر مقاله

هر فارسی زبانی ایرانی نیست

این که جهان با زبان شیرین فارسی آشنا باشند و به این زبان سخن بگویند آرزوی همه ی ایرانیان است اما سوال این است که آیا به راستی هر فارسی زبانی ایرانی است؟ پس با این اندیشه باید بگو ئیم هر که به زبان انگلیسی سخن می گو ید انگلیسی است! پر واضح است که این گونه نیست…و تنها هم زبانی هم دلی نیست !آن روز ها که موشک های نه متری به شهر های وطن عزیز مان اصابت می کرد خیلی از فارسی زبانها در دور دست تنها نظاره گر بودند و هنوز هم که پیکر گلگون جوانی را از دل خاک بیرون می کشند این فارسی زبان ها زبانی جز زبان همدر دی دارند! آن روز ها که مادر و خواهر و در یک کلام زن ایرانی ایستادن را تجربه می کرد وشکستن شاخه و برگش را تحمل میکرد فارسی زبان ها کمتر همدردی میکردند…کتاب پر تیراژ معلمی که به من دروغ گفت به نکته جالبی اشاره می نماید و آن این است که در بیشتر مواقع معلم تاریخ به ما و نسل بعد از ما دروغ می گوید! و وای بر ملتی که تاریخش تحریف شود و از واقعیت دور بماند. اما هنوز تاریخ زنده همان جوانان ومردان در کنار ما زندگی می کنند هنوز اگر در بعضی قهوه خانه های شهر های مرزی شمال ایران مثل آستارا اگر خوب دقت کنی مردانی را می بینی که یک و یا چند انگشت در دست ندارند و این نشان از آن است که روزگاری نه چندان دور که شمال کشور مان را بابت عشرت طلبی و خوش گذرانی و حماقت شاهان قاجار از دست می دادیم نیمی از خانواده شان در آن سوی مرز ها ماندند و ایشان برای دیدار خانواده تنه ی درختان را در آب می انداختند و خود در زیر آن مخفی می شدند تا شبانه با تن بر آب زدن خود را به آن سوی رود برسانند و دیدار تازه نمایند…ولی سر بازان مرزی روسیه به سمت این تنه درختان شلیک می کردند و انگشتان این شیر مردان این چنین قطع می شد! آری سالها از پیکر وطن قطعاتی این گونه مانند انگشت این شیر مردان قطع شد اما به لطف خدا و شجاعت شیران ایران در طول هشت سال دفاع مردانه یک سانت از خاک وطن از آن جدا نشد واین نبود جز همت مردانی که در دامن شیر زنان ایران پرورش یافته بودند .زن و حضورش در پشت جبهه ها واقعیتی است که متاسفانه خیلی کمرنگ دیده شده و افسوس و صد افسوس که زن شناخته نشد…گر چه آن زمان هم که آذربایجان ما را از ما جدا می کردند شیرزنانی بودند که مردانه نعره سر دادند شیر زنانی چون زینب پاشا شاعر آذری زبان این خطه از کشور عزیزمان بود.

چندیست سخن از جدایی ها به میان آمده،ای کاش در این گرما گرم روزمره گی هایمان صدایی هم برای بررسی تاریخ دیروز مان بلند می شد ، به اندازه یک ندا که حق مان را می خواهیم ،قطعه ای از ما به تاراج رفته، کشور مان را …گرچه این داستان بیشتر به یک ارزوی کودکانه می ماند ،اما ان را هم بقدر زره ای باید چشید! داستان پانا ترکیس و یا هر داستانی با نام دیگری که به خود گیرد داستن مردمانیست ساده که با هم بودن را فراموش کرده اند و:

این روز ها که حتی در صدا و سیمای رسمی کشور مان به سادگی می گوئیم ما نیز پسته نمی خریم تا با گرانی مبارزه کنیم یادمان رفت که سال پیش به نام سال حمایت از تولید ملی و سر مایه ایرانی بود چرا هیچ کس از نخریدن تلویزیون سامسونگ بیست و چند اینچ ننالید و تنها از نخریدن یک کیلو پسته گفتند چرا کسی از نخریدن تولید ملی خودرو سخن نگفت که در اندک زمانی نشان داد چقدر ملی است! تولید ملی این است که شیر مردان ایران موشک و سلاح مورد نیاز دفاع از کشور را در کشور بدون نیاز به تکنولوژی استکبار تولید انبوه کردند این همت است و غیرت ایرانی !گاهی وقت ها بد نیست که نویسندگان آزاد بنویسند و شجاعانه حرف ملت را بزنند این گونه سخن دل به دل نیز می نشیند …اگر به دور افتاده ترین نقاط این کشور پهنا ور سری بزنید ثبات و استقلال و قدرت را در سایه پرچم سه رنگش می بینید که نشان از قدرت و صلابتش است در جهان مدعیان قدرت جهانی در شهر کوچکشان نمی توانند برای مردمشان امنیت را بوجود بیاورند اما در همین کشور پهناور بیش از نیمی از رؤسای جمهور جهان می آیند و می روند .این همان صلابت و قدرت است که گاه دشمنان نادیده می گیرند ما ایستاده ایم و با هر صدای فارسی زبانی نمی پنداریم که ایرانیست و به آبادانی ایران ما می اندیشد.

وینسون چرچیل می گفت :چپ ها باعث می شوند که ما کمتر دروغ بگوئیم. و این همان نکته مهم است که آزادی بیان و قلم باعث می شود که دروغ گویان سیاسی به خود اجازه دروغ گویی ندهند!

به امید روزی که وطن هر روز بهتر از دیروز در جهان بدرخشد. و در سال حماسه ملی و اقتصادی و سیاسی بدرخشیم.

جعفر صابری

 

یک عمر به شوق درس مستم کردند

در مدرسه خاک و گچ به دستم کردند

خامی بنگر که داعیان فر هنگ

چون پخته شدم، باز نشستم کردند

[ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 22:10 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

ن ،والقلم و مايسطرون

خيلي وقته كه چيزي ننوشتم .چيزي كه از دل بربيايد و بر دل نشيند .از آن حرفها كه مي زدم كلي دل خوش يم شد….سبك مي شد جون مي گرفت تا دوباره زندگي كند ..هر وقت به گذشته و آِينده فكر مي كنم يك احساس غريبي به دلم چيره مي شود گويا چند ساعت گذشته و يا چند ساعت آينده است. خيلي به هم نزديكه ……

ادامه مطالب خواندنی است….

ادامه مطلب

[ شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 23:12 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

سرمقاله :

آیا درست رانندگی می کنم؟

چندی است در بیشتر خیابان ها و بزرگراهها این تابلو به چشم می خورد که رویش نوشته شده (آیا درست رانندگی می کنم) با توجه به تلاش قابل ستایش مامورین محترم راهنمایی ورانندگی باید انصاف داشت و اذعان نمود که تخلفات رانندگی هر چند به نظر ما کوچک و قابل اغماض باشد در فرهنگ شهر نشینی و حتی فرهنگ انسانی بسیار زشت و…می باشد.شاید بعضی از روش های رانندگی ما خود فرهنگ شده و برای مردم هم عادی شده اما همین مسائل کوچک است که باعث می شود زندگی به خیلی ها در جامعه لطماتی را وارد نماید که غیر قابل جبران است.برای نمونه در نظر بگیرید که مردی نان آور خانه است و سایه سر خانواده ،با موتورش در حال نان درآوردن برای خانواده اش ،همه ی اصول را هم در رانندگی رعایت می نماید ولی یک روز شخصی داخل اتومبیلی که قیمتش پول دیه یک انسان کامل است و بیش از 120 میلیون تومان ارزش دارد نشسته اما نمی داند که می تواند از زیر سیگاری این اتومبیل هم استفاده کند و حتی بدلیل جلو گیری از اصراف و خرابی راهنما از این وسیله داخل اتو مبیل مانند زیر سیگاریش استفاده نمی کنند و باریختن خاکستر سیگارش در خیابان، این زیر سیگاری بزرگ و زیبا نشان می دهد که چقدر پای بند فر هنگ بیش از دو هزارو پانصد ساله جامعه مدنی ایرانی است و حتی فیلتر سیگار خود را از پنجره بیرون می اندازد و به صورت موتور سوار بنده ی خدا می خورد او سرش را پایین می آورد و ناگهان اتومبیل دیگری که از یکی از ورود ممنوع های ورودی به خیابان وارد خیابان می شود برخلاف عرف و عقل بجای اینکه به سمت چپ خود نگاه کند و بایستد و بعد از اطمینان وارد خیابان اصلی شود به راست نگاه می کند و از کوچه ای که اساساُ و رود ممنوع بوده وارد خیابان اصلی می شود و بدلیل آنکه کسی متوجه نشود به سرعت می پیچد تا هیچ کس متوجه نشود و این می شود که موتور سوار بی گناه با سر به جلوی اتومبیل اصابت و علی رغم داشتن کلاه ایمنی به شدت آسیب می بیند…

راننده اتومبیل شیک و گران قیمت که جوانی کمتر از بیست و دو ساله است چنان سر گرم صحبت با خانم جوان کنار دستش است که بی تفاوت به راه خود ادامه می دهد و راننده اتومبیل مقصر بر سر خود می زند که این چطور رانندگی است و … موتور سوار نیز آهی می کشد و نا له ای که از فر دا چه کسی می تواند اجاره خانه و مخارج او را جبران کند …تازه بیمه هم نیست…اینجا وجدان و شرف انسانی دیگر هیچ معنایی ندارد . عابرین از کنار این صحنه می گذرند و بعضاً کارشناسی هم می کنند و همین مورد که راننده های دیگر که در حال حرکت هستند و در داخل اتومبیل همزمان با عبورشان از کنار این صحنه مشغول بررسی و تعین خسارت نیز هستند باعث می شود که اورژانس همیشه در صحنه با امکانات بسیار به روز و پیشرفته خود که در آمبولانس های مجهز نصب شده نتوانند خود را به موقع برساند و پلیس هم نقش مامور رد کردن عابرین را از صحنه دارد.این نمونه ای از چهره شهر زیبا و دیدنی ما تهران است که بسیار ساده و همیشگی می باشد .حالا خدا وکیلی خود تان قضاوت کنید آیا شما راننده خوبی هستید؟

راه کار:

اگر به ازای هر راننده یک پلیس در جامعه باشد شاید بتوان کاری کرد ،و مشکلات رانندگی را کم نمود و همین طور فر هنگ رانندگی را درست در جامعه جا انداخت . حال این که یکی دوست دارد سگش را بغل بگیرد و یا در زمان رانندگی با موبایلش حرف بزند و یا اس ام اس های رسیده اش را بخواند و یا پاسخش را بنویسد بماند…کمی انسانی ،مانند موجوداتی که خلق شده اند تا قبل از هر کار بیندیشند بیندیشیم…از من گله نکنید که چرا این گونه می نویسم و رعایت ادب را در نوشتن به کار نمی برم کار من نوشتن است و خوب می دانم که باید ادبیات بهتری بکار ببرم اما این زشتی در نوشتن به همان اندازه زشت است که شما بله شما در زمان رانندگی به همه ی ما توهین می نمایید. هر کدام از ما که رانندگی می کنیم در بهترین شرایط در ماه یک خلاف رانندگی را مرتکب می شویم و این را اگر در سطح تهران بزرگ در نظر بگیریم متوجه می شویم که روزانه چه مقدار خلاف رانندگی فقط در تهران بوجود می آید…

ادامه راه کار…

پیشنهاد ما به اداره محترم راهنمایی و رانندگی این است که به هیچ عنوان خود و ماموران زحمت کش شان را در گیر موضوع حل ترافیک و بالا بردن فر هنگ رانندگی در تهران و ایران ننمایند که بی شک نتیجه نخواهند گرفت .گران کردن بنزین و یا جریمه و یا طرح فرد یا زوج که مغازه سوپری است برای شهر داری محترم چرا که به طور قانونی شرایطی را فراهم می سازد تا قانون شکنان محترم با پرداخت مبلغی بتوانند اصل زیستن در هوای سالم را از دیگر انسان ها سلب نمایند را هم فراموش کرده و به طرح پیشنهادی ما لطفاً عمیقتر بیندیشند…ما حتی در این طرح منافع مالی را نیز برای مجریانش در نظر گرفته ایم و از همه مهمتر بحث کار آفرینی را هم مد نظر داشته ایم وآن این است که:

چشم پلیس

در این روش همشهریان محترم در هر جا که باشند ،به وسیله ی دوربین تلفن های همراه یا دوربین های پیشرفته عکاسی برای ثبت و ضبط هر گونه خلافی بهره مند استفاده می نمایند و به وسیله سامانه اینترنتی که در اختیار ایشان توسط پلیس راهنمایی و رانندگی قرار گرفته ارسال می نمایند . همچنین تصاویر به سامانه ای با همین عنوان نیز به طور اتو ماتیک ارسال می شود و پس از بررسی مأموران محترم پلیس راه نوع خلاف و مقدار جریمه مربوطه محاسبه می شود به اضافه مبلغی برای هدیه به فرد عکاس که تصویر مورد نظر را برای پلیس ارسال نموده است .در این روز هر همشهری یک چشم پلیس خواهد بود و در هر جایی حضور خواهد داشت .شاید امکان نصب و راه اندازی سیستم های دوربین شهری در هر کوچه و خیابان و محله امکان پذیر نباشد اما با این روش هر محله چندین چشم پلیس خواهد داشت و کمتر کسی به خود اجازه خلاف های رانندگی را می دهد .بی شک بر خورد شدید و قانونی با فرد متخلف در این گونه مواقع باید بیشتر هم باشد تا افرادی که قوانین راهنمایی و رانندگی و بهتر گفته شود حقوق دیگران را نادیده می گیرند به خود اجازه تخلف ندهند.

شاید اینجا این سوال مطرح شود اگر متخلف اعلام کند عکس ساختگی است اینجاست که دوربین های دیگر و شاید تصاویر گرفته شده توسط دیگر همشهریان به شهادت می آیند و متخلف به حق قانونی خود می رسد .

بی شک مبلغ خرید عکس باید به اندازه ای باشد که مردم را تشویق به همکاری نماید ضمن این که این مبلغ بسته به نوع تخلف و جریمه خواهد بود و فرد متخلف باید بپردازد .

این که ما تصاویر زیادی از تخلف رانندگی در شهر تهران داریم و هیچ برخوردی با آنها نمی شود مگر اینکه در سایت های اجتماعی به نمایش می گذاریم و به قانون شکنی لبخند می زنیم قابل تأسف است . بد تر این که روی صورت و یا پلاک فرد متخلف را می پوشانیم تا به ساحت شخصیت وی تو هین نشود .و این که او به قداست قانون و حقوق دیگران توهین کرد مهم نیست! در صورتی که شایسته و بایسته این است که نه تنها پلاک بلکه چهره واضح این شخص قانون شکن مشخص شود و حتی مانند کشور های پیشرفته فر هنگی جهان او در بعضی مواقع از انتساب شغلهای مهم اجتماعی نیز باز داشته شود.

در کنار این حرکت فر هنگی بر گزاری جلسات و سمینار های فر هنگ رانندگی نیز توسط افراد خوش ذوق و خوش کلام با تم شوخی و خنده به همراه نشان دادن همین تصاویر از رانندگان متخلف و تجدید دوره های آموزشی رانندگی و شناخت دوباره علائم در جای جای کشور باعث می شود که در کنار ایجاد ساعاتی خوش و شاد همشهریان محترم و قانون دان بیش از گذشته با موارد قانونی و تخلفات آشنا شوند . که در این خصوص نیز موارد اجراء شده ای هم موجود می باشد که می توان آن را ارائه نمود.

در پایان امید است همان گونه که از نام پلیس راهنمایی و رانندگی برمی آید روش کار ماموران محترم پلیس راه روش راهنمایی باشد و بجای برخورد با متخلف تقدیر از فرد قانون دان باشد و اگر کسی قوانین را رعایت نمود از وی به شکلی تقدیر شود برای نمونه اگر موتور سواری در فصل گرما از کلاه استفاده کرد و قوانین را مراعات نمود به وی کلاه بهتری هدیه شود و یا در بیمه خودرو وی یا راننده قانون دان تخفیف قائل شد و از این گونه تشویق ها که باعث همراهی همشهریان شود .انشاءالله…

جعفر صابری

[ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 20:29 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

مطلبی خواندنی در خصوص

مطبوعات و تاریخ چه چاپ و…

مطبوعات: بطور اعم ارتباط دهنده گذشته با حال و آینده و در واقع اوراقی از تاریخ اند که رویدادها

را درخود ثبت و به آیندگان منتقل می سازند.

تاریخ روزنامه نگاری: درواقع از زمانی آغاز می گردد و به دوره ای بر می گردد که کتابت آغاز شده است و تاریخ کتابت به روایتی تا 70000 سال می رسد، از آنجا که فرهنگ و تمدن اندوخته های فکری و معنوی بشر است که بوسیله کتابت از نسلی به نسل دیگر رسیده است خط و کتابت عامل انتقال دهنده افکارواندیشه های بشری است.

آثاری از نوع نوشتاری و خطوط ابتدایی و در واقع نوعی نقاشی ژئومتری، هندسی مربوط به 20 تا 40 هزار سال قبل ازمیلاد در نواحی آلتامترای اسپانیا و لاسکوی فرانسه به دست آمده است.

اولین نوع خط:

اولین مرحله نوع خط را می توان خط هیروگلیف = خط مقدس را از مصری هاکه خط تصویری یا PICTOGRAPHY بوده است، دانست.

مرحله دوم: پندارنگاری، اندیشه نگاری = IDEAGRAPHY دانست.

مرحله سوم: الف بایی = ALPHA BETA می باشد.

فینیقی ها یا سامی ها که در ناحیه سور وصیدا که لبنان امروز و در جبل عامل است خط را به مرحله تازه وارد کردند و هم اینکه تمدن عظیمی را بوجود آوردند بدین صورت که از هزاران حروف تصویری و پنداری 36 حرف و پندار پدید آوردند.

سومری ها خط میخی را پدید آوردند که بالغ بر 1000 حرف بود.

آشوریها خط را به 500 واحد تقلیل دادند.

لوح گلی مربوط به 1800 سال قبل از میلاد از سومری ها بدست آمده است که میتوان به عنوان اولین سند روزنامه نگاری تلقی کرد. بدین استدلال که این سند برای مردم خوانده می شده است تا در مقابل حوادث پیش آمده عکس ا لعمل نشان دهند.

پایه گذار تشکیلات اداری و سازمان و روابط عمومی را می توان به دوره هخامنشی ربط داد. زیرا این دولت تشکیلات عظیم و پیچیده ای را در امپراطوری عظیم خود بوجود آورد، کتیبه ای از این دوره به جا مانده است با نقش هایی از داریوش که فرمان هایی روی ان نوشته و ملت های بسیاری را تحت فرمان خود قلمداد کرده است به واسطه 3 اختراع بوده است:

1- صنعت کاغذ

2- چاپ

3- ساعت

و مخترع هرسه را چینی ها قلمداد می کند و در کاغذ و چاپ شکی وجود ندارد نوشته اند که شخصی به نام تایی لون خمیر کاغذ را اختراع کرد که این اختراع را از نظر دیگر ملت ها دور نگه میداشتند تا اینکه در سال751 م-134 ه در کنار رود تالاس از مسلمانان شکست سختی می خورند و از بین اسیران چینی 2 تن طرز تهیه کاغذ را به مسلمانان یاد می دهند و از آنجا که مسلمانان طالب علم و عاشق یادگیری بودند به سرعت یافته های خود را جامعه عمل پوشانده، اولین کارخانه کاغذسازی را در سال 139 ه در شهر سمرقند بوجود آوردند. و بدین صورت صنعت کاغذ سازی که تا آن زمان پوشیده بود بوسیله مسلمانان اشاعه یافت و احتمال اینکه از طریق مسلمانان به اندلسن و شبه جزیره ایبری یا اسپانیا رفته باشد و یا اینکه از طریق عثمانی ها به اروپا سرایت کرده باشد. آنچه از تاریخ ساخت کاغذ در اروپا بدست آمده مربوط به سالهای 1200 میلادی که در شهر لوزان یک کارگاه کاغذسازی بوده است و تا اینکه در سال 1823 تحول عظیمی در این صنعت بوجود آمد و شیمی دان سوئدی از سلولز چوب کاغذ را بدست آورد که امروزه ساخت آن معمول است.

چاپ

چینی ها اولین کسانی بودند که صنعت چاپ را اختراع کرده و آن به نوعی چاپ برگردان در سال 100 قبل از میلاد دست یافته بودند، و اولین اسکناس را که به آن چاو = چاپ گفته می شد ابداع کردند و در جهان اسلام و دوره مغول به کی خاتون در سال 682 ه پیشنهاد شد که بعد از انتشار آن بازرگانان ایرانی و جهان اسلام اعتراض کردند و دست از کار کشیدند که نهایت به جمع شدن آن انجام شد.

در اواخر قرن 13 م با توجه به اینکه صنعت چاپ به دنیای اسلام و از سرزمین های اسلامی به اروپا کشیده شده بود مردی به نام لوران کاستر از اهالی آمستردام در کارگاه خود به جای تخته چاپ از فلز استفاده کرد و شاگرد وی به نام یوهاگوتمبرگ از اهالی آلمان حروف را به صورت جداجدا در کنار هم گذارد و در واقع پایه اول صنعت چاپ در جهان را گذارد.

روزنامه نگاری در کشورهای گوناگون:

بنا به قولی روزنامه ای که امروز مطرح است اولین بار ونیزی ها ابداع کردند و نام آن را GAZZAETA که ایتالیایی شده کلمه غازی است و غازی به معنای مردجنگ نهادند و این در سال 1477 م بوده است چرا که مردم و نیز وجنوا عموما بازرگان پیشه بودند و بر آبها و شاهراه های آبی حکومت می کردند همچنانکه مردم آلمان خشکی ها را در دست داشتند و بعدها ونیزی ها جای خود را به انگلستان دادند و تجارت جهان بدست انگلیس افتاد و راههای آبی نیز در اختیار آنان بود. درسال 1452 م قسطنطنیه که مرکز بیزانس و روم شرقی بود بدست عثمانی ها از صفحه جهان محو گردید و این سرآغاز عصر جدید شد بطوریکه در 1492 م کشف آمریکا توسط کلمپ صورت گرفته گرچه روایات و اسنادی دال بر اینکه مسلمانان قبلا به آمریکا رفته اند وجود دارد. پس اولین روزنامه تک برگی به نام گاز تا توسط ونیزی ها که حوادث جنگ را می نوشتند انتشار یافت، کشور آلمان را نیز به عنوان کشور ژورنالیست یعنی روزنامه نگاری می شناختند و اولین روزنامه 2 برگی در سال 1615 م در شهر فرانکفورت به نام فرانکفورت جورنال بوجود آمد و نشریافت و قبلا نیز در سال 1516 م هم روزنامه را در شهر فرانکفورت دایر کرده بودند که پس از چندی به دلایلی تعطیل شده بود. روزنامه دیگر نیز در سال 1616م در فرانکفورت بدست رقبای گروه اول انتشار یافت به نام فرانکفورت جورنال اورمات پست زایتینگ.

روزنامه نگاری در انگلستان:

بعد از اینکه پادشاه انگلیس در سال 1099 م حق خود را به نام ماگناکارتا = قانون کبیر به مردم واگذار کرد این کشور معنی دموکراسی را چشید و به دنبال آن دو مجلس عوام و سناد بوجود آمد که از ویژگیهای مهم تاریخ انگلستان و تجربه دمکراسی دراین کشور محسوب می شود و به دنبال آن در سال 1618 م فردی به نام ریچارد، قانون اساسی انگلیس را زیرپا گذاشت و دیکتاتوری را به مردم تحمیل کرد و در مقابل وی مردی به نام کرامول که یکی از سرداران ریچارد بود قیام کرد و وی را در سال 1624 م در مقابل مردم گردن زد. بدینصورت بعد از کرامول دوباره مجلس سنا و عوام راه خود را ادامه داد و دموکراس به کشور بازگشت که بعدها در سال 1788 در این کشور روزنامه ای به نام تایمز = وقت، یا شاید برگرفته از رودخانه تایمز گرفته شده است که ابتدا با تیراژ هر 3 روز 12 هزار نسخه بود و یکی از کارهای مهم این روزنامه بکارگیری نویسنده ای صاحب نام به نام دانیال دفورا نویسنده کتاب رابینسون کروزه بود.

کشور فرانسه به لحاظ موقعیت استراتژیک و مسایل سیاسی وبه عنوان سمبل اروپا بود نام فرانسه از نام فرانک ها گرفته شده و واژه فرنگ در فارسی به کسی که به اروپا می رفت، میگفتند فرنگ رفته است. کسی که توانست به فرانسه عظمت بدهد لویی، چهاردهم بود. وی وزیری به نام کاردینال دلشو داشت که باعث رشد فرانسه شد، دوره لویی را عصر طلایی فرنسه می گفتند. از دانشمندان معروف این کشور می توان از ولتر و منتسکیو- رنه دکارت- روسو و مولیر و غیره نام برد انقلاب کبیر فرانسه سر فصل دوره رنسانس در اروپا نیز بود که در سال 1789 رخ داد. ناپلئون را می توان فرزند انقلاب کبیر فرانسه دانست. وی انقلاب را میخواست به جهان صادر کند، و زیر بنای جمهوری ها در دنیا از فرانسه است. بعد از ناپلئون، روزنامه های فرانسوی متأثر از روزنامه های انگلیسی بودند و به روزنامه گازت می گفتند. اولین روزنامه فرانسه به نام گازت دوفرانس بود که 3 صفحه داشت، اخبار داخلی و خارجی و قیمت اجناس را می نوشت.

وضعیت روزنامه های آمریکا،اشاره:

به سرزمین آمریکا آتازولی هم می گفتند که شامل ایالات متحده: کانادا و مکزیک می شود. آمریکا در سال 1776م از انگلستان جدا شدند و جرج واشنگتن رئیس ایالات متحده آمریکا شد، روزنامه نگاری آمریکا بعد از فرانسه بود، آنان مطالب مربوط به جنگ استقلال را در روزنامه منعکس می کردند. و در شهر بوستون روزنامه ای را منتشر کردند به نام بستون نیوز لتو= کاغذ اخبار بوستون.که از روزنامه های انگلیسی بهتر بود که در واقع نوعی ژرنالیسم جنگی بود که تا به حال باقی مانده است.

وضعیت روزنامه های روسی، اشاره:

روسیه آخرین کشوری بود که بعداز اروپا به وضعیت نوزایی دست یافت و در واقع روسیه اصلی شامل: روسیه، بیلوروسیه و اکراین بود و از اقوام اسلام که فرهنگ روسی داشتند. روسیه اصلی شامل پترزبورک که بعداً به نام مسکو تغییر نام داد و این کشور به لحاظ توسعه طلبی چون نتوانست از طرف اروپا پیشرفت کند به جنوب روی آورد و بسیاری از شهرهای ایران را از چنگ پادشاهانی جاهل و ضعیف قاجار بیرون آورد.

و این تصرفات در زمان ناصرالدین شاه و فتحعلی شاه وبا تحمیل دو عهدنامه گلستان و ترکمانچای صورت گرفت. پطر که خواب و خیال تصرفات بیشتری را در سر داشت، عده ای از دانشجویان روسی را به اروپا فرستاد و با بازگشت آنان روزنامه نگاری در روسیه از سال 1750م آغاز شد، روسیه چه بعد از انقلاب کبیر و چه قبل از آن هیچگاه از سانسور مصون نماند و انتشار روزنامه روسیه و اتحاد جماهیر شوروی در خفقان بود.

وضعیت روزنامه ها در ایران، اشاره:

در دوره قاجار2 گروه 48و27 نفری به فرانسه و انگلیس فرستاده شدند ویکی از فرنگ رفتگان به نام میرزاصالح شیرازی چاپخانه ای آورد و روزنامه ای را منتشر کرد به نام کاغذ اخبار که اخبار ایالاتی و ولایتی و دارالخلافه و نرخ اجناس را می نوشت و یک نسخه از آن باقی است. میرزا جعفرخان نیز چاپخانه ای آورد که درتبریز به انتشار کتاب پرداخت. دومین روزنامه ایران که پیشاهنگ روزنامه نگاری درایران بود به نام وقایع اتفاقیه بود که با کمک های مادی و معنوی میرزاتقی خان در سال 1266 انتشار یافت و 11 سال منتشر شد و اخبار دارالخلافه را به جز در سال اول زمان امیرکبیر می نوشت و تا شماره 471 منتشر شد. و از این شماره به بعد روزنامه دولت علیه ایران و نیز بعدها با نام روزنامه دولت ایران منتشر شد. ناصرالدین شاه را سلطان صاحبقران به علت اینکه یک قرن حکومت کرد می نامیدند.

درسال1300 اداره سانسور مطبوعات و انتظامات بوجود آمد و میرزا محمد حسن خان اعتمادالسلطنه وزیر مطبوعات شد.

روزنامه های ایران 2 گونه بودند: 1. درون مرزی، داخلی

2. برون مرزی، خارجی

[ دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ ] [ 22:7 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
[ پنجشنبه یکم فروردین ۱۳۹۲ ] [ 22:46 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
سر مقاله ها

هفت سنگ

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

بچه که بودیم بازی ها یی هم داشتیم که خیلی هیجان داشت، از کمر بند بازی  تا هفت سنگ . کمر بند بازی یه دایره بزرگ بود و چند کمربند که در شعای دایره روی زمین می خواباندیم و یک نفر وسط می ایستاد با کمر بند ی که روی سرش می چرخاند  تا دیگران بترسند و نزدیک نشوند  و بقیه  به  او حمله می کردند تا او را غافلگیر کند و کمر بندی را از زیر پایش بکشد هر کس  باید کمر بند خودش را می کشید و  می شد میون دار…بازی خشنی بود . اما طرف دار زیاد داشت. بازی دیگری هم بود که به هفت سنگ معروف بود و باید هفت سنگ را روی هم می گذاشتیم و از فاصله هفت قدمی سنگ دیگری به طرف آن ستون سنگی می انداختیم و به تعداد سنگ های افتاده برنده بودیم این شادی وقتی تکمیل می شد که از طرف دیگر کولی می گرفتیم و روی دوشش سوار می شدیم این بازی  و باز ی های دیگر بیشتر به ما کمک می کرد تا تمام جانمان و وجودمان در تلاش و تقلا باشد  بعد ها فوتبال و گل کوچک هم آمد اما بازی هایی این گونه، لذتش بیشتر بود …چندی پیش دیدم بچه هام مشغول بازی  کامپیوتری هستند به نام انگری  بیرد، برام جالب بود چون ماهیت بازی همان بازی هفت سنگ خودمان بود با این تفاوت که در آن بازی تمام وجود ما در تلاش بود و در این بازی تنها دو انگشت بچه ها روی مووس تکان می خورد…جالب تر این بود که این بازی توسط شرکتی در ایران حتی باز سازی شده و ترجمه هم شده بود تا  حتی بچه ها همان دو واژه انگلیسی را هم خدای نا خواسته تلاش نکنند و یاد نگیرند .این جا بود که  غمم گرفت و به یاد این شعر  شاعر بزرگوارمان مرحوم فریدون مشیری افتادم که در بیتی می سرود :

گر نکوبی شیشه  غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

راستی چه بر سر ما آمده چطور برای چهار شنبه سوری و دیگر سنت های با ارزش خود یقه پاره می کنیم که خدای ناخواسته به فراموشی نرود اما به این سادگی چشم بر نابودی نسل جوانمان می بندیم..خودم را هم می گویم .گرچه همان زمان کامپیوتر را از برق کشیدم و با پسرا م رفتیم هفت سنگ بازی کردیم اما این چه داستانیست که  هوشمان را ربوده…کجا هستیم و چرا دست یاری به یکدیگر نمی دهیم تا  فرهنگ و هنر مان را حفظ کنیم…عید در  راه است و بیش از هر چیز لذت های عید، تعطیلات آن است بیائیم در کنار بر نامه های عید مان آموزش  تفریحات کودکانه خود را به فرزندانمان بیفزائیم . بازی هایی مانند الک دولک و یا هفت سنگ و یا خیلی های دیگه عید زمان ما  همش قشنگ بود از  مراسم قاشق زنی که پشتش یه فر هنگ قشنگ یاری رساندن به همد یگر بود تا شال آندازی و خلاصه  تخم مرغ شکو نی …اگه قراره عید و فر هنگ عید برامون ارزشی داشته باشه تمام ارزش هاش را حفظ کنیم .با هم بودن با هم خندیدن و شاد بودن را تمرین کنیم تا با این کار شیشه غم را به سنگ بشکنیم  تا هفت رنگش هرگز هفتاد رنگ نشه  انشاءالله.

عید تان میارک عزیزان و این هم تقدیم به شما:

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار …

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ …

شعر از: فریدون مشیری

جعفر صابری

[ دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 22:41 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آب زنید راه را

 قدیما در خونه ها  یه سکو هایی بود که  رهگذرا روش می نشستن  و نفس چاق می کردن بخصوص  بزرگ ترا و پیر مرد ها و پیر زن ها و یا مسافرا ورهگذار ها  .البته صاحب خانه هم گاهی  برای لذت بر دن از دیدن محلش روی این سکو ها می نشیت  ولی از همه بهتر سنت  آب زدن در خانه بود .جارو کشیدن در خانه و نظافت در ب خانه ،اون موقع ها  مامور بلدیه یا همین شهر داری نبود  هر کی در خونه خودش را آب و جارو می کرد هنوز هم  تو  بعضی جا هها این سنت هست و هر کسی در خانه خودش را تمیز می کند .این طوری نبود که صبح بیایی ببینی کلی آشغال در خونت هست و کیسه زباله  های سیاه و سفید گاهی هم باز شده و پاره شده در خونت ریخته…داد بزنی و نتونی کاری کنی …شعارهای این جوری هم که سر ساعت  نه شب زباله به دست در انتظار ماشین  زباله باشید نبود…زندگی یه شکلی داشت هر کس برای نظافت شهرش از در خانه اش شروع می کرد  و با آب هر روز غروب نظافت  کوچه و حتی در خانه همسایه اش را تمیز می کر د و آب پاشی می کرد…

قبول کنیم یه چیزایی باید در فرهنگ مان حفظ شود و ار زشهای ملی  و باور هایمان را بر اساس آن بر قرار نماییم.

سال گذشته برای سخنرانی به یکی از محله های تهران رفته بودم البته این محله بر خلاف محله های قدیم  محله عمودی بود و چندین برج  مسکونی در کنار هم قرار دشت  در محل باشگاه به همت مدیر محله و با یاری بخش اجتماعی کلانتری محل نمایشگاهی بر قرار بود  برای جلوگیری از اعتیاد و… فرصتی شد تا  با  حضار درد ودل کنیم و در این گفت وگو بود که بیشترشان گله می کردن که همسایه  هایی دارند که رعایت نمی کنند و فرزندانشان به اعتیاد و یا موارد  دیگر غیر اخلاقی دچار هستند .عزیزی می گفت من می دیدم که پسر همسایه  کار های ناشایستی می کند به مادرش گفتم گفت به من ربطی ندارد به باباش گفتم او هم گفت سیگار خوبه  خدا کنه چیز دیگری نکشه…و وقتی گفتم چیز دیگر هم می کشد گفت مگه شما فضولید…آن  خانم محترم ادامه داد  من نگران فرزند خودم هم هستم که در  این محله زندگی می کند و با این بچه ها سلام و علیک دارد …من چه کنم…بیکاری-  گرانی و خیلی دلایل اجتماعی دیگر باعث می شود که بلا ههای اجتماعی گریبان گیر خانواده ها شود و این همان زباله ای است که ناخواسته دست روزگار درب خانه شما می گذارد و این که شما به وجود آن بی تفاوت باشی همانا باعث آلودگی و بیماری اهالی و خانواده  خود شما می شود…توجه به اطراف مان و خانه و شهر مان  از خانه و خانواده شروع می شود و بعد در خانه و همسایه و محله و شهر و بعد کشور…اگر هر کدام از ما اهالی محله دست به دست یک دیگر بد هیم و در امور مشارکتی محله و شهر مان دخیل باشیم می توانیم شهر و کشور آبادی داشته باشیم در غیر این صورت فاجعه ، ما و خانواده مان را نابود می سازد…این که ما ساختمانی شیک و بلند و زیبا با سنگ های گران قیمت داشته باشیم و با این اندیشه که هیچ کس تا از دوربین  آیفون ما دیده نشود نمی تواند وارد خانه ما شود  خیالی کودکانه است زندگی در جر یان است و خواسته  و ناخواسته ما  و خانواده ما جزعی از این جامعه هستیم  پس باید در نظافت آن کو شا باشیم شهر داری و یا همان بلدیه  هم بدون یاری ما هیچ کاری نمی تواند  از پیش ببرد حتی اگر به تعداد هر نفر هم یک پلیس  مشخص شود باز بدون همیاری ما این کار غیر ممکن است .باید در خدمات اجتماعی شرکت نمود خوشبختانه شهر داری ها معاونتی را با عنوان معاونت اجتماعی در مناطق دایر دارند که بخشی با نام خدمات شهری  را در خود جای داده و انجمن های مردمی با هر سبک و سلیقه ای  فعالیت می نمایند انجمن های مردمی که  با همان حس احساس نیاز شکل گرفته اند و در بخش هایی چون سلامت ، ورزش،بانوان ،کار آفرینی ،محیط زیست و …که گاهی وقت ها اگر کمی منصف باشیم کار های بزرگی را هم انجام داده اند شایان ذکر است بودجه قابل توجهی هم  در این خصوص صرف می شود که اگر خوب مدیریت شود نتیجه قابل  ستایشی هم در بر خواهد داشت . تنها کافیست که تصمیم بگیرید و در این سال جدید عضو یکی از این انجمن های محلی شوید  شاید هم در محله شما نباشد که این نه تنها بد نیست بلکه خوب هم هست چرا که شما می توانید با الگو بر داری از دیگر محلات خود بانی تشکیل یک انجمن شوید و به آبادی محله و شهر و کشورتان  رنگ و بوی تازه ای بدهید .  ما سالهاست در این خصوص تلاش کرده ایم و لذا  تجارب خوبی هم کسب کرده ایم برای همین کارشناسان موسسه   بدون هیچ توقعی در خدمت شما هستند تا  راهنمای شما برای بهبود شرایط زندگیمان و  اطرافمان هستیم. باید قبول کنیم یک  دست صدا ندارد و لی می توان با کار گروهی  کار های بزرگی را انجام داد.

به امید دیدار شما در کنار مان  این شعر را تقدیم تان می نمایم.

تواین روزا ما آدما گل نمیدیم به دست هم…

تو این روزا ما آدما…

 

تواین روزا ما آدما گل نمیدیم به دست هم
از یادمون داره میره دلتنگی ها ی دم به دم
این روزا دیگه همه جا صحبت بی وفاییه
ورد زبون آدما تنهایی و جدایی
هر کی به فکرخودشه همدلی معنا نداره
حتی دیگه بی بهونه عشق میره تنهات میذاره
یکی بیاد داد بزنه که دوره دوره وفاست
دشمنی معنا نداره دنیا پراز صلح وصفاست
من میمونم تا که نگن عشق، دیگه بی دووم شده
من میمونم تا که نگن دوره عشق تموم شده
من میمونم تا که بگم دوست داشتنم حقیقته
برای اعتبار عشق همین خودش غنیمته
یکی بیاد یکی بیاد تا آخر عاشق بمونه
دلزده و خسته نشه
دل کسی رو نشکونه
من میمونم تا بدونم عاشق و با وفا کیه
تا که دیگه کسی نگه یک دل با صفا چیه!!

 

 جعفر صابری

[ دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 22:39 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
 فرهنگ واژه های سینمایی

 بخش اول

 آپاراتچی             ( Projectionist )


فردی که مسئول راه اندازی دستگاه نمایش ( آپارات ) برای نمایش فیلم و همچنین تنظیم سایر تجهیزات نمایش فیلم مثل نور و صدا می باشد .


آروماراما              ( Aromarama )
فرایندی که طی آن ، هم زمان با پخش فیلم در سالن سینما ، بویی متناسب با تصویر در سالن پخش می شود.

 

ادامه مطلب

[ دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 22:36 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
 فرهنگ واژه های سینمایی

 بخش اول

 آپاراتچی             ( Projectionist )


فردی که مسئول راه اندازی دستگاه نمایش ( آپارات ) برای نمایش فیلم و همچنین تنظیم سایر تجهیزات نمایش فیلم مثل نور و صدا می باشد .


آروماراما              ( Aromarama )
فرایندی که طی آن ، هم زمان با پخش فیلم در سالن سینما ، بویی متناسب با تصویر در سالن پخش می شود.

 

ادامه مطلب

[ دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 22:30 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
 

سبک ها ، مکاتب

و

انواع فیلم

 

اقتباس                   ( Adaptation )
در حالت کلی هر اثری در قالب یک رسانه خاص که بر اساس اثری در رسانه ای متفاوت شکل می گیرد را اقتباس گویند.

اقتباس های سینمایی را می توان بر اساس نمایش نامه ، رمان ، داستان کوتاه ، وقایع تاریخی ، زندگی نامه ها و گاه حتی شعر یا تصنیف ساخت.
اقتباس هم می تواند آزاد باشد (
Loose Adaptation ) و در آن حال و هوای کلی اثر ، بخشی از آن ، شخصیتی ، یا حتی یک عنوان حفظ گردد و هم می تواند کاملا وفادارانه باشد و در آن داستان اصلی ، شخصیت ها و حتی گفت و گوها را تا حد ممکن حفظ کرد.
آثار سینمایی درخشانی از روی آثار ادبی به ویژه رمان های محبوب و پر فروش ساخته شده اند ، از همین رو برخی جشنواره های سینمایی جایزه متفاوتی را برای فیلم نامه های اقتباسی در نظر گرفته اند. بسیاری از محبوب ترین فیلم های تاریخ سینما بر اساس رمان های پر فروش ساخته شده اند

ادامه مطلب

[ دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 22:28 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

امروز قرار بود برم انجمن صنفی روزنامه نگاران آزاد شهر تهران ولی برف بارید و نهتنها نتوانستم آنجا بروم بلکه برای آزمایش و وقت دکتر هم نتوانستم بروم .دوستی زنگ زدکه چرا اصرار به آمدن به انجمن را داری و برای روزنامه نگاران ارزش زیادی قائل هستی ؟من گفتم شنیده ای که :

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:
امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!
وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است …. لبخند بزنيد.

[ پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ ] [ 14:53 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

تقدیم به آنها که عاشقانه  جان به جانان تقدیم کردند :

در بهار آزادی جای شهیدان خالی:

 

زهی شیرین و شیرین مردن او

زهی جان دادن و جان بردن او

چنین واجب کند در عشق مردن

به جانان جان چنین باید سپردن

[ جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۱ ] [ 15:57 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

بسم الله الرحمن الرحيم

و یک کلام… 

كودكي ديده به جهان مي گشايد .. اطرافيان دو دسته  هستند …دسته اي ناشاد…

كودك سالم است،اما دختر مي باشد … اين سئوال كه چرا دختر نه ؟از زماني كودكي براي من وجود داشت و دارد…

دختر چيست و چه خواهد شد؟شايد كمي غير منطقي باشد اما اگر چون نودونه درصد مردم چه ايراني و چه غير ايراني به آن نگاه كنيم مي بينيم چيز زياد نامعقولي را دنبال نكرده ايم….

از دير باز فرزنداناث مشكل بوده و دارنده آن با بي ميلي از آنچه دست روزگار بر دامانش نهاده ياد مي كند…. اگر ديدگان را بقول فيلم برداران كمي گسترش دهيم و لانگ شاتي از آنچه در اطراف و جوانب امر در جريان است تهيه نماييم به سادگي علت را در مي يابيم مهمترين درد يك جامعه فقر چه مادي و چه معنوي است و متاسفانه كشورهاي جهان سوم با هر دو آن بويژه نوع دومش دست به گريبان مي باشند.

شايد براي اكثر قريب به اتفاق سما دوران تحصيلاتتان اين موضوع انشاء مطرح شده باشد كه علم بهتر است يا ثروت …راستش آن روزها كمتر كسي مي توانست بنويسد ثروت و بيستر محصلين به هر شكلي مي توانست علم را برتر مي خواند ، اما امروز با مطرح كردن اين سئوال در ذهنيت چون من اين مطلب مطرح مي شود كه آيا خداوندمي تواند سنگي را بسازد كه خود قادر به حركت دادن آن نباشد؟

دوست گرامي لطفا تعمق داشته باشيد رشته كلام در دستم مي باشد و از اصل مطلب دور نشده ام اين يكي از خواص يا به قول ديگر عادات حقير مي باشد كه براي بيان يك مطلب به استدلال هاي گوناگون رجوع كنم….

گفتيم آري خدا مي تواند سنگي بسازد كه قادر به حركت آن تكه نباشد ،بلكه چون او قادر و تواناست اين نمي تواند پاسخي براي علم بهتر است يا ثروت باشد زيرا آن مكمل يكديگرند ؟ با اين فرق كه كمتر اتفاق مي افتد و ثروتي در يك مجموعه وجود داشته باشد علاوه بر آنكه مهمترين عامل كه هرگز از آن ياد نمي شود وجود نداشته باشد… آن به نظر من ايمان است… اميد است،منطق و يقين است.

مطلب را بررسي مي كنيم عالمي به علت فشارهاي مادي به هر شكلي ممكن تن به برطرف نمودن موانع مي سپارد و براي اين كار علم خود را سرمايه مي فروشد و در اينجا ديگر نمي توان گفت علم بهتر يا بدتر از ثروت است،چرا كه عالم بي ايمان نمي تواند منطقي بياورد و لذا چاره اي جز اين نمي بيند نتيجه اين مي شود كه اگر عالمي در جهان سوم و كشورهاي اين منطقه از اره زمين باشد به علل مختلف تن به بيگانه مي سپارد و اين مي شود كه جهان گرسنه ،گرسنه تر مي شود…

ضعف فرهنگ و شناخت علت ما باعث مي شود كه راه علاج را در ماديات جستجو نمايند و هر چيزي كه به نحوي مشكل درراه رسيدن به ماديات است مفيد بدانند و اين دختر و زن يك صداست و براساس همان نظريه اي كه عرض كردم بايد نابود شود چرا كه در كوتاه زماني بر پايه يك سري رسوم و عادات كه بر خواسته ها از همان فرهنگ خود جوش جهان سومي است بايد طي مراسمي راهي منزل بخت شود الزامي مي باشد كه كالاهايي را به عنوان جهيزيه با خود ببرد يا نه كمي به عقب بر گرديم زماني كه جنگي صورت مي گرفت و زنان را به كنيزي مي بردند … و اين ننگ قبيله مغلوب بود كه زنانش به اسارت برود اما اگر مرد بود يك سرباز بشمار مي آمد و مدافع قبيله … يك انسان با عقيده آزاد منطقي به شمار مي آيد.

راستش زماني كه به دادگاه مدني خاص سر مي زنم انبوه زناني كه نااميدانه قرباني مي شوند مرا به اين سئوال وا مي دارد چرا آن زمان اينها رادر همان بدو تولد نابود نكردند كه حالا بايد همراهشان جمعي ديگر به وادي حسرت كشيده شوند …زن كالا بوده ،هست ،و خواهد بود حقيقتي است تلخ ولي بايد قبول كرد چرا كه انسان جهان سوم مقصودم نژاد مذكر است او هم بايد محكوم شود همه بايد فاني شوند تا يك پنجم از انسانهاي كره زمين زندگي كنند…

اين برنامه اي است كه تنظيم شده به ماشين زمان سپرده شده و رباط هائي كه از گوشت و استخوان هستند آن را عملي مي سازند .. ساخت سلاحهاي گوناگون ،دسته بندي هاي سياسي اختلافات مذهبي سبك گرائي و غيره …. همه و همه براي آن است كه رباط ها بهتر كار خود را انجام دهند…

به خود نگاه كن با مشكلات فراوان پنجه پنجه افكندي بر آنها فارغ شدي و حالا بهعنوان يك الگوي كم و بيش مورد توجه خاص و عام هستي اما آيا حاضري حتي براي يك روز جاي آن زن روستائي يا عشاير در كوه و دشت زندگي كني ..كارهاي اورا انجام دهي شلتوك بكاري يا در آب گل آلود فرو برده شنا كني ؟جواب خير شما منطقي است چرا كه تو تلاش خود رابه نوع ديگري به نمايش گذارده اي ..ولي من مي گويم چند درصد از همنوعان شما به درجاتي در حد شما رسيده اند ..در يك حساب سرانگشتي آمار بسيار ناچيزي حاصل مي شود،اقليتي در مقابل اكثريت قابل توجه حالا چه مي گوئيد آيا اين شما نيستيد كه محكوم به فنا شده ايد؟ آيا اين شما نيستيد كه براي القاي واقعيت خود حاضر به انجام هر كاري حتي نابودي قشر عظيمي از همنوعان خود هستيد؟ حتي جنس مرد كه چون شما درگير اين طرز  برخوردار است، يك پزشك كمتر رغبتي به كار در يك روستا از خود بروز مي دهد چرا كه به دنبال آينده روشن تر و بهتر است حتي اگر وجودش در روستا يا شهرستاني نياز هم باشد … نياز را معني مي كنم همان احتياج در قالب 900 بيمار ديگر كه تنها با دستان پزشك جراح ماهري مي تواند به زندگي خود حياتي دوباره ببخشد و با حياتش نام و توشه فرزندانش را فراهم سازد و فرزندانش هستند كه جامعه فردا والي آخر…

حالا احساس مي كنم رشته كلام سخن را بهخ دست شما سپرده ام و در گشايش آن با مشكل روبرو شده ايم به ياريتان مي آيم تا سر نخ را با بيابيم و بلوزي در خور صحبتمان تهيه و يا به تنش كنيم تا زيبائي خود را دريابد ….

غرض از بيان اين سخن تنها گفتن اين جمله است كه انسان امروز بويژه جهان سوم را اسير ضد ارزشها ساخته اند … و هر چيزي كه به نوعي تو و مرا مي دارد تا از قافله تمدن و علم و دانش وا بمانيم ضد ارزش مي باشد…

ارزش يك انسان به اخذ مدارك عاليه تحصيلي نيست والا درجه انسانيت آن زمانيست كه سلولهاي كوچك خود را دريابي و بداني كه انساني براي چه آمده اي و براي چه بايد زنده باشي در غير اينصورت همان بهتر كه چون گذشتگان زنده بگور شوي بياييد خويشتن را بشناسيم و بفهميم در كجاي اين جهان ايستاده ايم ..چه هستيم و چه بايد بگوئيم …

هيچ نسلي به وجود نمي آيد يا قدرت و توانايي تو…مرد فردا و انديشه فردا را تو مي سازي .

انگيزه دست يافتن به ناشناخته ها را قواي تو در ذهن نسل فردا جاي مي دهد..

بيائيد زنجيره ها را پاره كنيم به ميان خودي ها همنوع  هايمان را مي گوئيم …..آنها را كه چون من و تو آينده ساز هستن ..بايد دستشان را اين زمان گرفت فردا دير است زيرا كه نسلي به عقب مي ماند با اندك غفلت ما ….

آنچه تو و مرا اسير مي كند حجاب نيست بلكه انديشيدن به آن است غفلت از حقايق اطرافمان و انديشيدن به اينگونه موضوعات دقيقا آنچه را مي سازد كه آن را يك پنجم جمعيت جهان مي طلبند…پر واضح است هر نگيني زماني جلوه و ارزش بيشتري نزد خريدار مي يابد كه در انگشتري و ركابي جا گرفته باشد پوشش كه دوام و زيبايي به نگين مي بخشد و حجاب مناسب براي زن بي شك همان ركابيست كه نگين ارزشمند وجودي او را د رخود محفوظ و با دوام نگاه مي دارد.

ارزش هر شخصيتي زماني گران و قابل است كه دست خوش ناملايماتي هاي روزگار شده اما مقاومت نموده نشكسته باشد …تنها پوشش چه جسمي و چه معنوي است كه مي تواند ياري با ارزش در مقابل ناملايمات براي آن شخص باشد …

پوشش تن كه اعتقادات را در بر مي گيرد و پوشش ظاهر كه جسم را محفوظ مي دارد .

زماني كه به تاريخ اين اسناد ارزشمند مراجعه مي كنيم مي بينيم قريب به اتفاق حوادث بر اثر يك جريان ساده رخ داده اي كاش آماري دقيق مي وانستيم ارائه بدهيم و از آمار دريابيم كه چه تعداد از علل انحرافات اجتماعي  ريشه در عدم رعايت همين نكات ساده دارد .

عدم شناخت صحيح از معناي عشق و محبت بلاشك علتي جز در ك ناقص از فرهنگ نيست و اين فرهنگ آيا ايرادي دارد؟ تنها درك ما از فرهنگ است كه آن را اين گونه جلوه گر مي سازد ….

اگر چه تمايلي به مطرح كردن دين خاصي ندارم اما تنها چون كه مسلمانم اين ابيات را مي آورم .

آبادي ميخانه ز ويراني ماست

                          اسلام به ذات خود ندارد عيبي

هر عيب كه هست

                       از مسلماني ماست …

اينكه زنان امروز متاسفانه با تن و ابعاد دروني جامعه هنوز بي ارزشتر از مردان به شمار مي آيند حقيقتي است غير قابل انكار اما علت دارد و به قول ديگر هر معلولي را علتي هست و اين معلول علتهاي مختلفي دارد كه چند مورد آن ار به اختصار توضيح دادم.

توصيه مي كنم يك بار ديگر مطلب را مطرح بفرمائيد …

بررسي و تشريح شخصيت زن واقعي داراي يك كليشه واحد نيست زمان در تكامل است ….گرچه شايد به د عقيده بسياري پوشش را مي توان در تمام جهان اواخر قرن بيستم رايج كرد؟

آيا يك برنامه تلويزيوني مي تواند براي برقراري صميمت بيشتر و انعكاس حقايق درون يك خانواده زني را بهمان حالات و بدون رعايت حجاب وطرح نمايد (گرچه گاهي ديده مي شود كه بله..)؟

اينها سئوالاتي است كه با كمي دقت در مطالعه متن حاضر به پاسخ آن دست مي يابيد//

بياييد خويشتن را بشناسيم و بفهميم در كجاي اين جريان ايستاده ايم بيش از هر چيز اين نكته مد نظر است كه قبول داريم زمان در تغيير است و نمي توان الگوئي را دنبال كرد…

يكي از محاسن دين اسلام در همين جا نهفته شده است كه در زمان امام غايب ولي فقيه با درك صحيح از جامعه قوانين شرع را مطرح مي كند .

هر شخصيتي قبل از اينكه ساخته شود بايد خود ساخته شود و خود را با منطق و استدلالهاي واقعي به يقين برساند بعد از آن مي تواند براي اطرافيانش و حتي نسل آتي هم الگو باشد و از اين گونه شخصيتهاي خود ساخته در دين اسلام كم نيست و مطالعه زندگي آنها مي تواند گرد و غبار نشسته به شخصيت اين نسل را بروبد …

حقيقت زندگي آن است كه بيش از دو سوم انسانها به تخيلات خود مي پردازد و آنچه دارند را ناديده مي گيرند … قبول داشته ها و تطابق آن به زنان بلاشك موفقيت را به همراه مي آورد و اين بحثي خواهد بود كه انشاالله در آينده دنبال مي نمائيم.

 

 

 

 

[ دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۱ ] [ 21:48 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

ن ،والقلم و مايسطرون

 

خيلي وقته كه چيزي ننوشتم .چيزي كه از دل بربيايد و بر دل نشيند .از آن حرفها كه مي زدم كلي دل خوش يم شد….سبك مي شد جون مي گرفت تا دوباره زندگي كند ..هر وقت به گذشته و آِينده فكر مي كنم يك احساس غريبي به دلم چيره مي شود گويا چند ساعت گذشته و يا چند ساعت آينده است. خيلي به هم نزديكه ……

اين روزها با اين حال كه دارم نميدونم چي بگم از كجا و از چي و كي ….ولي مي دانم همه چيز تقصير سياسته ،پدر سياست بسوزه كه هيچ كس اختياردار خودش نيست . اگر كسي بخواهد واقعا انسان باشد نميتونه ،چون تا چشم به هم بزند سياست پدرش را در مياره بايد در مسير جريان بود يادم نيست كدام يك از بزرگان ولي فكر مب كنم زنده ياد علامه دهخدا بود كه مي گفت انسان بايد بر خلاف جريان رود حركت كند وگرنه در مسير رود هر تكه پاره اي مي تونه حركت داشته باشد.عجيب حالا ما شديم همان تكه كه شايد به جنس پوست و استخوان ..خدايا عرفان و استدلالهاي عقيدتي در اين قرن به چه كار مياد حافظ و سعدي و خيام چطور مي توانند به انسان قرن بيستم بگن ما از عشق حرف نزديم چون عشق واقعي چيز ديگري بود،…

از اينكه دنباله رو يك قلم يا يك خط باشم بدم مياد ولي گاه و بيگاه كه به نوشته ها يا به قول ديگر ،سياه پاره ها نگاه مي كنم ،مي بينم بيشتر ،حرفهاي تكراري زدم ،اكثر قريب به اتفاق شبيه خدا بيامرز جلال يادش زنده باد….

حرف دل را مي زد چوب استعمار به گردنش خورده بود مي دونست از كجا خورده و واسه همين آنجوري جيغ مي كشيد …ولي كو گوش شنوا!؟..آخر وقتي كلي چيز مي نويسم حرف مي زنم جيغ مي كشم و آخرش مي بينم همين به اصطلاح خلق مظلوم چطور سر سوار متنفر ميشم،ميگم آخر مرد واسه كي واسه چي يك عمر ،عمري كه ديگر بر نمي گردد افتادي دنبال اين حرفها و آخرش تو سيكل ماندي يكي آمد بگويد بيا اين هم اول يا دوم دبيرستان ….

اي دل غافل تازه متوجه شديكه بايد از نو شروع كني مثل …چي …كار مي كني واي مي ايستي تا يقه تو پاره كنند تو گوشت بزنند.زندان بندازند هزار و يك جور دري وري بهت بگن آن هم به نا حق و تو فقط نگاه مي كني كه چي؟

نماز مي خوني روزي هفت بار رو به خدا خم ميشي سر به يك تكه خاك كه دلتو خوش كردي مخلوط كربلاست ولي مي دوني كه از يك كاميون خاك معمولي شايد يك قاشق خاك كربلا قاطي داشته باشد و هموطنهاي راست و مسلمونت …..

الله اكبر ما چه ملتي هستيم چرا راستي چرا بايد تا اين اندازه بد طينت بشيم.وقتي به تاريخ پر فراز و نشيب اين ملت نگاه مي كنيم مي بينيم كه روزگاري ما جزو بهترين ها بوديم قوم آريايي از آن سوي خزر بسوي فلات آمدند و پارسيان از يك سو و كلداني ها از سوي ديگر و خلاصه تا چشم به هم زدند حكومت انوشيروان و بعد جمشيد هم نوروز را آورد بله بيشتر حرف سر نوروزه كه چي با خودم نيستم مي دونم نوروز چيه از كجا آمده و براي چي آمده تو كه مسلماني و نسبت به دينت هم يقه پاره مي كني هان ….نه نمي دوني بيخود هم بهانه نياور كه رسمه ! چه رسمي ؟! اين حرفها  چيه ؟!آيا رسميه كه مثل عروسك سالي يك بار لباس نو بپوشي و بزك كني راه بيفتي خانه اين و اون شيريني بخوري بخندي عيدي بدي و عيدي بگيري و گور و گور پدر آن كه در چند صد متري تو نون شب نداره بخره …. به ولاي علي قسم اين عيد نيست و اگر حتي جمشيد اين عيد رو رسم كرده به گور پرش  خنديده .. بريد بخونيد كه چطور عيد نوروز را جشن مي گرفت اگر قرار رسم  را رعايت كنيد حسابي نه ناقص  غير معقول …..بعضي وقتها فكر مي كنم انساني كه دل به زنده بودن بسته  خيلي بدبخته چرا كه بايد په همه چيز رو به تن خودش بمالد ميفهمي كه….

 

بعضي وقتها فكر مي كنم انساني كه دل به زنده بودن بسته خيلي بدبخته چرا كه بايد پيه همه چيز رو به تن خودش بمالد ميفهمي كه…

اما كسي كه ميره به طرف  مرگ خيلي مرده اما نه … چرا كه اون ميدونه چرا كشته ميشه ولي اگر عزيزش رو جلوش

كشتن يا تهديد به قتل كردن و اون باز استقامت كرده اين درسته و حسين اين كار رو كرد اون مي دانست چرا بايد كشته بشه ولي علي اصغر چي؟ آيا مي دانست ؟ نه معلومه كه نميدونست تازه اگر هم ميدونست كسي كه با اون جنگ نداشت جنگ با حسين بود و فكر حسين و حسين كي بود و چه مي كرد بايد بري دنبالش به ولاي او كه هنوز خود را مريد مريدش هم نمي توانم به شمار بياورم حسين يك انسان بيش نبود و ما چقدر كوته نظريم كه به خود نام يك انسان رامي دهيم بي آنكه انساني را شناخته باشيم . هر روز صبح آدمها راه مي افتند ميرن به جائي كه ساعتي وايسن يا بشينن دستا يا پاها حركت مي كند چيزي به حركت در مي آيد وبعد باز بر ميگردن شب ميشه آنهايي كه همسردارن بغل همسرانشون  بخوابند و آنهائي كه ندارند به ياد يكي مي خوابند به اين ميگن عشق به به كل اين كارها ميگن زندگي و آخرش بقول دكتر يك جلوش تا بي نهايت صفر ….

آخر اين يك كيه؟ چيه ؟ كجاست؟ من و تو ماچنديم ؟صفري هستيم كه جلوي اين يكيم؟ آيا مي تونيم يك يا دو حتي 9 باشيم ؟هان ؟آخر تا كي بايد صفر باشيم ؟…

سختي و گرسنگي و تشنگي را تحمل مي كنيم حداقل در محيطي كه ديگران ما را مي بينند بعد ميآييم تو خلوت خودمون  يواشكي مشغول ميشيم يا نه صبر ميكنيم  زنگ رو بزنند. زنگ كه خورد دست ميره تو سفره رون مرغ تو دهن يكي ، پيش سينه تو دهن اون يكي گردن آويزون لاي  دندان اين يكي و خلاصه ساعتي بعد شكمها كه گورستان اجساد حيوانات شده …ورمي قولمبد ….و همه چيز  تمام ميشود….و اما كودكي آن سوتر از پشت شيشه به انبوه آهائيكه پول خريد يك كيلو زولبيا را دارند مي نگرد و با خود مي انديشد روزي او هم معناي روزه گرفتن را خواهد آموخت.

آه دنياي غريبي است . مي آيي و مي روي و رفتنت را باور نداري گر چه وقت صابر با تو هستم ديگران را كنار بگذار تو چرا ساكتي تا كي براي ديگران حرف داري كمي هم به فكر خودت باش صبوري بس است. هان تصميم داري زنده بماني تلاش كني و عاقبت تو هم بميري يا نه حقيقتا قصد داري بخواني بكوشي و بگوئي و اگر مردي نه بجا ..من كه مي گويم اگر اين است خوشا به سعادتت…

 

 

[ دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۱ ] [ 21:46 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

 

نسل….

آدم كه كهنه شد،حرفهايش بوي خاطره مي گيرد،نسل ديروز تكيده است،شايد صحبت ياد است يا وقتي كه محبت جوشيد و قيام كرد،يا وقتي كه همه دستهايشان را در گلدان سپيد ايثار و فداكاري كاشتند ….گذشت.

از آن نسل شايد عده اي بريده اند،آنها عقيده شان را در كيفي دور گذاشته اند ،و به روزنامه اي مي انديشند كه هر روز در خلوت ظهرهاي گرم تابستان در يك گوشه پارك خواند و تنهايي را شمارش كرد و بس .از آن نسل عده اي عفب ماندگي هاي اقتصادي چند سال مبارزه و حبس را مي خواهند جبران كنند. آن عده ايد ه آلهاي ديروزيشان را در ازاي كمي آرامش به دنياي امروزشان بخشيدند.

از آن نسل عده اي سفره لبخند را چيدند از لبانشان و معتقدند كه جهان جايي را براي مبارزه آرماني ندارد.

خستگي بر چهره شان نشست و تنها آن ماند و يادش بخير و كمي اندوه .

ازآن نسل اما عده اي نمانده اند كه اين روزها را ببينند روزي در يكي از نقاط اين خاك شليك گلوله و خمپاره به زندگيشان پايان داد،آنان كه بر خاك افتادند به اين فكر مي كردند سپيده فردا را با رنگي ديگر به انتظار هموطنانشان خواهند بخشيد به اينكه نسل آينده از خون آنان بيرقي ديگر خواهد ساخت براي آرماني ديگر، اما خوان آنها به گمانم كمي تا بيشتر فراموش شده چه كسي پاسخ گو خواهد بود ؟

ازآن نسل هم عده اي ماندند كه هنوز ايمانشان را با هيچ چيز معاوضه نكردند.

اي عزيز مي تواني باور زكني كه هفده ساله ها و نوجوانان ما به چه مي انديشيند شايد سخت قابل باور باشد اما از نظر آنان سلطنت مرداني مثل تو و كساني كه شهيد شدند تمام نشده ،اين نسل براي آرنولد و استالونه دست مي زند براي بروس ويلسين،مايكل گوش مي كند ،آرم رپ جاي گروه هاي ديگر را گرفته است.

به گمانم در چنين دوراني تنها راهي كه به ذهن هفده ساله ها مي رسد اين است كه توي دل خود مادونا نامه آي لاو يو دار بنويسد و در ذهن خود با جرج مايكل عكس بگيرند اين چه راه گريزي است؟

آخر عزيز هفده ساله ام ،اگر خسته اي عينك آفتابي بزن اگر دلت براي هيچ آرزويي پر نمي كشد آسمان را هم نگاه نكن اگر اميد را سر مي بري تباهي چشمانت را كه زلالي برق از آن گرفته را نخواه سياهي روحت را نخواه خورشيد و درياي آبي را هم نخواه منتظر كدام قاصدكي كدام پيام؟

در ازاي كدام سكه كدام كالا ،دلت را مي فروشي ؟فكر مي كني مي تواني چيزي جايگزينش كني ؟ چه را مي جوئي تفسير كلمه كافي شاب را پيتزا ؟پيت زا ،مادر پيت ؟

مي تواني فرياد بكشي اما عشقهايت را دو زاري نفروشي دو ريالي ديگر به درد تلفن هم نمي خورد ادامه اين روند فرهنگي يعني تاريخ  چهار هزار ساله ما بايد با قرص خواب بخوابد وقتي نوجوانهاي هم نسل تو هر روزشان را مي فروشند مولوي بايد سماع را فراموش كند.

آخر چرا خودت را از عينك ديگري مي بيني چرا فكر نمي كني دنيا را مي شود اينگونه ساخت؟

بيا و از پنجره نور را خواستگاري كن و هر روز ميهمان خورشيد باش زندگي بي حضور آرزو جز پستي نخواهد زاييد.

برادر برايت از نسلي بگويم با دين بيگانه تر زخم هر لحظه كاري تر رهروان حركت ايستاده ايستادگان افتاده جهان بي عشق عشقها بي معرفت معرفتها بي حب محبتها بي شور شورها بي هدف هدفها نامعلوم ..

برادر عزيز معلم عزيز دوستان و دوستداران راه تو همچنان تنها تنهايان غريب غريبان بي امن امانان خسته عاشقان از معشوقان كه تو گفتي رنجيده اند اما همچنان عاشق اين درد را به كدامين زبان بايد نوشت برادر چگونه به تو بگويم بسياري از جوانان دين را نشناخته مذهب را نفهميده اسلام را نخوانده شيعه را ندانسته رد مي كنند اصلا حوصله اين بحث را ندارند چگونه به تو بگويم نسل جوان امروز نه تنها از دين بلكه از لحظه اي انديشيدن هم گريزان است . از تفكر از هر آنچه رنگ و بوي مسئوليت دارد بيزار است .يورش فرهنگ مهاجمي كه سيد جمال مي گفت…

امروز كلاس درس دانشگاه نه ديگر جاي مبادله افكار و عقايد كه مكان رد و لدل كردن شماره است (شماره تلفن)چگونه به تو بگويم كتابها هر روز بي خاصيت تر كه ويترين كتابفروشي ها از كتاب يوگا احضار روح و تعبير خواب ارتباط با اشباح پر است يا آموزش آشپزي و جلوگيري از ناتواني هاي جنسي و پيشگيري ا زريزش موي سر فاجعه تو مي كفتيي دارد از دست مي ورد اما بايد فرياد كرد از دست رفته

برادر حال تو بگو تو كه اميد خستگان بودي تو كه عشق را بر ايمان تفسير كردي ايمان را احيا تو كه از شبهاي كويري اين برهوت گفتي تو كه از شبهاي كويري اين برهوت گفتي تو كه استادت علي (ع) بود و رهبرت …تو كه باز هم بگو حالا سر در كدام چاه فرياد اين دردها را فرياد كنيم؟

مريم 13/3/1376

 

[ دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۱ ] [ 21:44 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

این داستان را تقدیم می کنم به عزیزانی هم رزم بودیم و جنگیدن برای شرفشان و کشورشان یادشان گرامی باد که مشتی از کاکشان را هم به بیگانه ندادن.

دعا توسل

حالا ديگر من تنها بودم . رنگ خورشيد گرچه از همان طلوع ،روشنايي نداشت اما در اين ساعت پاياني روز با تلاش فراوان سعي مي كرد كه خودي نشان دهد.ولي 40 سانت برف و سرماي استخوان سوز مجالش نمي داد .

براي يك لحظه ،و هم مرا در خود فرو برد .من تنهاي تنها بر فراز يكي از بلنديهاي شمالي رشته كوه زاگرس جايي كه از شمال به مرز تركيه و ا زغرب به مرز عراق منتهي مي شود، درمانده بر كوهي از برف و سرما خيره به چه چيز جز آينده مي توانم باشم ،ينده را چگونه مي ديدم و گذشته را چگونه به ياد مي آورم . هر كدام يك مثنوي با يك من كاغذ مي خواهد . منطقه اي كه من در آن قرار داشتم ،در آينده نزديك شاهد عملياتي خواهد بود و در آن چه اتفاقاتي خواهد افتاد .

همه تخيلاتم را تشكيل مي دهد شهرك دزلي چند كيلومتر پايينتر در دامنه كوه برافراشته ،قله ملخپور كه در عمليات والفجر به دست مرتضي جاويدي فرمانده شهيد گردان فجر ،از فساد آزاد شده بود هم سر به فلك كشيد منتظر ماوياران بود. ولي در حال حاضر من بودم شب بود و سرماي سوزان كوهستان كه مكمل تمامشان تنهايي بود.

در همان اوايل روز به ياري دوستان ادري علم كرد ه بوديم وارد چادر شدم كف چادر را قبل از علم كردنش با مشماي نايلوني پوشانده بودم و رويش هم سه لايه پتو انداخته بوديم . يك چراغ علاءالدين هم داشتيم و روشنايي چادر هم يك فانوس بود كه ناميزان مي سوخت و نور چادر را تامين مي كرد.

علي الرغم خستگي فراوان نمي تواستم به خواب برم . مي دانم از ترس نبود چرا كه سالها بود ترس از همه چيز حتي مرگ را در خود كشته بودم . من تنها فرزند خانواده فرزند پسر يكي يك دانه خانه از سالهاي آغازين انقلاب عاسقانه پا در راهي گذارده بودم كه برايم يك ارزش به شمار مي آمد….

خوب كه نگاه مي كردم . مي ديدم بدنم مي لرزد . دوست داشتم گريه كنم بغضم تركيد و شروع به گريه كردن نمودم.چقدر سبك شدم . يك كتابچه دعا هميشه همراهم بود و از تمام دعاها دعاي توسل را بهتر مي خواندم .

اي بار توسل به امام جعفر صادق نمودم و دعا را شروع كردم. چه صفايي داشت آن لحظات خلوت خود و خويشتنم .پلك هايم سنگين شده بود و خستگي داشت ديوانه ام مي كرد. براي يك لحظه همه چيز را تمام شده احساس مي كردم. پلكهايم آنقدر سنگين شده بود كه به زحمت مي توانستم بازش كنم. دستهايم حركت مي كرد اما چه حركتي به سمت پاهايم نگاه كردم. يك آن احساس كردم پا ندارم .بعد خوب كه نگاه كردم ديدم پا دارم. ولي ناگهان احساس دردي به دلم افتاد . دانستم در حال يخ زدن هستم . بايد حرارت را به خود نزديك مي كردم .ولي چراغ خاموش بود و من نمي توانستم برخيزم .به سختي خود را به آن طرف چادر كشاندم .كبريت را از جيبم درآوردم و چراغ را روشن كردم . خاموش شدكبريت دوم،سوم،چهارم…. اما خاموش مي شد. حالا ديگر يك كبريت مانده بود و من و چراغ خاموش سرما تا كمرم رسيده بود….

آخرين كبريت را زدم چراغ روشن شد و بعد از چند لحظه دور تا دور فتيله آتش گرفت ولي بد مي سوخت ، با آخرين قدرت در بدنم چراغ را حركت دادم. به زحمت سرم را بالا آوردم كه ببينم چراغ را حركت دادم به زحمت سرم را بالا آوردم كه ببينم چراغ چگونه مي سوزد .حرارت آتش ناگهاني بودن آن باعث شد كه هم رمق آخرا را از دست بدهم و هم از حال بروم .

يك روز بعد در مريوان چشمم را گشودم و دانستم زنده هستم .

دكتر مي گفت معجزه بود و من مي گفتم نه ياري و مساعدت همنامم بود كه به او متوسل شده بودم….

[ دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۱ ] [ 21:43 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

با توجه به اینکه بیشتر کتابها و آثار موسسه آشتی در سال ۱۳۸۷ نابود شد بران شدیم تا نوشته های موجود و کتابهای مانده خود مان را از این راه در اختیار شما عزیزان خواننده قرار دهیم باشد که باشیم و باشید. کتاب نامه  ها از جمله ارزشمند ترین آثار ارزشمند به یاد گار مانه موسسه آشتی است که به شما تقدیم می کنم.

سرا پا اگر زرد و پژمرده ايم

ولي دل به طوفان نسپرده ايم

چو گلدان خالي لب پنجره

پر از خاطرات ترك خورده ايم

بنام خداوند بخشنده و مهربان

سلام؛سلامي به گرمي تمام آشنائيها و به حرارت نور خورشيد و به لذت ديدن يك دوست قديمي كه سالها كه سالها از او بي خبر بوده اي .

مدتها بود در انتظار نامه اي از تو بودم ، تا آنكه ديدم در انتظار بودن ارزشي ندارد بايد دست به كار شوم برايت نامه نوشتم و تمام نامه هايي را كه داشتم و نامه هايي كه نوشته بودم را زير و رو كردم فقط به خاطر آنكه بتوانم نامه هايم را در قالب يك نامه برايت بفرستم و تو بخواني ،و بداني كه دوست داشتن سخت نيست .

حالا ديگر تمبرها هم نقش حروف يك ماشين است و چه بگويم.

نامه ها : براي تو در واقع يك بهانه است كه دست به قلم شوي ويك نامه براي خودت و خلوت خودت .

ميداني چه مي گويم ،اين روزها چقدر با خودت خلوت كرده اي و چقدر درد دلهايت را گوش مي كني .نامه ها يادت مي آورد كه بايد بنويسي و به خودت هم فكر كني به دور و برت هم نگاه كني و خوب نگاه كني نامه ها ،نامه هاي نوشته شده در خلوت آدمهائي است كه به خودت و به ديگران فكر مي كردند نامه ها را خوب بخوان و نامه هايت را از اين پس به ياد آنچه از نامه ها در ذهن داري بنويس .ساده روشن و….

اين نامه ها از جعفر صابري-مريم يار محمدي – مسعود امامي – علي بيگي – ببرك احساس مي باشد و اميدوارم كه در آينده نزديك نامه هايي از شما هم به دست ما برسد و به اميدآن روز.

ح .ج . صابري

20/2/1379

ادامه مطلب

[ دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۱ ] [ 21:39 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

خانه مشهد ی رمضان کجاست؟

سرم پایین بود و منتظر بودم که دوستم بیاید و برویم ،کارش طول کشیده بود و هوا هم سرد بود که پیر مردی به من نزدیک شد و خیلی صمیمی پرسید :عمو خانه مشهدی رمضان کجاست؟ با لبخند گفتم: نمی دانم ، من اهل این محل نیستم! پیر مرد گفت : عجیب است خانه خودم است نمی دانم کجاست باید داخل یکی از همین کوچه ها باشد ! و رفت… حیران مانده بودم و به زندگی و روزگار فکر می کردم که ما کجا هستیم این بابا در خیابان محلشان دنبال خانه خودش می گردد. چقدر تلاش کرده که خانه ای بسازد ،برای پیریش و امروز خانه را گم کرده وای بر ما !کجا هستیم و دنبال چه خانه ای می گردیم اینهمه تلاش و تقلا برای چه ؟چقدر حقی را نا حق کردیم !چقدر راستی را دروغ کردیم و چقدر حقیقتی را کتمان ! وای که در خلوت خود اگر کنکاش کنیم چه با خود کردیم.عارف نیستم عاشق نیستم من هم مثل همه ی شما موجودی هستم که دست و پا دارم و فکر می کنم که بشرم .بشر اشرف مخلو قات را می گو یم که جنگ به پا می کند و خون ها می ریزد !جنایت ها می کند و حق ها را نابود می سازد .ظلم ها در حق هم نوع خود می کند و همه ی اینها برای آن است که خانه ای بزرگ تر و آراسته تر برای خود فرا هم سازد.گاه بهتر است قبل از اینکه به دنبال خانه خود بگردیم به دنبال خانه دوست بگردیم .چندی پیش با دوستی آشنا شدم که سادگی کلامش پشت زبان تندی که داشت مخفی بود و دل پاکش را نمی شد در همان ابتدا دید و شناخت …دوستان گفتند او را چگو نه دیدی؟ گفتم او پسر بچه ای است که بزرگ شده ولی همان طور ساده و بی آلایش مانده …کاشکی می شد ما هم این گونه می ماندیم . وقتی فرزند کوچکم از من چیزی می خواهد خنده ام می گیرد که او چه آرزو های کوچکی دارد و با چه چیزی شاد می شود بعد یاد خواسته های خودم که از خدا دارم می افتم که چقدر کودکانه است و چقدر حقیر! به خود می آیم که می شود چیزی هایی را خواست و به آن اندیشید که زیباییش هزاران بار بهتر و بیشتر . یک صدو بیست و چهار هزار پیامبر از طرف خدا وند آمدند که همین ها را به ما بگو یند تا در پیری به دنبال خانه خود نگردیم .ما چه کردیم !اگر همان گونه کودک بمانیم و به خدای خود دل ببندیم چقدر زیبا خواهد بود.

یکی از شخصیت های ادبی و فر هنگی ایران زمین که در همان کودکی ماند بود و با همان سادگی شعر می سرود مرحوم داراب افسر (بختیاری) بود که حتی با خدای خود ساده سخن می گفت :

خداییه

ای که روزی همه خلق ز انبار تونه / آسمونها و زمین کرده کردار تونه
ای همه نقش و نگاری که منه دنیا هد / همه از پرتو یک جلوه زدیدار تونه
افتو ئی همه نوری که اتاوه به زمین / مختصر ذره ای از تابش رخسار تونه
عاقلون هر چه کنن فکر و ابالن به خوسون / اشتباه کردنه/ پای جمله زافکار تونه
هرکه رهد از پی مقصود و به مقصود رسید / او نرفت و نرسیده یو ز رفتار تونه
هرحکیمی که دوا داد و مریضس خو، ابید / او دواها همه از قیطی عطار تونه
هرچه فردوسی و سعدی گودنه / همه سون از اثر طبع درربار تونه
پیر ابون خلق و همه سال تفاوت اکنن / غیر ذات تو که امسال تو چی پار تونه
عرش فرش کردی و قلیون نهادی گر لو / هر چه ورمون اکنن پای همه آزار تونه
گدیه کردمه مختار تونه ور خو وبد / نیکنم زِت مو قبول یو سر و یو دار تونه
هر شر وشور به دنیا منه مخلوقت ابو / ازنیم یا اکشیم پاک همه سون کارتونه
خان چنگیز که دنیانه سر از ته رفتی / هرچه بد کرد به مردم همه وادار تونه
شاه تیمور که مشهور به خین ریزی بید / کمتریم بنده ای اِز مردم تاتار تونه
یه نفر کی ایترس ئی همه ادم بکشه؟ / اونکشت دست تو بید، قدرت قهّار تونه
وندیه جنگ اروپا و تپستی ته عرش / هرچه مردن منه جنگ خین همه بار تونه
هر رسولی افرستی و کتابی داره / یا کرت یا کر گَوت یا که جلور دار تون
آدمه گول ازنی و اکونیس وُر منه باغ / اِنهی تِرد بریشس که یو دیف وار تونه
هو که شیطونه و ئی گول به آدم زیده / گوش و نفتس بزبکنی خوس دزّ بازار تونه
باغته رفت به یه شَو و گرهد از چنگت / میل خت بید که بَرِ ارنه گرفتار تونه
گدیه روز قیامت ز لر ایخوم مو حساو / تو چه دادیس هو چه داره چه بدهکار تونه
کرّ یارونه اتومبیل سُواری دادی / منکر بیدنته، لر که طرفدار تونه
حق تو داری بکنی هرچه به دنیا بخویی / چون همه بید و نبید زنده ز دوّار تونه
هربنایی که بسازن همه ویرون ابوهه / غیر پاینده فقط گنبد دوّار تونه
افسر ئی فخر بسه سی تو که بعد از مرگت / اسم لر تا به ابد زنده زاشعار تونه

یاد و نام این بزرگ مرد فر هنگ و ادب کشور مان زنده باشد .در ادامه گوشهای از زندگی نامه او را نیز تقدیم می نمایم:

داراب افسر


پدر شعر بختیاری و


کسی که گویش بختیاری را ماندگار کرد.


داراب افسر در سال 1279شمسی در چقاخور بختیاری متولد شد. پدرش آ اصلان از طایفه احمد خسروی و مادرش بی بی گوهردختر حسینقلی خان ایلخانی بود. کودکی های داراب افسر درمیان کوههای شگفت انگیز بختیاری، لاله های واژگون ، غوغای ایل وکوچ ومردمان ساده و صمیمی گذشت و اینها همه در روح او آنچنان ژرف تاثیر نهاد که جلوهای آن درشعر وی ، شگرف و بدیع بوده وسرشار از این تصاویر زیباست.
داراب در مکتب ، خواندن ونوشتن را آموخت و روح بیقرار و هوش استثنایی اش او را که تشنه آموختن هرچه بیشتر بود یاری دادند که در نه سا لگی قرآن را ازحفظ باشد. داراب در کتابخانه دایی خود سردار اسعد بختیاری ، این فاتح مشروطه که خود ادیبی اندیشمند بوده به گنجینه بزرگی از تاریخ وادبیات ایران و جهان دسترسی داشت وتوانست که جام وجود خود را از این دریای علم و معرفت لبریز نماید و صفای وجود خویش را در شبهای شاهنامه خوانی و خسرو و شیرین خوانی و ابیات شورانگیز فولکلوریک بختیاری در پیوند میان شعر و موسیقی بیابد.
داراب افسر در طول سفرهای زیادی که به اصفهان و تهران داشت توانست با شعرا واندیشمندان هم عصر خویش همانند ملک شعرا بهار وپژمان بختیاری و بسیاری دیگر از فرزانگان ، مجالست و دوستی نماید و با شرایط سیاسی اجتماعی آنروز کشورش آشنا شود.
حاصل این همه ، دیوان شعر داراب افسر بختیاری است که تنها قسمتی از اشعار او را در بر میگیرد وحتی همین نیز آ نچنان سرشار ازاستحکام ، ظرافت و تصاویر زیبای شاعرانه بوده و معانی بلند عارفانه ، وطن پرستانه و عاشقانه را در خود جای داده است که مورد تحسین فرهیختگان همزمان و بعد از خود قرار گرفت. وآنچنان با قدرت و صلابت ، کلام و زبان بختیاری را بزیبایی به شعر جاری ساخت که اینک فرهیختگان دیار بختیاری او را پدر شعر بختیاری مینامند . همچنانکه ملک شعرای بهار در مورد او گفته بود : کاری که فردوسی در مورد زبان فارسی انجام داد افسردر زبان بختیاری انجام داده است.
داراب افسر در سال 1320شمسی از چقاخور بختیاری به اصفهان رفته و ساکن گردید ولی از هر فرصتی برای بازگشت به بختیاری و دیدار مردمان مهربانش تا زمانی که بیماری او را ازپای انداخت استفاده میکرد.
اشعار این شاعر شوریده بختیاری آمیزه ای از جلوه های زندگی ، اندیشه های والا ، عرفان ، احساسات میهن پرستانه وعشق به سرزمین بختیاری است که نمود آن را در شعرهای رستاخیز مسجد سلیمان ، خداییه ، همیلا و کلاریه بدرستی می توان دید . اما جدای از همه اینها افسر که همواره شیفته مولایش حضرت علی ابن ابیطالب(ع) بود شعر مدح حضرتش را همیشه با شور و اشتیاق وصف ناپذیری میخواند و تا واپسین دم حیاتش نام علی (ع) بر زبانش جاری بود. شعر عمرویه حماسه نبرد علی (ع) در جنگ خندق ازشاهکارهای مسلم شعر بزبان بختیاری است.
داراب افسر بسیارمهربان ، خوش سخن و نیک رفتاربود، محضرش شوری داشت وکلامش گرمی خاص، برای سخاوت و بخشش به دیگران حد و مرزی نمی شناخت بارها او را دیدند که در سرمای زمستان کت خود را به فقیری رهگذر بخشید.
افسرکتاب رمانی هم نوشته به نام گل سعادت که ماجراهایش در سرزمین بختیاری می گذرد.اما هنوز چاپ نگردیده است و کتاب دیگر وی که تاریخ بختیاری نام داشته دیگر در دسترس نیست و اوراق آن از بین رفته است.
شاعردر سالهای آخر عمر به علت بیماری خانه نشین بود و همسر نازنینش از او پرستاری می کرد و پنچ فرزند داشت که آنها را عاشقانه دوست می داشت.
داراب افسر در یکی از روزهای پاییزسال1350 در اصفهان چشم از جهان فرو بست و در تخت فولاد اصفهان ، تکیه میر بخاک سپرده شد، در حالی که بدرستی سروده بود:
افسر ای فخر بسه سی تو که بعد از مرگت
اسم لر تا به ابد زنده ز اشعار تونه

ا

ارادتمند

جعفر صابری

[ جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۹۱ ] [ 21:48 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
سر مقاله ۲۹۳

بیرون هوا چطوره؟

روی تخت دراز کشیده بود و به سقف اتاق خیره مانده بود .او تمام نقطه های روی سقف را هم می شناخت و می دانست که کجا ی سقف چه لکی گرفته …صدای زنگ آمد ،پرستارش بود ،این ساعت کسی جز او نمی توانست باشد ! دستش را دراز کرد و کنترل در را بر داشت و در را باز کرد .چند دقیقه بعد پرستار در آپارتمان را باز کرد و وارد شد .سلام وعلیکی رد وبدل شد و پرستار دستانش را گرفت بلند کرد وقت بلند شدن بود حالا او با تمام نیرویش باید روی زمین خودش را تا دست شویی می کشید …ساعت 10 صبح بود و این رفتن و آمدن کمی بیشتر از 40 تا 50 دقیقه طول می کشید…پرستار به کار های خودش رسید صدایی نمی آمد …سکوت بود . پرستار به طرف او رفت و دید هنوز کنار در مانده و ساکت است .پرسید چه شده و او آرام گفت نمی توانم بازو هایم توان ندارد … پرستار ناراحت گفت: خوب صدا می کردید ؟و او ساکت ماند …حالا کار بیشتر شده بود باید تمام لباسها یش هم عوض می شد و … ساعت 12 بود پرستار حاضر می شد که بر ود و او باز تنها می شد ساکت بود و به آماده شدن پرستار نگاه می کرد .پرستار رو به او کرد و پرسید :چیزی می خواهی؟ او سرش را تکان داد و گفت :نه ! بیرون هوا چطوره ؟پرستار گفت خوبه خیلی خوبه!می خواهی پنجره را باز کنم ؟ و او گفت : نه می ترسم یک دفعه سرد شود و یا باد بیاید. و پرستار رفت…این یک روز کسی بود که در همسایگی ما زندگی می کند…هر وقت صحبت از حقوق بشر می شود یاد او می افتم و امثال او چرا که این همه مراکز بشر دوستانه در جهان که دم از حقوق انسان ها می زنند آیا کاری هم برای امثال او می کنند .کسانی که مانند همه ی ما انسان هستند و حق زندگی دارند آیا حتماً باید سیاسی باشند تا انسان باشند و مورد توجه قرار گیرند؟آنها که دم از بشریت و حقوق بشریت می زنند و غالباً تحصیل کرده هستند هیچ می دانند انسانهای مثل این هم در کنار دستشان و همسایگی شان هستند که اگر حتی هفته ای یک ساعت وقت برای رسیدگی و دیدن او بگذارند هم کاری انسان دوستانه کرده اند! نمی دانم هیچ وقت از سیاست خوشم نمی آمد گرچه اگر معنای فارسیش را دنبال کنیم به زبان ساده بر نا مه هایی برای اداره ی کار ها می شود، و لی ترجمه خارجی جالب تری دارد پولتیک یا کلاک به معنای دیگر بگذریم این معانی هیچ دردی از انسانهای این چنینی در مان نمی کند من نمی گویم به دنبال حقوق بشر نباشیم اما این ها را هم بشر بدانیم کودکان و بیمارانی که به شدت نیاز به توجه ما انسان های سالم دارند و تنها با دیدارشان دلشان را شاد می کنیم اگر بتوانیم حمامشان ببریم و یا حتی به سرویس بهداشتی برسانیمشان… و بدانیم که سهراب زیبا سروده بود که و خدایی که همین نزدیکیست… هر وقت به آسمان بالای سر مان نگاه می کنیم به این بیندیشیم که خیلی ها حتی از پنجره هم نمی توانند هوا را ببینند…به این فکر کنیم که بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش زیک گو هرند… و یا بهتر بگم:

ضیافت

من خودمم نه خاطره منظره ام نه پنجره
من یه هوای تازه ام نه انعکاس حنجره
می خوام سکوت کوچه رو ترانه بارون بکنم
دلارو به ضیافت ترانه مهمون بکنم
می خوام بگم که این صدا هر چی که هست مال منه
شیشه ی رخوت شبو سنگ ستاره می شکنه
خونه من همین وراست پیش شما پیاده ها
هر جا که چشم عاشقی مونده به خط جاده ها
هر جا که چشم عاشقی مونده به خط جاده ها

همنفس این وطنم همدل دلبستگیاش
همدم دلواپسی و همقدم خستگیاش
بغض ترانه سنگیه من ولی جنس شیشیه ام
دل رو به غربت نزدم تیشه نخورده ریشه ام
بغض ترانه سنگیه من ولی جنس شیشیه ام
دل رو به غربت نزدم تیشه نخورده ریشه ام

تنها دلیل بودنم خوندن این ترانه هاست
زخم هزار تا خاطره تو دل عاشقانه هاست
تنها دلیل بودنم خوندن این ترانه هاست
زخم هزار تا خاطره تو دل عاشقانه هاست

جعفر صابری

[ جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۹۱ ] [ 21:45 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
[ سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۱ ] [ 19:41 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
[ پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۱ ] [ 22:9 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

[ پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۱ ] [ 22:5 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

سرمقاله ۲۹۰

وطن ابر بهارانت دل انگیز

تگرگ و برف و بارانت دل انگیز

صدای بزم یارانت دل انگیز

خروش سربدارانت دل انگیز

وطن پاینده و جاوید مانی

چو گل در پرتو خورشید مانی

 

در جای جای ایران عزیزمان   شیر زنان و دلیر مردانی را می توان دید که  از هر انگشتشان هنری  بر خواسته از عشق و وطن پرستی می جوشد. ایران عزیزمان همان گونه که پرچمی رنگی دارد مردمی و فر هنگی غنی و رنگارنگ نیز دارد با فولکور و فر هنگی خاص و دیدنی ،گویشهایی زیبا و شنیدنی  و از همه مهمتر هنر های گونا گون .از پخت  و پز گرفته تا صنایع دستی ،هرگز  نمی توان به گوشه ای از ایران سری زد و سوغات  خاص آن منطقه را تهیه نکرد .زیبایی این کشور به معنای واقعی در شعر و موسیقی  فرهنگ های گوناگونش ملموس است و ساز ها با صداهای زیبایشان هزار برابر زیبا تر می شود هنگامی که همراه با صدای گرم خواننده های بومی به گوش میرسند.رقص های محلی  چقدر دیدنیست وقتی رقصنده ها با لباسهای زیبایشان حاضر می شوند و زمین چه حس خوشی دارد وقتی فر زندانش را شاد و خوش حال  و پای کوبان می بیند.ضرب آهنگ طبل ها و نغاره ها شنید نیست وقتی به صدا در می آید و صدای غرش تفنگ ها که به شادی و سور در آسمان غرش می کنند .چه دلگرم کننده است ،دستان رقصند گان  زمانی که به یکدیگر متصل می شوند و حلقه ای  به نشان یاری و با هم بودن را به تصویر می کشند . حیا و شرم دختران زیبا  که چشم از نا محرم می دزدند و در گوشه ای به نظاره می نشینند.و جوانان برومندی که سرشار از زندگی و شادی  هستند چرا که می دانند ایران  با تمام گستردگیش از آن آنهاست .از دریای شمال تا خلیج همیشه فارس جنوب .از کوههای بلند البرز تا  دشت زیبای کویر لوت .و وای و وای که  دشمن در چه اندیشه ای است  این ایران یک پارچه با تمام سبزی و زیباییش  ده بار  تاخت و تاز های بیگانه را بر خود  تحمل کرده اما آنچه مانده و می ماند خاک وطن است و فر زندانش  که می مانند با همان صلابت همیشگی .واما چه زیبا می شد هنر و صنعت این بوم و بر نیز جهانی می شد حال که به هر دلیلی کمتر  جهانگردی به این سر زمین می آید .بد نیست فرصتی را به وجود آورند تا بخش خصوصی بتواند در کشور های جهان صنایع دستی و خوراکی های محلی ایران را در قالب نمایشگاه های ایران شناسی و ایران گردی به جهانیان نمایش دهند . بسیار شایسته و خوب است هنر مند ایرانی  در بیرون از ایران نمایشگاه نقاشی و یا عکس بر گزار نماید اما چقدر زیبا تر می شد  هنر و صنعت ایرانی، خوراک ایرانی از شیرینی ها و تنقلات گرفته تا آجیل و پسته  اش در کنار نمایشگاه های عکس و فیلم های مستند  از طبیعت و زیبایی های ایران در جای جای جهان بر گزار شود. بی شک روزی خواهد آمد که نفت این سرزمین به پایان می رسد و شایسته است از همین امروز پایه های اقتصادی و دوام فر دای ایرانی آباد را طراحی و مستحکم نماییم.خود باوری  و تقویت صنعت داخلی و حمایت از تولید کنندگان هر چند کوچک تضمین بقای یک

سر زمین است و می تواند پشتوانه پیشرفت و حفظ بقای آن باشد .توجه به محیط زیست  و گسترش  منابع طبیعی  بخصوص جنگلها و توجه به بخش کشاورزی از  وابستگی های آتی می کاید ،باید کشور هایی را که به معنای واقعی به استقلال رسیدند و تلاش می نمایند تا در جهان بدرخشند را الگو قرار دهیم و به همت  و تلاش فرد فرد مان بیفزائیم تا  انشاءالله در سایه لطف

خدا وند  رحمان ایرانی آباد داشته باشم. هر ایرانی می تواند در سفر های خارجی خود  مقداری از صنایع دستی و یا  تنقلات ایرانی  را به جوامع دیگر معرفی نماید تا از این راه قسمتی از بازار های جهان هم  به ایران  تعلق گیرد. به امید سربلندی  و سر افرازی همیشگی ملت بزرگوار ایران زمین . و اینجا سروده ای از شاعر عزیز معاصر کشورمان آقای علیرضا شجاعی پور را تقدیم می نمایم.

ای وطن ای مادر تاریخ ساز

ای مرا بر خاک تو روی نیاز


ای کویر تو بهشت جان من

عشق جاویدان من ایران من

ای ز تو هستی گرفته ریشه ام

نیست جز اندیشه ات اندیشه ام

آرشی داری به تیر انداختن

دست بهرامی به شیر انداختن

کاوه آهنگری ضحاک کش

پتک دشمن افکنی ناپاک کش

رخشی و رستم بر او پا در رکاب

تا نبیند دشمنت هرگز به خواب

مرزداران دلیرت جان به کف

سرفرازان سپاهت صف به صف

خون به دل کردند دشت و نهر را

باز گرداندند خرمشهر را

ای وطن ای مادر ایران من

مادر اجداد و فرزندان من

خانه من بانه من توس من

هر وجب از خاک تو ناموس من

ای دریغ از تو که ویران بینمت

بیشه را خالی ز شیران بینمت

خاک تو گر نیست جان من مباد

زنده در این بوم و بر یک تن مباد

 و مگر می توان از ایران گفت و نوشت  و از خالق شاهنامه نامی نبرد که فر هنگ ا یرانی با نام فر دوسی زنده و درخشان است:
فردوسی استاد بی همتای شعر و خرد پارسی و بزرگترین حماسه سرای جهان است. شاهنامه فردوسی به 30 زبان مختلف در دنیا ترجمه شده است
.

نيم نگاهي به تنديسهاي فردوسي در كشورهاي مختلف

براي يادبود اين شاعر پر آوازه تنديس هاي زيادي توسط استادان بنام ساخته شده كه زينت بخش ميادين ، دانشگاهها و موزه ها ي داخل و خارج بوده است .

مهمترين مجسمه هاي ساخته شده عبارتند از تنديسي كه توسط لرنزي استاد مجسمه ساز معروف فرانسوي ساخته و در باغ نگارستان در سال 1313 نصب شده است.

همچنين مجسمه اي كه توسط پارسيان هند به ايران اهدا ء شد و در تاريخ 10 مهر 1324 در ميدان فردوسي نصب شد و تا قبل از نصب مجسمه جديد فردوسي ساخته ابوالحسن صديقي در اين ميدان قرار داشت و اكنون در دانشگاه تهران قرار دارد.

مجسمه ديگري از فردوسي در شهر دوشنبه تاجيكستان وجود دارد كه تاجيكها پس از فروپاشي شوروي آن را جايگزين مجسمه لنين كرده اند.

تنديس شاعر نامدار ايراني فردوسي ، همزمان با هزارمين سال پايان سرودن شاهنامه و در آستانه روز بزرگداشت فردوسي، در دانشگاه آكسفورد انگليس نصب و رونمايي شد.

اما تنديس ديگري از فردوسي در ايتاليا قرار دارد كه از جنس سنگ مرمر سفيد به ارتفاع 185 سانتيمتر است.

در این خاک زر خیز ایران زمین ……………… نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود ……………… کزان کشور آزاد و آباد بود

بزرگی به مردی و فرهنگ بود ……………… گدائی در این بوم و بر ننگ بود

از آن روز دشمن به ما چیره گشت ……………… که ما را روان و خرد تیره گشت

از آن روز این خانه ویرانه شد ……………… که نان آورش مرد بیگانه شد

بسوزد در آتش گرت جان و تن ……………… به از بندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگانی بندگیست ……………… دو سد بار مردن به از زندگیست

 

شعر در وصف ایران زمین

شعر در وصف ایران زمین

به نام خداوند جان و خرد

کز آن برتر اندیشه برنگذرد

به کوروش به آرش به جمشید قسم

به نقش و نگار تخت جمشید قسم

که ایران همی قلب و خون من است

گرفته ز جان از وجود من است

بخوانیم همه این جمله در گوش باد…

چو ایران نباشد تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد…

 جعفر صابری

به مناسبت فرارسیدن سالگرد انقلاب اسلامی

[ شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۱ ] [ 22:41 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

خدابس

khodabas

این فیلم نامه علی رغم اینکه مجوز ساخت در ایران را گرفت ولی بدلیل تهاجم و تخریب موسسه آشتی در سال ۱۳۸۷ تا کنون ساخته نشده است.

جعفر صابری

سكانس 1 ( A ـ 1 )

داخلي ـ سالن همايش

سالن همايش مملو از جمعيت است از دور ، سن را مي بينيم كه سخنران پشت

تريبون رفته جمعيت نيز در حال تشويق كردن هستند .

سخنران : افتخار دارم تا جايزه هيئت علمي را مبني بر بهترين مقاله ي علمي

آقاي (نفس در سينه ي حاضرين حبس مي شود)نه خير دانشجوي رشته

پزشكي خانم ستاره كوهپايه تقديم میكنم.

ادامه مطلب

[ شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۱ ] [ 20:32 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

نمایش نامه

حضرت یوسف (ع)

این نمایش نامه را در سال ۱۳۷۶ شروع به نوشتن نمودم که طرحی از باله و اوپرا است و در نوع خود کم نظیر اما هنوز تکمیل نشده .جالب این که سال ۱۳۷۷ در مکه حج واجب با آقای فرج الله سلحشور رو برو شدم و او گفت در حال نوشتن فیلم نامه سریال حضرت یوسف است ،ایشان این سریال را بالاخره ساخت و پخش هم شد اما من هنوز نتوانستم این کار را تمام کنم شاید به دلیل کار ایشان بود!

جعفر صابری

مجلس اول

صحنه:

بازیها:برادران یوسف چرخی زده ودرحالی که نور صحنه روشن میشود تاروشنای کامل بدور خود میچرخند نوعی اضطراب با روشن شدن کامل صحنه یکی ازآنها میگوید:

برادر2:آنکه چندین برادر یم پدر چنان دلبسته یوسف است که اوراتنها بیش از همه ما دوست میدارد وضلالت او در حبّ

یوسف نیک پدیدار است

when they said: certainly yusuf and his brother are dearer to our father than we, though we are a (stronger) company; most surely our father is in manifest error: (8)

برادر3: باید یوسف را بکشید یادردیاری د.ر از پدر بیفکنید وروی پدر را یک جهت به طرف خود کنید آنگاه بعد از این عمل مردمی صالح و درستکار شوید

slay yusuf or cast him (forth) into some land, so that your father’s regard may be exclusively for

ادامه مطلب

عاونی مطبوعات آذر 92

تعاونی مطبوعات آذر

عکس از محمود رضا آشتیانی پور

[ جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 12:41 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری:فراماسونری

فراماسونری

جنگجویان صلیبی

بیشتر مورّخان «فراماسونری»بر این باورند که مبدأ این سازمان، به جنگ‌های صلیبی در قرن دوازدهم بازمی‌گردد.اگرچه فراماسونری به طور رسمی در اویل قرن هیجدهم میلادی در انگلستان بنا نهاده شد، امّا در نقطه عطف حکایت آشنای فراماسونری، دسته‌ای به نام «شوالیه‌های معبد»یا شهسواران معبد قرار دارد.1

برخلاف آنچه بسیاری بر آن اصرار می‌ورزند، جنگ‌های صلیبی؛ اردوکشی نظامی با هدف گسترش مسیحیت نبود، بلکه تنها با اهداف مادی صورت پذیرفت. در دوره‌ای که اروپا فقر شدید و بیچارگی مفرط را تجربه می‌کرد، کامیابی و رفاه شرق – به ویژه مسلمانان خاورمیانه – توجه اروپاییان را به خود جلب نمود. این وسوسه، رونمایی از مذهب به خود گرفت و به نماد‌های مسیحی آراسته گردید. در عین حال اندیشه جنگ‌های صلیبی، از میل به منافع مادی و دنیایی متولد شده بود و این، علت تغییر رویکرد مسیحیان اروپا از سیاست‌های صلح‌طلبانه در دوران اولیه تاریخشان، به تجاوزهای نظامی ویرانگر به شمار می‌رفت.

ادامه مطلب

[ یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 23:55 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری:شعر عاشورا…

همین که نام مرا میبرند میگریم

چارپاره ای برای بانو ام البنین(س)

دوباره گفتم: دیگر سفارشت نکنم

دوباره گفتم: جان تو و حسین، پسر!

دوباره گفتم و گفتی: “به روی چشم عزیز!”

فدای چشمت، چشم تو بی بلا مادر

مدام بر لب من “ان یکاد” و “چارقل” است

که چشم بد ز رخت دور بهتر از جانم!

بدون خُود و زره نشنوم به صف زده ای

اگرچه من هم “جوشن کبیر” میخوانم

شنیده ام که خودت یک تنه سپاه شدی

شنیده ام که علم بر زمین نمی افتاد

شنیده ام که به آب فرات لب نزدی

فدای تشنگی ات …شیر من حلالت باد

بگو چه شد لب آن رود، رود تشنه من!

بگو چه شد لب آن رود، ماه کامل من!

بگو که در غم تو رود رود گریه کنم

کدام دست تو را چید میوه دل من!

بگو بگو که به چشمت چه چشم زخم رسید؟

که بود تیر بر آن ابروی کمانی زد؟

بگو بگو که بدانم چه آمده به سرت

بگو بگو که بدانم چه بر سرم آمد

همین که نام مرا میبرند میگریم

از این به بعد من و آه و چشم تر شده ای

چه نام مرثیه واری ست “مادر پسران”

برای مادر تنهای بی پسر شده ای

چند شعر عاشورایی دیگر

سیب سرخی سر نیزه ست…

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

باید امروز به غوغای قیامت برسم

من به “قد قامت” یاران نرسیدم، ای کاش

لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد

که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

سیب سرخی سر نیزه ست…دعا کن من نیز

اینچنین کال نمانم به شهادت برسم

نماز شام غریبان…

ما را نمانده است دگر وقت گفتگو

تا درد خویش با تو بگوییم مو به مو

از خار،گرچه گرد حرم پاک کرده ای

تا شام و کوفه راه درازی است پیش رو…

خون گوشواره ها زده بر گوشهایمان

صد بغض مانده جای گلوبند در گلو

تنها گذاشتیم تنت را و می رویم

اما سر تو همسفر ماست کو به کو

بی تاب نیستیم…خداحافظت پدر!

بی آب نیستیم …خداحافظت عمو!

ای کاش…

ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود

این حرف های مرثیه خوانان دروغ بود!

ای کاش این روایت پرغم سند نداشت

بر نیزه ها نشاندن قرآن دروغ بود

ای کاش گرگ تاخته بر یوسف حجاز

مانند گرگ قصه کنعان دروغ بود!

حیف از شکوفه ها و دریغ از بهار…کاش

برجان باغ داغ زمستان دروغ بود…

[ پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ ] [ 11:24 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری:زنده باد آماندا

جعفر صابری:

 

 

زنده باد آماندا…

دوست نکته  سنجی با دلخوری میگفت نه اینکه من بگویم ماندلا انسان بدی است اما عجیب ملتی هستیم که خودی را فراموش کرده ایم و نمی بینیم  ،ماندلا انسانی بود که برای مبارزه با آپارتا سی سال زندان را تحمل کرد و همین اواخر در سن بیش از نود سالگی بیمار شد ازبس مردم زیر پنجره بیمارستان فریاد زدند زنده باد ماندلا  جان دوباره گرفت  و به آغوش مردم پیوست …ما هم داشتیم مردانی که سالها بیشتر از ماندلا در زندان ستم شاهی ماندند و فریاد استقلال بر آوردند مردانی چون صفر خان قهرمانی ،این روزها صحبت از استقلال و ایستادگی در مقابل ظلم می شود ،شایسته است که به یاد زنان و مردانی باشیم که سالها در مقابل ظلم ایستادند و سر خم نکردند در این میان فرد فرد ملت شریف ایرانمان را هم می توانیم مثال بیاوریم چراکه سالهاست در مقابل تمام فشار های جهانی  و تحریم ها ،جنگ و ترور ها ایستادگی کرده اند .

زمان دفاع مقدس  کم نبود بازداشتگاههایی که اسرای ایرانی را بطور مخفیانه دولت عراق به دور از چشم ماموران صلیب سرخ مخفی کرده بود و از کمترین امکانات انسانی هم بی بهره بودند .آن روز ها یکی از هنرمندان رفته از وطن بعنوان میهمان برای اجرای برنامه و دعوت از این اسرا برای پیوستن به دشمن به این گونه  بازداشتگاهها دعوت می شده او بعد از شناسائی و فیلمبرداری از مکان ،بطور محرمانه این اطلاعات را در اختیار ماموران صلیب سرخ جهانی قرار می داد و از این راه چند بازداشتگاه اسرای ایرانی شناسی  شده بود…

دوستی می گفت : مرد میانسالی در میان هیئت ما بود که گاهی با رفتار و منش و سادگیش  باعث خنده و شادی دیگران می شد ،یک شب وقتی شام هیئت را دادیم  خودمانی ها نشستیم تا شام بخوریم مردی هم رسید که تصمیم گرفتیم به او هم شام بدهیم مرد عجیبی بود و بسیار ژنده پوش بود طوری که در کنار سفره  دور از ما نشست و مشغول  شام خوردن شد من به او نگاه می کردم که در حال جمع کردن نانهای داخل سفره  بود و ته مانده غذا ها را جمع می کرد  چند نفری هم نیم نگاهی به او کردند اما همین مرد میانسال  دوستمان ،شروع به درآوردن حرکات  مسخره ای کرد ،طوری که  حواس همه ی ما را به خود جلب نمود…ما می خندیدیم و لی من ناراحت شدم …بعد از اینکه همه رفتند به او گفتم  عمو سن و سالی از تو گذشته این رفتار و منش زشته تو بچه بزرگ داری و مرد کاملی هستی کاری نکن که دیگران به تو بخندند…این چه کاری بود سر سفره می کردی…سرش را پائین انداخت  و آرام گفت پسرم حق با توست  تو جای پسر من هستی اما دیدی آن مرد نیاز مند خجالت می کشید دست در سفره کند و نان  ها را جمع کند من این کار ها را کردم تا حواس شما را به خود جلب کنم  او خجالت نکشد و راحت کارش را انجام دهد شما به من میخندیدید بهتر بود تا او خجالت بکشد…

ما کجا هستیم در کنار خود چه انسانهایی را می بینیم و بهتر بگو یم  نمی بینیم…

شهید شریفی نیا جوان ساده و لاغر اندامی بود که با چهره بورش نورانی به نظر می رسید در میان بچه هایی که سال 1362 با خود به جبهه می بردم او قاری قرآن و یکی از بچه های گروه سرود  بود…جا نماز کوچکی داشت که تسبیح ریزی درونش بود  و فقط برای ذکر بعد از نماز از جا نمازش بیرون می آورد وقتی پرسیدم چرا ؟گفت: این جان دارد و دلش می خواهد بعد از نماز برای ذکر دستم بگیرمش نه برای  تفریح و …شریفی نیا کمتر از دو سال بعد شهید شد و لی درسی که به من داد هرگز فراموشم نشد چراکه دانستم همه ی اجسام اطرافم جان دارند و برای رفاه حال ما در اختیار ما  قرار گرفته اند .

جای تعجب دارد  که جوان ایرانی عکس چگووارا را در اتاق خودش نصب می کند و خوب می شناسدش اما ستار خان و باقر خان را نمی شناسد و یا  کلنل محمدتقی خان پسیان را به یاد نمی اورد و یا دیگرشیران ایران زمینش را…

به یاد شیرمردان و دلیر زنانی که هر روز وهرساعت برای استقلال کشورمان از جانشان هم دریغ نکردند…

جعفر صابری

 

 

 

[ شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ ] [ 13:16 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری:صورتش از خجالت سرخ شد!

جعفر صابری:سرمقاله ۳۲۶

صورتش از خجالت سرخ شد!

معقول پیش از این حرمتها حفظ میشد …کوچیک و بزرگی بود ،راست و دروغی بود !حلال و حرامی بود ،حق الناسی بود !بچه ها یاد می گرفتند که آب از کوچیکتر و چای از بزرگ تر باید باشه…اگه کسی کاری میکرد و می فهمید غلطه از تاب خجالت صورتش سرخ میشد و سرش را پائین می انداخت و خیس عرق میشد و خجالت می کشید …خیلی وقته که لااقل من این جوری سرخ شدن را ندیدم نمی دانم شما چطور؟

استاد عزیزم زنده یاد  پرویز شهریاری را برای سخنرانی در یکی از دانشگاهای معتبر دعوت کرده بودند وقتی ماشینی را که برای بردن ما فرستاده بودند را دیدم دلم گرفت پیکان درب و داغونی بود که در طول مسیر خیلی خشک و گرم بود…وقتی رسیدیم با ناراحتی گفتم این چه ماشینی بود و…اما استاد لبخندی زد و گفت اما راننده خوبی داشت انسان وارسته ای بود و از خوبی های راننده و خوش صحبتی او گفت…تمام وجودم خیس عرق شرم شد و صورتم سرخ …داشتم از درون می سوختم …خجالت می کشیدم در چشم استاد نگاه کنم …چرا که من ماشین را دیده بودم و او انسان را …استاد فهمید و برای دلداری خاطره ای برایم بیان کرد:او از روزهایی گفت که می توانست از کشور برود و لی چون عاشق وطن بود ماند و برخلاف خیلی ها سعی کرد  در کنار مردمش بماند و خود را از مردم می دانست  …تعریف می کرد روزی در یکی از مترو های کشور کانادا نوازنده جوانی را دیده بود که تار میزند و ایرانی است از او پرس و جو کرده بود جوان گفته بود مهندس مکانیک است و در کانا دا زندگی میکند…در پاسخ استاد شهریاری که در این کشور غربت چه می خواهی  جوان گفته بود همان چیزی که فرزندان تو می خواهند  و مانده اند! استاد میگفت :از خجالت سرخ شدم وبا خود عهد کردم به کسی نگویم چرا از ایران رفته ای و یا می خواهی بروی…

فرزندان ما پرخاشگر شدند ،داد میزنند ،وقتی کار زشتی می کنند خجالت نمی کشند!

اگر ما بگیم میگن باز حرفهای تکراری باز ادای مسلمانان را در می آورند و باز میگن کار استکبار جهانی…اماخدا وکیلی خودتون بنشینید چند دقیقه فکر کنید …وقتی بچه شما  ساکت کنار کامپیوتر ش می شینه و بازی میکنه  نگاه کردید چه بازی داره میکنه؟اون داره بازی میکنه و هر مرحله که یکی را میکشه اسلحه جدید به اسلحه هاش اضافه میشه و جایزه می گیره …این یه جورشه و یا وقتی قهر مان بازیش برنده میشه میره تو رختکن، چند تا خانم میان و میرن ماساژش میدن و بعد براش تو حموم لخت میشن!این بازی ها که بچه من و یا تو در سکوت  ساعت ها بازی می کنند به نظر شما چیزی به اسم خجالت و سرخ شدن براش میزاره!

از صدا و سیمای خودمان چیزی نگیم بهتره  یه وقتهایی باید بگیم صد مرتبه شکر از برنامه های ماهواره و کارتونهای آنطرف آب…ادبیات غلط و کارشناسی نشده گاه چنان مخرب است که  سالها طول می کشد  تا آسیبهای وارده را ترمیم کرد…برای نمونه وقتی بچه ها برای برنامه زنده  به تلویزیون و استودیو های  برنامه ساز دعوت می شوند دقت می شود که موی سرشان را ژل نزده باشند و یا بلوزشان آرم های خارجی نداشته باشد و حتی بلوز ها را  در صورت امکان پشت و رو می نمایند والدین باید از بدو ورودشان به سازمان صدا و سیما دارای پوشش مناسب باشند که همه منطقی و بسیار شایسته است اما…سوال این است  آیا ادبیات و روش برخورد مجری برنامه و گویش او نیز کنترل می شود؟ برای نمونه به مجری خانم برنامه ی کودکان آن یکی مجری بگوید  چه قشنگ شدی  و طاووس شدی چه معنا و چه جایگاهی در برنامه زنده کودکان دارد؟

ما می گو ئیم چرا که لازم می دانیم اگر قرار است دقت در همه موارد صورت گیرد  در تمام موارد صورت گیرد…

شایان ذکر است این گونه موارد به مسئولین مربوطه نیز گفته شده .هیچ کس با شادی و خنده مخالف نیست امّا به چه قیمتی و با چه اد بیاتی! این جای تأمل دارد ، در تئاتر هایی که با عنوان تئاتر خانوادگی و شاد  و زنده در بعضی از  تالار های همین کلانشهرمان اجرا می شود ،ادب و رفتار و منشی دیده می شود که زشت ترین برنامه های ماهواره نیز  در نشان دادن آن صحنه ها  مراعات می نمایند…همین صدا و سیمای خودمان اگر انصاف داشته باشیم بیشتر فیلم های سینمایی خارجی را با تغییر دادن اساسی سناریو و تصویر چنان تغییر می دهند که مخاطب بزرگسال  حتی اگر آن فیلم را دیده باشد برایش تاز گی دارد…

این گونه ادبیات وبرنامه ها  هستند که نتیجه اش این می شود که دیگر در مقابل رفتار زشت و شرم آور کسی سرخ نمی شود و در واقع از ماست که بر ماست.

به امید دقت لازم  من ،شما و مسئولین زیربط…

جعفر صابری

 

[ شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ ] [ 13:3 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری-خیمه

جعفر صابری خیمه سرمقاله

۳۲۴

خیمه

 

دلم خیلی گرفته …ماندم چی بگم !از کودکی مادرم به ما میگفت:بترس از کسی که از خدا نمی ترسه!وقتی گفتم سپردمت به همان حضرت معصومه که داری میری پیشش .گفت یکی کمه بسپر به همه اهل بیت !من مثل پیر زنها نفرین نمی کنم عمل می کنم…وای چی بگم این که به قول خودش بیشتراز سی سال نوکری اهل بیت را کرده اینه،وای به حال اونایی که اساساً اهل بیت را نمی شناسند. این که خودش مثل روز براش روشنه، داره حقیقت را حاشا می کنه وای به حال دیگران…یه جایی خوانده بودم که بترسید از کسی که جز خدا پناهی نداره …میشه مثل خودش بود میشه اما این جوری بودن به نطفه آدم برمیگرده، به لقمه حلال برمیگرده، به شیر مادر ی که خوردی، و من این طور نمی تونم باشم نه من ،که خیلی ها نمی تونن اینطوری باشند …کم نیستند آدمهایی که حتی مسلمان نیستند اما هرگز پا رو حق نمی گذارند فرق نمی کنه چه زن باشند و چه مرد …گاهی وقتها خیلی از زنها قول و مردانگیشان از هزارتا به ظاهر مرد بیشتره…یه عمر ما از مادروپدرامون یاد گرفتیم که درستکار باشیم مال مردم را نخوریم دروغ نگیم و بعد پا منبر ها نشستیم دیدیم و شنیدیم که اهل بیت هم همین حرفها را زدند ما این راه را انتخاب کردیم شاید به نظر خیلی ها سادگی و بچگی باشه شاید حماقت باشه اما میگیم انسان از درستی و راستی کم نمی آره همه جای دنیا  آدمها با درستی و راستی زندگی بهتری دارند .راستی و درستی …ماشنیده بودیم که امام اول شیعیان زمانی که خلیفه بود، با کسی که دزد زره اش بود  رفت پیش قاضی و قاضی حق را به یهودی داد. ما اینها را دیدیم ما اینها را شنیدیم و چی بگم …ما دیدیم و شنیدیم آدمهایی که عرق می خوردند ولی راست حرف میزدند ما دیدیم آدمهای که اسم اهل بیت را که می شنیدند اشک تو چشمهاشون حلقه می زد و از گناه نکرده بدنشون می لرزید…ما دیدیم گُنده لاتهای شهرمون که وسط هیئت بچه کوچولوها چراغ  مهتابی دست میگرفت و به پهنای صورتش اشک می ریخت تا  حسین ببینه و روز محشر شفاعتش رو کنه…اونی که میاد دروغ میگه حق را ناحق میکنه خودش که می دونه من چی بگم…دنیا با تمام بزرگیش و عمر با تمام بلندیش خیلی کوچیکه و خیلی کوتاه است اگر کسی بفهمه …میگن آدم نجس آدم جنوب نباید وارد مسجد بشه من میگم آدم مال مردم خور آدم دروغگو آدم ریا کار آدمی که میدونه حق الناس به گردنشه نباید وارد خیمه حسین بشه…فکر میکنه میتونه طلب عفو بکنه !نمیشه نه نمی شه …علم و خیمه بزرگ ،طبل و سنج صدا دار اکو، بلندگوی قوی  مداح و روضه خوان با کلاس گوسفند و گاو حتی شتر قربونی، شام و نهار زیاد هیچ کدام نمی تونه ذره ای از حق الناس را بپوشونه و وای به حال کسانی که می دونند و بی تفاوت هستند میدونند حق مسلمان نه، انسانی داره توسط شخصی که میشناسند به ناحق ضایع می شه و سکوت می کنند …بله داستان کربلا و خیمه سوزی حسین به همین سادگی دروغ نیست یه بابایی که همه میدونستند حق با اوست روز روشن حقش ناحق شد و خیلی ها سکوت کردند سکوت این جماعت به آن ظالم  قدرت داد و زن و بچه آن مظلوم را به درد و رنج انداخت حالا شما بروید گوسفند سرببرید روضه گوش کنید و اشک بریزید …حسین حسن کنید و دعا کنید تا مشکلاتتون حل بشه …امید داشته باشید که خدا کمکتون می کنه و امام حسین شفاعتتون را میکنه و یا …من میگم کمی بیندیشیم !خیمه امام حسین جای مرداست ،جای آدمهایی است که اگه  ناله میکنند حسین جان کاش بودیم روز عاشورا و حق تو میگرفتیم و یاریت می کردیم باید شب که می خوابند کمی به رفتارشون فکر کنند به همسایه بغلی خانه شون که یتیمی هست و یا زندانی به ناحق در بند افتاده ای، و یا خانواده آبرو داری که برای خرج جهیزیه و یا عروسی بچه اش مانده .این که میگیم حُر از لشکر یزید جدا شد و آمد خدمت حسین به سادگی یه کلام نیست حُر می تونست جای شمر حکومت ری را قبول کنه ولی دست رد زد به سینه خوشبختی دنیا و رفت تا باخونش ارادتش رو به اهل بیت نشان بده علم نداشت لشکر نداشت گوسفند نداشت مداح و روضه خوان نداشت خیمه آنچنانی نداشت یه جون داشت که به عنوان اولین شهید کربلا نثار امامش کرد و این شد که حسین (ع)  گفت مادرت چه خوب نام حُر را بر تو نهاد…آی اونایی که میخوان مثل حُر زندگی کنند آی اونایی که اگه حُر نیستند  لااقل مثل زینب صدای حق را فریاد میزنند و از حق دفا ع می کنند.خوشا به حال هیئتی و عزاداری که بیش از هر چیز به فکر همسایه اش و همشهریانش و هموطنش هست صدای مداحی ضبط ماشینش را زیاد نمی کنه کد  عزاداری پشت خط گوشیش نمی زاره تا بگه ما خیلی عزاداریم …قرار نیست عزاداری کنیم قرار شاگردی کنیم قرار رسم  و منش اهل بیت را دنبال کنیم !

ورود به خیمه ،آدابی داره که تا آن آداب را یاد نگیریم علم کردن خیمه دل خوشی بیش نیست .ما میگیم عزاداری شما قبول ،اما شما خودتون بسنجید کجای این عزاداری هستید…تو میدون هفت تیر تهران روز تاسوعا صدها نفر از اقلیت های مذهبی می آن که حاجت گرفتند و دلاشون عاشق حسین (ع)  و اهل بیت هست  هیچ علمی و طبلی و یا سنجی هم ندارند بعضیاشون هم حجاب درست و حسابی ندارند اما عاشق هستند و عاشقانه آمدند …وای به حال من و تو مسلمون درگیر ظاهر وفریب! خوشا به حال عزادارای واقعی انسانهای درست …

تو کوچه ما و یا شاید بیشتر کوچه ها همیشه قبل از بزرگترها چند تا بچه هیئتشون علم میشه…خیمه میزنند با چادر سیاه مادرشون که به هم گره زدند یه پرچم بر میدارند و راه میفتند سینه میزنند بلند گو ندارند طبل بزرگ ندارند کسی براشون گوسفند و گاو زمین نمی زنه اما اونها راه میفتند زیر بارون خیمشون سقف درستی نداره فرش زیر پاشون خیس میشه،تنشون خیس میشه ولی راه میفتند مداحشون هنوز بلد نیست درست بخونه اما میخونه  حسین را درست هجی میکنه بقیه هم همین را بلدند و میگن حسین همین و اینا هستند که پاکند دلاشون نیّت هاشون عشقاشون …درست مثل دیروز و پریروز من  یا تو، چی شد که گم شدیم رفتیم به فکر تهیه لوازم ظاهری برای هیئت و دلامون سیاه شد…به خودمون بیاییم هنوز دیر نشده….

زنده  یاد استاد پرویز شهریاری که زرتشتی بود از زمان ستم شاهی میگفت : از زمانی که به زندان افتاده بود و بعد از ساعت ها شکنجه وقتی به داخل سلول تاریک و سیاهش آمده بود می بینه یه نفر براش یه نخ سیگار و یه استکان چای میاره در تاریکی نمی شناسدش اما زندان بانی به نام ساقی بوده ،ساقی به او میگوید فردا حاضر باش می برمت دادگاه…شهریاری باتعجب به این فکر میکنه که چرا دادگاه به این زودی …فردا ساقی به همراه یک نفر دیگر شهریاری را میبرند بیرون از زندان و در یکی از خیابانهای نزدیک خانه شهریاری جیپ زندان را نگه می دارد و رو به شهریاری میگوید برو و بعد از سه ساعت برگرد همین جا  هفته گذشته وقتی همسرت آمده بود زندان ملاقاتت ازمشکلات مالیش گفت و تو گفتی مقداری پول در یک بانک درحسابت هست برو بگیر بده به زنت خدا را خوش نمی آید زن جوان  در این شهر بزرگ بدون پول باشد،من منتظرت هستم!شهریاری با تعجب و کمی نگرانی مانده بود ه که چرا او این کار را می کند و شاید تله باشد اما رفتم چاره ای نداشتم خود را به خدا سپردم به خانه رسیدم همسرم را دیدم رفتیم بانک پول را گرفتم و به او دادم و بعد سر قرار رفتم و ساقی مرا برگرداند زندان..شهریاری میگفت در مسیر راه ساقی از حسین و حُر برایش حرف زده و اینکه او عاشق حسین است…

استا د حجت الاسلام والمسلمین قرائتی تعریف می کرد زمان ستم شاهی ماموران زندان مارا کتک می زدند و میگفتند حاج آقا مارا ببخشید می دانیم حق باشماست اما می خواهیم همین لقمه نانی که برای زن و فرزندانمان می بریم حلال باشد !

چه کسانی به حلال و حرام و خدا و اهل بیت اعتقاد دارند و ماچقدر اعتقاد داریم!

جعفر صابری

[ شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ ] [ 13:1 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سکانس اول

به بهانه چاپ  ماه نامه سینما آشتی

هفته نامه همسر در آستانه هفدهمین سال تولدش در تعاملی که با اداره کل مطالعات و توسعه دانش و مهارت‌ های سینمایی، سازمان سینمایی کشور داشت برآن شد تا از این پس  ماهی یک بار به کنکاش در خصوص بر نامه های سینما ،تلویزیون بخصوص و دیگر هنر ها بسته به موضوع بپردازد .بی شک شناخت مشکلات و مطرح نمودن راه کار های هنری کاری بس دشوار است که حضور کارشناسان و متصدیان امور خود را طلب می نماید اما از آنجا که موسسه فر هنگی هنری آشتی از اولین مراکز آموزشی سینمایی کشور بوده و در واقع اولین هنرستان هنری غیر انتفاعی را سالها پیش دایر نموده شاید بتواند به بکار گیری تمام تجربه و تخصوص  همکاران درمحیطی تحقیقاتی و علمی  بانی این حرکت سالم و لازم باشد تا خانواده های ایرانی و اهل هنر بیش از پیش با هنر بویژه سینما آشتی نمایند .جای خالی مطبوعات هنری  فراخور خانواده ها سالهاست که احساس می شود کدام آموزشگاه بهتر است،کدام فیلم دیدنی تر است ،چرا باید به سینما برویم و یا چرا تاتر دیدنش خالی از لطف نیست همه و همه اهدافی است که مارا وداشت تا در این راه گام بر داریم امید وار هستیم با حضور شایسته جناب آقای دکتر ایوبی ریاست محترم سازمان سینمایی وزارت فر هنگ و ارشاد اسلامی و راهنمایی های ایشان گامهای ارزشمندی را برداریم ،ما در این راه چشم امید مان به یاری فرد فرد شما عزیزان نیز می باشد بخصوص همکاران خوب سینمایی مان و از جمله مراکز آموزشی و هنری سراسر کشور .به امید بهبود هر چه روز افزون صنعت سینمای  ایران…

ارادتمند

جعفر صابری

[ چهارشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۲ ] [ 16:36 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری:جل دوز…

 سرمقاله ۳۲۰ هفته نامه همسر بمناسبت روز جهانی کودک…

جل دوز

کم نیستند انسانهایی که با درخشش یک جمله در زندگانیشان تحولی ایجاد شد و نور معرفت الهی وجودشان را آکنده نمود به معراج رسید ند و این از ان بابا است که نوشته است که: هر روز یک جل میدوخت و این جل ها پیشا پیش فروخته شده بود آن زمان استفاده از چهار پایان زیاد بود و این جل ها یا همان پالان ها مشتری زیادی داشت وی برای این که به کار هایش برسد کارگر کودکی را هم در کنار دستش به کار گرفته بود که بیش از هشت نه سال نداشت ،پایان هر هفته به حساب و کتاب هایش می پرداخت و می دانست که چه مقدار از چه کسی طلب دارد اما یک روز پنج شنبه هر چه فکر کرد که در طول شش روز گذشته  کدام یک از مشتریان پولش را نپرداخته  به یاد نیاورد از کار گر کودکش سئوال کرد و او هم اعلام کرد که استاد من نمی دانم مشغول کار های دیگر بودم و از حساب کتاب شما مطلع نیستم… استاد به نماز ایستاد و بعد از چند دقیقه  خندان رو به شاگردش کرد و گفت یادم افتاد  حاج عبدالله  حسابش را نداده !شاگرد کوچک اما بزرگوارش رو به استاد کرد ه گفته بود : اوستا شما نماز می خوندید یا دنبال جل خر می گشتید!

استاد بغض گلویش را گرفت و از شرم، کودک را پی کاری روانه کرد و سجده ای به نشان توبه کردو عارفی شد که همگان پس از آن ،وی را با نام آقااسدالله پالان دوز  بنام استاد اخلاق و عرفان شناختند…

بله این باب گفت و گویی  است به مناسبت آغاز سال تحصیلی جدید و روز کودک است ، که کو دکان و نو نهالان  میهن عزیزمان راهی مدارس می شوند تا با کسب  علم و دانش روش و منش کسب علم و اخلاق را بیاموزند ،اما پرسش این است که چه می شود  بوی خوش این عزیزان در محیطی که برای علم و دانش باید هر روز معطر شود به مرور زمان از بین می رود و گاه  زیبایی و طراوتشان را از دست می دهند!

سئوال این است هر یک از ما بخصوص معلمین و مسئولین آموزش و پرورش  و حتی کسبه و مغازه داران یا راننده های سرویس و مربیان …چگونه با کو دکان برخورد می نمایند ؟ چقدر آداب  و روشهای روانشناسی برخورد با کو دکان را می دانند چقدر به حرف های آنها توجه می کنیم آیا می دانیم که کو دکان هنوز نمی توانند مانند ما بزرگ تر ها روان و سلیس سخن بگو یند !

حضرت محمد رسول خدا می فر ماید: از کو دکان بیاموزیم که ساده سخن می گویند و کینه ندارند- زود آشتی می کنند و زود دوست می شوند .

و یا حضرت عیسی  می فر ماید باید کو دک شد و دوباره متولد بشویم و باز سعی کنیم کودک بمانیم .اینها همه پیام هایی هستند که  هر انسانی می تواند مد نظرداشته باشد و بداند که کو دکان هیچ گناهی ندارند و باید مورد توجه و احترام افراد جامعه باشند دوستی می گفت ارزش و جایگاه افراد هر جامعه را در روش و منش برخورد با کودکانش باید ارز یابی کرد.

گاهی وقت ها بی توجهی و بی احترامی به حقوق کودکان چنان تخریبی نه تنها به شخصیت آینده آنها بلکه به ساختار جامعه فردا وارد می سازد که نتایجش برای همه ی افراد مخرب خواهد بود . شاید باورش مشکل باشد اما بزهکاری های اجتماعی و جنایات و مشکلات اخلاقی بزرگ  جامعه ازنقاط بی ارزش و ساده ای چون کم توجهی و یا عدم عشق و احساس  محبت سرچشمه می گیرد .این روز ها که فصل حج هم هست شایسته و بایسته است عشق را از معبود بیشتر بیاموزیم و بیش از هر کس به کو دکان بخصوص آنها که از سایه والدین  بر سرشان محروم هستند دریغ ننمائیم و با محبت به آنها نه به آنها بلکه به خود کمک کنیم .چراکه گاه یک نگاه یک پیام و یک کلام می تواند زندگی ما را تغییر دهد و کودکان که فرشتگانی بی بال و پر در کنار ما هستند می توانند راه رستگاری ما باشند. بد نیست بدانیم که:

طفل محروم از محبت  چون به جایی میرسد

می ستاند از خلایق انتقام خویش را

ارادتمند

جعفر صابری

[ چهارشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۲ ] [ 16:33 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

تصاویری از گزشته…

جعفرصابری نیمه شعبان 1365

 

 

 

جعفرصابری خرمشهر 72 ساعت بعد از قطعنامه 598

 

جعفرصابری زمان آموزش نظامی سال1365

 

جعفر صابری هیئت رزمندگان سال1365 اهواز با آهنگران و…

 

جعفر صابری در حال مصاحبه با امام جمعهاهواز در پادگان امام خمینی سال1365

 

تعدادی از عضاء اولیه موسسه میثاق که بعد ها موسسه آشتی شد .از جمله شهید خدابنده…

 

جعفر صابری در استدیو صدا برداری 1389

 

جعفر صابری در جلسه نقد و بررسی فیلم دختران با حضور عوامل فیلم 1389

 

جعفر صابری در کنار جمع مسئولین انجمن ها و مسئولین سازمان هلال احمر و سلیب سرخ1390

 

جعفر صابری در کنار دکتر بکله گلتا دبیر کل فدراسیون بین المللی جمعیت های صلیب سرخ و هلال احمر 1390

 

جعفر صابری در ساختمان داوطلبان هلل احمر 1390

 

[ سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ ] [ 16:55 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

هفته نامه همسر هفده ساله شد!

 هفته نامه همسر هفده ساله شد!

 

 

به لطف خدا مجله همسر  هفده ساله شد و این یعنی اینکه سیصدو شصت و پنج روز دیگر را پشت سر گذاشتیم روزهایی که پر بود از خاطرات تلخ و شیرین در این روزهایی که پشت سر گذاشتیم بعد از لطف بی کران خدای مهربان  یاری و دوستی شما بود که به ما کمک کرد تا بمانیم و تلاش کنیم .صحبت از مشکلات نمی کنیم بلکه از دل شکستن ها می کنیم که گاهی وقت ها از افرادی سر میزند که به لحاظ شخصیت و جایگاه اجتماعی شان ما به خود مان اجازه نمی دهیم به ایشان توهین نمائیم. ساده است اگر شخصی حتی اگر دو عدد تخم مرغ خریداری نماید با احترام وجهش را به مغازه دار می پر دازد اما چرا در مقابل این همه تلاش و کوشش فر هنگی کمترین احترام را قائل نیستیم و می اندیشیم که این چند برگ کاغذ ارزشی ندارد !چرا به این فکر نمی کنیم که  مطالعه  چند سطر از نوشته های همین نشریه چقدر به ما آرامش می دهد و یا دیدن تصاویرش به قوه بصری ما کمک می کند .صحبت از مجله همسر نیست  متاسفانه این نگاه به بیشتر مطبو عات است و مردم و شور بختانه قشر عظیمی از فر هنگیان و تحصیل کرده های اجتما ع نیز این بر خورد را با یک مجله دارند ،جای تاسف است که مطبوعات تا این اندازه حقیر و کوچک شمرده می شوند گاهی وقت ها تمام تلاش و هویت شخصیتی خود را زیر سئوال می بینیم که چگونه افراد اجتما ع به اهمیت آن توجه ندارند سالها تلاش و تحصیل در مقاطع گو نا گون  و مشکل با هزینه های گزاف  در مقابل درآمد اندک و توجه کم افراد جامعه چنان قلب انسان را به درد می آورد که حیران می شویم این روز ها که  صحبت از ارزش افزوده  هر کالایی است کسی به ارزش افزوده فر هنگی  کمتر توجه می نماید اینکه جمعی با سختی و دقت و توجه فراوان گرد هم جمع می شوند و با رعایت تمام خطوط سرخ و سفید مطالبی را آماده می نمایند تا به بالا بردن فر هنگ و اطلاعات اجتماع کمک نمایند کاری بس دشوار است وخود ارزشی افزوده می باشد حال اینکه با تمام گرانی های مواد اولیه و هزینه های جانبی افرادی بعنوان دست اندر کار مطبوعات با کمترین حقوق و مزایا تلاش می نمایند تا مجله ای حاضر شود می توان گفت کار قابل توجهی است .گاه در محیط های بسیار ساده و امکانات اولیه و بسیار دشوار. در این میان عکاسها و گزارشگرهایی که به سختی و دشواری هر کار غیر ممکنی را ممکن می نمایند تا عکس و گزارشی را هم آماده نمایند نباید فراموش نمود.عکاسانی که خیلی خوب می دانند اگر عکاس مراسم عروسی و شادی بودند چند برابر این درآمد را می توانستند داشته باشنداما  ما نده اند و به کارشان افتخار می نمایند خبر نگارانی که گاه به سختی ،مطلب و گزارشی را دنبال می کند اما جایی برای چاپش ندارند و ناچار در وب لاگ ساده خود قرار می دهند .همآنهایی که بیشترشان حتی وسیله ایاب وذهاب مناسبی هم ندارند و تمام امکاناتشان را در کوله و کیفشان همواره به دوش می کشند …این قاعده  البته در تمام دنیا یکسان است و به همین دلیل خبرنگاری جزء سخترین مشاغل شمرده می شود .گرچه بی نهایت برای فرد فرد شما خوانندگان هفته نامه همسر احترام قائل هستم ولی با اجازه شما و به نیابت از طرف شما به همکاران عزیزم   نه در هفته نامه همسر بلکه در تمام جهات مطبوعات و رسانه تبریک عرض می کنم بویژه عزیزانی که در طول سالهای گذشته در کنار ما بودند و هستند.

در بهمن سال 1376 همزمان با میلاد با سعادت حضرت امام رضا (ع)  هفته نامه  همسر متولد شد و شکر خدا  تا کنون در حال چاپ می باشد ماسعی کرده ایم مخاطبین خود مان را از بین صد ها  عقیده و سلیقه پیدا نمائیم و در همین راستا هم باز تلاش می نمائیم همواره  به انتقادات و پیشنهادات شما  توجه داشته  و داریم که کیفیت مجله بهتر شود شایان ذکر است ما می دانیم با گرانی کاغذ و هزینه های جانبی اگر  حتی بدون مجوز و تلاش زیاد تنها با خرید کاغذ و برشش به اندازه دفتر  مدرسه بیش از سه برابر این کار فر هنگی سود حاصلمان می شود و ارزش افزوده هم شامل حالمان نمی شود و  تولید مان را می توانیم در زیر زمین خانه انجام و در صندوق عقب ماشینمان ارائه دهیم و با استقبال  خریداران نیز مواجه خواهیم شد و نه دارایی  و نه بیمه و نه هیچ کسی با ما کاری نخواهد داشت اما به عشق شما است که همه ی درد ها و رنج ها را متحمل می شویم  پس شما هم کمی فر هنگی با  فرهنگ اطرافتان بر خورد نمائید…

با تشکر

 جعفر صابری

[ چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 17:56 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

عشق پیری گربجنبد…

سر مقاله 318

عشق پیری گربجنبد…

پشت خط هرچی دلش می خواست می گفت  و من ساکت بودم ترجیح می دادم هرچی دلش می خواد بگه چرا که احساس می کردم در بعضی جا ها حق با اوست و از این راه می تواند کمی تخلیه شود و آرام گیرد، شاید به لحاظ سن و سال جای مادر من بود پس ادب حکم می کرد که ساکت باشم و گوش بدهم  راستش او از معدود افرادی بود که بالاخره دست از سکوت برداشته بود و جرأت گفتن پیدا کرده بود او و شاید افرادی که مانند او دچار این گونه مشکلات خانوادگی هستند شا ید در بعضی از کشور های دیگر امکان این باشد که زنان  بعد از میان سالگی ترجیح بدهند از همسرشان جدا وازد واج دیگری داشته باشند اما در ایران ما این موضوع خاص آقایان است و در بیشتر کشور های اسلامی هم همین گونه است این که اسلام به مرد اجازه می دهد که می تواند در آن واحد چهار همسر  رسمی و …را در اختیار داشته باشد .برای بیشتر عقاید مذهبی دیگر ناپسند است اما در همان عقاید و اعتقاد ها کم نیستند افرادی که چه زن و چه مرد در یک زمان با یک و یا دو معشوقه  زندگی می نمایند.ما اینجا به درست و یا غلط بودن کاری نداریم آنچه بیش از هر چیز مورد نظر است این است که چه عواملی باعث می شود خانواده  دچار این مشکل شود ؟ شاید اهمیت همین موضوع باعث شد که از یک مقاله ساده به سر مقاله  این هفته ما تبدیل شود ،راستش اینکه عشق پیری به جنبش در می آید علل زیادی می تواند داشته باشد عللی که در بیشتر مواقع کودکی و نوجوانی و جوانی نا تمام فرد برمیگردد و در میان سالگی هم گریبانگیر می شود و آن کم بود محبت و دوست داشتن است .نشناختن درست  واژه عشق و بیان آن  از مهمترین این دلایل است ! جالب است در جوانی و  زمان نامزدی بی محابا  بارها به یکدیگر ابراز عشق می کنیم اما  بعد از سالها زندگی و کنار هم بودن و داشتن تعدادی فرزند و نوه و حتی نتیجه دیگر از بیان آن شرم داریم !از این که دست همسرمان را بگیریم و در مقابل چشم دیگران به خلوت برویم و کنار او باشیم را گناهی شرم آور و نابخشودنی می دانیم بی آنکه بدانیم همین ابراز عشق و علاقه و دوست داشتن چقدر می تواند محبت را بین فرزندان ما و همسرانشان تقویت نماید. از اینکه بگو ئیم عزیزم تو را دوست دارم شرم داریم اما در میان جمع بر سرش فر یاد می زنیم و حق خود می دانیم که هر گونه می خواهیم با او صحبت نمائیم این نه بدان معنا است که  مرد با زنش این گونه بر خورد می نماید بلکه حتی گاه زنان هم با همسرشان همین بر خورد را دارند.این محبت که در کودکی  توسط والدین بطور کامل و درست به کودکشان انتقال نیافت بعد از ازدواج ادامه داشته و دارد و هر یک از ما بعنوان همسر به نوعی از ابراز آن دریغ می ورزیم و نمی دانیم که سرانجام در جایی این برگ کم آب خشک می شود و هر سرابی را در یا می بیند!اگر از اینکه در کنار همسرتان باشید شرم دارید و از داماد و یا عروستان شرمند ه می شوید بترسید که با همین رفتار و گفتارتان پای شخص دیگری را به زندگی می گشائید. پر وائی نیست که گفته شود اگر  مردی  بر  سر سفره ی خانواده سیر نشود در خیابان سراغ رستوران را خواهد گرفت.البته کم نیستند افرادی که بدلایل دیگری  واقعاً بیمار گونه هستند وباید به در مانشان اندیشید…یکی دیگر از نتایج کمبود محبت که در سنین بالاتر بیشتر می شود نیاز به توجه بیشتر است و کمبود های مالی و معنوی بشدت به بالا رفتن این نیاز کمک می کند این گونه افراد خواسته و ناخواسته رفتار و گفتاری را  از خود نشان می دهند که شاید کمتر مورد علاقه دیگران باشد و اگر در سابقه کاری خود مسئولیت و یا کار فر مایی هم داشته اند گاه بشدت پرخاشگر هم خواهند بود و اینها همه زمانی که با کمبود محبت و توجه همراه شود بیشتر خود نمایی می نماید و گاه تبدیل به عشقی می شود که معروف شده به عشق پیری …اینکه او را به حال خود سپرده و از حقوق طبیعی و انسانی شرعی و قانونی اش محروم شود و به جهت اینکه در مقابل دیگران زشت است تنها دلیل کم محبتی باشد نتیجه معکوسی خواهد داشت شاید این نوع گفتار و نوشتار  صاحب این قلم به ذائقه بعضی ها خوش نیاید اما نوشدارویی است که باید با میل و تیپ خاطر میل نمایند اگر زندگی آرام و درستی را می طلبند .متاسفانه غالب زنان ایرانی بعد از اینکه فرزندانشان به لطف خدا بزرگ شده و همسر انتخاب می نمایند خود را آنقدر پیر و سالخورده احساس می کنند که بیشتر وقتشان را در امور دینی و مذهبی صرف می نمایند بدون اینکه همسر داری هم نوعی عبادت و نیاز است .عشق در زمان  میان سالی و سالخوردگی به مراتب زیبا تر و دل نشین تر از زمان جوانی است چرا که هر چه هست از دوست داشتن و در کنار هم بودن سر چشمه می گیرد برای این که این بستر را فراهم نمائید شایسته است از خاطرات زیبا و دلنشین جوانی  و کو دکان بیشتر یاری گیرید تا این که خاطرات بد و تلخ را به یاد یکدیگر بیاورید،بدانید همواره لطف و محبت شماست که به شریک زندگی شما کمک می کند تا در کنار شما بماند و احساس آرامش نماید  این شما هستید که می توانید به او توجه کنید و نیاز های محبتی او را بپو شانید و چقدر خوب است که گاه پدر بزرگ ها هم این توجه را به مادر بزرگ ها نمایند و همه ی تلاش و عشق و گذشت از طرف مادر خانه نباشد…دوست بزرگواری داشتم که  روزی از من سئوال کرد آیا به خانه خدا مشرف شده ای گفتم بله و او ادامه داد می دانی اگر به خانه خدامشرف بشوی و از در باب الجبرئیل برای اولین بار وارد  خانه خدا شوی در زمان ورود هر دعایی و آرزویی نمایی برآورده می شود گفتم بله چطور مگر او خندید و گفت فکر می کنی من زمانی که برای اولین بار از این در وارد خانه خدا شدم از خدا چه خواهشی کردم؟برایم جالب بود گفتم نمی دانم بفر مائید: و او خندید و گفت از خدا خواستم دعوای پدر 73 ساله و مادر 69 ساله ام که غالبا سر موضوع حمام است دیگر تمام شود!

به امید قبولی آرزوی تمام بچه های این گونه ،که نگران مشکل والدینشان هستند!

ارادتمند

جعفر صابری  

[ چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 17:54 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

خیرو شر هر عمل کز آدمی سرمیزند…

با نام و یاد خدا

سر مقاله 

316

خیرو شر هر عمل کز آدمی سرمیزند

آن عمل مزدش بزودی پشت در ، در میزند!

دستان  چروکیده و سردش را بوسه میزد و حلقه های اشک روی گونه هایش غلت می خورد دیگر بغض در گلویش جایی برای ماندن نداشت و هق هق گلویش آن بغض را رها کرد .دیگران نیز مانند او نفس را رها کردند تا راه بغضشان گشوده شود و آسمان یک دست صدای ناله شد . سقف شب سیاه  و تاریک شرمنده از عشق و ناله های این ها که شانه هایشان دیگر طاقت نگاه داشتنش را نداشتند لرزید. و اول زانو هایشان خم شد آنقدر که آسمان به زمین نزدیک تر شد…گو یا دیگر هیچ قدرتی در جان خسته شان نیست تا یاری دهد که بایستند. سه پزشک و دو مهندس ثمره تلاش این مادر خسته بود که از میان فرزندانش بار سفر بسته بود .فرزند بزرگ، دستان مادر را می بوسید و دختر کوچک پنجه در موهای کم پشت مادر می کشید و ناله می کرد…

انگار همین دیروز بود که خبر آوردند پدرشان در راه خانه کشته شده ،گرچه قاتل هرگز پیدا نشد اما آنچه روشن بود پدرشان نتیجه رفتار و کردارزشت خودش را در دل تاریکی شب دیده بود .پدری که بیشتر شب ها مست و لاقید به خانه می آمد و مادرشان را که تا دیر وقت در انتظار آمدن همسر بود را زیر بار کتک می گرفت و همواره وحشت و ترس بر سر تمام اعضاء خانواده مستولی بود…در این میان تنها مادر بود که با لبخند های تلخش حتی زیر  مشت و لگدهای پدر به بچه ها دلداری می داد . آن روزها کم نبود این گونه خانواده ها که به برکت آزادی و پیشرفت کشور، مردانش شبها را تا دیر وقت در کافه و کاباره ها سپری می کردند، ولی همواره بودند مادرانی نمونه و زنانی دلسوز نسبت به خانه و خانواده که کمر همت بسته و کشتی شکسته خانواده را به ساحل نجات رساندند.این که چگو نه تربیت فرزند و رشد و نمو او را هم به بهترین شکل اداره می کردند جای  تأمل داشت .کم می خوردند و نقش والای انسانی را در کودکانشان تقویت می کردند آنها را به زندگی امید وار می کردند و همواره نظر لطف خدا را بر ایشان متذکر می شدند سر  فرزندانشان را روی زانو می گذاشتند و با بیان داستان های زیبا و شنیدنی از انسانهای موفق و خدا ترس مسیر درست زندگی کردن را به فر زندانشان متذکر می شدند از مردانی می گفتند که با امید و یاد خدا به دنبال خوشبختی به پشت کو ههای بلند  میرفتند و با زنان پاک دامن و شریف وصلت می کردند آن روز ها همه ی قصه ها  بعد از بالا رفتن و پائین آمدن  با کلمه قصه ما راست بود به پایان می رسید و این طور بود که شیرانی پرورش یافتند که گرچه گاه در منجلاب فساد و کثافت ها بزرگ شدند اما چنان سالم و درست پرورش یافته بودند که خاکشان را از دیو گرفتند و سالها در مقابل تمام دشمنان کشورشان ایستادند .همان مادران که قصه  ها از شجاعت و مردانگی و عشق و صداقت را برای فر زندانشان گفتند و سرشان را شانه زدند  گاه بیست سال در انتظار نشستند تا تکه استخوانی از فرزندشان نیز به دستشان برسد و به یاد کودکی شان ببوسندشان و ببویندشان… و چه نوع تربیتی بود که آن زمان مادران این گونه فرزندانشان را تربیت کردند و امروز با بودن این همه امکانات و رسانه های گو نا گون در تربیت فرزندان  دچار مشکل هستیم…  شاید زیادی همین امکانات تربیتی و رسانه های گو نا گون باعث شده ما در تربیت فرزندانمان دچار مشکل شویم به خودمان نگاه کنیم چه طور امکان دارد ما در زندگی امروزمان موفق باشیم وبه نقش تربیتی والدین خود  بی توجه باشیم؟ چه چیزی باعث می شود به والدین خود بگوئیم شما اجازه بدهید ما خودمان بچه هایمان را تربیت کنیم! یاد مان هست چگونه در بحرانی ترین زمان نوجوانی و جوانی  به ما گوشزد می کردند که چگونه باید رفتار نمائیم و با خواندن چند بیت شعر ساده اما گویای روش درست زندگی کردن حتی درست نگاه کردن را به ما می آموختند! چقدر محتاط بودند  که حلال خدا را حرام نکنند و لقمه های سالم  بر سر سفر ها بیاورند. کم بود اما حلال بود زلال…مادرم  با لهجه  شیرین شیرازیش میگفت : ننه اگه بزنی در کسی میزنن درت…منظورش این بود که اگه به دنبال ناموس  و مال کسی بیفتی بزودی نگاه نامحرمی به دنبال ناموس و یا مالت خواهد افتاد!شاید بد نباشد به گذشته خود با دقت بیشتری نگاه بیندازیم همان زمان که یک کانال تلویزیونی داشتیم و صبح ها ی جمعه با صبح جمعه با شما می خندیدیم.از الگو های تربیتی که در کنارمان بودند بهره بگیریم اگر ما به آنها احترام بگذاریم فرزندانمان نیز می آموزند که به ما احترام بگذارند و بدانیم که دیر یا زود پدر بزرگ و یا مادر بزرگ خواهیم شد…

ارادتمند

جعفر صابری

 

 

[ چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 17:53 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

دو دقیقه با جعفر صابری…

نمایش نامه پانتو میم با بازی جعفر صابری در سال 1357

این نمایش نامه که اسمش را یادم رفته دوستان مرکز تربیت معلم دامغان کارگردانی کردن و در سالن دبستان کورش کبیر دامغان در سال ۱۳۵۷ اجرا شد از بچه های بازیگر من دوستانم ناصر ایروانی منش همان که کنارم ایستاده و علی کنعانی عزیز یادم هست و چقدر دلم برای این دو دوست بخصوص علی کنعانی تنگ شده…

 

پشت صحنه تاتر برزخ نوشته و کار گردانی جعفر صابری 1362

نمایش نامه برزخ را در همان سالهای ۱۳۶۲ یا ۱۳۶۱ نوشتم و کار گردانی هم کردم در این صحنه که سر کلاس درس است آقای حمید گودرزی و دوست عزیز دیگرم که نامش را فراموش کردم در حال تمرین هستند این دوست که نامش را فراموش کردم همان روزها از ما جدا شد و رفتن فردیس کرج برای زندگی …حمید گودرزی هم با ما به جبعه نیامد و فکر می کنم پزشک شده است اما از میان بچه های که با ما آمدن .علی مرادی – محمد حاج بابائی – تقی جانقلی و… دو عزیز دیگر که بعد ها شهید شدن بودند که علی شریفی در گروه سرود و مسعود حیدری که تدارکات بود…جالب این است که دوستان زیادی بودن ولی محمد حاج بابائی و علی مرادی و بخصوص تقی جانقلی که از کار کنان بانک مرکزی است بهترین بازی را داشتند البته باید یادی هم از خلیل گرگ وندی کنم که آلی بود و اما علی مرادی که که سالها است در کشور رومانی زندگی می کند و بسیار دوست عزیزی است …اما دکتر محمد حاج بابائی از همه باصفا تر است و بعد از بازگشت از اسارت پزشک بسیار قابلی شده که در رشته دندانپزشکی فعالیت می کند …شکر خدا هنوز رفیق هستیم…

این نمایش نامه به همراه چند کار دیگر مانند موجزه – توابین و…در سال ۱۳۶۲ با کمک امور تربیتی منطقه ۱۶ تهران و کمیته فر هنگی جهاد سازندگی که آن روز ها هنوز وزارت خانه نشده بود ( در بهمن ۱۳۶۲ وزارت خانه شد و آقای فوزش وزیر شد) ما در جبعه بودیم روز های خوبی بود کمیته فر هنگی جهاد در همین میدان انقلاب بود ساختمان جهاد حالا شده گاج و آقایان شهید سید مرتضی آوینی – فرجال ا… سلحشور و محمد نوری زاد هم اتاقی های من بودن…ما رفتیم و در محور غرب کشور این بر نامه های هنری را در ده فجر برای رزمندگان اجرا کردیم. یادش بخیر…

 

تمرین تاتر قندیل در سال 1368 تهران پارک خزانه…

نمایش نامه قندیل را در سال ۱۳۶۵ نوشته شد .که از جریان فلسطینی ها و زندگی آنها و چریک های مسلمان در سالهای ۱۹۶۷ تا ۱۹۶۹ بیان می کند.

این نمایش نامه در آن سال اجرائ نشد چون خرداد همان سال امام خمینی رحلت نمود . این کار قرار بود با همکاری نیروی هوای سپاه پاسداران در سال ۱۳۶۸ اجرائ شود که نشد ولی در سال ۱۳۷۶ اجرا شد من خوشحالم که یک تاریخ خوب و مستند از آن روز ها را به تصویر کشیدم.

در این صحنه آقایان علی سپهری – امیر قاسمی – قاسم حنجانی و خود من هستیم و دختر ک بازیگر دوشیزه فتانه تاجیک است…

جعفر صابری

 

برگزاری نمایشگاه نقاشی از کار های جعفر صابری در سال 1359 کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان دامغان

برگزاری نمایشگاه نقاشی از کار های جعفر صابری در سال 1359 کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان دامغان

 

دو دقیقه با جعفر صابری…

مجله:سلام

جعفر صابری: سلام از ما است…

مجله:چه خبر؟

جعفر صابری : سلامتی

مجله : طاعات و عبادات قبول

جعفر صابری: و همچنین شما و همه آنها که دلشون با روزه دارا بود و یا روزه بودن…

مجله:یک خاطره گوتا برامون بگین؟

جعفر صابری :دیروز در اتوبان یک پوستر دیدم از تاتری که آقای رضا حداد کارگردانی کرده فکر می کنم کار خوبی باشه و امید وارم بتونم برم ببینم اگه بلیطش را بهم بدن…

مجله: این کجاش خاطره بود؟

جعفر صابری: آه حق باشماست .خاطره از خود رضا حداد است از سال های دور شاید بیست و چند سال (۱۳۶۵) قبل و تاتری که من نوشته و کارگردانی کرده بودم به نام غریان مصر که در تالار شهر داری شهر آباده اجرا شد و آقای رضا حدا نقش وزیر عظم را در آن اجرا می کرد همچنین سید حسین آزادی – مهدی کارگران -عظیمی و خیلی های دیگر که با پوزش نام شان در یادم نیست ولی امید وارم هر جا هستند مانند آقای رضا حداد موفق و پیروز باشند .

این ه عکسی از شب آخر ا آن تاتر است …

مجله: دیگه چه خبری…

جعفر صابری:امروز هم در کتابخانه خودم دیدم بیشتر داستان های مجموعه کتاب عشق ممنوع را در همان سالها نوشته بودم از جمله پسر همسایه و یا هنوز از خواب بیدار نشده و یا خود داستان عشق ممنوع را…روز های خوبی بود…

[ چهارشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 19:26 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

دست ها…از زنده یاد فریدون مشیری

از دل و دیده ، گرامی تر هم

آیا هست ؟

– دست ،

آری ، ز دل و دیده گرامی تر :

دست !

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

هر چه حاصل كنی از دنیا ،

دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،

دست دارد همه را زیر نگین !

سلطنت را كه شنیده ست چنین ؟!

شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست !

خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .

در فروبسته ترین دشواری ،

در گرانبارترین نومیدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

– هیچت ار نیست مخور خون جگر ،

دست كه هست !

بیستون را یاد آر ،

دست هایت را بسپار به كار ،

كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !

وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،

دست هایی كه به هم پیوسته است !

به یقین ، هر كه به هر جای ، در آید از پای

دست هایش بسته است !

دست در دست كسی ،

یعنی : پیوند دو جان !

دست در دست كسی

یعنی : پیمان دو عشق !

دست در دست كسی داری اگر ،

دانی ، دست ،

چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست ؛

لحظه ای چند كه از دست طبیب ،

گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !

چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دستٰ

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !

لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !

دست ، گنجینه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

خواه در یاری نابینایی ،

خواه در ساختن فردایی !

آنچه آتش به دلم می زند ، اینك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم !

بار این درد و دریغ است كه ما

تیرهامان به هدف نیك رسیده است ، ولی

دست هامان ، نرسیده است به هم !

 

 

[ شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 16:42 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری :آخه من عاشقشم…

جعفر صابری :آخه من عاشقشم…

 

آخه من عاشقشم…

هیچ چیز بد تر و دلگیر تر از این نیست که کودکی را از آنچه دوست دارد جدا سازیم و دردناک ترین لحظه ،لحظه ای است که او با تمام علاقه و عشقش به آنچه دوستش داشته نگاه می کند و دست تقدیر، او را از آن جدا می سازد حال این عشق می تواند اسباب بازی و یا یکی از والدین او باشد .می تواند خانه و یا حتی یک برگ کاغذ باشد که رویش تصویری به یاد گار گذاشته شده…عشق آن کودک به آن چیز به حدی است که وجدان هر انسان صاحب دلی را به درد می آورد و این نه برای فرزند انسان بلکه حتی برای خود انسان هم در بعضی مواقع بشدت پدید می آید که بدان چیزی که امید و دل خوشی داشته جدایش می سازند…و جالب است که بدانید این نه برای بشر که برای بیشتر موجودات حسی آشنا است .حس مالکیت و حس دوست داشتن و عشق ،بله حتی جانوران هم حس مالکیتی بر آنچه دارند پیدا می کنند و قلمرو خود را مشخص می کنند تا مورد تجاوز قرار نگیرد و گاه جانشان را در راه عشقشان از دست می دهند…اما همه ی این ها بدان دلیل است که دل بریدن را هم بیاموزیم که دل از عشق بریدن هم گاه ماورای عشق است…فرزند ،خانه ، ماشین ،ثروت و هر چیزی که چون جلبرگ های کنار رود زندگی ،چنگ به وجود مان می زند و ما را وا می دارد تا زمانی از حرکت با رود زندگی بایستیم نه اینکه به اینها بی تفاوت باشیم اما عشق به آنچه به سادگی از دستمان خواهد رفت جز خستگی برای پنجه هایمان به همراه نمی آورد چراکه باید مدام آنها را از خود دور نسازیم! رفتن و بزرگ شدن ،رفتن و رسیدن به دریا و اقیانوس همان مسیری است که جز با گذشت از آنچه دوستش داریم فراهم نمی شود…این را آن کودک نمی داند اما وقتی بزرگ شد و دید که لباس کودکی چقدر برایش کوچک شده خواهد دانست که چقدر اندیشه و ذهنش بزرگ تر شده است!این همان دانش و اندیشه ای است که امروز باید بدان بیندیشیم که بزرگ شده ایم …گاه چون کودکان برای آنچه بدان دل بسته ایم به هر کاری دست می زنیم دروغ کمترین آن است حرص زشت ترین آن و تهمت و خیانت همه و همه بر خاسته از همان دلبستگی های کودکانه ماست که چون جلبرگ کنار رود زندگی به وجود ما نزدیک است و این ما هستیم که بدان چنگ زده ایم و نه تنها با رود زندگی در جریان نیستیم که بزرگ هم نشده ایم و در کودکی خود مانده ایم و افسوس که گاه با همین کودکیمان دست و پای دیگری را هم می گیریم و آنها را نیز از ادامه زندگی وا می داریم.اگر به دادگاه و محکمه ها سری بزنیم انباشته است از افرادی که در گیر کودک درونشان هستند و همواره پنجه در زندگی دیگری فرو می برند و او را نیز از زندگی وا می دارند حال در این جریان زندگی نه تنها باید از چنگ خواسته های درونی خود نجات یابیم گاه باید از چنگ این گونه افراد هم خود را نجات دهیم…و این گونه است که وقتی به پشت سر نگاه می اندازیم می بینیم چقدر از عمر گران بهای خود را صرف چه چیز های بی ارزشی کرده ایم …شادی حق هر انسانی است که خدا وند خلق کرده و این خود ماهستیم که باید بیندیشیم و شادی را به خود هدیه کنیم…به امید شادی و کشف عشق واقعی برای فرد فرد شما عزیزان و خودم…

عیدتان مبارک

جعفر صابری

[ شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 15:9 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری:سکه ها همیشه سرو صدا می کنند…

 

 

سر مقاله :جعفر صابری

سکه ها همیشه سرو صدا می کنند

در زمان کو دکی و نوجوانی و حتی جوانی ،مرحوم پدر خیلی کم فرصت می کرد با من به گفت و گو بنشیند تا اینکه من راهی جنگ شدم جوان بودم و سر شار از شور و نشاط …مطلع شدم پدر نیز به جبهه آمده به دیدنش شتافتم و با تعجب از او سؤال کردم شما که بازنشست شده اید چرا به جبهه آمده اید ؟ او لبخندی زد و گفت تمام طول خدمتم از ملت حقوق گرفتم که اگر روزی کشورم مورد تهاجم قرار گرفت از آن دفاع کنم و امروز روز دفاع است…هم خوشحال شدم و هم دلم گرفت چرا که توقع داشتم بگو ید تو که تنها فرزند پسرم بودی آمدی چطور طاقت دوری تو را تحمل نمایم …اما او این حرف را نزد و وقتی دید من کمی دلگیر شدم مرا در آغوش گرفت و گفت: پسرم اینجا همه پسر های من هستند و من درکنار آنها تو را همیشه در کنارم احساس می کنم…جنگ تمام شد سردار حاج مهدی اسدی که آن روز ها فر مانده لشکر 33 المهدی بود و این روز ها مشاور حضرت آقا بار ها به مر حوم پدر گفته بود از خدا می خواهم که در بستر نمیری !پدر اربعین سال 1384 در محل کارمان با داشتن زخم هایی از آن روز های دفاع مقدس فوت کرد ،در آن زمان من ایران نبودم …وچند روزی طول کشید که خود را به ایران برسانم ..در طول پروازم به ایران به لحظاتی فکر می کردم که می توانستم با پدر باشم ولی نبودم و بعد نشستم و به چیز هایی فکر کردم که پدرم به عنوان اولین معلم زندگیم به من آموخته بود و من فراموش کرده بودم.از روزها و شب هایی که به همراه خودش در کودکی مرا به ماموریت های گو نا گون می برد و با مردم روستا ها آشنا می کرد هرگز پدرم به خانه کسی برای رسید گی به پرونده ها پا نمی گذاشت و همواره به حسینیه و یا مساجد روستا ها می رفت رسید گی و ثبت پر ونده ها را در حضور شاهدان و در همان محل حسینیه انجام می داد و صورت جلسه می کرد. او ژاندارمی بود که بشدت لباس و شغلش را دوست داشت .هر گز نهار و شام کسی را در زمان خد مت نمی خورد و مادرم برای او و راننده اش بقچه ای از خوراکی تهیه می کرد تا او با خودش ببرد و این طور من شاهد رفتار او بودم .در سیستمی که بسیاری از افراد نظام به ظلم و ستم به مردم می پرداختند کم نبودند افرادی وظیفه شناس چون مرحوم پدر …گرچه پدر را همان زمان ،تبعید کردند و سالها از دریافت درجه عقب افتاد وبعد از انقلاب که درجه هم گرفت از طرحی برای بازنشستگی استفاده کرد و زمان فرماندهی قوای بنی صدر از نظام جدا شد .اینها را گفتم که به بعضی کلمات کوتاه ولی حکیمانه پدر اشاره کنم .درسهایی که بعد ها در زندگیم بسیار تأثیر گذاشت . خوب یادم هست علی رغم تمام تجربه و تخصصش در نظام شروع کارش در جبهه بعنوان یک راننده ساده بود و خیلی زود به مسئول آموزش و بعد معاون گردان و بعد مسئول گردان و حتی مسئول محور در خط مقدم فاو رسید . وقتی از او پرسیدم چرا خودش از توانایی هایش نمی گوید و اجازه می دهد تا دیگران به این تجربه و تخصص ها پی ببرند جمله ای گفت که شاه بیت این سر مقاله است .چرا که در این روز ها که صحبت از انتخاب مدیر و مسئول و وزیر و مدیر کل است ،او و امثال او که عاشق نظام و کشور بودند این گونه می اندیشیدند:

سکه ها همیشه سرو صدا می کنند…

اما پولهای کاغذی همواره ساکتند.

پس وقتی ارزش شما زیاد می شود،

ساکت و فرو تن باقی بمانید.

 

جعفر صابری

تقدیم به رئیس جمهور محترم و منتخب مردم

[ چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 17:34 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/زنگ ورزش

 

 

سرمقاله :جعفر صابری

زنگ ورزش

با توجه به اینکه تعطیلات تابستان رو به اتمام است و خیلی زود مدارس باز می شود لازم دیدیم توجه مسئولین و بخصوص مسئولین ورزش و آموزش و پرورش را به یکی از مهمترین مباحث رشد جامعه جلب نماییم .اگر اعتیاد و معضل های اجتمایی در کشور قابل توجه است اگر بزهکاری های جامعه رو به افزایش است و اگر می خواهیم کاری اساسی برای نسل آینده کشور بنماییم که قابل ستایش باشد و از طرف دیگر در جهان هم حضوری درخشان در بخش ورزش داشته باشیم باید این مهم را جدی بگیریم.

توجه به ورزش بخصوص ورزشهای انفرادی از اهمیت فوق العاده ای بر خوردار است شاید بد نیست بدانید در انگلیس هم که مهد فوتبال است کمتر از سه میلیون نفر به این ورزش توجه حرفه ای دارند ولی بیش از شش میلیون نفر حرفه ای به ورزشهای انفرادی مشغول هستند …

با کمی دلسوزی می توان به وضع ورزش کشور سامانی درست وحسابی داد. که ابتدا تعامل مسئولین ورزشی و آموزش و پرورش کشور را می طلبد. جای بسی تأسف است که مدارس و مکان های ورزشی ما نیز چون مساجدمان تنها در ساعات و زمان های خاص دربشان برروی مردم گشوده می شود!

بر خلاف خیلی ها که عتقاد دارند ما مکان ورزشی کم داریم می گوئیم ما نه تنها این گونه مکان ها را کم داریم بلکه فر هنگ استفاده درست از آنچه هم داریم را نداریم!

توجه به ورزشهایی مانند دو میدانی ژیمناستیک و ورزشهای رزمی که تکیه بر توانایی های شخصی دارد و در پرورش جسم و جان فوق العاده مهم است را نباید فراموش کرد.

کشور ایران با گستردگی ارزشمندش و دارا بودن چهار فصل همزمان ، کشوری بی نظیر است که می توان از هر گوشه اش قهر مانانی را در جهان سربلند نمود. ورزش خلاصه به فوتبال و یا کشتی نباید باشد که توجه مسئولین و جوانان را به خود جلب سازد …چرا از سابقه و تجربه قدیمی های ورزش بهره مند نمی شویم که سالها حضور شایسته ای در میادین ورزشی داشته و دنیایی از تجربه هستند.

مشکلات زنگ ورزش در ایران

آقای احمد رجایی : مفهومی به نام (زنگ ورزش ) در مدرسه ها ، از دیرباز با تصویری از یک زنگ اضافه در خوش بینانه ترین حالت جست وخیزی در حیاط مدرسه و عموما انجام تکالیف باقی مانده زنگ فراغت و درد دل به ویژه در کلاس های دخترانه بوده و گاهی مجالی برای توفیق تعطیلی کلاس ،این همه در حالی است که سنگ بنای ورزش ،سلامتی ،تحرک و شادابی از همین سال های پایه آموزشی تا بالا ادامه می یابد.

غربت زنگ ورزش در مدارس

اما سوی دیگر قضیه بعد سخت افزاری ورزش مدارس است . اختصاص بودجه و امکانات و برنامه ریزی ورزش مدارس یکی از نکات اساسی بهبود و گسترش تربیت بدنی مدارس است. آقای حمید اولیایی فر کارشناس تربیت بدنی به میانگین سرانه ورزش برای هر دانش آموز اشاره می کند که عبارت از 500 تومان در یک سال است که البته این میزان از سوی استاندار هر استان تعیین می شود و ممکن است در برخی از استان ها به هزار تومان و البته در برخی استان ها به 460 تومان برسد. در این میان وجود فدراسیونی به نام فدراسیون دانش آموزی به ابعاد ورزش قهرمانی دانش آموزی اشاره دارد . از کارکردهای این فدراسیون می توان به تعیین رشته های بیشتر در مسابقات دانش آوزی کیفیت مسابقات و استقرار دانش آموزان در استان های محل اجرای مسابقات و کمیت و کیفیت ورزش قهرمانی مدارس در کل اشاره کرد.

ایشان به این نکته می رسد که فدراسیون به مجموعه ای اطلاق می شود که دارای اساسنامه مشخص باشد اما متاسفانه از آنجایی که فدراسیون ورزش دانش آموزی از قبل نیز فاقد چنین اساسنامه ای بوده اعتبار لازم به این فدراسیون هنوز اختصاص نیافته است . این در حالی است که این فدراسیون برای برگزاری مسابقات قهرمانی ورزش دانش آموزی به پنج میلیارد تومان اعتبار مستقل نیازمند است .

مربی ورزش

هم اکنون 140 هزار مدرسه در سطح کشور داریم و هر مدرسه نیازمند یک نیروی تمام وقت در بخش تربیت بدنی است، اما در حال حاضر 36 هزار مربی و معاون پرورشی در مدارس مشغول به کارند که بر این اساس به 90 هزار مربی دیگر نیاز است . در حقیقت کمبود مربی به عنوان یکی از چالش ها ی اصلی در تحقق افزایش ساعات درس تربیت بدنی عنوان می شود. به نظر می رسد فقر حرکتی دانش آموزان و محدود بودن فضا امری است که در آموزش و پرورش به آن اذعان می شود. از همین روست که معاون تربیت بدنی این وزراتخانه تاکید میکند . نیاز شدید دانش آموزان به جنب و جوش و فعالیت بدنی دلیلی بر جذب نیروهای متخصص تربیت است . این در حالی است که 26 هزار فارغ التحصیل دوره های کاردانی و کارشناسی تربیت بدنی در سطح کشور وجود دارند . اما مجوز جذب آنان به عنوان معلم ورزش در مدارس داده نشده است . در حالی که در برنامه چهارم توسعه ساخت دو هزار سالن ورزشی روباز و سرپوشیده در مدارس کشور پیش بینی شده مدارس کشور با محدودیت شدید فضای ورزشی درگیر هستند. این در حالی است که در صورت عدم اختصاص اعتبارات لازم برای ارتقا سرانه فضای ورزشی سرپوشیده و سرباز مدارس این طرح ناکام می ماند.

آقای حسین جعفری کارشناس مسوول توسعه و تجهیز فضاهای ورزشی با اشاره به سرانه 16 سانتیمتری فضاهای ورزشی دانش آموزان می گوید : 11 سانتیمتر از این فضاها روباز وباقی آن فضای سرپوشیده است که در کل تا پایان برنامه توسعه چهارم باید به یک متر مربع برسد. در مدارس ابتدایی 10 کلاسه به بالا و مدارس راهنمایی و متوسطه شش کلاسه باید فضاهای سرپوشیده وجود داشته باشد . همچنین برای مدارسی که دارای مساحت 18 در 40 متر مربع هستند باید چمن مصنوعی ورزشی کشت شود .

از سویی ورزش مدارس به تصحیح تفکر ورزشی در مدارس نیز نیازمند است . چنانچه اهمیت ندادن به ورزش و تبدیل آن به ساعت هایی برای درس با تکالیف عقب ماند حکایت از ان دارد . ورزش صبحگاهی و اهمیت آن یکی از اولویت های دیگر برنامه های مدارس می تواند باشد که خود پیش نیاز ورزش هفتگی است. اهمیت بهبود و ارتقای ورزش مدارس هنگامی بیشتر مشخص می شود که بدانیم زیر مجموعه چنین مساله ای 18 میلیون دانش آموز از سنین هفت تا 18 سال هستند. فقر حرکتی اضافه وزن ضعف و کم بینه گی کوتاهی قد و حتی نارسایی یادگیری همگی از کم تحرکی و عدم توجه به ورزش ناشی میشود. با وجود روش های نادرست غذایی بازی های ساکن نشستی و کامپیوتری زندگی آپارتمانی والدین شاغل و… در اولویت قرار دادن و بازنگری به ورزش مدارس از ضرورت های حتمی حوزه آموزش و پرورش با همکاری دیگر نهادها و سازمان های مربوط است و البته در این میان نقش سخت افزاری بودجه و اعتبارات لازم انکارنشدنی است .

آسیب شناسی توسعه ورزش در کشور

دکتر رضا قراخانلو عضو هیات علمی دانشگاه تربیت مدرس و رئیس سابق المپیک ایران به یکی از مهمترین راه کارهای آسیب شناسی ورزش در ایران را یافتن رویکرد جامعه شناسی در این زمینه دانست .

وی در آغاز سخنانش مساله اهمیت ورزش را مورد توجه قرار داد و در این رابطه اشاره کرد: ورزش به نوعی زبان مشترک بین همه مردم فارغ از هر گونه تفاوت نژادی و زبانی به شمار می رود از سوی دیگر این نهاد اجتماعی از ظرفیت بالایی در حوزه تربیتی و فرهنگی برخوردار است . در عین حال ورزش وسیله ای مناسب برای پر کردن اوقات فراغت بوده و حتی در درمان بسیاری از بیماریها نیز نقش موثر ی ایفا می کند . به عنوان نوعی دیدن مدنی به شمار می رود چرا که مسائل اخلاقی و انسان ساز فراوانی در آن وجود دارد . علاوه بر این ورزش یکی از مهمترین دروازه های گفت و گو با سایر ملت دولت هاست واز این نظر توجه به آنها از اهمیت بالایی برخوردار است.

قراخانلو در ادامه با تاکید بر اهمیت ورزش بهعنوان یک نهاد اجتماعی در جامعه و تاثیر گذاری ان در ابعاد مختلف زندگی انسانها خاطرنشان کرد که ورزش می تواند در ساختار جامعه و جهت دادن به آن نیز نقش بسزایی ایفا کند .

وی در بخش دیگری از سخنرانی خود به بررسی وضع ورزش در کشور و علل توسعه نیافتگی آن پرداخت او در این باره چگونگی مدیریت ورزش در کشور بزرگی مثل ایران را بسیار مهم دانست و گفت: بر خلاف تصورهای اولیه به خصوص در سال های اول انقلاب مدیریت در ورزش حتی کم اهمیت تر از مدیریت نفت و آب نیست و البته در این زمینه نیاز شدید به مدیریت اطلاعات در جامعه احساس می شود.

در اینجا لازم می دانم به نقش مهم کارشناسان با تجربه و متخصصی که دلسوزانه در رفع این مشکلات طرح های سازنده و کاربردی دارند اشاره نمایم و از مدیران کشور دعوت کنم از ایشان برای بهبود این مهم بهره مند شوند. ما به همین بهانه پای درد دل یک پیشکسوت ورزش قهرمانی و یک جوان ورزشکار نشسته ایم که خواندنش بی لذت نمی باشد.باز هم ما عرض می کنیم بدلیل تحقیق و مطالعه ای که در این خصوص داشته ایم صمیمانه در خدمت مسئولین هستیم تا آنچه به دست آورده ایم به ایشان تقدیم نمائیم.

[ چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 17:32 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری در خصوص رنگ و رنگ شناسی در عکاسی

جعفر صابری در خصوص رنگ و رنگ شناسی در عکاسی

فصل اول

1- رنگ وعكس رنگي

عكس رنگي در برابر عكس سياه وسفيد ابزار كاملا ً تازه اي است ،كه شايسته است بطور كا مل صحيح به كار گرفته شود . هنگامي كه به عكس بر داري رنگي مي پردازيم ، مايليم تصويري تازه و متفاوت به دست آوريم . رنگ نياز هاي خود را دارد وبايد نخستين دغدغه عكاس باشد . رنگ بعد تازه اي از آفرينش هنري را در عكاسي وارد كرده و عنصر تازه اي را براي آن به همراه آورده است كه هنوز به صورت بسيار بدي بو سيله اغلب عكاسان درك مي شود . براي ثبت يك تصوير رنگي زيبا بايد با دو نوع رنگ از نظر جنس به خوبي آشنا شويم :

رنگ هاي شيميايي كه شناخت آن با زيبا شناسي و تركيب بندي رنگ تصوير ارتباط دارد .

رنگ هاي نوري كه آشنايي با خواص فيزيكي آنها براي ثبت صحيح رنگ بر روي مواد خواص عكاس كاملاً ضروري مي باشد .

ادامه مطلب

[ سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 16:1 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری :نگاهی به تاریخچه مطبوعات…

 نوشته ای از جعفر صابری

نگاهی به تاریخچه مطبوعات …

کوتاه

 

مطبوعات: بطور اعم ارتباط دهنده  گذشته با حال و آینده و در واقع اوراقی از تاریخ اند که رویدادها

 

را درخود ثبت و به آیندگان منتقل می سازند.

تاریخ روزنامه نگاری: درواقع از زمانی آغاز می گردد و به دوره ای بر می گردد که کتابت آغاز شده است و تاریخ کتابت به روایتی تا 70000 سال می رسد، از آنجا که فرهنگ و تمدن اندوخته های فکری و معنوی بشر است که بوسیله کتابت از نسلی به نسل دیگر رسیده است خط و کتابت عامل انتقال دهنده افکارواندیشه های بشری است.

آثاری از نوع نوشتاری و خطوط ابتدایی و در واقع نوعی نقاشی ژئومتری، هندسی مربوط به 20 تا 40 هزار سال قبل ازمیلاد در نواحی آلتامترای اسپانیا و لاسکوی فرانسه به دست آمده است.

 

اولین نوع خط:

اولین مرحله نوع خط را می توان خط هیروگلیف = خط مقدس را از مصری هاکه خط تصویری یا PICTOGRAPHY بوده است، دانست.

مرحله دوم: پندارنگاری، اندیشه نگاری = IDEAGRAPHY دانست.

مرحله سوم: الف بایی = ALPHA BETA می باشد.

فینیقی ها یا سامی ها که در ناحیه سور وصیدا که لبنان امروز و در جبل عامل است خط را به مرحله تازه وارد کردند و هم اینکه تمدن عظیمی را بوجود آوردند بدین صورت که از هزاران حروف تصویری و پنداری 36 حرف و پندار پدید آوردند.

سومری ها خط میخی را پدید آوردند که بالغ بر 1000 حرف بود.

آشوریها خط را به 500 واحد تقلیل دادند.

لوح گلی مربوط به 1800 سال قبل از میلاد از سومری ها بدست آمده است که میتوان به عنوان اولین سند روزنامه نگاری تلقی کرد. بدین استدلال که این سند برای مردم خوانده می شده است تا در مقابل حوادث پیش آمده عکس ا لعمل نشان دهند.

 

پایه گذار تشکیلات اداری و سازمان و روابط عمومی را می توان به دوره هخامنشی ربط داد. زیرا این دولت تشکیلات عظیم و پیچیده ای را در امپراطوری عظیم خود بوجود آورد، کتیبه ای از این دوره به جا مانده است با نقش هایی از داریوش که فرمان هایی روی ان نوشته و ملت های بسیاری را تحت فرمان خود قلمداد کرده است به واسطه 3 اختراع بوده است:

1-    صنعت کاغذ

2-    چاپ

3-    ساعت

و مخترع هرسه را چینی ها قلمداد می کند و در کاغذ و چاپ شکی وجود ندارد نوشته اند که شخصی به نام تایی لون خمیر کاغذ را اختراع کرد که این اختراع را از نظر دیگر ملت ها دور نگه میداشتند تا اینکه در سال751 م-134 ه  در کنار رود تالاس از مسلمانان شکست سختی می خورند و از بین اسیران چینی 2 تن طرز تهیه کاغذ را به مسلمانان یاد می دهند و از آنجا که مسلمانان طالب علم و عاشق یادگیری بودند به سرعت یافته های خود را جامعه عمل پوشانده، اولین کارخانه کاغذسازی را در سال 139 ه  در شهر سمرقند بوجود آوردند. و بدین صورت صنعت کاغذ سازی که تا آن زمان پوشیده بود بوسیله مسلمانان اشاعه یافت و احتمال اینکه از طریق مسلمانان به اندلسن  و شبه جزیره ایبری یا اسپانیا رفته باشد و یا اینکه از طریق عثمانی ها به اروپا سرایت کرده باشد. آنچه از تاریخ ساخت کاغذ در اروپا بدست آمده مربوط به سالهای 1200 میلادی که در شهر لوزان یک کارگاه کاغذسازی بوده است و تا اینکه در سال 1823 تحول عظیمی در این صنعت بوجود آمد و شیمی دان سوئدی از سلولز چوب کاغذ را بدست آورد که امروزه ساخت آن معمول است.

 

 

چاپ

 

چینی ها اولین کسانی بودند که صنعت چاپ را اختراع کرده و آن به نوعی چاپ برگردان در سال 100 قبل از میلاد دست یافته بودند، و اولین اسکناس را که به آن چاو = چاپ گفته می شد ابداع کردند و در جهان اسلام و دوره مغول به کی خاتون در سال 682 ه پیشنهاد شد که بعد از انتشار آن بازرگانان ایرانی و جهان اسلام اعتراض کردند و دست از کار کشیدند که نهایت به جمع شدن آن انجام شد.

در اواخر قرن 13 م با توجه به اینکه صنعت چاپ به دنیای اسلام و از سرزمین های اسلامی به اروپا کشیده شده بود مردی به نام لوران کاستر از اهالی آمستردام در کارگاه خود به جای تخته چاپ از فلز استفاده کرد و شاگرد وی به نام یوهاگوتمبرگ از اهالی آلمان حروف را به صورت جداجدا در کنار هم گذارد و در واقع پایه اول صنعت چاپ در جهان را گذارد.

روزنامه نگاری در کشورهای گوناگون:

بنا به قولی روزنامه ای که امروز مطرح است اولین بار ونیزی ها ابداع کردند و نام آن را GAZZAETA که ایتالیایی شده کلمه غازی است و غازی به معنای مردجنگ نهادند و این در سال 1477 م بوده است چرا که مردم و نیز وجنوا عموما بازرگان پیشه بودند و بر آبها و شاهراه های آبی حکومت می کردند همچنانکه مردم آلمان خشکی ها را در دست داشتند و بعدها ونیزی ها جای خود را به انگلستان دادند و تجارت جهان بدست انگلیس افتاد و راههای آبی نیز در اختیار آنان بود. درسال 1452 م قسطنطنیه که مرکز بیزانس و روم شرقی بود بدست عثمانی ها از صفحه جهان محو گردید و این سرآغاز عصر جدید شد بطوریکه در 1492 م کشف آمریکا توسط کلمپ صورت گرفته گرچه روایات و اسنادی دال بر اینکه مسلمانان قبلا به آمریکا رفته اند وجود دارد. پس اولین روزنامه تک برگی به نام گاز تا توسط ونیزی ها که حوادث جنگ را می نوشتند انتشار یافت، کشور آلمان را نیز به عنوان کشور ژورنالیست یعنی روزنامه نگاری می شناختند و اولین روزنامه 2 برگی در سال 1615 م در شهر فرانکفورت به نام فرانکفورت جورنال بوجود آمد و نشریافت و قبلا نیز در سال 1516 م هم روزنامه را در شهر فرانکفورت دایر کرده بودند که پس از چندی به دلایلی تعطیل شده بود. روزنامه دیگر نیز در سال 1616م در فرانکفورت بدست رقبای گروه اول انتشار یافت به نام فرانکفورت جورنال اورمات پست زایتینگ.

 

روزنامه نگاری در انگلستان:

بعد از اینکه پادشاه انگلیس در سال 1099 م حق خود را به نام ماگناکارتا = قانون کبیر به مردم واگذار کرد این کشور معنی دموکراسی را چشید و به دنبال آن دو مجلس عوام و سناد بوجود آمد که از ویژگیهای مهم تاریخ انگلستان و تجربه دمکراسی دراین کشور محسوب می شود و به دنبال آن در سال 1618 م فردی به نام ریچارد، قانون اساسی انگلیس را زیرپا گذاشت و دیکتاتوری را به مردم تحمیل کرد و در مقابل وی مردی به نام کرامول که یکی از سرداران ریچارد بود قیام کرد و وی را در سال 1624 م در مقابل مردم گردن زد. بدینصورت بعد از کرامول دوباره مجلس سنا و عوام راه خود را ادامه داد و دموکراس به کشور بازگشت که بعدها در سال 1788 در این کشور روزنامه ای به نام تایمز = وقت، یا شاید برگرفته از رودخانه تایمز گرفته شده است که ابتدا با تیراژ هر 3 روز 12 هزار نسخه بود و یکی از کارهای مهم این روزنامه بکارگیری نویسنده ای صاحب نام به نام دانیال دفورا نویسنده کتاب رابینسون کروزه بود.

کشور فرانسه به لحاظ موقعیت استراتژیک و مسایل سیاسی وبه عنوان سمبل اروپا بود نام فرانسه از نام فرانک ها گرفته شده و واژه فرنگ در فارسی به کسی که به اروپا می رفت، میگفتند فرنگ رفته است. کسی که توانست به فرانسه عظمت بدهد لویی، چهاردهم بود. وی وزیری به نام کاردینال دلشو داشت که باعث رشد فرانسه شد، دوره لویی را عصر طلایی فرنسه می گفتند. از دانشمندان معروف این کشور می توان از ولتر و منتسکیو- رنه دکارت- روسو و مولیر و غیره نام برد انقلاب کبیر فرانسه سر فصل دوره رنسانس در اروپا نیز بود که در سال 1789 رخ داد. ناپلئون را می توان فرزند انقلاب کبیر فرانسه دانست. وی انقلاب را میخواست به جهان صادر کند، و زیر بنای جمهوری ها در دنیا از فرانسه است. بعد از ناپلئون، روزنامه های فرانسوی متأثر از روزنامه های انگلیسی بودند و به روزنامه گازت می گفتند. اولین روزنامه فرانسه به نام گازت دوفرانس بود که 3 صفحه داشت، اخبار داخلی و خارجی و قیمت اجناس را می نوشت.

 

وضعیت روزنامه های آمریکا،اشاره:

به سرزمین آمریکا آتازولی هم می گفتند که شامل ایالات متحده: کانادا و مکزیک می شود. آمریکا در سال 1776م از انگلستان جدا شدند و جرج واشنگتن رئیس ایالات متحده آمریکا شد، روزنامه نگاری آمریکا بعد از فرانسه بود، آنان مطالب مربوط به جنگ استقلال را در روزنامه منعکس            می کردند. و در شهر بوستون روزنامه ای را منتشر کردند به نام بستون نیوز لتو= کاغذ اخبار بوستون.که از روزنامه های انگلیسی بهتر بود که در واقع نوعی ژرنالیسم جنگی بود که تا به حال باقی مانده است.

وضعیت روزنامه های روسی، اشاره:

روسیه آخرین کشوری بود که بعداز اروپا به وضعیت نوزایی دست یافت و در واقع روسیه اصلی شامل: روسیه، بیلوروسیه و اکراین بود و از اقوام اسلام که فرهنگ روسی داشتند. روسیه اصلی شامل پترزبورک که بعداً به نام مسکو تغییر نام داد و این کشور به لحاظ توسعه طلبی چون نتوانست از طرف اروپا پیشرفت کند به جنوب روی آورد و بسیاری از شهرهای ایران را از چنگ پادشاهانی جاهل و ضعیف قاجار بیرون آورد.

 و این تصرفات در زمان ناصرالدین شاه و فتحعلی شاه وبا تحمیل دو عهدنامه گلستان و ترکمانچای صورت گرفت. پطر که خواب و خیال تصرفات بیشتری را در سر داشت، عده ای از دانشجویان روسی را به اروپا فرستاد و با بازگشت آنان روزنامه نگاری در روسیه از سال 1750م آغاز شد، روسیه چه بعد از انقلاب کبیر و چه قبل از آن هیچگاه از سانسور مصون نماند و انتشار روزنامه روسیه و اتحاد جماهیر شوروی در خفقان بود.

 

وضعیت روزنامه ها در ایران، اشاره:

در دوره قاجار2 گروه 48و27 نفری به فرانسه و انگلیس فرستاده شدند ویکی از فرنگ رفتگان به نام میرزاصالح شیرازی چاپخانه ای آورد و روزنامه ای را منتشر کرد به نام کاغذ اخبار که اخبار ایالاتی و ولایتی و دارالخلافه  و نرخ اجناس را می نوشت و یک نسخه از آن باقی است. میرزا جعفرخان نیز چاپخانه ای آورد که درتبریز به انتشار کتاب پرداخت. دومین روزنامه ایران که پیشاهنگ روزنامه نگاری درایران بود به نام وقایع اتفاقیه بود که با کمک های مادی و معنوی میرزاتقی خان در سال 1266 انتشار یافت و 11 سال منتشر شد و اخبار دارالخلافه را به جز در سال اول زمان امیرکبیر می نوشت و تا شماره 471 منتشر شد. و از این شماره به بعد روزنامه دولت علیه ایران و نیز بعدها با نام روزنامه دولت ایران منتشر شد. ناصرالدین شاه را سلطان صاحبقران به علت اینکه یک قرن حکومت کرد می نامیدند.

درسال1300 اداره سانسور مطبوعات و انتظامات بوجود آمد و میرزا محمد حسن خان اعتمادالسلطنه وزیر مطبوعات شد.

روزنامه های ایران 2 گونه بودند: 1. درون مرزی، داخلی

  1. برون مرزی، خارجی

 

[ سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 15:52 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری در یک نگاه از زبان خودش

بسم الله الرحمن الرحيم

مصاحبه با جعفر صابری در سال ۱۳۸۷ به مناسبت سی سال کار فر هنگی هنری

 

اولين قدمها

 

تابستان 1357 بود، پدرم را بعلت مخالفت با دولت رژيم پهلوي قرار بود به بدترين نقطه آب و هوايي كشور تبعيد كنند.

بعد از چند روز اقامت در يك مسافرخانه‌ي كوچك در شهر سمنان پدرم بخاطر من و خواهرم رشوي زيادي داد تا بلكه بتواند در همان استان بماند. او را به دامغان تبعيد كردند و ما به دامغان رفتيم.

تنها تفريح ما رفتن به كتابخانه كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان بود و همانجا بود كه با كمك دوستان و مربيان خوبي چون علي وثوقي و آقاي عبدالهي من با كتاب و نوشتن آشنا شدم.

آقاي عبدالهي برايمان داستان مي خواند و ما بايد داستانها را خلاصه مي كرديم و به همراه درك خودمان به او باز مي‌گردانديم.

من چند داستان را تجزيه و تحليل كردم كه مورد توجه مسئولين استان و كانون قرار گرفت و از من خواسته شد كه قصه بنويسم.

موش كوچولو پسرك شجاع از جمله داستانهايي بودند كه من نوشته بودم و پس از ارسال به مركز كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان يك سال بعد از انقلاب پاسخ آنها آمد و من دانستم كه مي توانم بنويسم.

اين نامه‌ها گواهي خوبي است از اين ادعا

 

 

 

 

AkfA

126

 

غروب يك روز زمستاني در سال 1357 بود كه تلفن خانه ما به صدا در آمد ، مرحوم پدرم گفته بود كه بايد من تلفن ها را جواب بدهم. براي همين گوشي را برداشتم . صداي گريه و ناله مي‌آمد و پيام كوتاهي از عموي بزرگم كه بگو بابات به من زنگ بزنه.

آن روزها ايران شور و حال ديگري داشت و هر گوشه‌اش قوقايي بود با پدرم كه مسئول پاسگاه ژاندارمري دامغان بود تماس گرفتم و پيام عمو را به او  رساندم.

ساعتي بعد او آمد منزل و ما همگي راهي تهران شديم.ساعت از 10 گذشته بود . گشتيها در خيابان بودند اما صداي مردم و تكبيرها به گوش مي‌رسيد. هر چند متر يك لاستيك را سوزانده بودند.

پدرم كارتش را نشان مي داد و جريان را مي‌گفت كه مادرش فوت كرده براي همين ما از دامغان به تهران آمده‌ايم . مامورين اجازه عبور مي دادند و ما اينطور با انقلاب به تهران آمديم.

فرداي آن روز من به همراه دو پسر عمه خود راهي خيابان شديم. عباس جديدي كه كوچكتر از من بود و عليرضا كه بزرگتر بود. دور فلكه اول خزانه فرح آباد آن زمان عكاسي چلچله يك دوربين عكاسي آگفا 126 خريديم با يك حلقه فيلم.

اگر چه من دوربين عكاسي داشتم و تا آن زمان هم عكس‌هاي زيادي گرفته بودم اما چون با خودم نياورده بودم بهتر ديدم دوربين را بخرم.

هر سه پولهايمان را روي هم گذاشتيم و بعد از خريد دوربين به وسيله موتور ركس آبي رنگ آقا رضا شوهر عمه‌ام راهي شديم. تا ميدان 24 اسفند خبري نبود ولي آنجا كه رسيديم شلوغ بود و مردم در حال تظاهرات بودند ومن هم دوربين به دست شروع به عكس گرفتن كردم.

هوا ملايم بود مردم شعار مي دادندو ارتشي ها نگاه مي‌كردند. از چهارراه كالج گذشتيم.

عباس گفت: بريم بهشت زهرا، ما هم راهي شديم. آنجا محشر كبري بود من چند عكس هم آنجا گرفتم. سرقبر عزيز (مادر بزرگمان) هم رفتيم.

شهيدان را مي‌آورند و آقا رضا هم جزو كساني بود كه شهيدان را مي‌شستند. آن روزها را خوب به ياد دارم.

دو سال گذشت و ما رسما آمديم تهران. عباس و عليرضا آن دوربين را به من برگرداندند. جالب اين بود كه فيلم داخلش بود. من پول نداشتم كه عكسها را چاپ كنم، ماند يكسال ديگركه چاپش كردم  اينگونه خود را تاريخ نگار انقلاب يافتم.

 

 

 

اولين تاتر

جغجغه‌اي براي بيداري

 

زمستان 57 من كلاس پنجم دبستان بودم البته با دو سال عقب ماندگي تحصيلي كه دلايلش هم زياد بود. شايد مهمترين دليلش تبعيد پدر و دوري ازمدرسه بود.

با بچه‌هاي كلاس خودمان و همكاري تعدادي از دانشجويان دانشسراي تربيت معلم دامغان نمايشنامه تهيه كرديم ، كار گروه ما اجراي پانتوميم بود ولي كاربچه‌هاي تربيت معلم بيان داشت.

نمايشنامه بعد از پيروزي انقلاب در اسفند 57 در سالن دبستان كوروش دامغان به مدت ده شب با نام جغجغه اجرا شد و اين آغاز كار تاتر من بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قلمو و رنگ

 

حالا ديگه من نه تنها عكس مي‌گرفتم و داستان مي‌نوشتم بلكه كارگرداني تاتر هم مي‌كردم.

كار ماهي سياه كوچولو نوشته صمد بهرنگي را من به پيشنهاد آقاي وثوقي كار ‌كردم. و در همين زمان دوستان از من خواستند كه نمايشگاهي از عكسهايم به همراه نقاشي‌هايي كه كشيده‌ام را نيز در محل كانون برگزار نمايم. براي اولين بار تجربه خوبي بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پيام طالقاني

 

مدرسه راهنمايي طالقاني در مجتمع بزرگي قرار گرفته بود و من در سال 58 – 59 شاگرد اين مدرسه بودم. آن روزها سازمان چريكيهاي فداي خلق، سازمان مجاهدين، حزب انقلاب اسلامي و حزب جمهوري اسلامي از مهمترين دسته‌هايي سياسي بودند ولي حضور من در مسجد جامع و عضويت در انجمن اسلامي دانش آموزي شهر دامغان باعث شد كه ما اولين نشريه خود را تحت عنوان پيام طالقاني به چاپ برسانم.

جالب اين كه اين خبرنامه تنها دو صفحه A4  پشت رو بود و به قيمت 20 ريال به فروش مي رسيد.

مرحوم شهيد شاه‌چراغي نماينده شهر دامغان كل هزينه را به ما پرداخت نمود و از ما خواست كه مجله را رايگان پخش نماييم. بعدها كار مطبوعات ادامه يافت آن روزها حسينيه حضرت ابوالفضل دامغان كانوني بود براي جوانان پرشور و انقلابي، ماهنامه جوانه كه به لطف خدا هنوز هم به چاپ مي‌رسد تلاش آن روزهاي ما بود.

 

 

 

گروه هنري ميثاق

 

زمستان 1362 بود از دوسال قبل من به همراه تعدادي از دوستان همكلاسي مدرسه راهنمايي شهيد حمزه سيد  شهداي خزانه بخارايي فلكه چهارم چند كار نمايشي وتاتر را آماده كرده بوديم كه پس از انتخاب استاني، در بهمن سال 62 توسط جهاد سازندگي كه هنوز وزارت خانه نشده بود ساماندهي شد و سپس با هماهنگي و همكاري كميته فرهنگي جهاد سازندگي كه آن روزها مي‌رفت كه وزرات خانه شود راهي جبهه‌ها شديم.

حضور در جبهه براي اجراي برنامه‌هاي هنري فرصتي شد كه مجددا من كار عكاسي را دنبال كنم و اين آغازي مجدد براي ادامه فعاليت تصويرگري من بود.

نمايشنامه‌هاي عاشقان شهادت، برزخ، حاج عباس كه نوشته و كارگرداني من بود. از جمله اين نمايشنامه‌ها بودند كه آن روزها در محورهاي جنگي مهران، قصرشيرين و به طور كل غرب كشور به اجرا درآمد

 

 

 

طليعه

 

زمستان 1365 شهر فاو آزاد شده بود و رزمندگان اسلام حضور شايسته‌اي را در تمام صحنه‌ها داشتند. حالا ديگر همه چيز تحت كنترل قواي ايران بود.

بيش از 2 هزار قطعه عكس از جبهه‌ها من گرفته بودم  و مجموعه خود را با نام جنگ به شهادت تصوير تكميل كرده بودم.

يك كتابچه كوچك هم تهيه كرده بودم كه سال 1364 شهيد آويني آن را ديد و بعدها گفت: قسمت هايي از روايت فتح را از آن الهام گرفته‌ام.

من تصميم گرفتم به كار ساخت فيلم بپردازم. تا آن موقع چند كار مستند و داستاني داشتم ولي فيلم سينمايي بلند كار بزرگي بود با همكاري سپاه پاسداران، لشگر 33 المهدي و صدا و سيماي شيراز در شهر آباده فارس فيلم سينمايي طليعه را كليد زدم.

كار موسيقي اين فيلم را به آقاي احمد توكلي سپردم  خوشحال هستم كه اين همكاري من با او باعث شد كه گروه سرود بچه‌هاي آباده شهرتي جهاني پيدا كند.

تمرين و ساخت اين سرودها هنوز در آرشيو شخصي من موجود است.

آباده شهر كوچكي بود كه حتي سينماي آن شهر را تعطيل كرده بودند و من با مسئوليت خودم آن را باز كردم و در سال 64 تاتر توابين را در آن اجرا نمودم.

آن روزها سينماي آباده پروژكتورش ذغالي بود و براي تهيه ذغال آپارات بايد به اصفهان مي آمديم من حقوق سپاهم 1800 تومان بود و 3200 تومان ضرر دادم. شكر خدا

البته در شهر آباده نمايشنامه‌هاي به روايت تلخك، طلائيه قديم و چند نمايشگاه عكس و نقاشي كه با همكاري پايگاه مقاومت شهيد مطهري و امام سجاد برگزار شد هم مي‌توان نام برد.

 

 

 

 

 

 

كار دوباره در تهران

قنديل

 

من پس از خروج از نيروي زميني سپاه پاسداران به نيروي هوايي سپاه پاسداران پيوستم .شايان ذكر است از بدو ورودم به سپاه پاسداران در قسمت تبليغات و امور فرهنگي فعاليت نمودم و از هر گونه كار اجرايي و نظامي فاصله مي‌گرفتم. با اين همه  در هفته چند روز اصفهان و چند روز تهران بودم سرانجام تصميم گرفتم بيايم تهران و با بچه‌هاي پدافند نيروي هوايي سپاه كار نمايش نامه قنديل را شروع كنم. اين نمايشنامه براي ماه مبارك رمضان و روز قدس قرار بود اجرا شود كه متاسفانه در خرداد 68 امام خميني(ره) فوت كرد.

من علارغم روحيه ناراحتم براي ثبت تشريح جنازه امام دوربين را برداشتم و بيش از 60 قطع عكس به يادگار گرفتم كه چند تايي از آنها همان روزها در روزنامه اطلاعات و ديگر نشريات به چاپ رسيد.

اين عكسها تاكنون بارها در نمايشگاههاي مختلف به نمايش در آمده كه باعث افتخار من است . نام اين نمايشگاه را ياد يار مهربان گذاردم.

 

 

 

بنياد

 

بنياد جانبازان و مسئوليت‌هاي مختلف در آن بهترين شرايط بود كه من كار عكاسي را با جانبازان ادامه دهم. ساخت فيلم ، نوشتن داستان، برگزاري نمايشگاه و هر كار فرهنگي و هنري براي من عادت شده بود و در سال بارها اين حركتهاي فرهنگي را من انجام مي دادم كه فقط لطف خداوند بوده و دعاي خير شهدا.

كتاب غنچه به قلم فرزندان شهدا.از جمله كارهاي ارزشمندي بود كه همواره به آن افتخار مي‌كنم . بررسي و مطالعه اين نوشته ها و تصحيح و ويراستاريشان چنان تاثيري در روحيه من گذارده كه بعيد مي دانم تا لحظه مرگ از من جدا شود.

 

 

 

آشتي

 

موسسه آموزشي و فرهنگي، هنري و انتشاراتي آشتي همان چيزي بود كه آرزو داشتم . لذا با تلاش فراوان و به لطف خدا اين موسسه به شماره ثبت 8337 و در سال 1372 بعد از دو سال تلاش و نامه‌نگاري ثبت شد،در ابتدا من و موسسين موسسه تصميم داشتيم نامي مذهبي براي موسسه انتخاب نماييم اما خيلي زود به جهت اينكه موسسه را كانوني براي همگان به دور از هر گونه تفكر مذهبي ، سياسي و حتي رنگ و مليت بوجود بياوريم نامي جهاني را جستجو كرديم و سرانجام استاد پرويز شهرياري سردبير محترم مجله وزين چيستان نام آشتي را به ما پيشنهاد كردند و ما موسسه آشتي را ثبت نموديم  . به لطف خدا چاپ كتاب و … تا ساخت فيلم در اين موسسه امكان پذير شد.

برگزاري نمايشگاه و جشنواره و همه چيز در آن لحاظ شده بود و با توجه به سالها تجربه من بستري بود براي تمام عزيزاني كه تمايل به كار فرهنگي و هنري داشتند.

متاسفانه سازمان تبليغات اسلامي و ديگر نهادها فرمتي غير قابل عبور پيدا كرده بودند حتي اجراي يك كار تاتر ساده هم با مشكلاتي مواجه بود. اما موسسه آشتي براي حمايت از هنرمندان و جوانان علاقه‌مند بهترين شرايط را به وجود مي‌آورد. و ياري دهنده خوبي بود.

من خوشحال هستم كه مديريت اين موسسه را تاكنون به عهده داشتم. هفته نامه همسر كه از سال 1376 به چاپ مي‌رسد يكي از زير مجموعه هاي موسسه آشتي است پل ارتباطي خوبي بين مردم و ما بوده و هست.

 

 

 

هنرستان غير انتفاعي شهيد آويني

 

وقتي 20 فروردين 1372 شهيد سيد مرتضي آويني به راهي كه آرزو داشت قدم گزارد. من به همراه چند تن از دوستان مصمم شديم كه يك مركز فرهنگي، هنري را به نام آن شهيد بنياد نماييم و آن مركز هنرستان غير انتفاعي شهيد سيد مرتضي آويني بود كه در واقع اولين هنرستان هنري پسرانه غير انتفاعي بودكه براي اولين بار در ايران رشته‌هاي عكاسي و فيلم برداري و گرافيك را آموزش مي‌داد. سيلابس درسي و كتوب آموزشي اين درسها را، من به لطف خدا تهيه نمودم ولي پس از پنج سال بعلت مجروحيت‌هاي گذشته و فشار زياد كاري، اين هنرستان را رها كردم.

و در قسمت آموزش خود را به تدريس در دانشگاه آن هم رشته ارتباطات، درس ژورناليست و عكاسي و خبري دل خوش نمودم.

اما گويا تقدير با من يار نبود و بيماري شيميايي اجازه نداد تا اين حركت مداوم باشد در سال 86 ناچار براي مدتي دوري گزيدم و به برگزاري جلسات و سخنراني‌هاي هنري اكتفا كردم.

 

 

 

آموزشگاه آشتي

 

پس از اينكه هنرستان غير انتفاعي آويني را واگذار نمودم با توجه به امكانات و لوازم بويژه عكاسي و فيلم برداري و تصوير برداري آموزشگاه سينمايي آشتي را داير نمودم كه به لطف خدا تاكنون در دو مقطع كوتاه و بلند مدت اين مركز فعاليت مي نمايد و جزو قديمي‌ترين مراكز آموزشي بويژه در رشته عكاسي و فيلم برداري مي‌باشد.

شايان ذكر است هر سال كه امتحانات ادواري كل كشور برگزار مي شود اين افتخار نصيب ما است كه ميزبان هنرجويان كشوري باشيم و امتحان رشته عكاسي و فيلم‌برداري را برگزار نماييم.

موسسه آشتي جزو معدود مراكز آموزشي كشور است كه ديپلم پايان دوره اش معادل ديپلم رسمي آموزش و پرورش است. و در شاخه كار ودانش رشته عكاسي و فيلم برداري و تصويربرداري مورد تاييد مراجع قانوني كشور مي باشد و همه ساله تعداد زيادي از خانمها و آقايان براي گرفتن ديپلم به اين مركز مراجعه مي كنند.

توليد فيلم كوتاه ، برگزاري نمايشگاه و فعاليت‌هايي از اين دسته كمترين‌ها در اين مركز مي‌باشد.

 

 

 

 

عشق ممنوع

 

كودكي كه در سال 1357 آرزويش چاپ داستانش بود امروز نمي داند دقيقا چند عنوان مقاله و يا نوشته از او به چاپ رسيده . همينقدر بگويم كه شايد تنها در هفته نامه همسر بيش از 300 عنوان مطلب به چاپ رسانده كه از سال 1376 تاكنون مي‌باشد تمام سرمقاله‌هاي اين مجله از اين دست مي‌باشد.

بيش از ده‌ها عكس از مجموعه كارهايم در هفته نامه به چاپ رسيده و تنها در دو سال نزديك به دوازده كتاب از من به چاپ رسيده است( 77 و 78). كه عشق ممنوع مجموعه خواندني چند داستان بود كه برايم بسيار عزيز است چرا كه يك دهه از انقلاب را كالبد شكافي مي‌نمايد.

از جمله كتابهاي هنري من

فلموي طلايي

آغازي براي طراحي

نقاشي كودكان

از بازي تا بازي هاي نمايشي

نمايشنامه ديناميت

نمايشنامه گزارش

نمايشنامه غريان مصر

بود كه بيشتر براي دانشجويان ارزش مطالعاتي داشت.

 

 

 

كانون

 

سال 1364 به سفارش كميته انقلاب اسلامي درگير تهيه يك سريال شدم داستان اين سريال با نام بزهكار باعث شد كه به كانون اصلاح و تربيت توجه كنم تحقيق و مطالعه تا سال 70 ادامه يافت و سرانجام من وارد كانون شدم.

اولين روز ورودم به كانون براي تمرين با بچه‌هاي زنداني بود كه سرود كار كنيم. اما خيلي زود مشغول كار تاتر شديم و همين حضور در كانون باعث شد كه من لحظات بودن با بچه‌ها را شكار كنم. عكسهاي كانون به مراتب از فيلم‌هايم برايم با ارزشتر بود.

روزهاي اول بچه‌ها سخت مرا مي‌پذيرفتند حتي يكبار صندلي شكسته زيرم گذاشتند و وقتي افتادم آنها خنديدند . ولي وقتي متوجه شدند صندلي شكم مرا پاره كرده و درست جايي كه تركش آن را زخمي نموده دوباره دهان باز كرده خيلي ناراحت شدند و بيشترناراحت اين بودند كه من چيزي نمي‌گفتم و فقط درد مي‌كشيدم.

آنها گناهي نداشتند چرا كه در سلولهاي يك متر در يك و نيم متر روزها را به سر مي‌بردند لذا بارها اقدام به خودزني مي‌كردند برادراني مثل آقاي خاجي و ابن رحمان و رئيس وقت كانون آقاي حديدي به من كمك كردند كه بيشتر با بچه‌ها باشم . دوستي به نام محمد شفيعي همكار خوبي بود ساخت فيلم – كار نمايش و سرود بچه‌ها را آرام كرد سلولهاي را خراب كرديم گلدان وارد زندان شد و اين لحظات همه با عكسهايم ثبت شده است.

حالا ديگر به فكر ساخت سريال بزهكار نبودم .كارهاي فرهنگي در كانون بويژه چاپ دو مجله يكي براي دخترا و يكي براي پسرا كه هنوز ادامه دارد و دهها عكس براي من شكر خدا

 

.

هميشه خودم راتشنه احساس مي‌كردم و مي‌كنم لذا چون ماهي به دنبال آب هستم. حضور در جمع هنرمندان بزرگ و كسب فيض ازاين عزيزان آرزوي من بوده و هست. لذا عضويت در مراكز فرهنگي از جمله انجمن صنفي هنرهاي تجسمي را افتخاري مي دانم و عضو كوچكي از آن هستم.

هميشه از خود گفتن برايم سخت بود و سعي مي كردم كوتاه بگويم اما دوستان هنرمند مي‌دانند كه هر يك لحظه براي هنرمند يك قرن است. و نوشتن و گفتن اين مطالب برايم خيلي دشوار بود اما فقط به بهانه سي سال تلاش براي يادگيري گفتم و نوشتم.

من ساختمان خواندم سينما خواندم هنر خواندم ولي هيچوقت به مدرك فكر نكردم.

عاشق كارم بودم و هيچ وقت نخواستم فخر بفروشم و نخواستم بگم هستم. تنها گفتم اين هم كاري از من است. لطفا نظر بدهيد اين را دوستان نزديكم شهادت مي دهند.

شايد تقدير اين بود كه با ياران عزيزم كه رفتند نروم و بمانم…

در پايان مي گويم من عاشق بوي كاهگل و روستا هستم بوي خاكي كه از زير پاي گوسفندان در غروب كه از سحرا بعد از چرا باز مي‌گردند. من عاشق خشت گلي هستم، از آجر و شكل چهار گوش كامل و خشكش خوشم نمي آيد. دوست دارم هر چيزي شكل طبيعي خودش را داشته باشد شايد براي اين كه من هنوز دهاتي هستم. و به قول خيام مي گويم :

 

يك چند به كودكي به استاد شديم

يك چند ز استادي خود شاد شديم

پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد

از خاك برآمديم و بر خاك شديم .

 

التماس دعا

در اینجا لازم می دانم از اساتید محترم جناب آقای علی وثوقی  و ناصر عبدلاهی  که در کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شهر دامغان به من کمک کردن تشکر کنم و یادی از بچه هاای که با من کار کردن  چه آنها که شهید شدن و به درجه رشادت برای کشور رسیدن و چه آنها که ماندن و در هنر و فر هنگ موفق هستند تقدیر نمایم .

 

 

 

[ سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 15:48 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری:هنوز از خواب بیدار نشده…

نوشته ای از جعفر صابری

 

هنوز از خواب بیدار نشده

می خور  که به زیر  گل بسی  خواهی خفت                                                                                                                                                    بی مونس و بی رفیق و بی همدم  و جفت

 زینهار  به کس  مگو  تو این  راز نهفت                                                                                                                                                       هر لاله  که پژمرد نخواهد شکفت

 نور خورشید از لابه لای  شیشه های رنگی  و گرد گرفته قدیمی اتاق  برروی ثالی رنگ و رو  رفته  افتاده  بود  . علا ءالدین  نا میزان  میسوخت و در کتری از بخار آب جوش بالا وپاین  میشد ،اما مسعود  زیر لحاف  چهل   تکه خود تکان نمی خورد .

حتماً باز به زندگی  یکنواخت  خود فکر میکرد . شاید با خود  میگفت ، بلند شم که چی . شهر  همان شهر و  دکان همان  دکان و باز حاجی با  کلاه کشی آبی رنگش ، پشت میز میشینه  و با فاکتورهاش بازی میکنه و مشتریان که با باز شدن بانکها و ادارات  دولتی  به کتا ب فروشی هجوم میآورند  را ببینم و لبخند بزنم و بگویم آقا شما چند برگ ؟

آنها هم بگویند آقا   مسعود  دو برگ پشت و رو  لطف کنید

چشم چشم چشم

 مسعود  بعضی جملات رازیبا  بیان میکرد زیرا  تجربه به او آموخته بود  که اینگونه با مشتریان  صحبت   کد.

اودیشب  نیز چون شبهای  قبل  دیر به خانه آمده بود . هر  چند  بعضی  اوقات   اصلاً شب را به خانه نمی آمد و مادرش نیز بی تفاوت بود

هرروز  صبح با چشمهایی که نشان  ازبیخوابی  شب  گذشته بود  ، کرکره  مغازه را بالا  می کشید  و در کشویی را به کناری میزد و تنها روشن نشدن  چراغ آویزان  از سقف مغازه  بود که تغیری در زندگی  او تلقی  میشد ودیگر هیچ .

صبحدم زندگی او  اینگونه آغاز میشد ، شنبه  ، یکشنبه  ، دوشنبه ، فروردین ، اردیبهشت ، خرداد و بهار وتابستان و پاییز و زمستان  اینگونه بود.

ماه ها  میگذشت  و مسعود  زندگی  بی تحرکی را به خود  هدیه کرده بود . گاه به سرش میزد  خانه بخرد، خواهر و برادر کوچکترش  و مادر داغدارش  را  در زیر  سقفی  که  متعلق به خودشان   باشد جای دهد . افسوس میخورد  که چرا نمی شود ؟

 مسعود  که جوانی  25 ساله  بااندامی نسبتا ً چاق  و قدی متوسط  باموهای سیاه و صورت تراشیده  برای خود شخصیت متفاوتی  در جامعه ساخته بود  و از دیگران  میخواست  که او را  مسعود  روشن  فکر  و علاقمند  به هنر  ، صاحب نظر  و مسعود  کوه نورد  بدانند . نه مسعودی  که خواهر دم بخت  دارد ، برادر بزرگترش دانشجو  است  وپول توجیبی رااز خانه میگیرد  و یا برادر کوچکترش درس نمی خواند وآن یکی که فرزند بزرگ خانواده است  تنها به فکر خوش است . مسعود برای  خود  و خانواده اش افسوس میخورد همین  مسعود میخواست تاکسی  نداند که پدرش حتی یک خانه به ارث  نگذاشته  و حال  در منزل مادربزرگ  بسر  میبرند وتنها  در خلوت  و یا با دوستان  صمیمی  خود  به گذشته  و آینده  فکر  میکرد .  درمحط کار بشاش و  خوش گذزان بود . دوستان  را به مهمان سرای  کوک شهر  دعدت  میکرد و برایشان  چلو کباب  و چلو مرغ و ….. سفارش  میداد و بادی به  غبغب  می انداخت و لب به کلام میگشود  . اما اینگونه نبو د  خود او هم میدانست   ولی  راه گریزی  برایش  نمی یافت  . در کنار  دیوار  بلند مشکلات ایستاده  بودوتنها  یک  نردبان کوتاه داشت  . یعنی ماهیانه  چهارهزارتومان

مسعود جوانی ساده  و دلسوز بو د او هنوز کودک بود برای همین  میدانست  ناخودآگاه  کارهایی  چون  کودکان  میکرد  و زندگیش  را وقف  خانواده  اش کرده  بود . اماهنوز  نتوانسته بود کاری چشمگیر  برای آنها  بکندو گاه  و بیگاه  به یاد پدرش می افتاد  پدریکه شبها دیر به خانه  می آمد  ویا اصلانمی آمد  پدریکه  عصاره زندگیش  الکل و مواد مخدر  بود . پدری که  زندگی  رادر کنار  دوستان  سر میکرد  و بلاخره  پدریکه  تنها  …..

آری  شاید  مسعود  به اینها فکر میکرد که هنوز  از خواب بیدار نشده بود

آباده  . دهم بهمن 1366

 

 

 

 

 

 

 

 

معرفی کتاب ای منتشر شده

ریاضیات و سرگرمی ها جلد 1و2

نویسنده مارتین گاردتر

ترجمه مهندس هرمز شهریاری

نشر موسسه انتشاراتی اشتی

 

 کتاب ریاضیات و سرگرمی در 17 بخش متفاوت به زمینه های مختلف  و سرگرم کننده ریاضیات در قالب سفسطه های هندسی بازیهای فکری و جایزه شعبده های ریاضی نقش هیچ چیز و همه چیز درریاضیات ترفندهای علمی اریگامی و معمهای منطقی بخش پذیزی هندسی تقسیم مربع به مربع های نابرابر فیبوناچی و رشته های عدد ی و دنباله های عددی چند مربعی عا و توپولوژی در سرگرمیها  شگفتهای توپولوژی  توپولوژی گره و نظریه ی ترکیباتی میپردازد

نویسنده کتاب مارتین گاردنر فیلسوف و ریاضیدان نامی بیش از همه چیز به نقش ریاضیات در سرگرمیها پرداخته و این روش را ریاضیات شاد ویا ریاضیات تفریحی مینامد

مارتین گادنر نزدیک به پنجاه کتاب منتشر کرده است که همه آنها حاوی ریاضیات شاد و سرگرم کننده است . او ریاضیات را قوه محرکه کلیه دانشها و ریاضیدانان را چراغی فرا راه دانشمندان میداند و میگوید : پژوهش های علی وابستگی زیادی به دانش ریاضی و نیاز فراوانی به ریاضی دانان دارند. تا تئوری ها بتوانند پیشرفت و تکامل پیدا کنند.

کتاب ریاضیات و سرگرمی های 1و2 شامل گفتارهای است تا پیوسته از سرگرمی های ریاضی آنچنان که میتون هریک را جدا ازدیگری خواند و مطالعه کرد و اگر یکی ناتوان یا نامفهوم ماند اثری در فهم گفتارهای دیگر نخواده داشت

 به گفته گاردنر این گفتاراه دست کم میتواند کسانی را که از ریاضیات گریزانند ه راه بکشاند و کسانی را که در این راهنده اشتیاقی فزون تر بخشند

درگفتار های این دو کتاب مسئله های شیرین بازیهای سرگرم کننده معماهای فریب امیز و عملیات باور نکردنی را با زبان دنشین ریاضی به بحث گذاشته است و کسی را نمیتوان یافت که اندک میل و کششی به اندوختن معلوماتی تازه وشاد خرسند نشود.

دو کتاب ریاضیات و سرگرمی ها دارای مشخصات زیر میباشند:

کتاب ریاضیات و سرگرمی ها : جلد 1 در 10 بخش و 160 صفحه در قطع وزیری به قیمت 4500 ریال

کتاب ریاضیات و سرگرمی ها : جلد 2 در 9 بخش 160 صفحه در قطع وزیری به قیمت 4500 ریال

 این دو کتاب میتوانند مورد استفاده دانش آموزان و دانشجویان و دبیران و استادان ومحققان و کلیه علاقه مندان باشند.

 

***

دستها و سایه ها

نویسنده : منصور پاک بین

 نشر : موسه انتشاراتی آشتی

کتاب دست ها و سایه ها کتابی آموزشی و سرگرم کنند ه است که میتواند در جهت رشد وتقویت قوه خلاقه افراد موثر باشد

بازی های سایه ای این کتاب را میتوان به وسیله دست و با کمک یک منبع نوری ثابت برریو دیوار پرده یا هر صفحه سفید و صاف دیگر انحام داد

 نویسنده کتاب منصور پاک بین که خود فارغ التحصیل  رشته هنرهای نمایشی عروسکی از دانشکده هنرهای زیبا ی دانشگاه تهران  است در مورد سایه بازی میگوید:سایه بازی با دست که سابقه ای دیرینه دارد یکی از نشانه های دیرپای وتداوم جذابیت سایه است و سرگرم کننده بسیار ی از ملل در مشرق  و غرب جهان بوده و این بازی ها که عبارتند از بازری با سایه های دست و ایجاد شکل های گوناون حیوانی و انسانی  امروزه در قالب آثار نمایشی به نام سایه بازی باقی  مانده است

نویسنده  ایجاد چهل و دو تصویر سایه ای را با استفاده از صفحات مصور کتاب به خواننده می آموزد

 کتاب دستها و سایه ها  شامل  پنجاه صفحه و در قطع وزیری میباشد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 15:30 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری:پسر همسایه ما

 

نوشته ای از جعفر صابری

پسر همسایه ما

مدتی بود  که فکر خرید کفش برای خودم بودم تا اینکه  یک روز صبح ازدرخانه به نیت خرید یک جفت کفش بیرون رفتم .برنامه ریزی کرده بودم که به سراغ آقا بهنام برم تااینکه درعالم رفاقت  یک جفت ارسی درست وحسابی ازش بخرم . خلاصه از طول و عرض خیابانها  که گذشتم در مقابل درو دکور مغازه دوست کفش فروشم ایستادم  و مشغول ساحت …..

صدای آشنای  آقا بهنام  مرا به داخل  دعوت کرد بعد از چاق  سلامتی  و صرف چای  مشغول توضیح دادن اجناس  داخل مغازه  و قیمت  های سرسام آور کالا  ها  و  از جمله کفش  شد ،  از گرانیهای  روز   میگفت از گوشت که داغ دل مرا تازه کرد از گوشت به پارچه  اشاره کرد  بحث پارچه تمام نشده بود که به سراغ  لامپ  رفت وهنوز  لامپ را روشن  نکرده  به سراغ تلویزیون  رنگی و بالاخره  از دستدلالان موتور سیکلت می نا لید . خلاصه کلام  ارزانترین کالا راهمین کفش های داخل  مغازه  بشمار  می آورد  شاید  هم  با این تجزیه  و تحلیل  حق  داشت . طولی نکشید  که درمقابل  من کوهی از لنگه کفش های  مختلف قرار گرفت .

آقارضا  شاگرد مغازه  پشت سر هم کفش میآورد ودرمقابل من میثگذاشت .

این چند؟

آفرین به این  سلیقه خوشم اومد قابلی نداره

خواهش میکنم

برای شما در میاد 860 تومان

 ای بابا  ، چسبیه ولش کن

رضا  جان از اون کف  چرمیا  بیار ، این چطوره

برم کفش  ملی بگیرم   بهتراز اینه

جعفرآقا چی شد انگار از جنسای ما خوشت نیومد. ؟نکنه قیمتش گرونه

نه  آخه میدونی دیگه اینا تو بورس نیست ،صحبت پولش نیست .

در همین موقع قاسم واردمغازه شد و صحبت ما قطع شد . قاسم پسر همسایه  ما بود پ س از چاق سلامتی و  صرف چای من فرصتی  پیدا کردم تا چاره جویی کنم.

اما ز قاسم  بگم ، او از بچه های لوطی  محله ما بومد  شاید  بهره بهتر ه بگم او ازاولین کسانی  بو ک تو محله مون هرویینی شد  بدبخت  بچه روشن فکری بود  هر کی میگی  نمیشه ترک  کرددروغه آقاقاسم  یکی از اون آدمها  بود که بعداز مدتها  اعتیاد به مواد مخدر  تر ک  کرد.  حقیقتاً  مرحبا ، به اراده  و عزم  اینجورآدمها . بله آقا قاسم ترک کرده بود وتا چندی  پیش  که من اطلاع  داشتم  داخل یک کار گاه   باماهی سه هزار  تومن مشغول  کار بود .

آقا قاسم بعد از صرف  چای  سکوت را شکست وگفت ک از خدا چنهان نیست از شما چه پنهان  یک بارو که خیلی پولدار اومده خواستگاری خواهرم  منم قبول  کردم  حالا دارم بساط  عروسی میچینم  مقداری  پول لازم داشتم  حتما  شما میتوانید  کمکم  کنمید  راستش  اگر هر  کدوم از دوستانم کم پول بهم قرض بدن عروسی آبرمندانه  برای عفت راه می اندازم .

در حالیکه  به بلند  پروازی قاسم  خنده ام گرفته  بود از  او سوال کردم :

حالا چیکار میکنی ؟

با کمی مکث  گفت  :  الان  وقت  پول  درآوردنه هر جنسی  این دست  بخری  و از اون ست بفروشی پولی  رو پولته ….

 دراین موقع بهنام آهی کشید و گفت :

– این کار مثل قمار میمونه

قاسم  با حالتی جدیدی ادامه داد :

پسر زندگی خودش قمار  از لحظه  تولد تا مرگ  اگر  دست  طرف  رو بخونی بردی  وگرنه بازنده ای

قاسم آقا تو بردی ؟

 تو حرفم دوید  و گفت ک

زندگی  منو یه گرگ کرد ، تو جامعه من یه گرگ شدم مثل همه افراد جامعه ،آهی  کشید و عرق  پیشانی  را پاک کرد ادامه داد:

کامران رفته ترکیه میخواد پناهنده  بشه  بعد ازاینکه جا پاش قرص و محکم شد  وکاردرست و حسابی  پیدا کرد برای  من دعوتنامه  میفرسته منم میرم پیشش کار  میکنم  .مقیم اونجا میشم وزندگی آبرومندانه ای  برای خودم راه می اندازم

دقیقا نمیانم چند ساعت داخل مغاز ه ماندم و به حرفای قاسم  گوش دادم .  تپ برای همین نگاهی به ساعت انداختم واز همه خاحافظی کردم

هنگامیکه داشتم از مغازه بیرون  میامدم صدای قاسم  می آمد  که میگفت  میرم توکار تجارت  لبنیات شیر میخرم مادرم ماست درست میکنه و منم ماست  میفروشم

خنده ام گرفت  به خودم گفتم: بالا رفتیم  دوغ بو د پایین اومدیم ماست بود  قصه ما راست بود

تهران  ، سوم تیر   هزار سیصد وشصت وهشت

 

 

 

[ سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 15:27 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری:امید در آینه

نوشته ای از جعفر صابری

امید درآینه

 

امید خوشحال ا اینکه  بلاخره جای دنجی را پیدا  کرده  به  دیوار  آجری ساختمان  نوساز  و نیمه تمامی واقع در شهر ک  نزدیک محل  سکونتشان تکیه داد ، نفس عمیقی  کشید . گویی  میخواهد  خستگی  تمام  زندگی ش  را  دریک  نفس جبران کند.

چشمانش به رنگ آسمان  بود   ولی   نه آسمان آرام !  به  دست راست  خود  که  مشت کرده بو د نگاه کرد و با بی رمقی  مشت  خودرا باز کرد . هنگامیکه  سرانگشتان زردش از  کف دست جدا شد بسته ای  که از فشار زیاد مچاله  شده بود  ، نمایان  شد و  با دست دیگر آببینی  خودرا پاک کرد وسپس  بسته رااز هم گشود . هنگامیکه  چشمان ناآرامش  به محتویات  بسته افتاد  ، لبخند رضلیت بر لبانش  نقش  بست  با دست چپش آب بینی را   با زاک کر و همان دستش را به پشت  سر برده و زیر موهای گردنش را با ناخن چنگ زد. سپس  بسته رابه روی خاکها ی کف اتاق گذاشت و دست به جیب  شلور  خود کردو  قوطی کبریتی ازآن خارج نمود   .دانه های چوب کبریت رااز قوطی  بیرون کشید  کف اتاق  ریخت  . 22 عد بود به تعداد سن امید

چقدر زیبا ! برای چند لحظه   خیره به دانه های چوب  کبریت ماند . شاید  با خود میگفت 22 یعنی 22 سال

22 سال تما م داشت  حالا  گوشه خرا به ای  همدم و تنها مونس جانش  دیو سفید بود .  با خود  فکر میکرد  روزگاری نه  چندان دور   دختران زیبا محله شان  چگونه  برای دلربایی  از کننار او میگذرند و هر یک سعی دارند  اورا  که جوان  بود ودانش آمو ز دبیرستان  تصاحب  کنند و به قول معرف  عروس مادر امید بشوند.

اما بی تفاوت  به تما م آنها  به آنها نیم نگاهی اندازد  از کنارشان  میگذشت و دریغ  از کمی مهر نسبت  به آنها

ولی  حالا  او عاشق  شده بو آن هم عاشق  یاری با زلفهای برنگ  سفید همچون برف .آریدربهار  زندگی او عاشق  زمستان شده  بود و خودرا به سرمای  سوزان  زمستان سپرده بود.

حرکت سوسک سرخ رنگی نگاه امید را به خود جلب کرد . به ناگاه  بر کشتی  خیال نشست ، به روزگاران  قدبم برگشت ، به دوران  طفولیت  بهآن  زمان که  امید مادربود و  چشم پدر ، امید تنها فرزند خانه  بود . پدر چون  شمعی  گرد امید  میسوخت  تادنیای تاریک اطراف رابرایش روشن  کند و  امید  از هر نظری  کمبوی احساس  نکند . امید به فکر پسرش بود.

عرق سردی بر پیشانی  امید  نشست . با گوشه  کتش  آن پاک کرد.  خارش  شدیدی بر  روی  سینه  خود  و اطراف گردنش  احساس میکرد.  برای همین   با سر ناخن  مشغول  خاراندن  بدن  خود شد  ناگاه  به یاد نواز شهای مادرش افتاد وگویبی از  خود نفرت دارد  ، دست  ازاین کار  کشید  و چوب  کبریتی را  به قوطی  نزدیک کردو  کبریت شعله  ور شد.

میله  خودکاری  ازجیب بغل خوددرآورد  و یک سر آن را به دهان  گذارده  کاغذ  محتوی مواد مخدر را بر سر دیگر میله  خودکار  نزدیک کرد و شله   چوب کبریت  رابه زیر  کاغذ  آورد . هنگامیکه دود غلیظی  از سطح کاغذ  بر خاست  ، نشاط  و سر مستی  خاصی  در چهره  امید  نمایان  شد. کبریت  بعدی  و باز  کبریت لعدی

امید  غرق  لذت  بو  اما میدانست  این لذت  بادوام  نیست و بعد ا زمدتی دوباره  خمار میشو . باز مجبور   میشود  برای  تهیه  پول  این عصاره  سفید دست  به دزدی   و کارهای   بدتر ازآن بزند.  اما اینک   او نوعی  بی خیالی و بی تفاوت  در وجودش احساس میکرد.

چوب کبریت  ها   کم کم  به پایان میرسید  و او سرمست  ازاین بی خیالی  هزاران  گونه فکر  و خیال  در چشمانش  نمایان  شده بود. گاه چشمانش  را می  بست  و گاه  باز میکرد .

گونه هایش  فر رو رفت   و حالت  مکش  به خود  گرفته  بود . بیش  از دو  سوم دود  حاصل  راه  توسط  همان  میله  خودکار   به  درون   ریه های  خود هدایت  میکرد . ردیک  آن  لرزش   شدیدی   بدن  نحیف و بی رمق امید  راتکان  داد.  طوریکه  سرش  به شدت  به آجرهای  دیوار  اصابت  کرد .  کاغذ از دستش   افتاد  و میله   خودکار  به گوشه ای  پرت   شد . امید  از  حالت  چمپاته  درآمد  و پاهایش  دراز ب دراز از هم فاصله   گرفتند.  چشمانش  باز  و  خیره  به در ماند   ،   کمی   خاک  از لابلای  درز  بین آجرهای  دیوار  به سر  و صورت  امید ریخت.

دیگر   او حرکتی  نداشت . چند روز  بعد   در پزشک  قانونی   پزشکان علت مرگ  امید را   مصرف زیاد مواد مخدر که موجب سکته قلبی وی شده است را اعلام کردندو  روزنا مه های  کثیر الانتشار  ازامید به عنوان  یکی از قربانیان   مواد مخدر نام  بردندو سطرها در این مورد مطلب  به چاپ رساندد

آباده  ، رمضان  1367

 

 

[ سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 15:26 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری:عشق ممنوع

نوشته ای از جعفر صابری

عشق ممنوع

 

کاشکی میشد  یه چرت دیگه بزنم ، خواب چقدر شیرینه ، وقتی آدم  خوابه ، میتونه احساس  بکنه هر چی دوست داره مال خودشه ،دیگه هیچکس نمی  تونه به آدم بگه اینجانشین  اونجا بشین .

بازم صبح شد ومن خواب زده  واسه خودم خیال بافی  کردم . واسه همین  فکرای بیخودی  که تا به حالا به صاحب زندگی نشدم .

نخیر انگار خبری از اتووس  نیست! این صف هم که حرکت  نمی کنه . انگار  از اون ور خیابون یه اتوبوس دور زد، اینم که رفت ! خودشه ، سرپا  هم شده  وای می ایستم . امروز یگه نباید دیر  کنم . نخیر . این مردمو هرکاریشون بکنی حق همدیگرو رعایت  نمی کنند و بازم خدا رو شکر  این صندلی خالیه . همین جا  کنار پنجره  می شینم . خا پدرو مادرآلمانیها رابیامرزه که این اتوبوسه رابه جای اینکه بریزن بیرون ، دادن  به ما ، اتوبوس  که نه دلیجان ، آدم  یاد فیلماهای و سترن  می افته ، صندلی  های دلیجان  هم همین  جوریه ،کاشکی بچه بودم ،فکر خرج خونه ، کرایه ، جهزیه عفت … خلاصه این بدبختی ها رو  نداشتم و بجای  اینکه تو فکر زود رسیدن به سر کارم باشم ، پا میشدم ادای آرتیستها رو در میاوردم.

خدا کنه زن سوار نشه  که مجبور شم  وایستم یکی نیست  به  این زنها  بگه اولاً اول صبحی کجا راه می افتید ، دوماً وقتی میبینید اتوبوس شلوغ چراسوار میشین؟

خوب شد این آقا کنار من نشست ، حالا  اگر هم کسی  سوار شد ، اول  این باید  بلند شه وایسته . بیا ، شانس بچه یتیم  یا برف  میاد یا بارون ، من بدبخت  اگه شانس داشتم  بهم میگفتن شانس علی ، 24 ماه آزگار  رفتم خدمت نظام  حالا ایناهم سربازی میکنن، خوب  شانسیه ،شاید تو سال موش  یا یه سالی به دنیا آمدن که شانس  زیادی  میارن و گرنه  همدوره  ای های  من اکثراً تو سال  بز و  اسب بودن .

بازم شروع کردم به بافتن چرت وپرت ، حیف  و قت  که ازاین فکر  ا کنم ، ولی  خوب پس به فکر چی  باشم  همه فکرآخرش  به این جا  میرسه که درد ، درد بی پولی ، ولی خوب  همین  فکرا شیرینه ، بیا ! تو همین  فکرا بودم  که چند  تااایستگاه  پشت  سر گذاشتم ، بازم خدا رو شکر  ، اون عادت قبلی رو کهمسافرارو برانداز میکردم و ترک کردم.

-بله!؟

-آقا یه کم  جمع تر بشینید  تا این خانم ها جاشون بشه …

– چشم .

نگفتم ، شانس ندارم ، بیا این خانم با دختراش عرصه  رو به  ما تنگ کردن ، نه  دیگه میشه  به جلو نگاه  کرد ونه  تکون خورد . راستی چرا ما اینقدر  بد بینینیم .حالا گیرم …. ولی خدای من ! اینم از اون چشماست ً خدایا  منو بخش ، ولی خوب  واقعیته  دیگه  ….بیا روشو برگردوند ً نگفتم  شانس ندارم ، د اگه شانس  داستم که سانس علی  بودم .

توبه گرگ مرگه، نمیشه  اون عادت سابق رو ترک کرد ، یعنی چرا باید  ترکش کنم ؟ خوب به مردم  نگاه میکنم  بعد  وقتی آقا  اسماعیل نیست  تو کارگاه  هر چی دیدم   مینویسم .از این حرفها که بگریم ، این توپول با  تمام درشتی اندام  سنگین تر به نظر میرسه ، اون یکی  یه خورده آره ، افادیه ایه. خوب نباید زیاد نگاه کنم  چی تنش بود؟مانتوی سیاه  رو سری سیاه  و کلاسور سرمه ای ؛ خوشم  اومد  از همون اولش  معلوم بود  نجیب تر از این یه کیه ، این  یکی انگار میخواد بره گردش  ،  خوب شاید  م میخواد بره ، نه چنگی به دل نمیزنه ف اگه به   ننه ام نشون  بدم  میگه قرتیه ، بله همین  توپوله که روبروم نشسته بهتر ه…..

کاشکی میفهمیدم به چی نگاه میکنه ، این نرمان میلر هم بجای  اینکه اصول روانشناسی  رو از پایه  و به صورت لمی شروع  کنه ، بهتر بوداز فکر خونی شروع میکرد  کهمن زود تر بفهمم این  توپوله به چی فکر میکنه ، چون  همچین سنگین منگینه . معلوم پدرومدرش  ادمای خوبی  هستن، پس  باید  اسمش  یا فاطمه باشه یا کبری  یا زینب ….. نه خیر  هر چی  اسم بود گفتم از پیدا کردن اسم بگذریم.

چه نگاهی میکنه جان خودم فهمیده   ارم رو اسمش  کار میکنم . الانه که یواشکی  بهم برسونه  ،  شاید م پشه شقی  بزنه تو گوشم  ولی نه  خیلی با معرفت تر ازاین حرفا به نظر میرسه .

حتماً  دانشجو ییه ،چیزیه ، شایدم واسه خوشگلی کلاسور  دست گرفته ، وای  چه نگاهی میکنه ، ولی بهر شکل بهتر درست بشینم . فهمیدم  داره به ساعتم نگاه میکنه ،  حتما  پیش خودش  فکر میکنه این ساعت مال جوونای چهل سال پیشه که به دستم بستم . فکر  میکنه آدمی  مثل  من  که  به ظاهر  سعی داشته  صورت  ظاهرش  تمیز و امروزی  نشون  بده ، ساعت وستن واچ که چهل  سال پیش  تو بورس بوده ، دستم انداختم واسه چی ؟

ولی به هر شکل  ، الان  آستینمو  می کشم رو ساعتم که از نگاهش  مخفی  بمونه . آره با این کار میفهمه که فهمیدم  به چی فکر میکنه. رو شو بر میگردونه ، دیدی  درست  فکر کرده  بودم ، چقدرزرنگم حتما  الان پیش خودش میگه چه پسر زرنگی ، چقدر روانشناسیش قویه یعنی چی  ، داره به بغل ستیش  میگه ، واسه چی  لبخند  میزنه ، حتما یه  جایی از  لباسم ی…..آخه چیم خنده داره؟ کاشکی  میشد   منم بارفیقم  بوم و به اونا میخندیدیم .  سن وسال زیادی نداره مطمئنم  چیزی نزدیک  20 یا 21 باشه   قاعدتاً تو سال های اسب ، بز ، خوک شاید هم ….. خلاصه  توسالهاییی به دنیا اومده  که طالع اش   با طالع من میخوره معلومه ، انگار  یه چیزی از کلاسورش در میاره ، آره یه برگ کاغذ  یعنی  چی میخواد  توش بنویسه؟ …. شاید میخواد آرس  یا  شماره تلفن  بنویسه ؛، ولی بهش   نمی یاد . سنگین  تر ازاین  حرفها به  نظر میاد  . به هر شکل  خدا کنه  این کار ونکنه  چون دراین صورت  معلوم  میشه  تا حالا هر چی از روانشانسی خوندم  دروغ   بوده ….. مثلا ژان  پل  سارتر ، تو  انگیزه های روانی  یه چیزایی تو این  مایه داره ..

خدای من ،آخه چرانباید   من عاشق  بشم ، ن همن ، احمد ، علی ، رضا ، قاسم  ، بهرام ولی در عوض  سیروس  ، کامران و شهرام … هر وقت دلشون  بخواد  با یکی  رفیق  میشن  اونا مکه به عشق چطوری نگاه میکنندکه  من و امثال من نمی کنیم ؟ یعنی  تمام دخترا  مثل رفیقای اینا هستند ؟ ه آدم سنگین  و باپدر و مادر هم که  بتونه  عروس ننه ام  بشه گیر میاد . تو  بمیری  اگر اونی که دنبالشم  یه روز گیر  بیارم ، بهش  میگم  همین جوری راست وحسینی  به قول معروف پایین شهری وار  ، لری لری ، میگم خانم ، نه  دخترخانم نه خلاصه یه چیزی  که فکر نکنه  ازاین بچه  ها هستم، باید اولش بفهمه که  مرد زندگیم ، فقط  خدا کنه روانشانسش خوب  باشه  و درک کنه  این چین وچروک تو پیشونیم  مال پیری نیست  مال  فکرزیاد   به قول معروف

نگاه نکن که تازکی  یه چین  تو پیشونیمه                                                                                                                                         هنو ز صدای اول چلچله جونیمه

آی  برگ سبزه  بیشه                                                                                                                                                                                                دود از کنده  پا میشه

نه ،  نه  اینو تمثال  این هرگز نمیتونه با منو و امثال منم زندگی کنند. حتی  اگر تمام افکار و عقایدمون یکی باشه ، واسه  اینکه  یه دیوارشیشه ای که نمیدونم  اسمشو چی  بذارم وسط ما قرار داره گرچه همدیگرو  میبینیم و شاید  هم از  پشت  شیشه عاشق  همدیگه  باشیم  ولی صدامون  هیچوقت  به هم نمیرسه و همین  دردناکه . از سفر هم بدم  میاد و هم خوشم میاد دوستش دارم  واسه اینکه  آدم  درحرکته و باخیلی  ها دوست   میشه و بدم میاد که سرانجام به مقصد  میرسه و  اون موقع است  که باید دوستیها  ،آشنایی  ها و  سلام وعلیک ها رودور بریزی . لعنت به این زندگی . کاشکی  میشد  پاشم وسط اتوبوس  نه این مملکت نه ،  تو جهان فریاد بزنم ، چرا نباید  راست راستی  آدم  عاشق بشه . واسه چی نباید  منو وامثالمن دلمونو  بادی یکی دیگه عوض  کنیم ،حرف بزنیم و دوست داشته   باشیم و زندگی کنیم ، چرا باید  امثال  من پیر بشن ولی عاشق  نشن . ولی  بعضی ها  همین  که دلشون خواست گاردن پارتی  راه بیاندازن و ووستای جدید   به دوستاشون اضافه کنن. نه خیر  به قول زنده یاد  جلال آل اححمد  رفتیم تو غرب زدگی ….واقعبت هم همینه  تجمل گرایی ، رفاه طلبی ، چشم وهم چشمی  و خیلی  چیزای دیگه ک همه وهمه  رومن  ارزشهای  کاذب به  حساب یارم . مانع از عشق و  دوستداشتنم واقعی ، مثلاً همینکه جلوی من  اون دیوار بلند شیشه ای  که گفتم نشسته  حتما دراولین قدم این مانع رو جلوی من قرارداده  اگر هم  خودش این کار رو نکنه  والدینش میکنند. شاید هم  حق دارند که بپرسند  مدرک شما چیه ؟ حالا  برو اینو یه جا  فریاد بزن  بابا من دوستش  دارم . من درکش   میکنم  من حاضرم زندگیم باهاش  قسمت  بکنم ،   من حاضرم فداش بشم . بلندی اون دیوار نمیذاره  صدات به گوش کسی رسه . پس تو محکوم  هستی کسی روواقعاً  دوست نداشته باشی ، تو  نمی تونی  عاشق بشی  من باید  تابع ننه ام  باشم که پاشو کرده  تو یهکفش که باید دختر خالمو که  دیپلم داره بگیرم . همین که روبروم نشیته  حتی اگر  عاشف من باشه باید بره  بافلان دکتر  یا مهندس   یا نه کارمند  ازدواج کنه . بعد هم  فاجعه  دم ردادگاه ها  . کنار  ر محضر خانه ها .گریه و ناله و نفرین و  … سرانجام …..

کاشکی  میشد  طوری  فریاد  زد  که راست راستی   این  شیشه بریزه ، صدا ها  ب همدیگه  برسه …. دوست داشتن  منوع نباشه و حد ومرز  نداشته  باشه .  من بتونم با هرکی دلم میخواد ازدواج  کنم …… باز حرف  ، حرف …و وامان  از حرف

نه به  من دیگه   نگاه نکن  تو  نباید به من نگاه   کنی   . حتی نگاه کردن هم ممنوع . چون نگاه میتونه  باعث باشه  که دوست داشتن  رو بوجود  بیاره  و دوستداشتن برای تو هم ممنوعه .

خدایا شکر ، داره میره  مثل   تمام کسانیکه آمدن  و رفتن   بدون  اینکه  تغیری  صورت بگیره گرچه  میشد  باهرآمدنی  یک مرده رو زنده کرد  و به یک مرده   روح داو….حرفای  نهیلیستی م یزنم . این چیه ؟

چرا این کاغذ  رو مچاله کردوانداخت زمین ، دیدی  اینهم مثل اونای  دیگه بود  بذار نگاه کنم  بی خیال چشمایی که  داره  نمگاهم میکنه ومنو می پاد . همین؟..چرااین کاررو کرد  . از طرحش معلومه  نقاش و  یا گرافیک کار کرده  خیلی تمیزه  قلبی  که برروش تابلو  توقف ممنوع خود نمایی میکنه .خدای من چقدر فکرش به فکر من نزدیک بود . یعنی اونم  کتابهای روانشاسی میخونه حتماً تو دانگاه یه چیزایی یاد گرفته  . پس چرا  مچاله  اش کرد وانداخت  زمین ؟ شاید   بااین کارش  میخواست  اون دیوار  رو خراب کنه ،آره  حتماً همین  کارو میخواست  بکنه

تهران  22/ 5 / 1369    -آقا ببخشید  پیاده میشم

 

 

 

 

[ سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 15:25 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری:چه زندگی چه بساطیه!

 

نوشتهای از جعفر صابری

 

چه زندگی چه بساطیه !

 

آن روز صبح به امید آنکه بلاخره درهای بسته باز میشود وآن اقای ریش پرسوری با چشمهای آبیش درون جمیعت مشتاق قیافه ای را پسندیده با خدو به داخل میبرد باز به سراغ همان در رفتم.

پشت در غلغله بود . همه بودند. درمیان جمیعت کمی نگاه کنجکاوانه خودرا چرخاندم تا بلکه اشنایی ، دوستی ، رفیقی  کسی را ببینم اصغرشله پسر حبیب اقا مغازه دار سر کوه هم آمده بود گویی  او نیز چون ما در پی شغل اداری استو  کسب و کار پررونق بابا مورد علاقه اش نیست. طوریکه متوجه نشود نگاهم را از  او دزدیدم و به سراغ دیگران رفتم .

ناگهان حس شنوائیم به کمکم امد و صدای آشنایی به گوشم خورد. چه زندگی  چه بساطی!

یک لحظه گفتم شاید خودش باشد برای همین به سراغ صاحب صدا رفتم درست حدس زده بودم حسین بود نمیدانم این دیگر اینجا چکار میکند. بقول معروف او دری اباد نگذاشته بود اینا چه میکند

این جمله را همیشه به زبان داشت آخرین بار پشت گوشی تلفن ملاقات زندان این جمله را گفت:

چه زندگی ؟ چه بساطی!

بله او به علت اعتیاد به مواد مخدر مدتهای مدیدی ازاین زندان به آن زندان منتقل میشد و  اکنون گویی ترک دود ودم کرده و مرد زندگی شده به سراغ کار وبار آبرومندانه ای آمده شاید هم ترک معصیت کرده و راستی راستی قاطی ادمهای زحمتکش روزگار درآمده در هر صورت واجب دانستم به سراغش بروم و از نزدیک با او صحبت کنم.

با دیدن من از جا برخاست و بعد از روبوسی و چاق سلامتی صحبت به آنجا رسید که تو اینجا چکار میکنی ؟

 گفتم: در پی کار اداری آمده ام  خنده ای از روی تمسخر کردو گفت  ای بابا  من فکر میکردم تو روشنتر ازاین حرفهایی . پسر ایناه از قبل بابایی را که میخواستند انتخاب کردند و اینها همه اش فرمالیته است این را گفت و از جیب پیراهنش یک نخ سیگار اشنو دراورد و به گوشه لب گذاشته دستش  را به سوی  آقایی که از آن طرف تر مشغول کشیدن سیگار بود دراز نمود سیگارروشن او را گرفت و با آن سیگار خودرا روشن کرده و در حالی که داشت سیگار طرف را به او باز میگرداند  به من گفت: میبینی همه اش دوشاخه محبتمان جلو این و او ن درازه. کبریت بسته ای سه تومن. ترک کرده بودم روزی یک یا دو تا خیلی زور بزنه پنچ نخ میخوام هموم رو هم ترک کنم مقرون به صرفه نیست

با خنده  گفتم : حالا چرا اشنو میکشی ؟

 با ژست شاعرانه ای گفت:

اغنیا کنت کشند ما فقرا اشنو                          جانم به فدای اشنو که کنت فقرای

 

آره باباجون خوش به حالت که سیگاری نیستی . میدونی قصد دارم بعد از درست شدن ازدواج کنم . کار خوبیه؟

البته واجب است

 آفرین مخصوصاً برای من . شما چند سالتونه؟

22سال

خوش بحالت من 31 سالمه پیر شدم مگه نه. تو هنوز جوونی  باید از همین الان دستت رو بزاری روی کلات که کلاتو باد نبره

راستش ازدواج رو دز زندگیم نقطه صفر قرار دادم و میخوام زندگی رو از اول شروع کنم از قدیم گفتند ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است  نفس عمیقی کشید وادامه داد راستی راستی زندگی کردن هم عجب عالمی داره . تو زندان  به امید زندگی روز شماری میکزدم همش امید داشتم یه روز درهای بزرگ زندان باز میشه و من داخل جامعه بشم .

میدونی بند ما همه موادی بودند . همه معتاد همه هم خرجیهای من با سواد بودند همه فوق لیسانس فوق دیپلم فقط من دیپلمه بودم

چه زندگی چه بساطی

بابا لیسانس روانشناسی داشت ولی مود مصرف میکرد . تو تموم بنده ها فقط بند ما بود که سالم تر از همه و بیشتر از همه کار میکرد .صنایع دستی و خیاطی  وکفشدوزی و تابلو سوزنی و نقاشی و کوبلن . همه چیز چقدر مغز تو این دام گیر افتاده بودند. میدونی اکثریت معتادین به مواد مخدر به دو دسته تقسیم میشن  یک دسته که ناآگاهانه به دام  موادمخدر میافتند . دسته دوم که باآغوش باز به پیشواز این سم سفید میرودن. بخاطر اینکه نعشه بشن بی خیال دنیا . من از واون دسته وبدم که آگاهانه واردشدم اما حالا فهمیدم که اشتباه فکر میکردم

 قطرات اشک از گوشه چشمانش به بیرون جوشید و صایش تغیر کرد با ناله وگریه ادامه میداد : بخدا ترک کردم میخوام زنده باشم من عاشقم عاشق زندگی من بخاطر این عشق تو زندان هزار جور کار یاد گرفتم نمیخوام تو جامعه آدم بی خاصیتی باشم میتون گلیمم رااز آب بیرون بکشم.

من میتونم زندگی نم ازروزی ک هازاد شدم همه جا دنبال کاررفتم هر جایی ک هاگهی تو روزنامه ها چاپ کردن رفتم این اخرین مکان امیدمنه. من فقط به اینجا امیددارم بخدا اگه درست نشه من دیونه میشم دیگه از دست نگاهای مردم به ستوه اومدم دیگه نمیخوام کسی برام احساس ترحم کنه نمیخوام منو با انگشت نشون بدن بگن فلانیه ترک کرده من دیگه نمیخوام مرده متحرک باشم.

قطرات اشک مجال صحبت کردن را از او گرفت .اشکهایش برروی پوشه ابی رنگی که لوله شده در دستهایش جای داشت میریخت و هق هق گریه جسم نحیفش رابه لرزه آورد.

باخود به صحبتهای که کرده بود فکر کردم . نمیدانستم در مقابل او چه کنم. دلم به حالش میسوخت اما ااو ازاین دلسوزی نفرت داشت .شاید بارها اورا به دوستان نشان داده بودم تابرایش کاری بکنند اام او اینک به زبان میگفت من ازا این ایما و اشاره  بیزارم . درهای بسته باز شد و مرد ریش پرفسوری چون روزهای قبل از در نیمه باز اسم حسن خوشنام راخواند . حسن از جا پرید اشکهایش را با استین پیراهن کرم رنگ خود پاک کرد نگاهی آکنده از امید به من انداخت و من در حالی که به او لبخند میزدم گفتم به امید موفقیت وااو با لخبند از من جدا شد .

بار دیگر درهای دفتر پذیرش بسته شد و جمیعت پشت دذهای بست مشغول لولیدن شدند.نمیدانم چند ساعت گذشت ام سرانجام درها دوباره باز شد چهره رنگ پریده و موهای سیخ شده و جوگندمی حسین در مقابل چشمان از حدقه درآمده جمیعت  خودنمایی میکرد .هرگز استخدام شدگان ازاین در خارج نمیشودن تنها کسانی که به نحوی مورد رضایت نبودند ازاین درخارج مشده و به انبوه بیکاران محوطه اضافه میشدند

حال حسین یک بار دیگر به انبوه بیکارن میپیوست از دور به من نگاه کرد ودرحالی که خنده های دیوانه واری میکرد گفت: میگن تو سابقه دار هستی میگن تو زندان بودی  ه ه ه

چه زندگیه چه بساطیه

 وآنگاه با صدای بلند ایت اشعاررا خواند

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم                  سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم

بشنوای سنگ بیابان بشنوید ای بادباران                      باشما همرازم اکنون با شما همرازم اکنون

من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم…..

 

 

پارچین

———————

نوزدهم رمضان یک هزار و سیصد شصت و هفت

[ سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 15:23 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری :او نیز رفت

نوشته ای از جعفر صابری

 

اونیز رفت

با عشقنامه

 سعید بی آنکه دلیلی قاتع کننده برای خود داشته باشد مدام طول خیابان را طی میکرد وگهگاه نگاهی به ساختمان سفید رنگ آن طرف خیابان می انداخ و دوباره رد میشد و با خود می اندیشید.شاید رفتند، ،آخرش هم هیچی نمیشوم.چند بار خودش با حالتش به من حالی کرد که دوستت دارم اما منم خر چی پیش خودم فکر میکردم.میگفتم بگذار پیش خودش فکر کند ادم سنگینیم ،بگذار به زبون اقرار گند که دوستم دارم،عاشقتم ،بی تو دنیا برام تنگ وتاریکه ،عجب آدم خریم ،اگر این طوری فکر میکردم پس چرا حالا مثل سگی که برای تکه استخ.انی از اربابی که بارها کتک خورده دمم را تکون میدهم ومدام به آن پنجره نگاه میکنم؟ اگر رفتند که رفتند! اگر هم نرفتند به درک ،ول کن بابا بی خیال عشق ،من که به تمام دوستانش گفتم اگردیدنش بگن مادرم باهاش کارداره.بلکه بیاد خونمون .آخ ،آه…..خودمونیم ،نمیدونم  میشه اسم این کار  منو عشق گذاشت یا نه در هر صورت درد عجیبیه آخه …..آخه  دارم دیوانه میشم .این موجود گرچه خوشگلی هم ندارد اما عقل از سر ما ربوده ،بدحوری دلم پیشش گیر کرده ،کاشکی میشد صدایش کنم و بگم میتراقلبم را پس بده …..اما نمیشه کاشکی میشد باهاش صحبت کنم و بهش بگم دوستت دارم واز آن جوان های الافز وهرزه نیستم .صبر کن سربازیم تموم بشه بامامانم می آیم خواستگاری ،با هم عروسی میکنیم و زندگی جدید تشکیل میدهیم .

سعید بدجوری توی فکر بود برای خودش خیالهای قشنگی داشت مثل همه ءجوانهای دیگر که تویی این سن وسال عاشق مبشوند.یک هفته ازاین ماجرا گذشت یک روز مادر سعید به او گفت :میترا ،عصر میاد اینجا .سعید خوشحال ازاین خبر خودش را به مریضی زد ولحاف رو سرش کشید وگوشه اتاق روی فرش رنگ ورو رفته شون خودش زابخواب زد .ساعت هشت  شب مادر سعید با تکان دادن شانه های سعید او را از خواب بیدار کرد و به او که با چشمان پف کرده وموهای سیخ شده در مقابلش بود گفت: پاشو شامت را بخور .سعید با حالتی که درد و غصه درآن موج میزد گفت :نیومد؟

مادر  که متوجه شده بود سعید از که حرف میزند گفت:-نه خیر میای بخوری یا سفره راجمع کنم.

سعید  دمق ازاین بد قولی بلند شد و رفت. هنوز لقمهءاول ودوم را نخورده بود که یک جرقه درذهنش ایجاد شد وبا خود می اندیشید …یک یاداشت برایش مینویسم که آدرسش را بنویسد ،یک نامه هم برایش مینویسم و را دلم را برایش میگم . آره این درسته ،چون از بابت مادرم هم خیالم هم جمع که سواد نداره ،پس نمیتونه نامه را بخونه به مامانم میگم این نامه را نه نه ……نامه را توی یک کتاب میگزارم و میگم این کتاب را بده میترا عجب فکر بکری . شادازینکه بلاخره فکری به نظرش رسیده بلند شد وبه طرف میز کارش رفت چند تکهکاغذ سفید برداشت و قلم بدست گرفته مشغول کار شد.

بنام خدای اگاه به اسرار

با  نوشتن این کلمه با خود فکر کرد یک شعر بنویسم بد نیست.سریع به سراغ کتابخانه رفت و کتابهارا بیرون ریخت .کتابر دیوان حاظ را گشود وبلاخره شعری در موضوع دلخواه خود پیدا کرد ونوشت:گرچه سالها از عشق بویی نبرده بودم وهیچ وقت عاشق نشده بودم اما اینک احساس میکنم به شما علاقه پیدا کرده ام نمیدانم چگونه بیان کنم من امیدوارم در آینده ،یک زندگی خوب را در کنار یکدیگر داشته باشیم و……..شما میتوانید آدرستان را به من بدهید و مطمئن باشید من به سراغتان می ایم وصدها حرف دیگر نوشت ونوشت….تاچندصفحهءامتحانی با خطی درهم وبرهم وخط خوردگی های عجیب وغریب زینت گرفت.

هنگامی که سعید  خود به این عشقنامه نگاه میکرد ناخودآگاه خندهاش گرفت .ساعت در حدود یک ونیمشب بود واوچندین برگ کاغذ نوشته بود وبی هدف…..نگاهی به ساعت انداخت وبا خود میاندیشید این کار من فایده ای ندارد جز کوچک کردن خودم .هیچ ارزشی ندارد تا حالا خودم را نباختم جایز نیست حالا سر خم کنم بهتر است تنها روی جلد کتاب افتصادبنویسم لطفاً آدرستان را یاداشت کنید .بله این کار عاقلانه است و بعد بلند شد وکتاب اقتصاد سال قبل خود را برداشت و برروی جلد پلاستیکی آن نوشت:

لطفا آدرس خودتان را برایم بنویسید.

بعدکتاب را روی تلویزون گذاشت و بروی  تشک خود افتاد ،غلتی زدو به خواب رفت.صبح هنگامیکه بلند شد بعد از صرف صبحانه رو به مادرش کرد وباروشی خاص گفت :-این کتاب مال میترا است .مادر بدبخت که سوادی نداشت سری تکان دادو گفت باشه.

سعید خودش شاد از خانه خارج شد ،نزدیک ظهر به طرف خانه روان گشت وبعد از بازشدن در یک راست به سراغ تلویزوین همان جایی که کتاب راروی آن قرار داده بود رفت ودید کتاب هنوز آن جاست.با همان حالت تعجب فریاد زد…..مامان میترا نیومد

مادرش که گویی از چیزهایی آگاه شده خندان گفت چرا

سعید با کامل تعجب گفت:پس چرا کتاب رو بهش ندادی

مادربا خنده گفت:میترا گفت بهت بگم رشته ءمن تجربیه نه علوم انسانی ،اقتصاد کتاب ما نیست

سعیدبا بهت زدگی گفت-همین

مادر به همان بی میلی وسادگی گفت:نه خداحافظی هم کرد وگفت شما را هرگز فراموش نمیکنم

مشهد17 /4 /1367

 

 

[ سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 15:21 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری :آن روزها

نوشته  :جعفر صابری

 

آن روزها

 

غروب یک روز پائیزی سال 1358 بود ، عقربه اهی ساعت دیواری منزل محمد علی شاگرد حاج اضغر صرف ، شهادت میداد که ساعت 36/   4 دقیقه است .مرصع خانم  درحالی که قنداق بچه چهل روزه اش را عوض میکرد روبه فاطمه دختر خانمش کرد و گفت :

فاطی ورپریده برو پنج تانون بخر .فاطمه خانم بابی اعتنایی نسبت به دستور مادر شانه هایی خودرا بالا انداخت که یعنی من نمیرم.

مرصع خانم که توقع این حرکت را نداشت ذو به آقا رضا که ماشاء ….شباهتش به یک بشکه صدوده لیتری میماند کرد و گفت:

مادر به قربونت  بپر برو پنج تا نون بخر وبیا ، باریکلا…

آقا رضا در حالی که با میل فراوان نان خشک های سفره  گسترده شده مقایلش را زیر دندان خرد میکرد با همان دهان پر گفت:

مامان جون کارتون داره

مرصع خانمک ه حاا کار قنداق کردن بچه را تمام کرده بود با غیظ گفت: پدر سگ تو یازده سالته …. وباادای خاص ادامه داد: کارتون داره .این توپ و تشرها کارسازنیفتاد و مرصع خانم که گویا چیزی را کشف کرده  از جا پرید و به طرف در اتاق رفت و فریاد زد :

زهرا خانم-، زهرا خانم

طولی نکشید که از طبقه  بالاصدای لرزانی پاسخ داد :

بله خانم …..

مرصع خانم در حالیکه سماجت و حیله گری در چهره و به خصوص در چشمانش موج میزد گفت :

ببخشید احمد جون خونه س ؟

همان صای لرزان که گویا متوجه شده بود برای  چه با احمد جون کاردارند در حالیکه از صدایش نمایان بود که راضی نیست گفت:

به امری دارید ؟

وباز همان حلت در صدای مرصع خانم پدید آمدکه ،آره قربونت بهش بگد یه تکپا بره برامون پنج تا نون بخر

چنددقیقه طول کشید و پسر لاغر اندام سسیاه چهر ه ای که گودی زیر چشمانش را با یک بندانگشت هم نمیشد پرکنی از پله پائین آمد.

سلام جونم قربون تو پسر ناز ، یه تکپا برو پنج تا نون تازه برای ما بگیر و بیا . باریکلا

احمد با شجاعتی که بعید به نظر میرسید ولی آمیخته با دلهره و ترس و برخاسته از بغض  و کینه  درونی بود گفت:

مگه آقا رضا نیست ؟

مرص خانم دست و پای خودشو گم کرد و درحالیکه سعی میکرد به نحوی سر وته قضیه رو به هم بیاره گفت:

نه مادر چرا

شرم و حیا و شاید هم ترس از عاقبت کار جلوی  احمد را گرفت و دستش را دراز کرد و پول را دا خل جیبش انداخت و راهی شد .

آقا رضا که گویا تصمیش برای صرف سفره ، موکول به آینده شده است برخاست و به طرف تلویزیون مبله و رنگ و رو رفته لامپیشان دستش را دراز کرد و با شار یک دکمه کانال دیگر را که برنامه دیگری را پخش میکرد. آورد با این کار آقا رضا ، قشقرقی به پا شد و فاطمه خانم فریاد کشید که: مامان این بشکه رو نگاه نمیذاره م ن کارتون ببینم

مرصع خانم که گوا از رفتار دلبندانش به تنگ آمده بود بچه خودرا به بغل کشید و چادر رنگو  رو رفته را به  سر انداخت و از در اتاق بیرون رفت.

کوچه غلغه بود یکدسته پسر بچه هم سن و سال اقا رضا در حال بازی با توپ پلاستیکی بودند که یک لایه توپ دیگر رویش کشیده شده بوددوسه نفر دیگر گوشه ای نشسته بودن و به حرکات و گفته های دوستشان که سرپا ایستده بو و در حال توصیف فیلم سینمایی بود که دیگران سعادت دیدنش را نداشتند گوش میدادن او سعی میکرد حتی چیزی را از قلم نیندازد

چنددختر نوجوان در حالی که چادرهایشان را هب خود پیچیده بودند در خانه ای ایستاده و به حرفهای دختر صاحبخانه که از خواستگار دیشبش برایشان میگفت گوش دل میدادند.

وآن جمع که تعداشان از همه این افراد بیشتر بود جمع مادران بود . زنانی در همه سنو سال کنار در کوچک سبز رنگ که درست روبروی در خانه محمد علی شاگرد حاج اصغر صراف بود گرد هم نشسته بودندو یکی شان چیزی میبافت و دوتایشان هم به دستان زن بافنده که به سرعت حرکت میکرد نگاه میکردند آن یکی هم هیکل مرص خانم بود سینی برنجی بزرگی را در مقابل خود گذاشته بود وبا چاقو داشت ک.هی ازسبزی را خرد میکرد و درهمان  حال پر جانگی که نمیدانم…

زن جوانی هم از لپهای سرخ و چشمان گشاد شده اش که تازه از دهات حوالی اذربایچن آمده بچه اش را بغل چسبانده و گمان میکرد بچه در حال شیر خوردن است بی توجه به آنکه طفل مدتهاست خوابیده .سراپا گوش از زن چاقو به دست تهرونی حرف زدن زا فرا میگرفت.

باامدن مرصع خانم جمع به جنبو جوش افتاد جایی برایش باز کردن و مرصع خانم تکیه بر دیوار سمانی زده  بچه راروی پای خود گذات سینه اش را از لای یقه پیراهن چیت بیرون کشید وبه دهان طفل فرو برد که صدای گریه اش را بند بیاورد این تغیرو تحول باعث شد که آن زن جوان هم به خود بیاید و موقعت خود را اصلاح کند.

زنک لاغر اندام چاقو بدست با حرکت چاقوبالای سر خود رسمیت جلسه را اعلام کرد و خود به عنوان سخنران پیش از دستور این وطر شروع کرد

شهین خانم که شوهرش تو سپاه میگفت : شوهرش  اینا آماده باشن .خودمونیم راستی راستی جنگ شده .

زنک سیاه سوخته در حالیکه با انگشتان دست راستش زیر نافش را ازروی پیراهن بشورو بپوشش چنگ میزد گفت :

حالا یعنی چی میشه

صغرا خانم طرف صحبت ، با دستیکه چاقو را نگاه داشته بود عرق پیشانی را پاک کرد و گفت:

مریم خانم  یعنی جنگ میشه همین . باید اول فکر آذوقه بود .فردا تو مملکت قحطی میاد

مرصع خانم که تا آن موقع شنونده بود  آهی از ته دل کشید و چون بانوی با شخصیت و کمالات فراوان طوری شروع به حرف زدن کرد انگار حقش را بعد انقلاب ندادند :

والا چی بگم حالا با جنگ چیکار کنیم

صغرا خانم خودرا پائین ترآورد و یواشکی طوریکه تشان بدهد مطلب خیلی محرمانه ایست گفت:

شهین خانم میگه کار کار آمریکاست وگرنه عراق سگ کیه

زن گرد و قلمبه ای که بحق دست مرصع خانمو صغرا خانم رادر چاقی ازپشت بسته و حق مریم خانم را هم خورده بود به صدا درامد که : میگم بیاد به این شوهرهای بیغیرتمون بگیم از همین فردا به فکر آذوقه و خوردو خواراک باشن

رقیه خانم که سعی میکرد حرفی پیدا کنه که مورد تحسین جمع قرار بگیرد گویا موفق شده بادی به غبغب انداختو گفت:

ننه  ام خدابیامرز میگفت سالی که جنگ جهانی شده بود  مرد سنگک  میخریدن و میبردن ولو میکردن خشک که میشد قایمش میکردن و برای روز مبدا . خدا بیامرز میگفت :تو مملکت قحطی افتاده بود مگفت بعضی ها گوشت خر میخوردن.

مرصع خانم خلط گلو را که به زحمت و سرو صدای زیادی در دهان جفت و جورمیکرد گفت:

ای بابا  خواهر تو همین گیر و دار انقلاب خیلی از چلو کبابی های توی اه به مردم گوشت خوراندند آب هم از اب تکون نخورد

مریم خانم با عجله طوریکه میترسید حرفش یادش بره تو حرف صغری خانم دوید که  همین الان هم میدن . اتفاقاً عموی شوهرم پسرش راننده است میگفت یه روز پسرش تو جاده چلو کباب خریده بعد مسموم شده بردن دکتر گفته گوشت خر خورده میگفت گوشت سرخ و خوشمزه هم بود.

ننه ام خدا بیامرز میگفت اون روز که جنگ بود مردم سرمرغ ، پای مرغ ، یا پاچه گوسفند و یاروده شون رو میپختند  میخوردند . خواهر قحطی دیگه

رقیه خانم است میگه از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون چندروز پیش دیدم اقا جعفر شوهر همین زهرا خانم مستأجرمون چند تا پای مرغ و سر مرغ ریخته تو کیسه آورده خونه

صغرا خانم که بز سعی میکرد خلط دهانش را بالا بشکد گفت:

اه  .. چه جوری میخورن من که حالم به هم میخوره

مریم خانم دستی به زلفهایش که رنگ چهره اش بود کشد و گفت:

خواهر نداریه دیگه تو هم که مجبور بشی باید بخوری

درهمین گیر ودار گفتگو که صدای قارو قور موتور گازی محمد علی شاگرد حاج اصغر صراف و شوهر مرص خانم از سر کوچه بلند شد . موتوریکه باکش آبی تنه اش زرد و سیاه و خورجین برزنتی روغنی و چرکینش پر بود از پاکتهای میوه پیداشد.

مرصع خانم که میدید شوهرش در مقابل در و همسایه  با دستی پر به منزل آمده بادی به غبغب  ادناخت و تکانی خوردو با کسب اجازه از ریاست جلسه یعنی صغری خانم به طرف خانه اش روان شد.

موتور گازی جناب محمد علی شاگرد …باسرو صدای زیاد در مقابل پای مرصع خانم  . خانم خانه ایستادو مرصع خانم بچه را به سمت راست خود انداخت و با سلامی گرم به استقبال همسرش رفت و پاکتها را که همسرش از خورجین مقابل چشمان باش شده مریم خانم و صغری خانم و رقیه خانم و آن زن جوان بیرون میآورد دست گرفت چندتایی را هم معلوم بود چه میوه هایی درآنهاست و نیازی به نشان دادنشان نبود  برروی ترک موتور یاقی گذاشت و بعد موتور رابا تلاش فراوان وارد حیاط کرد.

 

جعفر آقا ساکت بود و به حرفهای زهرا خانم همسرش گوش میداد باهمان پر چانگی  های که مخصوص خانمهاست  علی الخصوص خنم های فقیر با دلتنگی وبغض زنانه طوریکه مشخص بود به ۀنچه میگود اعتقادی ندارد میگفت:

بی غیرتی –والا بیغیریتی .تو عرضه کارکردن نداری بیااین مرده  تو هم مردی هررزو میاد خونه دستش پره همه جور میوه میخره تو هم خیلی بخری یا یه هندوانه س یا دو تا بربری که شام وناهار و صبحانه…. حرفم که بزنم میگی دزده داره .خوب تو هم بدزذد اگه عرضه اش داری بدزد .زنگ جونم مستءجر که نیاورده گماشته آورده  من که لباسشو بشورم و خونه رو براش مثل دسته گل نم پسرم هم بره خریدشون بکنه .توهم باید پول توجیبی بچه هاشون دربیاری

جعفر آقا با انگشتان دراز لاغرش موهای خودرا چنگ زدو  بعد از جیب پیراهن چهار خانه رنگ ورورفته  اش پاکت سیگر زری را بیرون کشید یک نخ ک هآخرین آن هم بود به دهان گذاشت و پاکت سیگار ر به حالتی که نشان میداد خشمگین است مچاله نمود و به گوشه  اتاق  همان جائیکه زیر ناداز آنجا تمام میشد  انداخت . بعد سیگارش را با شعله چراغ علائالدین که وسط اتاق میسوخت روشن کرد و گفت:

خوب میگی چیکار کنم والا  بالله نمیتونم دزدی کنم . تو ذاتم نیست حالا که دزدی نمیکنم و یک لقمه نون حلال به هزار جون کندن در میارم حال و روزم اینه وای به اون روزیکه ……

زن بیا بالا غیرتاً ازاین حرفها دست بردار .بچه هامون عقده ای بار نیار . گفتم وایسم تو ده .بالاخره نون بریا خوردن که داشتیم روی یه پا وایسادی و آوردیمون تهرون خوب اینم تهرون  تا ما آمدیم انقلاب شد .بعدشم جنگ حالا میگی چه خاکی به سرم بریزم.

زهرا خانم با خشونت تمام در مقابل همسرش در حالی که ادای اورا در میآورد گفت :یک لقمه نون … آخه کدوم نون .کدوم زمین . کدوم آب  تو دو جریب زمین که آب هر پانزده روز به سرش میاد چی میخواستی بکاری ؟ همچین زمین زمین میکنی که انگار مالک ده بودی حالا گیرم نمی اومدیم تهرون میخواستس اونجا نوکری مردم رو کنی خوب اینجا بکن ….حالا که زمین و پول نداریم همه دنیا برامون یکیه

جعفر آقا پکی محکم به سیگارش زد وگفت:

خدا پدرت بیامرزه تو هم میدونی پس چرا نمک به زخمم میپاشی

زهرا خانم که کم کم آروم گرفته بود گفت :

دیشب وقتی داشتم میرفتم مستراح شنیدم که محمد علی آقا به مرصع خانم میگفت :حاجی بدبخت از ترس گفته محمد علی خودت میدونی که دو دانگ ریکت میکنم فقط آبرومو نبر.میگفت بیچاره حاجی از ترسش  گفت : تمام مال واماکم رو بهت میدوم فقط هیچی  نگو تا من و زن و بچه ام از ایرون بریم.

جعفر آقا با کنجکاوی سر خود را نزدیکتر آورد و گفت :

یعنی کار اینقدر خرابه؟

زهرا خانم هم به خاطر اینکه بچه ها نفهمند یواش گفت:

ازاین حرفا گذشته مثل اینکه فامیل حاجی تو دربار بوده ، اعدامش کردن حالا نوبت فامیلاش جعفر آفا با ناباوری سری تکان داد وگفت:

نه بابا ، واسه اینکه فامیل آدم تو دربار رو نمکشن حتماً کاسه ای زیر نیم کاسه ات

زهرا خانم با همان احتیاط شاید کمی بیشتر گفت : الله اعلم

 

غروب بود غروبی چون همه غروب ها ف غروبی با ان غروب تفاوت زیادی نداشت و تنها ده سال ازآن زمان گذشته بود تناه زمان حرکت بود نه چیزی دیگر

پسر بچه هایی به سن و سال آن روزهای آقا رضا و احمد با لباسهایی چون آن روزها و با توپی مثل توپ ده سال پیش سررم بازی بودند

ذخترنا تازه به سن بلوغ رسسیده هم جمع بودند و از خواستگارهایشان برای همدیگر میگفتند . چند تایی هم از نوجوانان  محل گوشه ای کز کرده بودند و به البومی که عکس هنر پیشه ها ی هندیو  خارجی را در خود داشت مینگریستدن . یکی دوتایی هم گوشه ای دیگر گرد هم نشسته بودند و به حرکات جوانکی نگاه میکردند که اندامش رابه صورت موج دریا به حرکت درمی آورد

جمع زنان چون گذشته از تمام جمیعت ها بیشتر بود .صغری خانم که حالا به در بزرگ کرم رنگی که دیوار سفید رنگ مرمری آن را نگاه داشته بود تکیه زده بود و دست راستش که تا نزدیکی بازو دستبند و النگو پوشانده بود را زیر آرنج قرار داده بود و دو زن جوان در اطراف نشسته بودند که کمتر از صغری خانم نبودندو با موهی طلایی رنگ خود و لبهای لبوی و چشمهای مداد کشیده شده

مریم خانم همچون سابق سیاه ولی با ریختو قیافه بهتر جای رقیه خانم خالی بود و لی آن یکی بود. دراین لحظه اتومبیل بنز سواری به رنگ طوسی در مقابل زنها ایستاد و در سمت شاگرد آن باز شد . جمال حضرت حاجه مرصع خانم که از گردش با تمام کلفتی زیر بار این همه فشار طلا و جواهر خم شده بو وبه دستان گوشت آلود ش انباشته از النگوهای متخلت و دستبند  جواهر نشان بود نمایان شد.

حاجیه مرصع خانم از همان دورسعی کرد طوری لبخند بزند که آن سه تا دندان طلا در حاشیه دنداناهی پائین  دهانش قرار داشت هم به جمع طلاها افزوده شود و از قلم نیافتد.

بابازکردن چادر سیاه گلار کن کن خود پیراهنش را که با یقه توری و پارچه شرمن بود نشان داد

جمع زنان  که دور هم نشسته بوددن همه از جا برخاستند به طرف حاجیه مرصع خانم هجوم بردند و لی به رعایت حق تقدم عقب کشیدند و نوبت را به صغری خانم دادند که پیشکسوت است . حاجیه مرصع خانم بعد از روبوسی که سعی میکرد صورت کسسی را نبوسد بلکه دیگران او را بوسند رو به صغری خانم نمود و گفت:

خواهر خیلی دلم براتون تنگ شده بود  برای همین به حاج آقا رضا جونم گفتم مادر حتماً منو از بهشت زهرا باید بری محل این بنده  خدا هم گفت باشه .

مریم خانم  که حالا موهای سرش حنایی بود دستی به زلفانش کشید و گقت:

خوب خوش آمدید حاج خانم تشریف بیارید منزل . اینطورکه بده ولی حاجیه خانم مرصع  خانم بی تفاوت به مریم خانم ادامه داد که نذر کرده بودم فاطمه جونم تو دانشگاه قبول بشه اگه قبول شد سفره حضرت عباس میاندازم .حاج اقا قبول کردند اجازه دادند حالا شما میتویند برای هفته دیگه بعد از ظهر تشریف بیارید منزل ما .

زنی که تا آن لحظه ساکت بوئ و گویا مایل نبود ب آن لهجه آذربایجانی آمیخته شه با تهرانی چیزی بگوید گفت: متشچرم

که جمع حضار زدن زیر خنده

حاجیه مرصع خانم بادی به غبغب انداخت و فرمود:

فراموش نکنید حتما بیاین راستی زهرا خانم هم بیارید بیچره از وقتیکه احمدش شهید شده ندیدمش  دلم براش تنگ شده

بناگاه صدای حاج اقا رضا که به حق غیز این اتومبیل هیچ اتومبیلی تابو توان و گنجایش یک چنین  هیولایی را نداشت به گوش رسید:

حاج مامان خانم تشریف بیاورید حاج آقا اطلاع ندارند

تهران – خانه مستأجری خانی آباد نو

——————————————–

روز جمعه 5مرداد ماه مصادف با 4 محرم الحرام

 

 

[ سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 15:19 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری:راه نمای املاء فارسی

راه نمای املاء فارسی

نوشته :جعفر صابری

انتشارات آشتی

صفحه 100 صفحه

تیراژ10000

قیمت 10000

شابک 7-18-5534-964-978

این نوشته وتحقیق را تقدیم می نمایم به همه ی عزیزانی که در جای جای جهان در پی فرا گیری بهتر و شایسته تر زبان و نوشتن فارسی هستند .زبان و نوشتنی که در طول سالها با تلاش دلسوزانه مفاخر فر هنگ و ادب این سرزمین همواره جاودان مانده و بی شک با تلاش فرد فرد شما سر وران چون گذشته زنده خواهد ماند .دوستدار شما که می خواهید فارسی بخوانید و فارسی بنویسید .

جعفر صابری

راهنمای املای فارسی

موارد نیم غلطی :

اینجا سخن از التزام و باید و نباید ها ست در محدوده ضابطه مقدماتی به شرح زیر :

ادامه دارد…………….

ادامه مطلب

[ یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ ] [ 17:58 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

به یاد زنده یاد اصغر فرزام

با یاد زند یاد اصغر فر زام  همکار خوب و عزیزمان در موسسه فرهنگی هنری آشتی  بازیگر خوب و نویسنده و کارگردان ارزشمند سینمای ایران ، مربی دلسوز و مدرسی ارزشمند .یاد و نامش گرامی باد.

مرحوم اصغر فر زام (نفر دوم از چپ) در کنار دوستاد در موسسه فر هنگی هنری آشتی در سال ۱۳۸۴ برای آماد سازی فیلم سینمایی باجناقها…

[ یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ ] [ 17:52 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/امانت دار اصلح…

 

 

سر مقاله:

جعفر صابری…

امانت دار اصلح…

 

جهت شادی روح مرحوم تازه درگذشته الفاتحه مع صلوات…

و این گونه مجلس ختم ادامه می یابد … اما بین حضار هستند کسانی که زیر لب زمزمه می کنند می دانی خدا بیامرز چقدر گذاشت و رفت؟ یکی میگه دویست و چهل میلیارد و آن یکی می گو ید که خدا پدرت را بیامرزد فقط موجودی یکی از بانک هایش دویست و چهل میلیار تومان بوده و بقیه بماند…خانه …ویلا و همه چیز داشته…خدا رحمتش کند… و دوستی نکته دان از گوشه ای دیگر میگوید:خدابیامرز عجب امانت دار خوبی بود!

آری او و خیلی های دیگر این گونه امانت داری می نمایند تا به دیگران برسانند …همین چند ماه پیش بود که دوستی می گفت شخصی در جنوب تهران مغازه کوچک دوچرخه سازی داشته و بیست سال پیش ارثی به او می رسد می رود شمال شهر تهران مقداری زمین می خرد و بعد از مدتی زمینش قیمتی حدود یکصدو پنجاه میلیارد تو مان ارزش پیدا می کند بنده ی خدا حیران ومجنون شده و در خانه شصت متری اجاره ای نشسته و تکان نمی خورد شش ماه است که حتی مغازه کارش هم نمی رود و فرزندانش هر چه به او می گویند او می گوید شما مرا برای پول هایم دوست دارید!

افسانه نیست داستان نیست هرچه هست در همین نزدیکی خود مان است خانه کناری کوچه بغلی و شاید یکی از همین اقوام نزدیکمان باشد…

البته این روز ها بساط سفره های آنچنانی افطار هم در جای جای وطن اسلامی گستر ده می شود و شکر خدا همه از خوان نعمت حضرت حق بهر ه مند می شوند اما ای کاش نفس روزه و روزه داری را هم در می یافتیم و روزه دار واقعی می شدیم . این که برای چه باید دهان را از خوردن و آشامیدن در ساعاتی از روز باز نگاه داریم خود داستانی است که مثنوی صد من کاغذ می خواهد اما می توان در چند جمله گفت و نوشت که این برای انسان کامل شدن است .حال اگر به مرگ و دیار باقی امیدی هست و نظری داریم باید بدانیم که رسم زیستن این است که خوب زندگی کنیم و خوب بخوریم و خوب بیاشامیم و از نگاه حرام و مال حرام و …دوری بورزیم… مال انباشته نسازیم و گرسنگی و تشنگی بر خود هموار نسازیم که بعد از مرگمان نیز تنها وارثین باشند و رنج تقسیم آنچه مانده …

یاد مان باشد بی خبر، آمدی ،همچو رهگذر و بی خبر، می روی ، توشه ای ببر…

امانت داری، دنیا ارزش این همه تلاش ندارد..شاید این ابیات تمام آنچه باشد که این ماه رمضان ما تقدیم حضورتان می کنیم و بیاد زنده یاد بنان عزیز که این شعر را خواند…

—–

چون درای کاروان در میان شبروان
بانگ عمر ما، می رسد به گوش
با گذشت این و آن می دهد ندا زمان
هر سحر، که ای

خفتگان به هوش
بی خبر، آمدی، همچو رهگذر

بی خبر، می روی، توشه ای ببر
عمر دیگر، کی دهندت؟
داستان ها در زمانها مانده از کاروانها
زین حکایت، با خبر شو
تا بماند، داستانی، از تو هم بر زبانها
نیمه شب از رهگذری می گذری در سفری،
بی خبر از، قافله در، گوشه صحراها
در دل این دشت سیه جان تو ای مانده به ره
گمشده در، پیچ و خم، شوق و تمنّاها
نکنی گر هوسی، ملکوتی نفسی، تو که مرغ فلکی، منشین در قفسی
ز چه دل بسته شوی؟ به خدا خسته شوی،
چو مرادت نبود، به مرادی برسی
چون درای کاروان در میان شبروان
بانگ عمر ما، می رسد به گوش
با گذشت این و آن می دهد ندا زمان

هر سحر، که ای

خفتگان به هوش

===========

خواننده : استاد غلامحسین بنان

شعر : معینی کرمانشاهی

آهنگ : مهدی مفتاح

دستگاه : همایون-گوشه شوشتری

 

با کمال احترام :جعفر صابری

جعفر صابری/ با نه مشکلی داری

جعفر صابری/ با نه مشکلی داری

شنبه 9 خرداد 1394

با نه مشکلی داری؟

 

 

 

 

زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد

چندی پیش دوست و عزیزی با لحنی حکیمانه و نگاه عاقل اندر سفی به حقیر گفت: شما با

 کلمه ی نه مشکل دارید؟

کمی مکث کردم و بعد با تعجب علت این سئوال را پرسیدم. و او ادامه داد شما با نه گفتن موردی داری؟ می دونی تمام این آدما که معتاد شدند و یا گرفتار شدند در زندگیشان فقط بخاطر این بوده که نمی تونستن بگن نه!

گرچه همان اول تا اندازه ای متوجه مطلب شده بودم ولی بهتر فهمیدم که منظورش دقیقاً چیه .او می خواست به من بفهماند که در مسائل کاری بد نیست گاهی از کلمه نه استفاده کنم و بگویم نه…نمی شود و از این جمله…بی شک گاهی هم برای شما پیش آمده که در شرایطی قرار بگیرید که نمی دانید باید نه را بگوئید یا نگوئید!

به دوستم گفتم :عزیزم این موضوع بر میگردد به آمیزه های دینی و پرورش وآموزش خانوادگی  فرد ،چرا که بیشتر مواقع همین نه در واقع همان دروغ است که تنها برای رهایی از یک موضوع ساده به کار می رود و در این میان گاهی لطمات شدیدی به فرد یا افراد زیادی وارد می گردد که فقط با همان کلمه نه شروع شده…برای نمونه شخصی از کارمند یک سیستم اداری سئوال می کند نامه در خواست وام من آمده؟ و او می گوید نه!

در صورتی که او یا حالش را نداشته بگردد و یا بی اطلاع است و یا باید شخصاً خودش برود و پیگیر شود و حال این کار را ندارد و می خواهد این روند اداری خودش طی شود و…نه ساده گفته شده ولی فرد با یک دنیا گرفتاری راهی می شود اول باید برود دنبال این که به شکلی به طلبکار خود موضوع را بگوید و یا اگر وام ضروری است و بحث بیماری و بیمارستان است  و عمل جراحی باید صورت بگیرد و…شاید طلبکار حوصله اش سر برود و از روی ناراحتی به درب خانه شخص بیاید و بعد از کلی فحاشی کار به درگیری بکشد و حتی یکی از آنها کشته شود…و یا بیمار بدلیل اینکه مخارج عملش آماده نشده  فوت می کند…حالا بگوئید این نه، به چه قیمتی است …اگر نه گفتن به این سادگی است من همین حالا می گویم  که نمی توانم نه بگویم…

برخلاف این هم هست متاسفانه همان کارمند، بدلیل آموزش های دینی و اخلاقی راست می گوید که نه نیامده  من گشتم و هنوز  ریاست پاسخ شما را نداده .او راست می گوید و نه از روی راستی و درستی است اما فرد سوال کننده اصرار میکند و داستان را طور دیگری می فهمد و بحث بالا میگیرد …طوری که کارمند به جرم راست گفتن توبیخ می شود …و همکارانش به او می گویند یه نه می گفتی خودت رو خلاص

 می کردی.

اینجا نه دروغ بلکه فقط کلمه ساده نه را بررسی می کنیم و می بینیم که این همان دروغ ساده  و مصلحتی است…

 

 

 

 که فرد از همان اول می گفت بهتر بود…

در جوامع سالم و درست به لحاظ اخلاقی، دروغ کاری زشت و ناپسند است . ص 2

 و از کودکی انسان ها را آموزش می دهند که دروغ نگویند و اگر کسی کلمه نه را به کار می برد بی شک آخرین برداشت غیر اخلاقی که می توان از این نه داشت همان دروغ است ودر غیر این صورت  موارد  دیگر بررسی

می شود. جالب است حتی مجرمین بیگناه هم  دروغ نمی گویند و لااقل در ساخت فیلم ها و بر نامه های تلویزیونی این گونه آموزش داده می شود که فرد دروغ نمی گوید.سکوت می کند . اما دروغ نمی گوید…با فرا رسیدن ماه پر فیض و برکت رمضان ماه انسان سازی و درستی چه نیکو است که یاد بگیرم چه وقتی نه بگوئیم و اگرذره ای نه گفتن  ما به دروغ نزدیک است اساساً نه نگوئیم.

چه زندگی های زنا شوئی و خانواده هایی که با یک نه ساده متلاشی شده و چه اعتماد هایی که با یک نه دروغ بطور کلی به نابودی کشیده شده است . فرزندی که به والدینش دروغی با معنای نه میگوید و یا همسری که به شریک زندگیش نه از روی دروغ می گوید همه و همه فاجعه هستند  چه رفاقت هایی که بدلیل اینکه راست گوئی به میان آمده از  بین رفته  و تبدیل به دشمنی هم شده…

قدر زندگی های سالم را بدانیم .

التماس دعا

جعفر صابری

 

 

 

[ شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ ] [ 20:19 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/ کار و کار آفرینی

جعفر صابری/ کار و کار آفرینی

 

به نام خدای بخشنده مهربان

کار و کار آفرینی

 

ممتاز و نمونه شدن برای یک سال است

و ماندگار شدن برای یک عمر

سلام بر معلمی که هر سال نمونه است

و یک عمر ماندگار

مقدمتان گلباران

توماس پیکتی در کتاب خود با عنوان سرمایه در قرن بیست و یکم بعنوان یک محقق و نظریه پرداز دریچه ای تازه بر روی بشر امروز می گشاید که شایسته است دوستان این کتاب  و همین طور مقالاتی که در خصوص نقد و بررسی آن نوشته شد را مطالعه نمایند ،ویژه نامه اقتصاد ی روزنامه شرق بهمن 1393 به همین مقوله پرداخته که بسیار جامع و کامل  است.

اما آنچه  باید در ایران و کشور هایی نظیر ایران مورد توجه قرار گیرد این است که کمی اقتصاد و کار و کار آفرینی در این جا ، نگاهی متفاوت را می طلبد.

برای درک بهتر موضو ع بیائیم  نگاهی به آموزش عالی این کشور بیندازیم که چهار نسل از دانشگاه های دیگر جهان عقب مانده و متاسفانه باید بگوئیم فاجعه ای دیگر در بخش آموزش ما و بطور کل کشور، این است که از 365 روز یک سال 180 روز آن تعطیل است!

و بیماری وحشتناکی که دامنگیر بیشتر مردم و حتی کار آفرینان ما است کپی کاری است . کپی از روی یک موضوع کاری و شغلی ،برای نمونه در کشاورزی  اگر در منطقه ای از کشور لوبیا در یک سال با استقبال فروش رو برو شود سال بعد همه ی کشاورزان رو به کشت لو بیا می آورند و طبیعی است که عدس و یا نخود گران می شود و لوبیا ارزان ! اگر شخصی در شهری یک تولیدی و یا مغازه فلافلی بزند که مورد استقبال مردم قرار گیرد کم نیستند افرادی که به سراغ این شغل بروند و سر مایه خود را در آن کار وارد نمایند و گاهی مواقع با حس رقابت بیشتری هم با موضوع روبرو می شوند.

بد نیست همین جا به این نکته مهم اشاره شود که کار آفرینی بشدت با ایجاد شغل متفاوت است و اساساً کار آفرین ، یک شخصی متفاوت است . نگاه کار آفرین همواره نگاهی زیر بنائی و اصولی است بیشتر به داشته ها و امکانات توجه می کند و در واقع کار آفرین سرمایه واقعی یک جامعه است . او با نظرات و پیشنهادات خو د که برخواسته از تحقیق و داشتن اطلاعات مختلف می باشد می تواند ایجاد شغل های گوناگون بنماید .

 سر مایه یک کشور نیروی کار و استعداد ایشان و منابع آن کشور است که متاسفانه بیشتر مواقع بطور کل نا دیده گرفته می شود و شور بختانه گاه با نگاه زبا له به آن نگریسته می شود!

برای نمونه در کشور ما سالیانه بیش از 230 هزار تن برنج دور ریخته می شود که کافیست با نصب و راه اندازی چند دستگاه ساده و ارزان نه تنها کار آفرینی و اشتغال بوجود آورد بلکه از دور ریزی این سرمایه نیز جلوگیری شود این دستگاه طی یک فرایند این برنج ها را خمیر و مجدد آن را به صورت برنج دانه بلند و خوشبویی با نام تجاری باسماتی وارد بازار نماید کاری که همسایه های ما انجام می دهند و ما یکی از مهمترین خریداران آن هستیم.

در بعضی از کشور ها مانند تایلند تنها در ده هکتار زمین شروع به کشت درخت می نمایند و همه ساله یک هکتار آن را مورد مصرف قرار می دهند و تا ده سال بعد باز همان یک هکتار آماده بریدن و مصرف می شود .

 در کشور کره از طناب و رخت چرک ها استفاده می کنند و جلبک پرورش می دهند این جلبک را به سازمان ملل  می فروشند و در صنایع بهداشتی و آرایشی مورد مصرف قرار مید هند و یا  موارد دیگر…

اگر فقط به آمار برترین ها ی جهان نگاه کنیم کشور ایران را همواره جزو برترین ها می بینیم در معدن و طبیعت …همواره ما جزو چند کشور شاخص دنیا بوده ایم که همه چیز داریم حال چرا نرخ بیکاری و تورم و …در کشور ما این گونه است کمی هم برمی گردد به همت عالی ملت و خود مان…

دهها سمینار موفقیّت و راز موفقیّت و شاد زیستن و از این دسته در جای جای این کشور بر گزار می شود و افراد زیادی از این راه مشغول کسب درآمد هستند . گاهی وقت ها می گویند شما کافیست بیندیشید که سرمایه دار می شوید و یا تصویر

خانه اید ه آل خود را  مقابل چشمتان بگذارید حتماً به آن خواهید رسید …لبخند بزنید حالا کف بزنید شاد باشید برخیزید ،بنشینید و …مدتی میگذرد هیچ کس سرمایه دار نمی شود هیچ کس پولدار نمی شود و زندگیش عوض نمی شود جز همان کسی که سمینار برگزار کرده …افسردگی و نا امیدی بیشترین سود این گونه سمینار ها می شود …البته نهایتاً اگر این گونه بر نامه ها بد نباشد اما تا حرکت و اندیشه نباشد  هیچ اتفاقی در زندگی هیچ کس می افتد؟ باید برخواست به خدا توکل کرد مطالعه نمود و شرو ع به کار نمود این گونه بی شک به مطلوب خواهیم رسید.

چرا بعضی کسب و کار ها در یک خانواده رشد می کند و چرابعضی کسب و کار ها در اوج خود نابود می شود .چقدر به مرگ شغل خود فکر کرده ایم این پرسشی است که من از موفق ترین تجار و کار خانه داران و سرمایه داران امروز می پرسم .

اگر صبح فر دا شما کار خانه و شرکت و سرمایه اصلی خود را از دست بدهید چه برخوردی با زندگی خواهید کرد؟

آلمان در کمتر از یک روز کار خانه مهم فولکس  را از دست داد اما همین کار خانه نیمه ویران در جنگ بلافاصله تولید سه شیفت خود را شروع کرد …ولی این بار نه خودرو ،بلکه قابلمه و لوازم انفرادی سربازان را تولید نمود …چراکه مدیر ان کارخانه پیش بینی لازم را نموده بودند که با کمترین امکانات بیشترین باز دهی را داشته باشند . امروز چند کار خانه ما نابود شده ؟ چیت بافی و کار خانه عظیم چیت  بافی به تلی از خاک تبدیل شده !

مهم نیست ، مهم این است که اگر  فرد فرد ما بخواهیم، هنوز دیر نیست اما اگر

بی تفاوت باشیم علی رغم تمام سر مایه های ملی و دارایی های این کشور ما خیلی زود تبدیل به یکی از فقیر ترین کشور های جهان خواهیم شد . نگاه ما به صنعت نفت نگاهی تک محصولی نباید باشد ما تنها در همین صنعت بیش از هفتاد هزار زیر شاخه صنعتی پترو شیمی رامی توانیم تولید کنیم .

باز مثالی از آلمان عرض می کنم که در جنگ دچار کمبود سوخت شد و لی  از امکانات موجود بهر ه مند شد و از ذرت، این گیاهی که به وفور در اختیار شان بود سوخت تهیه نمودند و جالب اینکه از همین ماده نایلون هم تولید شد که ما به آن بشور بپوش می گو ئیم…

 بی آبی یک و اقعیت  غیر قابل انکار است و کشور ما را بشدت تهدید می کند اما اگر امروز بدان توجه لازم بشود می توان کار های بزرگی کرد .

 بیائیم کمتر از واژه متاسفانه و بد بختانه و …استفاده کنیم و بگوئیم می شود کشاورزی مان را بروز کنیم هزاران شغل و درآمد در همین صنعت کشاورزی است و درد ناک است که بدان بی توجه بود .

کشاورزی بشدت سنتی و قدیمی ما باعث شده میلیون ها دلار به خود مان لطمه بزنیم در بعضی از صنایع  ما باید انقلابی را بوجود بیاوریم و از دانش و علم روز بهره مند شویم . این غیر ممکن نیست که ما از یک کیلو گندم در کمترین مساحت ممکن با کمترین هدر رفت آب  پنج کیلو گندم زیر ده روز بدست بیاوریم .

 میل130 میلیون حلقه لاستیک ضایعاتی یک فاجعه نیست یک گنج است که می توان از آن حتی سوخت تولید کرد و گازوئیل کمترین آن آست که مشتری اش نیز دست به نقد است همین گازوئیل که  به ترکیه و یا پاکستان قاچاق می شود.

ما چقدر دارائی هایمان را  می شناسیم ؟

 سئوال این است ؟

 مسئولین و مردم بخصوص آنها که بدنبال شغل و درآمد و سود هستند چقدر از داشته هایمان مطلع هستند ؟ چقدر نیاز ها را می شناسند ؟ چقدر تلاش می کنند که راهی برای بدست آوردن درآمد داشته باشند؟ سرآمد درآمد کشور ما چهار هزار دلار است و لی اروپا که هیچ یک از امکانات مارا ندارد 45 هزار دلار ! نقص در کجاست ؟

 بهترین زمین های ما که می تواند هزار برابر از صنعت نفت به ما سود بدهد و این سود شخصی ما است توسط کشاورزان تبدیل می شود به ویلا و این گونه  کشاورزی ما نابود می شود !

در کشاورزی ما هنوز میانگین فاصله بین درختان بین چهار تا شش متر است در صورتی که در کشاورزی امروز دنیا می توان این فاصله را به کمتر از یک متر تبدیل کرد و درختان را به صورت طولی پرورش داد در این نو ع صنعت می توان  حتی از پشت بام ها بهره گرفت و با کمترین آب بیشترین  بهره بر داری را نمود . چند صد نمونه میوه و خوراکی هست که ما اساساً ندیدیم چه برسد به آنکه خورده باشیم؟

باور کنید می شود در یک متر مربع ده نوه گل را پرورش داد و بعد که خشک شد تخم آنها را بسته بندی و بیشتر از قیمت گل فروخت.  این کمترین کاری است که دانش آموزان هلندی انجام می دهند و با یک بسته بندی زیبا و ارزان با یک پرینتر ساده رنگی ولی با کمی ذوق و هنر بسته بندی و میفروشند.

 دریای خزر ، در یای مازندران ، در یای کاسپین  و…این منبع درآمد و گنج الهی  تنها برای شنا کردن نیست ! تنها برای بهره بر داری از ساحل زیبایش نیست ؟ می تواند منبع برکت و درآمد هم باشد اگر کمی دانش و تحقیقات بنمائیم و دنبال کسب درآمد و سود باشیم . با توجه به اینکه عمق این در یاچه در قسمت جنوبی بیش از شمالی آن است موجودات در یائی زیادی به حاشیه در یای خزر سرازیر شده که ما آن را آفت می دانیم اما نعمت است این موجودات چیزی نیست جز کاموروس که نوعی میگو است و دارای بیشترین منبع غذایی است بخصوص برای پرورش ماهی قزل آلا و حتی دیگر دامها  و جالب است که بدانید در صنعت  لوازم آرایش نیز مورد استفاده قرار می گیرد.

گوشت گوسفند در کشور ما میتواند از نان ارزان تر باشد و چرا نباشد ، این فاجعه است که افرادی گوشت سگ و خر را و یا آشغال و …را در صنایع سوسیس و کالباس بکار می برند .

ما باید گوسفند و گوشت وارد کنیم .

چند کشتار گاه فوق صنعتی در ایران  داریم؟

 چقدر ظرفیت خالی کارخانه داریم که می توان از فضا و سالن و امکانات و ماشین آلات آن بهره مند شد.

چقدر تحقیق کرده ایم که چه داریم و چه می توانیم بکنیم؟

این کار آفرینی است و این همان سرمایه واقعی است!

بیش از هر چیز ما نیاز به یک بانک سرمایه ملی داریم و وزارت صنعت ،معدن  می تواند اولین قدم را در این خصوص بر دارد و یا چرا این وزارت خانه، شما هم می توانید  تیم هایی را تشکیل دهید و در کو تاه ترین زمان ممکن  این بانک موجودی سرمایه ملی را بوجود بیاورید .  و در اختیار افرادی قرار دهید که می خواهند شغل و کار آفرینی را بوجود بیاورند.

صد البته در ازای در یافت مبلغی ! این آن سرمایه واقعی است .

 حتی می توان کمی دور تر،  کشور های همسایه و یا باز دورتر کشور های دیگر را رصد کرد و از موجودی ملی آنها که بلا تکلیف  و ناشناخته است بهره مند شد .

 می شود از امکانات ارزان آن کشور بهره مند شد و در آن کشور شغل ایجاد نمود و از این راه به بازارهای جهانی وارد شد . می شود به بازار های کشور های همسایه راه پیدا کرد و از این راه دهها شغل بوجود بیاوریم …

 تازه این قدم نیم بلند ما  است . قدم کو تاه ما توجه به یک اتاق و یک زیر زمین و همین خانه خود مان است و آن هم تجارت خانگی و یا همان مشاغل خانگی است این صنعت کوچک که می تواند جهان را در بر بگیرد . نمونه بارز آن  کشور چین است که بسادگی الگوی تمام جهان  می تواند باشد علی الخصوص کشور ما !

اما مشکل این است که ما مقرورانه به داشته های نداشته مان می نازیم !

بی شک خیلی ها خوششان نمی آید و این را نوعی توهین به نژاد آریایی می دانند و دور از شخصیتشان است که به تولید ملی و صنعت جهانی و کسب و کار  این چنینی توجه کنند همه ایشان می خواهند کار خانه های بزرگ و و تو لید فراوان و …را به چشم ببینند در صورتی که می توان از امکانات  بالفعل کمال بهره برداری را نمود .

همین مشاغل خانگی را می توان هم بصورت  مستقل و هم بصورت تعاونی ایجاد نمودو توسعه داد و از هزینه ها  کاست.

دهها نمونه ماشین آلات ساده موجود را که در صنعت خانگی می توان بکار گرفت و دهها شغل  بوجود آورد ،بی شک ایجاد شغل و درآمد کمک به توسعه و پیشرف می نماید ،تبلیغات و امور فرهنگی جان تازه میگیرد و زندگی  افراد جامعه رو به بهبود می رود بهداشت تعریف تازه ای مییابد و سلامتی  به جامعه باز می گردد . در سایه این آرامش و آسایش چرخ تولید بیشتر و بهتر به چرخش در می آید و صنایع دیگر مانند جهانگردی و توریست را می تواند بازنگری نمود در همین خصوص می توان به طبیعت گردی و حتی طبیعت در مانی توجه نمود و جذابیت های این گونه را به جهانیان معرف نمود . ما دارای سرزمینی هستیم که به لطف خدا هر چهار فصل را در آن واحد داریم در یا و جنگل ، را در کنار کویر و کوه با هم داریم  بیکاری و نبود شغل  واژه ای خند ه دار است که به سادگی باید گفت این خود ما هستیم که نمی خواهیم مشغول بشویم و درآمد داشته باشیم .آمار تحصیل کرده های بیکار ما نشان از افسردگی و مشکلات روحی روانی ما می باشد و اینکه بشدت بدنبال کپی کاری و سرمایه گذاری در امور تکرار ی و بلکه خطر ناک هستیم  سرمایه مالی ما یا وارد مسکن شده که با تورم و خواب سرمایه روبرو است و یا وارد بانک ها شده و با سود به ظاهر بیست درصد وبهره چهل درصد مواجه است ! داستان ساده ای که از یک اقتصاد بیمار  پرده بر

 می دارد .

اینجا تنها خود ما هستیم که می توانیم به فکر خود مان باشیم .

در جایی خواندم که :

دنیا به این دلیل خطرناک نیست که بعضی آدمها به دیگران آسیب می رسانند ، به این دلیل خطرناک است که کسانی که شاهد این آسیبها هستند هیچ کاری نمی کنند.

خوشحالم که فرصتی شد تا مؤسسه آشتی مجری برنامه هایی این گونه باشد .  ما سعی خواهیم کرد تا با حضور در کنار همکاران خوب و صاحب ذوقمان در بخش فرهنگی کشورشرایطی را برای رشد بهتر جامعه بوجود بیاوریم. بی شک امور فرهنگی بخصوص بخش فرهنگ سازی و مهارت های زندگی در رشد هر جامعه بسیار مهم می باشد .

از اینجا شروع کنیم که اگر گفته می شود ما فرهنگ کتاب خوانی نداریم کم لطفی است ما بیشترین آمار کاربران کامپیوتری و استفاده کنندگان تلفن های هوشمند را داریم و این خودش یک نمونه از فرهنگ مطالعه است، کم کاری از بخش مدیریت فرهنگی است که این بستر مساعد را نادیده گرفته و کمتر در این حوزه وارد میشود .امید ما این است که بتوانیم با بکار گیری استعداد و علاقه نسل جوانمان در این خصوص خدماتی را ارائه دهیم  و با بکارگیری تکنولوژی روز دنیا از این کارزار بهره مند شویم.

تلاش دیگر من و دوستانم ایجاد اشتغال و خود باوری خواهد بود استعداد یابی و بکارگیری توان و علاقه افراد، بسیار مهم است و کشور را رو به جلو خواهد برد . ما امید وار هستیم در یک پروسه زمانی کوتاه به شرط اینکه جوانان و خانواده های محترم در کنار ما قراربگیرند گامهای ارزشمندی برای استعداد یابی و فعالیت های آینده شان برداریم.

مؤسسه ما دورنمای ورود به بازارهای جهانی را برای اعضا ء خود می بیند. ما در بهترین شرایط فعلی هستیم و امروز می توانیم با بهره گیری از سواد بالا وعلاقه نسل جوان و همین طور تجربه بزرگتر هایمان به خروج از بازار تک محصولی نفتی بیندیشیم و با رویکرد علمی در بخشهای گوناگون از کشاورزی تا صنعت گارگروههایی را برای تولید و گسترش صنعت و گار گاه های کوچک بوجود بیاوریم.

شاید این نکته امروز غریب به نظر بیاید که ما در کشور هزاران مشکل داریم از جمله بیکاری و …اما واقعیت چیزی دیگر است که امید واریم با توجه به همت بالای ملت و مردم، خیلی زود این بحران را پشت سر بگذاریم و به خود باوری ملی برسیم. ما نشان دادیم که می توانیم و باید بتوانیم ما بحرانهای بزرگی را از سر گذرانده ایم، امروز نسل جوان ما می تواند باور کند که اگر خوب با واقعیت ها کنار بیاید  در دهه آینده جزو کشور های پیشرفته خواهیم بود و این یعنی موفقیت ،برای نسل جوان امروز و آینده خوب برای فرزندان ما و نسل فردا، همه ی این بر نامه ریزی ها و تلاش ها زمانی امکان پذیر خواهد بود که مسئولین فرهنگی و دولتمردان در کنار هم برای آبادانی کشور و پیشرفت نسل جوانمان  بیش از گذشته دل بسوزانند. و خانواده ها و خود جوانان هم از پوسته

ناباوری ها بیرون آیند و کمی همت کنند تا به سر مقصد مطلوب برسیم ان شاءالله..

یکی از مهمترین و بزرگ ترین مشکل ما این است که هنوز کار گروهی را خوب یاد نگرفته ایم وبیشتر به موازی سازی و کار انفرادی فکر می کنیم ، حاضر نیستیم بپذیریم شخصی و یا گروهی بهتر از ما کار می کنند و این همه  نه تنها از آموزشهای دینی ما نیز بدور است ،بلکه از علوم اجتماعی نیز عقب تر است.

ما در برنامه های خود بیش ازهر چیز به کار گروهی و فر هنگ کار گروهی و اتاقهای فکر توجه خواهیم داشت .

 

 خوشحال هستم که با شخصی به نام آقای دکتر علی اصغر جهانگیری  پدر کار آفرینی ایران آشنا شدم و او را نه تنها همفکر، بلکه بسیار  پیشرو تر از خود در دلسوزی برای ایران عزیز و کار آفرینی دیدم .

 و پیشنهاد می کنم جهت بهره مندی بیشتر از منابع ایشان نیز می توانید بهره مند شوید . معذالک  اینجانب و مؤسسه آشتی کما فی سابق  جهت مشاوره رایگان  در خد مت عزیزان بخصوص جوانان علاقه مند به ایجاد شغل  و درآمد می باشد.

به امید موفقیت برای فرد فرد مردم عزیز کشورمان.

جعفر صابری

 

[ شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ ] [ 20:17 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/بیداری از بیداری

جعفر صابری/بیداری از بیداری

پنج شنبه 4 تیر 1394

بنام خدا وند بخشنده مهربان

بیداری از بیداری

 چند حس را در وجود خود می شناسید ؟

اینکه میگوئید حس خوبی ندارم  و یا دلشوره دارم و یا بد جوری آشفته هستم یعنی چه؟

آیا تا کنون احساس تهد ید برای شما به وجود آمده است؟

آیا تا کنون احساس نا امنی عاطفی برای شما به وجود آمده است؟

مثل علاقه شما به فرزند تان از کودکی ولی وقتی بزرگ می شود از شما فاصله می گیرد و برای شما احترام لازم را قائل نیست!

تا حالا حس نا امنی و بی معرفتی آدم های اطرافتان  برایتان آزار دهنده بوده است؟

به قول حافظ :

سحر بلبل شکایت با صباکرد

که هر چه کرد با من، آن  آشنا کرد

بعضی ها با یک سفر به خارج از کشور و یا دیدن یک آدم هم سن و سال خود شون و یا قرار گرفتن در یک فضای سرشار از موفقیّت  ،در وجودشان چیزی شکسته میشه و ندایی درونی به آنها می گوید اگه اینها زندگی کردند  وای بر تو و یا اگه این آدم موفق زندگی کرده  ؟وای بر تو .

 تا حالا  زندگی را باختی !

یه جور نا امنی وجودی ؟

همه چیز برای شما تهدید میشه و به شد ت وحشت آفرین.

جالبه وقتی از آدمهای اطرافمان سؤال می کنیم که چرا درس می خوانید ؟

 چرا تلاش می کنید و دنبال چی  هستید ؟

 پاسخ خیلی ساده وسطحی می گیرید، برای نمونه به شما می گویند چون بتونم مدرک بالا تر بگیرم.  خوب، چرا مدرک بالا تر بگیری ؟ چون در جامعه کار بهتری داشته باشم ،خوب چرا کار بهتری داشته باشی ؟ چون درآمد بیشتری داشته باشم، خوب درآمد بیشتر برای چی ؟برای اینکه پول داشته باشم و …آخرش میگه خوب برای روز مباد که پیر میشم و نیاز دارم و گرفتارم…

این گمشده درونی و حس نا امنی، بیشتر از هر چیز آدمها را ناراحت میکنه .

وقتی میبینی بعد از ده  بیست سال زندگی مشترک با همسرت حس نا امنی می آید سراغت و می بینی  باختی، یه چیزی هست که تو نمی دونی و اون داره بهت خیانت میکنه، حالا تو یه بازنده هستی و حس نا امنیت قوّت میگیره …

وقتی صحبت از حس امنیت میشه بلا فاصله امنیت فیزیکی و مکانی به نظر ما می آد و در ذهن ما این تخیل به وجود می آد که آیا این مکان امن هست؟ کسی مارا آزار نخواهد داد؟ آیا در مقابل بلاهای طبیعی مقاوم هست ؟و …که البته تا اندازه ای هم درست است اما این تمام یک بحث  امنیت فیزیکی نیست.

 شاید امنیت عاطفی مهمتر باشد .

برای نمونه به پزشک مراجعه می کنید و پزشک بعد از کلی آزمایش با نگرانی به شما می گوید:بیماری شما نوعی سرطان است.

اما همسر  یا دوست شما در کنارتان می گوید: به هیج وجه نگران نباش من باهات هستم تا تهش ،هیچ اتفاقی نمی افته و تو خوب میشی…و جالبه بعد از مدتی تو خوب میشی …امنیت عاطفی در وجود شما کار میکنه و همه چیز درست میشه…

محققین سوئدی ده سال در بین مطبوعات این کشور به دنبال واژه ای به نام شاد کامی بودند و بسیار جالب بود که  واژه شاد کامی را در کنار ارتباط پیدا کردند و ارتباط را در کنار رابطه با خانواده و دوستان بیشتر از هر چیز دیدند . یعنی شاد کامی و خوشحالی در کنار خانواده و دوستان و عزیزان معنا پیدا می کند .

پیشنهاد می کنم :

کتاب پنج زبان عشق 

نوشته گری چاپمن را  بخوانید.

زبان ها:

 

۱-     کلام تأیید آمیز

۲-     وقت گذاشتن

۳-     هدیه دادن

۴-     خدمت کردن

۵-     تماس فیزیکی

 

 یک آزمایش ساده وقتی ما  در تاریکی مطلق قرار میگیریم بیش از هر چیز این که ما نمی دانیم کجا هستیم و اطرافمان  چه چیز هایی هست ،ترس وجود مان را میگیرد و درست در چنین شرایطی اگه نور و روشنایی به آن مکان تابیده شود و ما ببینیم که چه چیز هایی در اطرافمان هست آرامش می گیریم .این نور همان چیزی است که به دانش ما کمک می کند و دانش دانستن در واقع ما را آرام می سازد.

امنیّت در دانش بالا است

 

با خوب فهمیدن و درست اندیشیدن نگرانی ها کم و کمتر میشوند ،

به نوعی می توان گفت :موفقیّت یعنی همراه شدن با قوانین جاری در اطرافمان.

 اگر بیمار می شویم این بیماری ناشی از معنا های ضعیف مان از زندگی است .

بو دا رنج را زیبا تعریف می کند او میگوید:

رنج  را دانشی بدان که در پی آن فشار ها به تو  می آموزد.

 شاید بد نباشد کتاب انسان به جستو جوی معنا را  از ویکتور امیل فرانکل  مطالعه کنید.

 انسان یعنی تلاش ،و مهمترین راه موفقیت،   می تواند این دو روش  باشد که :

یک همواره انسانهای موفق را الگوی خود قرار دهیم و زندگی آنها را مطالعه کنیم.

و راه دیگر این است که:

 بین یاد گیری و احساس لذت یک چرخش ذهنی به وجود بیاوریم.

 و در واقع باید با افتخار بگویم شخصاً همواره  از یاد گیری بیشترین لذ ت را میبرم.

اما امنیّت وجود ی هم مهّم است

از آدمهای اطرافتان چقدر حس آرامش میگیرید؟

آیا واقعاً مؤمن هستید و می دانید معنای مؤمن یعنی امین و آرام…

انسان نما زیاد است اما انسان چطور؟

گاهی وقتها شخصی دارای انواع مدارک تحصیلی است و دهها کتاب نوشته اما حس انسانیّت در وجودش مرده و دیدنش به شما آرامش نمی دهد . پزشک است و فوق تخصص دارد وارد مطبش می شوید با کلی شادی و خوشحالی و انرژی مثبت، لبخند بر لب و لی حتی جواب سلام شمارا سنگین می دهد و شما با لبخند خشکیده روی لب می مانید که این کوه یخ آیا آدم است؟

 البته این گو نه افراد بیشتر به دنبال جبران حقارت های خود هستند  و انگیزه ی اصلی و پنهان را که همان امنیت است را برای ما به همرا ه نمی آورند.

معنای  امنیت :

تجربه ی احساس امنیت یافتن

انگیزه همه ی رفتار ها 

و امنیت خواهی

نیروی درونی، پیش برنده ی زندگی است.

این امنیت و آرامش را حتی کودک و در نوزادی متوجه می شود .و در واقع این حس از کودکی و تولد حتی قبل از تولد در وجود انسان قرار دارد.

بچه ها از کوچکی از تاریکی می ترسند .

دنیای سیری و گرسنگی را می فهمند درد را می فهمند.

 بعد ها ما  بزرگتر ها به آنها می فهمانیم که چه چیز هایی غلط و چه چیز هایی درست است ،خوب ها و بد ها را ما به آنها نشان می دهیم که همان قوانین جاری جامعه هستند.

 نوزاد وقتی گرسنه می شود گریه می کند احساس نا آرامی دارد و وقتی سیر می شود آرام است، احساس خوب آرامش ،این همان احساساتی است که در ابتدا عرض شد.

او از همان ابتدا شروع می نماید امنیت و نا امنی، به مرور زندگی را به دو قسمت تقسیم می کند.منطقه امن و منطقه نا امن، به همین سادگی، ترس و نا امنی، غم وغصه ، شادی و خوشحالی را می فهمد و به نوعی ما می فهمیم …

اگر مغز مان را به دو قسمت تقسیم کنیم و این دایره را از وسط با کشیدن یک خط از هم جدا سازیم و نام یک قسمت را منطقه امن و قسمت دیگر را منطقه نا امن بگذاریم می توانیم یک آزمایش ساده را انجام دهیم.

نام یک انسان که به شما آرامش می دهد در منطقه امن خود قرار دهید و حالا برعکس نام یک انسان که نام و یادش شمارا دچار ناراحتی وافسردگی میکند را در منطقه نا امن قرار دهید حالا یک آرزوی خوب و شادی آفرین ، یک موضوع را که دوست دارید در منطقه امن قرار دهید و بلعکس یک موضوع ناراحت کننده که شمارا سخت آشفته می سازد را در منطقه نا امن قرار دهید .

خیلی زود متوجه میشوید که چیز های بیشتری برای نا آرامی و نا امنیتی دارید که در قسمت نا امن قرار دهید و بلعکس موارد آرام بخش کم  و کمتر هستند. این همان شناخت بیماری است و شروع کار از همین جا  است .ما باید  این ترازویی را که کفه نا امنیش بسیار سنگین تر از کفه امنش است را ابتدا بالانس و بعد بطور کل تغییر دهیم و امنیت را بیشتر سازیم.

در واقع مولد های نا امنی بسیار بیشتر از مولد های امنیت در وجود ما فعال هستند .

صبح که از خواب بیدار می شویم  اولین کلیدی که در مغز ما زده می شود کلید مولد های بد بینی و اضطراب و نگرانی است گاهی این مولد ها بقدری خوب کارشان را انجام می دهند که ما در بیداری دچار کابوس می شویم و برای نمونه با یک بوی سیگار و یا دیدن یک نخ سیگار سناریو و داستانی را تا انتها دنبال می کنیم و فیلم سینمائی وحشتناکی را همان لحظه تا ته می بینیم ،می بینیم که او معتاد شده بیچاره شده ما بدبخت شدیم و …و به ترتیب کلید های مولد های بد بختی و اضطراب و دلشوره و نا امنی را روشن می کنیم این نا امنی ها  با همان نام های نا امنی از عاطفی ،نا امنی بی معرفتی ،نا امنی فیزیکی و نا امنی وجودی هر کدام به تنهائی کافیست تا شما را بیمار کند و به بیماری های گو نا گون دچار شوید.که در زبان ساده میشود گفت :افسردگی  به سراغتان آمده است.

ترس از اینکه یک فاجعه بزرگ در راه است … یک فاجعه بزرگ را به همراه خواهد آورد!

چه بکنیم!

 

کلید مولد ها را تک تک خاموش کنیم و این کار غیر ممکن است مگر به کمک نوری در تاریکی همان اتاق تاریک و نوری که نور دانش می باشد ،   باید به کار گرفته شود و تاریکی را که همان نادانی و ناپختگی است را با نور دانش و دانستن از بین برد این گونه کلید ها ی مولد غم و غصه ترس و وحشت  خاموش می شوند و مهمترین آن :

حضور در لحظه است!

 اول یک نفس عمیق بکشید  و بعد آرام به لحظه باز گردید.(که آن هم هنری است و نیاز به آموزش دارد )

بعد پیش داوری را کنار بگزارید.

و بعد کمی مثبت بیندیشید .

حضور در همین لحظه و همین حالا:

 در نظر بگیرید  :  شما  در خواب هستی و در حال دیدن  یک کابوس ترسناک ، بسیار هم وحشت کرده اید ، ناگهان دستی   شما را با تکان دادن از خواب بیدار می کند و شما  نفس عمیقی می کشی و آرام می گیرید و خوشحال می شوید که بیدار شد ه اید  و چقدر خوشحال می شوی وقتی که بیدار شد ه اید  و می بینی هرچیزی که  شما را نگران می کرده همه اش خواب بوده…

 در واقع  خواب ذهن  نام درست این حس شما است.

 و خیلی جالب است که این حس افسردگی درست وقتی به سراغ شما آمده که تازه از خواب شبانه بیدار شده اید و لی با چشم باز و بیدار  در حال دیدن کابوس هستید. پس در  بیدارید  کابوس می بینید.

 باید بیدار شوید و این یعنی :

بیداری از بیداری

 

و یا فرا آگاهی …

خیلی ها زیارت می روند نماز می خوانند اما تنها گاهی مواقع خاص دچار یک حس لطیف و دوست داشتنی می شوند و آن زمانی است که خود را در حال و زمان رها می کنند و از دیروز و فر دا های ذهنشان خارج می شوند.

در واقع ذهنشان را بیدار می کنند و از خواب بیدار میشوند

وقتی کسی را از دست می دهیم که برایمان خیلی عزیز بوده و د رد جدایی از او را با تمام وجود احساس می کنیم در جایی از وجود مان حس خالی بودن به ما دست می دهد و این حس را حس فقدان می نامیم.

وقتی نوزاد بودیم در شرایط درد و گرسنگی و ناراحتی دستی به سراغ ما می آمد دستی برای نوازش و آرامش ،سیر که می شدیم آرام می شدیم ، دست نوازش که به سر ما کشیده می شد آرام می شدیم  و وقتی که دچاراین حس  فقدان می شویم  بشدت کودک می شویم و در حالت جنینی و کودکی خود فرو می رویم که همان حس امنیت به سراغمان بیاید…

 

افسردگی چیست:

 تجربه ی زندگی با فقدان واقعی و یا ذهنی مولد های ایمن کننده …………

یکی از شایع‌ترین تشخیص‌های روانپزشکی است که مشخصه آن خلقافسرده و با احساس غمگینی، اعتماد به نفس پایین و بی‌علاقگی به هر نوع فعالیت و لذت روزمره مشخص می‌شود؛ چیزی که از آن به عنوان «سرماخوردگی روانی» یاد می‌شود. افسردگی مجموعه‌ای از حالات مختلف روحی و روانی است که از احساس خفیف ملال تا سکوت و دوری از فعالیت روزمره بروز می‌کند. افسردگی اساسی واژه‌ای است که توسط انجمن روانپزشکی آمریکا جهت مجموعه‌ای از علایم اختلال خلق برای DSM-III در سال ۱۹۸۰ به کار رفت و پس از آن عمومیت یافت. افسردگی اساسی منجر به از کارافتادگی قابل توجه فرد در قلمروهای زندگی فردی و اجتماعی و اشتغال می‌شود و عملکردهای روزمره فرد همچون خوردن و خوابیدن و سلامتی فرد را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

فصل دوم  داستان ما و …

به کمک اعتقاداتمان چه کنیم که افسرده نشویم

منابع سلامت زیستی

منابع سلامت روان شناسی

 منابع سلامت ارتباطی

 منابع سلامت محتوایی

وقتی اضطرآب می آید به کجا فشار می آید ؟

به قولی به همه جای وجود و درونمان…

ما بجز هوش آی کیو  هوش های دیگری هم داریم که کارهای مهمتری دارند.

باز همان اتاق تاریک و ترس از تاریکی و نوری که به کمک ما آمد. حال در همان تاریکی هوش های ما به کمکمان می آیند هوش اخلاقی ،هوش معنوی و در این میان این هوشها به ما کمک می کنند که درست انتخاب کنیم و در مقابل اضطراب هایمان و مشکلاتمان کاری کنیم…

اما قبلش بدانیم که خوب بخوابیم خوب بخوریم و این ها همه روش زندگی بهتر است و دوری از استرس و افسردگی .

لقمان به پسرش می گوید پسرم شب خود را روز وروز خود را شب نکن یعنی شب زمان استراحت است و روز برای کار…

 

 

 هوش ها را بهتر بشناسیم:

 

هوش‌ها انواع و اقسام دارند؛ باید هر کسی در وجود خودش به دنبال هوش خود بگردد و تحصیلات و شغلش را بر پایه آن قرار دهد. هوارد گاردنر روان‌شناسی بود که اولین بار این حرف را بر سر نظام آموزشی سنتی دنیا فریاد کشید.

 درس پشت درس، دارید می‌افتید؟ کم کم دارد از تحصیلات آکادمیک حالتان به هم می‌خورد؟ دپ زده‌اید که آن‌قدر خنگید که نمی‌توانید درس‌هایی را که نصف بیشتر همکلاسی‌هایتان پاس می‌کنند، پاس کنید؟ دارید حس می‌کنید که بلا نسبت ما، «خنگ» هستید؟

 اما آیا واقعا چون نمی‌توانید درس‌هایتان را پاس کنید، خنگ هستید؟ آیا فقط آنهایی که مدرک دکترا و فوق لیسانس‌شان را قاب گرفته‌اند و زده‌اند بالای میز کامپیوترشان، باهوش هستند؟

تا موقعی که هوش به معنی همین آی‌کیویی بود که از تست‌های سنتی به دست می‌آمد بله؛ باهوش‌ترین‌ها همان آقا مهندس‌ها و خانم دکتر‌ها بودند. اما نظریه‌های جدیدتر هوش، چیز دیگری می‌گویند.

 آنها برگشته‌اند به تعریف اصلی هوش یعنی «توان سازگاری  و پیشرفت در شرایط مختلف» و به این نتیجه رسیده‌اند که یک مکانیک ماهر با تحصیلات سیکل، یک نوازنده دوتار بی‌سواد، یک فوتبالیست لیگ برتر یا یک کشاورز که از زمینش محصول بیشتری برداشت می‌کند هم باهوش هستند.

در واقع هوش‌ها انواع و اقسام دارند؛ باید هر کسی در وجود خودش به دنبال هوش خود بگردد و تحصیلات و شغلش را بر پایه آن قرار دهد. هوارد گاردنر روان‌شناسی بود که اولین بار این حرف را بر سر نظام آموزشی سنتی دنیا فریاد کشید.

هوش تصویری
هوش تصویری یا فضایی یعنی توانایی تجسم تقریبا هر چیزی حتی تجسم فکر‌ها؛ یعنی اینکه وقتی به شما می‌گویند دموکراسی، بتوانید برای مفهوم دموکراسی، یک تصویر ذهنی از آدم‌های یک جامعه دموکرات در ذهنتان بسازید.

 اگر خیلی باهوش باشید، می‌توانید همین تصویر را تغییر بدهید طوری که مفهوم دیکتاتوری را القا کند. کسانی که هوش بالای تصویری دارند به جزئیات یک تصویر خیلی خوب دقت می‌کنند و می‌توانند تصویرهایی که در ذهنشان می‌سازند را روی کاغذ بیاورند.

پرورش: تصور کنید که کره چشمتان از بدنتان جدا شده و دارد در اتاقی که در آن نشسته‌اید سیر می‌کند. بگذارید این کره بازیگوش همه جا برود و بالا و پایین و پشت و روی همه چیز را ببیند. حالا تصور کنید چیز‌ها از دید کره چشمتان چگونه است. اگر این کارخیلی برایتان راحت است، مطمئن باشید از نظر تصویری با هوش هستید.

یک تمرین خلاقانه‌تر هم اینکه تصور کنید شما همزمان، هم مدیر هنری و هم عکاس هستید. حالا عکس‌هایی که می‌شد برای مطالب همین هفته گرفت و صفحه‌بندی‌های احتمالی را‌ در‌ذهنتان تصور کنید، البته یادتان باشد فقط یک هفته وقت دارید

کاربرد: معماری، نقاشی، عکاسی، تصویرسازی، صفحه‌بندی، مرمت بنا‌های تاریخی و جعل اسناد با فتوشاپ!

هوش زبان‌ شناختی
نوع دیگرهوش  یعنی هوش زبان‌شناختی، درواقع بخشی از همان چیزی است که میان عامه مردم هم به عنوان هوش پذیرفته شده است؛ داشتن اطلاعات عمومی‌زیاد، توانایی سخنوری و زبان بازی، توانایی خوب نوشتن و خوب خواندن؛روی هم‌رفته، کسی که بتواند از زبان به بهترین نحو استفاده کند.

 پرورش: همه چیزهایی که در کارگاه‌های نویسندگی می‌گویند، می‌تواند این هوش را در شما پرورش دهد. توجه به ریشه‌های شفاهی فرهنگ خودمان (مثلا معنای ضرب‌المثل‌ها، قصه‌های پریان و قصه‌های پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها) و خواندن بازیگوشانه و لذت‌بخش کتاب‌ها – بدون اینکه هدفی خارجی مثل اضافه شدن معلومات یا پز دادن به خاطر اضافه شدن به کلکسیون کتاب‌های خوانده شده، مدنظرمان باشد- هم می‌تواند این هوش را پرورش دهد.

 اگر شما می‌توانید برای همین مطلب یک تیتر جذاب‌تر انتخاب کنید، مطمئن باشید از این نوع هوش برخوردارید. اصلا یک تمرین می‌تواند این باشد که برای تمام مطلب‌های دوباره تیتر بزنید.

کاربرد: روزنامه نگاری، نویسندگی، تدریس ادبیات، مسئول روابط عمومی، وکالت و… .

هوش منطقی – ریاضی
انگار کسانی که اولین‌بار اصطلاح «دو دوتا چهار تا کردن» را به وجود آورده‌اند، ناخودآگاه می‌دانسته‌اند بین منطقی بودن و ریاضی دانستن، یک رابطه‌هایی هست! کسانی که هوش منطقی ریاضی بالایی دارند، هم در عملیات ریاضی – مثل حساب کتاب کردناز دور و بری‌هایشان بهتر عمل می‌کنند، هم بهتر می‌توانند استدلال کرده و روابط علی و معلولی را درک کنند.

این هوش هم از آن نوع هوش‌هایی است که در تست‌های معمولی هوش سنجیده می‌شود و در مدرسه و دانشگاه زیاد به کار می‌آید

پرورش: بروید ببینید چرتکه چطور کار می‌کند. یک زبان کامپیوتری، مثلا پاسکال را یاد بگیرید. برای مسئله‌های ساده ریاضی از ماشین حساب استفاده نکنید. به این فکر کنید که چه قوانین علمی‌ای ‌در سیستم‌های خانه شما تاثیر دارند و  برای یک‌بار هم که شده سعی کنید از صفحه اقتصادی روزنامه ها  سر درآورید.

 کاربرد: مهندسی، حسابداری، برنامه‌نویسی کامپیوتر، متخصص فلسفه مخصوصا فلسفه علم و مجری طرح‌های پژوهشی.

هوش موسیقایی
کسی که به زیر و بم‌ آهنگ‌ها، ریتم و تن صداها و نغمه‌ها حساس است، مطمئنا از هوش موسیقایی برخوردار است.

 آدم‌هایی که هوش موسیقایی بالایی دارند حتما لازم نیست که نوازنده یا خواننده باشند؛ کسی که می‌تواند از تن صدای شما تشخیص دهد که دارید دروغ می‌گویید یا به خوبی می‌تواند صدای مشابه 2 خواننده  را از هم تشخیص دهد هم، به‌نوعی دارد از هوش موسیقایی‌اش استفاده می‌کند

پرورش: آواز بخوانید. سوت بزنید. دوش بگیرید. سبک‌های مختلف موسیقی را گوش کنید. برای هر زمان از زندگی روزمره‌تان یک موسیقی متن تصور کنید. به آواز طبیعت (صدای پرنده‌ها یا رودخانه) دقت کنید.هر چه در یک روز بر سرتان آمده را برای یک دوست صمیمی ‌ با آواز بخوانید.

کاربرد: آهنگسازی، خوانندگی، نوازندگی،نقد آثار موسیقایی و تدریس موسیقی در کودکستان.

هوش جسمی‌– حرکتی
این نوع هوش را احتمالا هیچ کدام از شما تا به حال هوش به حساب نمی‌آوردید؛ استعداد کنترل حرکات بدن و دستکاری ماهرانه اشیا. حتی بعضی‌ها می‌گویند ما هوش نشستن و هوش پیاده‌روی هم داریم.

معلوم است که اولین تصویر که از این نوع هوش به ذهنتان می‌آید، تصویر ژیمناستیک‌کار‌های ماهر است اما خدمت‌تان عرض شود که جراح‌ها و کسانی که خوب از پس حرکات موزون بر‌می‌آیند هم در این زمینه تبحر خاصی دارند

پرورش: برای اینکه یک بد نسازی ذهنی انجام دهید قبل از هرچیز باید ورزش کنید، یکی از صنایع دستی را یاد بگیرید،  وبالاخره اینکه، تا می‌توانید پانتومیم بازی کنید.

کاربرد: ورزشکاری حرفه‌ای (از فوتبال گرفته تا پرتاب دیسک)، جراحی، مکانیکی .


هوش میان فردی
بخشی از آن چیزی که این روزها به نام هوش هیجانی معروف شده است و همه جا توی بوق و کرناست، همین هوش میان فردی است که اولین بار گاردنر از آن نام برده است. هوش میان‌فردی، توانایی ارتباط برقرار کردن و خوب ارتباط برقرار کردن و خوب درک کردن دیگران است. اگر در دوستان‌تان به سنگ صبور مشهور هستید، حتما از این نوع هوش برخوردارید.

پرورش: به یک  NGO  بپیوندید  و ببینید برای عمل‌کردن به شعارهای مردمی‌تان چند مرده حلاج هستید. هر روز 15 دقیقه به حرف یک نفر خوب گوش دهید (سخت است نه؟). اگر وبلاگ دارید به کامنت‌هایش جواب بدهید. در یک کلوپ اینترنتی عضو شوید. زندگی آدم‌های مردم‌دار را بخوانید و ببینید چه کرده‌اند که این طور مشهور شده‌اند

کاربرد: مشاور مدرسه، مشاور خانواده، مدیر روابط عمومی ‌یک شرکت، معلمی، پزشکی، مددکاری و فروشندگی.

هوش درون فردی
هوش درون فردی یعنی هوش درک کردن خود و استفاده از خودشناسی برای انتخاب هدف‌های زندگی. کسانی که هوش درون فردی دارند بسیار مستقل و فردیت یافته‌اند. آنها ریز و درشت عیب و خوبی‌های خودشان را می‌دانند و یک تصویر کامل از خودشان در ذهن دارند

پرورش: مطلب‌های خودشناسی را دوباره بخوانید، زندگینامه خودتان را بنویسید، رؤیاهای خودتان را بنویسید و ردی از خودتان را در آنها کشف کنید. تست‌های معتبر خودشناسی یا شخصیت را علامت بزنید تا تصویر بهتری از خودتان در ذهن داشته باشید

 کاربرد: روحانی، روان شناس بالینی و مخصوصا روانکاو، متخصص الهیات و شغل‌هایی که آدم آقای خودش است.
هوش طبیعت
گاردنر وقتی که نظریه هوش‌های هفت‌گانه‌اش در تمام دنیا سر و صدا کرده بود، دریافت که نظریه‌اش یک چیزی کم دارد و آن هوشی بود که آدم‌های عاشق طبیعت دارند؛ کسانی که می‌توانند طبیعت را بفهمند، در آن کار کنند و از آن لذت ببرند

پرورش: یک باغچه شخصی در گوشه‌ای از خانه درست کنید و گیاه پرورش دهید. آخر هفته‌ها بروید کوهنوردی و تغییرات فصل‌های مختلف را ببینید و از طبیعت عکاسی کنید.

کاربرد: کشاورزی، متخصص گیاه شناسی، متخصص جانور شناسی، نقاشی و عکاسی از طبیعت و عضویت در تیم ملی یا فدراسیون کوهنوردی.

 

منبع سلامتی روانشناسی :

 

 اولاً پذیرش واقعیت است  .

دوماً مسئله این لحظه را با دیروز و فردا یا بهتر بگویم  حال را با گذشته و آینده در هم  نیاوریم.

منابع اجتماعی  اطراف مان

منابعی که حال ما  را خوب می کنند منابع معنوی ما هستند .

اینجا منابع معنوی به ما کمک می کنند که حال بهتری داشته باشیم منابعی که از کودکی با ما بوجود آمده اند و در نهان ما با نام خدا شناخته می شوند.

اما دانش  و فهم ما از خدا

و رابطه ما با خدا

این دو مورد بسیار مهم است که ما بدانیم و به کار ببندیم .

 فروید می گوید :

همه آدم ها یک نا خود آگاه فر دی دارند

و لی  یک نا خود آگاه جمعی هم داریم

این همان الگوهای قهرمان ما یا کهن الگو ها  هستند

 خدا همان کهن الگو ی ما است.

 این ساده ترین تعریف است و باید توجه داشت که آن را با نام های گو نا گون می شناسیم .

اما مهمترین نکته این است که فرا انسان است و قدرتی بیش از انسان دارد  و این یکی از همان قوانین است که ما از کودکی آموخته ایم و آن را خدا می نامیم.

هر وقت دعا می کنیم به طور نا خود آگاه جملاتی مانند بزرگ ، رحمان ، رحیم ، کریم و… به کار می بریم و این شناخت اولیه ما از خدا  است.

در واقع خدا به نوعی صورت احترام آمیز خود ما  است

و  ما خدا  را آن گونه که هستیم می فهمی

در یک تحقیق بین انسانهای که بیشتر مذهبی بوده اند مشخص شد:

آنچه در ذهن ما از خدا وجود دارد بر میگر دد به کودکی و نوزادی ما . و به نوعی احساسات کودکانه داریم مانند اینکه خدا رحمان است ،خدا رحیم است  و این خصوصیات را با خصوصیات والدین خود می سنجیم مادر ما مهربان بود و پدر ما رحیم و اگر روزی مادر یا پدر ما را تنبیه کرد پس خدا هم مارا تنبیه می کند و این گونه بر داشتی سطحی و نا آگاهانه از وجود خداوند داریم.

در  واقع این  نا هوشیاری ما  است از   وجود حضرت الهی

اگر به خود مراجعه کنیم و از دوستان واطرافیانمان سئوال کنیم  خدا را دست نایافتنی می دانیم. و تنها تنی محدود ،خدا را بواقع در خود و نزدیکتر از هر چیزی به خود می دانند .

 تعریف های غلط ما از خدا  یا همان کهن قهرمان،  ما را از خدا دور می سازد در صورتی که خدا با ماست.

اگر ذکر می گوئیم لازم نیست هزار بار بگوئیم ،نه یک با ر با تمام وجود کفایت می کند به شرط آنکه با تمام وجود و شعور بگوئیم.

ما در نماز هایمان 58 بار سبحان الله می گوئیم :

ما در واقع خدا را باور نداریم اگر کمی به وجود خدا اعتقاد پیدا کنیم دیگر اضطراب معنا ندارد دلشوره معنا ندارد ما در آغوش خدا هستیم و وقتی می گوئیم لااِلهَ الُا الله  یا الله اکبر یعنی خدا بزرگترین قدرت است ،اما متاسفانه سر نماز و در زندگی هزاران خدای قدرتمند دیگر را به یاد می آوریم و از خدای اصلی و اکبر غافلیم این ندا از زبان تا گوش جسم ما راه میرود و به درون و روح ما راه نمی یابد ،اگر این اتفاق بیفتد همان بیداری حاصل می شود و از خواب غفلت بر می خیزیم و دیگر ترسی نیست و ترس و غم و استرس در مقابل عظمت، نامش نابود می شود .

ذکر می گو ئیم که در واقع  فرایند تقویت کهن خدای ما است .

اما باید بگو ئیم: ذکر باید گفت تا فکر آورد

بینش و دانش بیاورد شعور بیاورد که خدای رحمان و رحیم و قادر و توانا از هر قدرتی به ما نزدیک تر و در حق ما رحیم تر است و بالای همه قدرت ها است.

اگر نگران رزق مان هستیم چه نیکوست که بگو ئیم یا رزاق و با تمام وجود باور کنیم که خدا وند رزاق است این وعده خدا در قرآن و حتی دیگر کتابهای آسمانی است.

با ید سعی کنیم خدایمان را بیش از گذشته به خود نزدیک کنیم . بدانیم در صورت افسردگی از هوش معنوی خود که بسیار می تواند به ما در روشن نمودن تاریکی اطرافمان کمک کند بهره مند شویم و با نور شناخت ذات احدیت، تاریکی هایی را که باعث اضطراب و نگرانی و دلهره و آشوب ما شده را در نور معرفت شناسایی کنیم و به جنگ تاریکی و ظلمت برویم.

 اینجا ذکر به ما کمک می کند ذکر با هوشیاری و درک درست  از اطرافمان، اعتماد به نفس پایئن یعنی نداشتن شعور و دانش و درک درست، اگر تلاش کنیم و بفهمیم  و دانشمان را بالا ببریم داستان تاریکی را بکل به فراموشی سپرده ایم .

 به یا د داشته باشیم که معجزه مسلمانان  مشعل شعور و دانشی بود که پیامبر ختمی مرتبت محمد مصطفی(ص) با خود به  بشریت هدیه نمود و آن چیزی جز قرآن نیست .

در این ماه پر برکت رمضان ماه نزول قرآن ،خود را با قرآن بیش از پیش آشنا بنمائیم و پنجه در ریسمان نجات بشریت بزنیم و با درک درست و شعور وآفی و کافی از این در یای بیکران ،خود را سیراب سازیم .

این جهان کوه است و فعل ما ندا

باز آید این ندا ها را صدا

 در پایان بی نهایت از فر مایشات استاد فرزانه جناب آقای حسین اقبالی نسب این دانشمند و محقق عزیز ،بنیان گذار سبک زندگی هوشمند و مدرس دوره های علمی درمان روان با اسماء الهی با تمرکز بر اضطراب و افسردگی  که منشأ نوشتن این مطلب شد سپاسگزارم.

شب پنجم ماه مبارک رمضان

اول تیر ماه 1394

جعفر صابری

[ شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ ] [ 20:13 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/ چماق!

جعفر صابری/ چماق!

شنبه 6 تیر 1394

چماق!

خدا وکیلی تا حالا دقت کردید  یکی از مهمترین وسایلی که در بیشتر اتومبیل های ایرانی جزو لوازم اصلی داخل اتومبیل پس از خریدن  توسط مشتری افزوده میشود چیست؟

بله درست کنار دست راننده زیر صندلی و یا کنار صندلی  …البته لنگ  هم هست اما این وسلیه چیزی است که بیشتر در اتومبیل آقایان است و مثل لنگ، مشترکاً بین اتومبیل خانم ها و آقایان  مورد مصرف قرار نمی گیرد! بله پاسخ آنها که گفتند چماق کاملاً درست است .

این وسیله بیشتر برای بیان احساسات درونی مورد مصرف قرار میگیرد و افراد ی که از آن استفاده می کنند اغلب بعد از کشیدن ترمز دستی بلافاصله به هنگام خروج از اتومبیل آن را به نشان استدلال و منطق ابتدا به طرف فرد مورد نظر گرفته و بعد چند بار دور سر خود می چرخانند. و همزمان با این حرکت از بیاناتی که امکان نوشتنش در این مقاله نمی باشد استفاده می نمایند.

البته خوشبختانه همواره افراد و کارشناسان محترمی که دست یاران پلیس راهنمایی و رانندگی هستند بلافاصله در صحنه حاضر و از ادامه این گفت و گو و معاشقه دوستانه جلوگیری می نمایند!

اما بواقع عزیزان این صحنه ها نه تنها زیبا و شایسته نیست بلکه بسیار زشت و زننده هم می باشد بخصوص زمانی که افرادی چون بانوان و یا کودکان در اطراف مان باشند ، ریشه این گونه خشونت های خیابانی به موارد زیادی برمیگردد که یکی از مهم ترین آنها از خانه و خانواده است در بیشتر مواقع  کمتراز سه ساعت از اختلاف خانوادگی این گونه افراد می گذرد و حضور ایشان در خیابان و بین مردم بزرگترین آسیب های اجتماعی را به همراه خواهد داشت .

قبل از هر چیز شایسته است خود این افراد در چنین مواقعی از خانه خارج نشوند و یا اینکه اطرافیانشان از خروج وی برای ساعتی هم که شده جلو گیری کنند . و اما وظیفه دیگر بر عهده فردی است که در مقابل این گونه افراد قرار میگیرد ،این است که به هیچ عنوان با این گونه افراد در گیر نشوند و تا حد امکان به خونسرد نمودن ایشان تلاش نمایند.

بحث و گفت و گو و …بسیار خطر ناک است گاهی مواقع اتفاق هایی می افتد که به هیچ عنوان قابل ترمیم نیست  .

درهر یک ساعت بیش از 60 مورد  در گیری خیابانی ودر هفته 1600 مورد مراجعه به پزشک قانونی در اثرضرب و جرح فقط در تهران نشان از یک بحران اجتماعی است . در این میان افرادی  مظلوم بیش از هر کس در خطر هستند و آسیب اصلی به ایشان وارد می شود.

اما واقعیت این است که مشکلات خانوادگی ،اقتصادی و از همه مهم تر زنا شوئی از دلایلی است که باید به آن توجه شود و ریشه یابی گردد ، حتی مسائل زنا شوئی و جنسی را نباید  نا دیده گرفت .

امید است افراد بدون هیچ نگرانی و شرمساری به مراکز مشاوره مراجعه بنمایند و از مشکلات روحی و روانی خود با مشاوران بگویند این بهترین روش برای  بوجود آوردن بستری مناسب در جامعه است . در این میان حتماً از مشکلات زناشوئی خود نیز غافل نشوند و بدون هیچ نگرانی با مشاوران  ،موارد شخصی خود را در میان بگذارند این گونه موارد، یک بیماری ساده است که باید با طبیب و کارشناس کار بلد مطرح نمود . به امید جامعه و شهری آرام و بدور از خشونت.

پیشا پیش عید تان نیز مبارک.

جعفر صابری

[ شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ ] [ 20:12 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/ زبان حال

زبان حال

 

 

 

زبان حال…


زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد

چندی پیش دوست و عزیزی با لحنی حکیمانه و نگاه عاقل اندر صفی به حقیر گفت: شما با کلمه ی نه مشکل دارید؟

کمی مکث کردم و بعد با تعجب علت این سئوال را پرسیدم. و او ادامه داد شما با نه گفتن موردی داری؟ می دونی تمام این آدما که معتاد شدند و یا گرفتار شدند در زندگیشان فقط بخاطر این بوده که نمی تونستن بگن نه!

گرچه همان اول تا اندازه ای متوجه مطلب شده بودم ولی بهتر فهمیدم که منظورش دقیقاً چیه .او می خواست به من بفهماند که در مسائل کاری بد نیست گاهی از کلمه نه استفاده کنم و بگویم نه…نمی شود و از این جمله…بی شک گاهی هم برای شما پیش آمده که در شرایطی قرار بگیرید که نمی دانید باید نه را بگوئید یا نگوئید!

به دوستم گفتم :عزیزم این موضوع بر میگردد به آمیزه های دینی و پرورش وآموزش خانوادگی  فرد ،چرا که بیشتر مواقع همین نه در واقع همان دروغ است که تنها برای رهایی از یک موضوع ساده به کار می رود و در این میان گاهی لطمات شدیدی به فرد یا افراد زیادی وارد می گردد که فقط با همان کلمه نه شروع شده…برای نمونه شخصی از کارمند یک سیستم اداری سئوال می کند نامه در خواست وام من آمده؟ و او می گوید نه!

در صورتی که او یا حالش را نداشته بگردد و یا بی اطلاع است و یا باید شخصاً خودش برود و پیگیر شود و حال این کار را ندارد و می خواهد این روند اداری خودش طی شود و…نه ساده گفته شده ولی فرد با یک دنیا گرفتاری راهی می شود اول باید برود دنبال این که به شکلی به طلب کار خود موضوع را بگوید و یا اگر وام ضروری است و بحث بیماری و بیمارستان است  و عمل جراحی باید صورت بگیرد و…شاید طلبکار حوصله اش سر برود و از روی ناراحتی به درب خانه شخص بیاید و بعد از کلی فحاشی کار به درگیری بکشد و حتی یکی از آنها کشته شود…و یا بیمار بدلیل اینکه مخارج عملش آماده نشده  فوت می کند…حالا بگوئید این نه، به چه قیمتی است …اگر نه گفتن به این سادگی است من همین حالا می گویم  که نمی توانم نه بگویم…

برخلاف این هم هست متاسفانه همان کارمند بدلیل آموزش های دینی و اخلاقی راست می گوید که نه نیامده  من گشتم و هنوز  ریاست پاسخ شما را نداده .او راست می گوید و نه از روی راستی و درستی است اما فرد سوال کننده اصرار میکند و داستان را طور دیگری می فهمد و بحث بالا میگیرد …طوری که کارمند به جرم راست گفتن توبیخ می شود …و همکارانش به او می گویند یه نه

می گفتی خودت رو خلاص می کردی.

اینجا نه دروغ بلکه فقط کلمه ساده نه را بررسی می کنیم و می بینیم که این همان دروغ ساده  و مصلحتی است که فرد از همان اول می گفت بهتر بود…

در جوامع سالم و درست به لحاظ اخلاقی، دروغ کاری زشت و ناپسند است و از کودکی انسان ها را آموزش می دهند که دروغ نگویند و اگر کسی کلمه نه را به کار می برد بی شک آخرین برداشت غیر اخلاقی که می توان از این نه داشت همان دروغ است ودر غیر این صورت  موارد  دیگر بررسی

می شود. جالب است حتی مجرمین بیگناه هم  دروغ نمی گویند و لااقل در ساخت فیلم ها و بر نامه های تلویزیونی این گونه آموزش داده می شود که فرد دروغ نمی گوید.سکوت می کند . اما دروغ نمی گوید…با فرا رسیدن ماه پر فیض و برکت رمضان ماه انسان سازی و درستی چه نیکو است که یاد بگیرم چه وقتی نه بگوئیم و اگرذره ای نه گفتن  ما به دروغ نزدیک است اساساً نه نگوئیم.

چه زندگی های زنا شوئی و خانواده هایی که با یک نه ساده متلاشی شده و چه اعتماد هایی که با یک نه دروغ بطور کلی به نابودی کشیده شده است . فرزندی که به والدینش دروغی با معنای نه میگوید و یا همسری که به شریک زندگیش نه از روی دروغ می گوید همه و همه فاجعه هستند  چه رفاقت هایی که بدلیل اینکه راست گوئی به میان آمده از  بین رفته  و تبدیل به دشمنی هم شده…

قدر زندگی های سالم را بدانیم .

التماس دعا

جعفر صابری

زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد

چندی پیش دوست و عزیزی با لحنی حکیمانه و نگاه عاقل اندر صفی به حقیر گفت: شما با کلمه ی نه مشکل دارید؟

کمی مکث کردم و بعد با تعجب علت این سئوال را پرسیدم. و او ادامه داد شما با نه گفتن موردی داری؟ می دونی تمام این آدما که معتاد شدند و یا گرفتار شدند در زندگیشان فقط بخاطر این بوده که نمی تونستن بگن نه!

گرچه همان اول تا اندازه ای متوجه مطلب شده بودم ولی بهتر فهمیدم که منظورش دقیقاً چیه .او می خواست به من بفهماند که در مسائل کاری بد نیست گاهی از کلمه نه استفاده کنم و بگویم نه…نمی شود و از این جمله…بی شک گاهی هم برای شما پیش آمده که در شرایطی قرار بگیرید که نمی دانید باید نه را بگوئید یا نگوئید!

به دوستم گفتم :عزیزم این موضوع بر میگردد به آمیزه های دینی و پرورش وآموزش خانوادگی  فرد ،چرا که بیشتر مواقع همین نه در واقع همان دروغ است که تنها برای رهایی از یک موضوع ساده به کار می رود و در این میان گاهی لطمات شدیدی به فرد یا افراد زیادی وارد می گردد که فقط با همان کلمه نه شروع شده…برای نمونه شخصی از کارمند یک سیستم اداری سئوال می کند نامه در خواست وام من آمده؟ و او می گوید نه!

در صورتی که او یا حالش را نداشته بگردد و یا بی اطلاع است و یا باید شخصاً خودش برود و پیگیر شود و حال این کار را ندارد و می خواهد این روند اداری خودش طی شود و…نه ساده گفته شده ولی فرد با یک دنیا گرفتاری راهی می شود اول باید برود دنبال این که به شکلی به طلب کار خود موضوع را بگوید و یا اگر وام ضروری است و بحث بیماری و بیمارستان است  و عمل جراحی باید صورت بگیرد و…شاید طلبکار حوصله اش سر برود و از روی ناراحتی به درب خانه شخص بیاید و بعد از کلی فحاشی کار به درگیری بکشد و حتی یکی از آنها کشته شود…و یا بیمار بدلیل اینکه مخارج عملش آماده نشده  فوت می کند…حالا بگوئید این نه، به چه قیمتی است …اگر نه گفتن به این سادگی است من همین حالا می گویم  که نمی توانم نه بگویم…

برخلاف این هم هست متاسفانه همان کارمند بدلیل آموزش های دینی و اخلاقی راست می گوید که نه نیامده  من گشتم و هنوز  ریاست پاسخ شما را نداده .او راست می گوید و نه از روی راستی و درستی است اما فرد سوال کننده اصرار میکند و داستان را طور دیگری می فهمد و بحث بالا میگیرد …طوری که کارمند به جرم راست گفتن توبیخ می شود …و همکارانش به او می گویند یه نه

می گفتی خودت رو خلاص می کردی.

اینجا نه دروغ بلکه فقط کلمه ساده نه را بررسی می کنیم و می بینیم که این همان دروغ ساده  و مصلحتی است که فرد از همان اول می گفت بهتر بود…

در جوامع سالم و درست به لحاظ اخلاقی، دروغ کاری زشت و ناپسند است و از کودکی انسان ها را آموزش می دهند که دروغ نگویند و اگر کسی کلمه نه را به کار می برد بی شک آخرین برداشت غیر اخلاقی که می توان از این نه داشت همان دروغ است ودر غیر این صورت  موارد  دیگر بررسی

می شود. جالب است حتی مجرمین بیگناه هم  دروغ نمی گویند و لااقل در ساخت فیلم ها و بر نامه های تلویزیونی این گونه آموزش داده می شود که فرد دروغ نمی گوید.سکوت می کند . اما دروغ نمی گوید…با فرا رسیدن ماه پر فیض و برکت رمضان ماه انسان سازی و درستی چه نیکو است که یاد بگیرم چه وقتی نه بگوئیم و اگرذره ای نه گفتن  ما به دروغ نزدیک است اساساً نه نگوئیم.

چه زندگی های زنا شوئی و خانواده هایی که با یک نه ساده متلاشی شده و چه اعتماد هایی که با یک نه دروغ بطور کلی به نابودی کشیده شده است . فرزندی که به والدینش دروغی با معنای نه میگوید و یا همسری که به شریک زندگیش نه از روی دروغ می گوید همه و همه فاجعه هستند  چه رفاقت هایی که بدلیل اینکه راست گوئی به میان آمده از  بین رفته  و تبدیل به دشمنی هم شده…

قدر زندگی های سالم را بدانیم .

التماس دعا

جعفر صابری

[ جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ ] [ 17:7 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

نشست مدیران مطبوعات کشور با حضور معاونت محترم مطبوعات

نشست مدیران مطبوعات کشور با حضور

معاونت محترم مطبوعات

 

 

شنبه 12 اردیبهشت 1394

نشست مدیران مطبوعات کشور با حضور  معاونت محترم مطبوعات

در شر کت تعاونی مطبوعات کشور

 عصر روز چهارشنبه 9 اردیبهشت ماه شرکت تعاونی مطبوعات کشور میزبان معاونت محترم مطبوعات  وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی جناب آقای دکتر حسین انتظامی بود و قبل از ایشان جعفر صابری یکی از اعضاء هیئت مدیره و مدیر پژوهشهای  شر کت تعاونی مطبوعات در مورد بعضی از خد مات این تعاونی از جمله راه اندازی و اختصاصاً سایت خبری ویژه هر یک از نشریات عضو تعاونی به صورت رایگان خبرداد و ازهمکاران مطبوعات خواسته شد تا با ارسال آخرین شماره های چاپ شده مجلات خود به تعاونی از شرایط معرفی در سایت تعاونی بر خور دار شوند و همچنین اعلام گردید که توسط  مدیران مطبوعات به همکاران اعلام شود چنانچه مطلب ، مقاله ، عکس و یا حتی کاریکاتوری دارند، با ارسال آن به  شر کت تعاونی ضمن در یافت گواهی حضور در این بر نامه  فرهنگی در مسابقه بهترین مطلب ارسالی نیز که در سال 94 بر گزار می شود برخوردارشوند ، مطلب دیگر که اطلاع رسانی شد، حضور کارشناسان شرکت تعاونی برای  راهنمایی و همکاری با دیگر نشریات بخصوص تخصصی  بود که می تواند به فروش و بازاریابی بیشتر این گونه  مطبوعات کمک کند .آقای صابری از همکاران محترم دعوت کرد از شرایط بسیار مطلوبی که معاونت آموزشی شرکت تعاونی مطبوعات کشور زیر نظر آقای هوشمند بوجود آورده بهره مند شوند و از کلاسهای آموزشی بهره مند شوند و از این راه بتوانند از صرف هزینه های جاری بکاهند .

آقای مهندس هاشمی نیز بعنوان یکی از اعضاء، روش استفاده از سامانه اینترنتی معرفی مطبوعات را برای همکاران توضیح داد و از روش اشتراک مطبوعات ،در تهران و سهولت کار برای همکاران ،مطالبی را مطرح نمود.

 در ادامه دکتر بهبهانی مدیر عامل شرکت تعاونی مطبوعات کشوراز همکاری تعاونی با بانک سپه همکاران را مطلع ساخت که چگونه می توانند از منابع مالی این بانک با معرفی نامه شرکت تعاونی برای خرید کاغذ بهره مند شوند. همچنین از برگزاری جلسات ماهانه خبر داد و اینکه از این پس هر ماه تولد همکاران آن ماه را در تعاونی جشن می گیرند .

سپس مدیران محترم در خصوص موارد مختلف و مشکلات مطبوعات سئوالات خود را بیان نمودند، که نحوه اعلام وصول ،چگونگی پرداخت یارانه ،علت صدور مجوزهای گو نا گون به متقاضیان ، مطرح شد و همچنین آقای مدنی از اختصاص روزی به نام مدیر مسئولان مطبوعات گفتند و آقای دکتر حلت از برون سازی مسئولیت های معاونت مطبوعات و یا آقای موسوی که از توانمند سازی مطبوعات و نه توانمند سازی توانمندان مطبوعات بیاناتی را داشتند.

 دکتر انتظامی با صحه صبر و حوصله ضمن تبریک ایام به همکاران به تک تک موضوعات مطرح شده پاسخ دادند و از مطالب دوستان بویژه پیشنهاد برون سازی مواری چون نمایشگاه، استقبال نمودند . بحث مهم بیمه خبر نگاران و حمایت های ویژه از مطبوعاتی که در کنار کار مطبوعاتی به موضوع اینترنتی شدن نیز توجه دارند ویا بیمه نمودن همکاران وبطورکلی کارآفرینی در مطبوعات، بیاناتی داشتند که مورد توجه همکاران قرارگرفت . درپایان مجدداً آقای صابری پیشنهاد یکی ازاعضاء را در خصوص خرید مجلات و مطبوعات خصوصی توسط معاونت فرهنگی وزارت ارشاد، برای کتابخانه های سراسر کشور را مطرح نمود که مورد توجه و استقبال معاونت محترم مطبوعات قرار گرفت .همچنین تقویت مطبوعات واحداث نمایندگی ها را دربرنامه کار مطبوعات قرار داد و بر نامۀ برگزاری اولین سمینار معرفی بنگاه های مطبوعاتی را مطرح نمود که با تأیید مقام محترم معاونت، مقرر شد شرکت تعاونی مطبوعات در این مهم اقدام شایسته ای به عمل آورد.

 این جلسه که در جمع بسیار دوستانه ای بر گزار شده بود مورد توجه همکاران قرار گرفت و ما امید وار هستیم که همواره چنین شرایطی مهّیا شود که بیش از گذشته روابط بین مدیران مطبوعات و مسئولین نزدیک شود.

 

[ شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 14:20 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/Մեծ Եղեռն

جعفر صابری/Մեծ Եղեռն

دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴

Մեծ Եղեռն

4/27/2015 12:55:07 PM

آدنا…

 

 

صد سال پیش  جامع بشری شاهد نسل کشی وحشتناکی بود که متاسفانه علی رغم وجود همه امکانات تبلیغاتی هنوز خیلی ها از آن بی اطلاع هستند ،  این نسل کشی که در همسایگی کشور ما اتفاق افتاد باعث شد تا یک بار دیگر ملت ما روحیه انسان دوستانه خود را به نمایش بگذارد و با میزبانی ، قسمتی از پناه جویان این نسل کشی، بستری را برای زندگی مجدد برای باز ماندگان این جنایت بوجود بیاورد .

این  کشتار  به بهانه ها یی  چون جغرافیایی  صورت گرفت  ،چرا که ارمنیان همچون دیواری آهنین میان تُرکهای عثمانی و ترک زبانان قفقاز که هیچگونه پیوست نژادی با آنان ندارند و تُرکان آن سوی دریای خزر بودند، قرار گرفته بودند.

دوم اینکه مسیحی بودند و باوجود فشار و تعقیب و تجاوز حاضر نمی‌شدند که دین خود را عوض کرده به اسلام بگروند، ازاین رو از میان برداشتن این سد و نابودی ملت ارمنی امری ضروری می‌نمود.

سوم، ترک سازی کلیه اقلیت‌های ملی.

چهارم، اشغال سرزمین باستانی ارمنستان

جنگ جهانی اول چنین فرصت مناسبی را به ترکان جوان داد. سرانجام در سال ۱۹۱۵ طی یک برنامه از پیش ریخته شده، نسل‌کشی ارمنیان را به مرحله اجرا درآوردند — برنامه‌ای که الگویی برای آلمان نازی در جنگ جهانی دوم شد. نابودی ملت ارمنی توسط دولت وقت ترکیه (ترکان جوان) به شکلی دقیق و محرمانه طرح ریزی و اجرا شد. در راس این طرح محمد طلعت پاشاوزیرکشور، اسماعیل انور (انور پاشا) وزیر دفاع و احمد جمال پاشا وزیر دریاداری ترکیه قرارداشتند و ازاعضای حزب اتحاد و ترقی بودند. اینان برای پیشبرد هدف‌های خود به دولت آلمان وابسته شده بودند. دولت ترکیه برای اجرای این طرح کمیته‌ای سه نفره تشکیل داد که اعضای آن بهاءالدین شاکر، علی شکری و دکتر ناظم بودند. این طرح در سال‌های ۱۹۲۳–۱۹۱۵ در ارمنستان غربی که تحت اشغال امپراتوری عثمانی بود، به اجرا در آمد و طی آن یک و نیم میلیون از مردم بی‌دفاع ارمنی از زن و مرد و پیر و جوان قربانی شدند و حدود هشتصد هزار نفر دیگر در سراسر جهان پراکنده شدند.

بنا بر این طرح نخست کلیه مردان ارمنی از ۱۵ سال تا ۵۰ سال را که توان داشتند، به بهانه بردن به جبهه‌های نبرد به ارتش فرا خوانده شدند. در آنجا آنها را خلع سلاح کرده و به گردانهای بیگاری در پشت جبهه منتقل کردند.

 دولت مردان  کشور ترکیه قتل عام ارامنه این کشور را شروع کرد و در بد ترین شرایط زندگی ایشان را قرار داد، فاجعه ای که هنوز هم به نوعی  از بیان آن شرم دارند .در این جریان بیش از یک و نیم میلیون انسان کشته شدند و در  بین آنها بیشترین آمار را زنان و بخصوص کودکان داشتند . بیابانهای کشور عراق و سوریه و همچنین لبنان سرزمین هایی بودند که ارامنه در آن زنده به گور شدند و تنها تعداد کمی از ایشان در مسیر راه پیمایی طولانی از گرسنگی ،تشنگی و بیماری جان سالم به در بردند. تجاوز، قتل و غارت کمترین حوادثی بود که به سر این جامعه بزرگ انسانی سرازیر شده بود. اموالشان مصادره وغارت می شد و جانشان به سادگی  گرفته می شد . گروهی از جوانان ترک  برای این نسل کشی آماده شده بودند و بدلیل مسائل سیاسی دولت های جهانی بخصوص انگلیس از بیان و حتی دفاع از این انسانها خود داری می نمود . همزمان شدن وقایع گوناگون از جمله جنگ جهانی و مسائلی از این دسته  سکوت جوامع بشری را به دنبال داشت ، افراد شاخص این ملیت بیش از هر کس دیگر در خطر بودند و هر روز تعداد زیادی از ایشان کشته می شدند .

یکی از فجیح ترین جنایات قتل‌عام آدانا، قتل‌عامی بود که در سال ۱۴ آوریل ۱۹۰۹ میلادی به مدت ده روز علیه ساکنین ارمنی شهر آدانا توسط کودتاچیان و واحدهای نظامی سلطان عبدالحمید دوم انجام گرفت. در طی این قتل‌عام ۳۰٬۰۰۰ ارمنی و ۱۳۰۰ آشوری به قتل رسیدند. ترکان جوان که کمیته‌ای به نام کمیته اتحاد و ترقی تشکیل داده بودند و علیه سلطان عبدالحمید دوم مبارزه می‌کردند سرانجام در ۱۹۰۸ میلادی طی کودتایی سلطان را به پذیرش مشروطیت و تشکیل مجلس ملی وا داشتند و خود راس زمام امور را در دست گرفتند.

یک سال بعد (۱۹۰۹میلادی) سلطان دست به ضد کودتایی زد و مدتی نیز موفق شد تا بر اوضاع مسلط شود اما بار دیگر تُرک‌های جوان زمام امور را دست گرفتند و این بار سلطان عبدالحمید برای همیشه از سلطنت خلع شد. زمانی که ارمنیان می‌پنداشتند با برکناری سلطان عبدالحمید همه بدبختی‌ها و دوران ترس و وحشت به پایان رسیده ناگهان یک بار دیگر در ۱۹۰۹ میلادی سیمای خشونت بر آنان ظاهر شد.

این کشتار بازتاب گسترده‌ای در اروپا داشت و لطمه شدیدی به حیثیت سلطان وارد آورد و القابی مانند سلطان سرخ، هیولای ایلدیز و … به او داده شد؛ سیاست‌مداران و روشنفکران اروپا نیز کشتار ارمنیان عثمانی را به شدت محکوم کردند.

البته بیشتر اتفاقات مهم تاریخی  خاور میانه در همین زمان  به وقوع پیوست، ظهور جمال عبدالناصر در مصر و تفکر شدید عرب های ناسیونالیست و همچنین الگو شدن او برای جماعت دیگری که در شام و دمشق بنیاد حزب بعث را راه انداختند و یکی از مهمترین این افراد شخص صدام حسین بود .استقلال کشور عراق و همچنین سوریه و در نهایت پدید آمدن کشور اسرائیل همه بر نامه هایی بود که در سایه جنگ جهانی دوم صورت می گرفت و یکی از مهمترین دستاویز های این جنگ مطرح کردن دین بود و اسلامی برخورد کردن با جریانات آلمانی ها از حمایت جوانان مسلمان هدف یار گیری داشتند و دولت عثمانی در پی حفظ  مستمره های خود و گسترش آن بود  در این میان  از هر کاری دریغ نداشتند.

 در هر صورت تاریخ، علی رغم تمام شفافیتش هنوز نمی تواند همه ی واقعیت های آن روز ها را بیان کند و در سینه تاریخ نگارها و محققان  ناگفتنی های بسیاری وجود دارد .

 و بهانه نسل کشی  را حتی در همین سالهای اخیر در بوسنی و یا عراق و آسیای دور ما به وضوح می بینیم . که ننگی است بر پیشانی  سیاستمدارانی که سکوت را پیشه می نمایند.

 همه ساله در 24 آوریل مراسم یاد بود کشتار ارامنه در  جای جای جهان برگزار می شد  معذالک  امسال به بهانه یکصدمین سال کشتار ارامنه  ما فرصت را غنیمت شمرده و یادی از این عزیزان نمودیم که سالهاست در کنار مان زندگی می نمایند شایان ذکر است که به همین بهانه آرمی طراحی شده که به شرح زیر می باشد :

 

نماد و لوگوی یکصدمین سالگرد نسل‌کشی ارمنیان

  • گل پنج پر با نام «بخاطر داشته باش و فراموش مکن»
  • شعار اصلی: بخاطر دارم و حق می‌طلبم
  • رنگ اصلی :بنفش
  • رنگ‌های فرعی: زرد، مشکی و بنفش کم رنگ

این نماد در قرون وسطی نماد حضور خداوند محسوب می‌شده است و در تمامی زبان‌های ذکر شده معنای نام این گل «بخاطر داشته باش» است و این جمله پیام اصلی یکصدمین سالگرد نسل‌کشی ارمنیان می‌باشد. این نماد (گل) پنج گلبرگ دارد که هر گلبرگ نشان دهنده قاره‌های پنج‌گانه است. قاره‌های پنج‌گانه از این لحاظ در نظر گرفته شده که پراکندگی بازماندگان نسل‌کشی ارمنیان در پنج قاره جهان را نشان می‌دهد.

مفهوم رنگ‌ها:

  • مشکی: بیانگر خاطره تلخ و وحشت حاصل از نسل‌کشی در زمان گذشته.
  • بنفش: به معنای مشارکت در امری همگانی در زمان حال و نمادی از لباس روحانیان ارمنی.
  • زرد: نماد نور خورشید که منبع حیات و امید به آفرینش است و این نماد بیانگر شکل دوازده وجهی از بنای یادبود نسل‌کشی ارمنیان (یادمان نسل‌کشی ارامنه) در ایروان می‌باشد. این رنگ به عبارتی بیانگر جاودانگی محسوب می‌شود.

با تقدیم احترام  فراوان به تمام کشته شدگان به ناحق بشریت بویژه ارامنه  عزیز

 جعفر صابری

[ دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 13:0 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/ پدر بزرگ

 

بیک آتا…

یه لایه شیشه ای رو چشماش بود و دستاش علی رغم مردانگی بودنش وقتی دست ما رو در دست می گرفت نرم و لطیف بود و گرمای عجیبی داشت طوری که به سرعت قلب آدم احساس گرما می کرد . از وقتی  یادم میاد به همه بچه ها آقا ، یا خانم می گفت ، کمتر اخم می کرد و اگه کاری خوب به نظرش نمی رسید فقط میرفت یه جای دیگه هیچی نمیگفت…

 

وقتی از قدیما تعریف می کرد از روز های گذشته ، آدم انگار خواب می دید… خودش می گفت تک فرزند بوده و از هشت سالگی در مغازه به پدر کمک میکرده و بعد از بیماری پدرش ناچار از 12 سالگی به شغل بازرگانی و یا همان پیله وری مشغول می شود و به روستاها و شهرستانهای دیگر استان ها مانند کرمانشاه و کردستان سفر میکرده…

پدر بزرگ  تا در قید حیات بود  شش پسر و سه دختر داشت که از مجموع آنها 23 نوه و 2  نتیجه بودند.

پدر بزرگ  بازنشسته بود ،ولی  در یک بنگاه بلور فروشی مشغول کار حسابداری بود و با داشتن بیش از هشتاد سال سن تا روز های آخر عمرش کار میکرد ،خوب یادمه میگفت من با این کارم نشان میدم که کار کردن عآر نیست و از همه مهمتر اینکه از این راه درامد مضاعفی هم به دست می آورم و در مخارج لازم نیست کسی کمکم کنه!آن روز ها متوجه این حرف پدر بزرگ نمی شدم ولی این روز ها می بینم که چطور پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های بازنشسته در صف های مختلف می ایستند و با دقت هزینه هایشان را کنترل می کنند بخصوص پدر بزرگ هایی که تنها منبع درا مدشون همان حقوق بازنشستگی است   و در شرایطی که حتی برای جوانها هم کار نیست چه برسه به بازنشته ها !،انصاف داشته باشیم حتی اگر ثمره  سالها تلاش این پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها یک واحد ساده آپارتمان باشه وقتی فرزندان و یا نوهایشان برای دیدنشان می آیند در بهترین شرایط با دشواری باید پاسخگو ی آنها باشند! حقوق و مزایای یک بازنشسته در ظاهر مناسب دو نفر است اما در واقع بسیار ناچیز  است چراکه بچه ها و بخصوص نوه ها این ثمره زندگی و نور چشم بزرگ تر ها بیش از هر کس به محبت بزرگ تر ها بویژه پدر بزرگ و مادر بزرگ نیاز دارند و عجبا کرامت و منش ایشان به هیچ عنوان اجازه نمی دهد که از مشکلات زندگی بنالند حتی برای فرزندانشان اما ما چی؟ ما که می دانیم این بزرگواران این عزیزان چه مناعت طبعی دارند ! ما که میدونیم زندگی چقدر  سخت شده بد نیست یه وقتهایی مثل همین روز پدر هرچی داریم توطبق اخلاص بگذاریم و به صورت یه کارت بانک چند روز جلو تر از اینکه بریم دست بوسیشون تقدیمشون کنیم، بدونیم اگه لازمشون نباشه برامون هدیه میخرند و بهمون بر می گردونند ! با ور کنیم یه پیراهن یه هدیه کوچک خیلی با ارزشه اما این روزها بهانه ای برای اینکه به خود مون بفهمونیم که می فهمیم !

می فهمیم که به برکت وجود همین بزرگترهاست که ما هستیم به برکت همین پدر بزرگ ها و مادر بزرگها است که ستون خانواده استواره و هر از چندی دور هم جمع میشیم  فرقی نمی کنه به چه زبونی؟  کُردی یا فارسی  یا ترکی، مهم اینه که از دلمون بگیم آتا یا بویک دده یا  با وگره همون پدر بزرگ …

مهم اینه که بدونیم سنگهای بزرگ رود خونه هستند که هوای سنگ ریزه ها رو دارند ،مهم اینکه بدونیم چشم سفید نداریم و موسفید داریم،   باغبا ن هایی  که زمستون را بیشتر از بهار دوست دارند وبیایید قدر آینه بدانیم  تا که  هست  نه آن وقت که افتاد و شکست . لازم نیست تو مرگشون سنگ خوش تراش و قبر گران تهیه کنیم و در صفحه آگهی ها به هم تسلیت بگیم!لازم نیست چند روز خرج بدیم و تو چشم و هم چشمی بگیم که ما خرج بابامون کردیم و بزرگ خاندان را از دست دادیم … یاد ش بخیر پدر بزرگم وقتی همه جمع بودیم می گفت:

  عشق است و مستی

مستی است و راستی

 هرگز نمیر ی مادر  ،امان از  بی مادری

 رفیق بی کلک مادر

 دوست بهتر از دوست مادر

 اول و آخر مادر

کوه رنج پدر

عقاب عرش میگیره  میره بالا به بالها ش می نازه ،

سرمایه دار به  مالش می نازه

 خوشگلا  به  چهره زیباشون می نازند

 خوش صدا ها به صوت زیباشون می نازند

 فوتبالیستها به شوتشون ،کوشتی گیرها به فنشون می نازند

 بوکسرها  به مشتشون می نازند  ، شطرنج بازها به مهره چینیشون می نازند  

 ولی من به این گلچیدنیم می نازم …

  یادش بخیر و روزش گرامی …

 تقدیم به تمام پدران  و پدر بزرگان…

جعفر صابری…

 

[ دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 12:30 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

پدر…

پدر…

 

پدر

 

فیلم دیدنی و زیبایی به نام پدر را به شما تقدیم می کنیم برای دیدن این فیلم به آدرس زیر مراجعه نمائید.

 

روابط عمومی موسسه آشتی و هفته نامه همسر

http://www.aparat.com/www.ashti.co

[ دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 12:27 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/ شوشتر

خوزستان/ جعفر صابری

شوشتر

گر چه جای جای سرزمین عزیزمان ایران دیدنی است اما نوروز 1394 بهانه ای بود تا به سرزمین خوزستان عزیز سری بزنیم و بعد از دیدن مناطق جنگی به نقاط تاریخی و دیدنی این سرزمین نیز برویم که از جمله آنها شهر شوشتر است، این نقطه از استان گُهر بار خوزستان  مانند دیگر نقاط این استان سرشار از دیدنی ها ی تاریخی است اما شوشتر با آسیابهای آبی ومردمی دوست داشتنی بی شک از مهمترین نقاط دیدنی این سرزمین است که دیدنش را به همه ی هموطنان پیشنهاد می نمایم.

 13 فر وردین ماه روز طبیعت میهمان مردم شوشتر بودیم جوانان شوشتری با  نواختن موسیقی این نقطه از کشور فضای دوست داشتنی را برای مردم به وجود آورده بودند که حیفمان آمد از آنها یادی و تشکری نکنیم . این تصویر ها از ایشان می باشد .

سد  شوشتر که بهترین مکان برای بازدید کنندگان است با تاریخ فراوانش از زیباترین مکانهای دیدنی این شهر می باشد . در دیدار از این سد  متوجه شدیم که خوشبختانه تنی چند از جوانان هنر مند و تحصیل کرده اقدام به تشکیل شرکتی برای حفظ آثار باستانی این شهر کرده اند و با ارائه خد ماتشان به بازدید کنندگان اسباب خاطره انگیز بودن این سفر را برای ایشان مهیا می سازند.

 مدیر محترم این مجموعه جناب آقای هادی سرابی با  ما همراه شد و همکار محترم ایشان آقای مهندس جعفر قلندری هم با توضیحاتش از تاریخ هزار ساله این مجموعه برایمان گفت. شایان ذکراست دوستان و عزیزان دیگری که در این مجموعه به میهمانان نوروزی و بازدید کنندگان خد مات شایسته ای را ارائه میدادند خانم ها: مریم قصاب پور – نجمه سیاه زاده – معصومه ملکی – طیبه قصاب پور بودند و کم نبودند عزیزانی که با ارائه صنایع دستی و همچنین خوراکی های خوشمزه و محلی این استان و بخصوص شهر شوشتر اوقات خوشی را برای بازدید کنندگان بوجود می آوردند که در این میان با خانواده محترم جمال پور آشنا شدیم که گر چه اصالتاً بختیاری بودند اما این زوج هنر مند و تحصیل کرده که کمتر از یک ماه از ازدواجشان میگذشت در کنار هم مشغول ارائه خد مات به بازدید کنندگان نوروزی بودند و  ما نیز به رسم قدر دانی از ایشان تصویر شان را روی جلد به یاد گار گذاشتیم .

 خانم زهرا جمال پور که کارشناس زمین شناسی بود برایمان گفت همسرش میکانیک خوانده و خودش هم تحصیلاتش را در شهر دامغان بوده این بهانه ای شد که از مردم خوب و با صفای دامغان نیز یادی کنیم که همواره به صبوری و مهمان نوازی شُهره بوده اند. برای این زوج جوان آرزوی سلامتی و بهروزی داریم و امید واریم تا مسئولین محترم به این تلاش های ارزنده ارج نهاده و بستر ترقی و پیشرفت ایشان را فراهم سازند.

 ما قصد گله و یا شکایت نداریم اما همواراه نگاه منتقدانه و دلسوزانه  است که آبادانی و پیشرفت را شامل حال این گونه مکانها می نماید .

متاسفانه علی رغم تمام تلاش این عزیزان  می توان بیان داشت اگر در سرزمین دیگری کمتر از این فرهنگ و امکانات می بود هزار برابر بهتر و بیشتر مورد توجه قرار می گرفت و چرا همت لازم برای معرفی و پیشرفت این گونه مکانها نمی شود جای تأسف دارد.

 موسسه آشتی همواره با داشتن تجربه و کارشناسان متخصص آمادگی خود را برای کار آفرینی و بهبود این گونه  فضا ها اعلام داشته که بتواند شرایط بهتری بوجود بیاورد.

امید واریم این ارتباط بر قرار شود  تا خد مات این عزیزان بی ارج نماند.

 جعفر صابری…

[ چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 21:49 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/جامعه مصرفی …

جعفر صابری

جامعه مصرفی!

 

 

 

این که چه شخصی و در کجا این جمله را بکار برد م را مورد بررسی قرار نمی دهیم.

اما عرض می کنیم مدیران  کشور آلمان بعد از پایان یافتن جنگ جهانی، تصمیم به باز سازی  کشورشان نمودند که میلیونها دلار نیز بدهکار بود ،بعد از بررسی های فراوان تصمیم گرفته شد که بیشترین سرمایه گذاری برای باز سازی، را در بخش آموزش و پرورش هزینه بنمایند و این اعتقاد را داشتند که آینده بهتر از این راه امکان پذیر خواهد بود ، نظریه ای که امیر کبیر برای آموزش داشت و خشت دارالفنون را این گونه بنا نمود او معتقد بود برای آینده بهتر باید درخت گردو کاشت …بهمن ماه سال جاری مؤسسه آشتی صاحب امتیاز هفته نامه همسر در گیر موضوعی با عنوان پنج شنبه ها تعطیل نیست شد پروژه ای که آموزش و پرورش شهر تهران برای مدارس خود تعریف کرده بود و صاحب این قلم نیز طرح را بطور کلی بررسی و مطالب دیگری که جنبه  کاربردی داشته باشد را به آن افزوده بود، خوشبختانه این طرح علی رغم کم کاری های بعضی ها به شکل معقولی پیش رفت و ما توانستیم به بهانه دهه ی فجر نمایشگاهی را با عنوان هفت  شهر عشق  در یکی از دبستانهای منطقه پنج تهران به نام شهید مهدی زاده 1 با کمک انجمن اولیاء و مربیان و مدیریت و کار کنان این  دبستان بر گزار نمائیم که از 12 بهمن تا نیمه اسفند ماه نیز بر قرار بود .در این نمایشگاه به آموزش و پر ورش قبل و بعد از انقلاب همچنین نقش دانش آموزان در دفاع مقدس و همچنین موارد دیگر به صورت آماری پرداخته شده بود،که بیش از هر چیز به معرفی و اهمیت نقش آموزش و پرورش در یک کشور اشاره می شد.

در جهان امروز مدیران دلسوز به نقش مهم آموزش و پرورش بیش از هر چیز دیگری توجه می نمایند و نه تنها آنرا یک جامعه مصرفی نمی دانند بلکه تولیدی ترین رکن اصلی کشور به شمار می آورند و همواره با برگزاری انواع جشنواره های جهانی و کشوری به شناخت استعداد های جوان در جای جای جهان می پردازند و با صرف هزینه های میلیون دلاری سعی به بکار گیری استعداد های نوشکفته جهان دارند . این نگرش، همان سرمایه گذاری بلند مدتی است که در آینده ،کشور های پیشرفته را پیشرفته تر و جهان سوم و مصرفی را مصرفی تر خواهد نمود.

بار ها صاحب این قلم به نقش مخرب خروج تحصیل کرده های کشور اشاره داشته و توجه به این مهم را از اهم واجبات دانسته است . داشتن دانشگاه هایی مانند جُندی شاپور در سالها پیش و همچنین کتابخانه های ارزشمند و رصد خانه همه و همه از ارزش والایی برخوردار می باشد که مسئولین کشور باید به آن فخر بفروشند و در راستای پرورش این گونه استعداد ها و مراکز بیش از گذشته کوشا باشند.

 معلمی، شغل انبیاء است و با عنایت به مخارج و هزینه های کلان جاری اگر به بحث معیشتی این قشر عظیم توجه نشود، آسیبهای غیر قابل بازگشتی به جامعه وارد می شود .  نگرش درست به مشکلات این جامعه ارزشی ،چنانچه از روی برنامه ریزی درستی صورت گیرد می تواند آینده درخشانی را برای کشور مان به همراه بیاورد. شایسته و بایسته است فرد فرد  افراد جامعه که به اشکال مختلف از خد مات آموزشی آموزش و پر ورش ،بهره مند هستند بخصوص در بخش  مدارس دولتی با همکاری و هم فکری به حل مشکلات این بخش عظیم توجه نمایند و با روشهای معقول و مطلوب به پیشبرد بهتر امورآموزشی کشور کمک کنند.

شهادت استاد عزیز و ارجمند شهید مطهری وروز معلم گرامی باد…

جعفر صابری

 

 

 

[ چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 21:36 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری /کار وان نور

جعفر صابری

کار وان نور…

 

 

 

غروب عصر روز یازدهم فر وردین ماه 1394

 کو ههای سر به فلک کشیده و در هم گره خورده استان لرستان را که سینه پُرزتاریخشان را گشوده بودند تا در میان سبزی دستانشان راه را برای ما بگشایند به آرامی طی می کردیم و گاه سینه کوه که بدست لایق شیر مردان وطن شکافته شده بود،فرصت این را می داد تا در میان عظمت طبیعت ،خود را مخفی سازیم و مسیر نا هموار کوهستان را کو تاه کنیم.

زاگرس عزیز را پشت سر گذاشتیم و به دشت زیبای استان خوزستان وارد شدیم و اولین ایستگاه رو بروی ما دوکوه بود…پادگانی که از اولین روز های دفاع مقدس هزاران خاطره در خود جای داده .اینجا ایستگاه بچه های باصفای لشکر 27 حضرت رسول (ص) بود و بعد شهر اندیمشک و تابلو پر افتخار دزفول که خار چشم دشمنان بوده و هست…شهری که بیشترین جراحت  موشک های جنگ تحمیلی را بر جان خود دارد…

و این مسیر سبز دشت خوزستان را پیمودیم …در هر قدم از این مسیر خاطرات هشت سال دفاع مقدس را به یاد آوردم ، از مقابل پادگان امام خمینی که روزگاری مقر لشگر 33 المهدی (بچه های استان فارس ) بود گذشتیم و میدان چهار شیر و تک تک محله های با صفای اهواز را پشت سر گذاشتیم تا به محل سکونت  مان رسیدیم.

مسیر بعدی ما شلمچه بود و در این مسیر از شهر های آبادان و خرمشهر باید عبور میکردیم…وقتی به شلمچه رسیدیم و میدان امام رضا را دیدم که مملو از میهمانان نوروزی بود بر خود بالیدم …در طول مسیر به این فکر میکردم که چه مصافتی را دشمن بعثی اشغال کرده بود و با چه خفتی بیرون رانده شد…امروز این پرچم سه رنگ ایران عزیزاست که در جای جای دشت خوزستان برفراشته شده و اروند خروشان مسیر سبز دشت خوزستان را در هم می درد و با وقار به خلیج همیشه فارس می ریزد و خدا را هزاران بار شکر که این سرزمین همچنان با هزاران تاریخ و فر هنگ، زینت بخش خاک سرزمین عزیزمان ایران است.

و شلمچه این سرزمین شیر مردان ،قدمگاه عاشقان ،با کمترین تغییری آغوش محبتش را برای میهمانان نوروزی گشوده بود…خاکی که روزهای تلخ و شیرین زیادی را به خود دیده بود، تا امروز مأوای فرزندان ایران زمین باشد…بچه ها شاد بودند زنان و مردان با سر بلندی بر روی خاکریز های به یادگار مانده از روزهای دفاع مقدس ،می ایستادند و تصاویری را به یاد گار میگذاشتند …مسیر میان آب ها را با پرچم و فانوس مشخص کرده بودند و تانک ها و ضد هوایی ها هم نشان از آن روز ها بود ،درست در همان جا که معروف شده بود به سه راه استقامت ایستادم و به یاد روزی افتادم که این خط ،با حمله دشمن بعثی در هم شکسته شده بود… پدرم که درست در سالگرد رفتنش، به میعاد گاهش رفته بودم همین جا بود که جسمش پر شده بود از زخم های دشمن …خوب یادم هست حاج مهدی اسدی فرمانده آن روزهای لشکر 33 المهدی پدرم را در آغوش کشید و گفت دعا میکنم در بستر از دنیا نروی …و چه شیر مردانی در همین خاک ارزشمند به خون خود غلتیدند…

در سنگر پدرم نوشته شده بود قامت بشکسته ی مارا نبین در شکسته نفس خود ،مردانه ایم…و این بدان دلیل بود که باید با قد خمیده وارد سنگر ها می شدیم…امروز همان سنگر ها سجده گاه نسل سوم انقلاب بودند و این زیباست که ملتی قدر دان دلیر مردانش باشند…همه ی آن خاطرات را با خود به مسجد خرمشهر آوردم چرا که هر چه داریم از برکت همین مساجد است به خصوص این مسجد که یاد ها و خاطرات فراوانی از آن روز ها برایم به یادگار دارد . نماز مغرب بود و یاد دوست عزیزمان همشهری خوب مان ناصر پلنگی که با نقاشی های دیواریش به این مسجد تاریخ بخشید، را زنده کردم.این بار من بودم و فرزندم که قامت برای نماز بستیم و نماز شکر به جا آوردیم.

امروز خرمشهر خرم شده و اما دشمن خار و کشورش هنوز تکه تکه و در هم پیچیده شده است این همان ناله ها و فر یاد های مادران و پدارن و همسران و فر زندان شهدا یی است که ایستادند تا ما امروز بایستیم.

در جای جای این سرزمین زندگی در جریان است و این نشان از اقتدار است و قدرت ،قدرتی که بر خاسته از ایمان و همت ملتی دلیر و با غیرت است و چه زیباست که  در همین روز های آغازین سال جدید شاهد پیروزی دیگری در صحنه جهانی بودیم و آن هم همین حق غنی سازی هسته ای بود که به جهانیان ثابت کردیم ما مردمی صلح جو و طالب صلح و دوستی هستیم و تاریخی داریم  سراسر از سربلندی و مقاومت در مقابل ظالمان و دژخیمان.

 تقدیم به روح پر فتوح پدرم و تمام رزمندگان و شیر مردان  این سرزمین در طول تاریخ ، سبز و سر بلند باشی ای ایران عزیز…

جعفر صابری 12 فر وردین ماه 1394خوزستان

 

[ چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 21:34 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/ چه زنی…

چه زنی!

جعفر صابری

مردش را رانده بودند ،بعد از مرگ پدرش دیگر کسی به شوهرش احترام نمی گذاشت،حتی به مشورت نمی خواندنش،کوچه ها ی شهر تنگ و نفس گیر شده بود…مردش  به کارگری می رفت و روز مزد کار میکرد. حتی برای  دیگر ادیان هم کار گری میکرد،مردش شرمنده بود که نمی تواند برای خانواده اش چیزی بخرد و بیاورد اما زن صبور …هر گز از مردش چیزی نخواست و با کمترین ساخته بود…هر چه بود عشق و ادب و گذشت بود …آنقدر که حتی صورت کبودش را از همسرش مخفی می کرد. فرزندان را به ادب و احترام نسبت به پدر تشویق میکرد و هرگز صدایش را بالاتر از صدای همسر نمی آورد . از آنچه بود غذای خانواده را محیا می کرد و در مقابل همسر تنها با لبخند حاضر می شد …همسر را در راه صبر و تحمل درد ها مشوق و همراه بود و از بیکاری و مشکلات روزگار هرگزنمی نالید. می دانست که مردش در چه شرایط روحی و روانی است و با بیان درد هایش او را نمی رنجاند .خانه و کاشانه را امن ترین مکان شویش ساخته بود و جز صبر و توکل کاری نمی کرد حتی فرزندان خُرد سالش را به روزه گرفتن تشویق میکرد و همه ی این ها بر خواسته از عشق و احترام بود ،او نزد فامیل و دوستان چنان بزرگ و با وقار بود که همه با احترام فراوان  حتی نامش را به زبان می آوردند ولی نزد همسر، خاشع بود و به احترامش سر به زیر می افکند…فرزندانش را به نکویی تربیت می کرد آن طور که نسل ها از روش ،منش و کلام هر یک از آن فرزندان متحول شدند ، فرزندانی که نسل ها را به حیرت انداختندو بیش از 1400 سال است که نام و یادشان انسان ساز است. وقتی شویش رادر  خطردیدتامرزجاندادن سینه سپرکردتاازدستیابیدشمنان به همسر ش جلوگیرینماید.

هم او وقتی دیدکه هیچکس نیست تاازمردش دفاع کند،درراستایاحیایحق،صدایش راچنان بلندکردکه تاتاریخ هست به گوش بیاید. و این همه در زمانی بود که نوزادان دختر را بی هیچ گناهی  زنده به گور میکردند و داشتن دختر، ننگی بر پیشانی بود.

حال شما بگو یید ؟ چه زنی لایق شنیدن تبریک روز زن است؟

آیا هستند زنانی که در مقابل سختی های زندگی صبور باشند و در مقابل بیکاری و یا درآمد کم همسرشان صبور باشند ؟ آیا هستند زنانی که نگذارند مردشان شرمنده خانواده شود ؟ آیا هستند زنانی که خانه را امن ترین مکان برای همسرشان قرار می دهند تا آنها که از هر جا رانده و مانده شده اند در کاشانه اشان امنیت یابند؟ آیا هستند زنانی که فرزندان را به احترام و توجه  به شرایط پدر تشویق نمایند و آنهارا با تربیت و اخلاقی نیکو در خانه پرورش بدهند ؟ آیا هستند زنانی که از حجاب شایسته ای بر خوردار باشند و رخ از نا محرم بپوشانند ؟ آیا هستند زنانی که علی رغم تمکن مالی پدر و اقوامشان مردشان را شرمنده و شرمسار نسازند ؟ آیا هستند زنانی که صدایشان را در مقابل همسر بالا نبرند و با صبر  و متانت پاسخگوی مردشان باشند؟ آیا هستند زنانی که اگر مردشان خسته و گرسنه از کار سخت روزانه به منزل آمد به تیمار و نظافت او بپردازند وغبار کار و زندگی را از چهره ی مردشان بزدایند؟

اگر روزی را روز زن می نامند تا از مقام شامخ زن یا مادر و خواهری تقدیر شود نه تنها شایسته بلکه بایسته نیز می باشد اما سئوال حقیر این است آیا تنها نام این روز باید مورد توجه باشد و نه منش صاحب این روز؟

چه زنی و کدام زن شایسته آن است که تقدیر شود و قدردانش بود؟  شاید همه ی مرد ها خوب نباشند اما آیا زنان نیز خوبی از خود به نمایش می گذارند؟ چند هزار مرد در گوشه زندان ها بدلیل مهریه و یا داستانهایی این گونه در بند هستند؟ چند هزار مرد به جرم سرقت ،قتل و احکامی این چنین در بند هستند که نتیجه زیاده خواهی زنانشان بوده و هستند؟ چند هزار مرد به جرم هایی که انتهایش به مشکلات خانوادگی میرسد در گوشه زندان ها هستند؟ این واقعیتی تلخ ،اما حقیقتی است که نمی شود انکار کرد . چند هزار خانواده متلاشی و یا در حال متلاشی شدن است بدلیل دخالت های زنانه دیگران ،مادر زن ، مادر شوهر ، خواهر شوهر ، زن داداش ،خواهر زن و یا زنانی که …بگذریم .

چه زنی و کدام زن لیاقت این را دارد که تمام قد ،در مقابلش خم شد و نه دستش بلکه خاک جای پایش را بوسید.کم نیستند مادران دیروز شیر زنان و انسانهای کاملی که  با هزاران کمبود ساختند و سوختند و لب نگشودند تا هسته خانواده متلاشی نشود. اماکم نیستندزنان،مادرانوخواهرانیکه همسر،فرزندوبرادررادرخون غلتاندیدندوایستادندوحتی اشک هم نریختندتادلدشمن  شادنشود.

کم نیستندبانوان گرامی که درراستای علم ودانش وفناوری وآموزش،گامهای ارزشمندیرابرداشتهاند .

پس روز شان مبارک …

جعفر صابری

[ چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 21:32 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری:عمه لیلا

جعفر صابری:عمه لیلا

 

عمه لیلا

 

 

 

 

 

معقول پیش از این سمنو پزی آدابی داشت رسم و رسومی داشت ،شب زنده داری و دعا خواندنی داشت ،زمان و ساعت داشت ،پا دیگ سمنو پزی آدما ی حاجتمند با دلهای شکسته و دستانی لرزون کفکیرسمنو پزی رو  تو دست می گرفتند و در دیگ سمنو هم می زدند و زیر لب حاجتشونو میگفتن،تا اینکه یواش یواش تو کوچه ذغال فروشای تجریش یه بنده ی خدایی سمنو پخت و فروخت!و این طوری شد که سمنو از قداستش افتادو شد سمنوی عمه لیلا…

خوب که نگاه کنی همیشه همینجوری میشه مثلاً همین شب چله ای میگی بابا  شب چله درسته نه شب یلدا اما کو گوش شنوا. فقط یاد گرفتیم بگیم باید رسم ها را زنده نگه داشت اما چطوری ؟نمیدونیم. همین شب چها ر شنبه سوری آخر سال یه فرهنگ خیلی قشنگه که اگه درست برگزار بشه بسیار هم زیبا و بجاست.

اینکه قاشق زنی درآن  هست اینکه شال اندازی درآن هست اینکه رفتن به در خونه همدیگه و دست یاری به هم رسوندن درآن هست زیباست ،که اساساً دیگه وجود نداره.در عوض شده یه جشن آتیش بازی مثل کارنوال های شادی و ترقه بازی که آخرش هم میگن جزء فر هنگ ماست .کدوم فر هنگ ؟کی گفته ترقه بازی و این جور آتیش بازی تو فرهنگ ما بوده کجا نوشته …کی یادشه ؟ خدا را شکر دهها استاد فرهنگ شناس باسواد و با تجربه در این کشور زندگی می کنند که سالها تحقیق کردند و اطلاعات جامع و کاملی از نحوه درست فرهنگی این جشنها و آئین های ملی ما دارند که شایسته است به سراغشون برویم و لااقل رسانه ها از این فر هنگ درست بنویسند.

متأسفانه ظواهر  فرهنگی بدون شناخت درستش ،لطمات غیر قابل برگشتی به پیکره فرهنگ و تمدن،وارد میکنه و اگرنسل جوان ما همت لازم را برای بهتر شناختن و درست شناختن موضوع فرهنگ کشورشون به عمل نیاروند در آینده همین چند موضوع ساده هم به شکل دیگری واژگون اجراء میشه که جای بسی نگرانی است.

هیچ ایرانی وطن پرست و دلسوز فرهنگ کشورش، با مراسم فرهنگی و هنری کشورش مشکل نداره مشکل از زمانی شروع میشه که افرادی بی اطلاع از فرهنگ، سعی می کنند کار فرهنگی و ملی را دنبال کنند . و آتیش بازی را میگن جزو مراسم چهارشنبه سوری است و اصل فر هنگ چهارشنبه سوری که دست گیری از افراد بی بضاعت و یاری رساندن به هم نوعان ،در شب های نزدیک سال نو است را فراموش می کنند .مشکل از افرادی است که فرق سمنوی عمه لیلا را که یک کیلوش پنج هزار تومانه با صد گرم سمنوی معنوی مراسم فاطمیه را نمی شناسند و این ها جای تأمل و تفکر داره. دوستی به شوخی میگفت : همین طوریه که دیگه دعا هامون اثر نداره!

در هر صورت سالی پر از شادی ها و غم ها فراز ها و نشیب ها در حال پایان است و بی شک سالی هم نظیر امسال با فراز ها و نشیب های بیشتر پیش رو است ولی این واقعیت که اگر کسی می افتد بدان دلیل است که ایستاده و اگر کسی شکست خورده بدان دلیل است که تلاش کرده از هر چیز مهمتر است .همواره کار ،مساوی است با استهلاک و بدین جهت تعریف درست زندگی همین افتادن ها و استهلاک ها است ،روایتی بدین معنا  از امام علی (ع)  است .که به فرزندش امام حسن (ع) میفرماید: در دنیا آرامش نمی بینی مگر زمانی که مرگت نزدیک باشد!سالی خوش همراه با پیروزی و بهروزی برای فرد فرد شما آرزو می کنم.

 التماس دعا

 جعفر صابری

 

[ چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 21:56 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری:تست هوش

جعفر صابری:تست هوش

 

تست هوش

 

 

 

 

 

 

تست هوش، تست استعداد یابی،تست استرس،تست …بعضی از خانواده های محترم همواره در گیر این گونه واژه ها هستند و برای اینکه از شرایط روحی و روانی فرزندشان مطلع شوند هر نوع هزینه ای را حاضرند بپردازند ،متاسفانه در این میان کم نیستند والدینی که این گونه خدمات را برای نشان دادن ضریب هوشی فرزندشان به دیگران انجام می دهند و بیش از هر چیز فخرفروشی این موضوع برایشان اهمیت دارد.

این که تست هوش و استعداد یابی و تست هایی این گونه چقدر مهم و ارزشمند می باشد به هیچ عنوان مورد بحث ما نیست اما باید موضوعات مهم دیگری مانند نحوه زندگی ، شرایط خانواده و مطالبی از این دسته را نیز در شناخت بهتر روحیه و روان کودکان و نوجوانان در نظر گرفت ،بی شک اگر از کودکی ،با کشیدن یک تصویر آدمک تستی گرفته می شود ، عوامل مهم دیگری مانند خانواده و زندگی فعلی او نیز باید بررسی کارشناسانه شود ،نکته مهم دیگر اینکه بسیاری از کودکان و نوجوانان که در تست های اولیه بسیار می درخشند چنانچه بستر تربیتی و پرورشی مناسبی نداشته باشند در مسیری قرار می گیرند که به نا کجا آباد ختم می شود.بدین دلیل صرف اینکه ضریب هوشی کودکی 130 به بالا است و استعداد زیادی دارد کفایت نمی کند و تازه بعد از اطلاع از این مهم، وظیفه اصلی خانواده شروع می شود .متاسفانه کم نیستند کودکان و نوجوانانی که از ضریب هوشی بالایی برخوردار می باشند و خانواده هایشان هم از هر کاری برای رشد و نمو ایشان دریغ نمی نمایند. اما توان مالی و امکانات خانواده اجازه این را نمی دهد که این کودک و یا نوجوان بتواند در جامعه رشد نماید و متأسفانه  مدارسی که سرویس های ویژه ای را به این کودکان و نو جوانان ارائه می دهند، مدارس گران قیمتی می باشند و محدودیت مکانی این مدارس باعث می شود تا اساساً امکان بهره برداری از این گونه مراکز برای خیلی از کودکان و …  نوجوانان مستعد وجود نداشته باشد.

پس نتیجه می گیریم که نه تنها فاکتور استعداد بچه ها بلکه خانواده و مسئولین زیربط هم برای رشد یک فرد نابغه بسیار مهم و اساسی می باشد .

نکته درد ناک دیگر اینکه بیشتر این استعداد ها در آینده بروز می کند و کم نیستند بزهکاران اخلاقی جامعه که بدلیل داشتن استعداد های مادر زادی صرفاً بدلیل اینکه در مسیر درست خود قرار نگرفته اند رو به کار های خلاف آورده اند و بهترین استعداد های جامعه در بند زندان ها اسیرند!

انجمن ها و مراکزی که به صورت مردمی اداره می شوند چنانچه حمایت شوند و در مسیر درست قرر گیرند، می توانند با کمک به این گونه افراد و خانواده ها گامهای ارزنده ای ای را بر دارند و بعد از شناسایی این کودکان و افراد با حمایت های مادی و معنوی بتوانند با در اختیار قرار دادن مربیان و کارشناسان زبده و کار بلد در کنار خانواده ها ی محترم و والدین این بچه ها ،به رشد معنوی و درست ایشان کمک کنند . انجمن آشتی زیر نظر مؤسسه فرهنگی هنری آشتی ،یکی از این گونه مراکز است که به صورت غیر انتفاعی سعی در کمک به این گونه افراد دارد .

معذالک اینکه والدین در کنار فرد باشند از اهمیت زیادی برخوردار می باشد و شایسته است که چنین خد ماتی مشترکاً بین فرد،خانواده ، مرکز و انجمن های مردمی و در نهایت دولت صورت گیرد چرا که بی شک این سرمایه انسانی از هر معدنی باارزش تر خواهد بود و سرمایه گذاری روی افرادی که می توانند آینده کشورشان را به بهترین شکل تغییر دهند از اهم واجبات است.

 امید است مسئولین محترم و والدین عزیز به این مهم با نگاهی دلسوزانه تر بنگرند  تا انشاءا… آینده ای سرشار از زیبایی و پیشرفت  را شاهد باشیم.

ارادتمند

 جعفر صابری

 

[ چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 21:54 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری /قلبم

قلبم

دور نگر ،کز سر نا مردمی

بر حذر است آدمی از آدمی

مدت ها ست به دلایلی رانندگی برایم مشکل است و ناچار از دوستانم خواهش می کنم به سفر های طولانی برویم…آن روز قرار ما ساعت هشت صبح بود ،با تأخیر یک ساعته دوستم آمد وبا تعجب دیدم دست و پای راستش لمس است و به سختی حرکت میکند!ترسیدم به او بگویم که شاید سکته کرده ولی خودش گفت : علی رغم میل باطنی و اسرار من او دوست داشت برویم و ما راهی شدیم…مسیر طولانی بود و سفر ما قرار بود بیش از یک هفته طول بکشد،وقتی از تهران خارج شدیم اینطور شروع کرد هیچ کس باورش نشد که من سکته کردم !همان شب او را در بیمارستان شهر گلپایگان بستری کردم و چند روز بعد تهران بودیم خدا را شکر خطر بخیر گذشته بود .اما او سکته کرده بود.این روز ها خیلی ساده می گوئیم فلانی سکته کرده .ای کاش این نوشته ها را اهلش می خواند .روزی به دوست منبری عرض کردم حاج آقا آنچه شما می گوئید  ما می دانیم !و او گفت : ای کاش اهلش هم می دانست! اهلش همان فرزند  – همسر  – دوست و گاهی خود  خودمان می دانستیم که همه چیز در یک لحظه اتفاق می افتد ،و اشکها و شیونها ی بعدش به هیچ نمی ارزد .سردی خاک  چنان است که خیلی زود فراموش می کنیم چه عزیزی را از دست دادیم.هم او که رنجش برای ما بود و دردش از نداری ما حرصش برای بهتر شدن اوضا ع زندگی و چه بگم…هوای آلوده ،استرس های روزمره و همه و همه به اندازه کافی برای کم کردن عمر ها ی امروزی کافیست پس دیگر برای رضای خدا هم که شده یکدیگر را به دشواری نیندازیم و بیش از این برای هم  زندگی را سخت نکنیم.فرزند یکی با رفتار ناپخته خود به نصایح والدینش کمترین توجه را نمی کند همسری که هنوز با درد ها و نداری های شریک زندگیش آشنا نیست ورفیقی که از رفاقت دور مانده و در این شرایط بد اقتصادی بیش از هر چیز به فکر منافع خودش است کافیست برای لحظه ای بیندیشید که همه چیز به رفتن  مراسم خاک سپاری آن که دوستش داشتیم ختم نمی شود گاهی وقتها می توانیم همین امروز کینه ها و خودیت های خود را خاک کنیم و بر روی غرور کاذبمان مشتی خاک ریخته ،انسانیّت را دوباره زنده کنیم…وقتی دونفر گرچه به هم نزدیک هستند اما با صدای بلند بر سر هم فر یاد می کشند گویا هر یک ،کیلومتر ها از هم فاصله پیدا کرده اند که صدای هم را نمی شنوند .وقتی دستهایشان بالا و پائین می رود گویا زبان ها دیگر نمی تواند بار کلمات را تحمل کند و به همین دلیل دستها به کار می آیند…قلب کوچکی که قرار بود همه ی خوبی ها را تقسیم کند دیگر نمی تواند و در یک لحظه همه چیز تمام می شود حالا دیگر  چه سودی دارد هزاران تن طلا و جواهر و یا گذشت و انسانیّت و معرفت  هیچ یک به پشیزی نمی ارزد و نمی تواند حتی یک تلمبه برای خروج خون در دهلیز قلب را به انجام رساند وبه همین سادگی همه چیز تمام می شود.

اگر عشقی هست اگر دوست داشتنی هست اول از خود شروع کنیم با گذشت و کمی نادیده گرفتن بیش از هر چیز باید به فکر سلامتی خود بود .هیچ چیز ارزش درد و رنج بیماری های بعدی را ندارد و بعد اگر عاشق خانواده و اطرافیان هستید باید بدانید که در نبود شما و یا بیماریتان چقدر آنها به رنج و درد دچار می شوند.حتی اگر کمی منطقی باشید این را در نظر بگیرید که در نبردی که شروع کردید اگر از پا در بیائید این شما هستید که بازنده هستید و طرف مقابل پیروز خواهد بود…پس به فکر سلامتی خود باشید هیچ چیز ارزش سلامتی خودتان را ندارد این که اهلش این را نمی خواند مهم نیست مهم این است که تو که اهلش هستی بخوانی این که اهلش نمی داند مهم نیست مهم اینست که تو اهلش باشی و بفهمی …وقتی در رانندگی با افراد ناشی رو برو می شوی تمام سود خطر را به او هدیه کن و اگر او تو را به سرعت زیاد دعوت می کند تو از سرعتت بکاه بگذار تا او در مسیر خود به نا کجا آباد برسد اگر دوستی برسرت فر یاد می کشد و عزیزی تورا می رنجاند برخیز و یک لیوان آب نوش جان کن و اگر دوست داشتی برای او هم یک لیوان آب بیاور.گاه همین یک لیوان آب بزرگترین آتش  سوزی ها را خاموش می نماید.

دری به بلندای قامتت بساز به نام به جهنم و درد و رنج ها یی که تو را آزار می دهد درون آن بینداز  !گفتم به اندازه تمام  قامتت  ،هر چه بلند قد تر زیبا تر…قرار نیست تو تمام مشکلات دیگران را به تنهایی حل نمایی تو می توانی یاری دهنده کسی باشی که خودش هم از تو یاری طلبیده باشد .

بد نیست بدانید این جماعت حرف نشنو همانها بودند که حضرت موسی را از نافر مانی خدا به رنج انداختند و حضرت عیسی را به صلیب کشیدند و حضرت محمد را به سنگ بستند و حضرت علی را فرق شکستند و حضرت امام حسین را در کربلا زیر سم اسبانشان کوبیدند…بله این جماعت را باید خوب بشناسی !

دوست سالخورده و دانشمندی داشتم که  همواره به من می گفت همواره در انتظار بد ترین حادثه ها باش اگر کسی به طرفت آمد منتظر باش بدون هیچ تأملی به گوشت بزند و به تو ناسزا بگوید ،اگراو با لبخند از تو جدا شد بگو خدا را شکر و این همان چیزی هست که زندگی برایت شیرین تر می شود.

امروز متعلق به توست تمام روز و تمام شب این هفته و این ماه این سال و این عمر حتی یک لحظه اش را از دست نده  زندگی کن و به زنده بودن بیندیش به این بیندیش که تو می توانی انسان باشی گرچه دیگری از انسانیّت دور افتاده و زبانی جز آدمیت دارد.به جای اینکه دیگری در مرگ تو عزا دار باشد تو در مرگش عزاداری کن بگذار بگویند این اندیشه بسیار بدیست اما یادت باشد که او همان عزیزی است که اهلش نیست اساساً اگر اهلش بود که این نبود!گاهی وقتها بد نیست برویم توی گنجه خاطراتمون بگردیم دوستی ،رفیقی ،یاری را یاد کنیم و اگر شد باخودش واگر نه با خاطرات خوشش به طپش بیشتر قلبمون کمک کنیم.سفر به خاطرات خوش در زیر یک درخت و یا در حال قدم زدن و دوری از درد ها و رنج ها باعث میشه تا به مرگ بخندیم و زندگی را باز به آغوش بگیریم .یادمون نره هر یک از اجزای بدنمان هدیه ای است از طرف خدای مهر بان برای اینکه به او بعنوان یار عزیز و دلسوز بیشتر بیندیشیم و قدر دان الطاف او باشیم .به امید زندگی و داشتن قلبی سالم و سرزنده جوان و شاداب…

بیا تا قدر زیبایی بدانیم

به زیبایی غم از دل ها برانیم

جعفر صابری

Saberi.jafar@gmail.com

موضوعات مرتبط: سر مقاله

[ پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 17:45 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

مصاحبه با جعفر صابری در خصوص دفاع متحرک عراق

 

عملیات متحرک عراق

 

در جریان قرار گرفتیم که آقای جعفر صابری در گیر  تولید مستندی با عنوان عملیات متحرک عراق است. فرصت را غنیمت شمرده و با ایشان به گفت و گو نشستیم:

 

لطفاً از این مستند برای ما بگوئید؟

راستش ساخت این مستند به پیشنهاد و در واقع تلاش عزیز گرانقدری به نام آقای میثم ترابعلی است که مدتها  تحقیق و تلاشی را در خصوص عملیات  متحرک ارتش عراق داشته و به زبان ساده تر  کلیه عملیاتهای ایران را از والفجر هشت تا پایان دفاع مقدس مطالعه نموده و با دوستان و عزیزان زیادی هم به گفت و گو نشسته است .طرح ایشان محدود به یک مستند چند قسمتی بود ولی من پیشنهاد کردم که کار بزرگتری صورت گیرد و به همین بهانه از رزمندگان دفاع مقدس بخصوص دلیر مردان والفجر هشت در ایام سالگرد این  عملیات قدردانی شود. حتی با بسیج وزارت  فر هنگ و ارشاد اسلامی هم هماهنگی هایی به عمل آمد و شکر خدا پروژه مذکور کلید خورد امید وار هستیم این کار در پرونده  ما مورد رضای خدا وند قرار گیرد و نشانی از تقدیر و تشکر ما از این بزرگواران باشد .چراکه درست در این ایام بارها آنها از جانشان گذشتند تا طعم شیرین پیروزی را در جبهه های جنگ با شیرینی سالگرد انقلاب به کام ملت  شریف ایران  هدیه نمایند.

این پروژه چگونه است؟ و به چه شکل ساخته می شود؟

در این مورد خاص به اسناد و مدارک توجه زیادی شده و نشان از اهمیّت روزهای پایانی جنگ دارد و این که  رزمندگان ایران چگونه تمام جهان را در مقابل خود به زانو درآورده بودند و اگر بحث موشک باران ها نبود به واقع دشمن بعثی در جنگ شکست خورده بود .

فکر می کنید که این پروژه کی به اتمام برسد؟

امید وار هستم خیلی زود این کار به نتیجه برسد و راستش من بیشتر امید وار هستم خود آقای میثم ترابعلی بعنوان نویسنده اولیه  این  اثر است  کار را به نتیجه مطلوب برساند گرچه  عملیات والفجر هشت از  جمله عملیات هایی بوده که من کاملاً به آن اجحاف دارم و با بیشتر موارد آن بدلیل حضورم  در آن آشنایی دارم. من امید وارم این اطلاعات مهم و ارزشمند مستند سازی شود و به  برگ زرّینی در تاریخ این ملت  تبدیل گردد.

از این که در این مصاحبه شرکت کردید بی نهایت سپاسگزار هستیم و بیشتر از همه متشکریم که تصویری از آن روز های خودتان را  جهت چاپ در اختیار ما قرار دادید.

 

[ چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 9:56 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/ خبرنگار…

 

خبر نگار…

پرواز انقلاب به زمین نشست و روح تازه ای  در کالبد جامعه درد کشیده و رنج دیده ایران زمین دمیده شد ،نسیم آزادی و رفاه وسربلندی در جهان به مشام خُرد و کلان می رسید و این گونه ایران، سراسر شکوفه باران شد.

بیش از هر قشری اهل قلم و نویسندگان و پیش تر از آنها خبر نگاران شاد بودند چرا که آزادی قلم و بیان که نهایت آرزویشان بود فراهم می شد و از این پس  تصویری از حقایق در ایران  به جهانیان نمایش داده خواهد شد، و این گونه بود که قلم ها در دستها قرار گرفت ،هنرمندان از عکاس تا فیلم ساز وحتی اهل موسیقی در این فضا بال گشودند و سرود ها سروده شد…

هوا دلپذیر شد ،گل ازخاک بردمید

پرستو به بازگشت  سرزد نغمه امید

و لی دژخیمان و تنگ نظرها سربلندی و استقلال ملت شریف ایران را در زیر بیرق جمهوری اسلامی ایران نمی توانستند تحمل نمایند و از گوشه و کنار، فتنه ها سر زد…فتنه بابل- سیاهکل – ترکمنستان- کردستان  – خوزستان  و سرانجام جنگ تحمیلی هشت ساله…بیش از سی و چهار سال تحریم و … هرگز خدشه ای به پیکر ملت شریف و نجیب ایران وارد نساخت و کم نبودند مادرانی که  فرزند شهیدشان را خود در قبر می گذاشتند و رویشان خاک می ریختند…هزاران دست و پا در جای جای مرزها و حتی شهر های ما توسط دژخیمان خارجی و یا داخلی (منافقین) قطع شد و سرو های قد کشیده بسیاری شکسته شد و خون های زیادی در  مقابل چشم خانواده شان زمین سیاه را سرخ کرد .همه و همه نشان از استقامت این ملت در خواسته های خود بوده و هست ملتی که ایستاد تا شرفش و غیرتش را به جهانیان نشان دهد.

کم نبودند خبرنگارانی که در این میان دوشادوش ملت ایران به ثبت لحظه به لحظه این ایثار و شجاعت ها  کمر همت بسته بودندو تا سر حد جان باختن نیز رفتند و همه و همه نشان از با هم بودن بوده وهست.

حال اینکه جماعتی را به دادن پول نفت و آوردنش روی سفره به سخره گرفتند بماند ،اما جدا نمودن قشری باعنوان نیازمند ترین افراد جامعه و قرار دادن زیر  خط فقر داستانی است  درد ناک و قابل تأمل که چرا فقر و چرا خط و چرا تبعیض…اما دردناک تر از هر یک از آنچه گفته شد و آنچه گفته و نوشته نشد این است که در انتهای این خط فقر جماعتی قرار گرفته که من نیز در آن هستم و این نه بدان معناست که از بودن در کنار نیازمندان و محرومان شرمسار و یا دردمندم نه… بلکه  سربلندم چراکه نشان دادم که هنوز به آمال و آرزوهایم برای نجات بشریت از درد فقر  در کنار همنوعانم مانده ام…

حال اگر دوستی در کنار دشمن به من و ما می خندد من سر بلند هستم وخُرسند که سبدی چون سبد نیاز مند ترین افراد جامعه ام را به خانه خود می برم خانه ای که از آن من نیست و خانه همه ملت من است …من بر سر سفره خود نه فقرا را ،که همه ی ملت شریفم را دعوت می نمایم تا در آنچه بعد از سالها به من رسیده  شریک باشند و از آنچه  قرار است کامم را شیرین نماید  نوش جان کنند.

 تنها صحبت من با رئیس دولت  شریف ایران اسلامی این  است که اخوی :

ما زیاران چشم  یاری داشتیم !

[ چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 9:53 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/ عشق و نفرت

* بنام خدا

سرمقله

تقدیم به روح ساناز عزیز که در غربت و مظلومانه مرد!

عشق و نفرت

پسرم گفت :بابا دیگه داوود مدسه ما نمی آید… این خانواده را من می شناختم مادر خانواده

نا شنوا بود و پدر سالم ،مدتها بود بین آنها اختلاف بود و گاه و بیگاه فرزندشان به مدرسه نمی آمد…و این که دیگر فرزندشان به مدرسه نمی آید یعنی اینکه  یا با مادر رفته و یا با پدر در هر صورت در این فصل از تحصیل،او قربانی شده !

 شاید شما هم مثل من گاهی وقتها تو خیابون دیدید دو تا جوان چطور دستاشون را به هم دادند و

قدم می زنند واین تصویر چقدر زیبا و دوست داشتنی است  و یا مرد جوانی که دستش بر روی شانه های دختر جوانی است و از خیابان عبور می کنند این یعنی عشق و علاقه  البته این  مخصوص آدمهای جوان نیست گاهی وقتها میان سالی را هم می بینی اما…در بد بینانه ترین شکلش باید بگیم که …همیشه  عشق باعث میشه  تا زندگی شکل بگیره اما قرار نیست  که این زندگی  ادامه هم پیدا کنه! چراکه وقتی میری تو دادگاه خانواده جوان هایی را می بینی که با عشق شروع کردند و حرفهای قشنگ قشنگ …عزیزم ،دوستت دارم ،تو زندگی من هستی ،من بدون تو میمیرم، و یا از این حرفهای عاشقانه…این که دست یکی تو دست آدم باشه نه که بد نیست خیلی هم خوبه ،اینکه حرفهای خوب به هم بزنند نه که بد نیست خیلی هم خوبه ! اما داستان اینکه  چقدر میشه گذشت کرد و بدی ها ی یکدیگر را نادیده گرفت !چقدر میشه بخاطر عشق و علاقه به یکدیگر  کارهای ناشایست یکدیگر را نا دیده گرفت ! باید یادمان باشه هر دو طرف قبل از اینکه به هم برسند چند سالی را  بدون آن یکی زندگی کردند و در محیطی جز محیط فعلی بودند و خصوصیاتی جز  آنچه امروز نشان میدهند داشتند اساساً  هر آدمی  قابل تغییر هست یه روزی یه جوری بوده که حالا نیست و یا یه جوری بوده که دوست داره هنوز هم همان طور باقی بمانه  از اول از یه چیزی بدش میومده  خوب حالا هم بدش میاد  من یا تو نمی تونیم به خاطر این که دوست داریم مثل ما باشه تصمیم می گیریم طرف را تغییر بدهیم.

اگه فکر می کنی می تونی  منش و روش زندگی آدمی را که بیست یا سی سال  زندگی کرده به سادگی تغییر بدهی متاسفانه باید بگم  در اشتباه هستی هرچقدر هم عشق  قوی باشه و دوست داشتن زیاد این کار کمی مشکل است و بدون شک دچار درد سر های زیادی خواهید شد که بیش از هر کس خودتان آسیب خواهید دید و شور بختانه در این میان زنان قربانیان واقعی هستند  و این نه در کشور ایران بلکه در بیشتر کشور های جهان حتی پیشرفته ترینشان هم اتفاق خواهد افتاد. سؤال این است  چه باید کرد؟ 

شاید توجه  به رسوم قدیمی بد نباشد ازدواج فامیلی  بدلیل شناخت قبلی از یکدیگر و خانواده یکدیگر ولی در نهایت با توجه به زندگی شهر نشینی و فاصله بین اقوام این روش هم همیشه کار ساز نیست .ضمن اینکه  روشهای همسر گزینی هم تغییراتی  در طول زمان داشته …ازدواج های دانشجوئی و یا فاصله بین زوجین  به لحاظ سنی و حتی طبقاتی  زیاد شده و همه و همه تصمیم گیری را دشوار می نماید !

شاید بد نباشد به داد گاه های خانواده مراجعه کنیم و ببینیم نتیجه عشق های آنچنانی چطور تبدیل به نفرت  شده . دروغ های قبل از ازدواج و عدم شناخت از یکدیگر ، نبود تحقیقات کافی از طرف مقابل  ریشه های اصلی  پدید آمدن نفرت بعدی بین زوجین می شود که  نیاز دارد امر ازدواج با دقت بیشتری انجام شود…

این که قدیمی ها می گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز هم مثال کار سازی بوده اما  اگر با زندگی های امروز بخواهیم پیش برویم شایسته است  تشخیص بیشتری از طرف مقابل داشته باشیم.

بد نیست به فر هنگ سازی بین جوانان توجه نمایئم.متاسفانه واقعیت  عدم توجه به مسائل جنسی و به نوعی بلوغ زود رس جوانان به لحاظ رسانه هایی چون کامپیوتر و ماهواره باعث شده کنترل کافی  از طرف والدین صورت نگیرد ولی این مهم با حضور هر چه بیشتر و بهتر رسانه ها ی اجتماعی و صدا و سیما همچنین مطبوعات می تواند در مان شود .کما اینکه به نظر میرسد در بهترین شرایط بازدهی این همه حتی کمتر از بیست در صد خواهد بود و بهترین روش ،روش های کانونی و انجمنی است بکار گیری متخصصین کار آشنا و کاربلد در خصوص حل مشکل جنسی و روشهای روانشناسی در قالب کلوپ های جوانان در صورتی که مسائل جانبی و اخلاقی به روش صحیح کنترل شود می تواند تا اندازه زیادی محیط های سالم  مطلوبی را برای دوست گزینی و شناخت بهتر از یکدیگر بوجود بیاورد این کلوپ ها وانجمن ها و یا همان انجیوها می تواند بر نامه هایی را برای سنین مختلف حتی میانسالگی وکهنسالان بوجود بیاورد چرا که اینجا صحبت از بوجود آوردن محیط های سالم برای همسر گزینی است و این روش درست است که هسته مرکزی و استوار جامعه سالمی را برای فر دا بوجود می آورد فرزندانی که در این خانواده ها بوجود می آیند اگر نتیجه درست اخلاقی داشته باشند آینده جامعه خوبی خواهیم داشت و در غیر این صورت همه ی افراد جامعه حتی آنکه احساس می کند خانواده مستحکمی دارد از آسیب های اجتماعی در امان نخواهد بود.

 باید در این کلاس ها افراد بیاموزند که چگونه عاشق باشند و چگونه راست بگویند و چگونه زندگی مشترک نمایند و از همه مهمتر به یکدیگر و خواسته های هم احترام بگذارند.

عشقی که  به نفرت مبدل می شود بیماری مزمنی خواهد بود که نسلهای بعد را نیز دچار مشکل می نماید . در اینجا زیباست که از انجیل مثال زیبائی بیاورم که حضرت عیسی به حواریّون خود فرمود اگر این مُشت گندم که بر روی زمین می پاشیم در مکان  درستی قرار گیرد  نتیجه خوبی خواهد دا د و گرنه هرگز ثمری نخواهد داشت.به امید روزی که عشق هرگز به نفرت تبدیل نشود.

ساناز …زن جوانی که در کشور کانادا به دست همسرش به قتل رسید.

[ چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 9:45 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/ خاک سرخ

خاک سرخ نام مستندی است از جزیره هرمز که در بهار ۱۳۹۱ تهیه نمودم و همکار خوبمان خانم سارا ستوده متن فیلم را این گونه به نگارش در آورده بی شک دیدن فیلم چیز دیگری است اما در ادامه تحقیقاتم از حضور بیگانگان در سرزمین مادری مطالب و موضوعات جالب تری را دیدم که باید در ساخت فیلم خاک سرخ باز نگری نمایم.

جعفر صابری

خاك سرخ

**

تيتراژ آغاز—كره زمين درحال گردش-لوگوي آشتي-موسيقي محلي بوشهري

نمايي از دريا-متن خاك سرخ- ادامه موسيقي

نمايي از لنج ها و قايق هاي خالي كنار اسكله-ادامه موسيقي

نمايي از مسافران در حال سوارشدن به لنج قديمي-ادامه موسيقي

نمايي ديگر از قايق ها و لنج هاي خالي اطراف-ادامه موسيقي

ناخداي لنج- در حال حركت فرمان- ادامه موسيقي

نمايي از عده اي ازمسافران روي لنج

نمايي ديگر از مسافران روي لنج- نماي شهر اززاويه نزديك- ادامه موسيقي..

.ادامه…

 

ادامه مطلب

[ دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 10:46 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/ يك داستان با چند روايت!

نوشته یک داستان با چند روایت  از نوشته ها ای است که خیلی دوستش داشتم ولی هنوز تکمیل نشده  وباید در آینده کامل شود و در سال ۱۳۸۰ نوشته شد…

جعفر صابری

ليلا با يك دنيا عشق درجواني22 سالگي با مردي كه حدوداً 15 سال از خودش بزرگتر است ازدواج مي كند و 20 سال بعد تنها در سينما بامردي همسن و سال خودش آشنا مي شود كه زنش او را ترك كرده و مرد داراي پسر بچه اي به نام كامران است پدر كامران ازليلاا خوشش مي آيد و سعي مي كند به هر شكلي شده به ليلا نزديك شود سيروس شوهر ليلا جريان را مي فهمد و باعث دلخوري و.. ميشود ليلا به سيروس مي فهماند كه بچه مي خواهد و سالهاست سيروس به او كم توجه اي كرده است و سيروس هم دلايلي براي خودش رادرد همه در اين داستان دلايلي دارنند كه گناهشان را بپوشاندن .

سرانجام سيروس كاري را مي كند كه درست است و بايد سالها پيش مي كرده.

به نام خداوند بخشنده مهربان

يك داستان با چند روايت!

مي خواهم حقيقتي را بگويم وخواهش مي كنم اين قبل ازهرچيزدرنظرگرفته شود كه من عاشق او بودم همين. وهرگزنمي خواستم به او خيانت كنم من يك قرباني هستم من نمي خواهم ازخودم تعريف كنم ويا نظرشما را نسبت به خودم تغييردهم.

پدرم خصوصيات خاص خودش را داشت وبه نوعي درميان دامادها اين خصوصيات تقسيم شد وبه او بدترين اين خصوصيات رسيد: يكي دروغ مي گويد، يكي هوسبازي هاي زيادي دارد، ويكي دمدمي مزاج است ويكي بي تفاوت است واو دست بزن را به ارث برد.

ادامه مطلب

[ دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 10:38 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

دیدار دکتر جعفر صابری به همراه دانشجویان رشته ارتباطات دانشگاه دماونداز روزنامه اطلاعات 1385

 

 

با آنکه انتقام از دشمن حرام نیست

در عفو لذتی است که در انتقام نیست

همه را ببخشید

 ششم بهمن سالگرد  تخریب و غارت  تمام موجودیت مؤسسه فر هنگی هنری آموزشی انتشاراتی و مطبوعاتی آشتی است که در سال 1387 صورت گرفت .همیشه  دوستان زیادی به من به جهت دلداری،  سخنانی را می گویند که نکند دلم بگیرد از جمله این سخنان نوشته زیر است اما  راستش من خودم این گونه خود و دیگران را  دلگرم می نمایم… واین نوشته را در آغازین روزهای سال جدید میلادی تقدیم شما خوبان می نمایم  امید وارم کمی حس و حال ما را داشته باشید …ولی قبل از آن چند نوشته از دوستان  عزیزم را هم می آورم :

زندگی حکمت اوست

زندگی دفتری از حادثه  هاست

چند برگی را تو ورق میزنی  و مابقی را قسمت …

همه را ببخشید

و روح خود را آزاد کنید

آنهایی موفق‌اند و از زندگی‌شان لذت می‌برند که روحی بزرگ، غنی و آزاد دارند.

هر گونه وابستگی ذهنی، جسمی و روحی به كوچك شدن انسان‌ها می‌انجامد. شما به هر شكلی كه به چیزی وابسته باشید یعنی خود را بدون آن كامل حس نمی‌كنید. حتی این كه شما هدفدار هستید و به دنبال اهداف خود می‌روید، نباید در شما این احساس را ایجاد كند كه زندگی بدون رسیدن به هدف شما، برایتان كاملاً غیر ممكن است. این كه می‌گویند آرزوهای بزرگ، انسان را خرد می‌كند، بخاطر آن است كه وابستگی فراوانی ایجاد می‌كند.

همان قدر مشتاق و علاقه مند به اهداف خود باشید و برای رسیدن به آنها تلاش كنید كه آمادگی رها كردنشان را دارید.

یكی از مهم‌ترین چیزهایی كه وابستگی ذهنی و عاطفی ایجاد می‌كند و مانع غنی شدن و آزادی روح می‌شود، نبخشیدن دیگران است. آنها كه نفرتی به دل دارند و كسی یا موضوعی یا خود را نبخشیده‌اند و یا خاطره تلخی را از ذهن خود دورنمی كنند، روح خود را اسیر كرده‌اند.

بخشش لطفی است به خود، نه به دیگران.

هر كسی و به هر شكلی به شما بدی كرده است، او را ببخشید. اگر او لایق بخشیدن نیست، شما شایسته رها شدن هستید.

ما با نبخشیدن، افراد را در ذهن خود زندانی کرده، با فکر به او، بزرگش می‌کنیم و انرژی خود را بیهوده هدر می‌دهیم، در حالی که زندانی‌های ذهنمان حتی خبر نداشته و ممکن است با خیالی آرام در خانه خود در حال استراحت باشند و ما در حال میگرن گرفتن!

به جای آن كه به آزار روح خود و بی‌توجهی نسبت به خود، مشغول شوید و نهال اعتماد بنفس خود را بخشكانید، او را ببخشایید و رها كنید و حتی در حقش دعای خیر كنید تا روح شما بزرگ و غنی شود؛ خود را نیز ببخشایید.

این موضوع در مورد خودتان هم صدق می‌کند. اگر كار خطا یا گناهی مرتكب شده‌اید نگویید كه هرگز خود را نمی‌بخشم. نبخشودن خود، یعنی صدها بار آن اشتباه را در ذهن تكرار كردن و صدها بار احساس گناه را در ذهن، تشدید نمودن و این یعنی كشتن خود به دست خود به فجیح‌ترین شكل ممكن ! فكر نكنید كه نبخشودن خود، نوعی مجازات است، این فقط و فقط خودشكنی است و بس. بجای این طور مجازات كردن خود، سعی كنیدگذشته خود را با روحی آزاد كه تنها با بخشودن به دست می‌آورید، جبران كنید. آنچه محكوم و بد است، رفتار بد است نه انسان. انسان، بالفطره خوب است و پاك. روح الهی در او جریان دارد، حالا اگر اشتباهی كرد، باید توبه کند و تصمیم بگیرد تا خطایش را جبران کرده و دیگر آن را تکرار نکند.

از همین روزهای آغازین سال شروع کنید، بخشودن را تمرین كنید و دیگران را ببخشایید و روح خود را رها كنید. برای رهایی از احساس گناه و بخشیدن دیگران روی یك كاغذ بارها بنویسید. همه را بخشیدم حتی او را كه …، خود را هم بخشیدم و رها شدم. خود و دیگران را كاملاً بخشیدم و چقدر آزاد و رها هستم. سبك شدم. خداوند حتماً مرا می‌بخشاید.

ارادتمند: جعفر صابری

[ یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ ] [ 13:47 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری: چرا آب تو تلمبس؟

 جعفر صابری

چرا آب تو تلمبه س؟

چرا گوشت کوب قلمبه س؟

بچه  چقدر حرف می زنی ! بسه دیگه مخمو  خوردی! خسته شدم از بس پرسیدی چرا آب تو تلمبه س ؟چرا گوشت کوب قلمبه س؟

بله اگه امروز شما با بچتون حرف نزدید دیروز بزرگترهاتون با شما این طوری حرف  زدن ! درسته  ؟ بی شک شما سعی دارید که مثل بزرگترهای دیروز این طور با بچه ها حرف نزنید ولی جداً گاهی آدم در مقابل سئوالهای جور واجور بچه ها کم میاره ،تازه این مال وقتی بود که  ماهواره و اینترنت و حتی هفت هشت  تا کانال تلویزیونی نداشتیم حالا که هر کدام این برنامه ها  صد تا سوال تو ذهن بچه های ما بوجود میاره. بچه که بودیم سوال که می کردیم  اولش خوب بود ولی وقتی چند تا سوال می پرسیدیم  داد و بیداد والدین و یا معلم در میامد که چقدر سوال می پرسی و اگه نمی گفتن خفه شو…می گفتن بچه با این سئوالات یه روزی سرت رو به باد می دی! خود همین  بزرگ ترین سئوال بود که برای چی باید  به جرم سئوال پرسیدن آدم سرشو به باد بده؟ خیلی از معلمها یا اساتید دانشگاه وقتی دانش آموز و یا دانشجو  سوال پشت سر هم می پرسه  با یه نگاه تحقیر آمیزی  جواب میدن خیلی ها شون اصلاً جواب نمی دن و یا میگن سوالها  باشه آخر زنگ و غالباً یادشون میره و یا وقت پاسخ گفتن ندارند.در طول تمام مدت تدریسم از ابتدایی تا دانشگاه  سعی می کردم حتی زمان امتحانات پاسخگوی  سئوال بچه ها باشم چرا که یه دنیا سئوال هنوز تو سرم بود که هر روز باید دنبال جوابش می گشتم تازه سئوالهای بچه ها هم بودند که می پرسیدند .بعضی از همکارها میگفتن خودت رو خسته نکن ولی همیشه پیدا کردن پاسخ درست و قانع کننده تنها راه کاری بود که  آرامم می کرد و  باعث می شد از شغلم راضی باشم تا اینکه  فهمیدم گاهی وقتها نباید پاسخی بدم و سکوت باید کنم… این همان وقتی بود که  دوستانم می گفتند این حرفها  و پاسخ ها بالاخره سرت رو به باد میده…  مانده بودم که این چه جرمیه  که اگه سئوال کنی سرت را به باد می دی و اگه پاسخ بدی باز هم سرت رو از دست می دی… همیشه چشمهای منتظر جواب  را میشه دید وقتی کنار دستیت سئوال میکنه و تو میدونی جوابش چیه اما سکوت می کنی   و دور میشه به خودت میگی  اصلاً به من چه که جواب بدم چرا آنهایی که باید پاسخگو باشند نیستند!اما وقتی خوب فکر می کنیم می بینیم  تمام پیشرفت انسانها از همین  پرسش ها  صورت گرفته خوشبختانه یکی از مهمترین ارکان دین اسلام براساس همین پرسش و پاسخ ها بنا شده و حتی در پذیرش دین هم اساسش رسیدن به پاسخ درست است و علمای اعظم  و مراجع محترم  وظیفه پاسخگویی به این موارد دینی را بر عهده دارند که خود همین مسئله نشان می دهد می توان سئوال کرد و نباید از پاسخ گریزان بود.

اینکه سئوالی شود نه تنها بد نیست بلکه می تواند بستری برای سازندگی و پیشرفت را هم فراهم بیاورد .اما نحوه پرسش و طرح سئوال هم می بایستی  اخلاقی و بدور از هر گونه  ایجاد تشنج و شک به جامعه باشد .بی شک  ارباب جراید و رسانه های عمومی  بهترین سئوال کنندگان می توانند باشند که اگر در مسیر درستی هدایت شوند می توانند به توسعه  و پیشرفت همه جانبه کشور کمک نماید، و چه بسا افرادی که متصدی امور هستند از ترس نداشتن پاسخ درست در مقابل تخلفاتشان هرگز دست به خلافی هم نزنند و بدانند که همواره  در مقابل  عمل های درست  یا نادرستشان باید پاسخ گو باشند گاهی  وقت ها می توان مسائل ریز و یا درشت را قبل از رسیدن به  جایگاه قضا در قالب پرسش و پاسخ های مطبوعاتی و رسانه ای  به نتیجه مطلوب رساند .رسانه در جوامع  پیشرفته می تواند  دوشا دوش قوه های مجریه و قضائیه و حتی مقننه با ارائه طرح ها و مطرح نمودن پرسش ها  نقش بسزایی داشته باشد  با توجه به نقش رسانه و بخصوص مطبوعات بعنوان اتاق های فکر و گفت و گو  میتوان کار های بزرگی را به سرانجام رساند و مطبوعات بعنوان رکن چهارم کشور شناخته شوند ، این مهم خوشبختانه سالهاست توسط مدیران محترم کشور مورد توجه قرار گرفته و به اهمیت  رسانه توجه شده است .امید است  کودکان  و نوجوانان و جوانان ما که در زیر بار بارش اطلاعات درست و غلطی قرار گرفته اند پاسخ هایی به درستی و فراخور حال  از منابع داخلی دریافت نمایند چرا که نسل  آینده ساز ایران اسلامی عزیزمان ایشان هستند.

ارادتمند

جعفر صابری

[ پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲ ] [ 23:5 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری :من که مامان ندارم!

آغاز سال ۲۰۱۴ مبارک

من که مامان ندارم!

بیا جلو ببینم تو کی میخوای درست بشی چرا از بقیه یاد نمی گیری ببین همه مشقاشونو چقدر خوش خط نوشتن مگه من ننوشتم که  تو خونه بهت املاً بگن چرا کتابتو جلد نکردی این چه وضعیه بگو فردا مادرت بیاد مدرسه…در مقابل تمام این حرفها سرش پائین بود و سکوت کرده بود نمی دونست چی بگه ! بگه پدرش کارگره و در عسلویه کار می کنه و مادرش دو ساله که  طلاق گرفته رفته شوهر کرده و مادر بزرگش  هم که سواد نداره  و در خانه کسی نیست که به او املا بگه …

گاهی وقتها پاسخ سئوالات که برای ما  خیلی ساده است برای بعضی ها بقدری مشکله که نمی شه بیان کرد .گاهی وقتها  آسمون بالای سر بعضی ها برعکس آسمون سر ما ،آبی آبی نیست که نیست بلکه یا سیاه سیاهه یا طوفانی و بارانی!

گاهی وقتها به این سادگی که من و تو فکر میکنیم نمی شه راه اشک را باز کرد و زد زیر گریه و بغض را از درد سکوتش نجات داد .گاهی وقتها بعضی کارها که برای ما مثل آب خوردنه برای بعضی ها خیلی مشکله .گاهی وقتها خرج کردن بعضی ها با ما خیلی فرق میکنه  اونا باید یه جوری خرج کننند که تا آخر برج  براشون یه چیزی بمونه…گاهی وقتها همین کفشای  واکس نزده و از ریخت و رو رفته بعضی ها   چند تا شب عید را رد کرده و هنوز هم باید صاحبش رو حالا حالا ها بکشه…

آره گوشت یخ زده بو میده  و سنگدان مرغ  ارزش غذایی لازم را نداره اما  وقتی با گوشت چرخش کنی  یه جورایی مزه همون گوشت را میده!

آنتن ماهواره که قطع میشه فرقی نمیکنه چقدر ولی باید وصل بشه به هر قیمتی که شده !ست مداد رنگی بچت دوتا از مداداش گم شده  دیگه به درد نمی خوره  باید تازه بخری …میدونی یه مداد  قرمز و یه پاکن و یه تراش قیمتش دو هزار تومانه … و خیلی ها فکر خریدن حتی همین یه مدادهستند!

کم نیستند آنهایی که برنج را یک یا دو کیلویی میخرند آن هم  اروگوئه یا ارزونترین   نوعش رو…زندگی ها سخت شده بالاخره  بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گو هرند .

می دونستید  یه پاکت سیگار که بیست نخ سیگار توش هست کم کمش  پنج هزارتومانه! و میشه باهاش تو همین گرونی چهار روز شیر خرید وداد دست  نیازمندش تا بنوشه نه مثل تو  دودش کنه بره تو آسمون .آره میشه  آسمون خیلی ها رو که سیاهه  مثل آسمون خودمون آبی کنیم بجای اینکه با دود  خاکستریش کنیم.آره داداش خیلی مشتی هستی ،خیلی مردی که سیگار میکشی  ؟خیلی بزرگ شدی ؟

گاهی وقتها لازم نیست بایستیم تا بشنویم  که چینی وجود یکی مثل خودمون بشکنه و بگه من که مامان ندارم!

و خیلی چیزهای دیگه  که تا  وقتی خوب بهش توجه نکنی ،نمی تونی بفهمی. لازم نیست  حتماً مثل آنها  بشی کافیه کمی دقت کنی …چند سال پیش یکی از دانشجویان رشته سینما برای پایان نامه اش آمد سراغم که استاد  یه سوژه بهم معرفی کن  تا برم برای پایان نامه ام بسازم…دست کردم تو جیبم و یه بلیط  اتوبوس واحد بهش دادم خندید و گفت آقا ما رو گرفتی ؟ بلیط را تو جیبم گذاشتم و گفتم نه تو باید پیاده بری !گفت کجا ؟گفتم از انقلاب تا آزادی و یا انقلاب تا امام حسین فرقی نمی کنه فقط راه بیفت برو قدم بزن و خوب ببین چیزهایی که بیشتر از بیست ساله ندیدی ببین مردم چطوری زندگی می کنن ببین آدمها چطور با هم حرف می زنن ببین اونی که تو ماشین نشسته به موتور سوار چطور نگاه میکنه خوب ببین مادری که دست بچش رو گرفته چطور با سرعت از جلو  میوه فروشی و یا اسباب بازی فروشی رد میشه نمی دونم برو و فقط راه برو…خیلی چیزها را پیدا می کنی که هر کدومش می تونه یه پایان نامه باشه !

مخلصیم

جعفر صابری

تو زل تابستون چقدر زمستونه!

دلت که میلرزید
من با چشام دیدم
تو ضلع تابستون
چقدر زمستونه
هوا گرفته نبود
دلم گرفت اون شب
به مادرم گفتم
هنوز بارونه
هنوووز بارونه

قطار رد شد و رفت
مسافرا موندن
مسافرا که برن
قطار میمونه
تو برف بارونی
قطار قلب منه
قلب شکسته من
تو برف مدفونه
دونه به دونه غمی
ریل به ریل شبم
غم تو خونه من
هر شب و میمونه
هر شب و میمونه

امشب بخوابه من بیدارم
من شب و زنده نگه میدارم
امشب بخوابه من بیدارم
من شب و زنده نگه میدارم

یه شب که سردم بود
به مادرم گفتم
هوا که سرد میشه
یاد تو می افتم
طفلی دلش لرزید
دلش دوباره شکست
تو ضلع تابستون
تو کوچه برف نشست
تو کوچه برف نشست

مسافرا شعرن
تو برف و بارونی
قطار قلب منه
چشم پنجره هاش
پنجره ها بستن
مسافرا خستن
ببار تا دم صبح
به فکر هیچی نباش

دونه به دونه غمی
غصه به غصه شبم
کاش کی یه روز صبح شه
کاش فقط ای کاش
کاش فقط ای کاش

امشب بخوابه من بیدارم
من شب و زنده نگه میدارم
امشب بخوابه من بیدارم
من شب و زنده نگه میدارم

 

 

[ پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲ ] [ 23:3 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری:در سالن سازمان سینمای وزارت فر هنگ و ارشاد اسلامی

جعفر صابری:در سالن سازمان  سینمای وزارت  فر هنگ و ارشاد اسلامی  در حال  مطرح نمودن مشکلات آموزشگاها و مراکز سینمایی کشور و راه کار های درست  برای حل آن آذر ماه ۱۳۹۲

عکس :بیتا یحیی

[ یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ ] [ 0:37 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری نویسنده نمایشنامه ثارچه…

نمایش نامه ثارچه را تقدیم می کنم به شما عزیزان

این نمایش نامه نوشته من در سال ۱۳۶۵ بود و در سال ۱۳۷۶   اجراء شد…

 

نمایشنامه

ثارچه

نویسنده :جعفر صابری

صحنه تئاتر:

 ثارچه در جنگلی است که صدای آب و صدای بلبلها و قناریها و گنجشکها می آید ،نوری از بالا به وسط می تابد و راوی یک کبوتر سفید است با نوکی کوچک و عینکی به چشم و عصایی بدست در وسط صحنه زیر نور می ایستد بعد از آهنگ معرفی و آهنگ متن راوی از حالت سکون در آمده و می گوید:

راوی : کوچولوها سلام ،بزرگترها سلام من کبوتر نامه بر این جنگل بودم بله این جنگل! حالا می خوام براتون قصه ای از قصه های این جنگل سرسبز را تعریف کنم . اما ..اما قصه ما چند قهرمان داره بچه ها یک وقت فکر نکنید قصه ما راست راستی قصه اس !بلکه  یک داستان واقعی از جنگل ثارهاست .. بله جنگل ثارها !

 

بعد زیر درخت میرود و در حالی که او می رود آهنگی که تئاتر بخورد پخش می شود سپس…

 

روای : آره عزیزانم سالها پیش در جنگل سرسبز ثارها .. ثارچه ای بود که خیلی دوست داشت همه ثارها بهش احترام بگذارن ثارچه با تمام حیوانات جنگل دلش می خواست دوست باشه اما راه درست و اصلی این کار را نمی دانست یک روز صبح زود موقع خروس خوان که هنوز ستاره سپید نرفته بود و جنگل ثارها را روشن نکرده بود ثارچه بیدار شد و از لونه پدرش خارج شد       ……بله همین جا!

(آرام آرام و پاورچین ثارچه کوچکی با پیراهن سیاه و منقاری کوچک به زیر درخت آمد و با خود گفت…)

ثارچه : آخی تا حالا که کسی متوجه آمدن من نشده خدا کنه همه کارها اینطوری پیش بره،پس چرا عمو کلاغ نیومد نکنه …؟

(صدای بال زدن کلاغ به گوش می رسد و کلاغ آرام بسراغ ثارچه آمد)

ثارچه:سلام عمو کلاغ

کلاغ:علیک السلام ثارچه خوب کوچولو چه زود آمدی

ثارچه :مگه میشه یک کار مهمی باشه و من دیر بیام من وظیفه شناسم!

کلاغ: خوب حالا واقعا دوست داری برای عقاب کار کنی؟

ثارچه:آرزومه

کلاغ:چرا آرزوته ؟

ثارچه: چون که بتونم یک ثار معروف و سرشناس بشم  و همه به من احترام بذارن

کلاغ: حالا عقاب به تو قول مردانه داده که تورا سرشناس کنه؟

ثارچه: بله پس من الکی دلمو خوش کردم

کلاغ: پس تکلیف اون ثار اخراجی چی میشه؟

ثارچه: کی همون ثار شاه را می گی ؟

کلاغ : آره همون ثارشاه اون چه کار می شه؟

ثارچه:عقاب گفت بعد از اینکه گلوی ثار بزرگ را پاره کرد و خونشو خورد ثارشاه رو به جای ثار بزرگ میذاره یعنی جای  قبلی خودش .

کلاغ:آفرین به عقاب آفرین. آخ یعنی میشه منم یک روز با همین چنگالم گلوی جغد دانا را  بگیرم . چشماشو از کاسه در بیارم .راستی راجع به موش زیرک چه چیزی گفت؟

ثارچه:بله میگفت بالاخره این( زنجیری که به پا دارد نشان می دهد)  که به چنگالم زده باز می کنم و آن روز خدا به داد موش زیرک برسه

کلاغ : ساکت انگار صدای یک پرنده  می یاد تو چیزی می بینی؟

ثارچه: آره دیگه هوا روشن شده انگار خفاش خون آشامه

(نور کاملا زیاد میشه راوی به پشت درخت رفت و خفاش خون آشام آرام به روی زمین می نشیند )

ثارچه: سلام خفاش خان

خفاش: سلام از ماست… چیه کلاغ جواب سلام نمیدی؟

کلاغ: من با خفاش ها میانه خوبی ندارم مخصوصاً اگر خون آشام هم باشند !

خفاش: خوب بهتره بحثهای خودمانی را کنار بگذاریم .ثارچه!

ثارچه:بله

خفاش: اینجا از هر نظر دل جنگله و امنه .

کلاغ: ثارچه مطمئنی اصلاً من که تا قبل از ورود خفاش خان خیالم جمع بود .

خفاش: منظورت رو نمی فهمم؟

ثارچه: توروخدا کوتاه بیاین اگر عقاب بفهمه برای هر دوتون بد میشه

(همه ساکت می شوند راوی از پشت درخت بیرون می آید همه در یک حالتند ایستاده سکوت می نمایند)

روای: خوب دوستان واجب شد که کمی درباره این شیطانها حرف بزنیم بله این کلاغ از وقتی که ثار بزرگ به رهبری و همسایگی کلاغ در آمد آن همش قارقار می کنه ولی این خفاش خون آشام از اسمش معلومه خیلی پرنده بدیه جای مشخصی نداره هر جا دوست داشته باشه و از هر حیوون خوشش بیاد حیونرو می کشه و لونشو می گیره آره دوستان خوب حالا بریم بقیه داستان رو ببینیم

(راوی به پشت درخت بر می گرده و پرندگان بحالت آزاد در می آیند)

ثارچه : خفاش به نظر تو من می تونم یک ثار معروف بشم .

خفاش : البته تو و امثال تو اگر بتوانید خدمتگذار خوبی باشن به همه جا می رسند مگه نه کلاغ (به کلاغ نگاه معنا داری می اندازد به نشانه تأیید…)

کلاغ: (متوجه منظور خفاش می شود و )شکی نیست مثلاً من خیلی ها رو می شناسم که از صفر شروع کردن ،حالا خیلی معروف شدن!

خفاش:ساکت انگار یک پرنده  ای داره می یاد اینجا !

(جغدی آرام بطرف پرنده ها می آید)

جغد: به به جمعتون جمعه دوستاتون فقط یکیتون  کمه

خفاش: منظورت چیه؟ جغد پیر!

جغد:هیچی سلام کردن گناه داره

کلاغ:خوب سلامت کردی برو

جغد: (نگاه معنا داری به ثارچه می اندازد)به به ثارچه تو هم اینجایی !ثارچه عزیز خجالت نکش بیا جلو تا قشنگ چشماتو نگاه کنم .

ثارچه:چرا من که خجالت نمی کشم.

جغد:ای وای یعنی تو از کار زشتی که می کنی خجالت نمی کشی ؟

کلاغ:چه کار زشتی زود؟ برگرد و گرنه هر چه دیدی از چشم خودت دیدی!

جغد: اگه با رفتن من کارها درست میشه من رفتم ولی ثارچه عزیز از این  ها  دور شو!

خفاش:مگه نشنیدی کلاغ چی گفت!

جغد:چرا باشه من رفتم ولی یادتون باشه مخصوصاً تو ثارچه با اجازه .

(جغد پرواز می کند و می رود )

خفاش:دوستان بهتره ما هم برویم.

کلاغ:پس جناب عقاب چی اگر یک وقت آمد و ما نبودیم؟

خفاش:من آماده ام .بهش می گم حالا بهتره بریم راستی ثارچه به کسی چیزی نگی ها !

ثارچه : نه خیالت جمع باشه.

کلاغ: پس من رفتم خفاش بیا تا بریم.

خفاش:بریم…

(هر دو از صحنه خارج مشوند ) ثارچه گوشه ای می نشیند و راوی از پشت درخت بیرون می آید )

راوی:خوب تا دیدید که این گروه قصد دارن کاری بر علیه ثار بزرگ  و جنگل ثارها بکنند ولی بچه ها این کارها خیلی طول میکشه که نمیشه حرفشو زد باید دید برم پشت درخت مخفی بشم تا ببینم دیگه چی میشه .

(چند ثار داخل صحنه می شوند)

ثار پدر: ثارچه ثارچه کجاست بچم 

ثاربزرگ: فکر نکنم اینجا باشه اگر بود صدای شما را می شنید

ثار یک:ثار بزرگ اگر اشتباه نکنم چند تا  پرنده ای اینجا بوده !

ثار بزرگ: درسته یک پرنده اینجا بوده می ترسم بلایی سر ثارچه بیاد

ثار پدر: نگاه کنید ثارچه اینجاس مثل اینکه خواب

ثار یک: بیدارش کنید تا بریم ثارها منتظر ما هستن

ثار پدر : بله مخصوصا مادر ثارچه

(بعد ثار پدر به طرف ثارچه می رود و او را بیدار می کند)

ثارچه:سلام پدر سلام ثار بزرگ سلام به همگی

ثار پدر : چه سلامی پسر چرا بی خبر از خانه خارج شدی

ثارچه : حق با شماست من بدکاری کردم قول می دم دیگه از این کارها نکنم

ثار بزرگ: خوب همین که فهمیدی کار اشتباهی کردی خیلی خوبه ،خوب بریم دوستان برویم منتظرمون هستند.

(همه از صحنه خارج می شوند راوی بیرون می آید )

راوی : آخه چرا باید بعضی ها دروغ بگن مثلا همین ثارچه برای اینکه معروف بشه چه کارهایی که نمی کند و شاید هم باز کارهای دیگری بکنه که بهتره بریم ببینیم

(آرام به پشت درخت می رود و بعد از چند دقیقه جغد و موش وارد می شوند )

موش: پس کوش کجا رفتن؟

جغد: موش زیرک مثل اینکه اونا ازتو زیرک تر بودن و رفتن

جغد:بله اگه مطمئن نبودم که به من جغد دانا نمی گفتن

موش: ولی مثل اینکه ایندفعه از دستمون فرار کرد

جغد: گوش کن انگار صدای حرف زدن چند پرنده می آید.

موش: راست میگی

جغد:بریم

(هر دو به پشت سنگی بزرگ می روند صدای عقاب و ثارشاه و خفاش بگوش می رسد وارد می شوند)

عقاب :خوب پس کوشن

ثارشاه:کی چی کوش قربان

عقاب:خوب احمق ثارچه ثارچه کوشش

خفاش قربانت گردم فکر کنم همین جاها باشه اگر هم نیست حتما رفته

عقاب: رفته غلط کرده کار اشتباهی کرده کجا رفته

خفاش: والا قربان من و کلاغ که خواستیم بیایم خدمت شما ثارچه همینجا بود.

عقاب :بیا انوقت توقع داره من بهش مقام و منصب بدم.

ثارشاه: قربان همش بخاطر بی کفایتی کلاغ و خفاش، ثارچه  خیلی جوانه با کوچکترین حرف امکان داره همه را لو بده

عقاب:ثارچه ،ها ها ها نه اون ،چشماشو مقام و منصب گرفته عقلشو برده

خفاش:قربان حق با ثارشاست ،ما گناهکار هستیم هر کاری شما بگوئید در حق ما ،ما دم در نمی آوریم.

عقاب : آفرین همش به نوکری تو اعتماد داشتم می دونستم که خوب کار می کنی آفرین بارک الله اما راجب کلاغ باید بگم اگرچه خیلی خودخواه است اما در صداقت و سادگیش شکی نیست .

ثارشاه : قربانت گردم یک فکر اساسی برای عملیات بگوئید

عقاب:در همین فکر هستم

خفاش:قربان، اسمش رو بزاریم عملیات خون آشام .

ثارشاه: بهتره بزاریم بازگشت ،چطوره

عقاب: نه اسم عملیات را ثارشاه می زاریم

خفاش: چی ثارشاه

ثارشاه :نفهمیدم قربان چرا؟

عقاب : حسن این کار زیاده  هاها ها …

کلاغ به آرامی کنار آنها می آید

کلاغ: سلام قربانت گردم

عقاب: چرا انقدر دیر کردی

کلاغ:داشتم صحنه عملیات را بازدید می کردم

عقاب: کسی متوجه تو نشد

کلاغ: خیر قربان من قالب پنیری به دهان گرفته بودم که کسی متوجه من نشه

همه فکر  می کردن جای خالی برای خوردن پنیر لازم داشتم

عقاب: آفرین ای سپاه پرنده ها ها ها ….

خفاش : می خندد

کلاغ: می خندد

ثارشاه: می خندد

عقاب: اما راجع به عملیات، ما عملیات را بنام ثارچه نامگذاری کردیم

کلاغ: بله قربان عملیات ثارچه

عقاب: بله عملیات ثارچه این کار دلیل زیادی داره تو .. تو بگو خفاش

خفاش:فکر کنم علتش این باشه که تاریخ به ما امیدوار بشه و هر کاری ما خواستیم بکنه

عقاب: یکی شم همین حالا تو ثارشاه بگو

ثارشاه : ببینم علتش این نیست که می خواهید که ثارچه را با همین شاد کنید و او را معروفش کنید و بعد از عملیات به او مقامی ندید.

عقاب: آفرین یکی هم همین الان تو بگو کلاغ

کلاغ قربانت گردم من مغرورم قوه تعقل من ا زاین محیط خارجه

عقاب: ای بدبخت پس عقلت را جمع کن تا بهت بگم همون طور که ثارشاه و خفاش گفتن حسن این کار زیاد ولی مهم تو نیتش این که تمام پرنده ها به ثارچه به چشم یک خائن نگاه می کنن و بعد از پیروزی ما ،ثارچه را خودشان از روی ناراحتی می کشن

کلاغ: احسن آفرین درسته قربان

خفاش: بنازم هوش شما رو

ثارشاه: همیشه بلند پرواز بودید قربان

عقاب:خواهش می کنم خجالتم ندید

خفاش: خوب قربان، وقت عملیات کی هست؟

عقاب: فردا در همینجا کار را شروع می کنیم

خفاش: به چه شکل

عقاب: ثارشاه و من به لانه ثار بزرگ حمله می کنیم و بعد از کشتنش ثارشاه محکومیت می رسه اما برای جلوگیری از هر خطری کلاغ از جنوب و غرب و شرق لانه ثارها را در زیر حملات خود قرار می دهد شما هم کمکش می کنید و در این راه از تمام دوستان کمک بگیرید.

کلاغ: چشم قربان خیالتون جمع باشه طوری حمله کنم که از شما زودتر به لانه ثار بزرگ برسم

عقاب: آفرین حالا زود متفرق بشوید تا کسی شما را نبیند.

همه متفرق می شوند و از صحنه خارج بشوند  جغد و موش به داخل صحنه می آیند

موش: خوب دوست عزیزم می گی چکار کنیم

جغد: بهتره خودمون دست به کار بشیم و قال قضیه روبکنیم

موش: غیره ممکنه یک دست صدا نداره

جغد: پس با ثار بزرگ  و ثارهای دیگر در میان بگذاریم

موش: حق با توست درست میگی خوب بریم

جغد : بریم

هر دو از صحنه بیرون می آیند و راوی بیرون می آید

راوی: خدا را شکر که جغد دانا و موش زیرک بودند و حالای دو نفر چکار باید بکنند بچه ها اصلا نترسید خیالتون جمع جمع باشه ولی مبارزه ثارها با عقاب دیدنیه بریم که اگه همه شما ساکت باشید با هم دیگه گوش می کنیم انگار صدای پا می آید برم قایم بشم

پشت درخت مخفی می شود دو تا ثار وارد میشوند

ثار 2: می گم ها دیدی ثارچه چی می گفت

ثار3: هر چی می خواست می زاشتی بگه از یک گوش بشنو و از گوش دیگه بیرون کن

ثار2: ببینم چرا ثارچه اینگونه تغییر کرده

ثار3: والا چی بگم قبلا اینطور نبود حالا چی می گفت

ثار2: چی می خواستی بگه همه را به شورش دعوت می کرد

ثار3: بر علیه کی ؟

ثار2: علیه ثار بزرگ

یک پرنده گنجشک وارد می شود می گوید

گنجشک: ثارها کجائید ثار بزرگ دستور داده تمام پرنده ها جمع بشن میاین بریم

ثار 2: کجا بریم

ثار3:هی رفیق چرا حرفای ثارچه زود اثر بزاره

ثار2:باشه بریم

همه از صحنه خارج می شوند راوی به داخل صحنه می آید

راوی : خوب دوستان بهتره تا روشن شدن هوا صبر کنیم آخه جنگل زود هوا تاریک میشه

نور کم و کمتر می شود صحنه تاریک می شود

راوی : اما خیلی هم هوا زود روشن  تا یک چشم به هم بزنید فردا صبح روز خوبی هم منتظر بنشینید

راوی بیرون می رود و صحنه برای چند لحظه  که فقط صدای حیوانات شب می اید خالی است نور کم کم زیاد می شود در صحنه چند ثار و پدر ثارچه ثار بزرگ و خود ثارچه و موش و جغد هستند

ثار بزرگ: دوستان در میان ما یک خائن است من شما راجمع کردم که درواقع حادثه مهم و همین قدر شناسایی این خائن در اطلاع باشید خوب من می خوام که خودش خودش را معرفی کنه

جغد: دوستان اگر چه من ثار نیستم اما یک پرنده هستم که آزادم و در محدوده زندگی شما زندگی می کنم و نسبت به تمام مشکلات شما هم حق به گردن دارم .

ثار بزرگ: دوستان اگر بفهمید من خائن هستم به شما خیانت می کنم شما چه می کنید

ثار 3: اولا غیر ممکن ولی اگه هم باشی می کشیمت  .

ثار بزرگ: نه کار اشتباهی اما باید دلیل خیانت را بپرسید

موش: بله ثار بزرگ راست می گن باید دلیل بخواهیم بعد اگر قانع نشدیم هر کاری کنیم درسته

ثار بزرگ: خوب چرا خودت را معرفی نکردی

ثار 3: منظور شما اینه که خائن در میان ماست

جغد: بله دوستان خائن در میان شماست

ثار 3: خوب کیه

جغد اون باید خودش ،خودش را معرفی کنه

ثارچه یک قدم جلو می گذارد و شروع به گریه کردن می کند .

ثار بزرگ: خوب چرا گریه می کنی ؟

ثارچه: من بخدا پشیمونم پشیمون

پدر ثارچه: چی می گی بچه چرا پشیمونی

ثارچه: پدر ثار بزرگ همه چیز را می دونه جغد و موش هم همینطور ولی شما نمی دونید حقم دارید

پدر ثارچه: چیو نمیدونم چیو حق دارم

ثار بزرگ: خوب دوستان ثارچه به ما خیانت های زیادی کرده ولی حالا می گه پشیمونه حالا چکارش کنیم

پدر ثارچه : بکشیدش تیکه تیکه اش کنید

ثار3: راست میگه همه با هم همهمه می کنند

موش: خیر، این کار درست نیست باید بعد از فهمیدن تمام مسائل بکشیدش .چه فرقی بین جنگل ما و بیشه شیرهای درنده است.

ثار بزرگ: بله حق با موشه چون ثارچه خودش پشیمونه میبخشیمش اما به شرط اینکه به ما کمک کنه

ثارچه : نه منو بکشید من خائنم من شما ها رو لو دادم باید بمیرم

ثار بزرگ: ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست این مثالیه  که آدمها می زنند .

جغد: بله ثارچه تو به ما کمک کن که امروز شر عقاب و دارو دسته اش رو بکنیم گناهات پاک میشه .

ثار بزرگ: خوب دوستان بهتره ما بریم به لونه ها مون و وقتی به ما حمله شود ما ضد حمله بکنیم و دشمنمون رو تا اینجا بکشیم اینجا قتلگاه عقابه

ثار پدر : من دیگه با این فرزند نابه کار راه نمی رم

ثار بزرگ: نه این حرفو نزن بهتره ثارچه اینجا باشه و با او نا همکاری کنه تا او نا فکر نکنن ثارچه با ماست وقتی عقاب و دارو دسته اش خواستند فرار کنن جای دیگه ثارچه اینجا نگه شون داره

گنجشکی وارد میشود

ثار بزرگ : گنجشگ توهمه خبرارو  برای ما بیار که چی میشود

گنجشگ: چشم خیالتون راحت

ثار بزرگ: خوب دوستان بریم ولی ثارچه یادت نره بریم

همه از صحنه خارج می شوند و ثارچه به جلوی صحنه می آید

ثارچه : خدایا من دوست داشتم معروف بشم اما راه درست این کار را نمی دونستم خودت کمکم کن من چقدر به عقاب بگم اینجا بمون اون میفهمه منو می کشه خوب بکشه مگه من خونم از ثارای دیگه رنگین تره مگه نه من خودم  کارو به چنگ عقاب و کلاغ و خفاش دادم حقمه

صدای خنده ثارشاه و عقاب و خفاش

عقاب: به ثارچه مهربان تو کجا اینجا کجا

ثارچه: سلام قربانت گردم آمدیم تا در غم تان شریک باشیم

عقاب: چه غمی منظورت چیه

ثارچه:منظورم اینه که شما ها باید همتون اینجا جمع بشین آنوقت کلاغ نباشه

عقاب: این چه ربطی داشت به غم

ثارچه: خوب قربان این غم نیست که یکی از ما همش کم هست

عقاب: ها ها ها …ها .. ثارچه مهربان کلاغ در جمع ماست ولی در حال ماموریت

ثارچه: چطور

عقاب: او مشغول مبارزه با ثارهاست

ثارچه : چی شما حمله را شروع کردید؟

عقاب: چون تو نبودی به یاد تو نام تو را بر حمله گذاشتیم

ثارچه : به جلو صحنه می آید عقاب و بقیه حالت فیکس دارند ثارچه رو به جمعیت می گوید .

ثارچه : ای نابکار تو می خوای همه تقصیرها به گردن من بیفته

عقاب: چی داری فکر می کنی

ثارشاه: خوب دیگه ما کارمان با شما تموم شد

عقاب: ثارشاه برگرد برو کمک کلاغ

ثارشاه میرود عقاب به این طرف و آنطرف حرکت می کند گنجشک می آید و به پشت در ختی بر می گرده

خفاش: قربان حال چه بگویم

عقاب: تا حالا خوب بود ثارچه هم با ما شد

خفاش: قربان خودش آمد تو قتلگاهش

عقاب: وقتی ثارشاه آمد ترتیب ثارچه را بدید

خفاش : خیالتان راحت قربان خودم خونشو می مکم

عقاب: خوب برید یک وقت ثارچه می فهمه ما حرف می زنیم

خفاش: قربان بریم

عقاب: کجا

خفاش: به لانه ثار بزرگ

عقاب: راست می گی بریم

ثارچه: نه نه وایسید

عقاب : چرا برای چی

ثارچه : الان همه ثارها مسلح هستند دارن می جنگند اگه شما برید شمارو می کشند چون حاضرند

عقاب : ای موذی حق با توست در این فرصت بیاین دنبال موش بگردیم تا این تله  را از پاهای من باز کنه

ثارچه : قربان اجازه بدید من خودم با ز کنم

عقاب: زود باش

ثارچه آرام آرام به طرف عقاب می رود و مشغول باز کردن تله می شود همه فیکس راوی بیرون می آید

راوی : دوستان کلاغ به لانه ثارها حمله کرد اما غصه نخورید ثار بزرگ پدر کلاغ را در آورد تک تک ثارها یکی یکی پر کلاغ را کندند کلاغ لخت لخت شد ثار شاه هم فرار کرد ولی ثارها به دنبال او به رهبری ثار بزرگ را ه افتادند .

گفت که ثار چه مشغول سرگرم کردن عقابه خوب بریم بریم قایم بشیم بقیه داستان را ببینیم و مخفی می شود . ثارشاه وارد می شود

ثارشاه : یالا فرار کنید .

عقاب : چی داری  می گی احمق کجا فرار کنیم

ثارشاه : نمی دونم نمی دونم فقط فرار

عقاب: ده چی شد

ثارشاه : یک نفر گفته بود که ما  می خوایم حمله کنیم او نا حاضر و آماده بودند بدبخت کلاغ تیکه تیکه شده رو  به میز محاکمه کشیدند زود باشید

عقاب: ده همش تقصیر ثارچه است تو نگذاشتی ما بریم خوب حالا می کشمت

و بعد با چنگالش به گردن ثارچه کوچک می زنه و ثارچه را نقش زمین می کند

 ثارشاه : فرار کنید قربان

عقاب : کجا باید فرار کنیم تو تو رو باید کشت بکش خفاش

خفاش به طرف ثارشاه می رود که تمام ثارها به رهبری ثار بزرگ و همراه با موش و جغد وارد صحنه می شوند همه دور عقاب و ثارشاه و جغد حلقه می زنند

ثار بزرگ : خوب تو ثارشاه برو  برو این خائنه

ثارشاه : من من برم ها

ثار بزرگ بله تو سزای عملت را دیدی زود از جلو چشمام گمشو

ثارشاه بسرعت از صحنه خارج می شود

ثار بزرگ : اما تو و تو رو اول نو کر می کنیم تا ارباب ببینه و نتونه حرفی بزنه خوب چکارش کنیم.

موش : من یک قلاده برای خفاش آوردم که به دهانش بزند چون نمی تواند چیزی بخورد خودبه خود می میرد و ما دستهایمان آلوده به خون کثیفش نمی شود

بعد موش به جلو می رود و قلاده را به دهان خفاش می زند

ثاربزرگ : خوب تو هم دیگر برو برو

 خفاش آرام آرام ازصحنه خارج می شود .

ثار بزرگ : خوب عقاب مگر  ما تو را مجازات نکردیم مگر به پای تو قفل نزدیم که به خاک کسی حمله نکنی چرا با زهم شیطانی کردی

عقاب : من غلط کردم من بی جا کردم منو ببخشید ثار بزرگ توبه می کنم

ثارچه : توبه گرگ مرگ مگه نه جغد دانا

جغد دانا : بله من هم همین رو می گم بهتره همان طور که او ن حلقه محاصره را به ما تنگ کرد ما همه به او دنیا را تنگ کنیم

همه دور عقاب حلقه زدند و محاصره را تنگ و تنگ تر می کنند

عقاب من غلط کردم ..

همه یک دایره بزرگ می زنند و با هم در حالی که می خوانند . همگی

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر

اندرآنجاکه باطل امیراست

اندرآنجاکه حق سربه زیرست

راستی زندگی ناگواراست

مرگ بالاترین افتخارست

بازی ها

گنجشک :  لیدا حکیمی

ثار بزرگ : حمید سلامت

پدر ثارچه : علی رضا  کرمی

عقاب : آزاده محتشم

ثارشاه: رویا مقصصی

خفاش خون آشام : آیدین عزیزی

جغد دانا : سمیه محمدینی

موش زیرک: سحر یوسفی

کلاغ : محمود رستمی

راوی : افشین هزاری

ثار 1 و 2و 3 سپیده اما م نژاد – سپیده مرادی – سیمین اطیایی

کاش باران میدانست که گنجشک

 

لباسی برای عوض کردن ندارد !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ ] [ 15:35 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

فرصتی شد تا با آقای جعفر صابری مدیر عامل موسسه …

كاش بودم چون كتاب افتاده در كنجي خموش
تا نگردد روبرو جز مردم دانا مرا

 

وای اگه خون سیاوش دامن شب رو بگیره …

 

 

یک بار دیگه بعد از سه سال فرصتی شد تا با آقای جعفر صابری مدیر عامل موسسه فر هنگی هنری آشتی و صاحب امتیاز هفته نامه همسربه بهانه تولدش در 21 آذر ماه  به گفت و گو بنشینیم و از نظرات و پیشنهاد هایش در باره فعالیت های موسسسه و هفته نامه سئوال  کنیم…

تولد جعفر صابری 21آذر ماه 1392 همرا ه با خانم دکتر واله کردستانی سردبیر هفته نامه همسر

 

 

آقای صابری چه خبر؟

سلامتی شکر هستیم و  بودن ما خاریست به چشم دشمنانمان شکر!

از موسسه برایمان بگوئید ؟

شکر انتشارات تعطیل است  و هنوز دلیل تعطیلیش را نمی دانیم و آموزشگاه سینمایی هنوز در حال بررسی است و دیگه چی بگم…

این روزها بیشتر مشغول چه کارهایی هستید؟

راستش  خیلی خوشحالم این دوسه سال گذشته حسابی دنبال کارهای تحقیقاتی بوده و هستم از مدیریت  پژوهش  تعاونی مطبوعات کشور گرفته  تا بررسی مسائل سینمایی کشور و ایجاد چند سایت خبر رسانی و تحقیقاتی برای بهبود سینما و مطبوعات و یک سری کارهای انتشاراتی هم انجام دادم شکر خدا هنوز با سازمان هلال احمر و خد مات داوطلبان دل خوش هستم و اما امور خیریه بر قراره و انسان های با صفا هنوز دستانشون قوت دهندی دستانمان هست همین شکر…

از سیاست چه خبر؟

بعد از انتخابات خرداد  هیچی ،ساکتیم  راستش امسال ترجیح دادم دنبال هیچ کس نباشم  ناظر صندوق بودم و همه چی آرام  بود و خوب،

از  ته دل با کی بودید ؟

 راستش چی بگم یه سر به جلیلی زدیم  و ستاد عارف خیلی ساکت اما باصفا بود سعی کردم یه کاری بکنم  ولی … همین …

از آمدن آقای روحانی خوشحال هستید؟

چی بگم  ، سیاسی حرف نزنیم بهتره ،خدا انشاءالله  به هرکسی به این ملت خدمت می کنه توفیق بده من بلد نیستم  چاپلوسی کنم و  الکی بگم که کی خوبه  و من با کی بودم  و یا هستم ،همه خوبند اگر نبودند که برای خدمت به ملت نامزد و یا تائید نمیشدند، من بیشتر  به شورای شهر تهران توجه داشتم و شکر خدا از هشت نامزد ی که  موسسه آشتی  کارهای تبلیغاتیشان را انجام می داد سه نفر وارد شورای شهر شدند.

خوشحال هستید؟

 البته ولی هنوز فرصت نشده که مستقیم بهشون تبریک بگم.

 

چه کسانی  بودند؟ حالا بگین؟

آقایان مرتضی طلائی ، هادی ساعی و عزیز دلم عباس  جدیدی که از همین جا بهشون تبریک می گویم.

خوشحال هستید عباس  جدیدی عضو شورای شهر شده؟

البته هم دوستش دارم  و هم پسر  عمه ام است از خانواده و خونم می باشد  و می دونم جداً دلش می خواد یه کاری برای شهرش بکنه! و امید وارم بتونه…

حرف دیگه ای دارید که زدنش براتون مهم باشه ؟

راستش خیلی حرف دارم اما گاهی سکوت سرشار از نا گفتنی ها است همینقدر بگم که امسال زمستون خیلی سردی روبرو مون هست ،  چند جای این مملکت مردم بلا دیدند سرما و بی خانمانی رنجشان میدهد، هنوز هموطنان ما در آذربایجان که زلزله آمده در رنج هستند و کو دکان و زنان آواره سوریه در لبنان و ترکیه در رنج هستند  نمی دونم تا حالا دستهای کوچک یه بچه که داره از سرما می سوزه را دیدید یا نه ؟ در جای جای این جهان متاسفانه کم نیستند انسانهایی که در رنج و درد زندگی می کنند رنج و دردی که بیست درصد مردم جهان برای هشتاد درصد دیگه بوجود آوردند.  خیلی چاق شده بودم از خودم خجالت کشیدم   که راحت مینشینم و سیر پا سفره می خورم  کم کردم اما نمی شه کاری کرد راستش ملت شریف ایران دلشون می خواد برای  دیگران کاری کنند اما هم خودشون گرفتارند و هم مدعیان حقوق بشر  اجازه نمیدهند …مردم ایران هزار تا مشکل دارند اما هنوز خیلی انسان هستند و  دلسوزند. خدا انشاءالله به همشون  توفیق و لیاقت بده من به نوبه ی خودم دستاشون را می بوسم. و آرزوی روزهای خوب و سرشار از شادی و سلامت  برای مردم کشورم و همه ی مردم دنیا دارم.امید وارم ویروس دروغ و حرام خوری ازآنها همیشه دور باشه،برای  خانواده  و همکارانم هم آرزو می کنم که بیشتر از گذشته را بتوانند من راتحمل کنند  و دوستم داشته باشند! و میگم:

وای اگه خون سیاوش دامن شب رو بگیره .

 

گزارشگر و عکاس :محمود رضا آشتیانی پور

 

 

 

خبری از  شرکت تعاونی مطبوعات کشور

 

عصر روز 14 آذر ماه سال جاری شرکت تعاونی مطبوعات کشور شاهد برگزاری انتخابات هیئت مدیره و بازرسین بود و به ترتیب آقایان :بهبهانی-حلت – خطیب–موسوی – مدنی – صابری وآذرنگار  بعنوان اعضای هیئت مدیره انتخاب شدند و همچنین آقایان ملاسعیدی  ،پیمان و رضا زاده نیز بعنوان بازرسین شرکت تعاونی مطبوعات کشور انتخاب شدند .اما در حاشیه این انتخابات حرکت زیبا و شایسته ای که توسط تنی چند از اعضاء صورت گرفت قدردانی از دو تن از اعضای قبلی هیئت مدیره و همچنین برگزاری  جشن تولد دو تن از همکاران قدیمی و اعضاء تعاونی بود که در خاطر هر یک از اعضا ء به یادگار ماند.آقایان هوشمند و برنجی از مدیران شایسته و لایق مطبوعات کشور می باشند که سالهاست به عنوان اعضای شرکت تعاونی همواره در کنار دوستان و دیگر مدیران بوده اند ،امید است همبستگی و همکاری مدیران این نهاد  که در نوع خود کم نظیر است همواره ادامه یابد و سرمشق دیگر تعاونی ها و نهاد ها باشد.

[ شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ ] [ 17:51 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

هدیه جعفر صابری

به دهکده ما خوش آمدید

دو روز مانده به پایان عمرش تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده ….

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده بود ،پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد !

داد زد بد و بیراه گفت خدا سکوت کرد .

آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد

جیغ زد و جنجال به راه انداخت خدا سکوت کرد

به پر و پای فرشته ها پیچید خدا سکوت کرد

دلش گرفت و با درماندگی به تلخی گریست و به سجده افتاد..

خدا سکوتش را شکست و با مهربانی گفت : تمام روز رابه  بد و بیراه گفتن و جار وجنجال از دست دادی و یک روز دیگر هم رفت تنها یک روز از عمرت باقیست بیا و لا اقل این یک روز زندگی کن …!

لا به لای هق هق بی امان گریه اش گفت : اما خدایا فقط یک روز مانده در یک روز چه می توان کرد ؟!

و خدا پاسخ د اد : آنکه لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزار سال زیسته و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید

! حالا برو زندگی کن  : آنگاه سهم یک روز زندگی را در میان دستانش ریخت و گفت

مهمترین عوامل موثر در افزایش بهره وری عبارتند از :

1- ایجاد فضای روانی مناسب

2- تجربه و سوابق مناسب برای ایفای وظایف شغلی

3- فرهنگ کار و اعتقاد کارکنان نسبت به ایفای موثر وظایف خود در سازمان

4- انگیزه ی افراد برای انجام وظایف شغلی خود در حد بهینه

5- روحیه کارکنان سازمان و خشنودی آنان از کار در سازمان

6- تعادل روانی و جسمانی کارکنان سازمان

7- مشارکت کارکنان در تصمیمات

8- نوآوری و خلاقیت و فراهم بودن محیط برای رشد خلاقیتها

9- فراهم بودن امکانات آموزشی اثر بخش در سازمان

10- اعمال مدیریت اثر بخش و کارآمد

11- نظم و انضباط در کار و اعمال مدیریت زمان در سازمان

12- میزان همکاری افراد در سازمان و علاقه به انجام کارهای گروهی

13- دانش و اطلاعات تخصصی متصدیان گوناگون مشاغل در سازمان

14- نگرش کارکنان نسبت به کار و سازمان محل کار خود

15- ماهیت کار

عوامل موثر در بهره وری نشان می دهد تنها هنگامی افراد بکار خود علاقه نشان می دهند . و انگیزش کار در آنان افزایش مییابد که فضای روانی مناسب در سازمان فراهم آمده باشد. فضای روانی مناسب میتواند روحیه کارکنان را نیز بهبود بخشد مشارکت آنان را در سازمان فراهم آورد خلاقیت و نوآوریها را بیشتر کند

نیروی انسانی ،عامل مهم بهره وری

افزایش بهره وری در هر سازمان نیاز به تامین شرایط متعددی دارد

که مهمترین آن نیروی انسانی است

برای افزایش رضایت شغلی کارکنان می باید فضای روانی مناسب در سازمان فراهم شود.

فضای روانی مناسب روحیه کارکنان را بهبود می بخشد و مشارکت آنان در کار را فراهم می آورد . و سبب ایجادخلاقیتها و نوآوریها خواهد شد.

سئوالی که هر مدیر کارآمد وواجد صلاحیت از خود میپرسد آن است که چرا مردم کار می کنند؟

چرا کسانی که قبلا به کار خود علاقه مند بوده اند اکنون نسبت به آن دلسردی نشان می دهند؟

چرا کارمندی که در یک واحد با شوق و علاقه کار می کند و در واحد دیگر همان سازمان جز کارکنان ناموفق محسوب

می شود؟

خصوصیات یک واحد اداره یا سازمان چگونه بر انگیزش و بهره وری کارکنان اثر می گذارد؟

در پاسخ به این سئوال باید گفت مردم بدلایل مختلف کار می کنند.

طی تحقیقاتی که به مدت 7 سال با صدها کارمند و کارگر انجام شده و در سال 1382 انتشار یافته نشان می دهد که انگیزه ی افراد یک جامعه برای کار به سه دسته تقسیم می شود.

1-برای کسب در آمد و پول

2- کارکردن را دوست دارند

3- بخاطر منزلت اجتماعی کار می کنند

بدین ترتیب عوامل موثر در ارتقای بهره وری عبارتند از :

مدیریت

فن آوری تکنولوژی

سرمایه کار

و مهمتر از همه نیروی انسانی

نیروی انسانی نیز هنگامی بهره وری بهینه خواهد داشت که برای کار انگیخته شده باشد . برای تقویت انگیزه ی افراد باید محیط کار نیاز های شخصی و مسائل اقتصادی آنان مورد توجه قرار گیرد.

بخوانیم، ببخشیم، عمل کنیم

در سازمان موفق = در سازمان ناموفق

 

سازمان موفق

 

کارکنان با احساس مسئولیت و انگیزه و علاقه مندی اجرای کاررا بر عهده می گیرند.

همه فکر می کنند – مشورت می دهند مدیران تصمیم می گیرند و ابلاغ می کنند و بازتاب دریافت می کنندجریان اطلاعات دو سویه از بالا به پایین و برعکس است.

اساس روابط بر اعتماد است.

کارکنان به کار خود فکر می کنند و مدیران به کارکنان.

همه چیز کیفی است و کیفیت اهمیت دارد.

هم به امار و هم به آمال می اندیشیند.

ترکیبی از ضوابط و روابط برقرار است.

تشویق بر تنبیه و جاذبه بر دافعه غالب است.

آموزش با برنامه صورت می گیرد و یک سرمایه گذاری ضروری تلقی می شود .روابط انسانی است.

محیط کار برای کارکنان محل تولید است.

جسم و روح کارکنان در سازمان است.

کار وسیله ای برای شکوفائی جوهره انسان است. کارکنان به بلوغ کاری خود فکر می کنند . کارکنان به سازمان خود می بالند.

محیط کار زیباست و بوی عود می دهد.

از تراوشات فکری و انگیزه های قلبی کارکنان هم در کار استفاده میشود.

کارکنان لایحه (پیشنهاد ) و رایحه می سازند.

روابط و عملکرد سازمان های غیر رسمی به نفع سازمان است .

عموما کارها مطلوب انجام می شود.

افراد به اشتباه خود در کار پی می برند و مسئولیت آن را می پذیرند و همه احساس مسئولیت می کنند.

اختیار با مسئولیت تناسب دارد.

افراد جسارت اشتباه کردن به خاطر پذیرش این پدیده از طرف مدیران را دارند و نوآوری رایج است.

تاکید بر واقعیت است.

سازمان به جهش و صعود است.

احساس کارکنان از کار ،محیط کار و مدیریت بهروری است.

سازمان نا موفق

کارکنان طبق دستور با کنترل و با حربه پاداش های مادی کار می کنند.

مدیران فکر می کنند تصمیم میگیرند دستور می دهند و کنترل و نظارت می کنند.

جریان اطلاعات دو سویه از بالا به پایین و برعکس است ..اساس روابط بر بی اعتمادی است

کارکنان در همه سطوح و در هر کاری کنترل می شوند همه چیز کمی است و کمیت اهمیت دارد.

تنها به آمار می اندیشند.

ضوابط و مقررات و اجرای خشک بر آن ها حاکم است.

تنبیه بر تشویق و دافعه بر جاذبه غالب است.

آموزش اتفاقی است با برنامه انجام نمی شود . و هزینه مند ووفت گیر تلقی می شود.

روابط غیر انسانی است.

محیط کار برای کارکنان محل تبعید است.

تنها جسم انسان ها در داخل سازمان است.

کار صرفا وسیله ای برای امرار معاش است.

محل کار فقط کارگاه است و بعضا اردوگاه همه با هم در انجام کار اختلاف و تقابل دارند.

کارکنان به حقوق خود فکر فکر می کنند.

کارکنان از سازمان خود می نالند.

محیط کار بوی آلودگی و بوی دود می دهد.

تنها از نیروی دست و بازوی کارکنان در کار استفاده می شود.

کارکنان شایعه و ضایعه می سازند.

روابط و عملکرد سازمانی غیر رسمی کارکنان علیه سازمان است.

عموما کارها معیوب انجام می شود .

هیچکس مسئولیت اشتباهی را نمی پذیرد و همه دیگران را مسئول می دانند.

اختیار با مسئولیت تناسب ندارد.

افراد جرأت و جسارت اشتباه کردن ندارند و درنتیجه نوآوری تحقیق نمی یابد.

سازمان رو به کاهش سقوط است.

احساس کارکنان از کار محیط کار ومدیریت بهره دهی است.

 

[ سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۲ ] [ 21:36 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری : از زن کمتر!

سر مقاله شماره ۳۲۸ هفته نامه همسر

 

از زن کمتر!

جوان که  بودم تو محلی زندگی می کردیم که هر وقت مردهای گردن کلفت با هم دعواشون میشد دست به چاقو میشدند و داد میزدن و فحاشی می کردن  و در میان  فریاد ها و فحاشیها  جملاتی از قبیل :از زن کمتر ،زن صفت ،اگه مردی  وایسا !بزن سبیلاتو  جاش سرخاب سفیداب بمال… واز این گونه  کلمات استفاده میشد و این خاص  مردان گردن کلفت محله ما نبود  و در جای جای کشور این گونه ادبیات استفاده میشد و جالب اینکه نه تنها در کوچه و بازار بلکه در ادبیات نوشتاری و حتی سینمایی هم این گونه گفتار به راحتی بیان می شد  و یه وقتهایی  هم متاسفانه  هنوز  می شه… گاهی وقتها در ادبیات خانگی و  شوخیهای خانوادگی و بین دوستان هم این گونه واژه ها رد وبدل می شود و از همه رایج تر  واژه  زن ذلیل است که با کمال تعجب  هر مردی که به خانواده و زندگیش احترام می گذارد  نزد دوستانش به عنوان زن ذلیل مطرح می شود… اینکه حساب و کتاب خانه دست شریک زندگی باشه و او هم مدیریت کنه همیشه بد نیست و اگه خدای ناخواسته مرد بعد از خوردن نهار و یا شام  بشقابشو بشوره آسمون به زمین نمی آد و … من که نمی شورم!  دروغ چرا بگم شاید در طول سال  کمتر از انگشتهای دست من  و خیلی از مردهای دیگه سراغ یخچال خانه برن و کار های خانه را انجام بدهند خدا وکیلی  قیمت نان را هم نمی دانند و این نه بدان دلیل است که  ارزش خانواده را نمی دانند بلکه داستان این است که به راستی کار ها را تقسیم کرده اند  میگن کار از ما خرج از شما…حالا اگه فرصتی شد و رفتند و با اهل و عیال کیف و کفشی هم خریداری کردند بیشتر به این فکر میکنند که زودتر بخرند و برگردند  تا از همکاران و دوستان کسی آنها را نبیند.

خاطره  جالبی برایتان تعریف کنم: وقتی قرار شد  مجله همسر منتشر بشود دوره انتشاردو هفته  نامه بود ولی گاه یک و یا دو ماه طول میکشید تا ما پیش شماره ها را آماده کنیم و اهل مطبو عات قبول دارند که طرح روی جلد یکی از مهمترین دغدغه های مدیران نشریه است  برای نمونه صاحب یک  بوتیک  هر فصل یک بار ویترین  مغازاش را می چیند ولی  مطبوعاتی ها  بسته به دوره انتشارشان  ناچار هستند هر روز هر ماه و یا هر هفته  برای طرح روی جلد یا همان ویترینشان  فکر کنند و این مهم برایشان بسیار اهمیت دارد. ما نیز  بعد از اولین شماره که تصویر حرم امام رضا(ع)  را چاپ کردیم  سخت در اندیشه این بودیم که  چه تصویری روی جلد کار کنیم ،آن روز ها من مدیر هنرستان غیر انتفاعی بودم که  برای اولین بار در کشور دایر شده بود و در رشته های عکاسی و گرافیک و همچنین تصویر برداری و فیلمبرداری هنر جو داشت در میان هنر جویانمان پسر شهید نوری هم بود که سال دوم  هنرستان تحصیل می کرد یک روز که ما با هیئت تحریریه مجله ، جلسه ای برای  تعین عکس روی جلد داشتیم ، با خوشحالی آمد و گفت آقا اجازه :  من شمال کشور بودم و  از یک پیر مرد با همسرش عکس گرفتم چون اسم مجله شما همسر است من فکر کنم برای روی جلد شما مناسب است! این فکر و ایده ، ما را متحول ساخت چرا که از نگرانی طرح روی جلد ،تا ابد مارا نجات داد و دانستیم که از این پس  به معدنی بی انتها به نام خانواده و همسران دست یافته ایم و هرگز دیگر نگران تصویر روی جلد نخواهیم بود! بی خبر از آنکه خیلی از افراد سرشناس هنر مندان و یا ورزشکاران و یا… تمایلی  برای اینکه با همسرشان دیده شوند را ندارند و افراد مختلف جامعه هم  که  با همان  نظرهای زن ذلیل  و …کمتر دوست دارند با همسرشان عکس بیندازند و روی جلد چاپ شود وای که چه سختیها کشیدیم، گر چه بعد از ما خیلی از مطبوعات  بویژه خانوادگی تصاویرهنر مندان و ورزشکاران را با همسرشان چاپ کردند امّا  آنها با خودعهد نبسته بودند که فقط زن و شوهر را چاپ کنند برای همین متنوع کار کردند و راستش خیلی سخت بوده که ما بیش از 330 شماره  عکس زن و شوهر ها را انتخاب و روی جلد کار کردیم . و این بر خاسته از همان ادبیاتی است که ابتدا عرض کردم …و تا زمانی که این گونه ادبیات رایج جامعه باشد و اندیشه های مردم  و فرهنگ  ما این باشد که امروز هست  و ما نیمی از پیکره اصلی  جامعه را بطور کل نادیده بگیریم چه توقعی از پیشرفت و موفقیت خواهیم داشت  گاه آدم های با سواد جامعه  وقتی مجله همسر را می دهیم دستشان  میخندند و می گویند ما خیلی از زنمان خوشمان می آید که همسر هم میدهی دستمان! و این همان نکته درد آور جامعه است . زن همان مادر و خواهر وبطور کلی  تکمیل کننده  پیکره جامعه است و جای بسی تأسف دارد که در بعضی ادیان حتی به مراتب بیشتر و شدید تر از اسلام به نقش وجودی زن نگاه می شود و از کمترین حقوق حقه او هم جلوگیری می گردد. باید  به  نقش زنان  توجه شود  ،در صورتی که بی شک شخصیت و جایگاه انسانی زن و مرد یکسان است  و  کم نیستند زنانی که  از نظر قول و کار و صداقت و درستی در رفتار و کردار نه تنها  با بعضی مرد ها مساوی، بلکه سر تر هم هستند! امروزه جهان به نقش  این نیمه کامل جامعه پی برده و حال اگر در گویش و یا پوشش با بعضی فرهنگ ها و عقاید  تفاوتی وجود دارد  شایسته است که احترام متقابلی باشد وبرای حق و حقوق دیگران احترام  لازم را قائل شد..

امید وار هستیم برابری و احترام ، همواره سر لوحه  فرد فرد جوامع باشد. و در پایان این ابیات زیبا را  زنده یاد پروین  اعتصامی  تقدیم می کنم:

 

زن اگر بود از اين پيش اسير
يا كه در جامعه نادان و حقير
چون نشد تربيتش همچو رجال
بود محروم ز تحصيل كمال
حاليا دوره علم و هنر است
زن هم از علم و هنر بهره ور است
بانوانى كه به دانش سمرند
همه داراى كمال و هنرند
چون دم از عفت و ناموس زنند
بر سر بام شرف كوس زنند
دارى از سامعه روحانى
گوش كن اين سخن عرفانى
طاير آدميت راست دو بال
يك نسإ است و دگر هست رجال
اين دو بال ار كه برابر نشود
طيران هيچ ميسر نشود.

به بهانه  جریان قره کشی انتخابات جام جهانی  و …

با احترام

جعفر صابری

[ سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۲ ] [ 21:28 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری: چرا نداری؟

 سر مقاله شماره ۳۳۰ هفته نامه همسر

چرا نداری؟

مادرم میگه پسر جون این همه درس خوندی ،برای دولت کار کردی ،موهاتو سفید کردی پس ننه چرا نداری؟

زنم میگه همه نصف تو کار میکنن خونه دارن،ماشین آخرین مدل دارن ،ویلا دارن ،سفر خارج هم میرن پس تو چرا نداری؟

بچم میگه مگه میشه همه بابا ها دارن واسه بچشون خرج می کنن پس تو چرا نداری؟

همکارا میگن بریم بیرون ،چرا استخر نمیری ،اسمتو تو یه باشگاه بنویس ،بسه دیگه چقدر کار ول کن هی میگی ندارم ندارم!

نگات میکنن و با تعجب میگن مگه میشه نداشته باشی!

شما باشید چی میگید؟

دزد حاضر بز حاضر ! چطوری میشه آدم حقوق بگیر باشه و مقدار درآمدش معلوم باشه و بتونه همه ی شرایط و مخارج را بپوشونه…

موتور ساز محله مون صدام کرد که آقای دکتر بیا تا موتورت درست میشه یه چای پیش ما بخور…بعد درد دلش  شروع شد که این مردم درست نمی شن حتی خود من البته دور از جون شما! من یه طرح دارم آن هم اینه که اگر میدان آزادی را یک چرخ گوشت بزرگ فرض کنیم از هر طرف آدما را باید بفرستند داخل این چرخ گوشت  تا یه آدم دیگه  با یه شکل دیگه درست بشه…دوست دیگری یه جوری دیگه ای از آدما و رفتارشون دلش گرفته بود،اگر منصف باشی در خلوت خودت هم همین حس و حال را داری  ؟خجالت نکش ! با خودت رو راست باش چند بار دلت از آدمای دور و برت گرفت؟ پروفسور هشترودی استاد عزیز و ارجمند در مصاحبه ای سالها پیش در مقابل سئوال گوینده رادیو که پرسید آقای دکتر اگر شما به قدرتی  مطلق  برای تعین و تکلیف  می رسیدید چه می کردید؟ ایشان  پاسخ دادند  که تمدن را از بین می بردم ،انسان ها را به غارها منتقل می کردم  تا با آتش افروخته از سنگ  چخماق خود را گرم کنند و با چماق  از خود دفا ع نمایند .

دوست دیگری که می دانست من فارغ التحصیل رشته ساختمان هستم به شوخی می گفت شما مهندسا چی از جون آدم می خواهید؟ برج می سازید  به بلندی سیصد متر و آن بالا همواره در حرکت است  حتی نمی شه یه استکان چای خورد  و انسان آرامش ندارد! تازه هنوز تمام نشده مهندسای دیگه ای هستند که  دارند هزاران محاسبه سخت را  انجام می دهند تا برجی چند متر بلندتر از این یکی بسازند این چه مسابقه ای که میخواهید آدم ر از خاک که جای اصلیش است جدا کنید  تا حالا فکر کردید که انسان وقتی وارد زیر زمین میشه چقدر آرام می گیره و چه سکوت خوبی داره ! یادش بخیر زنده یاد سهراب سپهری که میگفت:خاک  موسیقی احساس تورا  میشنود.

و چقدر انسان نیاز به خلوت دارد امید وارم قسمت فرد فرد شما دیدار خانه خدا شود زمانی که لباس احرام به تن به دور این خلنه خشت و گلی می چرخی برای لحظه ای جز خود و خدایت هیچ نمی بینی هر چه هست حس زیبای تنهایی است و چقدر انسان نیاز به تنهایی دارد.حال این حس زیبای تنهایی را اگر می توان در سبزه زاری یا دل کوهی و حتی کویری یافت چراکه نه…

آدم دلش می خواد بقول فرنگی ها  برگرده به پست مدرنیسم که از لحاظ لغوى Post بیشتر تداوم جریانى را ثابت مى کند، و پست مدرنیسم به معناى پایان مدرنیسم نیست، بلکه نقد مدرنیسم و تداوم جریان مدرنیسم مى باشد.

این اصطلاح در زبان فارسى به فرانوگرایى، یا نوگرایى، پسامدرنیسم و فرامدرنیسم و… ترجمه شده است. از اصطلاح پسامدرنیسم در … تاریخ ادبیات اسپانیا، پیش از جنگ جهانى اول و در تاریخ ادبى آمریکاى لاتین در سالهاى میان دو جنگ جهانى استفاده شده است.

در واقع پسامدرن بیانگر همان پرسشهاى اصلى مدرنیسم است، با این تفاوت که این بار پرسشها به گونه اى آگاهانه مطرح مى شود. دیگر اینکه مفهوم پست مدرنیسم را نباید با جامعه فرامدرن و فراصنتعى (Post – industrial society) خلط کرد. (Post – industrial society) جامعه فرا صنعتى نخستین بار بوسیله دانیل بل در کتاب او بنام (industrial society The comial of Post) در سال 1974 براى توصیف تغییرات اقتصادى و اجتماعى اواخر قرن بیستم بسط و گسترش یافت.(ادامه این مقاله در سایت جعفر صابری است) و با این چیزای که  هر روز می شنویم  …

 

این حال دل گرفتگی از انسانهای اطراف و دوستان ،حال دیروز و امروز و فردا نیست . حتی حافظ نیز  با زبان خود حرف همان موتور ساز را می گو ید که:

سینه مالامال درد است؛ ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد، خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟ ساقیا! جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم: «این احوال بین» خندید و گفت: «صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی»
سوختم در چاهِ صبر از بهر آن شمع چگل شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی؟
در طریقِ عشقبازی امن و آسایش بلاست ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست ره‌روی باید، جهانْ سوزی، نه خامی بی‌غمی!
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم کز نسیمش “بوی جوی مولیان آید همی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق؟ کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

ارادتمند: جعفر صابری

پست مدرنیسم

 

 

از لحاظ لغوى Post بیشتر تداوم جریانى را ثابت مى کند، و پست مدرنیسم به معناى پایان مدرنیسم نیست، بلکه نقد مدرنیسم و تداوم جریان مدرنیسم مى باشد. این اصطلاح در زبان فارسى به فرانوگرایى، یا نوگرایى، پسامدرنیسم و فرامدرنیسم و… ترجمه شده است. از اصطلاح پسامدرنیسم در …

 
تاریخ ادبیات اسپانیا، پیش از جنگ جهانى اول و در تاریخ ادبى آمریکاى لاتین در سالهاى میان دو جنگ جهانى استفاده شده است.

در واقع پسامدرن بیانگر همان پرسشهاى اصلى مدرنیسم است، با این تفاوت که این بار پرسشها به گونه اى آگاهانه مطرح مى شود. دیگر اینکه مفهوم پست مدرنیسم را نباید با جامعه فرامدرن و فراصنتعى (Post – industrial society) خلط کرد. (Post – industrial society) جامعه فرا صنعتى نخستین بار بوسیله دانیل بل در کتاب او بنام (industrial society The comial of Post) در سال 1974 براى توصیف تغییرات اقتصادى و اجتماعى اواخر قرن بیستم بسط و گسترش یافت. قبل از بررسى ویژگیهاى جامعه فراصنعتى ابتدا ویژگیهاى یک جامعه صنعتى را بیان مى نماییم. ویژگیها و خصلتهاى یک جامعه صنعتى عبارت است از:

1 – بوجود آمدن دولتهاى ملى منسجمى که از تجانس قومى و فرهنگى برخوردارند و در حول فرهنگ و زبان مشترک سازمان یافته اند؛

2 – تجارتى شدن تولید؛

3 – سیطره تولید ماشینى و سازمان یافتن تولید در کارخانه؛

4 – شهرى شدن جامعه؛

5 – رشد همگانى سواد و تحصیلات؛

6 – بکاربستن علم در کلیه عرصه هاى زندگى و عقلانى شدن تدریجى حیات اجتماعى؛

7 – برخوردار شدن مردم از حق راى و شرکت در انتخابات و نهادى شدن امور و فعالیتهاى سیاسى در حول احزاب سیاسى و جامعه فراصنتعى در اقتصاد بصورت افول تولید کالا و ساخت مصنوعات و جایگزین شدن آن بوسیله خدمات انعکاس یافته است.

از ویژگیهاى جوامع فوق صنعتى، اقتصاد مبتنى بر دانش و کارگران تحصیل کرده مى باشد که عنصر اصلى نیروى انسانى است.

همچنین مباحثى را که آلوین تافلر در مورد تحولات تکنولوژیک مطرح کرده است، نباید به عنوان بحثى در پست مدرنیسم تلقى نماییم و معناى پست مدرنیسم را بایستى بیشتر در جریانات فکرى اواخر قرن بیستم جستجو کرد. نه در تحولاتى که از لحاظ تکنولوژیک پیدا شده است که البته مفهوم عامیانه از پست مدرنیسم بعضا منجر به پیدایش چنین تلقیاتى شده است. تافلر معتقد است که جهان سه موج مدرنیزاسیون را طى کرده است و الان در آستانه موج سوم هستیم. کتاب «جابجایى در قدرت » او در مورد ساخت قدرت و دولت در موج سوم است؛ او معتقد است تضادهاى جهان معاصر ناشى از تضادهاى سه گانه موج نوسازى است و تلاش کشورها براى توسعه چیزى نیست، جز گذار از یک موج به موج دیگر. پس بحث تافلر بحث مدرنیستى است نه پست مدرنیستى.

ویژگییها و خصوصیات پست مدرنیسم

در رابطه با اینکه پست مدرنیسم چه مشخصات و ویژگیهایى دارد توافقى وجود ندارد. براى نمونه لیوتار معتقد است پست مدرن، عصر تشکیک یا مردن تعاریف منطقى است و این تشکیک بطور حتم از پیشرفت علوم حاصل شده است. براى مثال لیوتار مطرح مى کند که توجه به موسیقى راک، تماشاى برنامه هاى غربى، خوردن غذاى مک دونالد، جورابهاى ژاپنى، لباسهاى هنگ کنگى، بازیهاى تلویزیونى را مى توان در فرهنگ معاصر بیان نمود. به طور خلاصه مى توان نظریات و اندیشه سیاسى لیوتار را این گونه خلاصه نمود.

1 – به پایان رسیدن عصر ساختن تئورى یا تئوریهاى کلان در باب سیاست و جامعه.

2 – عدم دسترسى به یک تئورى مطلق گراى اخلاقى و ارزشى؛

3 – شکاکیت اخلاقى (moral skepticism) نهایتا به یک جهان اعتبارى و اعتبارگرایى ختم خواهد شد؛

4 – اهمیت فوق العاده به معنا و جهان معنان دادن و خصوصى و شخصى کردن معنا؛

و یا جمسون معتقد است عوامل پیدایش پست مدرن عبارتند از:

1 – از بین رفتن عمق و ضعفهاى نگرشى نسبت به تاریخ

2 – خمود عاطفى که در عصر پست مدرن اتفاق افتاد.

ترى ایگلتون نیز دوران پست مدرن را عصر فک استقلال ذاتى از هنرها و فنون پایه و نیز عصر از بین رفتن مرزها بین فرهنگ و جامعه سیاسى مى داند.

باید توجه داشت زمینه هایى که واژه پست مدرنیسم بکار رفته بسیار چشمگیر و در خور توجه است که مى توان به موارد زیر اشاره کرد:

1 – موزیک (استاک هازن، هالى وى، لورى آندرسن و تردیسى)

2 – هنر (ماخ، راوشن برگ و باسیلنز)

3 – رمان (بارث، بالارد و داکترو)

4 – فیلم [فیلمهاى (The wdding) ,(wenther by) و [(Body Heat)

5 – عکاسى (شرمان، لوین، پرنیس)

6 – معمارى (خبگز، بولین)

7 – ادبیات (اسپانوس، حسن، فیلور)

8 – فلسفه (لیوتار، دریدا، بادریلارد و ریچارد رورتى)

9 – انسان شناسى (کلیفورد، مارکوز و تایلر)

10 – جامعه شناسى (دنزین)

11 – جغرافى (soja)

شاید بتوان بطور فهرست وار ویژگیها و خصوصیات ذیل را براى پست مدرنیسم بیان نمود:

1 – در روانشناسى منکر فاعل عاقل و منطقى؛

2 – نفى دولت به عنوان سمبل هویت ملى

3 – نفى ساختارهاى حزب و اعمال سیاسى آنها؛ به عنوان کانالهاى یگانگى و تصورات جمعى

4 – ترفیع و ترویج نسبى بودن اخلاقیات

5 – مخالفت با قدرت یا بى اساسى دولت متمرکز

6 – مخالفت با رشد اقتصادى به بهاى ویرانى محیط زیست

7 – مخالفت با حل شدن خرده فرهنگها در فرهنگى مسلط

8 – مخالفت با نژاد پرستى

9 – مخالفت با نظارت بوروکراتیک بر تولید

10 – زیر سؤال بردن همه برداشتهاى اساسى مورد قبول اجتماع؛

11 – شک نسبت به عقل انسان و رد عقلگرایى و طغیان همه جانبه علیه روشنگرى

12 – مخالف برنامه ریزى سنجیده و متمرکز با تکیه بر متخصصان

13 – به رسمیت شناختن نسبیت گرایى (relativism)

14 – اعتقاد به پایان یافتن مبارزه طبقه کارگر و مستحیل شدن آن در دل نظام سرمایه دارى

15 – اعلام ورود به یک دوره جدید فراتاریخى؛ از نقطه نظر شناخت شناسى نگاه پست مدرنیستها نگاهى هرمنوتیک و تفهمى است. یکى از برجسته گان این تفکر هانس گئورگ گادامرا مى باشد که نظریات خود را در کتاب حقیقت و روش ( warheit and Methode) بیان نموده است او قصد دارد؛ با استفاده از هستى شناسى هیدگرى بار دیگر پرسش علوم انسانى را مطرح سازد. او فاصله گذارى بیگانه ساز (Alienating distanciation) را پیشفرض اصلى علوم انسانى مى داند. این فاصله گذارى ذهنیت جدید بر اساس تقابل ذهن و غین یا سوبژه و اوبژه قرار دارد؛ او بحث فاصله گذارى را در سه قلمرو زیبایى شناسى، تاریخى و زبان بسط مى دهد. بطور کلى فلسفه گادامر معرف ترکیب دو جریان یا دو حرکت است که ما آنها را تحت عنوان حرکت از هرمنوتیک خاص (Regional) به هرمنوتیک عام (General) و حرکت از معرفت شناسى علوم انسانى به هستى شناسى توصیف مى کنیم. اگر در بحث مدرنیسم، پوزیتیویسم را به عنوان متولوژى مدرنیسم بیان کنیم شاید بتوان رویکرد هرمنوتیک را در مقابل پوزیتیویسم به عنوان متدولوژى پست مدرنیسم مطرح کنیم. البته رویکرد هرمنوتیک تاریخى طولانى دارد و ریشه در مسائلى دارد که با تفاسیر انجیلى ارتباط داشته اند و مى توان این موضوع را در آثار کسانى همچون دبلیودلتاى و ویندلباند (windelband) و کارل مانهایم و یا ریکرت (Richert) مشاهده کرد. بطور کلى تحقیق تفسیرى یا تاویل متن بخشى از انتقاداتى است که از پوزیتیویسم در جامعه شناسى صورت گرفته است.

پست مدرنیسم و جامعه شناسى

اصطلاحات مدرنیته (modernity) و پست مدرنیسم در دهه 1980 با مناظره هابرماس و فوکووارد جامعه شناسى شد. این اصطلاح در اواخر دهه 1970 وارد جامعه شناسى فرانسه شد و مورد پذیرش کسانى همچون کریستوا (kristeva) و لیوتار قرار گرفت و دوباره در قالب ساخت زدایى یا شالوده زدایى فراساخت گرایى (Post – industrial society) دریدا قرار گرفت. پست مدرنیسم فرا تشریح ها یا فراروایتهاى (Meta narrative) مدرنیسم از قبیل علم ( Science) دین ,(religion) فلسفه و اومانیسم (humanism) سوسیالیسم و آزادى زنان (Femenism) را مورد انتقاد قرار مى دهد و ایده توسعه تاریخى (historical Development) مدرنیست ها را رد مى نمایند.

و مابعد ساخت گرایى ( post structuralism) و پست مدرنیسم قائل شد. شاید به جرات بتوان گفت که بسیارى مدرنیسم همکارى داشته اند. یک وجه تشابه ساخت گرایى، ما بعد ساخت گرایى و مابعد مدرنیسم توجه آنها به زبان است که جملگى ریشه در زبان شناسى بخصوص ایده هاى دو سو سور دارند به عنوان نمونه لیوتار معتقد است که «شناخت علمى نوعى گفتگو است » و بطور خلاصه آنها معتقدند که «زبان ضرورتا امروزه مرکز توجه تمامى دانسته ها، کنشها و زندگى است »، یکى از کسانى که آثارش هم جنبه هاى ساخت گرایى و هم ما بعد ساخت گرایى و هم پست مدرنیستى داشته است، میشل فوکو جامعه شناس فرانسوى (1984-1962) مى باشد. میشل فوکو از افراد مختلفى تاثیر پذیرفته است. مثلا از عقلانیت ماکس وبر، ایده هاى مارکسیستى، روش هرمنوتیک، ساخت گرایى و همچنین از ینچه تاثیر پذیرفته است. البته باید توجه داشت که ساخت گرایى نیز مورد انتقاد قرار گرفت و باعث شد نظریات ضد ساخت گرایى (Anti – Structuralism) نیز وارد جامعه شناسى شود و در این ارتباط مى توان به جامعه شناسى هستى شناسانه (Existential Sociology) و نظریه سیستمها در برابر ساخت گرایى اشاره کرد.

انتقاد از پست مدرنیسم

تا کنون انتقادات فراوانى به پست مدرنیسم صورت گرفته است که از مهمترین آنها مى توان به انتقادهاى یورگن هابرماس اشاره کرد. هابرماس در سال 1981 حملات سختى را به پست و تئورى شان را نیز تئورى ماقبل مدرن ( Premodern) خواند. او حملات خود را متوجه طرفداران فرامدرنیته بخصوص لیوتار و فوکو نمود؛ البته انتقادات هابرماس فقط متوجه پست مدرنیست ها نیست. او همچنین مناظراتى با کارل پوپروهانس آلبرت درباره پوزیتیویسم و با نیکلاس لوهمان درباره نظریه سیستم ها و با هانس گئورگ گادامر درباره هرمنوتیک و با کارل آتوآپل درباره اخلاق داشته است. هابرماس یکى از کسانى است که دلبستگى شدیدى به پروژه مدرنیته داشته و نمى خواهد آنرا کنار بگذارد، او حملات سختى را به روشنفکران فرانس دارد و خودش را به عنوان محافظ پروژه مدرنیته معرفى مى نماید. او میشل فوکو را ضد عقلگرا (irrationalist) و بادریلارد را محافظه کار نو (neo – conservatism) معرفى مى نماید. علاوه بر انتقادات هابرماس از پست مدرنیسم، پاسخهاى دیگرى نیز از جانب محافظه کاران (communitarian) و نئوکانتى هایى از قبیل راولز (Rowls) و پیروانش نیز علیه حمله پست مدرنیستها به ارزشهاى لیبرال وجود دارد. راولز معتقد است ما مى توانیم و مى باید بطور عقلانى از ارزشهایمان دفاع کنیم، یعنى ارزشهایى همانند حقوق بشر و دموکراسى. محافظه کاران نیز مى گویند ما باید از ارزشهایمان دفاع کنیم و باید هر چه بیشتر مجذوب سنتهایمان شده و به تاریخ گذشته رجوع کنیم.

منابع و ماخذ

1 – احمدى، بابک، مدرنیته و اندیشه انتقادى، تهران؛ نشر مرکز،1373

2 – احمدى، بابک، ساختر و تاویل متن، 2 جلد، تهران: نشر مرکز، چاپ دوم اسفند 1372

3 – ریترز، جورج، نظریه هاى جامعه شناسى، ترجمه احمد رضا غروى راد، تهران: انتشارات ماجد،1373

4 – کورنز هوى، دیوید، حلقه انتقادى، ترجمه مراد فرهاد پور، تهران: انتشارات گیل و با همکارى انتشارات روشنگران، 1371

5 – جنگز، چارلز، پست مدرنیسم چیست؟ ترجمه فرهاد مرتضایى، تهران: نشر مرندیز

6 – رورتى، ریچارد، اختلاف هابرماس و لیوتار در باب وضع پست مدرن، ترجمه مهدى قوام صفرى، نامه فرهنگ، سال پنجم، شماره 18، تابستان 1374، ص 62.

7 – داورى، رضا، پست مدرن، دوران فترت، مشرق، دوره اول، شماره اول، دى 1373، ص 11.

8 – لاریجانى، محمد جواد، از مدرنیسم تا فرامدرنیسم، مجلس و پژوهش، شماره پنجم، سال اول، آذروى 1372، ص 33.

9 – دریابندرى، نجف، پست مدرنیزم در یک زمان، دنیاى سخن، خرداد و تیر 1374، شماره 64، ص 20.

10 – عضدانلو، حمید، مناظره مدرنیته و فرامدرنیته در زمینه مفاهیم، ماهنامه سیاسى – اقتصادى، شماره 84-83، ص 23.

11 – عضدانلو، حمید، کانت، مدرنیته و فرامدرنیته، ماهنامه سیاسى – اقتصادى، شماره 80-79، ص 23.

12 – عضدانلو، حمید، تفکر انتقادى چیست؟ اطلاعات سیاسى – اقتصادى، شماره 74-73، ص 51.

13 – بشیریه، حسین، هابرماس: نگرش انتقادى و نظریه تکاملى، اطلاعات سیاسى – اقتصادى، شماره 74-73، ص 8

14 – گیدنز، آنتونى، مدرنیته و هویت فردى، ترجمه امیر قاسمى، مشرق، دوره اول، شماره اول، دى 1373، ص 54.

15 – گنون، رنه، بحراى دنیاى متجدد، کلمه دانشجو، شماره 8 و9، ص 86.

16 – نامه فرهنگى شریف، مدرنیسم و توسعه، نامه دوم و سوم، تابستان و زمستان 73، ص 6.

17 – احمد، اکبر، دیوشرور: رسانه ها در مقام آموزگار عصر ما، ترجمه سیما ذوالغقارى، نامه فرهنگ، شماره 18، ص 111

18 – تسون، فرناندو، اعاده حیثیت از دمکراسى: چالش عصر ما بعد مدرن، ترجمه علیرضا حسین پور، دانش سیاسى، پیش شماره سوم، بهمن و اسفند 1372.

19 – روجر، ریشه هاى شورش پست مدرن در چیاپاس، مجله آدینه، شماره 104، ص 54.

20 – حداد عادل، غلامعلى، سکولاریسم، ویژگى مکاتب غربى، ویژه نامه 27 آذر، ص 24.

21 – نظرى، حمید رضا، نظرى بر سکولاریسم، مجله 15 خرداد، شماره 10

22 – نکاتى پیرامون سکولاریسم، مجله کیان، شماره 26، ص 16.

23 – مدخل الى ما بعد الحداثه، احمد حسان، نامه فرهنگ، شماره 18، ص 202

24 – ریکور، پل، رسالت هرمنوتیک، ترجمه مراد فرهاد پور، یوسف اباذرى، فرهنگ کتاب چهام و پنجم، بهار و پاییز 1368، ص 263 تا ص 300.

 

 

جعفر صابری/طلحه ،زبیر

طلحه، زبیر

جعفر صابری/طلحه ،زبیر

طلحه، زبیر

شب بود و تاریکی

سرانجام حکومت  به خلف واقعیش رسید و عدالت، فرصتی پیدا کرد تا عرض اندام نماید و تاریکی رفت و صبح آمد .

حالا دیگر می شد لبخند پیروزی را بر لبها دید و یتیمان و گرسنگان دلشاد باشند که حقشان از ظالمان گرفته و از کوخ ها به کاخ ها را خواهند یافت و حقوقشان که سالها در انتظارش بودند بدانها خواهد رسید ،دیگر فخر فروشی معنا نخواهد داشت و همه میتوانند از زندگی و عدالتی یکسان برخوردار باشند و برده سیاه یا کنیز مطبخ، حقوقش ضایع نخواهد شد. سرمایه دارانی که به ناحق صاحب زور و قدرت شده اند ، حتی اگر ثروتشان را صرف خرید خلخال برای پای زنشان کرده اند باید بیاورند و به حکومت تحویل دهند دیگر داستان داستان عدل و عدالت بود ، خلیفه ،حتی زمان دیدن برادرش،  روشنی شمعِ بیت المال را بر خود حرام می دانست و نزدیکانش حیران از این همه عدالت بودند که چگونه باید پس از این، زندگی نمایند هرکس از برای  نیتی همراه شده بود ولی  این مرد هیچ هدفی جز ساده زیستن و ساده گفتن نداشت . پس باید سرش می شکست و حکومتش نابود می شد و این گونه نیز شد!

هزاران طلحه و زبیرها بودند که با حکومتی این چنین هیچ همراهی نداشتند و اساساً این گونه نمی اندیشیدند که حکومتی این چنین ادامه یابد،دیگر نه قدرت  شرق و نه غرب  و نه هیچ قدرتی نزد صاحب حکومت، به پشیزی نمی ارزید و این گونه بود که فتنه ها برپا شد و از هرگوشه جمعی سازِ ناسازگاری زدند و شیر مردان سینه سپر کردند و صاحبان قدرت خانه اختیار کرده نزد اهل و ایال بنشستند و علی(ع) ماندو خدایش و شب های کوفه و نخلستانهایش و سرانجام فرق بشکسته ودرد هایش!

همیشه این گونه است  و به یاد سید شهیدان، اهل قلم آقاسید مرتضی آوینی که در خلوت دوستان میگفت حق همیشه از انزوا برمی خیزد!

استا د عزیز و ارجمند فرزانه گرانمایه جناب آقای امید مجد که هم ترجمه زیبایی از قرآن مجید را به صورت  نثر  تهیه و هم ترجمه ای زیبا ازنهج البلاغه را به صورت نثر درآورده در ترجمه سومین خطبه با عنوان شقشقیه  ابیاتی را آورده که از زبان مولا  امیر المؤمنین علی علیه السلام می  فرماید:

تا گرفتم من مهارش را بدست

هرکسی سنگی زدو جامی شکست

ادای پیمان  شکستند ای دریغ

 تا کشیدی کار ما بر تیرو تیغ

دسته ای دیگر همه غرق گناه

بارکج کردند بربیراه راه

 دستهای جاهل به نام اعتقاد

 دادغافل خرمن دین را به باد

[ چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 11:30 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
به روز شده در : 1394/11/19
رسانه خبری سازمان های غیر دولتی ایران

تعداد بازديد : 99

 رئيس هيئت مديره موسسه آشتي در گفتگو با ” وطن “:
 سمن ها مي توانند با همكاري يكديگر معضلات جامعه را كاهش دهند
تاريخ  :  1394/11/19
 رئيس هيئت مديره موسسه آشتي گفت: هماهنگي و همكاري سمن ها مي تواند با افزايش هم افزاي مخاطرات جامعه را كاهش داده و محتواي و نحوه فعاليت سمن ها را در جامعه هدفمند و اگاهانه كند.

به گزارش وطن (پايگاه خبري سازمان هاي غير دولتي ايران)؛ جعفر صابري از اعضاي هيئت مديره موسسه آشتي به “وطن” گفت: موسسه فرهنگي، هنري، آموزشي، انتشاراتي و مطبوعاتي آشتي جزء اولين موسسات ثبت شده در كشور است كه تقريبا از زمان جنگ يعني از سال 62 با نام گروه فرهنگي هنري ميثاق شكل گرفته است كه امور فرهنگي و هنري جبهه را عهده دار بوده است و بعدا تبديل به كميته دانش آموزي جهاد سازندگي شده و فعاليت زيادي داشته است.

وي بيان كرد: بعد از جنگ براي مورد تاكيد قرار نگرفتن فعاليت هاي مذهبي براي مجموعه اسمي غير مذهبي انتخاب شد تا ريشه مذهبي بودن مسئله را مورد تاكيد قرار ندهد به اين جهت كه اراده اي براي فعاليت مذهبي وجود نداشت هرچند كه انديشه مذهبي وجود داشت ولي كار مذهبي در مجموعه تعريف نمي شد به اين معنا كه اصلا وظيفه اي در حوزه مذهبي بر عهده مجموعه نبود و احساس هم نمي شد كه به اين مسئله پرداخته شود.

صابري افزود: اراده براين بود مجموعه اي شكل بگيرد كه توسط همه اقشار جامعه مورد استفاده قرار گيرد به همين دليل زنده ياد پرويز شهرياري كلمه “آشتي” را با درخواست گروه براي مجموعه انتخاب كردند كه در زبان پهلوي به معناي صلح و دوستي است و دقيقا اسمي است كه محتواي مورد نظر فعاليت هاي مجموعه را انعكاس مي دهد.

وي ضمن اشاره به كمبود هاي قانوني در تدوين اساسنامه در ايران بيان كرد: در آن زمان در وزارت ارشاد اساسنامه اي براي اين مجموعه ها طراحي نشده بود براي انتشارات الگوي اساسنامه اي وجود داشت ولي براي موسسات فرهنگي هنري اساسنامه موجود نبود براي همين تيمي از موسسين طرحي را آماده كرديم كه با آزمون و خطا بعدا تصويب شد كه الگوي اساسنامه موسسات فرهنگي و هنري كشور قرار گرفت.

وي افزود: موسسه “آشتي” با اين اساسنامه با كد 8337 مجوز دريافت كرد و آغاز به كار كرد و مجموعه كتاب هايي را دراين سال ها چاپ كرده است كه در بحث فرهنگي كمك شاياني به كشور شده است و موسسه چند دوره به عنوان ناشر نمونه در كشور معرفي شده است.

وي ضمن انتقاد از مشكلات آموزشي كشور افزود: اولين هنرستان غير انتفاعي به نام «هنرستان شهيد مرتضي آويني»دركشور به همت موسسه تاسيس شده و براي اولين بار در ايران رشته هاي مانند گرافيك، عكاسي، فيلمبرداري و تصوير برداري داير شد كه سيلابس اين رشته ها هم در ايران به همت فعالين موسسه تهيه شده است كه به نوعي نظام جديد سالي واحدي براساس اين طراحي در سيستم آموزش و پرورش پايه گذاري شد.

صابري ضمن بيان مشكلات آموزشي تصريح كرد: دانش آموزان موسسه الان جزء افراد شاخص جامعه هستند و 54 نفر قبولي ديپلم و 63 نفر قبولي در دانشگاه ها جزء افتخارات مجموعه بوده است كه براي مدرسه غير انتفاعي پولي نتيجه خيلي جالبي ارائه كرده است كه خروجي مثبتي را نشان مي داد وبچه ها نشان دادند كه در مقوله كنكور افراد شاخصي هستند.

وي با توجه به مشكلات جامعه تاكيد كرد: موسسه در اول كار با وجود برنامه كاري براي چاپ مجله؛ اركان اصلي جامعه يعني خانواده را نشانه گرفت و اولين هفته نامه و يا مجله خانوادگي را در ايران به نام “همسر ” را منتشر كرد كه هنوز چاپ مي شود و باز در كنار اين موضوع در اوايل سال 76 احساس توجه به بيرون از ايران در موسسه به وجود آمد وكار فرهنگي در بيرون از ايران شروع شد و موسسه در كشورهاي حوزه خليج فارس، تاجيكستان و اروپا با داير كردن نمايندگي فعال شد.

وي تاكيد كرد: مجموعه موسسه آشتي يكي از مجموعه هاي موفق و فعال است كه سياست هاي كلاني را همزمان اجرا كرده است به عنوان مثال براي حفظ محيط زيست تيراژ مجله را افزايش نداد عليرغم اينكه اين كار مي توانست صورت بگيرد كه در اين فرايند با استفاده از اينترنت و شبكه هاي مجازي سعي شده است از آسيب هاي زيست محيطي كاسته شود.

صابري ادامه داد: موسسه ، توانايي گسترش فعاليت ها را داشت اما براي اين كه موازي كاري نشود شعبه اي احداث نشد و با همكاري با ساير مجموعه ها هم افزايي را در فرايند امور مشترك در نظر گرفتيم كه بااين دغدغه با ناشران ، موسسات خيريه و انجمن ها كرديم كه باعث افزايش توان دو طرفه شده است و همين امر ، همكاري با ستاد توان افزايي در شهرداري تهران را براي موسسه و همكاران پديد آورده است.

جعفر صابري يادآور شد: موسسه آشتي از مجموعه ها و انجمن هاي فعال براي گسترش فعاليت هايشان حمايت تبليغي كرده است و كمتر مركز خيريه و موسسه مردم نهادي وجود دارد كه با رصد تيم ها و كارگروه هاي موسسه و يا با مراجعه اعم از انجمن هاي بيماران كليوي، تالاسمي، سرطاني و رعد و … مورد حمايت قرار نگيرد البته موسسه آشتي به كليه موسسات و تشكل هايي كه هويت قانوني داشته اند كمك كرده است.

وي در مورد برنامه هاي موسسه بيان كرد: موسسه يك سري خطوط قرمز با يك دور نما و يك سري اهداف را دنبال مي كند؛ هفته نامه و مجموعه سياست هايش را به روز رساني مي كند در اين سياست هاي به روز شده آيتم هاي مصلحت نظام مورد تاكيد است. و اعتقاد بر اين است كه ما در هر كشوري كه زندگي مي كنيم قوانين آن كشور محترم است.

وي افزود: هنجار ديگر مورد تاكيد اين مجموعه شئونات جامعه است گاهي وقت ها به خصوص در حيطه مطبوعات چون قائل به اسناد است بايستي مسئله اي به نگارش در بيايد كه به درد جامعه بخورد گاهي اشاره كردن به يك موضوع در حيطه مطبوعات مضراتي بيشتر به وجود مي آورد. و رعايت اخلاق در نوشتن باعث آرامش در جامعه مي شود.

وي در مورد سياست مجله همسر گفت: مجله همسر وظيفه اطلاع رساني دارد؛ بعضي از مطبوعات در مورد مخاطب خود دچار اشتباه هستند و در تعريف حوزه فعاليت با غلط انگاري موضوعات غير مرتبط را منعكس مي كنند و مجله همسر براي پوشش موضوعات ديگر با سياست جديد با فعال شدن وبلاگ ها و سايت هاي متفاوت، تلاش كرده است اين گونه مسائل به شكل تخصصي در فضاهاي مربوط انتشار پيدا كند.

وي در مورد موسسه آشتي بيان كرد: موسسه شامل كانون هاي جوانان، هميار، بانوان، جهانديدگان و خبرنگاران و هنرمندان است، موسسه اولين اساسنامه كار هنري را ارائه كرده است كه با الگوبرداري شهرداري و وزارت ارشاد مواجه شده است.

جعفرصابري درباره فعاليت هاي بين المللي آشتي بيان كرد: كشورهاي كه مستقيما در آن فعاليت شده است روماني، تاجيكستان، عمان، ابوظبي و دبي ( امارات متحده عربي) ،ايتاليا، انگليس، فرانسه و آمريكا بوده است و چون مجله قبل از چاپ به صورت پي دي اف در سايت قرار مي گيرد و افراد از آن استفاده مي كنند؛ هفته نامه مجله بين المللي است ولي صحفه انگليسي و عربي ندارد و بين المللي بودن مجله تصويب شده است و مجوزمطلب به زبان خارجي را ندارد.

وي در مورد فعاليت هاي مجموعه اشاره كرد: اين مجموعه از اولين موسساتي است كه در مورد سينما فعاليت كرده و در سال 74 با طراحي جشنواره اي به عنوان “دوربين دوم” كه نگاهي به پشت صحنه فيلم ها تلاش مي شد تا شئونات جمهوري اسلامي ايران كه رعايت نميشد انعكاس داده شود و چون امكان اجراي اين پروژه در ايران وجود نداشت كشورهاي عربي براي اكران جشنواره فيلم انتخاب شد با عمان هماهنگي صورت گرفت و براي اينكه جشنواره در بعد بين المللي برگزار شود ارتباط با كشورهاي اروپايي و امريكايي برقرار شد كه با بحث تحريم از اين جهت كه ما ايراني هستيم با ما مشكل داشتند واين هم باز جاي ناراحتي است كه موضع گيري سياسي بر هنر تاثير دارد.

وي با اشاره به تاريخچه جايزه نوبل از تحت تاثير سياست قرار گرفتن اين جايزه انتقاد كرد و گفت: امور سياسي در جايزه صلح نوبل دخيل است و كمتر مسائل انساني در آن لحاظ شده است به همين منظور بنيان گذاران “لوح سپاس آشتي” را كه به زبان پهلوي نوشته شده است را به افرادي كه در متن اقدام بشر دوستانه تاثير گذاشته اند اهدا مي كند.

وي ادامه داد: هر كسي براي بشريت در دنيا اقدامي كرده باشد به اشكال مختلف لوح به او اهدا مي شود در سال اول به بانوي ايراني كه در مورد بچه هاي عقب مانده ذهني كار كرده بود اهدا شد، از رحمان امام علي اف به خاطر پايان دادن جنگ داخلي تاجيكستان با قدرداني سازمان ملل اهدا شد، به ابرام كن دوم به خاطر خدمات بشردوستانه اش اهدا شد به گورباچف اهدا شده است، كوين راد نخست وزير استراليا اهدا شده است كه حقوق بوميان را در سال 2010 به رسميت شناخت و از بوميان معذرت خواهي كرد، به پادشاه قطر بيشتر از 1300 نفر از زن و دختر را كه در وريه اسير شده بودند را با ميانجگري آزاد كرد امسال در 2015 دو كانديد داشتيم يكي مركل و يكي از دانشگاه هاي امريكا كه در حوزه مالاريا نرم افزار شناسايي بيمار را بر روي گوشي موبايل اندرويد توليد كرده است و جان بشريت را از تهديد نجات داده اند لوح به اين مجموعه تعلق گرفت.

وي در مورد تقدير از فعالان اجتماعي داخلي بيان كرد: در حوزه داخلي لوح يادبود و تقدير به افراد فعال اهدا مي شود.به طور مثال به رهبر معنوي اهل سنت در سيستان و بلوچستان كه در نوروز 93 چهار نفر از سربازان را كه اسير تروريستها بودند را با پادر مياني از اسارت نجات دادو از آنجا كه وي چندبار در اين راستا قدم برداشته بود. اين لوح براي تقدير به ايشان اهدا شد.

وي در مورد حمايت موسسه از هنرمندان و پيشكسوتان اظهار داشت: در كشور با راه اندازي مراسمي در كانون آشتي هنرمندان براي اين افراد گلريزان صورت مي گيرد و با اهداي هداياي مادي تلاش مي شود بخشي از مشكل هنرمندان حل شود.

وي ضمن انتقاد از مسولين رسانه تاكيد كرد: ديوار مهرباني هم خوبه و هم بد و اين مسئله بايستي انعكاس داده شود مسئولين رسانه اي بايستي تامل كنند كه چرا كاري را كه ما خودمان مي توانيم انجام بدهيم بايستي از بيرون از ايران تبليغ شود و خودمان كاري انجام نمي دهيم و بعد با كپي برداري تلاش داريم خودمان را همگام با جامعه كنيم. در دانشگاه رشته اي به اسم فرهنگ عامه وجود دارد و يكي از بهترين اساتيد اين رشته كه در حال حاضر كنار كشيده است دكتر جابر عناصري است كه اين بزرگ مرد محقق در اين خصوص صحبت دارد.

وي ادامه داد: شب چله در ايران جشن گرفته مي شود كه همه چيز در مورد آن رعايت مي شود ولي به معنويت شب چله اشاره و دقت نمي شود كه چرا شب چله در ايران وجود دارد ما روستازاده هستيم گاهي در بارش برف و باران زياد و سرماي زياد مردم دچار مشكلات مي شدند كه اين اتفاقات باعث مي شد بعضي از خانواده ها براي اتمام فصل سرما قوت و غذاي كافي نداشته باشند و دراين شب “بزرگ قوم “با تقسيم مايحتاج سعي در كمك به نيازمندان قوم براي به پايان رساندن فصل سرما داشته است كه شب چله بهانه اي بود كه همه اقوام در خانه بزرگتر با تقسيم بندي مايحتاج را در اختيار فقير با عزت و احترام قرار دهند كه بهانه اي براي دور هم بودن وشادي بوده است.

وي درمورد تغيير بسترهاي جامعه و كاهش آسيب ها تاكيدكرد: بزرگترين ضعف در اين موارد عدم درك جايگاه بزرگتر ها و روساي قبايل است كه مي توانند پيشرفت را ايجاد كند كه احترام به بزرگترها در قبيله ها وجود دارد و ورود در اين موارد توسط بزرگترها راهگشا است كه آمريكا و بويژه انگليس اين مسئله را در مورد كشور هاي مستعمره رعايت كرده اند.

وي ضمن نگاه انتقادي به رسانه ها تصريح كرد: ما در حوزه اطلاع رساني تلويزيون، اينترنت، مطبوعات و ماهواره و شبكه هاي اجتماعي را داريم و در عين حال از هيچ كدام درست استفاده نمي كنيم و اساسا برنامه سازي مناسب صورت نمي گيرد، 36هزار كارمند صدا سيما نمي توانند با يك شبكه زير 100 نفر رقابت بكند و آمار بازديد كنندگان يكساني ندارند.

شايان ذكر است جعفر صابري متولد 1346 و در حوزه ساختمان، سينما، مديريت و زبان هاي خارجي تحصيل كرده است و با عضويت در هيئت مديره تعاوني مطبوعات كشور، مسئوليت مركز پژوهش تعاوني مطبوعات كشور، فعاليت در معاونت پژوهش سينمايي، عضويت هئيت امناي محله سه منطقه 5، عضويت ستاد سمن ها و عضويت در رسانه و تيلبغات منطقه 5 در حوزه سمن ها فعاليت مي كند.

0/5
[ دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 21:29 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/ عاطفه

 

جعفر صابری/ عاطفه

 

یک شنبه 4 بهمن 1394

عاطفه

 نمکدان ها را از کنار سفره غذا بردارید…

گرچه این یک پیام  برای سلامت است اما درست مقابل با فرهنگ  بودن  نان و نمک بر سر سفره های ما ایرانیان است!

روزگاری نه چندان دور سنت صله رحم بشدت در بین ما رواج داشت و بیشتر وقت ها  اقوام و دوستان  به هر بهانه ای در خانه یکدیگر و یا دشت و دامن طبیعت  اطراف شهر ها گرد هم می آمدند و روزگار را با خوشی سپری میکردند … تا این که  بچه هایمان بزرگ شدند و خانه های قدیمی با حیاط و حوض که داشت دیگر برای زندگی مان خیلی کوچک شد … خانه های بزرگمان جایش را به آپارتمان های کوچک داد و اتاق های مهمانمان تبدیل به هال و پذیرایی شد و آشپزخانه ها که روزی  حریم کد بانوی خانه بود دیوارش کوتاه شد و دستشویی ها از کنار حیاط به داخل همان هال و پذیرایی که میهمانهایمان  باید بنشینند انتقال یافت!

کم کم محبت هایی که با دیدن روی یکدیگر  جان میگرفت جایش را به  شنیدن صدا و بعد پیامک و بعد هم تصویری از دور داد و حریمی به نام حریم خصوصی، حتی برای فرزندانمان  بین ما و آنها حائل آمد و این طور شد که عاطفه ها کم رنگ و کم رنگ تر شد…

این روزها دیگر به ندرت در شهر های بزرگ  اقوام دور هم جمع میشوند و یا با هم به دشت و بیابان و دامن طبیعت می روند …اگر هم دست بر قضا  دور هم جمع می شوند برخلاف گذشته که سراغ قبله خانه یکدیگر را می گرفتند که کدام سو است شماره وای فا  را می پرسند و این کل زندگی ما شده …

به کجا میرویم به جای ابعاد صفحه تلویزیون ها و گوشی هایمان چقدر دلهایمان را بزرگ کردیم … مادر بزرگ ها و پدر بزرگ هایمان کجا هستند… آنها همان پدر و مادر هایی بودند که ما  خوب یاد مان هست چقدر به بزرگتر هایشان احترام می گذاشتند،آن زمانها این همه مرکز نگهداری ازسالمندان نبود حیاط ها بزرگ بود اما خانه ها و اتاقها تو در تو و کوچک بود ولی خیلی جا داشت آنقدر که عروس با مادر شوهر و یا داماد با مادر زن زندگی میکردند…بچه ها که ما ها بودیم بزرگ می شدیم درس می خواندیم تو یه خونه یکی دوچرخه داشت و یک کتابخانه بود …یادش بخیر تلویزیون ها کنترل نداشت و یک رنگ بود ،با غروب آفتاب برنامش شروع می شد و هنوز نیمی از شب باقی بود که تمام برنامه هاش تمام میشد…

پشه بند ها ی سفید جایی برای غلت خوردن در شب های تابستان های داغ بود و صدای خوب قمری ها بخصوص در تهران، راستی دیگه حتی کلاغ ها هم در شهر ها کمتر دیده می شوند . شاید این ها برای سلامتی ما بهتره!

نمک نباید بخوریم مریض می شویم نمک و نمکدان ها را باید از کنار سفره برداریم و راستی کدام سفره ؟کدام غذا ؟ مگه فست فوت و پیتزا نمک می خواد…بگذریم به خودمون بیائیم فرهنگ ما با همین چیزهای خوب ساخته میشه تمام دنیا حسرت مهمان نوازی و درِ باز خانه های ایرانی را دارند و ایرانی به جهت رویِ گشاده و سفره پهنش که میهمان را به نان و نمک دعوت می کند می شناسد…

خیلی چیزهای دیگه هست که سلامتی ما را به خطر می اندازد  بیاییم آن ها را از کنار سفره های دلمان برداریم و عاطفه هایمان را بیشتر کنیم.

 یا حق

جعفر صابری

[ یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 12:20 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/ آسمان آبی زمین پاک

یک شنبه 4 بهمن 1394
 

آسمان آبی زمین پاک
جعفر صابری/ آسمان آبی زمین پاک

در اواسط دوره ریاست آقای دکتر محمود احمدی نژاد  بعنوان شهر دار شهر تهران تیمی از جوانان  علاقه مند عضو کانون جوانان مؤسسه آشتی بعد از معرفی پروژه   تفکیک و بازیافت زباله در مبدا

که توسط صاحب همین قلم آماده شده بود تحقیقات میدانی خود را آغاز و پس از تحقیق و مطالعه و گفت و گو با کارشناسان و متخصصان، آماده و بطور مستقیم به دست ایشان رساندند . مدتی بعد این طرح توسط کارشناسان سازمان بازیافت شهر داری بررسی و در جلسه ای به ما اعلام شد که بدلیل اینکه  در طرح تفکیک و بازیافت ما استفاده از موتور سیکلت های سه چرخه پیش بینی شده بود و  اداره راهنمایی و رانندگی این گونه وسایل را شماره گذاری نمی نماید این طرح قابل اجراء نیست!

اما متأسفانه کمتر از دوسال بعد قسمت هایی از این طرح به طور ناقص در تهران و بعضی از کلان شهر ها اجراء شد و هم اکنون نیز در حال اجراء است.

شایان ذکر است این طرح به شکل و شرایط دیگری با عنوان جشنواره حفظ محیط زیست در دو نوبت ،ابتدا مدیریت دولت آقای دکتر احمدی نژاد و بار دوم  دولت آقای دکتر روحانی به ریاست سازمان محیط زیست تقدیم شد ولی تا کنون هیچ نتیجه ای نگرفتیم.

 اینکه چرا و به چه دلیل این اتفاقات در برخورد با بیشتر طرح ها و بر نامه های جاری در کشور صورت  میگیرد مهم نیست. اما اینکه  مجدد  بحث آسمان آبی و زمین پاک مطرح می شود ما را برآن داشت تا قسمت هایی از طرح را تقدیم نمائیم  به امید اینکه شاید این بار  ثمر بخش باشد.

طرح تفکیک زباله از مبدأ برای بازیافت…

با در نظر گرفتن هزینه های فراوان تفکیک و بازیافت زباله و مشکلات فراوان این گونه خد مات شایسته و بایسته است تفکیک و بازیافت زباله در مبدأ صورت گیرد وایجاد طرح های تشویقی   منطقی است.

در حال حاضر انتقال زباله  ها از درب منزل در ساعت  ده شب مقرر شده و تبلیغات گسترده ای نیز در این خصوص صورت میگیرد  ولی متأسفانه این نقل و انتقال، گاه تا صبح و یا ظهر روز بعد ادامه دارد و این موضوع نیز معضلی است.

هدف اصلی :

 طرح حاضر با دو رویکرد ایجاد انگیزه های مالی برای خانواده ها ، همچنین شرکت ها ، مؤسسات شخصی و حتی دولتی و همچنین ایجاد شغل و کسب درآمد برای افراد علاقه مند مطرح می شود. که بیشترین سود را برای شهر داری و محیط زیست به همرا ه خواهد داشت .

توضیح طرح:

در زمان نه چندان دور  خانواد ها نان خشک و زباله های قابل تفکیک خود مانند ظرف پلاستیکی،شیشه و ملامین، حتی مسی و آلمینیومی خود را تفکیک و به افرادی که با چرخ های دستی بعنوان چوبکی و نمکی همه ساعت روز در خیابان ها حاضر بودند ارائه می دادند و به ازای آن نمک مصرفی، لوازم نو پلاستیکی و حتی پول نقد دریافت می نمودند…این روش ساده ولی بسیار کار آمد، چند حسن فراوان داشت:

اولاً انگیزه ای برای تفکیک زباله های در مبدأ،برای بخش عظیمی از خانواده ها بوجود می آمد،

دوماً  هزینه  قابل توجهی بابت جمع آوری ، حمل و تفکیک زباله از دوش شهر داری کاسته میشد

سوماً شکل  کار تفکیک زباله  بسیار زیبا تر و شایسته تر از شرایط فعلی که بیشتر وقتها افرادی را تا کمر دولا شده در بین سطل های جمع آوری زباله مشاهده میکنیم بوجود می آمد و از پاره شدن کیسه های زباله و در هم شدن آنها و بوجود آمدن بوی بد و … کاسته میشد.

 چهارماً…پنجماً… و…

 در این طرح بجای پرداخت پول نقد  از کوپن های خرید نقدی که امکان خرید را برای شهر وندان از فروشگاهای شهر وند فراهم می سازد استفاده می شود حتی گاه بدلیل مسائل تشویقی شایسته است بهای زباله خریداری شده بیشتر از اصل کالا باشد چراکه هزینه های بعدی جمع آوری و حمل و تفکیک و یا نابودی این زباله بیشتر از قیمت تمام شده است لازم به ذکر است بعضی از این زباله ها آسیب شدیدی به محیط زیست وارد می سازد که غیر قابل جبران است و با در نظر گرفتن این فاکتور ها پرداخت بهای بیشتر برای زباله هایی که اگر درست مدیریت شود  نه تنها به محیط زیست آسیب نمی زند بلکه می تواند مجدداً با بازیافت درست به چرخه تولید نیز باز گردد و به صورت ماده اولیّه حتی چرخ تولید را نیز به گردش در آورد.

ما در این طرح بیش از هرچیز به کسر هزینه ها و حفظ محیط زیست توجه کرده ایم و شاید در نگاه اول این طرح هزینه به همراه خواهد داشت، اما  با ارائه اصل برنامه ها منابع قابل توجهی را برای مدیریت شهری به همراه خواهد داشت که بازگشت آن در چرخه مدیریت شهری نه تنها به هزینه های جاری بلکه به  شهر وندان نیز خدمت می نماید.

کم نیستند افراد و شرکت هایی که با کمال میل تمایل به ورود به بخش سرمایه گذاری در بخش تفکیک و بازیافت زباله دارند و این حرکت  می تواند شرایط ورود ایشان را فراهم سازد و از حضور افرادی که هنوز اصرار به جمع آوری سنتی زباله ها دارند جلوگیری نماید.

دیگر در هر محله و یا محیط های زیست طبیعی ما شاهد انباشته شدن زباله ها نخواهیم بود و با توجه به درآمد قابل توجه تفکیک زباله ها در مبدأ همه مردم سعی خواهند کرد از این منبع مالی بهره مند شوند و شرکت ها و مؤسسات خصوصی و یا دولتی حتی بیمارستانها نیز ابتدا از راههای تشویقی فراوان و در نهایت با برخورد های قانونی و حتی تنبیهی به جمع حامیان محیط زیست افزوده خواهند شد . این جهان با همه ی کستردگی که دارد هرلحظه در حال کوچک شدن است و محیط زیست ما به دست خود مان در حال نابودی است .

 همان طور که عرض شد متأسفانه قسمت هایی از این طرح در حال حاضر  در حال اجراء است حتی همان  موتور های سه چرخه در حال حاظر به کار گرفته شده اند و کیسه های دریافت زباله هایی چون ظروف پلاستیکی ، روزنامه و مجلات باطله و… در بیشتر  محلات وجود دارد اما این همه، طرح ما نبوده و نیست… ما در طرح خود این شرایط را به وجود آورده بودیم که موتور سوار های سه چرخه بتوانند  هرزمان در طول روز در محلات حاضر باشند و  تفکیک زباله درب منزل صورت گیرد اینکه شخصی از خانواده، زباله بدست راه بیفتتد و برود درب کیوسک های بازیافت و به جای کلی زباله،هدیه یک دفتر چه یادداشت بیست برگ کوچک بگیرد هیچ انگیزه ای به وجود نخواهد آورد ضمن اینکه بیشتر مواقع افراد مسئول در این مراکز هم حضور ندارند. اینکه هزاران بروشور و کاتالوک با صرف میلیونها تومان برای آگاه سازی مردم به چاپ برسد و در سراهای محله به دست مراجعه کنندگان داده شود، هیچ جایگاه منطقی ندارد و شایسته است از مطبوعات  فعال و همچنین صدا وسیما بهره گیری شود. بی شک اگر مدیریت شهری درستی صورت گیرد انگیزه های مردمی بیشتری برای ایجاد آسمانی آبی و زمینی پاک فراهم خواهد شد.

معذالک چون گذشته ما در خدمت  مسئولین محترم هستیم.

 روابط عمومی  هفته نامه بین المللی همسر

[ یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 12:19 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/فروش شبکه ای

جعفر صابری  جعفر صابری/فروش شبکه ای

اقتصاد بیمار و شرایط بحرانی بیکاری قشر عظیمی از جوانان جویای کسب وکار را به  هر سویی می کشاند و این گونه نگرشهای برخواسته از اقتصادی بیمار و جهان سومی در دراز مدت لطمات غیر قابل  جبرانی را به پیکره جامعه بخصوص روح و روان همین جوانان وارد میسازد که به هیچ وجه قابل جبران نخواهد بود.

 برای بهتر شناختن این معضل اجتماعی باید ابتدا تعریف درستی از کار را داشته باشیم:

 کار می‌تواند به‌عنوان انجام وظایفی تعریف شود که متضمن صرف کوشش‌های فکری و جسمی بوده و هدفشان تولید کالاها و خدماتی است که نیازهای انسانی را برآورده می‌کند و شغل یا پیشه، کاری است که در مقابل مزد یا حقوق منظمی انجام می‌شود. کار در همه فرهنگ‌ها اساس نظام اقتصادی یا اقتصاد است،‌ که شامل نهادهایی است که با تولید و توزیع کالاها و خدمات سروکار دارند.

 اما آنچه در این روش از فروش کالا  با عنوان شبکه ای مطرح میشود. به زبان ساده این است که شما کالایی را  به قیمت حداقل یک میلیون تومان خریداری میکنید و سپس با معرفی سه یا چها ر نفر که آنها هم یک میلیون تومان خرید می کنند از درصد تخفیفی برخوردار میشوید و البته شما می توانید خریدی هم نداشته باشید اما بهتر است که داشته باشید این فروش اگر نقدی و همان اول کار باشد بیست درصد برای شما تخفیف به همراه دارد ودوستان شما که معرفی کرده اید هم با خریدشان هم تخفیف میگیرند و هم به شما سود ی میرسد و این ادامه پیدا میکند والی آخر… شاید در نگاه اول داستان همان گلدکویست  باشد اما بااین تفاوت که اینجا جنسی وجود دارد و خرید وفروشی هم صورت میگیرد اما خرید از یک شرکت مثلاٌ ایرانی با کالا های صد در صد خارجی و مونتاژ شده در وطن، و این داستان با تمام بدی که دارد  به نظر خوب است چرا که در آمار اولیه بیش از ششصد هزار نفر در این سیستم وجود دارند که حدود دویست هزار نفر حسابی مشغول این کار هستند و هر روز هم بیشتر میشوند ودرواقع هرروز در حال خرید از کالا های این شرکت اولیه هستند که اقلامی چون ساعت مچی – ادویه جات – لوازم بهداشتی و آرایشی و حتی دم جوش دارد البته عسل هم موجود است!  در این روش از فروش، کالا توسط عزیز ترین دوستتان به شما معرفی می شود و شما نیز می توانید وارد این شبکه بشوید یعنی بهتر است که وارد شوید و در گیر آوردن مشتری برای این شرکت شوید  تا سود ی از فروش بگیرید!

این کل داستان فروش شبکه ای است که در ایران تعریف شده ، اما مهمترین سؤال ها اینها هستند؟

 این جا چه اتفاقی بعنوان کار برای این ششصد هزار نفر افتاده و اساساً  جز بازار یابی و فروش کالا به دوستان و اقوامشان چه اتفاقی افتاده البته تولید و فروش شرکت  اولیه بشدت افزایش داشته و دارد!و سود زیادی برای صاحب کار خانه و مدیران شرکت واسطه فروش …

این روش به تنهایی  بد نیست که گاه بسیار هم خوب است ! اما واقعاً تعریف کار در این پروسه چیست؟

 مگر نه اینکه در فقه اسلامی اگر کالائی مثل طلا  بدون اینکه کاری رویش صورت گرفته باشد تنها با خرید و فروشش دارای مشکل شرعی است؟

این انبوه جوانان مشتاق کار و درآمد که  غالباً تحصیل کرده  نیز هستند  چگونه چرخ تولید این مملکت را می چرخانند و ما در آینده چه چیزی داریم که نامش را تولید  ملی می گذاریم؟

اینکه وزارت خانه ای با دادن مجوز و حتی قیمت گذاری روی کالای تولید این مراکز پشتیبان  قانونی ایشان می شود فاجعه ای هست که در آینده ی نه چندان دور  آسیب شدیدی به جامعه   جوان ما وارد می سازد و از طرف  دیگر  وجاهت  این گونه کسب و کار را که در جهان تعریف  درستی هم دارد را در ایران از بین می برد و اعتماد مردم را سلب می سازد.

هشدار ما به خانوادهای محترم، بخصوص جوانان عزیز این است که بیشتر بیندیشند و به دنبال مشاغل عاقلانه و درستی باشند که گرچه درآمدش اندک است اما منطقی و آینده دار باشد.

ضمناً صرفاً جهت اطلاع مسئولین محترمی که در این خصوص فعالیت میکنند ،عرض میکنم بد نیست  تاریخ این شرکت ها را مطالعه بیشتری نمایند و برای نمونه توجه داشته باشند که یکی از مهمترین دلایل فروپاشی دولت شیلی این گونه شرکت ها بودند!

 جعفر صابری

دکتر آلنده و دکتر چه گوارا ــــــــــــــــــــــــ دکتر آلنده۱۱

11سپتامبر سال ۱۹۷۳ سالروز پایان حکومت سالوادور آلنده رئیس جمهور سوسیالیست کشور شیلی است. در این روز جمعی از نظامیان شیلی به ریاست ژنرال اوگوستو پینوچت (پینوشه) کاخ ریاست جمهوری …

۱۱سپتامبر سال ۱۹۷۳ سالروز پایان حکومت سالوادور آلنده رئیس جمهور سوسیالیست کشور شیلی است. در این روز جمعی از نظامیان شیلی به ریاست ژنرال اوگوستو پینوچت (پینوشه) کاخ ریاست جمهوری شیلی را محاصره کردند. آلنده با تفنگی که قبلا فیدل کاسترو به او هدیه کرده بود به میان مدافعان کاخ رفت و ضمن مبادله گلوله کشته شد. همسر او همان روز اعلام کرد که کودتای نظامیان با کمک و نقشه واشنگتن و به دست CIA انجام شده است. آلنده که در سال ۱۹۷۰ به ریاست جمهوری شیلی انتخاب شده بود بسیاری از شرکتهای آمریکایی فعال در شیلی را ملی کرده بود. کمپانی آمریکایی «آی تی تی» در ساقط کردن آلنده نقش موثر داشته است. آلنده که افکار مارکسیستی داشت پس از روی کارآمدن، تلاش کرد که سوسیالیسم را در شیلی در چارچوب دمکراسی و با تعاونی کردن موسسات پیاده کند که توام با خشونت نباشد ـ همین روشی که کمونیستها پس از فروپاشی شوروی در پیش گرفته اند.

آلنده بارها گفته بود که برای دولت آمریکا ـ به سبب نفوذ کمپانی های بزرگ در دولت واشنگتن ـ تامین منافع مادی در درجه اول اهمیت قرار دارد. مورخان چگونگی کودتا بر ضد آلنده را با آن چه که در ۲۸ امرداد سال ۱۳۳۲ (ماه اوت ۱۹۵۳) در ایران منجربه سقوط دولت دکتر مصدق شد مقایسه کرده و مشابه هم می دانند. آلنده در دفتر خاطراتش نوشته است که «تاریخ» نثار دولت هایی که بدون دلیل برای رسیدن به هدفهایشان از زور استفاده می کنند شرم خواهد کرد.

در پی کودتای ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ شیلی، ظرف یک ماه، هفت حزب هوادار آلنده غیرقانونی اعلام شدند و بیش از دو هزار تن از جمله چند روشنفکر بنام شیلیایی سر به نیست گردیدند و ….

«تاریخ نشان داد که مردم شیلی در نخستین فرصتی که به دست آوردند قدرت را به پیروان آلنده سپردند و دختر او اینک رئیس پارلمان است و دختر یک ژنرال مقتول وی رئیس جمهور، و پیونوشه هم آخر عمر در حبس خانگی و داشتن چندین پروند قتل و سوء استفاده مالی و نقض قانون اساسی در دادگاه درحالیکه دچار بیماری آلزایمر (فراموشی) بود درگذشت.

همین کار (انتقامیگری و عمدتا به طرق دمکراتیک) را مردم اندونزی قبلا کرده و دختر سوکارنو را سالها پس از برکناری پدرش که بنیادگذار این کشور بود به رهبری اندونزی برگزیده بودند. در یونان، گواتمال و کنگو نیز چنین شد. در کنگو «کابیلا» از پیروان لومومبا «موبوتو» را برکنار و در به در کرد. به خاطر داشته باشیم که پس از پیروزی انقلاب ایران، بسیاری از پیروان راه دکتر مصدق که با آنان پس از براندازی ۲۸ امرداد ۱۳۳۲ بدرفتاری شده بود به کار و مقام باز گشتند و با کودتاگران همان معامله ای شد که بعدا موبوتو، سوهارتو و پینوشه به صورتی دیگر دچار آن شدند.


[ یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 12:15 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

مدیریت شهری

 


 

 گاهی وقتها انسان در حیرت قرار میگیرد که این چه مدیریت شهری است که در بیشتر موارد ،هر انسانی را متحیر میسازد و میماند که این همه دقت و توجه در بعضی موارد مدیریتی تا چه اندازه ؟عجیب است!

چندی پیش به یکی از شهر داری های ناحیه ای در تهران بزرگ سر زده بودم، از همان بدو ورود بوی بسیار تند و زننده ای مانند بوی مدفوع انسان به مشام مان آمد ،که بعداز تحقیق مشخص شد پیمانکاری که وظیفه اش تأمین کود لازم برای گیاهان داخل ساختمان بود از مدفوع  و کود انسانی برای گل  و گیا هان ساختمانی استفاده نموده…که چون خود این عزیزان هم در رنج بودند، پیگیری اش کاری بی ارزش می نمود.

 شاید شما هم گاهی اندیشیده اید که چرا  درست در فصل زمستان و اصولاً با شروع سال تحصیلی تمام کار های عمرانی نظیر  تغییر جدول ها ی خیابان و عریض نمودن مسیر آب ها و آسفالت کاری و یا  تعمیر و تعویض لوله ی آب ها و یا گسترش و تقویت خطوط گاز ها و یا گسترش شبکه تلفنی ، خلاصه همه ی کار های این چنینی در این فصل و روزهای آخر سال باید انجام شود،فصلی که ترافیک برای ادارات و مدارس و خلاصه کار های شب عید  و…بیش از حد ممکن است . یکی از دلایل اصلی که در پاسخ به این سئوال به ما داده شد، این است که همواره ماههای ابتدایی سال به تأمین بودجه و تخصص آن در بخش مربوطه میگذرد و به همین دلا یل زمان کار، همواره به نیمه دوم سال و شروع فصل مدارس و سرما مطابق میشود . البته کارشناسان محترم این سازمانها و ادارات خود می دانند که حتی آسفالت  نمودن هم در این سر ما بی ارزش است گاهی وقتها یک خیابان در طول سه ماه سه بار کنده و باز آسفالت می شود . گاهی وقتها آسفالت ها چنان صورت میگیرد که استخری از آب بوجود می آید و همه ی اینها بدان دلیل است که امثال آن پیمانکار به اشتباه بجای کود حیوانی از کود انسانی استفاده نموده است!

هرس درختان و یا تعمیر و باز سازی و خد مات اینچنینی در هر شهری لازم و ضروری است اما این چه مدیریت شهری است که این گونه  خدمات را درست در ساعت اوج ترافیک شهری و تردد عمومی انجام می دهد این روز ها در بیشتر خیابانها حتی اتوبان ها ما شاهد ترافیک شدیدی هستیم که وقتی به علت آن توجه میکنیم هرس درختان  اطراف خیابان ها است. یعنی مسئولین مربوطه نمی توانند ساعات کم ترد و یا ایام تعطیل آخر هفته این خدمات را به انجام برسانند؟  خوشبختانه ایام تعطیلی  در کشور ما  کم نیست!

آیا آقایا نی که برای بازدید و دیدار به شهر های مختلف جهان سفر میکنند ندیده اند که بیشتر خدماتی این گونه، حتی شبها صورت میگیرد تا مردم در رفاه بیشتری باشند… 

 

باید عرض شود یک روز، 24 ساعت است که نیمی از ان شب و نیمی روز است و تمام شب برای استراحت و آرامش نیست !

خد مات شهری بخصوص در کلان شهر ها شایسته است 24 ساعته باشد. نه از ساعت 9 صبح تا 14 …معذالک شایسته است مدیریت شهری نه با برخورد شدید و تند با نویسنده گان  اینگونه  مقاله و یا دوستانی که به طرح موضوع می پردازند، بلکه با بکار گیری اندیشه و دانش بیشتر و خرد اجتماعی  به رفع این گونه موارد همت لازم را بنمایند .

این کشور متعلق به فرد فرد ما است و هریک از ما مسئول هستیم که در راه  آبادانی آن نه تنها بیندیشیم بلکه کوشا نیز باشیم.

بیاد بیاورید حضرت علی (ع) را که حتی به برادرش هم در خصوص بیت المال رحم ننمود و عزیزترین دوستانش را  آنجا که حقوق مردم به میان آمد از خود رنجاند . امید است حال که مسئولین دلسوز نظام  بشدت با این عوامل برخورد می کنند افراد نابخرد به هوش بیایند و قبل از اینکه دیر شود حسابشان را از دشمنان ملت سوا سازند!

التماس دعا

جعفر صابری

 

 

[ یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ ] [ 21:49 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/تناقض

شنبه 12 دی 1394

تناقض

جعفر صابری/تناقض

  بچه که بودیم یادمون داده بودند هر چیزی که می شنویم نباید باور کنیم و یا حتی اگه می بینیم باز باید در باره اش تحقیق کنیم !این موضوع را طوری برای ما مطرح کرده بودند که نه تنها جزو اخلاقی در پرورش  شخصیت مان شده بود بلکه از اهمیت دینی نیز بر خوردار بود.

ما یاد گرفتیم که دروغ بد است ،مال مردم  خوردن بد است ، دزدی بد است و این موضوعات با دین و دینداری ما همسو است. اما به مرور که بزرگ شدیم  دیدیم نه، هر چیزی تبصره و ماده و خلاصه راه در رویی دارد و این تناقضات رفته رفته در وجود ما نفوذ کرد و یک طوری شد شخصیت  فرد فرد ما ،به بچه هامون راحت دروغ می گوئیم به زنمون و به نزدیک ترین دوستانمون و اسمش رو می زاریم دروغ مصلحتی و توجیح می کنیم ،این براش بهتره اگه راستش رو بفهمه ناراحت میشه! مال مردم را می خوریم و می گوئیم این حقش است و آنقدر دزدیده که این توش گمه! شخصاً داد گاه تشکیل میدهیم، حکم میکنیم ، رای میدهیم ، و حکم را اجراء میکنیم… گاهی وقتها قسم دروغ میخوریم و می گوئیم این طوری بهتره …پشت تلفن به دروغ هزار موضوع را مطرح میکنیم و می گوئیم اگه راست بگیم طرف ناراحت میشه … این ربطی به دین و دینداری نداره ،این خلاف اخلاق و شرف انسانی است که در جامعه ما بشدت رشد پیدا کرده و در چنین شرایطی باید به انتظار یک فاجعه باشیم که نه امروز بلکه آینده ما را نابود خواهد کرد.

در سال 1328 گروهی که به دعوت دولت وقت ایران از چند کشور اروپایی از جمله اتریش به ایران آمده بودند به بیش از 40 شهر، 19 روستا و 140 مدرسه سر زدند و در پایان یاد داشتی را به مسئولین وقت تقدیم نمودند که به پیوست تحقیقی که در سال 1340انجام شد ه در اداره کل فرهنگ و هنر آن زمان ،ثبت و در حال حاضر در دفتر مطالعات و تحقیقات وزارت  فرهنگ وارشاد اسلامی موجود می باشد.

در این سند به زبان ساده شده نوشته که: در راه گسترش توسعه در ایران  سه نکته مهم  وجود دارد  که عبارت است از:

 1-ایرانیان با هوش و با ذکاوت هستند.

2- ایرانیان دردرک زیبا یی ها مشکلی ندارند.

3- ایرانیا ن به سنت های پیشین خود پایدار هستند.

و اما هشت عامل و ما نع نیز در راه توسعه ایران وجود دارد که عبارتند از :

پائین بودن حمایت از کار های ملی  در دولت

تمایل به مخفی کردن خطا ها ی شخصی و اجتماعی

تمایل بی اندازه به تحصیل ،اقتضا منافع در کوتا ه ترین زمان ممکن

تمایل به برنامه کوتاه مدت

کارهای مداوم و کلیشه ای روزانه

کمبود ابتکار و اتکاء به دولت و حکومت

 اعتقاد راسخ به قضا و قدر و قدرت

انتظار عجولانه از حمایت های خارجی بدون تغییر

جالب این است که در سال 1353 یک تحقیق  و مطالعه نیز با عنوان گرایشات فر هنگی نگرشهای اجتماعی در ایران  توسط مرحوم علی اسدی  انجام شد که در آن اعتماد مردم به مردم 53% مشخص گردید و همین مطالعات در سال 1383 با تلاش آقای دکتر محسن گودرزی صورت گرفت که  تبدیل شد به 24%.

 در خصوص شبکه های اجتماعی لازم است  گفته شود در سالهای نه چندان دور گفتمان اجتماعی از بالا به پائین بود،  و بعد از بررسی های لازم و کارشناسی شده به رسانه ملی راه پیدا میکرد و نظر کارشناسان و صاحبان اندیشه بر موضوع، نظارت داشتند ولی در حال حاضر این گفتمان از پائین به بالا است و هر کس می تواند نظری بدهد و به سرعت گسترش می یابد که عیوب زیادی دارد از جمله مهمترین آن این است که شایعه  گسترش سریعی می یابد و از آن بد تر اینکه نا بخردانه این کار میشود و به همین دلیل آسیب شدیدی به اذهان عمومی وارد می شود. در واقع آنچه امروز مورد نظر است این است که پروژه آن شرق شناس معروف،اجرائی می شود و در آن سه محور مهم هدف گرفته شده است :

خانواده و نظام اصلی جامعه 

نظام آموزش و پر ورش 

ونادیده گرفتن گروه شاخصین و صاحب نظران اجتماعی و نخبگان

در واقع ما خود مان این کار را شروع کرده ایم و نابودی هر سه را شروع کردیم .

 شخصی گفته : ما کاری می کنیم که ایرانیان زنانشان در 2020 در حد برهنگی به خیابان ها بیایند. اما جالب این که او معتقد است مر دان ایرانی خودشان برای این کار پا پیش می گذارند.

 متاسفانه حتی اروپایی ها هم در این مهم از ما جلو  تر هستند و امروز در گیر بهبود وضع خانواده می باشند.

 بی شک بیان این واقعیت ها با برخورد های شدید افراد ی همراه خواهد بود که نه ،این طور نیست و شما عاملین دشمنان بیگانه هستید واز این جمله موارد که ضمن عرض احترام به ایشا ن و توجه به دلسوزی این عزیزان باید بگوئیم ما نیز چون شما عاشق ایران و اسلام هستیم و اگر نبودیم اینجا نبودیم ! دوستان و عزیزان واقعیت این است که ما امروز با تناقض های شدیدی در جامعه رو برو هستیم که بشدت به نسل آینده ما لطمه وارد خواهد نمود اگر درست اندیشه ننمائیم.

 شهر داری تهران تنها برای رفع معضل کارتن خواب ها و معتادین در هر منطقه از  این کلان  شهر میلیار د ها تومان  خرج تأسیس مراکز نگهداری و آموزش نموده که  جنبه در مان دارد  که اگر یک سوم این مبالغ در آموزش و پرورش و ایجاد شغل برای فارغ التحصیلان بیکار هزینه می شد  و جنبه پیشگیری پیدا می کرد ، چند سال بعد نیازی به  گسترش بیشتر مراکز باز پروری نبود. گرچه باید از تلاش شهردار محترم و اعضای شورای شهر کمال تشکر را به عمل آورد.اما بحران تنها بحران بی آبی و یا آلودگی هوا و…نیست باور بفرمائید تناقضات رفتاری و کرداری فرد فرد ما اعم از مسئولین وحتی والدین ،باعث نابودی نسل آینده می شود و متأسفانه دین گریزی را به همراه می آورد. دینی که پیام آوری چون محمد مصطفی (ص) را داشته و دارد. پیامبری که ختم پیامبران بود و انتهای اخلاق و درستی و رحمت است …بیائید در این ایام خجسته میلاد آن بزرگوار و فرزند عزیزش حضرت اما م جعفر صادق (ع)  معلم اخلاق و درستی، کمی بیشتر به مسائل انسانی و ایمانی توجه کنیم نه برای لطف به دیگران ،که برای نجات خودمان!

التماس دعا

 جعفر صابری

[ شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۴ ] [ 20:49 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/طرح اجرائ نماد های ملی مردمی

 جعفر صابری/طرح اجرائ نماد های ملی مردمی سه شنبه 24 آذر 1394

طرح اجرائ   نماد های ملی مردمی

 در این طرح  بران هستیم تا با ارج نهادن به فرهنگ و تمدن و همچنین ارزشهای دیگر ملت ها به نشان قدر دانی از تلاش انسانهایی که خدماتی ارزشمند برای رفاه حال بیشتر بشریت انجام داده اند در محل تولد و یا کشور یا شهری که تمایل به اجراء پروژه را داشته باشند تندیس  یا نشانی ویژه بنا سازیم که همواره نشان دهنده ی قدردانی و تقدیر جامعه  بشری از آن شخص باشد.

حدف

همانطور که گفته شد این تندیس و نشان به جهت قدر دانی از تلاش آن شخص بنا می شود و همچنین ترقیب کننده نسل جوان خواهد بود که در راه خدمت به دیگران پیش قدم باشند و بازدید کنندگان نیز به این بهانه با فرهنگ و تمدن و همچنین مردم و منطقه بیشتر آشنا می شوند و از طرف دیگر تمایل برای دیدن و بهتر شناختن ااین افراد باعث جلب بیشتر توریست و گردشگر منطقه می گردد که به رونق اقتصادی و همچنین معیشتی مردم آنجا نیز کمک می کند و همین عاملی است که مسئولین بیشتری در جای جای جهان به اجراء این پروژه تمایل نشان دهند چرا که هم  وجه فرهنگی شهر و کشورشان را در جهان بالا میبرد و هم منافع اقتصادی برای مردم شان را به همراه  می آورد.

از طرف دیگر برای مجریان اصلی نیز نام و نشان نیکی برای نسل ها به یاد گار خواهد داشت که همواره نه تنها مردم ان منطقه بلکه کلیه بازدید کنندگان از سراسر چهان با بانیان این بنا بیش از گذشته آشنا خواهند شد و همواره به نیات خیر ایشان توجه می کنند که البته از صفر تا صد موضوع یعنی از طرح تا اجرأ پایانی منافع مالی نیز تامین می شود ولی بیشتر برنامه از کمک های مردمی منطقه و سازمانهای خیریه و بشر دوستانه خواهد بود و اهمیت این کار ایجاد وحدت و همبستگی آحاد مردمی است .

نکته مهم

 این تندیسها  و نشانه ها با روشهای نوین و معماری بسیار پیشرفته  با بکار گیری بهترین طرح ها و اصول طراحی و اجرأ می شود که برای نشان دادن همت و تلاش گرو و مردم از بکار گیری منابع طبیعی و همچنین بازیافتی خواهد بود که خود نشان دیگری از حفظ محیت زیست و برنامه های محیط زیستی است و لذا حمایت های بخش عظیمی از دست اندر کاران محیط زیستی را نیز به همراه خواهد داشت و برای باز دید کنندگان نیز از این جهت مورد توجه  خواهد بود .

 البته فاکتور هایی مانند سن افراد و یا سال مرگشان و یا سال دریافت  مهمترین نشانشان و … در ساخت  یا طراحی بنا  بی شک لحاض خواهد شد و پیشنهادات کارشناسانه و بخصوص بومی محلی  مورد توجه سازندگان خواهد بود.

در این پروژه سازندگان فرصت این را خواهند داشت تا در زمان اقامت و حضور به اهداف و نیات بشر دوستانه گروه بیش تر اطلاع رسانی محلی  و بومی بنمایند و این فرهنگ و اندیشه را بیشتر گسترش دهند .

 این پروژه شامل چه افرادی می شود

همانطور که گفته شد یعد از رصد و یررسی اولیه کارشناسان  سازنده و طرح موضوع بامسئولین و مدیران شهری مورد نظر ابتدا از افراد شاخص و مطرح در جهان و سپس به پیشنهاد  همان مسئولین شهری خواهد بود چرا که یکی دیگر از اهداف گروه سازنده معرفی افراد گمنام ولی خوشنامی است که شاید بطور کلی  آن طور که باید و شاید به جهانیان معرفی نشده اند.

توضیح  دیگر

چنانچه مسئولین و مردم آن منطقه خود برای ساخت  این تندیس و نشان اقدام نماید نیز  حمایت های معنوی و راهنمایی   های ما شامل ایشان خواهد بود  چرا که بی شک از طراحی و نهایت بازدید و مشاوره در آن سازه صاحب نظر خواهیم بود و باز قسمت اصلی نیات و اهداف ما در آن لحاز شده است.

 روشهای تبلیغی

همزمان با تبلیغات محلی خود مسولین  سازندگان و دست اندر کاران این پروژه با بکار گیری روشهای نوین تبلیغاتی بخصوص شبکه های اجتماعی به اهداف و دلایل اجرا, پروژه اشاره خواهند نمود تا هم جذب کمک های مردمی بیشتری برای تاسیس و اجراء در اختیار تیم سازنده باشد و هم خود مبلغ اندیشه های گروه باشد و برای جذب بازدید کننده نیز تیم های گردشکری تاسیس می شود که از ابتدا ی اجرأ پروژه تا زمان بازدید همواره بازدید کنندگان علاقه مند را به دیدن این بنا  ها راهنمایی نمایند .

بدیهی است که همین نو تبلیغ باعث می شود مسئولین شهری و کشوری خود نیز به جمع  علاقه مندان برای تاسیس و ساخت بنا ها افزوده شوند.

این بنا ها  الضاما در کشور و شهر زاد گاه فرد هم می تواند نباشد و حتی نمونه های زیادی از آن در مکانهای گونا گون و پر تردد حتی هتل ها و  مکانهای گردشگری جهان باشد.

هدف اصلی معرفی این افراد و همچنین سازندگان پروژه است.

البته با توجه به عقاید  و مذهب  مردم و ملیت ها می توان بجای تندیس و یا نشان بنا  های معماری را نیز لحاز نمود که منافاتی با عقاید  مذ هبی ملت ها هم نداشته باشد.

چاپ بروشور و همچنین کتاب که  به معرفی این بنا ها و تاریخچه آن اشاره کرده بسیار مفید خواهد بود و نه تنها در اختبار بازدید کنندگان آن بنا بلکه در مکانهای گوناگون و مراکز گردشگری و توریستی نیز باید لحاز گردد که به همراه هدایای و یاد بود های تبلیغی اعم از لیوان ،تیشرت ،کلاه، خودکار ،عکس و کارت پستال،جاکلیدی و…از اهمیت فوق العاده ای برخوردار می باشد حتی باید به آموزش  افراد و اشتغال زایی برای تور لیدری  بازدیداز این بنا ها نیز اندیشید و در نظر داشت  چرا که به معرفی بهتر موضوع و اهداف بسیار کمک خواهد نمود.

حرف پایانی

 آنچه در پایان باید بدان اشاره شود این است که هیچ بنایی جز بنای صداقت و درستی هرگز پا بر جا نخواهد ماند و تمام تلاش سازندگان این بنا ها اشاعه صداقت ،درستی و سلامت نسل بشر است و بس…

 ارادتمند

 جعفر صابری

 بامداد روز 24 آذر ماه 1394

ساعت 30/4 صبح

تهران / ایران

[ سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۴ ] [ 15:9 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/ حیا

حیا

جعفر صابری/ حیا

در سفر اخیرم به سیستان و بلوچستان  توفیق دیدار و گفت وگو با حضرت شیخ الاسلام مولوی عبدالحمید امام جمعه اهل سنت نیز شامل حال من شد که گرچه مطالب بسیار ارزنده ای از زبان ایشان در خصوص مسائل دینی ارائه گردید، اما در بین سخنرانی های گذشته ایشان بخصوص خطبه های نماز جمعه در 30 شهریور ماه 1391 به موضوع بسیار ارزنده ای بر خوردم  که لازم و شایسته دیدم به آن اشاره نمایم  و آن بحث داشتن حیا می باشد که در اسلام نیز بدان بسیار اشاره شده و از اهم واجبات است .

یکی از مهمترین مطالب و فرایض دینی که  توجه به آن باعث می شود ارکان جامعه بخصوص خانواده تحکیم یابد  توجه به حیا است.

حیا قطره آبی در وجود انسان  است که اگر ریخته شود هیچ چیزی دیگر نمی ماند و همه چیز از بین می رود.

آنچه در این بیانات مورد توجه است امر به معروف است که  بیان می گردد . و اشارات درستی که اگر فرد فرد افراد جامعه بدان توجه نمایند نه تنها دین اسلام بلکه انسانیت جانی دوباره خواهد گرفت متأسفانه بیشتر ارکان جامعه امروزه دچار بحرانهای غیر اخلاقی،  شده اند و مهمترین این نابسامانی ها همان عدم توجه به حیا است ،مثال زیبایی که می گوید از کسی بترس که از خدا نمی ترسد . این نمونه ساده افرادی است که حتی نزد خدا نیز حیا را رعایت نمی نمایند و قدردان الطاف او نیستند اگر فرزندی قدردان تلاش والدین خود باشد  و احترام به  ایشان و بزرگتر های خانواده و جامعه بگذارد همه و همه به بهبود بهتر شرایط کمک می نماید. در این بیانات که قسمتی از آن برداشت شده و تقدیم می گردد. ایشان می فرمایند:

حضرت محمد رسول الله (ص) اسلام را به درختی تشبیه نموده که ریشه اش درزمین به استحکامش می افزاید و شاخه هایش سربه افلاک کشیده و آسمان را زینت بخشیده است در بین این شاخه ها، شاخه ایمان و حیا از همه تنومند تر و زیباتر است تمام زیبایی درخت اسلام ،به داشتن شاخه حیا است و این است که به اسلام زیبایی می بخشد . انسان بایستی حیا را  در وجود خود حفظ  و تقویت نماید .حیا در انسان عفت، آبرو، شرف ،غیرت و همت را تقویت می کند . حضرت امام حسن (ع) می فرماید شرف انسان و عفت انسان اگر نباشد انسانیت نیست . خدا ما را به داشتن ایمان و حیا رهنمود نموده است اگر حیا نداشته باشیم و آنرا در بین خود تقویت ننمائیم و به فرزندان خود نیاموزیم که با حیا زندگی کنند، به حقوق انسانها و حقوق حق تعالی خیانت خواهیم کرد حیا به انسان شرف می دهد که قدردان باشد و شاکر محبت خداوند، اگر طبیبی نسبت به شغل مقدسش حیا نداشته باشد دست به کاری می زند که انسانیت را لکه دار می کند حیا به ما یاد می دهد تا امانت دار باشیم حیا به ما یاد می دهد تا قدردان الطاف بیکران خداوند باشیم . حیا به زندگی ما برکت می دهد ،اگر زنهای ما در پوشش و حتی نگاه خود حیا را مد نظر داشته باشند جامعه رو به پیشرفت و انسانیت می رود. حیا در حفظ آرایش و زینت آلاتشان  و ارائه آن به محرم خود نه در نمایش آن به نامحرم و چه نیکوست که مرد مسلمان نیز در نگاهش حیا داشته باشد . و چشم چرانی نکند چرا که هر آنچه دیده بیند ،دل کند یاد .انسان با حیا انسانی است که به مال مردم خیانت نمی کند . به ناموس مردم نگاه نمی کند خداوند در قرآن، حوریان بهشتی را مثال می زند که تنها به مردان خود نگاه می کنند. روزی مردی برادر خود را نکوهش می کرد که حیا هم اندازه ای دارد حضرت رسول خدا فرمود : حیا هیچ اندازه ای ندارد، و هر چه قدر با حیا باشیم کم است .اسلام دینی است که اخلاق را پرورش داده و در این پرورش اخلاق به حیا توجه خاصی داشته است و رعایت حقوق انسانها، از وظیفه ی  هر مسلمانی است .با داشتن حیا خیانت در جامعه اسلامی کم می شود انسان با حیا دروغ نمی گوید و به عهد خود وفا می کند آنها که نماز می خوانند روزه می گیرند ولی به اعمالی که خداوند با آنها سفارش نموده عمل نمی نمایند، منافقند و ظاهر فریبنده واینگونه افراد هستند که به اسلام واقعی خیانت می کنند انفاق و احسان در اسلام بین مسلمانان از اهم واجبات است اسلام یکی از بهترین تمدن ها است که در کتاب آسمانی خود قرآن و زبان اهل بیت و بزرگان مدام به داشتن اخلاق حسنه بخصوص حیا اشاره نموده است بعضی از ادیان و تفکرات دینی و مذهبی علی رغم اینکه به اندازه اسلام در آن به رعایت مسائل اخلاقی اشاره نشده، معذالک پیروانشان توجه بیشتر ی از خود به مسائل اخلاقی نشان می دهند چرا که می دانند آفت هر جامعه، آفت بی اخلاقی است . مسلمانان در کتاب دینی خود یاد می گیرند که به تمام ادیان احترام بگذارند وبا حیا به تفکرات دیگران توجه کنند حتی توهین ننمایند ، با اینکه جهان اسلام بیش از یک و نیم میلیارد جمعیّت دارد و در واقع یک سوم جهان را مسلمانان در اختیار خود  دارند متأسفانه بیشترین توهین ها از طرف غیر مسلمانان به اسلام میشود . مسلمانان به دین و آئین کسی توهین نمی کنند حتی بت پرستان  تا جایی که گفتگو و اندیشه وجود دارد نباید توهین جایش را بگیرد . پدر و مادر بایستی به فرزند خود دروغ نگویند و تا می توانند به فرزندانشان راستگویی بیاموزند دروغگو دشمن خداست و خداوند این دشمنی را در قرآن نیز به صراحت بیان می کند .

برداشتی از بیانات حضرت شیخ الاسلام مولوی عبدالحمید امام جمعه اهل سنت شهر زاهدان در 30/6/1391

 

[ دوشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۴ ] [ 18:31 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/ تو نمی فهمی

تو نمی فهمی

جعفر صابری/ تو نمی فهمی

با عصبانیت به من نگاه میکرد و میگفت یه الف بچه به من می گه تو نمی فهمی ! من با خونسردی  به او نگاه می کردم و می اندیشیدم چگونه و ا زکجا شروع کنم که او نیز بیش از این عصبی نشود از طرفی حق داشت و ازطرفی نیز نه و برداشتش کاملاً غلط است که فرزند ش او را نفهم فرض می کند . سیستم جدید آموزشی کشور به درست یا غلط روشهای جدیدی را برای تدریس و یاد گیری ،برنامه ریزی نموده که بیشتر خانواده ها حتی معلمین و فرهنگیان  که خود درگیر مستقیم  آموزش هستند نیز در روشهای آموزشی  فرزندانشان دچار مشکل می شوند. و این نشان از یک برنامه ریزی غلط و احساس سیستم آموزشی کشور است که با آزمون و خطا همواره فرزندان مارا دچار سردرگمی های فراوان آموزشی می نمایند . تنها در کمتر از بیست سال گذشته چهار بار کل سیستم آموزشی ابتدائی و متوسطه ما دچار تغییرات زیر بنایی شد این در حالی است که همواره کتابهای درسی  و سیستم تحصیلی نیز در تغییر است و مدام معلمین در گیر فراگیری تغییرات و بروز رسانی هستند  فاجعه کتابهای درسی و تغییرات آنها نیز از دیگر معضلات آموزشی است و سئوال اکثر خانواده ها در خصوص سیستم آموزش کشور این است که اگر این سیستم درست است که  چه نیازی به کتابهای کمک درسی و کمک آموزشی مؤسسات خصوصی دیگر است که معلمین بچه ها را ناچار به خرید این کتابها می نمایند و یا این که اساساً  تهیه جزوات و برنامه هایی چون کار در منزل و یا power point و نظیر آن و یا انجام تکالیف و گرفتن کپی رنگی و درست کردن جزوات و از این قبیل، آیا براستی لازم و  مورد نیاز است؟ اگر سیستم هوشمندی در مدرسه ها فعال است پس این همه کاغذ و دفتر و کتاب برای چه است و آیا تعریف سیستم هوشمند در نظام آموزشی همین هست که امروز است؟ چطور بچه های ما  امروز به نسل تحصیل کرده و گاه متخصص و مشغول در  پست های اداری مهم می گویند تو نمی فهمی و این طور نیست ولی خودشان نیز در گیر دوگانگی آموزشی هستند. با توجه  به حذف نمره در آموزش ابتدایی و نبود چیزی به نام مردودی و همچنین برداشتن کنکور تا سطح کارشناسی ، آیا نیازی به این هم فشار های آموزشی است و بچه های ما به کدام سمت و سو میروند. فشارهای ناشی به کودکان و نوجوانان بخصوص در مقاطع ابتدایی و سالهای پایانی دبیرستان بقدری است که در بیشتر مقاطع با افسردگی و استرس  دانش آموزان مواجه می شویم .  بر گزاری انواع تست های گونا گون، آن هم از طرف مؤسسات غیر دولتی و خصوصی و کسر هزینه های فراوان و تحمیل آن به خانواده ها همه و همه دلایلی است که  فاصله زیادی را بین محصلین و خانواده ها ایجاد می نماید . با توجه به سیستم غلط مدارس ویژه و یا تیزهوشان و از این قبیل واژه ها که بیشتر بازی با کلمات است در آینده این بچه ها،دچار بحرانهای شدید روحی و روانی می شوند . درسیستمی که دانشگاه ها و نظام آموزش عالی کشور دارد، چیزی به نام تیز هوش و  نابغه معنا ندارد.  زیر بنای علمی  بچه ها ،گر چه در نظام جدید بیشتر مبنی بر یاد گیری است و سعی شده که بچه ها بیشتر بیاموزند تا حفظ کنند ،اما این روش بهای زیادی را می پردازد، نیاز به  حضور شدید خانواده در کنار دانش آموز و از همه مهم تر هزینه های فراوان، این حضور باعث میشود تا  بعضی از دانش آموزان آن طور که باید و شاید خودشان را نشان ندهند و نکته جالب و قابل توجه این است که همواره دانش آموزان ساده ای از شهرستانها با کمی  تلاش درست  از شهرستانها و نقاط دور دست هستند که مقامات اول کنکور را بدست می آورند و این نشان می دهد که اگر قرار به قبولی در سطح عالی باشد، همین سیستم آموزشی می تواند پاسخ گو باشد و این همه کلاس کنکور ،آزمون و کتاب های فوق برنامه و فشارهای تحصیلی  به دانش آموزان  نیازی نیست .

نکته دیگر و ازهمه مهمتردر سیستم فعلی آموزشی کشور جای خالی امور پرورشی است و اساساً واژه آموزش و پرورش بطور کل خالی از پرورش شده و بیشتر آموزش است .دروسی مانند ورزش و هنر و حتی همان دروس دینی و قرآن نیز از کمترین ارزش تحصیلی برخوردار است و مباحث پرورشی که نیاز اصلی پرورش شخصیت هر انسانی، بخصوص در سنین رشد و بلوغ است ، بطور کلی نادیده گرفته شده و علی رغم تمام نگرانی های مسئولین  و حتی مقام معظم رهبری در خصوص توجه داشتن به مشکلات روحی روانی جوانان و نوجوانان و شبیخونهای فرهنگ هیچ گام درستی برداشته نمی شود این که ما خدمات  پرورشی را در حد حفظ حجاب در محیط مدرسه ، پخش سرود های مذهبی از بلند گو ، بردن به کاروان نور ، برگزاری نماز جماعت و از این دسته بدانیم یک از هزار است . تمام نیازهای معنوی و رشدی دانش آموزان ما را نمی پوشاند. توجه به مشکلات معیشتی و خانوادگی بیشتر دانش آموزان که غالباً بدلیل مسائل اقتصادی خانواده هایشان دچار بحران های شدید اخلاقی شده اند و مطالبی از این دسته ریشه های عمیقی در پرورش بچه ها دارد. نبود سامانه درستی برای یاری رساندن به کودکان و نوجوانان نیازمند به کمک، گاه خود این عزیزان را تبدیل به مخربترین افراد دربین دوستانشان می نماید و تأثیرات شدیدی بر روح و روان دیگر محصلین می گذارد . بی تفاوتی مسئولین مدارس، بدلیل موارد قانونی و عدم دخالت ایشان در مشکلات  دانش آموزان، محیط مدرسه را یک محیط خنثی قرار می دهد و بدیهی است که نبود این رابطه معنوی نه تنها به خود دانش آموز بلکه به دیگر دانش آموزان لطمه وارد می سازد . با عنایت به اینکه میانگین حضور یک دانش آموز در سال تحصیلی در مدرسه ،حدود یک چهارم از عمرش است لازم و ضروریست که به مسائل مهم پرورشی توجه بیشتری شود . بیشتر آسیب های روحی و روانی این بچه ها در خانواده است ، چه بسیار استعدادها و نبوغی که بدلیل عدم توجه مسئولین  نه تنها نابود، بلکه تبدیل به شخصیتی بزهکارمی شود که بیشترین مشکلات را در جامعه بوجود خواهد آورد . اینکه سرانه هزینه های دانش آموزان سربه فلک می کشد این که بودجه کافی در اختیار سیستم آموزش و پرورش کشور نیست همه و همه درست و غیر قابل انکار می باشد اما آن طرف، هزینه های بسیاری برای مواردی مانند طلاق بزهکاری  افراد، اعتیاد و هزاران مورد دیگر است که دولت و مسئولین همواره با آن دست به گریبان هستند و مدام در حال صرف هزینه های کلان برای در مان این گونه موارد اجتماعی می باشند عدم هماهنگی بین سیستم های اجرائی کشور و نبود همکاری شایسته و بایسته بین این ارگانها همواره به موازی کاری منجر می شود . بسیاری از موارد مهم اجتماعی را در زمان تحصیل، می توان به دانش آموزان آموخت و در نتیجه آینده از صرف هزینهای کلان جلوگیری نمود  و نکته جالب و دردناک این بحث آن است که کلیه مسئولین محترم ،نه تنها با این عرایض  مخالف نیستند بلکه بشدت نیز تأیید می نمایند، اما اینکه چرا و به چه دلیل به کار نمی بندند  جای بسی تعجب است.

   جعفر صابری


[ دوشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۴ ] [ 18:29 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

پیام تلگرامی وزیر بهداشت درباره حادثه

بیمارستان خمینی‌شهر/ ماجرا آنطور که

رسانه‌ای شد، نیست

دکتر حسن هاشمی

سیدحسن هاشمی،‌وزیر بهداشت شامگاه ۱۷ آذرماه ۹۴ در پیامی در کانال تلگرامی خود، توضیحاتی درباره ماجرای کشیده شدن بخیه از صورت یک کودک ۵ ساله در بیمارستانی در خمینی‌شهر اصفهان ارائه کرده است.

به گزارش ایسکانیوز و به نقل از خبرآنلاین؛ متن پیام وزیر بهداشت به شرح زیر است؛

درباره حادثه تلخ بیمارستان خمینی شهر اصفهان؛ دو نکته دارم. یکی با مردم، و دیگری با همکارانم.

به مردم مهربانمان می گویم که بعد از تحقیقات مفصل دو تیم بازرسی از وزارت بهداشت، روشن شده روایت هایی که برخی شبکه های اجتماعی و خبری، از رفتاری غیرانسانی در اورژانس بیمارستان ارائه کردند، صحیح و کامل نبوده است.

جزئیات حادثه را همکارانم بیان کرده اند و اکنون روشن است. تکرار نمی کنم. اما نمی توانم شگفتی ام را از ترویج ناشایست بی اعتمادی میان اقشار مختلف جامعه ابراز نکنم؛ آنهم میان بیمار و کادر پزشکی.

به مردم عزیز اطمینان می دهم که مهم تر از حقوق آنان، هیچ مصلحت و ملاحظه ای در کار ما نیست؛ و برخورد شدیدی که با دست اندرکاران و مقصرین این حادثه صورت گرفته، نه به دلیل بزرگی جرم، که حاکی از اهتمام همه خدمتگزاران شما در عرصه بهداشت و درمان است؛ بر اینکه تضییع عامدانه اندکی از حقوق بیماران نیز در نظام سلامت، قابل اغماض نیست.

اما سخنی نیز با همکاران پزشک و پرستاران شریف و خدوم. حق می دهم دلشکسته و آزرده باشید از اینکه قصور یا اشتباه فردی، سبب شده خدمات فداکارانه شما در دور افتاده ترین نقاط و در سخت ترین شرایط، زیر سوال برود.

مگر نه اینکه؛ در همین چند هفته گذشته، سه نفر از پزشکان نخبه و جوان، جانشان را در راه خدمت به مردم از دست دادند؛ آقای دکتر عزت الله صادقی جراح و فوق تخصص عروق در کرمانشاه، خانم دکتر شهپوری در مسیر خدمت رسانی به زایران کربلا و دکتر پویان، متخصص جوان جراحی مغز و اعصاب، آنهم در اولین روز خدمت خود در کاشمر.

ایمان دارم، مردم ما قدرشناس خادمان خود هستند. همچنان که یقین دارم، جامعه خدوم پزشکان و پرستاران کشور هم در مسیر پرفراز و نشیب خدمت به مردم، همچنان استوار خواهند ماند.

برای صدرای عزیز و پر جنب و جوش هم آرزوی سلامتی می کنم. امید که خود روزی در لباس مقدس پزشکی به مردم خدمت کند.

 

 آقای وزیر : اسم بچه من هم صدراست!

در اخبار و گزارشها آمده آست که پزشکی در شهرستانی برخورد ناشایستی با یک کودک چهارساله به نام صدرا داشته و بدلیل عدم پرداخت هزینه ی بخیه، ناچار بخیه را دوباره شکافته است! شاید کمی بی انصافی باشد اما اگر من می توانستم، به این پزشک و پرسنل وظیفه شناس و درست کار و … نشان لیاقت داده و بعنوان کارمند وظیفه شناس تقدیر ویژه ای از ایشان به عمل می آوردم و جای تعجب است که همواره در این گونه موارد ،افراد دون پایه و وظیفه شناسی مانند این پزشک و کادر بیمارستان، مورد باز خواست و تنبیه قرارمیگیرند!

مگر این کار در ایران برای اولین بار اتفاق افتاده؟ مگر همین چند ماه پیش مادر معتادی سر فرزندش را بعد از زایمان از تن جدا نکرد؟ چراکه هزینه بیمارستان را نداشته که بدهد؟ مگر گذر هیچ کس به بیمارستان های دولتی ایران نیفتاده که تا قبض دریافت نکنند حتی در بخش اورژانس نیز رسیدگی صورت نمی گیرد.

همین هفته گذشته درست در تاریخ 28/8/1394 فرزند من هم که دست برقضا نامش صدرا است بدلیل آسیب دیدگی در چشمش به بیمارستان فارابی در دل تهران، پایتخت ایران برده شد و چشم،نه چانه،  آن هم برای آسیب دیدگی نه پارگی ،آن هم اورژانس نه درمانگاه برده شد اما برطبق قوانینی که بی شک از طرف یک سیستم اداری  وشخص وزیر، آن هم وزیر دولت اقتدار و امید،آن هم وزیر ی که فوق تخصص چشم دارد و از هر شخص دیگری به اهمیت چشم و چشم پزشکی واقف است. اول به صندوق برای دریافت قبض معرفی وسپس به معالجه در بخش اورژانس انتقال یافت!تازه حتما باید برای پرداخت، کارت عابر داشته باشی و به صورت نقد دریافت نمی شود .

لازم نیست هیئتی از پزشکان و متخصصین به دیدن آن شهر و خانواده بروند و از نزدیک، جریان را دنبال کنند. به اولین درمانگاه و یا بیمارستان دولتی سری بزنید متوجه می شوید ! یعنی واقعاً خبر ندارید؟

حالا اینکه من بد بخت ،کسی را نداشتم که بگویم و رسانه ای کنم و یا ترسیدم و یا اساساً نیازی نمی بینم و یا بگه که چی بشه و یا اینکه انقدر این گونه موارد ساده و ابتدائی است که گفتنش لازم نیست  و مگر می شود وزیر این مملکت نداند که چه دستورالعملی در درمانگاه و بیمارستانها برای پذیرش بیمار صادر شده ،همه و همه باعث شد که چیزی نگویم ولی حالا که همه میگویند، من هم تنها بدلیل دفاع از حقوق آن پزشک وظیفه شناسی که  بجرم انجام وظیفه دارد محکوم می شود میگویم .

عزیزان،آن پزشک مانند هزاران پزشک دیگر و کارمند بخش خدمات،  تنها وظیفه ای را که به آنها محول نموده اید را به نحو احسن انجام می دهد و قانون گذار محترم که بیمارستان و در مانگاه دولتی را موظف به انجام این گونه دستورات می نماید مقصر است.

 هیچ کس حق اعتراض ندارد به اینکه اول بیمار را به بخش اورژانس ببرید و خدمات لازم را به وی برسانید، بالاخره هزینه های این خد مات پرداخت خواهد شد. با ور کنید ما پزشک بد نداریم…قوانین باید باز نگری شود…

سازمان تامین اجتماعی یکی از بزرگترین اداراتی است که بیشترین سرمایه ها را در اختیار دارد و حتی بیشتر هتل ها و مراکز جهانگردی و ایرانگردی را بدلیل طلبش از این سازمان مصادره نموده و در اختیار دارد این تشکیلات، وقتی در سرویس دهی به  اعضاءخود کم لطفی می کند باید به چه کسی شکایت نمود؟ این همه سرمایه و درآمد از جیب چه کسی چند ماه آینده بیرون میزند و صدای اختلاصش کی در می آید؟ مسئولین دلسوز نظام ،چقدر باید دنبال دزدان  بیت المال باشند ؟چه کسی پاسخ گوی آبروی نظام  که ثمره خون شهدا است خواهد بود؟ این ملت چقدر باید تحمل کند و رفتار و قوانین غیر اخلاقی و ناپسندانه ی تنی چند نابخرد و نا دان دوست نظام را پذیرا باشد؟

امید واریم به خود بیائید آقای وزیر محترم، یا شما میدانید که چه اتفاقی در تشکیلاتتان می افتد که خوب هیچ،و یا نمی دانید که باز هم هیچ…

در اینجا یاد ابیاتی از یک شعر زیبا افتادم که بد نیست تقدیم تان نمایم:

سخن عشق تو بی آنکه براید به زبانم

 رنگ رخساره، خبر می  دهد از حال نهانم

 گاه گویم که بنالم زپریشانی حالم

 باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم

جعفر صابری

نوشته ای در روز تولدم…

میگن در یزد، خانم معلمی پس از چند بار آموزش درس از شاگردانش پرسید :

چه کسی متوجه نشده است ؟

سه نفر از شاگردان دستشان را بالا بردند….

معلم گفت : بیایید جلوی تخته و چوب تنبیه خود را از کیفش بیرون درآورد .

تمام دانش آموزان جا خوردند و متعجب و ترسان به خانم معلم نگاه می کردند .

معلم به یکی از سه دانش آموز گفت :

پسرم! این چوب را بگیر و محکم به کف دست من بزن !

دانش آموز متعجب پرسید :به کف دست شما بزنم ؟به چه دلیل ؟

معلم گفت: پسرم مطمئنا” من در تدریسم موفق نبودم که شما متوجه درس نشدید…!!! به همین دلیل باید تنبیه شوم!

دانش آموز اول چند بار به دست معلم زد و معلم از درد سوزش دستش، آهی کشید و چهره اش برافروخته شد .

نوبت نفر دوم شد . دانش آموز دوم که گریه اش گرفته بود، به معلم گفت :

خانم معلم ! به خدا من خودم دقت نکردم و یاد نگرفتم . من دوست ندارم با چوببه دست شما بزنم .

از معلم اصرار و از دانش آموز انکار !

دیگر ،تمامی دانش آموزان کلاس به گریه افتاده و از بازیگوشی های گاه و بیگاه داخل کلاس ،هنگام درس دادن معلم شرمسار بودند….!!!

از آن روز دانش آموزان کلاس از ترس تنبیه شدن معلمشان جرأت درس نخواندن نداشتند .

و اما نتیجه ……

این داستان واقعی در یزد مصداقی برای مسئولان مملکت است که در حوزه ای اگر خطایی از مخاطبان حوزه آن ها سر زد ،خود را باید تنبیه نموده تا الگویی برای رسیدن به جامعه سالم باشیم….!!!

اگر هر کدام از مدیران در حوزه فعالیت خود این گونه عمل کنند ….

مملکت و جامعه ای انسانی خواهیم داشت .

 

[ شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۴ ] [ 12:30 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/ زاهدان

 

جعفر صابری/ زاهدان

بنام خدا ی بخشنده مهربان

زاهدان

در پی برنامه های موسسه آشتی در خصوص اشتغال زائی وبرگزاری دورهای آموزش مهارت های زندگی ،همزمان در تهران اقدام به بررسی و تحقیق در خصوص ایجاد شرایط مناسب و حل معضلات و مشکلات بیکاری عزیزان مرزنشین در دورافتاده ترین نقاط کشور عزیز اسلامیمان نیز نمود ه و به همین دلیل سفری چند منظوره به استان سیستان و بلوچستان داشتیم .

بر نامه   مهارت های زندگی بر اساس اصول سازمان جهانی بهداشت WHO  می باشد و پاسخی به چالشهای فرآروی افراد ،بخصوص جوانان، برای رشد و بالندگی و رسیدن به آرامش و تعادل در زندگی فردی و اجتماعی می باشد.

امید واریم با ایمان به خدا وند مهربان و به کار گیری 10 مهارت اصلی ارتقاء مهارتهای زندگی،مثبت اندیشی و استفاده از توانایی ها و شایستگی های فردی و گروهی الگوی متمایزی از زندگی یک انسان معنوی ،آگاه ،مسئولیت پذیر . متعهد را در جامعه شاهد باشیم.

ما اعتقاد داریم:

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ
به نام خدا که رحمتش بسیار و مهربانى‏اش همیشگى است،

جنبش و نیرویى نیست جز به خداى والاى بزرگ.

فر دا دیر است

فراموش مکن

بزرگ فکر کن

کوچک عمل کن

از همین حالا شروع کن

در این جلسه ابتدا به پرسشهای پیش رو با دقت بیشتری توجه می کنیم:

چرا بیکار ی؟

شغل و درآمد تازه؟

 امروز روز تولد شما است!

شغل دوم و درآمد ی بیشتر؟

 لازم نیست برای کسی کار کنی!

 چقدر خود مان را می شناسیم؟

 میشه زندگی تازه شروع کرد!

از کمترین ساعت هم درآمد بدست بیاوریم!

اگر مطالبی مثل نداشتن سر مایه ، نبود آشنا برای اشتغال در شرکتها و از این دسته پاسخها  باشد . باید بگوئیم :البته حق باشماست، اما این دلیل درستی برای بیکاری نیست !همه ی این موارد ده تا بیست درصد مشکل بیکاری را تشکیل می دهد پاسخ درست این است که بیش از 50% خود افراد نمی خواهند کار کنند !

بیائید این طور به جر یان نگاه کنید. تا حالا به شغل و درآمد تازه فکر کرده اید؟

 چقدر به آنچه فکر کردید ایمان داشتید و چه تلاشی برای رسیدن به آن انجام داده اید ؟

مشکل شما کجا بود ؟

برای حل مشکل چه اقداماتی را انجام داده ید؟

شاید بد نباشد  درهمین ابتدا ی سخن به این موضوع اشاره کنم که بطور کلی به شناخت بهتر این مطالب،می گویند :

(مهارت های زندگی)

 که درستش می شود:

ایجاد روابط مناسب و موثر، بین افراد ،انجام فعالیت های اجتماعی ،انجام تصمیم گیری های صحیح،حل تعارض ها و کشمکش ها بدون توسل به اعمالی که  به خود و دیگران صدمه می زند.

بر اساس تعریف سازمان جهانی بهداشت ،مهارت های زندگی عبارتست از :

(توانایی انجام رفتار سازگارانه و مثبت به گونه ای که فر د بتواند با چالش ها و ضروریات  زندگی روزمره به بهترین شکل کنار بیاید)

که به بهترین شکلش همانا آموزش مهارت های زندگی است و از اهمیت زیادی بر خوردار می باشد.

ده سال دیگر شما کجا هستید؟

 بر نامه ی شما در طول پنج سال آینده چیست؟

بیا ئید یک محور  اعداد برای زندگی و آینده خود رسم کنیم :

امروز را نقطه صفر نه ،بلکه منفی انتخاب کنیم عدد فرضی 20 خوب است شما روی عدد 20- هستید و نقطه صفر زندگی شما همان پنج سال یا ده سال آینده است، حرکت کنید و این شما هستید که می توانید فاصله امروز را تا نقطه صفر کم و کمتر کنید . این شما هستید که می توانید زود تر به نقطه صفر برسید.

  و مهمترین بر نامه برای زندگی بهتر آموزش مهارت های زندگی است که سازمان یونیسف از آگوست 1993 بعنوان مدل برای پیشگیری از آسیب های روانی ، اجتماعی به جهانیان معرفی کرده است. این برنامه  در کشور های زیادی به کار گرفته شده و نتیجه آماری خوبی هم داشته . که به دو محور تقسیم می شود:

 افزایش سلامت روانی و جسمانی :

پیشگیری از مشکلات روانی ،رفتاری و اجتماعی شامل پشگیری :

هر کدام از موارد، بحث مستقلی دارد که به وقتش به آن می پر دازیم.

کار شناسان مهارت های زندگی را در چند سطح دسته بندی می کنند :

 سطح اول :

 مهارت های پایه ای و اساسی روانشناختی و اجتماعی هستند .این مهارت ها به شدت متأثر از فر هنگ و ارزشهای اجتماعی هستند نظیر خود آگاهی و همدلی.

سطح دوم :

مهارت هایی هستند که تنها در شرایط خاص مورد استفاده قرار میگیرد، نظیرمذاکره،رفتار جرأت مندانه و تعارض.

سطح سوم :

 مهارت های زندگی کار بردی هستند  نظیر امتناع از سوء مصرف مواد .

 پر واضح است که افرادی موفق تر هستند که از مجموع مهارت های زندگی در بر خورد با مشکلات بتوانند بهر ه مند شوند.

سازمان جهانی بهداشت ده مهارت اساسی را به این شکل مطرح نموده:

 مهارت حل مسئله

مهارت تصمیم گیری

مهارت تفکرانتقادی

مهارت تفکر خلاق

مهارت خود آگاهی

مهارت  مدیریت احساسات و هیجان

مهارت مقابله با استرس

مهارت بر قراری ارتباط موثر

 مهارت ایجاد و حفظ روابط بین فردی سازگارانه

مهارت همدلی

که باید هر کدامشان به طور کلی شناخته و آموزش داده شود.

پس از بررسی های فراوان در طول نزدیک به یک سال گذشته با احترام به تمام موارد و برنامه های سازمان ملل، به این نتیجه رسیدیم که کشور ایران بدلیل گستردگی  فرهنگی ، دارای موارد خاصی از مردم شناسی است که قبل از هر برنامه ریزی فرهنگی و آموزشی باید این موارد جامعه شناسی، مورد توجه قرارگیرد و به همین دلیل با آنکه با بیشتر فرهنگ های قومی مردم ایران عزیزمان آشنا بودیم معذالک برای هماهنگی بیشتر ترجیح دادیم تا با طرح موضوع ،به صورت کلی با مسئولین هر محل به کارشناسی موارد به شکل جزعی زیر نظر کارشناسان بومی هر منطقه بپردازیم.

 در این خصوص سفر خود را از استان سیستان و بلوچستان شروع نمودیم .

 شایان ذکر است که در این سفر کارشناسان و مسئولین عزیزی که در شهریور ماه در نمایشگاه توانمندی های روستائیان در تهران آشنا شده بودیم مارا بسیار همراهی نمودند. ازجمله آقایان مهرالله ریواز و  سعید آسوده که هماهنگی های لازم را برای دیدار و گفت وگو با عزیزان و مسئولین شورای اسلامی شهر زاهدان فراهم نموده بودند در این دیدار ها ضمن استقبال این عزیزان از برنامه های مطرح شده مؤسسه آشتی برای اشتغال زائی به طرح مشکلات و نواقص موجود نیز اشارات کارشناسانه ای شد ،خوشبختانه  نظر این افراد نه تنها بعنوان کارشناس، بلکه بدیل بومی بودن، بسیار ارزشمند بود و بطور کلی نشان از همت و دلسوزی فرد فرد ایشان میداد.

همکار خوب و مطبوعاتی ما آقای عبدا… شاهوزی  عضو و رئیس کمیسیون فرهنگی شورای  شهر و عضو شورای  شهرستان زاهدان بود با عنایت به اینکه صاحب امتیاز و مدیر هفته نامه تلکی نیز می باشد از مدت ها قبل به دنبال معایب و مشکلات هموطنان و همشهریان خود بود و در مقالات بسیار ارزنده ی خود به طرح موضوع اقدام نموده بود. در این میان آقای عبدالناصر گرگیج  نیز بعنوان یکی از اعضای اصلی شورای شهر با در اختیار گذاردن تجارب و نظرات خود و معرفی بهتر مشکلات موجود در منطقه، کمک شایسته ای به ما نمود . شایان ذکر است  آقای محمد امیر براهویی ریاست محترم  شورای شهر نیز در خصوص طرح ها ی مطرح شده از جمله گردشگری ،صاحب نظر بود و فرصتی شد تا در کنار دوستانی چون آقای در محمد شه بخش  به روستای منزل آب برویم و از کار شایسته دهدار محترم این روستا آقای رحمان شه بخش نیز که رستوران و سفره خانه سنتی  با عنوان پدیده منزل آب  تأسیس و تعدادی از جوانان تحصیل کرده روستا را مشغول به کار نموده اند بازدید نمائیم.

 بی شک همین کار های کوچک اما زیر بنایی نه تنها اشتغال زائی را در منطقه افزایش می دهد بلکه   در نگاه کلان زیر ساخت های گردشگری را نیز فراهم می سازد و به همین دلیل  توجه  به آن از اهمیت بسیاری برخوردار است…

یکی از مهمترین اهداف و برنامه های ما دیدار و گفت و گو با  حضرت شیخ الاسلام مولانا عبدالحمید اسماعیل زهی(دامت برکاتهم) امام جمعه و بارزترین شخصیت معنوی ،نزد هموطنان اهل سنت منطقه بود که به لطف خدا این ملاقات  نیز صورت گرفت و لوح تقدیری که به نشان قدر دانی از خد مات صلح طلبانه و بشر دوستانه ایشان در منطقه بود تقدیمشان گردید.

در این جلسه گزارشی در خصوص اهداف سفر و برنامه ها ی موسسه تقدیم ایشان گردید که اهم آن بحث اشتغال زائی برای مرزنشینان عزیز که غالباً از برادران اهل سنت ما هستند بود و همچنین مشکلات موجود ازجمله حمایت های مردمی و سرمایه داران محلی برای یاری، به اجراء طرح و حضور جوانان برای شرکت در برنامه ها مورد اشاره قرار گرفت که با بیانات ایشان در خصوص اهمیت  و توجه اسلام به مشکلات مردم و حمایت مسلمانان از یکدیگر،برای فقرزدائی به پایان رسید.

شایان ذکر است دراین ملاقات ها با  آقایان  حافظ اسماعیل زهی و مفتی حافظ طیب نیزبه گفت و گو نشستیم که بسیار ارزشمند و مفید بود .

البته دیدار و گفت و گو با  جناب آقای  آرش جمال زهی  بعنوان مدیر کل امورروستایی و شوراهای استان  سیستان و بلوچستان  بعنوان یکی از مهمترین مدیران صاحب نظر و کارشناس در منطقه بسیار مفید بود چرا که دوستانی چون آقای افسری و ریگی که از معاونین  ایشان نیز هستند نقطه نظرات مهمی را در خصوص آموزش و اشتغال در منطقه بیان نمودند .

آنچه باید کلیه کارشناسان و صاحب نظران در خصوص اجراء درست طرح های مشابه در نظر بگیرند ،همین تحقیقات و مطالعات منطقه ای و میدانی است، چرا که توجه به حضور شایسته   صاحب نظران و معتمدین منطقه وهمچنین کارشناسان محترم که سالها تحقیق و مطالعه در موارد مشابه داشته و دارند گنجینه ای ارزنده است، که به اجراء درست برنامه ها در فاکتور های زمان و سرمایه بسیار  اهمیت  دارد.

 یکی از مهم ترین منابع اطلاعاتی ، مطبوعات محلی هستند که با توجه به نوع تخصص و تلاششان  همواره اطلاعات  فراوانی از منطقه  اعم از معیشتی ،اجتماعی ،فرهنگی و هنری و… برخوردار می باشند و لذا خرسند هستم که امکان ملاقات با یکی از مهمترین  افراد مطرح در حیطه مطبوعات محلی استان برایم فراهم آمد و با آقای محمود براهویی نژاد مشاور استاندار وسردبیر هفته نامه ی نگاران و تیم همکارانشان به گفت و گو نشستم و از نقطه نظراتشان بهره مند شدم.

باید اذعان داشت از مهمترین ارکان اجراء برنامه های مهارت آموزی توجه داشتن به اهمیت مراکز علمی ودانشگاهی است که به لطف خدا توفیق دیدار با ریاست دانشگاه علمی و کاربردی استانداری استان سیستان و بلوچستان ، جناب آقای دکترامان الله تمنده رو،برای من فراهم شد و این ملاقات  برای اجراء درست برنامه های ما بسیار مفید بود.

سرمایه های ملی و معنوی هر کشور توان و اندیشه فرد فرد افرادش است که با توجه به تجربه و تحصیلاتشان  می توانند در بهبود هرچه بیشتر شرایط ومعیشت کشورشان خد مت نمایند.گاهی وقتها چنان درگیر استدلال های عقلی و تحصیلی خود  میشویم که اندرزها و تجارب افرادی ساده ولی باتجربه که سالها در محیط ،زندگی کرده اند را نادیده میگیریم در صورتی که این افراد همانهایی هستند که قراراست در اجراء درست برنامه ها به ما کمک کنند و عدم توجه به نظرات و پیشنهادات آنها که برخواسته از  نیازها یشان می باشد در کوتاه مدت  نابودی طرح و پروژه ها را به دنبال دارد . برنامه هایی مانند مهارت های زندگی، بی شک در شکل و اصل خود زمان طراحی توسط مدیران و کارشناسان سازمان ملل ،بسیار کلی ولی دقیق طراحی شده اما الگوی نادرست اجرائی آن در مناطق و کشورهای روبه رشد مانند ایران، بدلیل عدم توجه به همین نکات ریز، همواره با صرف هزینه های کلان و نابودی طرح ها مواجه می شوند. امید است بتوانیم با دقت و حوصله و تحقیق بیشتر در برنامه ها موفقیت بیشتری بدست بیاوریم.

آنچه در طول سالهای اخیر در کشور صورت گرفته ،بدون شک همت بالا و تلاش دلسوزانه تک تک مسئولین نظام مقدس بوده و خواهد بود اما شایسته است ازاین پس نکات گفته شده مورد توجه قرارگیرد.

کم نیستند افرادی  مانند سرکار خانم منیر تقدسی که با همت و تلاش و تجربه و عشقشان به کشور عزیزمان سعی در آبادانی این مرزو بوم دارند وی با توجه به علاقه و تجربه ی شخصیش در بخش صنعت گردشگری در استان سمنان ،اقدام به تأسیس یک مهمان پذیر،در روستا نموده و برای اجراء پروژه خود به استانهای دیگر مانندسیستان و بلوچستان نیز سفر نموده است و اینگونه افراد کم نیستند شخصاً میتوانم دهها مورد را نام ببرم که کار آفرین و نمونه بوده و هستند.تنها حمایت و محبت مسئولین را می طلبد که شرایط خدمات این گونه را برای ایشان فراهم سازند و از بروکراسی اداری در این گونه موارد بکاهد.

 التماس دعا

جعفر صابری

 

 

[ دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۴ ] [ 17:17 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/ غریبه ای که خیلی به من نزدیکی

یک شنبه 15 آذر 1394

جعفر صابری/


جعفر صابری/   غریبه ای که خیلی به من نزدیکی

غریبه ای که خیلی به من نزدیکی

 

 


غریبه ای، که خیلی به من نزدیکی

از خودم بدم میاد،وقتی تو آینه نگاه می کنم از خودم خجالت می کشم ،بار ها به خودم میگم چه کردی؟ کجایی؟
حس غریبیه ،وقتی به آدم ظلم میشه ،وقتی آدم احساس می کنه که  حقوقش مورد تجاوز قرار گرفته و نمی تونه کاری هم بکنه…چیزی دستش نیست هر بلایی سرت آورده اند و تو می دانی بی تقصیر بودی و مورد ظلم  و ستم قرار گرفته ای
گاهی وقتها انسان در شرایط روحی و روانی، قرار میگیرد که احساس می کند در خلاءای وحشتناک گیر کرده و روحش به هیچ عنوان احساس آرامش نمی کند. ازبودن در کنار دیگران لذت نمی برد، و خواندن،شنیدن وحتی دیدن هم به او آرامش نمی بخشد هوای اطراف ،برایش بسیار سنگین است و نفس هم ،او را یاری نمی کند. بغض غریبی در گلو ی خود احساس می کند و نمی داند به چه چیزی نیاز دارد وهزاران اندیشه و تصویر در ذهنش می گذرد چنانکه نمی تواند روی یکی از آنها تمرکز کند .

کو دکی و نوجوانی خود را به وضوح می بیند و تک تک دوستان و دشمنانش را در مقابل خود می بیند ، صداهایشان را

می شنود و چشمانش را می بندد، تا چیزی وارد آن ها نشود. اما نمی شود .سر درد و سر گیجه پیدا می کند خیانت ها بیشتر از هر چیز رنجش می دهند و یاد نا رفاقتی ها دلش را به درد می آورد، از خدای خود دل گیر می شود که این چه سرنوشتی بوده که برایش رقم زده و از زادگاه مادریش نفرت پیدا می کند ،دعا می کند ای کاش جای دیگری جز این مکان بود و سرنوشتی جز این سر نوشت داشت و…که ناگاه لبخندی و چهره ای را به یاد می آورد .هم او که می تواند اولین عشقش با خاطرات خوش باشد .با او همراه می شود حالا دیگر بهانه ای برای گشتن در خاطره ها دارد و می گردد تا اینکه بیشتر از او بیاد بیاورد. از لحظه اول دیدار تا لحظات خوش با او بودن، انتظار های شیرین و گفت و گو هایش با او و یا ناگفته هایش که هرگز فرصت نشد بگوید و…باز سنگینی خیانت و دوری قلبش را به درد می آورد و سکوت فاصله وحشتناکی بین تو و او و همه ی شیرینی های زندگی، باز پدید می آید ،این بار روی بر می گردانی و …این همان چیزی است که در انتظارش بودی درست است اشک چشمانت را  می سوزاند و گرم می شود لبهایت داغ داغ می شود و صورتت کمی سرخ می شود حالا دیگر هر چه هست نا گفتنی است .اینجا دوست داری فر یاد بکشی و همان بغض مانده در گلویت را رها کنی اما،نیست ،هیچ جایی برای فریاد زدن نیست .حس می کنی چقدر در حقت در طول زندگی ظلم شده و چقدر تنها بوده ای …از پدر و مادرت که تورا به وجود آوردند شاکی هستی و تحمل این همه درد را نداری با خود می گویی ای کاش می مردم…و دیگر نبودم …تا دیگران راحت می شدند و من هم از این زندگی خلاص می شدم
شما را نمی دانم اما بیش از چهل سال است که من هفته ای یکی دو بار این حال را دارم و بعدش چقدر آرام می شوم. حس می کنم خیلی با آدمهای دیگه فرق دارم به خودم می گم من یه چیزی دارم که هیچ کس نداره و من یه چیزهایی را می بینم که دیگران نمی بینند.به خودم می گم بی خیال، بذار همه فکر کنند از من زرنگ ترند، بذار فکر کنند ،می تونند سر همه کلاه بگذارند، بگذار فکر کنند موفق تراز همه هستند.هیچ کس مثل من نیست، من این حس را دوست دارم، حس آدم بودن، حس اینکه می تونم خوب باشم و از بدی، بدم بیاد ،دروغ نگم، حتی اگه می دونم می تونم موفق تر باشم. من از این آدم بودن خوشحالم و حالا می دونم تو هم مثل منی ،مثل خود خود من، چرا که بیشتر این حالات را داشته و داری .

 دستم بهت نمی رسه اما دستهای خودت را روی هم قرار بده وخودت، خودت را نوازش کن و بگذار اشکهات آروم آروم رو گونه هات بلغزه و بیاد پائین ،نترس وقتی رسید نزدیک لبهات بهشون زبون بزن شوره می دونی چرا؟ چون از وجودت داره می جوشه آنجا که بهش می گن قلب ،داغه، می دونی چرا ؟چون از میان گرمای وجودت داره میاد ،نفس بکش نفس بکش به این نفس نیاز داری و نباید بگذاری که وجودت تشنه هوای اطراف باشه ،تو باید که باشی من باید که باشم ،ما باید که باشیم…امسال چقدر بوی گلهای بهاری را استشمام کردی؟ دوست داری باز روی برگ های زرد پاییز پا بگذاری و خش خش اونها را بشنوی؟ دوست داری دونه های برف رو صورتت بنشینه؟نه …نه…دست نزن اشکهاتو پاک نکن بگذار خط اشکهات از چشمات ،تا رو لبهات و گونه هات بمونه. حالا اگه بری تو آینه نگاه کنی یه آدم دیگه هستی  یه آدم ،تازه پوست انداختی حالا دیگه دلت بزرگ تر شده حالا دیگه باز می تونی رفتار دیگران را تحمل کنی و بدیهاشون رو هی بریزی یه گوشه از دلت،قلبت میزنه …خوبه این یعنی تو زنده هستی. بقیه اش  را بی خیالیه ،اون که دوستش داری ولی اون کنارت نیست مهم نیست. اصلش اون نباید کنار تو می بود ،اگر بود که این نبود،حالا اگه مثل من حال داشتی هرچی دوست داری بنویس، بنویس، حتی اگه شده یه خط یا یه کلمه،اما دورش نینداز، نگهش دار ،این حرفها،حرفهای قشنگی مال خودته ، بی خیال حرفهای مردم، خودت رو عشق است،من این جوری آروم می شم و امید وارم تو هم مثل من باشی ،دوستت دارم غریبه ای که خیلی به من نزدیکی و اصلاً خود منی


جمعه 26/2/1393 تهران


این شعر را درست بعد از چنین حال و هوایی نوشتم،امروز بعد ازبیشتر از 23 سال دوباره خواندمش و همان حس قشنگه به سراغم آمد و باز نوشتم.هنوز هم فکر می کنم عشق همین معنا را داره و خوشحالم که هنوز نظرم عوض نشده.
اما درک این نوشته شاید با معنای آخرش بهتر بشه برای همین می خواهم آخرش معنی خیلی چیزها را بگم ،چرا که شاید در نگاه اول معنای ساده ای از این حروف را بتوانیم درک کنیم اما در واقع پشت هر کدام از این حرفها، معنای عمیقی را من دنبال کردم که بد نیست بدونید

عشق
عشق را این گونه معنا می کنم
سوختن ،پروانه گشتن، هیچ گشتن
عشق را باور ندارم
آن حبابی است
تنها بر روی خیال
خیال ،مادر انتظار است
انتظار امید می زاید
و
امید ،عشق را متولد می کند
و
فرزند عشق ،حقیقت است
و چه تلخ است آن زمان
که شکفته می شود.

+++++++
نهر زندگی در جریان است.
و
تکه پاره ی وجودم شناور در آن
گاه سنگی ،شاخه ای، چیزی
وا می داردش از حرکت
اما نهر  در جر یان است
و
سخت است جدایی از آنچه وا داشته بودم.

+++++++
در فرا سوی مه،
پشت بوی خوب روستا
صداقت زنده است
عشق زنده است
هنوز خروس کربلایی می خواند
و
لیلا مشکش را با کاسه ی گلی آب می کند
 و گوشه چشمی هم به سوی مه دارد
آنجا که احمد کربلایی می آید
مه شکافته می شود
و
لیلا چشم به حرکت نهر می دوزد

+++++++
عشق را این گونه معنا میکنم
سوختن ،پروانه گشتن،هیچ گشتن
عشق رازی  است میان تو و او
که زمان گفتنش در می مانی
و
صدا ی دیگر به گوش نمی آید
هرچه هست احساس است
و درک

++++++++
دست خسته ،چرخ آخر را می زند.
دیگر چرخ نمی چرخد.
پشم  میش نرگس، نیم ریسیده شده می ماند
و
نرگس خیره  به چرخ ،در خود می غلطد
و
می رود به آن سوی زندگی
در راه ،چنگی به خاطره ها می زند
و
تنها در مشتش یاد آن چشمان خمار می ماند
در کهنه، بر روی پاشنه می چر خد.
لیلا در آستانه ی در، خیره  به نرگس
آه نرگس
پس چه کسی پشم قالی مرا می ریسد؟
احمد آمد
مشکم کنار نهر  بی  صاحب است. ..

++++++++++
عشق را این گونه معنا می کنم .
سوختن ،پروانه گشتن ،هیچ گشتن!


این شعر را در زمستان 1370 زمانی که مسئول دفتر تحقیق و مطالعات مرکز ضایعات نخاعی بنیاد جانبازان  واقع در خیابان غزالی بودم در پاسخ به شعری که سرکار خانم فاطمه راکعی سروده بودند سرودم.واین شعر تنها یک بار آن هم در خرداد 1377در مجله همسر به چاپ رسید.

و بد ندیدم که در این فرصت بدست آمده این شعر را  با هم نگاهی دوباره  بیندازیم ،
اینجا واژه عشق در حقیقت  به ما کمک می کند تا بتوانیم به بهانه ای در وجود خود غوطه ور شویم چرا که :

عشق استرلاب اسرار خداست

چگونه می شود انسانی، نام انسان را بر خود گذارد و از عشق به دور باشد عشقی فراتر ازمعنای جسمانی و شهوانی ،عشقی به تمام معنا ی انسانی و لطیف،عشقی که با دیدن و لمس کردن و در فضای یار قرار گرفتن معنا می گیرد شاید بتوان عشق لیلی و مجنون را نیز مثال آورد . چرا که اینجا همان معنای عشق تعریف می شود که مجنون حتی از خدای خود هم دل گیر می شود که ای خدای من، چرا با من این گونه نمودی تا دل به گرو یاری بندم که مرا آشفته نموده و :
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در راه لیلا ی خویش نشست
و …
کی خدای من، این چه باز ی بود با من
و این سرآغاز همان نزدیکی و قرب الی الله است و عشق بازی تازه ی این مجنون شدن آغاز می شود.

عشق
عشق را این گونه معنا می کنم
سوختن ،پروانه گشتن، هیچ گشتن
در اینجا اشاره به عدم قبول عشق است که به طعنه معنای عشق مجازی و غیر واقعی را به سخره گرفته ایم .چرا که عشق ،اگر عشق باشد هیچ گشتن به دنبال دارد.  و عشق را باور نداشتن در واقع اصرار به وجود عشقی واقعی و حقیقی است که بی شک باور داریم!
عشق را باور ندارم
آن حبابی است
تنها بر روی خیال
گفته شد عشق، حبابی است  غیر واقعی و تنها بر روی خیال، آری این خیال، ادامه یک واقعیت است به نام انتظار؛ چرا که انسان با همین خیال ها و آرزو هاست که زنده است؛ امید ها و انتظار ها مادر همه ی این ها می باشد و درست زمانی که نطفۀ  امید در میان این انتظار شیرین  پدید می آید ، عشق  دیده به جهان می گشاید و احساس دوست داشتن معنا پیدا می کند.
خیال، مادر انتظار است
انتظار امید می زاید
و
امید عشق را متولد می کند
و
فرزند عشق حقیقت است
و چه تلخ است آن زمان
که شکفته می شود.
و این همان زمانی است که عشوه از معشوق می شود و ناز از خریدار عشق و در این میان چه حقایقی هویدا می شود که هر کدام می تواند خنجری باشد در میان دل عاشق دل سوخته که زخمی عمیق پدید می آورد و سالها این درد می ماند


نهر زندگی در جریان است.
و
تکه پاره ی وجودم شناور در آن
گاه سنگی ،شاخه ای، چیزی
وا می داردش از حرکت
اما نهر  در جر یان است
و
سخت است جدایی از آنچه وا داشته بودم.


صحبت از همان عشق است که گاه دلبستگی هایش باعث می شود که غافل بمانیم که زندگی در جریان است و هر روز صبح با طلوع خورشید آغاز می شود و با غروبش به پایان می رسد و در این میان زندگی چون نهر به سرعت در جریان است و این سکون تو نشان از وا ماندن از زندگی و جریان زندگی است. وجود تو مانده است پشت یک عشق ،که اگر خوب بنگری می تواند همان تکه پاره ای باشد که به سنگی ،شاخه ای ،چیزی پنجه انداخته و مانده، هرچند  گاهی نهر زندگی به آن شلاقی می زند  تا از آنچه واداشته رها سازد، اما رهایی دشوار است. نهر در جریان است و به سرعت، زندگی می گذرد. این روزهای عمر من و یا توست که سپری می شود و ما هنوز دلبسته به آن شئ و یا سنگ و یا چوب هستیم .اینجا شاید کمی نا جوانمردانه باشد که بگوئیم آن عشق به مانند  سنگ  و یا تکه چوبی است ،اما روزی خواهد آمد که در خلوت خود بر این شئ حتی نام سنگ و تکه چوب را هم به سختی بگذاریم و … چراکه اگر حسی داشت دست در دست تو راهی جریان نهر می شد و در زندگی روان می شدیدجایی خواندم :

اگر چیزی مال تو باشد به تو تعلق می گیرد و اگر نه اساساً  از آن تو نبوده است .
گر چه می دانم و می دانی چقدر سخت است  جدایی از آنچه دل بدان بسته ای و دوستش داشتی،حال هر چه می خواهد باشد. عشق به معنای حقیقیش که جای خود دارد
در فرا سوی مه،
پشت بوی خوب روستا
همیشه راه های دور پشت کوه و مه است ،همیشه روستا جایی برای صداقت و دوست داشتن  واقعی است .چرا که مردمانش با راستی و درستی زندگی می کنند .هنوز بوی کاه گِل های روستایی و غبار  برخواسته از زیر پای گله های گوسفند روستا، انسان را به راستی و درستی آرام می کند. و عجبا در میان این همه خاک وغبار همه چیز شفاف تر است .جالب است بدانید زنان روستایی در زمانی نه چندان دور برای شستن ظروف خود ،مشتی از خاک کنار نهر را به کار می بردند و با مالش آن خاک ظروفشان را می شستند و عجبا که بسیار شفاف هم می شد،این گونه عشق و سادگی و صداقت آنقدر زیبا و دوست داشتنی است که نمی شود با محاسبه دقیق نشان داد. و گفت!اما باید گشت و این گونه روستاها یی را پیدا کرد، درست پشت همان کوه ها و مه هایی که گفته شد. آن روستا نباید ساعت شماته داری داشته باشد و باید هنوز مردمش با صدای خروس بیدار شوند و بفهمند که صبح شده،چراکه در غیر این صورت به قول استاد عزیز و ارجمند زنده یاد احمد شاملو:


بیچاره خلق، خورشید را رها کرده به دنبال ساعت شماته دار هستند


آن روستا نباید ساعت داشته باشد .آن روستا باید این گونه باشد ،تا صداقت در آن زنده باشد .و عشق در آن زنده باشد .هنوز نباید  آجرها ی هم شکل و هم اندازه در میانش جا پیدا کرده باشند و با آن خشکی و سنگینی و  با آن رنگ های سرخ وسوخته درکورها ی آتش افروخته شده به دست بشر، برای آسایش و استحکام بیشتر، محاصره شده باشند .این روستا باید هنوز خشت های گِلی خشک شده با نور و گر مای خورشید ،خانه هایش را تشکیل داده باشند و مردمانش از گر مای خورشید ،درون این خانه ها لذت ببرند .نباید تیرآهن های زمُخت و سنگین روی بام خانه هایشان باشد و همان چوب درختان و شاخه و برگ های طبیعی ،بامشان را بپوشاند حتی اگر هم گاه در سرمای زمستان و زیر بارش باران نم کشیده و قطرات باران را از خود عبور دهند و نا چار صاحب خانه باید به پشت بام برود و سقف را تعمیر نماید.این گونه روستا و بنای روستایی مورد نظر است.چرا که صداقت هنوز در آن می تواند باشد.

شاید می تواند باشد!
در جایی که صنعت حتی به اندازه ی  یک ساعت هم وجود ندارد و مردم ده ،همگی با صدای یک  خروس آن هم خروس کد خدا بیدار می شوند.بی شک کد خدا از نظر مالی بیش از مردم ده در رفاه است و پسر او که از سفر دور می آید همان احمدی است که تمام دختران ده به او علاقه مند هستند. اما تنها یکی از این دختر ها است که نامزد اواست و این دختر کسی جز لیلا نیست که مشکش را کنار نهر با کاسه گلی پر می کند، آنها که با مشک ،آشنایی دارند می دانند . لازم است عرض شود مشک از پوست قلفتی کنده شده ی بز یا میش تهیه می شود و گردن مشک در واقع همان گردن بز یا میش است برای همین پر کردن آن مشکل است و با حوصله و دقت باید  با کاسه ای آب را درون آن ریخت. اینجا سعی شده کاسه هم از جنس گل باشد چراکه ارزانتر از هر چیز دیگری است و در دسترس بیشتر روستائیان است.
لیلا بعد از دیدن  احمد پسر کدخدا که از راه دور و سفری طولانی باز گشته ،ازشوق دیدار این جوان گونه هایش سرخ می شود و نگاهش را از مسیر دیدار احمد به درون رود می  اندازد و این همان شرم و حیا است، رودی که حتی در این شرایط هم در حرکت است و این همان زندگی است که به سرعت می گذرد.

صداقت زنده است
عشق زنده است
هنوز خروس کربلایی می خواند
و
لیلا مشکش را با کاسه ی گلی آب می کند
و گوشه چشمی هم به سوی مه دارد
آنجا که احمد کربلایی می آید
مه شکافته می شود
و
لیلا چشم به حرکت نهر می دوزد

++++++++++++
عشق را این گونه معنا میکنم
سوختن ،پروانه گشتن،هیچ گشتن
عشق رازی است میان تو و او
که زمان گفتنش در می مانی
و
صدای دیگر به گوش نمی آید
هرچه هست احساس است
و درک
و به درستی این حس را عاشقان می دانند و می شناسند چرا که در این شرایط نمی توان فریاد برآورد و نمی شود تمام حس درون را بیان کرد و شرمی دوست داشتنی و خجالتی شدید باعث می شود که حتی نگاه را از آنکه دوستش داری برگردانی
دست خسته چرخ آخر را می زند.
دیگر چرخ نمی چرخد
پشم  میش نرگس نیم ریسیده شده می ماند
و
نرگس خیره  به چرخ در خود می غلطد
و
می رود به آن سوی زندگی
در راه چنگی به خاطره ها می زند
و
تنها در مشتش یاد آن چشمان خمار می ماند.
اما کمی آن سو تر درست در نزدیکی لیلای داستان ما، در خانه ای بشدت روستایی و ساده پیر زنی تنها و دل سوخته نیز زندگی می کند هم او مشغول تهیه رزق روزانه خود از راه ریسیدن و آماده کردن  پشم برای قالی دیگران ازجمله تازه عروسان  روستا است
این پیر زن تنها با چرخ ریسندگی خود مشغول کار است که ناگهان فرشته مرگ به سراغش می آید و در خود می غلطد و میرود آن سوی زندگی که ناشناخته است و نامش مرگ  میباشد
همواره انسان در زمان مرگ، لحظه جان سپردن تکانی می خورد و گاه دستانش مشت می شود و نگاهش به سویی دوخته می ماند …در این لحظه انسان رو به موت به هزاران موضوع می اندیشد و شیرین ترین و یا تلخ ترین لحظات زندگیش را به یاد می آورد اما شیرینی دیدن اولین بار معشوقش و لحظات خوش با او بودن را می توان از به یاد ماندنی ترین لحظات زندگی دانست و نرگس هم به عشق اولش می اندیشد و جان می سپارد اما در مشتان گره شده او هیچ چیزی نیست این همان معنای عشقی است که از ابتدا عرض کردم .
نرگس می میرد و سفری تازه را شروع می کند ، اینجاست که او پروانه گشته و سوخته و لی عشق هنوز مانده
در کهنه بر روی پاشنه می چر خد
لیلا در آستانۀ در، خیره  به نرگس
آه نرگس

پس چه کسی پشم قالی مرا می ریسد
احمد آمد
مشکم کنار نهر  بی  صاحب است.
در کهنه، دری بین نسل دیروز و امروز، بر روی پاشنه خود می چرخد و گشوده می شود این همان زمانی است که دیر یا زود فرا می رسد و اتصال و نیازامروز با دیروز است .لیلا در آستانه ی دری ایستاده که صاحبش دیگر نیست تا کارریسیدن پشم قالی جهیزیه لیلا را به اتمام برساند .بی شک لیلا از مرگ نرگس دل گیر شده اما بیشتر ناراحتی او این است که چه کسی  هست تا بتواند کار نیمه تمام نرگس را به اتمام برساند و لیلا را صاحب پشم ریسیده شده ای نماید تا با آن قالی جهیزیه اش را ببافد… و این است آن چهره خشن زندگی که حتی مرگ را هم خیلی ها باور ندارند که شاید به سراغ خودشان نیز بیاید و تنها به فکر منافع از دست رفته خودشان هستند.
لیلا ی قصه ما نگران پشمش است و اینکه احمد کد خدا آمده و باید همه چیز آماده باشد از جمله قالی او …چرا که مشکش کنار رود  یا همان سمبل زندگی در جریان بی صاحب است ،چه کسی می تواند تضمین این باشد که احمد کد خدا نگاهش به دختر دیگری نیفتد و  لیلا نیز سرنوشتی مانند نرگس پیدا نکند و به عشقش  هرگز نرسد!  ومشک بی صاحب  می تواند صاحبی تازه پیدا کند

عشق را این گونه معنا می کنم
سوختن ،پروانه گشتن ،هیچ گشتن!
این است که   در ابتدای همین نوشته آوردم عشق را باور ندارم ،آن را حبابی  می دانم تنها بر روی خیال  و خیال را مادر انتظار می دانم همیشه ما با خیال بافی هایمان برای خود مان زندگی و آینده را آن گونه که دوست داریم می سازیم و انتظار می کشیم تا آن چه دوست داریم پدید بیاید. این امید ما را گاه به فراسوی مرگ راهنمایی می کند و از حر کت وا می دارد .نه این که امید بد باشد نه این که انتظار و سکوت بد باشد نه اینکه صبر کاری عبث باشد اما گاه باور اینکه  زندگی  هر لحظه اش می تواند سرشار از عشق و امید و لذت باشد است که زیباست. تنها یک لحظه  می تواند بسیار ارزشمند باشد و بدان که  :
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد ، می داند .
ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جامانده ، خوب می داند.
ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده، می داند
باز به خاطر بیاورید که زمان ،به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند . . . و نهر زند گی به سرعت  در جر یان است .
زندگی دو قسمت است،آنچه گذشته،رویایی بیش نبوده و آنچه هنوز نیامده آرزویی بیش نیست.
زبان عاقل درقلب اوست  پس در بیان آنچه در قلبت جای گرفته عاقل باش و دانه ی گرانبهای کلامت را بدان که در چه سرزمینی می خواهی برای ماندن بکاری این واژه عشق که به لب می رانی در سرزمینی از وجود ی برای همیشه خواهد ماند تا ریشه بدواند و به میوه بنشیند. بدان که تنها قلب احمقها در زبانشان جاری می شود!
سخاوتمند  باش و ببخش  پیش از آن که از تو تقاضا  شود بگذار همواره نیاز مند در مقابلت سربلند باشد چرا که بتواند با تمام قدش در مقابل لطف تو قرار گیرد و باز احساس حقارت کند . در مقابل این همه احسان بی دریغ تو، نه اینکه خودت را در مقابل تقاضای او قرار دهی و یا با تقاضای از او خودت را هم اندازه ی وی سازی.
با ید بدانی گاه سنگین ترین بار در سفر، کیف خالی است که فکر می کنی می تواند برای تو ارزشی داشته باشد ،از آنچه تو را وا می دارد، دل بکن و وجودت را خالی از نیاز های گونا گون ساز تا سبک تر سفر کنی.
سکوت گاهی بهترین پاسخ است در مقابل تمام آنچه باید گفت :بی شک در سکوت است که عشق واقعی و دوست داشتن  خود را نشان می دهد فریاد زدن برای آنهایی است که فاصله زیادی بینشان وجود دارد نه آنها که  قلبهایشان به هم نزدیک است و می توانند با نگاه هم کلام شوند.
مرگ تمام نفرتها را دفن می کند، تو از مرگ سبقت بگیر و برو به طرف زندگی جاودانه و این تنها با بخشش است و دوری از نفرت ها
دوست داشته باش حتی آنکه به تو ظلم کرد تا این گونه به آرامش برسی چرا که آنچه اتفاق افتاده ، اتفاق افتاده و در گیر ماندن با آن تنها بیشتر روح تورا رنج می دهد  تا دیگران را، از این جلبرگ ها و خش و خاشاک های کنار نهر زندگی خودت را رها ساز و به زندگی بپرداز و خود را به نهر زندگی بسپار تا از روان بودن در آن لذت بیشتری ببری
دوستت دارم تویی که می شناسمت و از منی.
غریبه ای، که خیلی به من نزدیکی


جعفر صابری
31/2/1393
تهران

[ یکشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۴ ] [ 17:30 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/ هرگز تسلیم نشوید

پنج شنبه 5 آذر 1394
جعفر صابری/ هرگز تسلیم نشوید

هرگز تسلیم نشوید

Never

Giveup

همین حالا

DO NOT

WAIT  FOR

(سرنوشت من)

 بیشتر وقتها  به خودمون میگیم این سرنوشت من است و گاهی وقتها هم  به این درجه میرسیم که  حتماً خدا می خواهد که این طوری بشود و این قسمت من است!

این مجموعه که تقدیم شما شد تنها چند راه کار ساده است برای اینکه به لطف خدا و توکل بر خدا همت نمائیم و کاری بکنیم تا زندگیمان دچار تغییر گردد.

 سرنوشت من:

 در ابتدا با دوستان و عزیزان زیادی در خصوص نام این مجموعه صحبت کردم که هر یک نامی را معرفی کردند،یکی از زیبا ترین این نام ها  (سرنوشت من )  بود که سرکار خانم دکتر واله کردستانی (ش-ا)  بعنوان  الگوی بارزی از یک زن موفق  پیشنهاد کرد ه بود ،خیلی از اسامی، مضمون هایی از موفقیت داشت که بدلیل  نزدیکی به نام نشریه وزین موفقیت که تلاش قابل ستایش دوست و برادر عزیزم جناب آقای دکتر احمد حلت است ترجیح دادم از این گونه نامها نباشد .

اما بواقع قسمت دوم این مجموعه همان سرنوشت من است ، نه تنها سرنوشت من بلکه سرنوشت هر یک از ما میتواند باشد، وقتی ما در گیر زندگی هستیم  گاه متوجه نمی شویم که چه لحظاتی را در زندگی خود پشت سر می گذاریم و با چه دشواری هایی در زندگی پنجه در پنجه می اندازیم و چقدر لطف خدا شامل حال مان می شود که این

 

 

 

 

خطرات و دشواری ها را پشت سر می گذاریم و چه چیز هایی را می خواهیم که اساساً خدا  صلاح نمی داند که برایمان  به وقوع  یابد.

 

و این قسمتی از:

سرنوشت من

   صبح روز 21آذر ماه 1346 مصادف با 10 رمضان 1387دوازدهم دسامبر1967 در خانه  اجارهای واقع در حوزه 2 استان زنجان یعنی شهر ابهر بعد از فرزند دختری که خدا وند به خانواده ما داده بود من دیده به جهان گشودم.

پدرم ژاندارم بود و به همین  دلیل محل سکونت ما در این شهر بود، که شد محل تولد من ،جالب اینکه خواهرم در نورآباد ممسنی از توابع شهر کازرون  استان فارس متولد شده بود و اساساً زندگی نظامیان این گونه بوده و هست…که البته به نوبه خودش بسیار شیرین می باشد ،چرا که انسان می تواند طعم خوب آب و هوای کشورش را بیشتر از دیگران استشمام نماید.

 پدرم متولد صالح آباد همدان و از خانواده بزرگ صابری و باب الحوائجی بود و مادرم نیز متولد سده اقلید فارس بود. مادر نیز از خانواده بزرگی است که هر دو باعث افتخارمن هستند.

دوره ابتدایی را در دواستان قزوین و دامغان به پایان رساندم و راهنمائی را در دامغان و تهران خواندم اما با شروع جنگ هشت ساله،  درس را رها کردم و شدم رزمنده…

قسمت های مهم سرنوشت من این ها نیستند که عرض کردم . چرا که بیشک خیلی ها هم مثل من زندگی کرده اند، اما نکته های جالب زندگی من این است که :

 قبل از دبستان برادر کوچکم را در روستایی به نام نیک پی که توابع استان زنجان است  از دست دادم ،داغی که هنوز مرا رنج می دهد ،مارم می گوید ساعت ها برسر مزار برادرم می رفتم و اشک میریختم و برایم سخت بود که هم بازی و برادر کوچکم را از دست داده ام. آن هم بدلیل یم بیماریه  ساده پزشکی  و فقر مردم کشورم .

کلاس اول دبستان را  ابتدا در شهر قزوین وبعد روستای اسفرورین و بعد شهر تاکستان خواندم و به همین دلیل علیرغم اینکه قبول شدم اما بدلیل ضعف در دروس ریاضی و املاء فارسی  به دستور مرحوم پدرم باز از ابتدا خواندم و همین مسئله باعث شد که کمی با دیگران متفاوت باشم ،شایان ذکر است که من بدلیل اینکه متولد 21 آذر ماه بودم یک سال دیر تر از همسالان خود مدرسه رفته بودم و یک سال هم که به عقب برگشتم،  پس بسیار  از دوستان هم سن و سالم درشت تر و فهمیده تر به نظر میرسیدم …که خوب این هم جای شکر داشت…

مرحوم پدرم بدلایلی با رکن دو(ساواک) به مشکل خورده بود و وی را بدلایل سیاسی بعد از چند بار که بدون حقوق کرده بودند سرانجام در اوایل  سال 1357 به منطقه بی آب و علفی تبعید نمودند که پدرم امتنا کرد و مدتی ما در یک مسافر خانه بسیار ساده در شهر سمنان بسر بردیم و این همزمان شد با آتش سوزی سینما رکس آبادن،  پدر با دادن رشوه که دو تخته قالیچه کناری بود توانست مارا به شهر دامغان ببرد و در پاسگا ه دامغان  مشغول شود…که این هم خودش بسیار عالی بود…

 شهر دامغان شهر مذهبی، با مردمی بسیار دوست داشتنی و مهمان نواز است، بخصوص وقتی از سرنوشت ما مطلع شدند  برخوردشان با ما بهتر شده بود. پدرم برای مأموریت  ها که همان سرکوبی تظاهرات  بود، بویژه به معادن ذغال سنگ میرفت اما هرگز با کسی برخورد نمی کرد و من هم به همراه خواهرم به تشکیلات انقلابی پیوسته بودیم…سرود تئاتر و کار های این چنینی …خوب یادم هست تصویر بزرگ شاه را که در کلاس مان بود من برداشتم و زدم زمین طوری که قاب عکس چوبی آن شکست و مدیرمان از من خواست که پدرم به مدرسه بیاید. و این طور شد که اسم من در لیست  انقلابیان درج شد.و با فرار از مدرسه ، رفتن دنبال تظاهرات ها ادامه یافت.

روز های انقلاب، خیلی زود تمام شد و زیبا ترین خاطرات من از آن روزها بود بخصوص روز های  حضور در فعالیت های اجتماعی مانند جهاد سازندگی …

 از همان بدو ورودمان به شهر دامغان مرحوم پدر، من و خواهرم را به کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برد و این تاریخ عطف شکوفاعی دانش و بینش در ذهن کوچک من شد ،که به همت دوستان و عزیزانی مانند آقایان  علی وثوقی در بخش تئاتر  و طراحی ، محمد رضاعبدالهی و محمد ناظمی بعنوان معلم نویسندگی بوند.

اولین نوشته های من مورد توجه مسئولین کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان و منطقه قرار گرفت و سه سال متوالی که ما در دامغان بودیم همواره شاخص بودم .

گرچه در درس و مشق زیاد موفق نبودم اما عضویت در اتحادیه انجمن اسلامی دانش آموزی شهر بعنوان هیئت مدیره و همین طور شرکت در مسابقات نقاشی من را حسابی مشهور کرده بود حتی یک مجله هم در مدرسه راهنمائی خودمان چاپ می کردیم به نام پیام طالقانی که نام مدرسه ما بود آن زمان امام جمعه شهر مان آقای شاهچراقی، بخش عمده هزینه را پرداخت می کرد و ما دو تومان آن را می فروختیم …

سختی های زندگی و تبعید پدر، مارا حسابی ساخته  بود تازه به زندگی روزمره عادت کرده بودیم که پدرم بدلایلی  تقاضای بازنشستگی زود هنگام را نمود و از قوانین زمان بنی صدر استفاده کرد و از نظام،خود را بازنشسته نمود. که البته بعد ها پدرم گفت این یک سیاست دولت بنی صدر بود برای پاکسازی نیرو های انقلابی …و خود همین موضوع خیلی در زندگی و سرنوشت من تأثیر داشت .

بعد از بازنشستگی زود هنگام پدر، ما چاره ای جز ترک شهر دامغان و آمدن به تهران نداشتیم چراکه خانواده پدری  همه در تهران بودند… خزانه بخارائی یکی از محله های پائین شهر تهران محل سکونت ما شد و ادامه دوره راهنمائی را من در این شرایط دنبال کردم…

جنگ از دو جبهه برای من شروع شده بود  خانواده و عراق ،من به جبهه  جنگ با عراق میرفتم و لی جنگ داخلی  خانواده من  ادامه داشت…که خودش برای ایجاد  تغییرات مهم در سرنوشت من بی تأثیر نبود…جدائی پدر از مادر  سرنوشت من بود ولی شکر …

بعد از ازدواج خواهرم  در تهران  من  به شهر آباده که نزدیک به زادگاه مادرم بود رفتم این بار بعنوان یک مرد جوان شانزده ساله به همراه مادر… اما سرنوشت  این بود که من با مردم خوب شهر آباده آشنا شوم جوانانی که با من درد ودل می کردند  و می گفتند ما  حتی یک سینما در شهرمان نداریم که باز باشد. من با مسئولیت خودم با کمک مسئول پایگاه بسیج یکی از محله های آباده سینمارا باز گشائی کردم و تئاتر توابین را به روی صحنه بردم …این سرنوشت را به لطف خدا  خودم ساختم  و همزمان داشتم تجربه ساخت اولین خانه خود را هم بدست می آوردم کم کم میدانستم باید چه کنم حالا دیگر هم برای مادرم مغازه  تولیدی  بافندگی باز کرده بودم و هم داشتم خانه می ساختم، خوب یادم هست کسی حاضر نبود برای من چک  بکشد و بشدت نیاز داشتم که برای کار های  ساختمان از چک بانکی استفاده کنم سن من هم اجازه نمی داد و تازه ضامن  من هم برای گرفتن دسته چک باید یک مغازه دار یا کارمند  اداری می شد  و به همین دلایل افتتاح مغازه تولیدی مادرم برایم چند دلیل مهم داشت اولاً ایجاد کسب و کار و درآمد ، ایجاد ثبات شغلی ، ایجاد هویت و شخصیت کاری و از همه مهم تر ایجاد یک ضمانت معتبر در شهر… من  همه ی  کار های هنری شهر را دنبال می کردم…خیلی زود گروه هنری به نام میثاق را که ادامه تلاشم در تهران بود را در آباده برقرار کردم وضمن برگزاری دوره های آموزش نویسندگی ،تئاتر و بازیگری، تئاتر هایی چون توابین ، گزارش ، به روایت تلخک و پاسگاه طلایع قدیم را بر روی صحنه بردم…البته فیلم های بلند ویدئویی مانند طلیعه را هم همزمان با اهواز در آباده ساختم که  آن زمان ها سرو صدا کرد… این قسمتی از سرنوشت من بود…

متأسفانه یا خوشبختانه  علی رغم سالهای حضورم در جبهه بدلیل اینکه من پاسدار افتخاری سپاه پاسداران بودم و بعد از جنگ از سپاه استعفا داده بودم با عنایت به اینکه زمان جنگ خودم نامه ایی را در دفتر خانه شهر نوشته بودم با این عنوان که باتوجه به اینکه من تک فرزند پسر و کفیل مادرم هستم  و می توانم  از سربازی معاف شوم معذالک می خواهم بروم سربازی و لذا ریاست محترم پاسگاه شهر آباده لطفاً دفترچه آماده به خد مت مرا بدهید!

این کاری بود که کمتر آدم عاقلی آن زمان می کرد و لی من کرده بودم و به همین دلیل بعد از پایان جنگ علی رغم بارها مجروحیتم و مشکلات فراوانم،چون از سپا ه پاسداران استعفا داده بودم  پاسگاه ژاندارمری شهر مرا خواست و دفترچه آماده به خد مت مرا با کمال احترام تقدیمم نمود.

طبیعی بود که برای من خیلی دشوار بود بعد از حضورم در جنگ و جبهه و مسئولیت های گوناگونم  بعنوان یک سرباز صفر عازم خد مت شوم  ولی چون سرنوشتم بود راهی شدم…

 این که شروع خدمت من در چه شرایطی بود و چه برسرم آمد را نادیده میگیرم همین اندازه بگم که سرنوشت من این گونه بودکه تلخی های زیادی را بچشم…

من به تهران و نیروی هوایی سپاه آمدم و در قسمت معاونت فرهنگی نیرو ی هوایی سپاه مشغول به خدمت شدم بلافاصله گروه هنری  راه انداختم و اولین کار رسمی خود را بهمن  سال 1367  در سالن ناشنوایان خیابان دماوند  به روی صحنه بردم  و این سرنوشت من بود.

یکی از بهترین دوستان آن زمان من برادر عزیزم استاد مسلم موسیقی سنتی کشور آقای هاشم احمد وند است که آن روز ها هم اتاقی من بود.دوستان خوب تالار وحدت آقای دکتر منتظری و عزیز دلم حسن ضرغا می را می توانم نام ببرم که برای تهیه لوازم صحنه خیلی کمکم می کردو همچنین  آقای  دکترناصر پلنگی که از زمان دفاع مقدس هم می شناختمش و ضمن اینکه هم شهری پدرم بود یکی از بهترین نقاشان کشور هم در بحث دفاع مقدس بودو کمک کرد تا در پروژه کتاب های غنچه که در بخش فرهنگی بنیاد شهید به چاپ می رسید همکاری کنم و  تجربه خوبی برای من بود که این سرنوشت من بود.

 دیگر تمایلی به بازگشت به آباده  را نداشتم و ترجیح دادم در تهران  تحصیل  و کار کنم .

زمان وزارت آقای خاتمی در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بود ،من به ایشان بعنوان عکاس دفاع مقدس معرفی شدم و مجموعه ارزنده ای بیش از 2000 تصویر را که با خط استاد هاشم احمد وند و دوستان دیگر به همراه تزهیبهای بسیار زیبا تهیه کرده بودم را دید و قرار شد نمایشگاهی برگزار کنم که من قبول نکردم  پیشنها د چاپ کتاب شد باز من قبول نکردم و در نهایت به پیشنهاد ایشان راهی دفتر حفظ ارزشهای دفاع مقدس واقع در موزه هنر های معاصر شدم و مشغول کار  بر روی پروژه پیشنهادی به نام قصر شیرین … با اختتام دوره وزارت آقای خاتمی کلیه معاونین وی نیز جا بجا شدند از جمله مسئول دفتر حفظ ارزشهای دفاع مقدس،  من که عضوهیچ دسته و گروهی نبودم بدلیل نداشتن آشنا و دوست یا پارتی عذرم خواسته شد و جالب اینکه تمام تحقیات من در خصوص فرهنگ عامه ی مردم قصر شیرین را در سطل زباله انداخته بودند و من با کسب اجازه از مدیریت جدید آنها را برای خودم برداشتم و این گنجینه ارزشمند شد سرنوشت من  و نتیجه همکاری با این دفتر …

کار در بنیاد جانبازان و معاونت بهداشت و درمان را به پیشنهاد یکی از هم خد متی هایم که زمان خد مت بعنوان مسئول به او خیلی  محبت  کرده بودم  پذیرفتم و خیلی زود شدم مسئول روابط  عمومی مرکز ضایعات نخاعی بنیاد جانبازان و این بهترین شرایط بود که با زندگی و سختی های این همرزمان قدیمی بیشتر آشنا شوم و این سرنوشت من بود…

درس می خواندم و با تلاش و همتم به لطف خدا چهار سال را کمتر از سه سال خواندم و خیلی زود در رشته ساختمان فارغ التحصیل شدم . پروژه پایان دوره کارم  نصر شش در شهرک قدس (شهرک غرب بود ) و جالب اینکه دو برابر حقوق ماهیانه  بنیاد جانبازان را بعنوان  حقوق طرح کار آموزی به من دادند. این گونه سرنوشت را تغییر دادم به لطف خدا وند!

گرچه در ابتدا رشته  کشاورزی را انتخاب کرده بودم  ولی نشد بعد  رشته اقتصاد که نتوانستم ولی عاشق رشته ساختمان بودم و بوی خاک را خیلی دوست داشتم  و دارم…

البته در رشته حقوق هم قبول شده بودم دارالمفید قم اما علی رغم علاقه ام ترجیح دادم نروم…این هم سرنوشت من بود…

وقتی صحبت از سرنوشت می شود یاد این شعر می افتم که می گوید :

 اینکه گوی این کنم یا آن کنم

خود دلیل …است ای صنم

بله از اوقات فراغتم استفاده کردم و در امور تربیتی و مدرسه هم کار مربی گری را دنبال نمودم گروه سرود و تئاتر در چند مدرسه و بعد هم  با دوستانم اولین هنرستان هنری غیر انتفاعی کشور را دایر نمودیم که برای اولین بار در رشته های هنر گرافیک ، فیلم بر داری ، تصویر بر داری ،و رشته های حسابداری ،کامپیوتر دانش آموز ثبت نام کردیم راستش شروع کار ما با  چهار دانش آموز بود و این فاجعه ی بزرگی بود که هیچ عقل سلیمی حاضر نبود کار را ادامه دهد اما  من به لطف خدا ادامه دادم اولین کاری که کردم به تمام مدارس اطراف، نامه دادم که شاگردانی که علاقه مند هستند بصورت رایگان ثبت نام می کنیم و لی مردم همیشه همه چیز دانا با تعجب و ترس نیامدند تنها  هفت نفر  آمدند که از من هم نامه کتبی گرفتند تا آخرین سال  تحصیلشان  که سه سال طول میکشید یک ریال  نپردازند و من قبول کردم .این را دیگر هیچ دیوانه ای نمی پذیرفت اما من می دانستم چه هدفی دارم و برای همین قبول کردم و آنها شاگرد های من شدند.

 متأسفانه ملکی را که من از سازمان زندانها برای مدرسه کرایه کرده بودم بعلت مشارکت با آموزش و پرورش دچار مشکل شد و هنرستان غیر انتفاعی ما همزمان با مدرسه راهنمایی دولتی شروع به کار نمود بیش از سه ماه هم گذشت و خیلی سخت بود ما ناچار بودیم کلاس درسمان را در یک اتاق که هم دفتر من و هم دفتر منشی من بود برگزار کنیم و جالب اینکه معلمین ما هم در همان جا زنگ تفریح حضور داشتند بچه های کلاس ما نیز حق نداشتند زنگ تفریح از کلاس خارج شوند و با دانش آموزان مدرسه دولتی برخورد کنند این دیگر سرنوشتی بود که به هیچ عنوان من درآن نقشی نداشتم …

روزهای سختی بود ولی به لطف خدا با صبر و همت پشت سر گذاشتم و در آذر ماه همان سال درست تولد امام رضا ما وارد ملک تازه خودمان که اجاره کردم شدیم ملکی که من باید برای اجاره ماهیانه اش هر ماه 100 هزار تومان می دادم و جالب بود که از کل شاگرد ها همان چهار نفر جمعاً مبلغ 570 هزار تومان  تا پایان سال تحصیلی گرفته بودم حالا چالش بزرگی بود من باید بیش از یک میلیون تومان اجاره میدادم به اضافه حقوق کارکنان و معلمان که نزدیک به یک و نیم میلیون تومان می شد .ولی کل درامدم 570 هزار تومان بود و ملکی که گرفته بودم نیز باید تجهیز میشد میز ،صندلی و نیمکت که به لطف خدا همه چیز درست شد… این سرنوشت من بود…

 کمتر از یک سال بعد آمار شاگردان ما به سیصد نفر رسید و مدرسه راهنمایی ، دبیرستان کار دانش ، هنرستان  در دوشیفت صبح و عصر مشغول به کار شد ملک های ما از هشصد متر به 1800 متر تبدیل شد و کار خوب بود، آمار دانش آموزان از مرز هفتصد نفر هم گذشته بود و در کشور نامی شده بودیم هنر جویان ما بسیار فعال بودند اما صحبت ها زیاد بود دوستان نا درویش گاه می گفتند این بچه ها به جایی نمیرسند اما سیاست کاری هنرستان چیز دیگری بود درس و کار عملی و نمایشگاه های متعدد و خلاصه آمار پذیرش کنکور آن سال نشان داد که تمام بچه های سال آخر مدرسه ،دردانشگاه های کشور قبول شدند حتی چهار نفر که هنوز دیپلم نگرفته بودند هم دانشگاه قبول شدند…این آن سرنوشتی بود که  به لطف  خدا من ساخته بودم …

یک سال گذشته بود یک سالی که من از شهرستان رباط کریم شهریار هر روز صبح به تهران می آمدم و طوری حرکت می کردم که قبل از ساعت هفت صبح درب مدرسه را باز میکردم  البته زمستان  ناچار بودم قبل از ازان صبح راه بیفتم و در بین راه نماز صبح می خواندم  چراکه اتومبیل نداشتم روزانه بیش از چهار کیلومتر پیاده روی میکردم و این گونه یک سال گذشت و مجتمع آموزشی شهید آوینی جان گرفت و آمار شاگرد هایش از یازده نفر به هفتصد نفر رسید . اما آن روز امروز را میدیدم و دوست داشتم چیز های دیگری که در ذهنم ساخته بودم را هم میدیدم ولی نشد.

 گرچه بیش از هشتاد درصد از هنرجویان فارغ التحصیل  مجتمع ،امروز تحصیلات عالیه دارند و به لطف خدا بی نهایت هم به من احترام می گذارند  ولی این سرنوشت من بود.

خیلی زود طعم درآمد زیاد بین دوستان اختلاف انداخت و من ناچار در اوج موفقیت و پیشرفت مجتمع ناچار شدم آن را ترک کنم و این یعنی انحلال آن، که سرنوشت تلخی بود…

 دیگر روزهای خوش تمام شده بود و تازه با مشکل پاسخ گویی هنرجویان و حرف های مردم من روبرو بودم …روزها می گذشت و من سختی را بیشتر احساس میکردم راستش هنوز هم این مشکلات بعد از سالها ادامه دارد و این سرنوشت من بود…

هیچ وقت تخم مرغ هایت را در یک سبد نگذار

 این یک مثال انگلیسی است و چقدر هم خوب است چرا که اگر من تمام امیدم به آن مرکز آموزشی بود با انحلالش منهدم می شدیم ولی شکر… ما همزمان مؤسسه آشتی و هفته نامه همسر را داشتیم و مشغول بودیم آموزشگاه سینمایی را دایر کردیم و کار ادامه داشت …و سرنوشت را ساختیم…

 

 

 

 

 

 

 

چه کسی پنیر مرا برداشت…

 کتابی بود که  خواندنش روح تازه ای به من داد و توجه من را به بیرون از مرزهای کشور جلب کرد و برای همین به محض اینکه توانستم روی پروژه های خارجی مثل بر گزاری جشنواره فیلم و کار های فرهنگی بیرون از ایران کشاند. یکی از این کار ها رفتن به امارات متحده عربی بود که جشنواره فیلم دبی کلید خورد…اما یه جورایی ما دور خوردیم و این سرنوشت من بود …

از این تجربه استفاده کردم و این بار در کشور عمان سرمایه گذاری کردم ولی مسیر جشنواره به سمت دیگری میرفت و من ناچار بودم که به کشور های اروپایی بروم و سرنوشت این بود…

کار ها خوب پیش میرفت ولی  پشت  این  آرامشی که بسختی بدست آمده بود،داستان یک فاجعه و خیانت در انتظار بود و در صبح روز ششم بهمن ماه 1387 بعد از یک دوره کار های حقوقی و قضائی مالکین اولیه ملک مؤسسه آشتی، بعد از 16 سال  دوستی و آشنائی، با دروغ ودغل کاری کردند که حکم تخلیه ملک مؤسسه را از مرجعی که اساساً مجوز صدور این حکم را نداشت گرفتند و چون می دانستند این حکم بی شک بعداز پیگیری من شکسته خواهد شد ،بلافاصله کمتر از سه ساعت، تمام زندگی و تشکیلات مؤسسه آشتی را به غارت بردند وخیلی زود شروع به تخریب این مرکز فرهنگی آموزشی و مطبوعاتی کشور کردند  وفریاد من در راهروهای دادگستری و داد گاه گم شد. این هم سرنوشت من بود .

 سال 1388 شروع شده بود و نوروز بسیار سختی بود اما شکر… بعد از مرگ ناگهانی پدرم این برایم خیلی سخت بود حتی شناسنامه و کارت ملی هم نداشتم هیچ چیزی برایم نمانده بود هیچ چیز به تمام معنا…

سرنوشت من طوری خودش را نشان داده بود که بیشتر دوستان و آشنایان گاه در سکوت و صبر من حیران می ماندند…

 ترجیح دادم در گیر موضوعات دیگری بشوم هفته نامه باید چاپ می شد و با کمترین امکانات در یکی از اتاقهای خانه مان شروع کردیم به کار و شکر…به اصرار دوستان در گیر کار های انتخاباتی شدم وسعی کردم سرنوشتم را دوباره دنبال کنم…

من آدم سیاسی نبودم و نمی خواستم که سیاسی هم باشم در طول تمام اختشاشات  در خانه ماندم و به لطف خدا اختراعی را با عنوان صفحه کلید تست هوش به مرحله ثبت رساندم.

 اما باز آرام نبودم خسته و دل شکسته بودم برای همین از ایران رفتم چند سال پیش شرکتی را در کشور رمانی ثبت کرده بودم  و رفتم تا زندگی دیگری را شروع کنم…

 رومانی  کشوری است که تعداد ایرانیان کمی در آن هستند و بیشتر مشغول کار های خودشان هستند در بین ایرانیان آنجا  که خیلی هم به من محبت داشتند یک دوست قدیمی داشتم  ولی دوست دیگری که با تمام زن بودنش مرامی بسیار مردانه داشت به من خیلی کمک کرد .

در رومانی هفته نامه تبلیغاتی بهنام دراگ ما یا lovlyرا راه انداختم و قسمتی از هزینه هایم را از این راه تأمین می کردم  بعد از اخذ اقامت برای سال جدید به ایران برگشتم و شکر این سرنوشت من بود که خداوند برایم  رغم زده بود گرچه خودم هم در ساختش آن طور که دلم می خواست نقش بازی می کردم.

سال 1389 چنان در ایران درگیر کار هایم شده بودم که تا آمدم بجنبم خیلی دیر شد و دیگر نشد که برگردم رمانی و این طور اقامتم باطل شد…این هم سرنوشت من بود…

  من در ایران ماندم و مشغول شدم دیگر ترجیح دادم که بیشتر کار کنم در همین ایام چند فیلم ساختم و مشغول تحقیق و امور اجتماعی شدم ستاد سازمان های مردم نهاد شورای شهر تهران و کار هایی این گونه، انجیو های مردمی و در اوایل سال 1393 تصمیم گرفتم تا بیشتر توانم را برای انجام خد مات مردمی بخصوص اشتغال زائی و کار آفرینی بگذارم و این سرنوشت را دنبال کنم .

 گرچه این تمام داستان و سرنوشت من نیست ولی تنها اشاره ای دارد به اینکه همیشه هم زندگی به وفق مراد من نبوده و خیلی  هم کمر شکن میشد.

زندگی این است و به همین دلیل زیباست سرنوشت را میشود نوشت گرچه من بشدت به این جمله خیام معتقدم.

دهها برنامه و طرح دارم که هنوز نا نوشته است ،خیلی از کارهایم نیمه  تمام است و هنوز کلی مطلب برای گفتن و نوشتن دارم ،چقدر خوبه همیشه به زندگی به چشم یه آدم زنده نگاه کرد و برای هر روز و هر دقیقه کلی برنامه داشت ،چقدر خوبه که به مشکلات جامعه توجه نمود و سعی کرد راه حل هایی را پیدا و بعد به بهترین شکل ممکن به مردم  و مسئولین گفت و چقدر ساده هست که بگی به من چه!لازم نیست دنیا را عوض کرد به قول :

این جمله چارلی چاپلین را به یاد داشته باشیم که :

 

 

داستان سرنوشت من یا شما در هر شرایطی می تواند به دست خود مان و توکل بر خدا تغییر کند  باید حرکت کرد همین حالا…

من سایه ای از نیمه پنهانی خویشم

تصویر هزار آینه حیرانی خویشم

عالم همه هر چند که زندان من و توست

از همه آزادم و زندانی خویشم

زند یاد  قیصر امین  پور

[ پنجشنبه پنجم آذر ۱۳۹۴ ] [ 10:27 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

هفت دلیل که ما را از کار و پیشرفت وا می دارد.

جمعه 29 آبان 1394

هفت  دلیل که ما را از کار  و پیشرفت وا می دارد.

هفت  دلیل که ما را از کار  و پیشرفت وا می دارد.

 

همیشه عادت‌هایی را به شما معرفی می‌کنیم که مفید هستند، اما اینبار می‌خواهیم 7 عادتی را برایتان مطرح کنیم که تا می‌توانید باید از آنها دوری کنید.

درست مثل شناختن عاداتی که برایتان مفید است، خیلی مهم است که عاداتی که موجب عقب افتادن شما می‌شود را هم بشناسید.

اکثر این 7 عادت خیلی راحت می‌توانند جزئی از زندگی روزمره شما شوند، بدون اینکه حتی متوجه شوید.

این 7 عادت باعث می‌شود در اکثر جنبه‌های زندگیتان کارایی و بازده خود را از دست بدهید.

1. حضور نداشتن.

شاید این جمله از وودی آلن را شنیده باشید:

“هشتاد درصد از موفقیت، حضور داشتن است.”

یکی از بزرگترین و ساده‌ترین کارهایی که می‌توانید برای تصمین موفقیتتان در زندگی انجام دهید،چه زندگی اجتماعیتان باشد، چه زندگی شغلیتان یا سلامتتان این است که بیشتر حضور داشته باشید. اگر می‌خواهید سلامتیتان را ارتقاء بخشید، یکی از مهمترین و موثرترین کارهایی که باید انجام دهید این است که در مواقع لازم در باشگاه ورزشی حضور داشته باشید.ممکن است هوا سرد باشد، حوصله بلند شدن از رختخواب را نداشته باشید یا کلی کار روی سرتان ریخته باشد. اگر با تمام این شرایط باز هم به باشگاه بروید، وقتی انگیزه‌تان پایین است خود را در باشگاه نشان دهید و حضور داشته باشید، بسیار سریعتر از اینکه در خانه بمانید و روی مبل لم بدهید، پیشرفت خواهید کرد.

این نکته در اکثر جنبه‌های زندگی کاربرد دارد. اگر بیشتر بنویسید یا نقاشی بکشید، سریعتر پیشرفت می‌کنید. اگر بیشتر بیرون بروید، دوستان بیشتری پیدا خواهید کرد. اگر روابط بیشتری ایجاد کنید، احتمال اینکه همسر ایده آلتان را پیدا کنید بیشتر خواهد شد. بیشتر حضور داشتن تفاوت شگرفی در زندگی شما ایجاد می‌کند. حضور نداشتن شما را به هیچ کجا نمی‌رساند.

2. نصف روز را وقت‌ تلف کردن.

سه راه عالی برای خارج شدن از حالت وقت‌گذرانی و حرام کردن وقت اینها هستند:

– قورباغه را قورت دهید.

 این یعنی چه؟

یعنی سخت‌ترین و مهمترین کارتان را اول صبح انجام دهید.

 داشتن یک شروع خوب در ابتدای روز روحیه‌تان را تقویت کرده و نیرو حرکت خوبی برای کل روز شما ایجاد می‌کند و باعث می‌شود روزی پربازده داشته باشید.

– چطور یک فیل را بخورید؟

لازم نیست همه آن را در یک لقمه ببلعید.

 یک کار را به چند قسمت کوچک‌تر تقسیم کنید، بعد فقط روی قدم اول آن تمرکز کنید و نه هیچ چیز دیگر.

 آن قم را پیش ببرید تا آن را به اتمام برسانید. بعد وارد قدم بعدی شوید.

– کمی وقت تلف کنید.

اگر روزی 20 دقیقه را به وقت‌گذرانی و انجام کاری که از آن لذت می‌برید صرف کنید، میل کمتری برای وقت تلف کردن در سراسر روز خواهید داشت.

3. وقتی می‌خواهید کاری انجام دهید، کاری انجام دهید که در آن لحظه مهمترین کار ممکن نیست.

یکی از ساده‌ترین رفتارهایی که ممکن است به آن عادت کنید، علاوه بر وقت تلف کردن، این است که خودتان را مشغول کارهای کم‌اهمیت کنید.

برای مفید بودن باید بتوانید زمانتان را مدیریت کنید

 این سیستم مدیریت زمان می‌تواند خیلی ساده باشد، مثل قانون 20/80 در ابتدای هر روز قانون 20/80 می‌گوید : شما 80 درصد از نتیجه خود را از 20 درصد از کارها و فعالیت‌هایی که انجام می‌دهید دریافت می‌کنید. بنابراین باید بیشتر انرژیتان را وقف آن چند کار مهم کنید تا موثر باشد.

وقتی با استفاده از این قانون برای خودتان اولویت‌بندی کردید، 3 کار اصلی و مهمی که باید هر روز انجام دهید را یادداشت کنید. بعد از بالا به پایین لیست شروع به انجام کارها کنید. حتی اگر موفق شوید فقط یکی از کارها را انجام دهید، باز هم مهمترین کار آن روزتان را انجام داده‌اید. ممکن است سیستم‌های دیگری را برای مدیریت زمان ترجیح دهید اما هر چه که باید، باید بتوانید مهمترین کارهای روزمره‌تان را پیدا کنید تا روزتان را صرف انجام کارهای بی‌اهمیت نکنید.

همین که فقط کارها را سریع انجام دهید مهم نیست، باید کارهایی را به اتمام برسانید که برایتان اهمیت داشته باشند.

4. زیاد فکر کردن.

تجزیه وتحلیل می‌تواند سالهایی از زندگی شما را حرام کند.

 فکر کردن قبل از انجام کار هیچ ایراد و اشکالی ندارد. کمی تحقیق کنید، برنامه بریزید، مشکلات و فواید احتمالی آن کار را بررسی کنید.

فکر کردن مداوم و وسواسی یک راه دیگر برای اتلاف وقت است

 لازم نیست قبل از اینکه چیزی را امتحان کنید، آن را از همه جنبه‌ها بررسی کنید. و نمی‌توانید هم منتظر بهترین زمان برای انجام یک کار بمانید. چون آن زمان هیچوقت سر نمی‌رسد. و اگر وقتتان را به فکر کردن بگذرانید، فقط خودتان را عمیق‌تر و عمیق‌تر در آن فرو می‌برید و وارد عمل شدن برایتان سخت‌تر و سخت‌تر خواهد شد.

درعوض باید دست از فکر کردن بردارید. ذهنتان را ببندید و بروید و کاری که لازم است را انجام دهید.

5. منفی دیدن در همه چیز و هر چیز.

وقتی به همه چیز از دیدگاه منفی نگاه کنید، سوراخی در انگیزه‌تان ایجاد خواهید کرد. در همه چیز ایراد و اشکال خواهید دید، حتی در جاهایی که واقعاً هیچ مشکلی وجود ندارد. آنجاست که درگیر جزئیات می‌شوید. اگر بخواهید دلیلی برای انجام ندادن یک کار پیدا کنید، هیچ ایرادی ندارد. از دید منفی می‌توانید هر بار ده دلیل جدا پیدا کنید.اینطور می‌شود که همیشه مشغول شکوه و شکایت از زندگی و کارتان خواهید بود. یک راه‌حل آن این است که:

محدوده دیدگاه منفی را درک کنید

 اینکه بفهمید دیدگاه شما تصویر 100% واقعی دنیا نیست. بعد باید دیدگاه‌های دیگر را امتحان کنید:

 بعنوان مثال، سعی کنید عادت کنید به همه چیز از دیدی مثبت‌تر نگاه کنید. شاید کار ساده‌ای نباشد، اما اگر وارد این چالش شوید و سعی کنید برای 7 روز فقط چیزهای مثبت را ببینید، بینشی نصیبتان می‌شود که دیدگاهتان را به دنیا عوض می‌کند.

6. چسبیدن به اعتقادات خودتان و پشت کردن به تاثیرات بیرونی.

قبول کردن اینکه فکر یا عقیده شما بهترین نبوده است کار آسانی نیست. به همین خاطر سخت‌تر و سخت‌تر به اعتقاداتتان می‌چسبید و ذهنتان را بسته نگه می‌دارید. این راه را برای پیشرفت شما و موثر واقع شدن می‌بندد. حتی فکر اینکه می‌توانید زندگیتان را تغییر دهید در چنین موقعیتی دشوار به نظر می‌رسد. یک راه‌حل مشخص این است که:

کمی ذهنتان را بازتر کنید. از اشتباهات دیگران درس بگیرید

از اشتباهات خودتان و منابع دیگری مثل کتاب‌ها هم همینطور. البته گفتن اینها آسان است. یک توصیه که برای این مشکل می‌توان کرد درست مثل چیزی است که برای مورد قبلی توضیح دادیم: اینکه محدوده چیزهایی که می‌دانید و طریقه انجام کارهایتان را بدانید. بعد یک چیز کاملاً جدید را امتحان کنید.

یک نکته دیگر این است که:

کمی بیشتر درمورد نفس انسان مطالعه کنید

اگر سعی کنید کمتر خود را درگیر افکارتان و نفستان کنید، پذیرفتن ایده‌ها و افکار جدید برایتان راحت‌تر خواهد شد. باید افکار قدیمی که هیچ فایده‌ای برایتان نداشته‌اند را هم دور بریزید.

7. مدام اطلاعات جمع کردن.

منظور از جمع‌آوری زیاد اطلاعات این نیست که زیاد مطالعه کنید. منظور این است که در هر زمینه‌ای خودتان را با اطلاعات بمباران کنید. اینکه اجازه بدهید همه جور اطلاعاتی وارد ذهنتان شود، فکر کردن را برایتان دشوار خواهد کرد. چند مورد دیگر از مشکلات این کار عبارتند از:

برخی از اطلاعاتی که دریافت می‌کنید ممکن است منفی باشند

 رسانه‌ها و اطرافیانتان معمولاً به دلایل مختلف روی همه چیز برچسب منفی می‌زنند. اگر خودتان انتخاب نکنید که چه اطلاعاتی را وارد زندگیتان می‌کنید، ممکن است شما هم به منفی‌گرایی کشیده شوید. این بر طرز تفکرتان، احساستان و رفتار و اعمالتان تاثیر می‌گذارد.

 گاهی این میل را در شما ایجاد می‌کند که همه رویدادها را دنبال کنید ،اما همیشه دها اتفاق جدید دیگر در آن لحظه می‌افتند که دنبال کردن همه  ی آنها با هم برایتان دشوار می‌شود. این زندگی را برایتان پر از استرس خواهد کرد.

وقتی ذهنتان همواره در بمباران دریافت اطلاعات باشد، تصمیم‌گیری و وارد عمل شدن برایتان دشوار خواهد شد. وقتی حجم زیادی از اطلاعات را مدام دریافت کنید، ذهنتان درگیر تجزیه و تحلیل همیشگی خواهد شد و هیچ عملی انجام نمی‌شود. یا درگیر عادت شماره 3 می‌شوید و مدام مشغول کارهای کم‌اهمیت خواهید شد.برای اینکه بتوانید تمرکز کنید:

روشن‌تر فکر کنید و وارد عمل شوید

 بهتر است اطلاعاتی که وارد ذهنتان می‌شود را به دقت انتخاب کنید. وقتی کار می‌کنید بهتر است تلفنتان را خاموش کنید، خود را از اینترنت دور نگه دارید و در اتاق را هم ببندید. تعجب خواهید کرد که در چنین شرایطی چطور می‌توانید چندبرابر همیشه کار کنید و بازده داشته باشید.

منظورمان این نیست که دست از خواندن بلاگ‌ها و روزنامه‌ها بردارید. اما درمورد اینکه چه بخوانید خوب فکر کنید.

بعنوان مثال، لازم نیست که همه جور احساس منفی را از اطرافیانتان دریافت کنید. وقتی همه آدم‌های اطرافتان به اتلاف وقت مشغول باشند یا سعی ‌کنند با انجام کارهای کم‌اهمیت خود را مشغول نشان دهند، شما هم می‌توانید خیلی راحت تحت‌تاثیر قرار بگیرید:

برای خودتان در بگذارید

 در چنین مواقعی می‌توانید در را ببندید و روی انجام کارهای مهمتر متمرکز شوید.

 

نویسند اولیه این مقاله مشخص نبود من با مقداری تعقیرات آن را برای مطالع جزاب و خواندنی دیدم.

 سر بلند و موفق باشید…

جعفر صابری

 

[ جمعه بیست و نهم آبان ۱۳۹۴ ] [ 15:18 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/استکان

استکان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یادش بخیر همین چند سال پیش بود که بیشتر مسجدها و هیئتها  استکان های شیشه ای داشتند وخانوادها هر وقت یکی، دو تا از استکانهای خونشون می شکست و دیگه یک دست نبود بقیه رو هدیه میکردند به مسجد یا هیئت ها، البته بیشتر ظروف مساجد و هیئتها  هدیه مردم بود و بطور کل چیزی به اسم یکبار مصرف وجود نداشت…

نمی دونم چطوری و از کجا شروع شد اما اولش برای سرعت بخشیدن در پذیرایی ها از بسته های یکبار مصرف استفاده شد و به مرور این یکبار مصرف ها به همه جا راه پیدا کردند.

گرچه شاید در نگاه اول ظروف یکبار مصرف بسیار بهداشتی تر از استکان و ظروف قدیمی  بوده و هست اما کمی بیندیشیم چطور به محیط زیست آسیب می زنیم . این موضوع خاص مساجد و هیئت ها نیست ،اگه یادتان باشد حتی چلو کبابی ها نیز در ظروف مخصوص  با درپوش خاصی  برای بیرون نهار و شام سرو می کردند و اگر کسی هم نهار و شام میخواست  خودش قابلمه میبرد و خرید میکرد، یادش بخیر بیشتر وقتها چلو کبابی ها یکی دوتا کفکیر بیشتر برنج  برای مشتریان میکشدند و حتی یکی دوسیخ بیشتر کباب میذاشتن…

آن زمان ها حتی مردم قابلمه بدست میرفتند دم هیئت و یا مسجد و نذری می گرفتند . هرکی به اندازه نیازش می گرفت …

راستش خیلی چیزها تغییر کرده، در روستاها دیگه کمتر درو دیوار کاه گلی را میشه دید خوب پیشرفت خیلی خوبه توسعه عالیه، اما هر وقت به شکل یک آجر نگاه میکنم  دلم برای خشت های گلی تنگ میشه که گرمای خانه را در طول سرمای زمستان حفظ میکرد و در تابستان هم بدلیل بزرگیش خانه را خنک نگه میداشت و وقتی به سقف هایی با تیر های چوبی فکر میکنم دلم برای درز بین آنها که گاه و بیگاه مقداری خاک هم ازش رو زمین میریخت تنگ میشه،شاید خیلی از شما ها یادتون نباشه و اصلاً ندیده باشید اما من  بدلیل شغل مرحوم پدر به روستا ها و شهرستانهای زیادی سفر میکردم و خوب یادم هست.

 برام جالبه یکی از دوستانم که تازه از استانبول آمده بود با شوق از حمام های ترکی میگفت و مُشت و مال و لیف و خلاصه انقدر گفت که خنده ام گرفت گفتم بنده ی خدا این حمام که تومیگی سالها پیش با نام خزینه و  تو ایران بود و آن مُشت و مال را ما دلاک می گفتیم و تو خیلی از حمام های عمومی بیشتر شهرها و روستاهایمان بود  و اگه بگردی هنوز هم هست، اما مرغ همسایه غازه!

  در آن خانه ها وزندگیها  پشت آن دیوار ها نه تنها گرما و سرما بلکه عشق هم محفوظ بود !

طلاق وجود نداشت .ای چی میشد چطور میشد که یکی دو تا تو خانواده و یا روستا یا شهر ها طلاق صادر میشد ، شاید برای خاطر همین ظرفهای راحت یکبار مصرفه، که ما به خودمون اجازه میدیم زندگی  و آینده اطرافیانمان را یک بار مصرف ببینیم شاید بخاطر همین سبکی و شکل و قیافه ظرف یک بار مصرف باشه باید زود خوردو انداخت بیرون و نمیشه زیاد نگهش داشت و یا حتی گرمش کر!شاید بخاطر همین باشه که لیوان های پلاستیکی  اولش  چای توش داغ و بعد هم سرد وب یمزه…  ظرف  قدیمی نگه داشتنش سخت بود و نظافتش کار دشواری اما یه حال دیگهی داشت وقتی ازش اصتفاده میکردی!

حتی شکستش هم ارزش داشت آین آخریا ظرف استیل زیاد شده بود  که ظایعاتش هم قیمت داشت.

 بگزریم دیگه نمیشه به گزشته برگشت …

حتی نوشابه ا هم دیگه شیشهای نیست و پلاستیکی شده ،خدا بداد نسل بعد از ما  برسه  به نسلی که قرار ظرف یک بار مصرف هم قابل خوردن  و مصرف کردن بشه…

لاعقل این روزا ته مانده ظرف یک بار مصرف رو زمین می مونه و بعد میر تو زبالها آن زمان که …بگزریم…

 پاشیم بریم تواستکام کمر باریک  بلوری که از شیشتا فقط سه تاش برای ما مونده یه استکام چای دبش بخوریم و از امروز لزت ببریم تا فردا هم خدا بزرگه…

[ سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ ] [ 21:22 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

  جعفر صابری /آندرانیک خچومیان

دو شنبه 18 آبان 1394
آندرانیک خچومیان

 سال های نفرین شده

در خانه ای که کتاب وجود ندارد اجنه  در  پرواز است  ( مثال ارمنی)

  سالهای نفرین شده  نام کتابی است که نویسند ه گرانمایه  یرواند  اوتیان  از روزهای سخت قتل عام و نسل کشی ارامنه نوشته است ،شایان ذکراست دراردیبهشت ماه سال جاری مقاله ای تحت عنوان آدنا به  بهانه  یکصدمین سال نسل کشی ارامنه در هفته نامه به چاپ رساندیم و قسمتی از وظیفه انسانی خود را در افشا گری  این واقعه تلخ تاریخی انجام دادیم.

کتاب سالهای  نفرین شده مجموعه  یادداشتهای شخصی  یرواند اتیان  است که صاحب قلم خود سبک خاصی از نوشتن است و به همت آقای  آندرانیک خچومیان  اخیراً به فارسی برگردانده شده و گفتنی است از این نویسنده تا کنون کتاب دیگری نیز ترجمه شده  که رفیق پا جونی  نام دارد،

شایسته است نه تنها به معرفی این کتاب و نویسنده بلکه فاجعه نسل کشی ارامنه توسط جوانان عثمانی در سالهای سیاه 1914و 1919  در فرصتی بیشتر بپردازیم ، و از تلاش جناب آقای آندرانیک خچومیان  که پل ارتباطی فرهنگ ایران و ارمنستان است کمال تشکر را به عمل آوریم و از ایشان و یا هر بزرگوار دیگری که با صحه صبر و دقت کافی  همت به ترجمه آثار دیگر ملل  می پردازند کمال تشکر را بنمائیم  وگفتنی است که ایشان نه تنها از زبان ارمنی کتاب هایی را به فارسی برگردانده بلکه از فارسی نیز کتابهایی را به ارمنی ترجمه نموده است و شخصیتی کاملاً فرهنگی در ایران و ارمنسان می باشد .

 این هموطن مسیحی ما  متولد 1334 است و در سال 1360 ازدواج نموده و صاحب  دو  فرزند است او بیشترین وقت خود را به نوشتن – ترجمه –  بازیگری – نمایشنامه نویسی- کارگردانی  و بطور کل امور فرهنگی و هنری در ایران و ارمنستان مشغول است .

 در مراسمی که به همت  جامعه ارامنه  در سالن رافیک روز  شانزدهم آبان ماه برگزار شد از کتاب سالهای نفرین شده رو نمائی شد و در این جلسه ادبی افراد شاخصی در زمینه فرهنگ و ادب حضور داشتند .

و این همه بهانه ای شد که ما به موضوع مهم  24 آبان ماه روز  کتاب و کتابخوانی  بپردازیم.

یکی از مهمترین  مباحث این  اقدامات فرهنگی  هموطنان ارمنی ما این بود که صدمین سالگرد کشتار ارامنه را با چاپ این کتاب گوشزد نمودند. مورد دیگر ایجاد فضای مناسب تبادل فرهنگی است که جامعه ارامنه ایران و ایرانیان با ارامنه جهان بویژه کشور ارمنستان  به وجود می آورند .  اما  نکته مهم این است که جامعه ارامنه ایران در طول سالهای گذشته با حفظ ارزشهای ایرانی خود به زبان و فرهنگ و تمدن خود نیز بسیار اهمیّت داده اند و  باعث افتخار ایرانیان است که با توجه به داشتن دین اسلام بعنوان دین اصلی کشورمان ایران سالها  در کنار عزیزان ارامنه ، زرتشتی ، یهودی  صمیمانه زندگی نموده ایم وشرایط اقداماتی این چنین ارزشمند را نیز برایشان فراهم نموده ایم .حتی بعد از انقلاب اسلامی نیز این پیوند بمراتب بیشتر شده است ،و هموطنان عزیز ارمنی ما چون دیگر اقلیت های دینی برادرانه در کنار مان زندگی می نمایند.

 نکته بسیار مهم:

 نکته بسیار مهم این کتاب و حرکت فرهنگی درست بدین دلیل است که در صفحه نخست آن نوشته شده ،این کتاب به همت برگزار کنندگان یک صدمین سال نسل کشی ارمنیان  – منتخب انجمن ها و نهاد های مستقل ارمنی ایران و به یاد مرحوم آراما ئیس میرزاخانیان  فعال  فرهنگی و اجتماعی ارمنی که سالها در ایران ، ارمنستان  و سوئد به فعالیت  پرداخت چاپ می شود.

 و در ادامه قسمتی از زندگی مرحوم  میرزاخانیان آورده شده است.

 بله  ملتی که چند تکه شده است و شاهد فجیع ترین نسل کشی تاریخ در آغاز  سده جدید بوده این  اندیشه اش است ( در خانه ای که  کتاب نیست اجنه در حرکتند ) و فرهیختگانش همت می نمایند، نه تنها زبانشان و دانشمندانشان را به دیگران معرفی می کنند بلکه فر هنگ و تمدن دیگران را نیز ترجمه و در اختیار همزبانان خود قرار می دهند و این گونه نام و یاد عزیزان ازدست رفته شان را گرامی می دارند که هزینه چاپ کتاب را بپردازند و فرهنگ خود را زنده نگه دارند .

 بله نکته بسیار مهم این است که عزیزان هموطن بیاموزیم این گونه فرهنگ را باید ارج بنهیم ،

گرچه کم نیستند عزیزانی چون دوست عزیز و هنرمند گرامی آقای  ماهی صفت که کتابهای  آموزش نماز و یا دینی را خریداری و هدیه می نمایند اما بیائید  کمی هم فرهنگی عمل کنیم و قسمتی از درآمد و خیرات خود را صرف چاپ و نشر فرهنگ بنمائیم.

 با سپاس فراوان از دقت شما سروران گرامی ، لازم می دانم از دوست گرامی جناب آقای کشیشان  سردبیر محترم  هفته نامه وزین آراکس در این خصوص کمال تشکر را به عمل آورم و همچنین برای دوست خوبم جناب آندرانیک عزیز و همسر گرامی و محترمش که به واقع یکی از مهمترین پشتیبانان فرهنگی  ایشان، بوده کمال تشکر را به عمل آورم.همچنین دست اندر کاران انجمن ارامنه بویژه مسئولین مرکز فرهنگی رافیک ازجمله  جناب آقای ژوزف امیریان .

جعفر صابری

[ دوشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۴ ] [ 18:32 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]