معماری در ایران

 

پدرم از پدرش كه پدري داشت بنا و ماهر آموخته بود كه براي گچ وخاك بايد مقدار گچ و خاك به يك اندازه باشد از انجا كه بنائي و ساختمان ساختن در خانواده ما سنت شده من هم كه يك مهندس  ساختمان هستم هنوز اين گونه كار مي كنم و به همكارانم هم سفارش مي كنم كه اين كار را بنمايند . چرا كه سالها است ساختمان سازي

ادامه مطلب

[ شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ ] [ 9:4 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

اينجا آفريقا است!

اينجا  جايست كه بيشترين معادن الماس  را در خود جاي داده است اينجا معروف است به سرزمين طلاي سفيد .اينجا آفريقا است ! جاي كه گرچه مردماني سياه چهره دارد اما سروتي  ماوراي انديشه در زير پايشان است و اما اي كاش اين سروت نبود و مردم راحت زندگي مي كردن چرا كه همواره براي بيشتر داشتن سروت

ادامه مطلب

[ شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ ] [ 9:2 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

اصناف

شايد در يك مقاله نتوان به طور كامل از اصناف و صنف صحبت كرد ولي اگر  تا ريخچه ي آن را در جهان و ايران بررسي نماييم بسيار قابل توجه است .در معناي ساده صنف به جمعي مي گويند كه در يك فعاليت مشترك و موازي همكاري دارند و همكار هستند براي نمونه پوشاك توليد مي نمايند و يا مي فروشند.

ادامه مطلب

[ یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۸ ] [ 8:22 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

به جرم راست گفتن

 

بخواطر اين كه مطن حاضر سياسي نشه و كسي به خودش نگيره همين اول كار ميگم كه اين يك مطن تنز و شوخي است !

همه ي ما دوست داريم حرف راست بشنويم و ميگوايم دروغ گو دشمن خداست . اما وقتي حرف راست ميشنويم اولين كاري كه ميكنيم براي تلافي تصميم مي گيريم .صبر و شكيبايي و قدر داني از اين كه طرف راست شو گفته و خلاصه اين حرفا هم پشيزي نمي ارزه و ميگوايم حالا كه خودت هم قبول داري پس بايد اينطوري تنبي بشي و ال آخر .

ادامه مطلب

[ سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ 0:11 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آينه دروغ نمي گويد

گاهي وقتها بد نيست انسان به آينه نگاهي بيندازد و خود را در آن ببيند . و بهتر است اين كار را در خلوت انجام دهد . شايد با اين كار به خودش باز گردد و بداند كه چقدر آدم بوده با تمام خصوصيات آدميت .

در تنهايي فرستي پيش مي آيد كه با خود روراست باشيم و قبول كنيم كه كجاها خلاف كرديم . ولي اين يك نعمت است كه هر كس آن را دارد خوشا به حالش و آن كه ندارد …

ادامه مطلب

[ سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ 0:8 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

سميرا

 

نفس عميقي كشيد و از داخل به بيرون ساختمان نگاه كرد درست همان جااي كه براي اولين بار در سال 1384 سميرا از آن در وارد ساختمان شد و ناخواسته در همان برخورد اول وي را فريفته خود نمود .

ادامه مطلب

[ جمعه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ 18:12 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

خدايا ما فقط شاكريم

 

پس از حدود چهل روز وقفه در چاپ هفته نامه همسر در پي ارسال ايميل ها و تماسهاي تلفني شما با مدير مجله برآن شديم تا مجددا” از روند جريان موسسه و مجله همسر شما را آگاه سازيم .

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 19:1 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

بهار در زمستان

 

چي بگم ، كه اگه  نگم  بهتره .اين روز آ كسي به كسي گل نمي ده .آدما در گير كاراي

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:59 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

چمين

 

 

چمين فقط يك نام نيست . چمين يك سند است .سندي از برگ تاريخ براي انسانها. چمين را نمي شود نگاه داشت و چون يك بناي تاريخي به معرض نمايش گذارد .چمين مظلوميت يك قوم نيست بلكه واقعيت

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:57 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

بنام خداوند بخشنده مهربان

كي ميگه جهمدم هست!

وقتي صحبت از انقلاب به ميان مي آيد خيلي ها نفس عميقي مي كشند و كويي حق وحقوقشان پرداخت نشده سري تكان مي دهند و با پوذ خند مي گويند:چي فكر مي كرديم و چي شد!

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:55 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

نيمه پنهان علي اشرف درويشي

 

براستي كدام نويسنده و ايراني كتاب خوان هست كه با قلم استاد علي اشرف درويشي آشنا نباشد .كدام محقق و فرهنگ شناس بدون استفاده از تحقيقات ايشان مجموعه خود را تكميل كرده و يادي از اين استاد ننموده است .

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:53 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

فرياد بي صدا

با نام خداي رحمان و رحيم

روز يكشنبه پنجم بهمن ماه سال جاري تعدادي به دفتر موسسه آشتي و هفته نامه همسر وارد و بعد از توهين و ضرب و شتم كاركنان و هنرجويان كليه وسايل و امكانات موجود در اين مركز آموزشي و مطبوعاتي را تخريب و تخليه نمودن و تمام امكانات و آرشيو اين مركز را به جاي نا معلومي انتقال دادند .

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:51 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

اشك مرد

 

تابستانهاي گرم سالهاي دور براي آنكه طعم زندگي مردانه را بچشم كار مي كردم و در ميان شغلهاي مختلف كارهاي به اصطلاح مردانه تر و يدي را بيشتر ترجيح ميدادم ، كارهايي مثل قلب زني ،پاكت زني ، خياطي صنعتي، تريكو بافي ،تعويض رو غني . من هم مثل خيلي از

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:49 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

قسمت آخر خدابس

تقدیم به دوستم جناب آقای رضا هارونی

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:46 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

قسمت چهارم خدابس

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:44 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

قسمت سوم خدابس

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:41 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

قسمت دوم خدابس

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:37 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

قسمت اول فیلم نامه خدابس

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:35 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

 

 

امروز براي رضاي خدا چه كردي ؟

 

آيا تا كنون به چشمان نيازمند يك كودك توجه كرده ايد . آيا ناله هاي يك زن را درلحظه  نياز به كمك شنيده ايد

بيست دقيقه براي  آن است كه كمي به فكر فرو رويم و به جهاني بينديشيم كه پس از اين حيات تجربه خواهيم كرد .با اين كار نه تنها ارزش زيستن بلكه ارزش بودن را بيش از گذشته خواهيم دانست ، و به تمام موجودات اطرافمان  از دريچه بهتري  مي نگريم  .

زمان براي زيستن بسيار  كوتاه است اما آن  قدر هست كه از آن لذّت فراواني ببريم بشرط آنكه زيستن با انديشه همراه باشد.

منافع اين مجموع براي امور بشر دوستانه از طرف موسسه آشتي  در نظر گرفته شده ، كودكان و زنان قربانيان واقعي خشونتهاي بشري هستند و  ما براي آنها تلاش مي نماييم و براي محيط زيستمان براي دهكده اي  كوچكي كه همه ي ما در آن زندگي مي نماييم .

جعفر صابري بنيان گزار موسسه آشتي است اين موسسه ابتدا در ايران و سپس در كشور هاي ديگري چون افغانستان ، تاجيكستان، عراق ، كردستان عراق ، پاكستان ،عمان  و رماني به خدمات بشر دوستانه توجه دارد  .

بيشترين  خدمات اين موسسه از راه فرهنگي و هنري است ، اين موسسه غير دولتي و مردمي است . برگزاري نمايشگاه ،كنسرت ،جشنواره ، سمينار و ساخت و توليد فيلم هاي سينمايي، اجراء تاتر و يا باله ، چاپ كتاب و مجلات  آموزنده و..

آشتي به زبان فارسي باستان به معناي صلح و دوستي است . اين موسسه  خدمات خود را در بخش درماني ،فرهنگي ،مسكن، آموزش و بطور كلي ياري رساني معطوف مي دارد.

اعضاء اين موسسه سربازان آشتي ناميده مي شوند و بدون توجه به رنگ ، نژاد ، دين و حتي مليت به انسانها و محيط زيست آنها مي انديشند و در هر جايي كه باشند به   اهداف گفته شده  كمك مي نمايند .

به ما بپيونديد و از همين امروز با ما باشيد. و شعار ما را تكرار نماييد .

ما به خدا ايمان داريم و براي خدا هر كاري مي نماييم .

 

سرباز آشتي

[ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۸۷ ] [ 19:50 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

معلم را به خانه ببريد

        يادش به خير، در  زمان  تحصيل، يك بار تنبيه شدم، حتي مادرم به مدرسه خواسته شد. ناظم  مدرسه ميگفت: بگو از كي گرفتي تا نمره انظباتت را كم نكنم! علي رغم تمام تهديد ها دلم نيامد دوستم را معرفي كنم .

ادامه مطلب

[ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۸۷ ] [ 19:48 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

سرمقاله 163

 

 

دوستي براي درد دل مي‌گفت : تصميم به ازدواج نداشتم  چون احساس ميكردم خيلي زود است و بيشتر به فكر پول درآوردن بودم  ولي وقتي با همسرم آشنا شدم ديدم دختر پر كار و مسئوليت پذيري است براي همين تصميم گرفتم راجب به ازدواج  تجديد نظر كنم  آستينها را بالا زدم و ازدواج كرديم خيلي

ادامه مطلب

[ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۸۷ ] [ 19:46 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جايگاه فرهنگ و هنر در ايران

 

 

دوستي داشتم كه بيست سال پيش از كار دولتي كناره گرفت وبراي تحصيل دخترانش راهي يكي از كشور‌هاي اروپايي شد. وي پس از مدتي اقامت  به همراه خانواده، تصميم گرفت شغلي را براي خود راه

ادامه مطلب

[ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۸۷ ] [ 19:43 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

چطوري خوبي

معمولا نامه هاي دوستانه و غير اداري اين گونه شورو ميشود.

پس از عرض سلام اميدوارم حالت خوب باشد و هيچ گونه ملالي نداشته باشيد و اگر از حال اين جانب خواسته باشيد بحمدالله ..خوبيم و ملالي نيست جز دوري شما كه آن هم اميد وارم بزودي بر طرف شود .و…

ادامه مطلب

[ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۸۷ ] [ 19:42 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

    خا نه‌ي پدري

اشك تو چشماي هر دوشون جمع شده بود و با هم ميگفتن يعني نمي‌شه ما از هم جدا نشيم .‏

گوشي را برداشتم و به پدر هر دوشان زنگ زدم .‏

ادامه مطلب

[ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۸۷ ] [ 19:38 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال نكنيم!‏

دوستي دارم كه سالهاست او را خوب مي شناسم مرد بزرگواروانسان شريفي است. چندي پيش براي عيد ديدني به دفترمجله آمد وبعد ازاحوال پرسي هاي دوستانه سرگله را بازكرد كه: آقا شما كه ازارباب

ادامه مطلب

[ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۸۷ ] [ 19:37 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

كلبه عمو تام

سالها پيش وقتي كتاب كلبه عمو تام نوشته هاريت پيچر ستو نويسنده قرن نوزدهم كه يك معلم ساده درنيواينگلند يكي از ايالات شمال شرقي آمريكا به چاپ رسيد هيچ كس فكر نمي كرد كه اين بانوي متولد

ادامه مطلب

[ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۸۷ ] [ 19:36 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

 

فيلمي براي تمام سالها

چندي پيش چون سالهاي گذشته شب چله بود و به رسم هشت هزار ساله ايرانيان باستان خانواده هاي ايراني گرد يك ديگر نشستند ، و ضمن خوردن هندوانه و گرفتن فال حافظ  فيلم هم ديدن .

ادامه مطلب

[ جمعه ششم دی ۱۳۸۷ ] [ 21:49 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

زن در غرب

چهره زن در جهان امروز تفاوتي با زن ديروز ندارد ، حتي آزادي و راحتي زن امروز هم نمي‌تواند غبار ظلمي كه در حق زن مي‌شود را بزدايد .

اگر آزادي و راحتي به پوشيدن لباسهاي كوتاه و راحت باشد .اگر حضور در جمع مشاغل مردانه باشد . و اگر راحتي در انتخاب همسر و يا عشق باشد بايد گفت غرب مهد آزادي براي زن است .

ادامه مطلب

[ جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۷ ] [ 1:45 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

شهر بي‌اذان

در محله رازي، خيابان كارگر جنوبي پاركي تاسيس شده است  با همين نام (پارك رازي). سالها پيش محله‌اي به نام جمشيد و قله درمكان كنوني پارك قرار داشت  كه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي اين محله بد نام تبديل به پارك شد و از آنجا ديگر اثري باقي نمانده است. اما در آن محله مسجدي  بود، بزرگواري

ادامه مطلب

[ جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۷ ] [ 1:42 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

159

روابط آدمها و دوست داشتن يكديگر در غرب گاهي وقتها آنقدر امروزي مي‌شود كه براي ما شرقي‌ها سوال پيش مي‌آيد كه آيا اينگونه روابط درست است يا نه با هم قسمتي از آن را مرور مي‌كنيم :

مردي حدوداً سي و پنج

امپرياليسم !

حتي يك ليوان آب هم اگر در جايي بماند از بين مي رود!

يك در ياچه اگر ساكن باشد و آب در آن جريان نداشته باشد بركه مي شود و آبش از بين مي رود .

و همين بلا برسر اقتصادي مي آيد كه فعال نباشد و جريان نداشته باشد .

ادامه مطلب

[ جمعه بیستم آذر ۱۳۸۸ ] [ 18:6 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

زير آسمان شهر

مادر بزرگ ها هميشه قصه هاي زيادي براي گفتن دارند . سينه مادر بزرگها پور است از داستانها و افسانه ها از شاهزاده هايي كه مي روند تا ديو را بكوشند و مردم آبادي را نجات بدهند . مادر بزرگها خيلي قصه بلد هستند اما اين روزها كمتر قصه مي گن و بچه ها بيشتر با آسباب بازي هاشون دل خوشن و كمتر خانه اي  مادر بزرگ داره .

ادامه مطلب

[ دوشنبه دوم آذر ۱۳۸۸ ] [ 23:11 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

ستاره داران

با چشماني اشك بار در مقابلم ايستاده بود وشانه ها يش تكان مي خور ولحظه اي بعد پاهايش هم طاقت نياورد و نشست.

ادامه مطلب

[ دوشنبه دوم آذر ۱۳۸۸ ] [ 23:7 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

با سلام و صلوات بر اهل بیت  میلاد امام هشتم را را برعاشقان آن حضرت تبریک می گویم.

 وسیزدهمین سال تولد مجله همسر را به همکاران و شما خوانندگان تبریک می گویم.

جعفر صابری

اشعاری برای تقدیم به شما

بخارست

درسکوتی سبز،یک صدا هستیم

هر کدام از ما، یک ندا هستیم

ما همه رستم ،ما همه سهراب

در رهت ایران، جان به کف بی باک

شیر زنان ایران زمینیم،ما از نژاد گُرد آفرینیم

هر جوان ما یک سیاوش هست،هر وجب این خاک جان آرش هست

از خون جوانان وطن لاله دمیده

شب رفت و سیاهی به تن جامه دریده

ها ها هاها هاها…

ما نه خس هستیم ،مانه خاشاکیم

جرم ما عشق

عاشق این خاکیم

خس تویی ناپاک ،کمتر از خاشاک

ما فریدونیم،خصم تو ضحاک

++++++++++++++++++++++=

بیا در گفت و گو باشیم ،نه با هم چون عدو باشیم

حقیقت گم شده امروز ،بیا در جستجو باشیم

بیا تا سینه در سینه،بدور از نفرت و کینه

یکی برگو ،یکی بشنو،حقیقت گم نشد ،اینه

تفنگت را زمین بگذار،که دست بالای دست بسیار

گلوله حل مشکل نیست،نقاب از چهره ات بردار

ببین آن مادری را که،یه چشم آه و یه چشم اشک است

تفنگ از آهن و دود است،نه تمرین است و نه مشق است

تو کی هستی که می بخشی،تو کی هستی که میگیری

هم او داده هم او بخشد،تو خود روزی می میری

لالالایی لالالایی لالا حالالای لای

۰۰۴۰۷۳۰۶۱۲۶۰۸

[ سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۸ ] [ 13:44 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

زير آسمان شهر

اواخر سال 1382 بود كه پس از چند سال تلاش و كار كارشناسي توسط يك تيك از دانشجويان جوان و علاقه مند توانستيم بدانيم كه بازيافت زباله در ايران و بويژه تهران بايد به چه شكل انجام شود و پس از تلاش فراوان شرايط ديدار با شهردار وقت كه نه اما معاونت بازيافت  زباله كسي بود كه امكان

ادامه مطلب

[ شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ ] [ 9:40 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

زير آسمان شهر ما:

بيش از سي سال از انقلاب مي گذرد و فرهنگ صف  كامل و كامل تر شده .يادش بخير يك روزي اگر قرار بود ساعت هشت ونيم صبح در مغازه باطري فروشي و يا لاستيك فروشي باز شود ما از شب قبل در صف بوديم يك سري هم اسم مي نوشتن و خلاصه داستاني بود البته هنوز هم هست اما خيلي كمتر و لي داستان صف گاهي وقتها بايد كمي با كلاس

ادامه مطلب

[ شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ ] [ 9:31 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

لبخند در معاملات

معقول پيش از اين وقتي معامله ميشد تو دفتر خانه ها صداي خنده وشادي بلند مي شد فرو شنده ميگفت : خيرش را ببيني و خريدار هم ميگفت : سلامت باشي شادي ببيني شيريني مي داد و همه خوشحال از دفتر خانه خارج مي شدند ولي حالا كمتر كسي از فروش ماشين يا خانه اش رازي است و يا افسوس

ادامه مطلب

[ شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ ] [ 9:26 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

پوشت هر زن موفقي يك !

يكي از خوانندگان هفته نامه همسر كه خانم موفقي هم در جامعه است  رو به من كرد و گفت آقا بنويسيد پشت سر هر زن موفقي در جامه يك زن هست ! بيشتر مرد ها پس از ازدواج جلو رشد همسران خود را مي گيرند !و اين را شما بايد بنويسيد كه چرا ؟

ادامه مطلب

[ شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ ] [ 9:19 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

زير آسمان شهر

به بهانه روز نوجوان و تولد امام هشتم

همواره نقشه نسل جوان در رشد جوامع از اهميت خواصي برخوردار بوده و هست و براي داشتن كشور و ملتي آزاد و مستقل به آن توجه شده به همين منظور برنامه ريزي هاي دقيقي صورت گرفته و مي گيرد . در ايران نيز به همين منظور هزينه هاي صرف مي شود كه بسيار قابل توجه است اين هزينه ها بيش از هر چيز براي دست اندر كاران آن مي باشد

ادامه مطلب

[ شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ ] [ 9:17 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

فارسي شكر است

 

اين مسراي از يك بيت است كه مي گويد :فارسي و زبان فارسي چون شكر شيرين و زيبا است .

سالها از پاشيده شدن امپراتوري ايران مي گذرد اما هنوز در زبان و كلام بسياري از ملت ها آثار زبان فارسي بجا مانده و سالها زبان فارسي جزو زبانهايي بوده كه دانشمندان

ادامه مطلب

[ شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ ] [ 9:14 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

زير آسمان شهر

وقتي صحبت از شهر مي شود در واقع ابعاد و اندازه و جمعيت و بطور كل خيلي چيزهاي ديگر را هم بايد در نظر گرفت و در يك كلام كلان شهر تهران يا به قول دوستي ژولاسيون پارك تهران هيچ قاعده و اندازه و اصولي ندارد شما هر خلافي را در معماري انجام مي دهي و سپس با  پرداخت جريمه مشكل حل مي شود

ادامه مطلب

[ شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ ] [ 9:10 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آخرين نامه

 

پس از شهادت حضرت امام حسن عسگري (ع) و آغاز امامت حضرت مهدي (عج)محمدبن اسماعيل تا پنجاه سال نايب امام زمان (عج) بود در سي پنج سالگي مادر بزرگوارش را از دست داد ومحمدبن اسماعيل هم پس از پنجاه سال نيابت حضرت فوت كرد و پسرمحمدبن اسماعيل ده سال نايب حضرت بود و سپس حسين ابن نور نوربختي شش سال و سپس علي ابن محمد سيوري هشت سال و در نيمه شعبان 329 در سند

ادامه مطلب

شلوار سبز

 

با صدای بلند راننده که فریاتد زد : آخرشه رمضانعلی تکانی خورد و به خود آمد بعد دست جمال رو گرفت و از جلوی اتوبوس پیاده شده بتول هم به آنها رسید و بعد بچه را دست رمضانعلی داد و چادرش را را روی سر مرتب کرد بچه را گرفت و چهارتای راه افتادند.جمال همینطور که دستش توی دست باباش بود تقلا می کرد که زودنر به فروشگاه برسد.

ادامه مطلب

[ شنبه دوم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 18:33 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

سر مقاله229

نمی دونم!

آخرین گل زندگی من کودکی است که کمتر از چهار سال دارد و پسر بچه شیرین زبانی است مثل همه ی کوچولو ها با نمک .اما این کودک مثل تمام بچه ها یک کلمه را بیشتر از هر چیزی به کار می برد و هر وقت جایی در می ماند می گو ید نمی دانم.

برای نمونه می پرسم چقدر من را دوست داری می گو ید سیصد تا . و وقتی می گم چرا؟ او می گو ید نمی دانم. این نمی دانم گاهی وقتها ساعت ها من را در فکر فرو می برد . چرا که بیشتر وقتها ما آدم بزرگ ها جایی که باید بگو ئیم نمی دانم مفصل توضیح      می دهیم و گاهی وقتها که می دانیم و یقین هم داریم می گو ئیم نمی دانیم! سئوال این است آیا برای شما چنین شرایطی پیش آمده که بدانید و بگو ئید نمی دانم و یا برعکس ندانید و بگو ئید می دانم؟بی شک اگر این کو دک می گو ید نمی دانم در بیان احساس خود توانایی لازم را نمی بیند ولی خیلی وقت ها ما بزرگ تر ها  مانند این کو دک می شویم ومی گوییم نمی دانم. کمی عقب تر که می رویم به کودکی خود می نگریم و  همان بازی های کودکانه برای نمونه درخصوص فرهنگ کار تیمی- بازی بهترین آموزشه

در مهد کودکهای ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره گرگه و …. ادامه بازی. بچه ها هم همدیگر رو  هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.

با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه.

در مهد کودکهای ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که  كل تيم  10 نفره  روي 9 تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلي، بعد 10 نفر روی 7 صندلي و  همینطور تا آخر.

با این بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر رو یاد میدن.

شما بگو ئید آیا پاسخی بهتر از نمی دانم سراغ دارید؟من فکر می کنم باید از کمی قبل از تولد کودکانمان ،روی خودمان کار هایی بکنیم که شاید نسل بعد از فر زندان ما هم پاسخ بسیاری از نمی دانم ها را بدانند، در غیر این صورت من همین  حالا می گو یم       نمی دانم!

جعفر صابری

[ سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۹ ] [ 19:54 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

سر مقاله229

نمی دونم!

آخرین گل زندگی من کودکی است که کمتر از چهار سال دارد و پسر بچه شیرین زبانی است مثل همه ی کوچولو ها با نمک .اما این کودک مثل تمام بچه ها یک کلمه را بیشتر از هر چیزی به کار می برد و هر وقت جایی در می ماند می گو ید نمی دانم.

برای نمونه می پرسم چقدر من را دوست داری می گو ید سیصد تا . و وقتی می گم چرا؟ او می گو ید نمی دانم. این نمی دانم گاهی وقتها ساعت ها من را در فکر فرو می برد . چرا که بیشتر وقتها ما آدم بزرگ ها جایی که باید بگو ئیم نمی دانم مفصل توضیح      می دهیم و گاهی وقتها که می دانیم و یقین هم داریم می گو ئیم نمی دانیم! سئوال این است آیا برای شما چنین شرایطی پیش آمده که بدانید و بگو ئید نمی دانم و یا برعکس ندانید و بگو ئید می دانم؟بی شک اگر این کو دک می گو ید نمی دانم در بیان احساس خود توانایی لازم را نمی بیند ولی خیلی وقت ها ما بزرگ تر ها  مانند این کو دک می شویم ومی گوییم نمی دانم. کمی عقب تر که می رویم به کودکی خود می نگریم و  همان بازی های کودکانه برای نمونه درخصوص فرهنگ کار تیمی- بازی بهترین آموزشه

در مهد کودکهای ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره گرگه و …. ادامه بازی. بچه ها هم همدیگر رو  هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.

با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه.

در مهد کودکهای ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که  كل تيم  10 نفره  روي 9 تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلي، بعد 10 نفر روی 7 صندلي و  همینطور تا آخر.

با این بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر رو یاد میدن.

شما بگو ئید آیا پاسخی بهتر از نمی دانم سراغ دارید؟من فکر می کنم باید از کمی قبل از تولد کودکانمان ،روی خودمان کار هایی بکنیم که شاید نسل بعد از فر زندان ما هم پاسخ بسیاری از نمی دانم ها را بدانند، در غیر این صورت من همین  حالا می گو یم       نمی دانم!

جعفر صابری

[ سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۹ ] [ 19:54 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

کلیسای خانگی

متاسفانه چندی است که در اخبار و جراید خبرهایی از تشکیلاتی به نام کلیسای خانگی و تغییر دین و آیین به گوش می رسد. بی شک با توجه به اهمیت موضوع مسئولین محترم خودشان رسیدگی به امور را انجام می دهند اما اگر به تاریخ رجوع کنیم  از سالیان دراز بیشتر ملت ها در جنگ و گریز بوده اند و متاسفانه کشور ما هم یا به گسترش خود می پرداخته یا از گسترشش کاسته می شده یا کورش فتح می کرد و یا مغول حمله کرده، در هر صورت این ملت و سر زمین بسیار از این جریانات را از سر خود

ادامه مطلب

[ سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۹ ] [ 19:51 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

خلوت یک مرد

سرد بود سرد سرد .سیاه بود سیاه سیاه . سوز بود سوزی سخت و استخوان سوز و بادکه گوشهایم را سرخ کرده بود دیگه نمی شد وایساد راه افتادم و در مسیر به یاد آن چهره مهربان و دوست داشتنی ،به یاد آن لبخند  و صدای گرم ،گرم گرم وقتی نگاه می کرد محبت در چشمانش بود. تمام لحظات زندگیم با او ،را به یاد دارم تمام تمامش را و چه بگویم : از  ظهر گرم یک روز تابستانی در سال 1355در شهر قزوین   که با اتومبیل فولکس طوسی رنگمان

ادامه مطلب

[ سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۹ ] [ 19:45 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
با سلام وپوزش از اینکه مطالب کمی جا به جا شده برای نمونه آرامگاه شمشیری قرار ۲۳-۱۰- چاپ بشه .
[ سه شنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۹ ] [ 20:9 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

محبت در مانی

 

چندی پیش دوست عزیزی برای در مان کمر درد و پادرد مادرم پیشنهاد کرد که به  اطراف تهران برویم و با شخصی که ماساژ در مانی می کند ملاقات نماییم . اینکه چه بود و چه خبر بود بماند  که نا خواسته از بس به او آقای دکتر گفتند و لو ح تقدیر های آقای دکتر  هم چقدر بود  خودش داستانی بود که  ما هم به او دکتر گفتیم و تا چشم گشودم دیدیم زیر پای آقای دکتر دارم لگد مال می شوم تا کمر درد خودم هم خوب شود البته  نوعی روغن که ساخته

ادامه مطلب

[ یکشنبه نوزدهم دی ۱۳۸۹ ] [ 19:1 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

فرش قرمز

 

 شهر فاو  قدم به قدمش آتش  بودو دود آنها که اهل جنگ بودند می گفتند فرماندهی عملیات را خود صدام حسین به دست گرفته قرار بود خیلی زود آنجا را پس بگیرد .خط از طرف لشگر قوامین شکسته شده بود و نیرو های دشمن از داخل کانال بیرون زده بودند صدا ی انفجار بقدری زیاد بود که از فاصله زیاد هم می شد شنید که چه  جهنمی بر قرار است بیشتر ماشین

ادامه مطلب

[ یکشنبه نوزدهم دی ۱۳۸۹ ] [ 19:0 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

هوا بس نا جوانمردانه سرد است

 

حالا دیگه هوا هم سرد شده ،سرد سرد، برفی هم آمده و زمستان خودش را نشان داده اما سر مای واقعی در گرمترین خانه ها گاه چنان استخوان ها را می سوزاند که آدمی در پندارش هم نمی گنجد. این روز ها هیچ هیزمی در شومینه ای ریخته نمی شود که  خانواده هارا گرم سازد همه به فکر آنچه هستند که خدا وعده ی  دادنش را داده،  همه در تلاش آنچه هستند که از روز عزل برایشان مقدرشده وباخود می اندیشند که باید بکوشند تا بیابند بی آنکه بدانند قرار است تقدیر مان این باشد و هرانچه تقدیر است

ادامه مطلب

[ یکشنبه نوزدهم دی ۱۳۸۹ ] [ 18:55 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرامگاه شمشیری

  مرحوم پدرم از روزهای بیست و چهار اسفند و کودتای آمریکایی آن روز ها می گفت و از رشا دت مردان و زنانی که آتش خشمشان را تا 1357 در دل نگاه داشتند .مردانی که کم هم نبودند، شاید شاخص ترین  آنها جهان پهلوان تختی بود که بازار تهران بعد از زلزله ی بوین زهرا زیر پاهای او فرش معرفت انداخت و دستان مردم باز به یاری هموطنانشان دراز شد .اما آن جهان پهلوان که  نه میزی داشت ونه اتاق کاری ،نه ماشینی و نه اسکورتی با همان دل پاک و نیت انسانی بار ها سر بلند از مردی و انسانیت  پا به

ادامه مطلب

[ یکشنبه نوزدهم دی ۱۳۸۹ ] [ 18:54 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
 

عید  مبارک

حضرت عیسی  (ع) پیامبر  صاحب کتابی است که آئین زیبای مسحیت را بنیان گذاشته آئینی که برادان و خواهران عزیز ما در جای جای جهان  پیرو آن هستند و بی شک مومنان واقعی برای رسیدن به خدا شناسی  همواره به  دستورات آن حضرت احترام می گذارده اند . سالیان سال است کشور عزیز ما ایران بعلت کستردگی  خود عزیزان مسیحی زیادی را در خود جای داده هم وطنانی که در بسیاری از سخت ترین شرایط دوشآدوش   خواهران و برادران مسلمان و یا زر تشتی و یا یهودی خود بوده اند و به وطن خود بسیار با احترام برخورد نموده اند .  که این یکی از بهترین آموخته های دین مسیحت می باشد. در بیشتر مراسم و اعیاد مسلمانان این عزیزان حضور داشته و به بهترین شکل ممکن دوشا دوش هموطنانشان بوده اند  حتی در مرا سم سوگواری سالار شهیدان  دسته سینه زنی داشته و مرا سمی هم بر پا می نمایند  که بر خواسته از عشق و علا قه آنها به آقا سیدو شهدا است .

 یکی از زیبائی های دین اسلام از بدو تشکیل  و حضور رسول اکرم (ص)  همین قرار گرفتن تمام ادیان در کنار هم و در یک شهر بوده مدینه  و چه زیباست که ما نیز پس از سالها دوستی و برادری با این عزیزان اعیاد ایشان را به آنها تبریک گفته و برای  ساعاتی برنامه هایی را به ایشان در صدا و سیما اختصاص دهیم که نه تنها  قدر دانی خود را به این عزیزان هموطن نشان دهیم بلکه بنوعی  زیبایی و تنوع کشور فر هنگ های کشور عزیزمان ایران را هم به  دیگر هموطنان بنمائیم. کشوری  به را حتی در سرد ترین روز سال می توان به گرم ترین نقطه آن سفر کرد و یا بلعکس . کشوری که از دریا تا کویر و از کوه تا دشت و صحرا و جنگل را همه در خود جای داده کشوری که خدا وند مهر بان همه گونه محبت خود را از انواع حیوانات تا معادن در آن قرار داده ایران عزیزمان  که در سایه  پر چم سرنگ زیبایش سالیان سال آست که با برادری و اخوت بر قرار می باشد و تمام فر هنگ ها  با گو یش های فراوان در آن با احترام زندگی می نمایند .و تمام ادیان  با حقوقی برابر  برای تصمیم گیری در موردهم وطنشان حضور دارند و سر نوشت  خود را خود رقم می زنند.

ما عید  تولد حضرت مسیح را به همی مسیحیان جهان بویژه هموطنان عزیزمان تبریک می گو ئیم.

 

[ جمعه نوزدهم آذر ۱۳۸۹ ] [ 14:54 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

پشت شیشه برف می بارد!

انگار همین دیروز بود که با   لبخند بهم نگاه می کردیم و قند در دلمان آب می شد که  دانه های درشت برف روی زمین می نشست و با شادی به هم می گفتیم فردا تعطیل است !

و فر دای آن روز زیر بارش برف بازی و شادی بود و زندگی خنده و خوردن برف تازه ،خرد شدن دانه های برف زیر دندان و یا آب شدنش در دهان و البته گلو درد های بعدش و…

 اما امروز بچه های ما  پشت شیشه می نشینند و با همان شادی کودکانه لبخند می زنند و به هم می گو یند فر دا تعطیل است با این فرق که بعلت آلودگی هوا  با ید در خا نه بنشینند !

 انگار همین دیروز بود که اول جاده خراسان مردم راه می افتادن و میرفتند نماز بارون می خواندن و یا علمای قم  برای بارون دعا می کردند. انگار همین دیروز بود که موسسه آشتی با همکاری هنر مندان و پیش کسوتان و ورزشکاران جشن برگزار می کرد و اسمشو گذاشته بود اگه بارون بباره !

 چند سالی هست که دنیا در خصوص گاز های گلخانه ای حرف  می زنند و میلیون ها دلار صرف  کنترل اون می کنند . اما  ما چی کشور ما  چه کار کرده هر روز آمار می دیم که این تعداد خود رو اضافه شده و یا این تعداد اتو بوس واحد کم داریم بیشترشم تو همین تهران چند میلیونی است .

ما غیر اینکه اسم خیابونارو عوض کرده با شیم کار دیگری در شهر سازی کردیم . چقدر خیابانهای بزرگ تر ساختیم . تازه گاهی وقتا بزرگ راه های خودمان را هم مثل خیابان هایمان نرده کشی کردیم.  فر هنگ استفاده از وسیله نقلیه رو داریم ؟ اصلاً  وسیله عمومی به اندازه همه داریم .همین هفت هشت سال پیش بود که همکار خوب ما  آقای محسن مسعودی  طرح استفاده از خطوط اتوبوس های ویژه را داد و  معلوم نشد به نام کی اما اجرا شد جالب اینه که در مجله  ما در خواست کردیم و اعلام کرده بودیم ما با تمام وجود آماده هستیم که نتیجه تحقیقاتمونو به مسئولین بدیم و لی آنها فقط  طرح اولیه مارا استفاده کردن و  نتیجه هم بد نبود. اما واقعیت این است که ما نه تنها اتوبوس واحد کم نداریم بلکه اگه درست استفاده کنیم زیاد هم داریم و بی شک بیشترین آلودگی هوا از همین اتوبوس های واحد است . در بهترین و زیبا ترین میادین ما در تهران شاهد وجود انبوهی از اتوبوس های واحد هستیم که راننده هایشان  دور هم نشسته اند چای می خورند و گل می گن و گل می شنوند  و خستگی در می کنن تا اتو بوس کاملاً پر بشود و بعد راه بیفتند .و ملت بی گناه و گرفتار در ایستگاه های بین راه مثل گوشت یخی آویزان این دست گیره ها باشند و یا اتوبوس از کنارشان برود و دود و کثیفی هوا و همه وهمه برای یک بی برنامگی ساده  . کافی است اتوبوسها بدون توقف طولانی در حر کت باشند و راننده ها در ایستگاه های مخصوصی تعویض شوند هم برای رفع خستگی و هم برای تعویض خود رو و انتقال آن به راننده دیگر !

با ور بفر مائید گاهی وقتها بقدری کار ها راحت انجام می شود . حالا بیا ایم دو یا سه روز را تعطیل کنیم . و یا … در انتظار رفتن  آلودگی هوا روی شهرمان باشیم  کمی خنده دار نمی باشد . خدا وند به انسان توانایی و  علم داده در قرآن مجید هم آمده که ما انسان را اشرف مخلوقات قرار دادیم  علم و دانش بشری در خدمت ماست  همین طرح دور بر گردان خیابان برای نمونه در بزرگ راه شهید چمران برای ورود به محله نصر ( گیشا) باید بیش از شش کلومتر رانندگی کرد و جالب اینکه  چون اتو بان نرده کشی شده باید از ترافیک طولانی گذشت و بعد دور زد و به این محله رسید. انبوه اتومبیل ها  خود باعث آلودگی هوا و مصرف بالای بنزین می شوند . و این که اتومبیل ها بیشترشان تک سرنشین است خود داستانی دارد که باید در فرصتی به آن پرداخت.

ختم کلام آلودگی هوا و بیماری و نازیبایی که امروز ما برای فرزندانمان به وجود آورده ایم نتیجه کم لطفی و بی دقتی است که تاوان سنگی نی را اگر چاره نکنیم باید بپردازیم.

یاد فروق بخیر که می گفت :پشت شیشه برف می بارد

درون سینه ام دستی دانهی اندوه می کارد!

[ جمعه نوزدهم آذر ۱۳۸۹ ] [ 14:50 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

100 سال گذشت

چهار انگشت نداشت و لی کار کردن در آشپز خانه برایش  مشکل نبود . خیلی راحت چای می ریخت و در مقابل مهمانان قهوه خانه می گذاشت . وقتی نگاههای سنگین من را دید با لبخند با همان لهجه ی  آذری گفت : حتی حاضر بودم جانم را بدهم.  چهار تا انگشت که چیزی نیست.

ادامه مطلب

[ جمعه چهاردهم آبان ۱۳۸۹ ] [ 18:7 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 از کر دستان چه خبر !

 

از مرز ایران که می گذری وارد ساختمان شیک و نوسازی می شوی که بوی تازگی می دهد همه چیز نو است و لباسهای معمولی، شبک و اتو کشیده می باشد، با چهره ای گشاده با شما برخورد می کنند و آرزوی اقامت خوشی را برایتان دارند زندگی به شدت در جریان است و بیش از هر چیز ساخت و ساز نمود دارد. هتلها یکی پس از دیگری با نامهای مختلف ساخته می شود، کالاهای مختلف با نامهای مختلف در فروشگاهها و مغازه ها به چشم می

ادامه مطلب

[ جمعه چهاردهم آبان ۱۳۸۹ ] [ 18:6 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

ولی دم

 

هر دو کلیه را از دست داده از کمر به پا ئین حر کت ندارد و روی چرخ است دیالیز می شود و  پزشکان و پرستاران می گو یند قبل از آوردن به بیمارستان آثار شدید جراحت های ناشی از تنبیه بدنی و آزار روی بدنش هویدا بود . پلیس و ماموران تشخیص دادند که به عمد وی را زیر چرخ کامیون انداخته اند و راننده کامیون قصم می خود قبل از حر کت حتی چرخ عقب را هم دیدم و لی تا حر کت کردم صدای   ….                                                                                                                

نامادری   مضمون اصلی است اما پدر و ولی دم شاکی نیست. این تمام ما جرا بود که معلمی با چشمان خیسش از دانش آموز دخترش می گفت و می خواست که من بگو یم  .

 دیگر چیزی برای گفتن ندارم هیچی …

[ جمعه شانزدهم مهر ۱۳۸۹ ] [ 18:7 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

             حق با کیست!        

       پدرم خدا بیا مرز  بعد از مراسم خوستگاری به من گفت : پسرمهمان روز های اول عروسی بی بهانه چند بار بزن تو گوش زنت و به او بگو فامیلات نیان  اینجا  دنبال بهانه باش اگه داد دستت که هیچ بزن اگه نداد خودت یه بهانه درست کن و بزن ولی حتماً بزن  اگه نزنی اون یادش دادند که جلوی فامیلاش تورو خرد کنه  تو هم چاره ای نداری جز سکوت و بعد هم دعوا اون می خواد جلوی فامیلش به همه بفهماند حرف اول را او میزند می داند بعد تو با او دعوا می کنی اما مهم نیست چون جلوی فامیل تورا خرد کرده .                      

ادامه مطلب

[ جمعه شانزدهم مهر ۱۳۸۹ ] [ 18:4 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

The world is not dangerous because of those who do harm but because of those who look at it without doing anything.

 

دنیا به این دلیل خطرناک نیست که بعضی آدمها به دیگران آسیب می رسانند ، به این دلیل خطرناک است که کسانی شاهد این آسیبها هستند هیچ کاری نمی کنند

[ جمعه شانزدهم مهر ۱۳۸۹ ] [ 17:38 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

هم نفس بودن یا هم قفس زیستن!

سلام :

حالا که به لطف خدا وند دویست و بیستمین  شماره هفته نامه همسر را در آستا نه چهار دهمین سال تلاش فر هنگی خود تقدیم می نمایی عرض می کنیم:

واژه ها زیباست و با شنیدن آنها آدم می ماند که مگر می شود از کنار آن گذشت و توجه نداشت. بعد چاپ سر مقاله گذشته با هم بودن یا در کنار هم بودن  دوستی این

ادامه مطلب

[ جمعه شانزدهم مهر ۱۳۸۹ ] [ 17:30 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 با هم بو دن  یا با هم ماندن ؟

شاید این سئوال مانند آموزش یا پرورش باشد که لازم و ملزوم یک دیگر است کدام یک با ید  اول با شد !

با نگاه به اطراف خود و کندو کاو در  زندگی خود متوجه می شویم بیشتر مواقع  بیش از آن که  با هم با شیم و کنار هم در سختی ها و گرفتاری ها   کنار هم بمانیم  از دور با هم بودیم و احساس کردیم که کنار هم هستیم.  اگر دوستی به شما در خصوص سر قت اتو مبیلش  مرا جعه کرد و شروع به درددل نمود در بهترین شرایط برای هم در دی به او گفته اید  انشاا… پیدا میشه غصه نخور  . اما  فکر می کنید این برای او کافی بوده؟

ادامه مطلب

[ جمعه شانزدهم مهر ۱۳۸۹ ] [ 17:27 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

رمضان سلام

 

رمضان هم آمد و یک سال پیش بود که خیلی ها کنار ما بو دن و امسال نیستند. دوستی سخت آشفته و گرفتار بود می گفت هر چی از خدا می خواهم به من می دهد اما نمی دانم چرا سر نماز که خیلی هم دلم می خواهد بخوانم همه چیز را فراموش می کنم و نمی توانم حتی یک آیه را درست بخوانم ، گاهی وقتها به خودم می گو یم این همه چیز های مختلف برای من ارزش یک لحضه با خدا بو دن را ندارد.

ادامه مطلب

[ جمعه بیست و نهم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 15:31 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جای خالی فیلم های فارسی !

 

حاج  احمد می خندید و می گفت : با با قدیم وقتی یکی، صد تو مان تو کافه برای رفقاش خرج می کرد یعنی خیلی هزینه کرده .صد تو مان سال پنجاه خیلی پول بود اما تو همون جمع یکی که چتر بازی کرده بودو   خود شو دعوت کرده بود به گار سون می گفت نو

ادامه مطلب

[ پنجشنبه هفتم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 20:16 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جای خالی ستاره:

 

سئوال این بود که چرا جوانان و نو جوانان امروزی ایرانی کمتر  مسئولیت پذیر هستند و تمایل کمتر یه خدمات اجتمائی نشان می دهند و … در مقابل این سئول  بررسی کاخ سفید آمریکا را در خصوص علت چاقی نو جوانان  داشتم  که در چند روز گذشته مهمترین بر نامه کاری رئیس جمهور آمریکا بوده و در کاخ سفید به آن فکر می کنند.

ادامه مطلب

[ پنجشنبه هفتم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 20:14 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

استاد عزیز و ارجمند، هنرمند گرامی

ادامه مطلب

[ پنجشنبه هفتم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 20:13 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

سخت ترین شغل دنیا!

 

باز تلفن زنگ خورد این بار هم  جوانی بود که با صدایی گرفته و ملتمس می گفت : آقا بخدا آبروم در خطر است و اگر مدارک تحصیلی خود را ارا ئه ندهم از کار اخراج می شوم .هیچ کاری نمی توانستم برایش انجام دهم نمی دانستم چه بگو یم تنها به آسمان نگاهی کردم و آهی کشیدم .د
ادامه مطلب

[ شنبه دوازدهم تیر ۱۳۸۹ ] [ 12:9 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

روز گار غریبیست !

 شا ید بهتر بود می نوشتم  پل های پشت سر را خراب نکنید  وقتی دل گیر و دل شکسته می شوید چشمان خود را نبندید و هر چه بر زبان می آید  جاری نسازید ،
ادامه مطلب

[ شنبه دوازدهم تیر ۱۳۸۹ ] [ 12:8 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

 لباسی برای زندگی بهتر

 

خوب  که اشک هایش را ریخت سرم را بالا آوردم و گفتم خوب خواهرم  شما شب عرو سی  عکس هم گرفتید؟ با همسرتان داخل ماشین در شهر چرخیدید و بوق هم زدید؟ شام به مهمانان دادید؟ چند سکه بهار آزادی مهریه شما بود؟ اصلاً چطوری با همسرت آشنا شدید؟ قبل از ازدواج با کسی مشاوره کردید؟
ادامه مطلب

[ شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۹ ] [ 20:15 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

سال همت مضاعف و کار مضاعف

 

 

بیش از هشت ماه دوری از وطن عزیزم می گذشت و هر چیز این خاک گهر بار، برایم تازگی داشت گر چه از لحضه ورد به آسمان ایران بوی خانه را در تمام وجودم احساس می کردم اما تا وقتی که پایم را روی خاک وطن نگذاشته بودم هنوز ایران را لمس نکرده بودم. این بار بیش از همیشه از آغوش مادرم دور
ادامه مطلب

[ شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۹ ] [ 20:14 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

برو قوی شو ای اگر راحت جهان طلبی

 

 

شاید این گونه بهتر بود که نمی نوشتیم ،ولی واقعیت این است می نویسیم  یکروز و سه خاطره ،داستان سه دوست در یک مجتمع اداری در همین نزدیکی خودمان است که می تواند با کمی دقت سرآغاز علل رفتاری دوستانمان را در خود نشان دهد.
ادامه مطلب

[ دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۸۹ ] [ 22:30 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

پینو کیو

 

خیلی وقتها، دل شکسته و دل مرده می شویم و ناامید از همه جا به افق می نگریم.

خدارا باور داریم اما احساس می کنیم که مارا تنها گذارده و توجهی به ما ندارد ، با خود می گو ییم ای کاش فرجی می شد و راهی برای ما باز می شد. در همین تفکر ها هستیم که یک نفر یا یک اتفاق برای ما بوجود می آید و احساس می کنیم این فرد ،فرشته نجات ما بود بی آنکه حتی خودش بداند و یا بخواهد به ما خدمت کرد ه  و مارا از آن شرایط  نجات داده است .

بله فرشته ی من وجود دارد و خدای من نگاه دار من است .این همان چیزی بود که من می خواستم.

شاید بهترین تقدیر و تشکر از خدا و شکر نعمت ،آن باشد که ما هم سعی کنیم . آن روز فرشته ی نجات شخصی دیگر باشیم . چقدر خوب است که به جای یک روز هر روز به دنبال فرشته ی خود باشیم و به این بیندیشیم که اگر ما فرشته ی دیگران باشیم فرشته ی نجات ما زود تر به سراغ ما می آید .

 گاهی کارتون کودکان و نوشته هایی که برای بچه ها نوشته می شود هم می تواند برای ما درسهای بزرگی به همراه داشته باشد وقتی پینوکیو ناراحت میشه و یا کار خوبی را انجام می دهد فرشته می آید و کمکش می کند دروغگو دشمن خداست و پینو کیو وقتی دروغ می گو ید دماغش بزرگ می شود به این بیندیشیم که اگر دروغ بگو ییم دماغ مان بزرگ می شود و آبرویمان بعنوان دروغگو می رود . و چقدر فرشته خوبی با ما هست که دستور نمی دهد دماغ ما بزرگ شود . پس کمتر دروغ بگو ییم و کار هایی را انجام دهیم که فرشته ما از ما خوشش بیاید و به مشکلات ما رسیدگی نماید.

اما بدور از این تفکر شاید کودکانه ،آیا بهتر نیست به ارزشهای انسانی  این گونه تفکرات بیشتر بیندیشیم و سعی کنیم انسان باشیم و به یکدیگر خدمت نماییم.

به امید اینکه فرشته ما هر روز بیشتر از روز گذشته در کنار ما ماشد و روح فرشته ی خویی در وجود خود ما   متولد شود.

جعفر صابری

Saberi.jafar@gmail.com

[ دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۸۹ ] [ 22:29 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

(سرمقاله    روز معلم)205

 

باران ،شدید بود و راه طولانی ،و من خسته از کار زیاد اداری به پنجره نگاه کردم و احساس کردم یک نفر در انتظار من است .راهی شدم میدان فردوسی تا چهاراه سیروس راه زیادی بود و لی باید می رفتم و رفتم .

در کلاس را که باز کردم نگاهم به نگاه منتظرش دوخته شد او در انتظار من بود و هیچ کس در کلاس نبود تنها شاگردی که آن روز استاد داشت من بودم و شاهد بر این خلوت بارش باران ،بیش از بیست سال از آن روز بارانی گذشته بود و باز باران بود و لطافت بهاری که من به یاد استاد جشن آن روز را زنده کردم و به او  روزش را تبریک گفتم.  هر انسانی در زمانی از عمر خود می اندیشد که بسیار می داند و نیاز به راه نما ندارد اما این واقعیت وقتی دیدار می شود که پا در راه می گذارد وجای خالی یک راه بلد را لمس می نماید. استاد و معلم همان راه بلد است .که بی پاداش مارا راهنمایی می نماید.

جویبار کوچک ما از رود بزرگ دانش معلم ،منشعب می شود تا در مسیرروشن تر خود، در  درازای زندگی و کوهستانهای بلندو کوتاه، دره های عمیق و جنگلهای پر از حادثه تبدیل به رودی بزرگ شود. جویبار وجود ما  از رود ی سر منشآ گرفته که از چشمه ای می جوشد واین را باید به یاد داشته باشیم. و قدر دان او باشیم.

دستان توانا و اندیشه ی

امروز کارگران زحمتکش  همان رود ها هستند که با حرکتشان چرخ جامعه را        می چرخانند و این دستان را باید بوسید که با چرخش چرخها حیات را به جامعه هدیه می کنند .

و چه زیباست که روز معلم و کارگر تا این اندازه به هم نزدیک است.

 روز و روزگارتان گرامی باد ای زحمت کشان

چشمهایش را دادمش!

 

زیبا بود و شوخ ، جوان بودو دلربا، با یک دنیا عشق و آرزو تا  اینکه یک روز همه چیز  تمام شد و سوزشی شدید و تاریکی برای همیشه آمد .دیگر شکفتن هیچ شکوفه ای را نخواهد دید و غروب و طلوعی را نمی تواند ببیند او یک قربانی است قربانی عشقی کور و بی هویت .او تنها و اولین نبود اما ای کاش آخرین باشد سالانه چندین دختر و زن جوان در اثر اسید پاشی زیبایی  و گاه بینایی خود را از دست می دهند و اینکه چشم به جای چشم  بی شک تا مسکن درد سینه مجروه آسیب دیده را نمی تواند درمان نماید .اخبار دردناک و وحشت آوری که گاه بعضی رسانه ها بدلیل اهمیتش بیان می کنند بی شک برازنده بیان مجدد نیست اما کنکاش و پیگیری علت و از همه مهمتر پیش گیری ازآن ازهرمهمی مهم تراست این گونه رفتار ناشایست نه تنها چهره زیبای انسانی را ختچه دار می سازد بلکه تمام قداست و زیبایی انسانیت را زیر سوال می برد که ازهر فا جعه ای دردناک تر است ما تمایلی برای بیان این گونه رفتار ناشایست نداشتیم اما چاره ای نبود حرکت زیبا وانسانی صاحب آن دوچشم زیبا که چشمان آن دژخیم را به خودش بخشید آنقدر زیبا و انسانی بود که حیفمان آمد ازاوتقدیر ننمائیم . .ای کاش می شد از عشق و عاشقی گفت و عشق حقیقی را به تصویر کشید این چه عاشقی است که معشوق عشقش را مجروه سازد؟ در کدامین مکتب عشق این گونه آموخته اند که عاشق و معشوق پرده حرمت های عشق را بی پروا  بدرند و زشتی را جای زیبائی قرار دهند . ای کاش می شد از عشق های اصیل گفت و نوشت .جای خالی عشاق واقعی بسیار خالی است وقتی سینمای ما هنوز درگیر فروش بیشتر در گیشه است و رسانه ها و ادبیات ما از هویت ملی و مذهبی و تاریخی و فرهنگی ما دور می شود این فاجعه ها نا خواسته که نه بلکه خواسته پدید می آید و بسیار وحشتناک است که انسان در جامعه ای گام بردارد که هر کس به خودش اجازه دهد تا شخصاً حقوق  خود را کسب نماید و قانون را نادیده بگیرد . فرهنگ عشق و دوست داشتن و زندگی مشترک باید تعریف شود از همان سنینی که نوجوانان می فهمند که باید بفهمند!

قوانین بشدت باید از حقوق شهروندان دفاع نمایند وجای تاسف مجدد دارد که رسانه هایی هستند که نه تنها به دلیل برخوردهای نیروی انتظامی با ارازل و اوباش نمی پردازند بلکه کار ایشان را نیز زیر سوال می برند .گویا حقوق انسانی افراد جامعه باید تمامن برای اینکه دوست دارن راحت باشند نادیده گرفته شود .سوال این است که آیا در کشورهای دیگر با این گونه رفتار ناشایست هیچ گونه برخوردی نمی شود و افراد آزاد هستند هر کاری دوست دارند انجام دهند . مگر همین چند ماه پیش نبود که رئیس کل بانک جهانی را که گویا مزاحم خدمتکار هتلی شده با خفت به دادگاه و بعد بیکار کردند آیا ناموس این مردم نباید آسایش داشته باشد .آیا بهتر نیست به جای تنها گفتن واژه ارازل و اوباش دلایل رفتاری و گفتاری ایشان در محضر مردم بیان شود  تا رسانه های دیگر هم متوجه شوند اینان آزاد مردان و شیرزنانی نیستند که برای خدمت و آزادی خلق به ستم کشیده ایران قیام کرده باشند بلکه زالو صفتانی هستند که از مظلومیت و سکوت ملت شریف و انسانی ایران سوئ استفاده نموده به حریم آنها تجاوز نموده اند . هفته نامه همسر با داشتن بیشترین خبرنگاران در سطح کشوری و حتی خارج از ایران بدون اغراق می تواند بیشترین اخبار را به ویژه از این گونه رفتارهای ناشایست اخلاقی را به سمع و نظر خوانندگان خود برساند اما بیان این گونه فجایع غیرانسانی و غیراخلاقی شایسته نیست تنها امید ما آن است که حافظان نظم وقانون بتوانند با حمایت قوه قضائیه برخوردهای درست وشایسته ای بااین گونه افراد داشته باشند . همین چندی پیش در یکی از محلات تهران که توسط شهرداری سامانه نشاط برقرار شده بود شخصی با اربده کشی و درآوردن قمه و پاره کردن پیراهن خود بر همه ی مردم حاضردرپارک وحشتی راالقا نمود گرچه نیروی انتظامی هم در محل حاضر بود و برخورد شدیدی هم شد اما فردبا کمک دوستانش از محل متوالی شد . این گونه رفتار و روشهای پرخاشگرانه نتیجه چیست ومردم عادی چه گناهی مرتکب شده اند که شاهد این رفتار باشند کودکان و نوجوانان  و دختران  چه تامین جانی و هیسیتی دارند .آیا نباید با آنها برخورد شدید قانونی شود .

گاه چشمانی برای دیدن نداشتن بهتر است از داشتن ونتوانستن کاری کردن .

جعفر صابری

[ یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:52 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

اطلاعیه

با عنایت به چاپ مقاله موزه مشاهیر  در شماره ۲۴۴ هفته نامه همسر که از شرایط فعلی هنرمندان کشور و مشاهیر گله شده بود و راه کار ارائه داده شده بود با همکاری دوست عزیزم  آقای حسن ضرغامی اساسنامه کانون پیشگامان را تهیه و برای اجراء به سیستم جاری کشور ارا ء نمودیم..امید وار هستم این کمترین کار ما مورد رضای خداوند قرار گیرد و تقدیری از انسانهای شریفی که برای این آبو خاک خدمتی کرده اند باشد.

جعفر صابری

ادامه مطلب

[ دوشنبه دهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 22:20 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

 اینجا  هیچ زنی به جهنم نمی رود

 

 هوای گرم تابستان 1390 چنان امانم را برید ه بود که برای لحظه ای به یاد تابستان 1365 فاو افتادم .آنجا بقدری هوا گرم و شرجی بود که به سختی می شد نفس کشید تنها شربت  آبلیمو بود که برای چند لحظه وجود انسان را خنک می کرد ولی خیلی زود هر چه خورده بودیم  به صورت عرق از بدنمان خارج می شد . کناری در سایه می نشستیم و از بی حالی دراز می کشیدیم لیاسهای خودمان را در می آوردیم …

ادامه مطلب

[ یکشنبه نهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:23 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

ابرها جز غم نمی بارند

 

 بیش از دوازده میلیون انسان در شرق آفریقا با دستانی خالی در حال مبارزه با وحشتناک ترین غول طبیعی هستند که در طول شصت سال گذشته چنین سایه ی مرگبارش را نشان نداده بوده . پنج کشور از جمله کنیا، سومالی و اتیوپی با بد ترین  و بزرگ ترین فاجعه بشری  دست به گریبان هستند . ناآرامی جنگ های قبیله ای و مذهبی همه و همه به شدت این فاجعه دامن می زند و هر لحظه به آمار کشته ها می افزاید . حیوانات  اهلی که تنها منبع غذایی مردم بوده  به جهت بی آبی از بین رفته اند و چیزی برای خوردن وجود ندارد کمک های جهانی یک دهم  خسارات وارده را پوشش نمی دهد و همه ی این درد ها برای آن است که حس انسان دوستی و یاری رسانی ما را زنده نماید که باید کاری کرد کاری برای نجات نه تنها انسانها، بلکه برای نجات انسانیت !

تصاویر از بی بی سی

[ پنجشنبه سی ام تیر ۱۳۹۰ ] [ 12:24 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز      حاجت آن به که بر قاضی حاججت بریم

موزه مشاهیر

درست سی ماه از تاراج و تخریب   ساختمان مرکزی موسسه فر هنگی هنری  آشتی می گذرد و ما هنوز نتوانسته ایم به حتی یک صدم انچه داشتیم دست یابیم و این دل نگرانی اصلی ما نیست ! بلکه ما بدان می اندیشیم که باز باید از نو همه چیز را ساخت. همه چیز را از جمله موزه مشاهیر را ، این کار بسیار بزرگی بود که ما بیش از بیست سال برایش تلاش  نموده بودیم   ومجدداً احیا نمودنش شاید بیش تر از آن زمان ببرد. اما هر راه درازی  وقتی یک قدم به سوی انتهایش برداری یک قدم  از آن کاسته می شود .امروز ما به همه ی ایران دوستان و وطن پرستانی که ایرانی اند و مذهبی دارند اعلام می کنیم بیایید دست به دست هم بدهیم و دوباره جای خالی موزه مشاهیر ایران را به مراتب بهتر از گذشته دایر نمائیم . مکان مناسب تر جیحاً یک فضا اما اگر نشد در چند جا با طبقه بندی مشاهیر، ورزشکاران، صنعت گران ،مخترعان  و هنر مندان و… را دایر نمائیم .  برای نمونه از هر هنر مند، حتی یک اثر، نقاش و یا فیلم ساز چه ایرادی دارد. مر کز آرشیو این موزه چون گذشته ی آثار هنر مندان را در خود جای دهد سینما ی آن، هر هفته چند اثر از آثار هنر مندان سینمای ایران را برای باز دید کنند گان به نمایش در آورد .هنر مندان با در اختیار دادن لوازم و یا لوح ها و یا د بود های خود در زمان حیاتشان، صاحب غرفه ای به نام خودشان باشند، ورزشکاران برای نشان دادن تلاششان صاحب غرفه ای باشند که به نامشان در موزه ثبت شده و بازدید کنندگان بتوانند از این غرفه ها دیدار نمایند . کودکان و نوجوانان و یا عموم مردم علاقه مند، بدانند چه انسانهایی برای سربلندی ایرانشان تلاش کرده اند و تا کجا رسیده اند . آرشیوی از تصاویر تهیه شود و حتی به صورت سی دی و کتاب در اختیار علاقه مندان قرار گیرد، تر جمه شود و بازدید کنند گان به زبان های مختلف این افراد را بدون در نظر گرفتن دین و آیین و یا عقاید سیاسیشان تنها بعنوان یک برگ از تاریخ ایران بشناسند . بعضی از خیابان ها به نام مشاهیر و بزرگان ایران ثبت شده از قبل از انقلاب تا کنون، اما خیلی ها حتی آنها را نمی شناسند موزه و مر کزی برای ثبت این افراد وجود ندارد . این موزه می تواند و شایسته است از بهترین و زیبا ترین سبک معماری بهره گیرد که  کار مهندسان معمار خودمان باشد مهندسینی که بی شک بهترین معماران جهان هستند این پروژه ملی الزاما نباید دولتی باشد ما پیشنهاد می کنیم حتی افراد حقیقی و یا حقوقی بر روی آن سرمایه گذاری نمایند، چرا که بازگشت سرمایه قابل توجهی است. این پروژه مانند یک اتوبان است که با در نظر گرفتن هزینه بازدید هایش می تواند باز گرد سرمایه باشد .

چنانچه دولتمردان غیر سیا سی هم ،همت نمایند بسیار شایسته خواهد بود. برای نمونه چند دوره نمایندگان همین مجلس شورای اسلامی برای آبادانی ایران تلاش کرده اند چرا نباید هر یک دارای فضایی باشند که همه با دستاورد های سیاسی و خدماتی آنها آشنا شوند و الگویی برای نسل های بعدی باشد که به آبادانی ایران می اندیشند .

چرا  نباید از فرهنگ مهندسی معماری ایرانی بهره گرفت و فضا سازی های ایرانی اسلامی را که بسیار هم چشم نواز می باشند را به تصویر کشید  سنگ فرشهای زیبا بناهای گو نا گون و الگو های غربی را به چالش کشید .

در زیبا ترین نقطه  کلان شهر تهران پارک و بوستانی دایر می شود که بی شک تلاش و همت بسیاری در ساختن آن صورت گرفته که نشان دهنده عزم ملی و تلاش مسئولین است  و با نام زیبای ولایت زینت گرفته اما آیا شایسته نبوده و نیست که به جهت ارج نهادن به مکان آن که اولین فرود گاه  تهران بوده با یک تعامل بین نیروی هوایی و شهرداری و یا دیگر مسئولین  چند فروند هواپیمای مستهلک و از دور خارج شده جهت سمبل این پادگان نظامی به یادگار بماند .تصاویری از خلبانان شجاع ایران بخصوص در هشت سال دفاع مقدس که غالباً در این مکان اولین پرواز های آموزشی خود را تجربه نمودند .

در بعضی از کشور ها که تمام تاریخشان به نیم قرن هم نمی رسد حتی لباس همسران رئیس جمهور را شب اول سخنرانی همسرشان به یادگار نگاه می دارند.  شایسته نیست لباس مقدس شیر مردان آسمان همیشه آبی این مرزو بوم را که در لحظه عروج به سوی خالقشان به تن می کردند، با نامی و یادی از ایشان به نمایش بگذاریم تا همواره غیرت و شرف شیر مردان و زنان ایرانی را به نسلهای بعد انتقال دهیم . آیا آنان جز برای ایران و تداوم همین نظام، از شیرین ترین متای وجودیشان یعنی جانشان گذشتند.

 اسب واستر ودرشکه یعنی از تکنولوژی و هواپیمایی که در آن جا برخاسته لازم تر است! ما گله و شکایت نداریم کار بس بزرگی صورت گرفته، اما اهم و افل نماییم و از کارشناسان  با سابقه هنرمند و وطن پرست مسلمان بهره گیریم که نگاهشان بسیار عمیق تر به موضوعات اطرافشان می باشد . اینکه هزینه های کلانی می شود ولی ثمره و باز دهی مناسب و در خور ندارد اگر کار شناسی شود.  نقاط ضعفش مشخص می شود. ما همه ایرانی هستیم برای ایران و اعتقاداتمان انقلاب کردیم، جنگیدیم .همه ی ملت ایران هیچ یک از متولدین این سرزمین نیست که در انقلاب اسلامی 1357 و یا هشت سال دفاع مقدس در ایران بوده باشد و حضور نداشته باشد همه بودند،  شاید کمی بعضی بیشتر و بعضی کمتر اما همه زخم خورده ستمکاران جهانی هستند و بعنوان یک ایرانی حقوقی دارند که کشورشان را در سایه سه رنگ زیبای پرچمشان سرسبز و آباد ببینند، چراکه خون های بسیاری داده اند .

 ما همچنان گذشته در راستای نیل به اهداف گفته شده حاضر هستیم تا دست در دست هم نهیم تا ایرانمان را آباد سازیم.هر عزیزی که احساس می کند در زمره مشاهیر ایران است  و تمایل دارد می تواند چون گذشته با ارائه مدارک و اسنادش به باز سازی این موزه به ما کمک نماید خیرینی هم که تمایل دارند می توانند با ما تماس بگیرند  چرا نباید در کنار خیرین مدرسه ساز خیرین فرهنگ ساز هم قرار گیرند چه اشکال دارد خانه ای وقف موزه شود و به یاد صاحبانش به یادگار برای نسل های بعد بماند.

بیائید دست در دست هم نهیم به مهر تا میهن خویش را کنیم آباد.

 جعفر صابری

 

 

 

 

 

 

 

[ سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۰ ] [ 19:21 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
دیدار جعفر صابری با استاد پرویز شهریاری در دفتر ماه نامه چیستا.تیر ماه سال جاری.
[ دوشنبه بیستم تیر ۱۳۹۰ ] [ 1:39 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

دوست دارم کنار موتور بابام باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد و به موتور بابام  فکر کنم!عکسی  سال ۱۳۴۹

[ دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰ ] [ 21:39 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

خدایا مرا ببخش

اشک در چشمانش حلقه زده بود و  بغض گلویش را می فشرد ، دستان مرا در دست گرفت و در چشمانم خیره شد و گفت : بگو  که می نویسی! مانده بودم چه بگو یم،  سرم را به علامت قبول تکان دادم و او آرام شد همانجا رو بروی من نشست و گفت : من در طول این مدت چه جنایت ها که نکرده ام من در حق فرزند خود ظلم کرده ام من یک پدر ظالم هستم چرا که فکر می کردم تنها وظیفه من نان آوردن و پول دادن برای خرج خانه است من نمی دانستم که یک پدر، وظیفه دیگری هم دارد من و همسرم هر دو جانی هستیم ما را نباید پدر و مادر بخوانند ای کاشک می شد  به گذشته برگشت و جبران کرد …………………………….

ادامه مطلب

[ سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:9 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

ننه بزرگ ها

پسری در همسایه گی ما هست که نامش آقا مجید است . پسری جوان که هنوز بیست و هفت سالش تمام نشده دوسالی هست که ازدواج کرده و کارگر ساده ایران خودرو است بسیار ساده و معمولی ،هیچ تحصیلات عالیه ای ندارد هیچ زبان خارجی را خوب صحبت نمی کند و حتی گواهی نامه رانندگی هم نگرفته  تا حالا حتی قم هم نرفته اما!

یک چیز بسیار مهم در وجود او است که او را با خیلی ها مجزا می سازد و آن این است که او یک مادر بزرگ دارد  که به او ننجون می گوید .این ننجون بیمار است و کنترل  رفتاری روی خود ندارد او نمی تواند به ساده ترین   مسائل خود رسیدگی کند او فراموشی شدید دارد و در یک اتاق در انتهای  حیاط یک خانه قدیمی زندگی می کند و گاهی که تنها می شود نمی تواند حتی به توالت برود و اینجا است که حتی فرزندانش از کمک به او در می مانند و به آقا مجید زنگ می زنند و او می آید استین ها را بالا میزند مادر بزرگ را خوب می شوید لباسهایش را عوض می کند موهایش را شانه می زند و لباسها را می شوید و غذای او را خودش به او می دهد . آقامجید برای رسیدگی به مادر بزرگ حتی ساعتی را از دست نمی دهد قبل از اینکه به خانه خودش برود به مادر بزرگ سر می زند و کار هایش را انجام می دهد قبل از رفتن به سر کار مادر بزرگ را می بیند  و از همه چیز خیالش را مطمئن می کند تا کمبودی نباشد . مادر بزرگ کمتر حرف می زند و بیشتر نگاه می کند و او از روی نگاه های مادر بزرگ می فهمد که چه نیاز دارد .

بله آقا مجید یک انسان ساده ساده ساده است شما چه فکر می کنید انسانی زیر آسمان همین شهر خودمان

[ سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:8 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

تهران تنها پایتخت جهان که باغ وحش ندارد . شاید بگو ئید مگر می شود حتماً هست پایتخت هایی دیگری در جهان که باغ وحش نداشته باشند .اما برای ما که داشتیم و دیگر نداریم کمی نا گوار است همین چندی پیش بود که شیر های باغ وحش تهران را کشتند و بعد هم همه حیوانات را یا بردند و یا کشتند .. این بی شک بهترین راه حل مشکل بیماری آنها بود .

همیشه همین طور است به جای حل مسئله باید کل صورت مسئله را پاک کرد . تهران که سخت ترین شرایط را بویژه در طول هشت سال دفاع مقدس تحمل کرده بود همواره میزبان چند پرنده و حیوان ریزو درشت بود که کودکان و نوجوانان با دیدن آنها شاد می شدند و از بازی آنها لبخند بر لبانشان می آمد اما امروز دیگر مدتی است که هیچ جیوانی در باغ وحش تهران نیست   پیر مردی که سالها کار باغبانی پارک و باغ وحش را انجام می داد می گفت خیلی وقت است که دلم برای شادی بچه ها تنگ شده ،دیگر اتوبوس هیچ مهد کودکی اینجا نمی ایستد و هیچ بچه ای برای حیوانات چیپس و پفک نمی اندازد  دیگر هیچ حیوانی نیست که خودش را به نرده ها نزدیک کند و یا خودش را تکان بدهد . دیگر صدای حیوانات در نمی آید که کودکان تقلید کنند و داد بزنند .  دلم برای این ها همه تنگ شده است . پایتخت ما دیگر شیر زنده ندارد!

[ سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:6 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

مریم

پشت هر چراغ قرمز  همیشه چند نفری هستند که شما را برای لحظه ای به خودشان جلب می کنند یکی از این چراغ قرمز ها در محله شمالی شهر تهران است که ما نمی خواهیم نام آن چهار راه را بیاوریم . مریم  نام با نویی است با عصمت، که خانه اش در چهار راه مولوی است و سه فر زند دارد، روزی سه تا چهار ساعت به این مکان می آید تا کیسه و لیف های خودش را بفروشد غالباً بین ساعت 11 تا 3  درست در گر مای ظهر او گدا نیست و هر گز از کسی هم کمک ،قبول نمی کند او جنس های خودش را می فرو شد و باز با همان اتوبوس های واحد به خانه باز می گردد .  همسر مر یم در زندان است و او بی نهایت محجبه  است زیبایی خود را با دقت از چشم  هوسباز نا محرمان پوشانده و بسیاری از تو هین ها را نشنیده می گیرد .  چرا که او به سر نوشت فر زندانش بیش از هر چیز می اندیشد. اما فاجعه این جاست که درست در چند صد قدمی این چهار راه، یک مر کز بزرگ را  شهر داری دایر کرده که یک اتاق بزرگ بنام اتاق اسباب بازی در آن است جای تعجب است که این فر هنگ خانه اسباب بازی هم مثل خیلی چیز های دیگر که الگو برداری شده تعریف و جایگاه خود را در کشور ما پیدا نکرده چرا که چنین مکا نی با این امکانات در محلی درست شده که فرزندانش هر کدام   بجای یک اتاق اسباب بازی یک ساختمان اسباب بازی دارند و نیازی به این گونه تمهیدات فرهنگی ندارند . ای کاش به جای این فضا و امکانات شرایطی برای کار آفرینی و تولید  در اختیار چنین بانوان سر پرست خانواده ای قرار می گرفت که کار ساز زندگی هایشان باشد و از تولید به مصرف .

 با تشکر از شما خوانندگان عزیز که چنین صحنه هایی را به ما گزارش می کنید .  تا ما منعکس کننده آن باشیم.

[ سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:5 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

چماق

 شاید شما هم میان دوستان و اقوامتان کسانی را دارید که هر از چندی آنها را در تلاش و تقلای گرفتن ویزا و یا اقامت یک کشور ارو پایی و یا آمریکایی دیده اید . البته شر کت های مختلفی هم هستند که به این گونه نیاز ها پاسخ می دهند و شغلی مناسب شده با درآ مد خوب و گاه عالی .

ادامه مطلب

[ سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:3 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

حریم ما!

یادش بخیر یه ترسی همراه با احترام تو دل همه ما نسبت به والدینمون بود،خدا رحمتشون کنه  اما

بی شک فرزندان ما دارای حقوقی هستند که مابرایشان بوجود آورده ایم و این حقوق به آنها اجازه می دهد که از زندگی خود بیشتر لذت ببرند  برای نمونه اگر اتاقی دارند برای ورود به آن باید از خودشان اجازه بگیریم و یا اگر گوشی موبایلی دارند  و ما برای اینکه خدای ناخواسته دچار مشکل نشوند باید هر از چندی آن

ادامه مطلب

[ سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:2 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 شاید تو هم مثل من باشی؟

بازم بی خوابی آمده سراغم وقتهای اینجوری میشم که دلم خیلی گرفته  یعنی خیلی کم آوردم و درست در همین موقع هاست که می خوام تنها نباشم ،چراکه از تنهایی ،تو این موقع ها می ترسم، م یترسم چون می بینم خلی سخته  آدم نتونه به هیچ کس بگه چه حالی داره وای از این ساعات ولحظه ها چراکه هر چی می کنی زود تر تموم بشه تموم نمی شه دلت می خواد یه کاری کنی به خودت دلداری می دی که خوبه اما خوب نیست اصلاً خوب نیست چرا که آدم به همه چیز بد بین می شه احساس می کنه هیچ کس نمی فهمتش و او ن یه سر و گردن از دیگرون بالا تره ،حس خاصیه، آدم به خودش می گه چرا اون چیزهایی که من      می بینم و می فهمم دیگرون نمی تونن درک کنن. درست در همین لحظه هاست که آدم یاد تمام خاطرات تلخ و شیرین زندگیش می افته یاد اولین عشق ها و لبخند هایی که دوستشون داشته به خودش میگه شاید اگه اونطوری میشد این طوری نمی شد و یا اگه من اون کارو می کردم شاید این اتفاق نمی افتاد وای از این اگر ها بدترین درد هارو، رو قلب آدم همین خنجر اگر ها به یادگار می گذاره ،زخمهایی که هر گز خوب نمی شه چه قدر درد ناکه که خود آدم به خودش خنجر میزنه وای از سوزش درد درست پشت آدم سوز می کشه و رو قلبت یه چیزی سنگین میشه آنقدر که می خوای بغض مونده ،تو گلوتو رها کنی اما می ترسی که کسی ببینه . و یا کسی متوجه بشه بغضت رو قورت می دی و آروم می خوریش ،منتظر می شی تا همه چی تموم بشه حتی راه اشکت رو می بندی که نیاد پائین .به خودت می گی چی بگم به کی بگم واسه چی بگم اخرش که چی، این هم مثل خیلی چیزهای دیگه تموم میشه این درد هم مثل بقیه درد ها که اومدند و رفتند، یه روزی تموم میشه واسه من که فرقی نمی کنه ،بگم که چی بشه، دوست و دشمن خوشحال بشه که من درد دارم، بی خیال، باید رو زانوای خودم وایسم شاید این هم امتحان خداست . قربونش برم مثل اینکه همه ی بنده هاشو  ول کرده اومده سراغ من و می خواد منو امتحان کنه، پس بذار نشون بدم که کم     نمی آرم .

اصلاً گیرم که گفتی چی می شنوی، یکی میگه میگذره ، یکی میگه بی خیال ،یکی دیگه میگه بابا اینا که چیزی نیست ،یکی هم میگه خدا بزرگه و خلاصه هیچ کدوم مثل خودت خودتو آروم نمی تونه بکنه . صبر و سکوت اعجاز می کنه  محرم زخم های ما همین صبر و سکوت هست  . و خدایی ،این سکوت و صبر همون خلوت های تنهایی است .اگه این جوری نگاه کنی می بینی بد هم نیست که یه وقتهایی تو خودت تنهای تنها بشی و به هیچ چی جز خودت فکر نکنی !

باید خنجر اگر را بوسید و به آنچه کردی لبخند بزنی چو ن کردی دیگه نمی شه برگشت و درستش کرد شده ولی میشه درستش کرد از همین حالا اگه خوب فکر کنی می بینی میشه از همین حالا احساس کرد که تازه متولد شدی با کلی تجربه و خاطره که می تونه کمکت کنه بهتر ببینی و بیندیشی . بی خیال گذشته، بذارش کنار ،به  فکر چند لحظه ی دیگه باش که تو راه تا چند ساعت قبل که گذشته، چون نمی شه درستش کر دو برش گردوند، رفته که رفته بی خیال به  فکر درست کردن چیزی باش که داره میاد . مثل موج سوارا تخته به دست منتظر یه موج باش که بپری روش و ازش کولی بگیری ،حال بکنی و کیف بکنی، نه اینکه خودتو سر زنش بکنی که چرا این طور نشد و یا چرا اونطور نشد ،بی خیال ،شد که شده، دیگه تو که نمی دونستی این طور میشه خیلی چیزا دست به دست هم دادن که اونطوری شد اما می شه از اون چیزا که باعث شد قایق تو داقون کنن یه قایق دیگه بسازی و به مقصد برسی امید محرم خوبی واسه تمام زخمها یی  که با  خنجر اگر به خودت زدی .

یه همت و یه تکون بی خیال که کسی کنارت نیست تا باهاش درد ودل کنی، چون خودت همون عزیز یه روزی درد تو عزیز را به عزیز دیگری می گه اون وقت دلت خیلی می سوزه .  عزیز تر از خودت هیچ عزیزی نیست .

[ سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 20:58 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

نی دونم چرا !

امروز باز نم بارون، رو می شد احساس کرد و پنجه هاش رو، رو شیشه می شد دید که چطور چنگ به خلوت میزد .

دلم گرفت و قل خوردم تو خاطرات دور دور، یک دفعه بوی خوب روستای مادری تو سرم پیچید و دستام هوس کرد که یک بید بلند رو در آغوش بکشه و مشامم تشنه بوی خوب سبزی آب دیده  شد . خدایا دلم برای گرد و خاک زیر پای گوسفندا که از بیابون بر می گشتند و صاحباشون منتظر بر گشتنشون بودند، تنگ شد گردخاکی که زیر نور نارنجی غروب ده ،هزار رنگ  می شد . خورشید خسته ود ستهای پینه بسته ی آدمای ساده وصمیمی  با لبخند هایی که تو صورتهای پر چروک و آفتاب، خرده شون به نشانه ی خسته نباشید نقش می بست . دستهایی که سفت و خشک بود مثل یه قلوه سنگ ،اما گرم گرم، طوری که احساس رفاقت و دوستی رو ازش حس می کردی، بوی تند تن مردهای زحمت کش ،که تمام طول هفته زیر نور خورشید تو بیابون خوشه های گندم را بغل بغل درو میکردند و شبها زیر نور چراغ زنبوری با یه سوزن که از تو کلاه هاشون در میاوردن شروع به در آوردن خار ها از کف دست یا زیر ناخوناشون می کردن  .وای چه قدر خوشمزه بود روغن محلی با نون محلی، بعدش هم اگه بود دوغ و پونه که از مشک در بیارن و تو لیوان یا کاسه روحی بخورن . مشکی که زیر پالن  خر شون تو بیابون         میگذ اشتن که کمتر آفتاب بخوره .

چه حالی داشت چای نباتی که تو قوری روحی سیاه شده کنار آتیش تو بیابون رو سه تا سنگ که کنار هم گذاشته بودند، میخوردی .وای وای عاشق کارهای بابا بزرگم بودم که بجای کبریت عینک ذره بینیش رو که با یه تیکه کش دسته هاشو به هم بسته بود تا موقع کار، از چشمش نیوفته، در میاورد و به طرف مقداری کاه می گرفت که با نور خورشید آتیش بگیره و بعد چای دم می کرد . چای تر کی غلیظ بود، ولی لذیذ، چرا که تو استکانهای کوچیک دسته دار، یکی برات می ریخت و تموم خستگیت در می آمد .

چی بگم از کنار رود خونه از کنار نیزار ها و سبزه ها از کلای زیر پا که لیز شده بود و سر می خوردیم تا توی آب .قربون اون سنگهای درشت و ریز داخل رود خونه که از بس آب رون روشون رفته بود، لیز شده بودند و گاهی پاها مون  لابلاش گیر می کرد . چه حالی داشت وقتی از آب بیرون می آمدیم و باد خنک به تنمون می خورد پوستمون زیر نور خورشید رنگ می باخت ومچاله می شدیم . تند وتند همون طور خیس خیس، لباس می پوشیدیم و راهی ده می شدیم . تو راه با بچه های همسن و سالمون مسابقه خر سواری می ذاشتیم و بیچاره خر بابا بزرگ که بخاطر شیطونی ما از بس میخ طویله به گردنش می زدیم که تند تر بره همیشه گردنش زخم بود . خدایا منو ببخش .

امروز بد جوری دلم برای همه ی اینها تنگ شده بود، خسته شده بودم از تهران و شلو غی هاش، از آدماش و رنگ و ریاش، از کسانی که خجالت می کشن از ده مادریشون بگن و یا از خر سواریاشون از بوی پای مردهای دهشون، چی بگم من عاشق این چیزا بودم عاشق صدای جیر جیرک ها که شبهای گرم تابستون یه گو شه از حیاط جیر جیر می کرد و من کنار نور فانوس یا زنبوری که به ستون چوبی وسط بالکن وصل بود دنبالشون می گشتم تا برم و پاهاشونو بکنم و یا بگیرمشون .چه حالی داشت باز کردن بال ملخ های بیچاره که به چنگ ما می افتادن .چقدر بالهاشون قشنگ بود وقتی که بازشون می کردیم .

آب خوردن از تو چشمه که جانورا توش ولو بودند ،هم حالی داشت اول کنار چشمه رو شکم دراز می کشیدیم و بعد آب  رو فوت می کردیم ،آنقدر زلال  و یخ بود که حال می کردیم اگه یخورده می خوردیم . بعدش هم، کمی آنطرف تر رو چمنها به پشت دراز می کشیدیم و به نور خورشید نگاه می کردیم . اینا همش کار ما تو تابستوونها بود که بابام   خدا بیامرز می برد ده .

لابلای درختهای بید، دنبال پرنده ها کردن و با تیر تفنگ بادی زدن اگر هم گیرمون نمی آمد مرغهای مادر بزرگمونو می زدیم و می خندیدیم .

شبها  خاله کوچیکمون ،تو بخاری دیواری هیزم می ریخت و از تو قوری کنار آتیش برامون چای می ریخت من رو زانوی مادر بزرگم که هنوز سفتی استخوناش را، رو تنم حس می کنم دراز می کشیدم و به پک زدن به قلیونش نگاه می کردم .خدا بیامرز عاشق قصه شب بود، قصه ای که از یه رادیو توشیبا با جلد مشکی که چهارتا باتری روباک می خورد گوش می کرد. و اوج پک زدناش آخرای داستان بود . چه حالی می کرد وقتی آخرای هفته یه مهمون داشت چون تموم قصه رو براش تا اون شب میگفت .  من هم تو بغلش بیدار می نشستم . و به قلیون کشیدنش نگاه می کردم. وای که چه حالی می داد وقتی نیم خواب و بیدار میذاشتنم تو رختخوابم  . هنوز سنگینی لحافهای اون روزها رو یادم هست .

یه خورده که بزرگ شدیم می دونستیم رو طاقچه پشت  قاب عکس مادر بزرگ که رفته بود امام رضا یه بسته سیگار اشنو پنجاه تایی هم هست وچه خوش می گذشت کش رفتن سیگار ا و رفتن کنار قبرستون و یواشکی با بچه ها کشیدن و فکرکردن اینکه بزرگ شدیم وسرفه های بلند بلند . .

امروز همه ی اینا ،تو چند دقیقه یادم افتاد فقط تو چند دقیقه قل خورده بودم تو خاطراتم و روزهای کودکی و نوجوانی .  چند سالیه که دیگه ده نرفتم، ده هم دیگه ده نیست دیگه تعداد تراکتور های ده به اندازه ی انگشتای دستمون نیست و بچه ها دنبال جیپ کد خدا یا پاسگاه نمی دوند . مینی بوس ده دیگه فقط روزی یک بار به شهر نمی آد و از شهر برای بیمارا دارو نمی آره .نه دیگه ده ما اون ده سابق نیست خیلی عوض شده خیلی .واسه چی برم کجا برم دنبال چی بگردم ؟

هر چی می خوام همین جاست، تو خاطراتم ،می تونم پیداشون کنم یه گوشه از همین ذهنم ،همه رو ریختم تو جعبه چوبی مغزم با یه قفل محکم هم بستمشون ،نمی خوام کسی بره سراغشون کلی چیزای قشنگ توش قایم کردم . نمی خوام بچه هام برن سراغش  می تر سم از دستشون بیفته یه وقت خدای ناخواسته بشکنه . .

امروز باد در جعبه رو باز کرد واسه این که قفلش نکرده بودم نور کم رنگ خورشید غروب آخرین روزهای بهاری لیز خورد تو صندوقچه من و نورش یه کم خاطراتم رو ، رو شن کرد . دلم نیومد به شما هم نشونشون ندم . گر چه برای خیلی ها خیلی غریبه، اما بعد نیست بدونید که چرا من و امثال من ،هزار بار از این خاک رفتند اما نتونستن تو خاک دیگری بمونند واسه همین باز قل خوردن اومدن . شاید بد نیست بدونن که ما عاشق چه چیزای این ده قدیمی هستیم واسه چی نمی تونیم از این صندوقچه قدیمی دل بکنیم و قلبمون چطور به یاد لحظه ،لحظه ش می تپد . خیلی ها هستند که اونور دنیا هم هنوز جعبه هاشونو سفت سفت بقل کردن که حتی باد بهاری هم نتونه بازش کنه و نور هم به خاطراتشون نرسه ،اونا کسانی هستند که قدر این همه چیز خوب رو می دونند بعضی وقتها، لباسهای قشنگ قشنگ تو دهشون رو می پوشند و میون تموم آدمهایی که با چشمای باز خیره نگاشون می کنند با افتخار میگن این لباس بابا بزرگمونه و یا مادر بزرگمونه . آره اونها، هم مثل من عاشق همین چیزهای قدیمی هستن . و هر از چندی تو خاطراتشون یه قلی می خورند . اما راستی بچه های ما هم یعنی مثل ما ده مادری دارن که وقتی بزرگ شدن به یادش بیفتن؟

خدایا خدایا خودت کمک کن .هر چیزی همونجوری که باید باشه باشه . قربونت برم .

شب 23 /3/ 1390

جعفر صابری

ساعت دو نیم صبح

[ سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 20:55 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

بیخ دیواری!

 

تابستان هم در حال آمدن است و حضور دانش آموزان دیروز و نوجوانان پر از انرژی امروز بی شک می تواند بسیار مهم باشد  انرژی فراوان آزاد شده این جوانان بقدری است که  نمی توان آن را نا دیده گرفت .هر سال دهها برنامه فر هنگی هنری برای این قشر عظیم در نظر گرفته می شود از مدارس گرفته تا ادارات و شرکتها و حتی نهاد های دولتی که اوقات فراغت بچه ها را پر نمایند اما … در پایان تعطیلات همان برنامه های همه ساله اجرا شده و جلسات کار شناسان برای برنامه ریزی اوقات فراغت نوجوانان برای سال بعد تشکیل می شود و اما در این

ادامه مطلب

[ چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 19:42 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

حرف مفت!

 

 والا سلام در هر فرهنگی خوبه یعنی سلامتی و سر خوشی و شادی و از همه مهم تر یعنی احترام ،حالا اگه یکی به شما گفت :سلام که نباید باناراحتی بگین ها بله بفر مایید باید اول بگین علیک سلام بعد بگین بفرمایید چه خدمتی از ما ساخته است و شما  امرتون چیست و با کی کار دارید و خلاصه به این می گن فر هنگ برخورد و یا همون چیزی که چند وقت پیش اسمش بود فر هنگ  اکرام ارباب رجوع .نمی دونم این بدبخت مادر مرده  ،الکساندر گراهام بل  به چه منظور  تلفن را اختراع کرد بی شک یکی از این نیات همین بود که مردم با کمک آن

ادامه مطلب

[ چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 19:41 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

به مناسبت روز انسانی که هیچ وقت  نباید خلاصه به یک روز شود !

هر گاه زنی را کنار پرچین یا شعله آتش تنور و یا کنار ماده گاو در حال دوشیدن می نگرم به یاد مادرم می افتم …

گرچه شاید او هرگز هیچ یک از این کارها را نکرده بود. ولی زن بود!

هر ساله مقالات و کتب بسیاری پیرامون زن و شخصیت زن به چاپ می رسد. این را گفتم که به خود گوشزدی کرده باشم که این کار اولین و آخرین کار نیست … ولی آنچه هست سخن دل است که امید است لاجرم بر دل نشیند …

ادامه مطلب

[ چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 19:39 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

کاروان نور!

شاید تعریف درستی  از شهید و یا جانباز و رزمنده نباشد اما چرا؟

این مهم بر می گردد به سالهای دفاع مقدس همان سالها که یک بسیجی که ترک خانه و خانواده کرده بود تا از ناموس وطن در مقابل دشمن تا دندان مسلح  با دست خالی بایستد . آن روز ها فر هنگ برخورد با یک بسیجی تعریف نشد و او وقتی به شهر خود می آمد و می دید  هستند افرادی که مزاحم خانواده و ناموس دیگران       می شوند اما در مقابل گوش زد او مردم و یا مدیران بر سرش می ریزند و …. این شد فرهنگی ماندگار . اما درست در همان روز

ادامه مطلب

[ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 20:26 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
سر مقاله 237

چای تو  بخور تامن بیام!

 

یکی بود یکی نبود، یه نامه اداری بود که وارد سیستم او تاماسیون اداری شد، رفت و رفت تا به روی مانیتور رئیس رسید اون فر ورد کرد برای قائم مقام و اون هم ندیده رئیس دفترش فرستاد برای امور شهرستانها و هنوز نرسیده به شهرستان رفت برای شهرستان مربوطه مدیر، اون شهرستان نخونده و ندیده داد به امور اداری و اداری داد به کار شناس مربوطه و کار شناس مربوطه فرستاد برای مدیر و اون داد به روابط عمومی و روابط عمومی هم داد قسمت مربوطه و قسمت مربوطه هم فرستاد رو مونیتور کار شناس خودش و کار شناس خودش که نفهمیده بودند متن نامه چیه هیچ کاری نکرد وقتی  صاحب نامه زنگ زد   برای پیگیری یه صدای خوب و خوشگل از تو گو شی تلفن گفت با عرض تشکر از تماس شما چنانچه با قسمت مدیریت کار دارید شماره صفر چنانچه با قسمت نایب رئیس کار دارید عدد یک و چنانچه با قسمت …… تا پانزده رفت ناچار دوباره شماره گرفت و اینبار سر شماره عدد نه فوری عدد نه را فشار داد اما همان صدای زیبا باز تا پانزده گفت و بعد باز نه و وقتی رفت به عدد شماره نه دوبار ه همان صدای خوب و زیبا عرض کرد با تشکر از شما برای تماس با قسمت بر رسی  نامه های اداری کشور عدد یک برای بررسی به نامه های استانی عدد دو برای بررسی به نامه های شهرستانی عدد سه و….. تا دهستان ها رفت نا چار این بار که خبره تر شده بود دوباره شماره گیری کرد و بعد از عدد نه وارد شهرستانها شد و بعد عدد مربوطه را زد و شنید که خانم با همان لحن آرام و متین گفت برای بررسی نامه های فر هنگی عدد …. و خلاصه بعد از پانزده بار تماس با همان شماره اول و شنیدن یکصدو پنچاه بار صدای خانم تلفن گو یا بالا خره  همان صدای متین فر مود شماره نامه خود را وارد کنید…. اینجا بود که     بلا فاصله پاسخ شنید نامه ی شما در حال بررسی است با نگاه به تاریخ نامه و زمانی که  به هدر رفته شال و کلاه بسر راهی شدیم و در همان بد و ورود به دبیر خانه رفتیم آنجا خیلی زود دانستیم که نامه کجا است و چرا مسکوت مانده به سراغ کار شناس مربوطه رفتیم او اعلام کرد که چیزی از نامه و متن دستورات نفهمیده برای اینکه همه دستور ار جاع داده اند و رسما، کسی دستوری برای انجام و یا رسیدگی نداده و او هم که یک        کار شناس معمولی است کاری نمی تواند بکند برای همین نامه بی پاسخ مانده . حیران و سر در گم بودیم که عباس آقا پسر خاله صغرا خانم همسایه مادر زن برادرم را در سالن دیدم که سینی بدست دارد چای می برد او که در ایام دهه محرم کار چای هیئت را هم انجام می دهد مرد با خدا و دلسوزی است تا مارا دید به داخل آبدار خانه راهنمایی کرد و بعد از یک چای خوردن از کل جر یان مطلع شد  شماره نامه اوتو ماسیون اداری را گرفت و گفت : چای تو بخور تا من بیام.ا و رفت و چند دقیقه بعد با کپی نامه که دستور مقام ریاست مبنی بر موافقت و اجرای پروژه بود را آورد و داد دست ما و گفت برید به سلامت حل شد بقیه اش ازرا ه  کامپیوتر انجام می شود و برای شما ایمیل می شود .

ما آمدیم بیرون و راهی دفتر کار مان شدیم ولی در طول راه به اوتاماسیون اداری و فر هنگ سرای فر هنگ و ادبیات فکر کردیم که چه نامی باید به جای او تاماسیون اداری بکار برود  دوستمان گفت : چای تو بخور تا من بیام.

جعفر صابری

[ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 19:40 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
 

به بهانه جشنواره موسیقی نواهی ایران 

 دیداری با جعفر صابری

نویسنده و فیلم ساز

 

بیشتر هنر مندان و صاحب نظران با نام جعفر صابری بعنوان محقق نویسنده فیلمساز و مدرس آشنا هستند او متولد  21 آذر 1346 است و از اوایل سال 1356 کار هنری خود را در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شروع کرد در طول سه سال او سه کتاب  کودکان نوشت و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وقتی  فقط دانش آموز راهنمایی بود اولین مجله خود را با کمک  دوستش به نام پیام طالقانی به چاپ رساند . سالها حضور وی در فر هنگ و هنر کشور از او بعنوان یک کار شناس دلسوز فر هنگی چهره ای مطرح ساخت که امروز می توان به نظراتش نه بعنوان یک هنر  مند بلکه بعنوان یک مدیر فر هنگی کشور توجه خاصی داشت . ما به بهانه جشنواره موسیقی آئینی کشور با او  که کمتر به گفت وگو می نشیند به بحث بر روی فیلم مستند جدیدش نشستیم که نظر شما را بدان جلب می نماییم.

با تشکر از شما آقای صابری راجع به فیلم جدید خود بگو ئید چه نام دارد ؟

با نام و یاد حضرت حق  و تشکر از شما این فیلم نامش گنج پنهان است

چرا گنج پنهان ؟

راستش اگر شما به دارایی کشور هایی که چیز های بجز نفت برای صادرات و منبع درآ مد دارند نگاهی بیندازید متوجه می شوید که فر هنگ و هنر هر کشور بیش از هر چیز می تواند منبع درامد و شناسایی آن کشور باشد .به همیین دلیل من نام گنج پنهان را برای فیلم جدیدم در نظر گرفته ام .

این فیلم به چه موضوعی بیشتر توجه دارد ؟

 

فیلم گنج پنهان ثمره بیش از دو دهه تلاش و تحقیق در باره موسیقی ایرانی است .موسیقی که بی شک اگر خوب معرفی می شد امروز می توانست رکن اصلی موسیقی جهان باشد .

مگر این طور نیست؟

چه بگو یم  خیلی مشکل است گفتنش چرا که ما  در کشوری هستیم که باید به قوانین آن مثل همه جهان احترام بگذاریم و بر طبق این قوانین نشان دادن ساز در تصویر صورت خوشی ندارد .حالا شما چگو نه می خواهید کاری عظیم برای معرفی موسیقی انجام دهید .

می شود بیشتر توضیح دهید ؟

ببینید من نمی خواهم از صحبت هایم بر داشت سیاسی شود من می گو یم بی شک  استفاده غلط یا بهتر بگو یم سلیقه ی بعضی از هنر مندان هنر واقعی را مظلوم و گمنام کرده و خانه نشین شده ما مدیون موسیقی هستیم با نگاه به طبیعت و صدای خوش پرندگان به معجزه پروردگار مهر بان پی می بریم که چگو نه جهان را بر روی طنین زیبای موسیقی بوجود آورده و حتی آیات قرآن را هم با صوت زیبا بهتر می توان شنید بهترین قاریان قرآن کسانی هستند که با صوت دل نشین قرآن می خوانند خود مسئولین کشور ما سالیانه هزاران تومان خرج آمدن این قاریان به ایران و خواندن قرآن شان می نمایند  که خوب خیلی هم خوب است اما مگر آنها کاری جز خواندن قرآن روی دستگاه های موسیقی می نمایند . بسیاری از مردم ساده و روستایی هستند که در جای جای ایران عزیزمان در ایامی از سال شعر ها و ترانه های محلی و فولکوری اجراء می کنند که بر خواسته از عقاید ملی و بخصوص مذهبی آنها است از رقص خنجر گرفته تا دعاهای ایام ماه رمضان .

شما در این تحقیقات به چه نکته مهمی رسیده اید :من  بعد از این مدت بیست و  پنج سال و جمع آوری ساعت ها صدا و موسیقی به یک واقعیت پی بردم که اگر دلسوزی هست باید ساختمانی چند طبقه  با حضور کار شناسان و فیلمسازان خوب در مکانی دانشگاهی تاسیس شود به مراتب بزرگ تر از ساختمان لغت نامه دهخدا تا بتواند تمام موسیقی این کشور را جمع آوری و از آن که متاسفانه کمتر ثبت شده و سینه به سینه است  آرشیوی کامل و مدون برای نسل های بعد بوجود بیاورند موسسه فر هنگی هنری آشتی و شخص من از صمیم قلب حاضر به همکاری هستیم ، چرا که تلاش بسیاری از عزیزان و محققان که متاسفانه بسیار هم گمنام هستند نیز به نوعی از این راه با نام خودشان به تاریخ این کشور افزوده خواهد شد .

منظور شما از ساخت این فیلم بیشتر چیست ؟

من و گروه سازنده در ابتدا حتی سر مایه هشتاد میلیونی را برای این کار در نظر گرفتیم که قابل افزوده شدن هم بود، اما خیلی زود متوجه شدیم که طبق قوانین ما نمی توانیم ساز ها را نشان دهیم و برای همین کار بسیار دشوار شد چرا که بیشتر باید گفتاری و شنیداری می شد شاید در یک فیلم سینمایی  خانوادگی و یا عشقی و داستانی برای مردم و مخاطب ایرانی این جا افتاده که شخصی در خانه کنار همسر و دخترش هست که آنها کاملاً با حجاب اسلامی هستند اما برای ساخت یک فیلم مستند در خصوص موسیقی این  خیلی مشکل است که ساز را نشان نداد و لی هنر انگشتان  نوازنده را نشان داد ! ما هنوز داریم به چگو نگی ساختاری فیلم می اندیشیم .ما نمی خواهیم مثل بیشتر بر نامه های مستند به یک میز گرد و نظر کار شناسانه پرداخته شود و از همه مهم تر مورد نظر ما ارائه فیلم است به عموم که باید مجوز پخش هم بگیرد ما با ارائه قاچاقی فیلم و یا از این کار ها مخالف هستیم و به قوانین احترام می گذاریم ما معتقدیم بالاخره راهی پیدا خواهد شد که این کار فر هنگی به نتیجه برسد .و ما  گو شه ای از مهمترین فر هنگ کشور مان را ثبت و نشان دهیم . بی شک سالها زمان نیاز است با دهها کار شناس و مستند ساز هزار بار بهتر از من  که بتواند این گنج پنهان را از جای جای کشور جمع آوری و ثبت نماید . در یک کلام هدف ما ایجاد انگیزه برای این کار بزرگ فر هنگی است .

فکر می کنید امیدی هست؟

البته ما نا امید نیستیم خوشبختانه کم نیستند افراد فر هیخته و هنر دوستی که در کشور تلاش می کنند و همین که جشنواره هایی این گونه در کشور بر گزار می شود جای قدر دانی بسیار دارد و ما امید وار هستیم که این تلاش فر هنگی ادامه یابد و جوانان ما بیشتر با موسیقی ایران آشنا شوند  ما می توانیم با تلفیق خوب موسیقی خودمان با موسیقی جهان هنر موسیقی ایران را جهانی نمایی و مخاطب جهانی داشته باشیم از راه موسیقی پیام های فر هنگی را انتقال دهیم و پلی بین فر هنگ و هنر ملل باشیم.  به لطف هنر مندان دلسوز ایران این مهم هر روز بهتر از دیروز انجام می شود. من فکر می کنم اگر کمی دلسوزانه تر و مدیرانه تر به جر یان نگاه کنیم و کارشناسی درستی صورت گیرد حتی می شود با موسیقی مبتذل و خالی از اهمیت هم بر خورد شایسته تری نمود .امید وار هستم این اتفاق هر چه زود تر بیفتد .

بدون شک افکار و اندیشه های آقای صابری و هنرمندانی از این دست، برخواسته از عشق و علاقه آنها به ایران و اسلام است که سعی دارند به هر شکل آن را زنده نگاه دارند .با امید بهروزی و پیروزی آنها.

[ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 19:37 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
 

 

جنگ یا صلح

 

بودن یا نبودن مسئله این است !وقتی در چرخ تانک های ارتش هیتلر  دیگر سوختی برای حرکت نداشت و نیرو های ارتش آلمان و متحدین شان دیگر نمی توانست در مقابل متفقین توان بیاورد پس از کشتار هزاران انسان بی دفاع درنهم می 1945 آتش بس جنگ جهانی دوم اعلام شد و چرخ ماشین جنگ  در ظاهر ایستاد .

اما چرخ های دیگر به راه افتاد و  نقشه جهان روی میز  به چند قسمت تقسیم شد و جنگ برای بدست آوردن سهم بیشتر شروع شد و کشتاری تازه آغاز گشت که متاسفانه هنوز ادامه دارد ،کشتاری که هزاران کودک و زن و مرد بی دفاع را در کام خود کشید فجیع ترین آنها که از هیروشیما شروع شده بود به ویتنام و کامبوج ادامه یافت ونیمی از کشور های اروپائی را در بر گرفت مردمی که سایه سیاه کمونیست را بر سر خود باید تحمل می کردند استقلال دهها کشور، نادیده گرفته شد و هزاران اندیشه در گلو خفه شد و دهها هزار انسان برای داشتن اندیشه هایشان به سیاه چال ها راهی شدند. و لی دیگر اسمی از جنگ نبود ،دیگر تانکی برروی زمین کشوری  حرکت نمی کرد تا اینکه باز شروع شد امروز پس از سالها باز تانک ها و کشتار ها اینبار نه در خفا و نه در سرزمینی دیگر بلکه در کشور هایی که سرانشان می خواهند بمانند و حکمت کنند حال به هر قیمتی ! تانکها بر روی سرزمین خودشان در حرکت است و گلوله ها سینه ی مردم خودشان را می شکافد و زمین ها از خون مردم خودشان سرخ می شود دیگر ابرقدرتی برای تقسیم زمین در کار نیست هرچه هست تلاش برای بودن و زیستن بیشتر برای شاهان و سران است .سرزمینها یی که مردمش به دانشی رسیده اند که دیگر زیر بار زور نروند و تبعیض را نپذیرند .در این میان کودکان را باید به یاد آورد که با چشمانی نگران و تر سان وحشت زده از صدای خروش صلاحا به هر طرف می دوند و زنان که بی دفاع هستند و بیماران که در مانده نمی توانند جایی برای مخفی شدن داشته باشند .مردان و زنان روی زمین در خیابان ها و یا کوچه های شهر و دیارشان در خون خود می غلتند .این بار بلای آسمانی مانند سیل ،طوفان و یا زلزله در کار نیست گلوله و بمب است که بر سر آنها می بارد و جانشان را نه مالشان را می گیرد.

سازمان صلیب سرخ جهانی در نهم می برای یاری و امداد رسانی تاسیس شد که با نشان صلیب سرخ در جهان شناخته شد این سازمان که از جنگ جهانی اول برای یاری رساندن به سربازان و گرفتاران در جنگ متولد شده بود خیلی زود در اساس نامه خود یاری رساندن به آسیب دیدگان  بلایای طبیعی را در برنامه خود قرار داد اما همواره جنگ بود و جنگ جالب است بدانید که پس از دعوت این سازمان از کشور های اسلامی به سر کردگی دولت عثمانی به شرط آن که آرم هلال  را برای نشان دادن سمبل مسلمانان  در کنار صلیب سرخ باشد پذیرفت و بعد ها کشور ایران هم  به شرط آنکه آرم شیرو خورشید را در کنار سه آرم دیگر باشد وجهانی  گردد به این پیمان وارد شد .البته کشور های دیگر هم شرایطی داشتند که چند موردی هم قبول شد اما امروز نقش صلیب سرخ و هلال احمر بسیار درخشان تر بوده گر چه متاسفانه خیلی از کشور های در گیر جنگ داخلی، به هیچ عنوان به این آرم ها توجه نمی نمایند و بارها آتش سلاح خود را رو به این آرم می گشایند اما  نباید نا امید بود و برای نجات انسانها تلاش نمود .هر گز فراموش نمی کنم پس از خروج نیرو های ارتش شوروی سابق و در گیری های افقانستان چگونه هر قوم و قبیله ای برای خودش ارتشی راه انداخته بود و بار ها شهر های بی دفاع را محاصره می کردند و از ورود کمک های سازمانهای خیریه و صلیب سرخ جلو گیری می نمودند آن روز ها روزهای جنگ و کشتار بود مانند بوسنی و هیچ فریاد رسی نبود کاروان ما در مسیر خود با عده ای از این شبه نظامیان رو برو شد و نصف بیشتر کمک ها را از ما گرفتند تا ما بتوانیم مقدار کمی را با خود  به مردم بی دفاع برسانیم .آن روزها بود که جرقه تشکیل ارتشی بی طرف برای یاری رساندن و کمک های فر هنگی معنوی به ذهنم خطور نمود و خوشحال هستم که امروز این ارتش با نام ارتش صلح جان گرفته ما امید وار هستیم بتوانیم برای بشریت که همواره در گیر خواسته های عده ای معدود قرار دارند و  جان و مالشان در خطر است کاری بنماییم .

ارتشی که هیچ سلاحی را در خود ندارد و تنها برای خدمت کمر همت بسته است ، ما از روزهای تلخ و شیرین تاریخی درس می گیریم و با تمام بنیاد های بشر دوستانه دست برادری می دهیم به دور از هر گونه اندیشه سیاسی وعقیدتی ،ما به خدمت و یاری رساندن فکر می کنیم به جهانی که طبیعتش در خطر است به انسانهایی که نیاز به دانستن و یاد گیری و بهداشت دارند  و از شما هم دعوت به همکاری و همیاری می نمایم.

چرا که ما می گوئیم بودن یا نبودن ،مسئله این است بودنی باارزش های انسانی و عقلانی یا  بر عکس…؟

جعفر صابری

[ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 19:23 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

سر مقاله 235

زیر آسمان زمین

انرژی هسته ای آری یا نه شاید اگر ملتی در جهان باشد که حق پاسخ دادن به این سئوال را داشته باشد   تنها ملت ژاپن است  .چرا که بیشترین لطمه را از این بابت ملت ژاپن تحمل کرده چه در زمان جنگ جهانی و چه در زمان صلح و آرا مش . فاجه زلزله و سونمی در ژاپن بیشتر جهانیان را به فکر فرو برد که آیا انرژی حاصل از نیرو گاهای هسته ای ارزش این ریسک را دارد یا نه . شایان ذکر است پس از فاجه نیرو گاه چرنوبیل  در رو سیه که آسیب های آن حتی تا کشور های  دیگر مانند سئد  نیز رسید کمی جهانیان را به فکر وادار کرده بود اما این فاجه سونومی در ژاپن باعث شد که بیشتر بیندیشن . گفتنی است در این میان گرو های بشر دوست جهانی و سازمان های حفظ محیط زیست بیش از هر جای دیگر موفق بودن برای نمونه حزب سبز ها در آلمان توانست حتی در انتخابات چند استان مقام اول را کسب کند و این واقعیت را که جهان نیاز به محیط زیستی بدور از آسیب ها ی خطر ناک دارد را به گوش  همگان برساند.

زمانی که در سال 1969 آقای اوتانت دبیر کل سازمان ملل متحد در چین گفت : مایل نیستم مبالغه  گر پنداشته شوم ،  من فقط از اطلاعاتی که در سمت دبیر کل  سازمان ملل متحد به من رسیده است می توانم نتیجه بگیرم که اعضاء  ملل متحد  شاید  ده سال فر صت دارند که نزاع های قدیمی خود را کنار بگذارند ، مشکلات جهانی برای پیش گیری از مسابقه تسلیحاتی را آغاز کنند و به تهیه کردن محیط زندگی بپردازند و با انفجار جمعیت  مقابله  کنند و مقدار حرکت لازم برای تلاش های توسعه را تامین  نمایند .اگر در دهه آینده به چنین  مشارکتی  جهان اقدام نکنند ، بیم آن دارم که مسایل مذکور به چنان نسبت  گیج کننده ای برسند که از کنترل  ما خارج باشند.

و اما متاسفانه کمتر کشوری در جهان به این هشدار جهانی توجه کرد و به اشکال مختلف  برای پیشرفت کشور خود تلاش نمود بدون توجه به اینکه شاید هر کشور مستقل باشد اما  همی ما در کری خاکی زندگی می کنیم که حقوق برابر و مساوی برای بهر برداری از آن را داریم انسانی که در آفریقازندگی می کند همان مقدر حقوق انسانی از این کری خاکی دارد که من در آسیا و یا شخص دیگری در آمریکا باید داشته باشد . وجود گاز های گل خانگی و آسیب های شدید به لایه اوزن همه و همه باعث می شود که بیشتر بیندیشیم و بیش از گزشته تلاش نمائیم که جهانی بدور از آلو دگی را برای خود و فرزندانمان بوجود بیاوریم . موسسه آشتی با نگرش جهانی  که همواره داشته با کمک فرد فرد افراد جامه بشری تلاشی را در این آغازین فصل بهار شروع نموده و از فرد فرد شما عزیزان دعوت می نماید تا با ما هماهنگ شوید تا محیط زیست سالمتری را برای خود بوجود بیاوریم.

سیاست کلی موسسه آشتی  در سال جدید این خواهد بود و امید وار هستیم که نمزد عرفی شده برای در یافت لوح سپاس آشتی در سال جدید  شخصی باشد که به محیط زیست انسان ها و دیگر جانداران توجه نموده باشد . هفته نامه همسر هم  بعنوان تریبون این نیت بشر دوستان در اختیار شما عزیزان خواهد بود .

با سپاس و تبریک مجدد سال نو

جعفر صابری

[ دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 20:28 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

با یاد و نام خدا

 

با سلام و تشکر از اینکه تصمیم گرفته اید همکار ما شوید. لطفاً جهت تسریع در کار ها به تر تیب عمل نمائید و کلیه مدارک خواسته شده را ار سال کنید تا  دچار مشکل نشوید.

اسکن کارت ملی پشت و رو( چنانچه کد پستی شما تغییر کرده و دیگر کد پستی  روی کارت ملی نیست حتماً کد پستی جدید را در قسمت آدرس بنویسید)

لطفاً به همراه  شماره تلفن همراه خود حتماً شماره تلفن ثابت  و کد محل اقامت خود را نیز ارائه نمائید.

اسکن شناسنامه تمام صفحات  حتی صفحه آخر 

اسکن مدرک تحصیلی ( مهم نیست دارای چه مدرکی هستید)

اسکن عکس خود با  رعایت مسا ئل و شئونات اسلامی   چنانچه در ایران زندگی می نمائید ( صدور کارت برای افرادی که در خارج از ایران هستند و بعنوان خبر نگار ما فعالیت می نمایند به زبان لاتین  بوده و نیازی به رعایت این مورد نیست)

اسکن کارت اقامت و صفحه اول گذر نامه  برای افرادی که در خارج از ایران هستند لازم است.

تکمیل کامل فر م اشتراک  بویژه آدرس ایمیل  و دادن آدرس وب لاگ یا سایت شخصی اگر دارند .

 مطالعه دقیق شرایط پذیرش قوانین خبر نگاری وتکمیل فرم ،بدیهی است با تکمیل فرم ودر خواست کارت یعنی تمام شرایط و مقررات خبرنگاری را پذیرفته اید.

 واریز مبلغ  65000 هزار تومان  به حساب های ارائه شده وار سال اسکن رسید و یا شماره پیگیری برای ما .

( در صورت امکان ارسال وجه به صورت کارت به کارت و از طریق بابک تجارت شماره حساب:6273531010181159 به جهت رسیدگی زود تر برای ما  مناسب تر است )

 

——————————————————————————- 

جهت انتقال وجه از طریق کارت به کارت و یا واریز به حساب های زیر  :

 شماره کارت بانک ملی ( صفی علی شاه تهران )سیبا به نام جعفر صابری:6037991097779247

شماره حساب جاری 0105701728009

————————————————————

شماره کارت بانک صادرات  سپهر کارت  به نام جعفر صابری :6037691068185842

شماره حساب 0310264223007

————————————————————

شمار کارت  بانک تجارت  میدان بهارستان  تهران) به نام فائزه خانجان خان: 6273531010181159

شماره حساب:   003730571584

———————————————— 

فرم تقازای ثبت نام و اشتراک هفته نامه همسر:

 

بدینوسیله اینجانب:

فرزند :

به شماره شناسنامه : با شمار کارت ملی :

ساکن :

با کد پستی:

به شماره تلفن همراه :

و ثابت :که دارای تحصیلات :

در رشته:

فارغ التحصیل از دانشگاه:

 هستم  و مشغول فعالیت و کار در :

به نشانی :

 و تلفن:

 می خواهم ضمن  اشتراک یک ساله هفته نامه همسر به صورت اینتر نتی  به عنوان خبر نگار افتخاری با هفته نامه همسر  از تاریخ :

لغایت:                  ( یک سال بعد از تکمیل فرم)

 همکاری نمایم و از نظر من درج اخبار و گزارشها ی ارسالی اینجانب که با تشخیص  هیئت تحریریه هفته نامه همسر در این نشریه و یا سایت های مرتبط با این موسسه به چاپ می رسد بلا مانع است .

 تاریخ تکمیل فرم:

 ——————————————————————————————–

فر م و تعهد های ویژه خبر نگاران و نویسندگان

هفته نامه همسر

 

 بدینوسیله اینجانب به عنوان خبر نگار افتخاری هفته نامه همسر و موسسه آشتی  جهت عضویت در کانون  خبر نگاران  مجله همسر متعهد می شوم  که   مطالب شایسته و خواندنی را  با رعایت اصل و قوانین جاری در ایران و یا کشور محل اقامت خود تهیه و به وسیله ایمیل در اختیار  دفتر موسسه قرار دهم. چنانچه آدرس و محل  زندگی و یا کارم تغییر کرد بلا فاصله به دفتر  مجله اطلاع دهم و اگر کارت خود را گم کردم  نیز به همکاران خود  اطلاع دهم. در صورتی که برای حضور در مراسم و یا مکانهای رسمی و یا دولتی  یا نهاد خاصی دعوت شدم بلا فاصله به دفتر مجله اطلاع داده و بدون هماهنگی با مجله هر گز در مکانی بعنوان خبر نگار مجله حاضر نشوم از کارت خود صرفاً جهت شناسایی  استفاده نمایم و از  هر گونه سوء استفاده از آن جداً   خود داری نمایم . برای گرفتن عکس و یا فیلم و یا تهیه گزارش از مکانها و اشخاصی که نیاز به هماهنگی قبلی دارند  دفتر مجله را مطلع سازم و هر گز برای گرفتن گزارشهایی که  جنبه اطلاعاتی و امنیتی دارد شخصاً اقدام ننمایم .از مطالب و نوشته های دیگران  استفاده ننمایم و اگر موردی بود ماخذ را یاد داشت نمایم.  بدیهی است که هر گو نه استفاده ناشایست و نابه جا از این کارت باعث می شود حرمت و حریم شخصیتی خبرنگاران و جامعه مطبو عات لطمه پذیرد و به همین دلیل کلیه مسئولیت  عدم رعایت موارد فوق به عهده اینجانب می باشد و مجله همسر و موسسه آشتی هیچ گو نه مسئولیتی نسبت به عواقب آن را پذیرا نیست.

تاریخ تکمیل فرم  :                     نام و نام خانوادگی :

————————————————————————————

شما با نوشتن نام و تاریخ  تمام موارد فوق را پذیرا خواهید شد.

——————————————————————————————-

 ما امید وار هستیم که شما بعنوان خبر نگار ما لااقل در طول مدت اشتراک بیست  عنوان مطلب  برای ما ارسال نمایید  تا بتوانید در پایان دوره در امتحان مجازی ما شر کت و کارت خبرنگاری رسمی دریافت نمایید و از منافع خبر نگاران بهر مند شوید .  بی شک  ما در طول این مدت هر زمان شما نیاز داشته باشید مراتب همکاری تان را با هفته نامه و موسسه اعلام می نماییم تا به عنوان سوابق کاری و فعالیتی شما  درج شود  باعث افتخار مااست که بتوانیم این دوستی را با حسن دوستی و رفاقت ادامه دهیم .  

 

حال باید کل این صفحه را بعد از تکمیل برای ما ار سال نمایید .

با تشکر

روابط عمومی هفته نامه همسر

[ چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۰ ] [ 20:12 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

خبر نگار ما شوید

 

 حتماً این متن را تا پایان مطالع نمائید!

جهان امروز   علی رغم  بزرگی و گستردگی فراوان در محاصره ی  اخبار و اطلاعات است و  به نظر کارشناسان ،ارتباطات، بزرگترین قدرتهای جهانی آنها هستند که در حیطه خبر رسانی و اطلاعات می توانند قدرت خود را به دیگران نشان دهند. 

موسسه فر هنگی هنری آموزشی انتشاراتی و مطبوعاتی آشتی به شماره مجوز 8337 که  بطور رسمی از سال 1372 کار خود را شروع کرده .امروزه با دارا بودن بیش از هزار خبرنگار و دهها وبلاگ و دوسایت رسمی نه تنها در حیطه مطبوعات بلکه در حیطه مجازی و اینترنتی نیز از معدود مراکزی بوده و هست که بطور شفاف و روشن در  داخل و خارج از کشور فعالیت می نماید . گروههای مختلف فر هنگی و هنری و اجتماعی از مهمترین تشکیلات این موسسه می باشد  و افتخار موسسه آشتی این است که بیش از دیگران اقدام به تشکیل کانون خبرنگاران  در کشور ایران نمود وبدلیل عدم وابستگی های سیاسی به هیچ حزب و دسته خاصی همواره توانسته به بهترین شکل ممکن پایگاه  مناسبی برای اطلاع رسانی عموم باشد .

افتخار ما حضور درخشان عموم مردم و علاقه مندان است که با عضویت در خانواده ی بزرگ موسسه آشتی یاور ما بوده اند و همواره در سخت ترین شرایط  به لطف خدا نشان داده اند که  قابل اعتماد هستند . 

در آغازین سال جدید موسسه آشتی سیاست کاری خود را بیش از گذشته بر روی مسائل محیط زیست  قرار داده و  طرح جدیدی را برای کاهش  نابودی منابع طبیعی  در نظر گرفته که ار سال هفته نامه بصورت اینتر نتی از جمله آن می باشد . با این کار ما به مشترکین خود که تمایل دارند هفته نامه را  در اختیار داشته باشند این کمک را می کنیم که به محیط زیست خود هم خدمتی کرده باشند .بی شک از این راه در کاهش مصرف کاغذ  جلو گیری می نمائیم و از همه مهمتر  از قطع درختان سبز و زیبا جلو گیری می نمائیم ضمن اینکه  از تشکیل زباله  ها هم کاسته می شود . ما معتقدیم حتی یک برگ کاغذ را اگر هر انسان کمتر مصرف کند می تواند از قطع یک درخت و نهایتاَ نابودی یک جنگل خود داری نماید. ما برای عزیزانی که در این طرح با ما هم آهنگ می شوند خدمات قابل توجهی را هم در نظر گرفته ایم  از جمله  اینکه با پرداخت حق عضویت  و اشتراک هفته نامه  برایشان کارت خبر نگاری صادر می شود و به مدتی که مشترک هفته نامه هستند  قابل تمدید است .ایشان می توانند از همین راه آخرین اخبار و گزارشها ی خود را در اختیار ما قرار دهند .تا با نام خودشان  در هفته نامه همسر و همینطور سایتهای  وابسته به موسسه  درج شود. شایان ذکر است از اواخر سال گذشته موسسه انتشاراتی آشتی نیز اقدام به در اختیار گذاردن گنجینه کتابهای اینترنتی که قابلیت پرینت و یا ضبط  و سیو شدن را دارد نیز به طور صد در صد رایگان در اختیار عموم قرار داده است  .برنامه های دیگر موسسه تصویری نمودن مجله و ساخت برنامه های ویدئوئی روی سی دی می باشد که بی شک گام ارزنده ای برای پر نمودن اوقات فراغت خانواده های محترم خواهد بود . موسسه آشتی همواره پیش قدم در امور مختلف بویژه علمی بوده و امید وار هستیم با یاری شما عزیزان   جشنواره های علمی و فناوری های خوبی در سال جدید برگزار نمائیم.

برنامه های شاد تفریحی ، برگزاری کنسرت برای اعضا و تورهای تفریحی ، همه و همه گوشه ای از خدمات موسسه به اعضا ی خود خواهد بود . باما باشید و از برنامه های ما خود و خانواده و حتی دوستانتان لذت ببرید.

 

 ارادتمند

جعفر صابری

مدیر موسسه آشتی

 

 

فرم در خواست عضویت بعنوان خبرنگار افتخاری هفته نامه همسر را در سایت موسسه تکمیل و در انتظار تماس ما باشید.( قسمت ارتباط با ما) تلفن تماس برای پاسخ گویی شما در ساعات اداری :09191079254

www.ashti.ir

[ چهارشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۰ ] [ 12:53 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

بهار

 

مصطفی جوانی بود که فقط از ایستگاه گلوبندک تا چهاراه  خانی آباد  خیابان شوش با اتوبوس واحد خط سیزده آبان سفر کرد. کارگر جوراب بافی با ده سال سابقه کار ، سه سال بود که ازدواج کرده ویک فرزند دختر پنج ماهه  به نام بهار داشت .آرام و با وقار کلاهی به سر داشت و کودکش را در آغوش می فشرد، از کارش راضی بود و مدیریت صاحب کارش را می ستود .مصطفی مستاجر بود و ماهی چهارصدو پنجاه هزار تومان حقوق می گرفت . پنج شنبه بود و برای خرید شب عید مرخصی گرفته بود تا در بازار  به همراه خانواده اش خرید کند . او

ادامه مطلب

[ شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 16:51 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

شما می تونید طرحتون رو بدین و برید!

 

 خیلی وقتها  تصمیم می گیریم کاری بکنیم طرحی و پیشنهادی داریم، فکر نو و ایده ای  و با یک دنیا امید به سراغ مدیر یا مسئولی می روید و در همان اول با اتاقی بزرگ که چند نفر پشت میز های  کوچک و بزرگ نشسته اند  که اگر خوش شانس با شید با لبخند می گو یند: بفر مایید امرتون چیه  ؟ چه خدمتی از ما ساخته است ؟ و بعد از اینکه متوجه شدند شما نیت خدمت و ارائه طرحی برای بهتر شدن کار ها دارید می گو یند  بسیار عالی است شما لطفاً طرح و

ادامه مطلب

[ شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 16:49 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

یک داستان با چند روایت !

ادامه مطلب

[ چهارشنبه بیستم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 18:52 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

او فرزند شما است !

گاهی وقت ها با نگاه به رفتار و روش زندگی و پوشش جوانان و نوجوانانمان، به قدری  دل خور می شویم که می گو ئیم این دیگر فر زند ما نیست و من دیگر او را نمی خواهم  و… اما در هر صورت او فر زند  ماست  . و به هر شکل ما نقشی در شخصیت او داشته ایم که باید بدان بیشتر توجه نما ئیم. شاید  کم بودن ما کنار آنها و

ادامه مطلب

[ چهارشنبه بیستم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 18:47 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

نان را باید به نرخ روز خورد!

 

اول بگم این مطلب سیاسی نیست و قرار هم نیست به شخصی توهین بشه فقط درددل مشتی مردم ساده و دل شکسته است که  در اتوبوس واحد یا تاکسی و یا صف نانوایی بارفتار دیگران موضوعی را می فهمند و زیر لب می خنددند و با کنار دستی شان یواش طوری که موشهای توی  جوب آب هم نفهند  گفت وگو می کنند.

ادامه مطلب

نوشته ای قدیمی از جعفر صابری

 

لباس عید سال بعد

گوشه لحاف را کنار زدم در روشنایی نور چراغ علاءالدین مادرم داشت با تکه پارچه ای ور می رفت و کمی
آن طرفتر پدرم در حالی که سیگار می کشید به شعله چراغ زل زده بود. هر چند مادرم دستش را پایین می آورد همراه دستش سرش را هم به نور نزدیک می کرد . پدرم مثل همیشه تو فکر بود آخه پدرم هر وقت توی فکر بود پکهای عمیق به سیگار می زد

و دودش راهم یواش بیرون می داد امان از وقتی که پدرم تو فکر بود، آن موقع خیلی زود جوش می آورد ولی بیشتر برای ما جوش می آورد تا برای مادرم وقتی ناراحت می شه همه را کتک می زد پدرم آدم خوبی است یعنی دست خودش نیست وقتی زیاد

فکر می کنه این جوری می شه.بیشتر وقتهایی که پدرم عصبانی است اول مهر و شب عید است من از ماه مهر و شب عید خوشم نمی آید آخه این موقعها اخلاق پدرم عوض می شود زود داد می زند با همه دعوا دارد…

نمی دانم شاید برای این است که مجبور ما را نانوا کند… یا شاید هم چیز دیگری هر سال اول مهر یا نزدیک عید ملدرم نخ و سوزنش را از سر شب دم دستکش می گذارد وقتی ما می خوابیم از پشت پرده یا زیر میز سماور یک بقچه را در می آورد و هی

می دوزد بعدش هم که کارش تمام می شود بقچه را ور می دارد می برد و جایی قایم می کند .وقتی مادرم دارد چیزی را می دوزد پدرم کنارش می نشیند و سیگار می کشد و حرص می خورد .من و برادر و خواهرم اگر بیدار باشیم از ترس پدرم خودمان

رابه خواب می زنیم.پدرم مرا دوست دارد .من می دانم آنروز از اتوبوس دو طبقه پیاده شدیم و توی باب همایون راه افتادیم دم یک فروشگاه ایستاد و بعد گفت:(حسن خیلی دلم می خواهد از این کاپشنا بخرم.) من که از آن کاپشنها خوشم آمده بود گفتم(بابا برام

بخرش .)بعد او گفت:(می خرم حتما برات می خرم )ولی نخرید.در عوض چند روز بعد چیزی برایم آورد که نه کت بود ونه کاپشن.گفت که چشمشو گرفته ،برای حمید کوچک بود تن من کرد برای من هم بزرگ بود.تازه آستیناش بلند بود. یقه اش هم پاره بود

خودشم یک خورده گشاد بود.ولی مادرم گفت:(زمستان است،روی لباس هم گرمه و هم قشنگه شاید مادرم باز داشت چیزی برای شب عید ما سر هم کرد. من چه قدر از عید بدم می آید. همه می خواهند لباس های نو بپوشند بعد بیان بیرون و پزبدهند

قمپزدرکنند.

پارسال حمید از اول تا آخر عید بیرون نیامد. می گفت:(درس دارم )ولی دروغ می گفت من می دانم برای چی با ما برای عید دیدنی نمی آمد برای این که آن شلوار خاکستری که می گفت خریده و مادرم کوتاهش کرده بود تا حمید بپوشد مال هاشم پسر عباس

آقا بود . راستش من هم باورم نمی شد آخه پدرم می گفت:از گمرک خریده ولی هاشم جلو عزیز، امیر و رضا تمام نشانی هایش را داد.

حتی انجایی را که سوخته بود . علامتها درست بود . بچه ها همه حرفهای هاشم را باور کردند حمید بیچاره خیلی خجالت کشید. برای همین دوتایی آمدیم بهخونه . حلا دوباره عید داره میاد ، من نمی دانم رفتن زمستان و آمدن بهار چرا باید برای ما انقدر ناراحتی بیاورد ؟ کاشکی عید نبود. اگر عید نبود همین لباسها که پدرم آورده خوب بود دیگه ! البته عید هم مثل تمام روزهای خداست برای من و حمید فرقی دره، اما آبجی بیچاره ام.. دلم به حالش می سوزد تمام دخترهای هم سن و سالش لباسهای قشنگ تنشان می کنند .

ولی عیبی ندارد . من تابستان سال دیگه بیشتر کار می کنم و برای عیدش یک لباس قشنگ می خرم . از امسال که گذشت تا سال دیگر خدا بزرگ است.

این نوشته را در سال ۱۳۶۵ نوشتم و برای اولین بار در سال ۱۳۷۰ در روزنامه اطلاعات در صفحه اندیشه به چاپ رسید و بعد در مجله جوانان در پاکستان و بعد در یک مجله انگلیسی زبان در هند. سه سال بعد..اما نام اصلی این اثر که من نوشته بودم چقدر از عید بدم میآید بود!

[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۰ ] [ 21:10 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سر مقاله264

 

با نام خدا

۱۱۱۵۵-۳۹۸۱

کاظم آقا اولین پستچی محله ما بود که من می شناختمش . دوچر خه داشت و دوچرخه اش هم یه زنگ بزرگ رو دسته اش بود و تنها زنگ دوچرخه ای بود که ما به اندازه زنگ تفریح و زنگ آخر مدرسه مون دوست داشتیم . بخصوص اینکه بیشتر وقتها برای ما نامه از کیهان بچه ها و یا روزنامه اطلاعات می آورد . همیشه داخل پاکت یه عکس هم بود و ما کلی عکس جمع کرده بودیم. شبهای عید هم رسم بود عیدی پست چی را باید کنار می گذاشتیم و با بقیه عیدی ها فرق داشت چرا که یک سال باهاش کار داشتیم . اما بعد ها دوچر خه موتور شد و یه وقتی نامه رسون هم خبرای خوب نمی آورد . تلگراف هم از همین راه به دست ما می رسید . خوب تو محل همه تلفن نداشتند . یکی دو نفری بودند که تلفن داشتند . مثلاً بقال محل حتماً یه گوشی داشت و همه ی محل تلفن او را داشتند . البته حمام های محله هم بودند که تلفن داشتند . اما بقالی ها خیلی بهتر بود . اون روزها کمتر کسی صندوق پستی داشت و بیشتر نامه ها میومد در خونه ولی ما که یواش یواش بزرگ شده بودیم ترجیح دادیم برای خودمون یه صندوق پستی کرایه کنیم . اولش میدون امام خمینی( ره) یا همان توب خانه ،درست در نیم طبقه اول ساختمان پست که امروز موزه شده صندوق کرایه کردم و بعد صندوقهای شخصی رفت زیر زمین . و چند سال بعد هم رفت در خیابان اکباتان .پست منطقه 11 . یادش بخیر خیلی ها را می شناختم که باز نشسته شدند از آقای .سید علی کتائی گرفته تاامروز محمد پور اسماعیلی اما همیشه لذت دیدن نامه در صندوق پستی چیزی بوده و هست که با هیچ چیز عوض نمی کنم . حتی ایمیلی از یک دوست . راستش ما ها که کار هنری انجام می دهیم خوب می دونیم لذت کار تاتر هزار بار بیشتر از سینما است و پست هم همین طور است یه حال دیگه ای داره نامه بوی خوبی داره بوی دوست داشتن بوی محبت بوی رفاقت و هنوز هم که نامه ای به دست ما می رسه اول بوش می کنیم . دست خودمون نیست . شاید نشه مانیتور را بغل کرد و ایمیل رو بوسید اما نامه را چرا! تازشم هنوز هیچ شعری برای ایمیل نساختند ولی برای نامه کلی شعر خوندند و حتی نامه رسون ..مثلاً نامه رسان نامه ی من دیر شد کودک دلبند فلک پیر شد… یا هنوزم نامه و نامه رسون برای شعرا جذابه و براش شعر می گن و ترانه سرایی می کنند . اصلاً بچه های پست یه حال و هوای دیگه ای دارند. شاید بهتر بود این نوشته را درست در روز بیست اردیبهشت ماه سال بعد می نوشتیم که بیست سال از باز کردن صندوق پستی ما می گذرد ویا در روز 17 مهر ماه که روز جهانی پست هست می نوشتیم . اما دلیل این کار که این آخرین سر مقاله سال 1390 را با نشانی صندوق پستی به اتمام رساندیم این بود که بگیم هنوز خیلی ها چشم انتظار هستند. آدمهایی که منتظر رسیدن نامه رسون هستند . تا خبر خوشی براشون بیاره بخصوص در این ایام که عمو نوروز هم نامه بهار به دست داره میاد، میاد تا با لبخندش شادی را برای ما بیاره ،میاد تا بچه هایی که منتظر بابا هاشون هستند خبری از بابا به دستشون برسه میاد تا کادوی شب عید را براشون بیاره این روز ها خیلی ها منتظر نامه رسان هستند گرچه بیشتر نامه رسان ها حالا بایه وانت زرد می آیند، اما هنوز بسته های پستی همون بوی خوب دوستی را می دهد . بسته هایی که یه وقتهایی توش لباس و خوراکی شب عید هست. کاری که حتی اگه سرعت اینترنت به صد هزار هم برسه نمی تونه انجام بده و هیچ ایمیلی نمی تونه پاکت شب عید را به دست ما برسونه. ما به سراغ قدیمی ترین دوستان خودمان در اداره پست منطقه 11 رفتیم و با تصویری و آوردن نام آنها مراتب قدردانی و تشکر خودمان را اعلام کردیم.

آقایان : مر حوم پرویز شکور – محمد پور اسماعیلی- وئسی – محمد رضا محمد- محمد کاکاوند- محمد نجات رحیمی – مصطفی اصفهانی – ناصر محمدی- مرحوم عباس زهره طلب- فرحبخش محمود طلایه- مصطفی فرحزادی- عباس عسگری-احمد ندمه-مر حوم مصطفی جعفری جورابی –حسن علیپور فاروقی- احمد قره قوزلو- داوود فلاحپور- علی طالبی- سید علی کتائیان- عباس نظری- محمد یوسف زاده- مرتضی رفیعی- کیومرث قاضی زاده- جعفر زاده- تاج آبادی- ابراهیم گلباری- محمد عابد- فرهمند شکاری- سید حسن سجادی- جلیل چابک- علی کریمی- صادق حیدری- ترابی – کریم عابدینی- اصغر رجبی- الیاسی- مر حوم ابراهیمی- پوراسماعیل – مرتضی رضائی – محمد تار زاده – محمد علی حجبر مقدم- محمود علیخانی و شهید عزیز علیرضا محرابی

خانمها: کار آمد- موسوی- نراقی- چوپان –قاضی میر سعید- بابائی- خدمتی- کاوه- خوششتراش – حاجی ابراهیم-

از مدیریت محترم اداره پست منطقه 11 جناب آقای مهندس علی اکبر هادوی نیز تقدیر و تشکر ویژه ای به عمل می آوریم.

بیایید با هم در این روزهای پایانی سال 1390 برای زنده نگه داشتن یاد نامه نامه ای به یک دوست بنویسیم . باشد که با این کارمان یاد دوستی هایمان را زنده نگه داریم ، حتی اگر کاغذی بی تمبر و پاکت به کار بریم!

پاکت بی تمبرو تاریخ نامه ی بی اسم و امضا ء کوچه ی دلواپسیها برسه بدست بابا

با سلام خدمت بابا عرض کنم که غربت ما آن قدام بد نیست که میگن راضیم الحمدلله

یادمون دادن که اینجا زندگی رو سخت نگیریم از غم ویرونی تو روزی صد دفعه نمیریم

یادمون دادن که یاد سوختن خونه نیافتیم خواب بود هرچی که دیدیم باد بود هرچی شنفتیم

راستی چند وقته که رفتم بی غم وغزل سرکار روزگارم هی بدک نیست شکر غربت گرمه بازار

قلم و دفتر شعرام توی گنجه کنج دیوار عکس سهراب روی طاقچه غزلش گوشه ی انبار

جعفر صابری عیدتان مبارک

[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۰ ] [ 21:9 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری- کرامت انسانی

سرمقاله

263

کرامت ایرانی !

اسمش احمد بود ما همه می دانستیم که پدرش فوت کرده و مادرش با کار در منازل مخارج زندگی آنها را فراهم می نماید . اما خود احمد بسیار پسر درس خوان و نمونه ای بود مودب و با وقار، خانه ما هم می آمد و هم بازی من بود . مر حوم پدرم هم احمد را خیلی دوست داشت و به او احمد آقا می گفت و برخلاف دیگر دوستانم همیشه با او خوش و بش می کرد . آن روز صبح معاون مدرسه آمد سر کلاس و اسم چند نفر را خواند از جمله احمد را که بروند دفتر ولی احمد نرفت . من که پرسیدم چرا ، نمی گفت : در این ایام به ما کت و شلوار می دهند مادرم می گوید تو نمی خواهی بگذار کسانی که نیاز مند ترند بگیرند! کرامت و بزرگی احمد همیشه یادم است گر چه بیش از سی سال از آن روز ها می گذرد.

دوستی می گفت : چند سالی قبل از انقلاب بود که برای سفر به استان خوزستان رفتم ،بازرس کشوری بودم و به همین دلیل استان داری شرایط بخصوص و ویژه ای را برایم فراهم نموده بود و همه چیز در حد عالی بود . شنیده بودم که بعلت مرزی بودن این شهر اجناس لوکس و خارجی به قیمت مناسبی ارائه می شود به همین دلیل برای خرید به بازار شهر سری زدم اتفاقاً خرید خوبی هم از یک مغازه انجام دادم و لی پس از تسویه حساب رو به مغازه دار به شوخی گفتم . برادر نکند مارا با این کت و شلوار و کراوات دیدی گرانتر از دیگران اجناست را با ما حساب کردی ! من در این شهر غریبم و مسافر هستم! مغازه دار تمام پول هایم را به من پس داد و گفت: باور کن این اجناس از نیم بها هم کمتر حساب شده این را در شهر خودت خواهی دانست ما با تمام مشریانمان این گونه حساب می کنیم . اما چون گفتی مسافر و غریب هستی تمام اجناس هدیه ما به شما و باید شب هم مهمان ما در منزل باشی تا از مهمان نوازی ما هم بی نصیب نمانی و علی الرغم اصرار من او چنان شوخی مرا جدی گرفت که هنوز سالهاست شرمنده کرامت انسانی و مهمان نوازی ایرانی او هستم. سر ور عزیز و ارجمند استاد فر زانه حضرت حجت الاسلام ولمسلمین حاج حسین اشرفی اصفهانی فرزند چهارمین شهید محراب که نماینده ولی فقیه و امام جماعت مسجد سید الشهدا چهاراه تهران پارس است می باشد ، نیز که چندی پیش افتخار دیدار و گفتگوی با او نصیب ما شد به مناسبت فرارسیدن ایام نوروز باستانی از نیاز نیاز مندان و کرامت انسانی برایمان گفت . او در این خصوص اشاره می کرد که نکند خدای ناخواسته با نا دانی باعث بی آبرویی انسانی شویم . او ازنحوه کمک رسانی خیرین به نیازمندان برایمان فرمودند و از اینکه حتی نیازمندانی از نقاط دور برای حل مشکلاتشان به آنجا می روند . دل نگرانی ایشان از این بود که نکند خدای ناخواسته مردم نسبت به حال یکدیگر بی تفاوت بشوند بویژه در این ایام و روزها که همه نیازمندان با آبرو دست به سوی خدا دارند . وی شخصاً به این گونه امور رسیدگی می کرد و از احوال فرد فرد نیازمندان پرس و جو می نمود الحق که فرزند چنان مرد بزرگواری باید هم این گونه باشد . عزیزی که از موضوع مقاله ما مطلع شده بود برایمان از روز های دور می گفت که خانواده همسر برادرش به منزلشان آمده بودند .او می گفت چون برادر بزرگ تر بود دیر تر ازدواج کرده بود و برای رسیدگی به امور برادران و خواهرانش ناچار بود کار کند . شبی که اقوام تازه برادر ش به منزل انها آمده بودند وی برای خرید یک شانه تخم مرغ راهی شده بود تنها دارای منزلشان ده تومان پول بود و یک راست به مغازه بقال محله که مردی با خدا و خداشناس در ظاهر بود رفته و وقتی پول یک شانه تخم مرغ را داده بود مرد با خدا گفته بود این نرخ روز است نه این وقت شب و در این ساعت از شب نرخش پانزده تومان است . این دوست می گفت تخم مرغ را زمین گذاشتم و برگشتم به طرف خانه چون مغازه دار گفت تخم مرغ باشد برو خانه بقیه پول را بیاور . می گفت در مسیر به این فکر می کردم که مردی با این خداپرستی که همیشه صف اول نماز مسجدمان است چرا! ناگهان به درب مغازه قهوه خانه محله رسیدم که شخصی لاابالی و بی خیال در ظاهر بود به سراغش رفتم و گفتم برادر به اندازه ده تومان به من تخم مرغ بده . مرد گفت نیمرو می خوای یا آب پز ؟ گفتم : نه برادر برای ما مهمان آمده و تمام دارایی ما همین ده تومان است اگر می شود می برم خانه خودمان درست می کنیم . با شنیدن این حرف مرد برخواست سه دست دیزی و تمام مخلفاتش به همراه یک شانه تخم مرغ به اضافه ده نان برشته داد دست من و گفت : خیر پیش . متعجب گفتم برادر من پول ندارم . مرد برفراشته گفت : کی از تو پول خواست مهمان حبیب خداست و تو هم همسایه ما برو به سلامت . روزها و سالها گذشت و او یک ریال بابت ان شب از من نگرفت کرامت و انسانیت او همواره مرا شرمسار خود نموده است. چندی پیش در خصوص یاری رساندن به افراد نیاز مند که همواره سازمان هلا ل احمر پیشگام بوده خدمت مسئول داوطلبان این سازمان در استان تهران بودیم و از دغدغه های ایشان نیز احترام به همنوع بود . چراکه بی شک این شایسته نیست که یک نیسان یا اتو مبیل پر از مواد و یا بسته های هدیه درب خانه ای بایستد و در صورت نبودن اهل خانه از همسایه ها سئوال شود که آنها کجا هستند و یا اگر بودند هدایا را در مقابل چشم همسایه ها به آنها بدهند و یا حتی رسید هم بگیرند . با عنایت به اینکه در دین اسلا م نیز به احترام به انسان ها اشاراتی شده و احادیث زیادی هم داریم .که حتی برای نمونه اگر خواستید کمکی به شخصی نمایید دست تان را پاین بگیرید تا آن شخص خودش از دست شما هدیه را بردارد و آبرو داری کنید او هم برای این کار خودش حرکتی کرده باشد . سالهاست که در این ایام خیرینی به مدارس سر میزنند . و گاه باز لباس شب عید می دهند و یا اینکه کارتی را می دهند تا نیاز مندان به همراه خانواده به فروشگاه و یا مغازه ای بروند تا وسیله و لباس خود را تحویل بگیرند . بی شک این روش بهتری است بخصوص اگر این کارت را ولی بچه خودش بگیرد چرا که وقتی برای گرفتن لباس و یا هدیه میرود کودکان می اندیشند ولی خودشان آن ها را خریداری کرده و نکته تربیتی و شخصیتی در این کار هست . گر چه متاسفانه من دیده ام که والدینی حتی این کارت ها را می فروشند و صرف مواد مخدر می کنند. داستان کرامت انسانی و دست گیری از نیاز مندان داستانی است که همواره ادامه دارد و طبق آیه صریح قرآن در سوره یاسین این آزمایشی است برای من و تو که انسانیم.

عید شما پیشا پیش مبارک

جعفر صابری

[ جمعه دوازدهم اسفند ۱۳۹۰ ] [ 21:52 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

چند مطلب از کتاب نامه ها نوشته جعفر صابری چاپ ۱۳۷۷

چند مطلب از کتاب نامه ها نوشته جعفر صابری چاپ ۱۳۷۷

بنام خداوند بخشنده و مهربان

سلام؛سلامي به گرمي تمام آشنائيها و به حرارت نور خورشيد و به لذت ديدن يك دوست قديمي كه سالها كه سالها از او بي خبر بوده اي .

مدتها بود در انتظار نامه اي از تو بودم ، تا آنكه ديدم در انتظار بودن ارزشي ندارد بايد دست به كار شوم برايت نامه نوشتم و تمام نامه هايي را كه داشتم و نامه هايي كه نوشته بودم را زير و رو كردم فقط به خاطر آنكه بتوانم نامه هايم را در قالب يك نامه برايت بفرستم و تو بخواني ،و بداني كه دوست داشتن سخت نيست .

حالا ديگر تمبرها هم نقش حروف يك ماشين است و چه بگويم.

نامه ها : براي تو در واقع يك بهانه است كه دست به قلم شوي ويك نامه براي خودت و خلوت خودت .

ميداني چه مي گويم ،اين روزها چقدر با خودت خلوت كرده اي و چقدر درد دلهايت را گوش مي كني .نامه ها يادت مي آورد كه بايد بنويسي و به خودت هم فكر كني به دور و برت هم نگاه كني و خوب نگاه كني نامه ها ،نامه هاي نوشته شده در خلوت آدمهائي است كه به خودت و به ديگران فكر مي كردند نامه ها را خوب بخوان و نامه هايت را از اين پس به ياد آنچه از نامه ها در ذهن داري بنويس .ساده روشن و….

اين نامه ها از جعفر صابري-مريم يار محمدي – مسعود امامي – علي بيگي – ببرك احساس مي باشد و اميدوارم كه در آينده نزديك نامه هايي از شما هم به دست ما برسد و به اميدآن روز……………………….

ادامه مطلب

[ جمعه دوازدهم اسفند ۱۳۹۰ ] [ 21:50 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

زنم منو می زنه!

 

زنم منو می زنه!

 

 باورش مشکله ولی به خدا خودش این جوری می گه، یه جورایی هم راست می گه. گرچه اسم هفته نامه همسر است و حق خانم ها وآقایونه که تمام مطالب را بخونن اما خواهش می کنم خانم ها این قسمت را نخونن، خواهش کردم.دیدی حتی علیرغم خواهش من شما به عنوان یک خانم متشخص داری می خونی!. همین نشان می دهد که این بنده خدا راست میگو ید و دیگر شما نمی توانید بگویید دروغ می گه همیشه مرد ها هستند که زنها را کتک می زنند!

وقتی به صحبتهای این دوستم گوش می دادم دیدم کم راست نمی گو ید و بیشترش به واقعیت نزدیک است . مثلاً میگفت : تو بمیری حاجی جون من اصلاً اهل نوشتن حساب و کتاب خانه نیستم راستش اصلاً سراغ یخچال خانه نمی رم ببینم چی داریم یا چی نداریم هر چی بگن می گم چشم. پول بده، باشه. این رو بخر، چشم.بریم اینجا،بفر مائید و خلاصه از آن مرد ها که بگم چرا و چطور، نه بودم نه می خوام باشم، واسه اینکه می گم خدا اگه یه لقمه نون به ما میده صدقه سر همین زن و بچه است ما وسیله هستیم ،ما باید کار کنیم یک لقمه نان حلال برای خانواده بیاوریم . خوب شکر خدا یه چیزایی هم هست، ما هم مثل بقیه مردم یه زندگی سالم و درست و درمون داریم، زیاد نداریم اما شکر،داریم . تن سالم و سقفی بالای سر،همینا جای شکر داره.نه اینکه خدای نا خواسته بگم زن و بچه ام پر توقع و اهل اسراف هستند،نه خدایش این طوری نیست و نبوده، اما چیزهایی که من را رنج می ده شاید خیلی ساده تر و خنده دار تر از این حرفها به نظر برسه.راستش این که میگن مردا همون پسر بچه های کوچکی هستند که بزرگ شدن، درسته،من هنوزهمون پسر بچه کوچک هستم که دل دارم و احساس،من ازدواج کردم و شریک زندگی انتخاب کردم تا در سختی و گرفتاری با هم باشیم،نه اینکه از خانه باباش بیاد خانه من،بچه دار بشیم و اون آشپزی و بچه داری کنه،من کار کنم و پول در بیارم و بخوریم ،گرچه ،این هم خودش قسمتی از زندگیه، اما همه زندگی نیست، عشق و دوستی ،شراکت و با هم بودن پس کجاست ؟؟

من صبح میرم دنبال یه لقمه نون حلال و وقتی میام به دورازآن چه به سرم آمده حرفها وبحثها وکارهای بیرون از خانه ،توقع دارم اهل خانه هم منتظرم باشن، شاید بگی من پر توقع هستم،من قبول دارم کار خانه هم سخته،من در طول روز و در مسیر زنانی را می بینم که مانند همسرمن درخیاباناز فروشگاه و میادین تره بار خرید می کنن و احساس می کنم همسر من هم مثل آنها با چه سختی خرید می کند،می آورد ،آماده می کند و در اختیار ما قرار می دهد .ولی آیا واقعاً زندگی همین است؟ ما درست شدیم که اینطوری زندگی کنیم؟ پس عشق و محبت و دوست داشتن چه؟؟؟

من که در خانه حرف می زنم زنم می گه خوبه دیگه منت سرمون می زاری و ول می کنه میره، با این کارش منو خورد می کنه،من نمی تونم و نمی خوام داد وبیداد کنم و چیزی بگم از اینکه محیط آرام خانه برای بچه ها تبدیل به جهنم بشه می ترسم ولی اون متوجه گذشته های من نیست. من مجبورم تو خودم بریزم،من حتی نمی تونم قهر کنم،چرا که برای بچه ها بدآموزی داره،ولی اون راحت کم محلی می کنه، حتی نمیاد جلو بچه ها بگه ببخشید، کوتاه نمیاد و کوچکترین فرد خانه رو می فرسته دنبال من که بگو بابات بیاد شام! این یعنی حقیر کردن من، زدن من به عنوان یه مرد،مردی که بیرون از خانه برای خودش شخصیت داره،غیرت داره،غرور داره. صبح هم صبحانه ای،ای چی بگم، میزاره جلوم و برای خالی نبودن غریزه یه چیزی مثل سلام هم زیر لب می گه … من باید هی تو خودم بریزم .

بچه ام رو جلوچشمم میزنه،فحش میده،ولی من نمی تونم چیزی بگم،میترسم بد تر بشه،هی کوتاه میام. یه روز که تو خونه می مونم کاری می کنه که از بودنم ناراحت بشم و بزنم بیرون که حرص نخورم. می دونی من از اون مردها نیستم که برم برای خودم خرید کنم،غذا بیرون بخورم و بریز و بپاش کنم، من حتی یه سیب هم بیرون از خانه و به دور از خانواده ام نمی خورم ،ما خانوادگی این طوری بودیم،خدا رحمت کندپدر بزرگم هم این طوری بود چه رسد به پدرم.ولی یه وقتایی تو طول روز چشمام سیاهی میره ،هوس یه میوه، یه تکه نان و خلاصه حتی یه شکلات می کنم ،اما اگه هم شکلات تو یه اداره می بینم بر میدارم برای بچه ام،من این طوری هستم .وقتی میرسم خانه کسی منتظر من نیست ،غذاشون رو سر وقت خوردن و دارن استراحت می کنن ،وقتی میرسم بعد از چند دقیقه میگن نهار خوردی؟ و یه چیزی مثل نهارمیزارن جلوم . به خودم می گم نمی شد یه لقمه نان یا یه سیب تو کیفم میزاشتن و نشان می دادن که برای من هم اهمیت قاعل هستند؟ چطور وقتی پول می خوان نمی گن از کجا یا چطوری؟ اما می خوان . به خودم می گم پولم خوبه خودم بدم!

زندگی من این طوریه و من بخاطر بچه هام نمی تونم کاری کنم،حرفی بزنم، اینه که میگم زنم منو می زنه . زدن فقط کشیدن کمربند و کتک زدن نیست، اینه که وقتی فامیلت میان خونه رفتاری از خودش نشون میده که تو حرص می خوری ،رفته بشقاب وقاشق آنچنانی خریده ،ولی وقتی مهمون داریم ظروفی را میآورد پای سفره یا جلو مهمان که آدم خجالت میکشه . حرف بزنی جلو مهمان بده، نزنی آبروت رفته،خوردت کرده، من این طوری از زنم کتک می خورم . از مسائل جنسی و زنا شوئی که دیگه نه بگو و نه بپرس. از پوشش و لباس پوشیدن هممسرم در خانه هم چیزی نمی گم چون روم نمی شه  یه جورایی ت… سر بالاست!

من چیزی برای گفتن در خصوص این برادرم ندارم ونمی دانم چه بگو یم که بد اخلاقی و بد آموزی نداشته باشد فقط می گویم خواهرم اگر تو هم این گونه رفتار می کنی کمی بیندیش! همینقدر بگم که این طوری میشه که اون طوری میشه!

 جعفر صابری

 

[ پنجشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 20:10 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

ما می توانیم:

ما می توانیم:

 یکی بود یکی نبود سالها پیش ملتی بود که شادو خوش و خندون زندگی می کردن، شاه داشتن،ملکه داشتن،باغ داشتن، بوستان داشتن،بیشتر روزا هم جشن داشتن ،همه چی بود، ارزونی- خوشی تا اندازه ای بود که همه دنیا مونده بودن که اینا کین؟ چرا اینقدر شادن؟ آدمای این ولایت هر جا که میرفتن همه با تعجب بهشون نگاه می کردن و خیلی بهشون احترام می گذاشتن ، خلاصه هر چی از این ملت بگم کم گفتم… خلاصه کلام این بود که ملت و مملکت مثل یه ساعت کار می کرد و همه چیز درست درست بود .اما این ساعت یه اشکال داشت آن هم این بود که  قرار نبود زنگ بیدار باش بزنه ، قرار بود فقط تیک تاک کار کنه، به جلو بره و همین. یه روز یه باباای  صداش درومد، زود ساکتش کردن ،اما فقط اون بابا صداش در نیامده بود، راستش خیلی ها صداشون درآمده بود، خیلی ها … خیلی ها هم سالها بود که صداشون در آمده بود اما برده بودنشون یه جایی که صداشون را دیگران نشنون.صدا ها این نبود که چرا ما شادیم؟ چرا ما داریم؟ چرا ما خوشیم؟ واسه این بود که خدا کوش؟ انسانیت کوش؟ معرفت کوش؟ کجاست غیرت؟ کجاست همت؟ کجاست شجاعت؟ چیشد که زنو بچه های ما اینطوری شدن؟ چرا دنیا باید همه چیزمارو ببره؟ وبه جاش به ما احترام بزاره، چرا بچه روستا مثل بچه شهر زندگی نمی کنه؟ چرا ما نباید خودمون پزشک داشته باشیم؟ و به جاش دکتر بنگالی زن و بچه مارو ببینه، چرا ما نباید خودمون تو زمینهامون بکاریم؟ و بجاش میوه از این کشور و آن کشور بیاریم. صدای یکی که مثل خود مردم بود ،از دل مردم گفت: ما می تونیم . و دیگه نشد جلوی صدا را بگیرن، همه بودن ،همه، هیچ کس نبود که با این صدا ها یکی نشه، حالا دیگه همه ساعتاشون را کوک می کردن تا سر یه ساعت زنگ بزنه و با هم بیان تو خیابون و کوچه و همگی فریاد بزنن، شاه و ملکه و خیلی های دیگه فهمیدن که کار خوبی نکردن، گفتن ببخشید، اما درد ملت زیاد بود ،آخه اونایی که خوش بودن فکر نمی کردن بابت این خوشی ها چه خصارتی را زدن، اونایی که شاد بودن نمی دونستن چه آدمهایی سالها ناشاد بودن ! این شد که دولت شرمنده خیلی ها بود، تصمیم گرفته شده بود، باید ملت به حقشون میرسیدن، و رسیدن… ملتی که به همه ملتها و ارزش هاشون احترام میزاره و این  را نه امروز بلکه سالهاست در تاریخش هم نشان داده.

اولش جنگ شد، جوونای این ملت رو که خیلی هاشون از اولین صداهای انقلاب بودن، تیکه تیکه کردن، بعد شروع کردن به خراب کردن همه چیز.خوب آنها هم آدمای خودشون را داشتن، کم نبودن کسایی که خیلی چیزها بدست آورده بودن و با ید نگرش می داشتن. اما ملت وایسادن،سیلی خوردن، رنج کشیدن اما وایسادن. هنوز هم وایسادن.بمب گذاشتن، کشتن، غارت کردن اما باز وایسادن. توهین کردن، تحریم کردن اما باز وایسادن. زنو بچه هاشونو کشتن ولی باز وایسادن و گفتن باز وای میستیم.تو دنیا گفتن اینا آدمای بدی هستن، کوچیکشون کردن، از شمال یه سری، از جنوب یه سری دیگه دستهاشونو دراز کردن و حق ملت را به ناحق گرفتن. خیلی ها که از اول با ملت بودن پشت به ملت کردن و رفتن، خیلی ها هم  موندن و شروع به نا سازگاری کردن، ملت مونده بود با این بچه هاش چه بکنه. اما همه امید وار بودن تا چشمای دنیا باز بشه و با ور کنه که بابا این ملت هم حقی داره، حقوقی داره، خوب دوست نداره باج بده، احترام الکی و دروغکی را نمی خواد، می خواد خودش باشه.اما دنیا می خواست کمر این ملت رو بشکونه، از آب گرفته تا نون رو ازش دریغ می کرد، بچه های در غر بت این ملت یا باید به ساز اونا می رقصیدن و یا خوار و کوچیک به وطن بر میگشتن. تو وطن هم اگه کاری می کردن کارستون درخونه شون خونشونو میریختن، جلوی چشم زنو بچه شون! اما باز ملت وایسادن هنوز خیلی ها یادشون بود که یه روز یکی گفت ما می تونیم ، و تونستیم خیلی کارا بکنیم.قیمت زیادی هم پر داختیم اما نشون دادیم که ما می تونیم.اونا فکر می کردن ملت  فقط تو چند شهر بزرگه، اما نمی دونستن که این ملت نه تنها تو تمام این دیار بلکه هزارها سال ریشه تو تاریخ داره، بچه هاش ذاتاً باغیرتن، مادر زاد به کسی باج نمی دن، زیر بار زور نمی رن، هر کی مرد بود، بود، هر کی نا مرد بود همین ملت شاخشو میشکونن و جلوی پاش میندازن، فرق نمی کنه کی باشه و از کجا باشه،مادراش نه برای از دست دادن فرزند بلکه  برای بدست آوردن وطن اشک می ریزن، جووناش ساعتاشونو رو زنگ بیدار باش گذاشتن و بیداربیدار هستن، راستش اصلاً خواب ندارن، درست همون موقع که همه چی آروم آرومه، مثل زمون شاه و ملکه ،صداشون در میاد ، صدای شعور و درک، صدای غیرت و همت . دنیا از کار این ملت سر در نمی آره ،مونده اگه ناراضی هستن پس چرا اینجوری هستن، پس چرا هستن! دنیا نمی دونه این ملت فرد نیست، جداً یک ملت هست، ملتی که شعور داره، می فهمه، درک داره، می دونه چی درسته و چی نادرسته، می دونه کی دوسته، کی دشمن،سالهاست آبادی های ما رنگ آبادانی را دیده، جاده دیده، برق دیده، پزشک ایرانی دیده، میوه ایرانی خورده، نان دست رنج خودش رو خورده، آره خیلی ها هم نادرویشی کردن و به پیکر این ملت زخم زدن، اما این زخمها خوب شده، حتی دیگه آثاری از وجودش هم نیست، آره یه سری از این زخمها هم خب هنوز مونده،  خوب می شه، باید خوب بشه، همین جوونا خوبش می کنن، همت می کنن، غیرت نشون می دن، مملکت رو آباد تر می کنن، دل مادراشو شاد می کنن، اشکاشونو پاک می کنن و به دنیا نشون می دن که می شه خورشید شد وتابید، میشه ستاره بود و تو دل شب نور داد .میشه غیرت داشت و باج نداد، بالا خره دنیا هم باور می کنه چیزی که داره انکار میکنه.آره ما وایسادیم هر کی نمی تونه بره ، هر کی نمی خواد بره ، این جا، همین جا که من تو و ما  وایسادیم مال ماست ،هیچ جای دنیا مثل اینجا حق ما نیست  و مال ما نیست، اگه قراره کاری کنیم خودمون باید کنیم، پس می کنیم، با علم و دانشو شعور و درک و معرفت و غیرت نشون می دیم که ما وایسادیم ! واسه این که شما هم باورتون بشه می گیم و می نویسیم  که :

 

[ پنجشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 20:9 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

وطنم

این سرزمین مادری این خاک گرانبها که بار ها مورد تجاوز اشقیا قرار گرفته سرزمین مادری من است ایران زمین من است من تنها در این خاک می توانم بایستم و با سر بلندی صدا زنم که ایران خانه من است و ایران وطن من است ، اگر جز این است بگو؟

جای بسی تاسف است که هستند افرادی که به جای با ایران بودن پشت به ایران کرده اند و ایران ایران را دم می زنند وطن من زاد گاه من است ،زادگاه فرهنگ و تمدن و هنر من است کافیست به عنوان یک ایران شناس به جای جای جهان سفر کنی تا با نا باوری ببینی در هر جای این جهان پهناور می توانی اثری از فر هنگ و تمدن و یا حتی دین و آئین ایران و ایرانی را پیدا کنی . زبان و ریشه های زبانی ملت و فر هنگ ایرانی در مسیر تاریخ و به درازای جاده ابریشم ادامه دارد جاده ای که به اعتقاد خیلی ها تا آمریکا و کانادا نیز ادامه یافته است.امروزه درهر کشوری آثاری از فرهنگ و تمدن کمتر ملتی در جهان امروز به سر می برد که با نام ایران آشنا نباشد و این آن نکته بسیار مهم و ارزشمندی است که باید هنر مندان و ایران دوستان در نظر بگیرند و از این فر صت طلائی برای بهتر شناختن ایران به جهانیان بهره گیرند و با این انگیزه و هدف موسسه فرهنگی هنری آشتی گامی بلند را با نام خدا و به امید یاری فرد فرد شما عزیزان ایران دوست در سراسر جهان برداشته که انشاءالله مستندی از فرهنگ و تمدن ایران در جهان تهیه نماید . ما برآن هستیم تا به راهنمایی و همکاری شما یاران گرامی فرهنگ و تمدن و گویش و هنر ایرانی را که در طول تاریخ به دیگر فر هنگ ها و تمدن ها راه یافته شناخته و به دیگر جهانیان معرفی نماییم . در همین خصوص شما می توانید بعنوان یک محقق در ریشه های زبانی و یا حتی پوشش و گویش یا تغذیه و کشاورزی به دنبال نقطه های مشترک بین فر هنگ ایرانی و دیگر فر هنگ ها باشید و به ما اطلاع دهید تا از این راه به گسترش فر هنگی کشور مان کمک کنیم و چهره بهتری از ایران و ایرانی به نمایش بگذاریم چهره ای که برازنده و شایسته هر ایرانی می باشد .

ما را در این کار بزرگ یاری دهید.

با سپاس

جعفر صابری

[ جمعه سی ام دی ۱۳۹۰ ] [ 22:21 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

به نام خدای همیشه شاهد

صبح شنبه ششم بهمن ماه 1387 بود و همه چیز آروم ، آروم آروم ، هر کسی با یاد و نام خدا کارهای روزانه اش را بعد از یک روز تعطیلی شروع می کرد بقال محله دم در مغازه اش را آب و جارو کرد و بچه ها شاد و خوشحال وارد مدرسه می شدند . معلم حاضر می شد که بره سر کلاس درس و تخته سیاه خوشحال بود که باز رو تن سیاهش با گچ سفید برای بچه ها از آینده نوشته می شه از زندگی علم بهتراست یا ثر وت . حق بهتراست یا ناحق راستی بهتراست یا نا راستی …اما هیچ کدام این ها نشد و تخته شرمنده از آنچه می دید و گچ له شده زیر پا ،درد بی فر هنگی را می چشید و کتاب بود که برگ برگ می شد و خودکار و مداد بود که می شکست. بجای صدای درس معلم ،فر یاد و ناسزا بود و … و این طور کمتر از دو زنگ درس مدرسه شهید سید مرتضی آوینی بعد از 15 سال تاراج شد و دفتر و کتاب های شاگردانش روی بار کامیون و نیسان به غارت می رفت . کتابخانه و آزمایشگاه و نیمکت همه و همه در هم می شکست و حق بود که نا حق می شد . دیگر معنای راستی در نا درستی له می شد و این ثر وت بود که درس و دانش را به مسخره گرفته بود . و این گو نه ننگی بر رخسار

عده ای انسان نما به یاد گار ماند تا اگر شرفی دارند دیگر نتوانند در آینه خود را ببینند. تا این روز و این ساعت هیچ روزنه ای از حق خود نمایی نکرده اما خورشید در پس این داستان خواهد درخشید خورشیدی که این بار از دل روشن همان شاگردان هنرستان شهید آوینی خواهد تابید گر چه این روزا: * * *

این روزا «گوزن»‌و سر نمی‌بُرن
می‌شکنن شاخش‌و می‌فرستن تو باغ
این روزا طاق‌و نمی‌ریزن سرش
سر گله‌شون‌و می‌کوبن به طاق

آخر نمایشا عوض شده
همه نقش هم‌و بازی می‌کُنن
اونایی که چشم‌شون به «قدرت»ه
هم‌پیاله‌هاش‌و راضی می‌کُنن

نمی‌دونم اگه برگردیم عقب
دل «طوقی»واسه کی پر می‌زنه؟
اگه «فرمون»‌و یه شب دوره کُنن،
چندتا چاقو پشت «قیصر»می‌زنه؟

نمی‌دونم اگه برگردیم عقب
«داش‌آکل»به عشق کی سر می‌کُنه؟
اگه «رستم»‌و ببینه روی خاک
پشتش‌و بازم به خنجر می‌کُنه؟

پای روضه‌ی خودت گریه نکن
وقتی گریه ننگ مردونگی‌یه
دوره‌ای که عاقلاش زنجیرین
«سوته‌دل»شدن یه دیوونگی‌یه

این روزا دوره‌ی غیرت‌‌کُشی‌یه
کی می‌دونه «قیصر»این‌روزا کجاست؟
بُکشی و نکُشی، می‌کُشنت!
این‌جا بازارچه‌ی «آب‌منگول‌»ی‌هاست.

به مناسبت سومین سال تاراج و تخریب موسسه فر هنگی هنری آشتی

[ جمعه سی ام دی ۱۳۹۰ ] [ 22:4 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سر مقاله 258

زبون بسته!

تا حالا به چشمهای گوسفند از فاصله نزدیک نگاه کردید ؟ زبون بسته وقتی نگاتون می کنه نمی دونه چه نقشه ای براش کشیدید! از کجا میدونه این همه آدم وایسادن تا سر بریدنشو ببینن و بعد تیکه تیکه شدنشو و بعد هم خوردنشو… یه لحظه خودمونو جای این زبون بسته بزاریم چه حالی داره؟ نگیم خوب این تقدیره این حیونه و ما انسانیم !انسانیت را در چه می بینیم در اینکه ما رو دو تا پا راه میریم و این زبون بسته رو چهارتا؟ تا حالا به بچه ها که کنار گوسفند حلقه میزنن و با چوب به تنش می زنند پرخاش کردید که بچه نکن زبون بسته گناه داره؟ خلاصه تقصیر این گوسفند چیه که تو شادی و یا غم در گرفتاری و یا رفع بلا یا دادای نظر ما باید سرش را گرد تا گرد ببرن؟ اینا رو گفتم که بیشتر بیندیشیم که ما آدم هستیم و اشرف مخلو قات ما بدنیا آمدیم تا همه چیز برای ما فراهم باشه همه چیز برای ما خلق شده تا ما راحت زندگی کنیم راحت راحت . خوب بخوریم خوب بپو شیم خوب بخوابیم و خلاصه زندگی به کام ماست این کل زندگی و خلقت ماست اما راز خلقت ما همینه؟ جداً آدم شدیم که اینجوری زندگی کنیم گاهی وقتها هیچ نو آوری فکر و اندیشه ای در زندگی و کارا مون نداریم گاهی وقتها همچین به هم می پریم که صد یاد به دوتا قوچ وحشی . اینا که گفتیم و نوشتیم درسته خنده داره اما اگه منصف باشیم و کمی هم فکر کنیم می بینیم جای تامل و تفکر داره . ماشین سوار می شیم تو ماشین شیک و خوشکل مون که خدا تومان قیمت داره برامون زیر سیگاری گذاشتن اما دستامونو بیرون می آریم و خاکستر سیگار مونو میریزیم از پنجره بیرون . گور بابای اون بدبختی که داره پشت سر ما با موتور یا دوچرخه و یا حتی پیاده راه میاد . گاهی وقتها فیلتر سیگارمون رو هم شوت می کنیم تو خیابون و چی بگم .تو ماشین نشستیم یه بدبخت بیچاره ا ی داره پیاده و یا با موتور از کنار مون میره با خدا کیلو متر سر عت از تو چاله آب رد میشیم و یه حمام لازم براش فراهم می کنیم که از بر کت لطف شهر داری ها گودالش کم هم نیست ! از این حمام های خیابانی . می ری تو مراسم دعا گوسفند خدا تومان گوشت رو سر بریدن گوشتشو تکه تکه کردن خورشت درست کردندو رو غن خوب ،برنج عالی اما تو ظرف یه بار مصرف بعد از کلی سینه زنی و عزاداری میدن دستت بدون قاشق ،حتی پلاستیکی ؟ از سمت چپ بزرگراه با سرعت بالا می پیچن به راست بدون اینکه حق تقدم را به وسیله ای که داره مستقیم میره بدهند و جواب بوق اعتراض را هم با بوق میدن که … گور بابای بدبختی که داره میاد و یا آن اطراف خانه و زندگی داره . یکی هم که داره درست رانندگی می کنه هی بوق میزنیم که برو تا من برم مثل اینکه این بابا بیکاره و یا ما خیلی عجله داریم . گرچه حالا جریمه ها زیاد شده ولی خدا وکیلی کک بعضی ها هم نمی گزه اصلاً براشون مهم نیست جریمه و قانون برای آدمای قانون دان اهمیت داره آدمایی که به حقوق دیگران توجه دارن . نه اونی که سالی یک بار هم زیر سیگاری ماشینش رو خالی نمی کنه و به جای خاکستر سیگار هر چیز دیگری توش هست. آخه کدوم عقل آدمی زادی قبول می کنه سر چهار راه مسافر پیاده و یا سوار کنن . حالا اگه یه بدبخت مسافر کشی باشه خوبه اما ماشینای آن چنانی که دلشون برای خلق مظلوم به درد میاد و درست سر چهاراه و یا بزرگراه یا وسط خیابون رو خط میان وای می ایستن تا به بشریت نیاز مند از نوع مونث کمک کنند تا به مقصد برسند . حالا اگه از عقب یه مادر مرده ای به این بابا بزنه مقصره ، چون حد فاصله رو رعایت نکرده… چشمش کور دنده ش نرم باید خسارت بده . اما یکی نیست بگه این بابا اون وسط برای چی وایساد تا مسافر سوار کنه و یا اصلاً مگه مسافر کشه. خلاصه سر آخر زنگ می زنی به آژانس تاکسی در بس بگیری می بینی راننده یک جوان گردن کلفت که با زیر پوش یا به قول امروزی ها تی شرت و گرم کن و دمپایی لا انگشتی آمده تا ننتو یا زنتو یا دخترتو ببره ازبس این ماشینهای ساخت وطن هم کوچیکه بدبخت زبون بسته راننده صندلیشو همچین کشیده عقب که انگار سرش رو زانو ننته … خلاصه اگه آدم خوبی باشه و سی دی جنگولک منگولک نگذاشته باشه یه سی دی عزا داری به سبک بنیمین می زاره که تا مقصد گوش ات بوم بوم کنه و حالشو ببری . داستان به این ها ختم نمی شه هر کسی به خودش این حق را میده که آنطور که دوست داره حرف بزنه و برخورد کنه تو اداره یکی کتش رو گذاشت رو صندلیش و لی خودش نیست وقتی بعد از ساعتها می پرسی این آقا کی میاد میگن همین جاست الان میاد بعد معلوم می شه اصلاً ان روز مرخصی گرفته. و نمی آد . آخ که چقدر خوبه گاهی وقتها آدم جای اون گوسفنده یه بار سرشو ببرن و خلاص بشه بیچاره زبون بسته یه بار راحت میشه … تموم میشه میره خورده میشه این ها بخدا فقط برای خنده نیست که گفتیم و نوشتیم دردو دل خیلی از ماهاست . این بیچاره زبون بسته حیون در بعضی از فر هنگ ها میگن یه روزی شاید آدم بوده و شاید هم ما بعد از مرگ مون گوسفند بشیم و دوباره برگردیم به دنیا اما از بخت خوب ما آن روز که ما گوسفند بشیم و برگردیم همه چیز بر عکس شده … غش غش غش به هم می خندیم بر نامه می سازیم و آدما رو مسخره می کنیم لهجه گو یش ،

فر هنگ، و فکر می کنیم خیلی هنر مندیم یکی نیست بگه بابا آدم، به جای به هم خندیدن بیا فر هنگ با هم خندیدن را یاد بگیر و یاد بده! بگذریم این بار یه خورده بیشتر و با دقت تر به چشمای گوسفند زبون بسته نگاه کنیم قبل از اینکه گوشتشو زیر دندان له کنیم!

جعفر صابری

[ سه شنبه ششم دی ۱۳۹۰ ] [ 14:2 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سر مقاله 257

فاصله ها

یه وقتهایی آدم فرق نمی کنه زن با شه یا مرد ، همه چی داری خونه ، همسر، ماشین ، بچه، حتی پول … اما یه چیزی هست که تورو از درون رنج میده نمی دونی چرا ولی فکر می کنی با دورو برت خیلی فاصله داری ،می گی می خندی شوخی می کنی حتی بعضی وقتا باهاشون گریه می کنی مثل همه می خوری می خوابی تفریح میری موسیقی گوش می کنی حتی مداحی گوش می کنی اما نه… هنوز هم یه چیزی هست که بین تو و همه خیلی فاصله ایجاد کرده . شبها تو رختخواب بیدار می شی اما هیچ کس بیدار نیست تا باهاش دردو دل کنی ! به خودت می گی چی بگم به کی بگم ؟ چی هست که بگم ! رو ز ها انگیزهایی برای کار و تلاش نداری، و یواش یواش میری سراغ یه چیزی که خیلی بهت نزدیکه شاید بار ها در گذشته در شرایطی کل وجودش را هم انکار کرده باشی اما درست در همین خلوت ها و تنهایی ها است که وجودش را احساس می کنی و خودت را بهش نزدیک می کنی .با دیدن طبیعت و هر چیزی که در اطرافت هست ولی صدا نداره احساس می کنی تو می توانی صدایش را بشنوی و می فهمی توخیلی با دیگران فرق داری خیلی با دیگران فاصله داری گر چه همه چیزت مثل دیگران است اما نه… فکر می کنی که با دیگران خیلی فرق داری همه ی ما مثل تو هستیم و به هم نیاز داریم زندگی فقط همه این چیزهایی که داریم نیست زندگی همدلی و هم زبونی هست اگه دنبال خدا هستیم خدا در کنار ما قرار داره ،دوست داشتن و هم صدا شدن اولین درس خدا شناسیه، اگه دیگران را دوست داشته باشیم دیگران هم تو را دوست دارند اگه برای کمک به مشکل دیگران شبها صدای دلشون رو بشنوی دیگران هم صدای شبهای تو را می شنوند و حتی اگه کسی در کنار تو نباشه یه جایی هست که درست در همان زمان داره به تو فکر می کنه و دلش برای تو می تپد. فاصله ای وجود نداره هرچی هست حس خودمونه حس تنهایی و بی کسی از خودمون که دور بشیم فکر می کنیم از دیگران دور شدیم ، وقتی از خودمون دور شدیم که یه بچه کنار خیابون را می بینیم که داره گل می فروشه و یا شیشه ماشین پاک می کنه اما صورتمون را اخمو می کنیم که سراغ ما نیاد و یا دست به ماشینمون نزنه . وقتی از خودمون دور می شیم که به درد آدما ی اطرافمون توجه نکنیم با خودمون بگیم این مشکل خودشونه حتماً خدا می خواسته که این طوری بشن و وقتی از خودمون دور می شیم که وقتی یه آدمی در مونده گرفتار کارش بهمون می افته با خودمون می گیم بیا این رو خدا فرستاده تا خرج ما در بیاد و به اشکال مختلف می تیغیمش و وقتی از خودمون دور می شیم که فکر می کنیم این آدم که امروز کارش به ما افتاده حقشه که این هزینه رو بپردازه و باید حقمون رو ازش بگیریم. وقتی از خودمون دور می شیم که از کنار بیمارستان و یا بیماری می گذریم و برای لحظه ای فکر نمی کنیم که شاید این تن سالم ما هم دچار درد بشه و … آره آنقدر از خودمون دور می شیم که وقتی می بینیم نزدیک ترین کسا نمون دچار مشکل شدند از خدا می پرسیم چرا؟ جواب را می بینیم و می دونیم اما باور نداریم انکارش می کنیم همین دردها یه درد دیگه میشه تو دلمون و از آدمهایی که مارو درک نمی کنند بدمون میاد می گیم چرا آنقدر فاصله بین ما و آدمها است ! اما نمی شینیم فکر کنیم چرا ما انقدر از آدما فاصله گرفتیم . در فر هنگ ما هست چیزایی که اگه بریم سراغش خیلی به ما کمک می کنه تا بهتر بفهمیم و بهتر درک کنیم . مغرور شدیم فکر می کنیم همه چیز را می فهمیم و می دانیم . از تجربه دیگران بویژه بزرگ ترها استفاده نمی کنیم فکر می کنیم خیلی قدیمی هستند . همین بر خورد روهم بچه هامون با ما دارند و و و اینا میشه فاصله ها .

شاعر می گه : این جهان کوه است و فعل ما ندا باز آید این ندا ها را صدا. این که به بچه های مردم بی تفاوت باشیم بچه های ما هم مورد بی تفاوتی قرار می گیرند و اینکه به دیگران توجه نکنیم خودمان مورد بی توجهی قرار می گیریم.

چند روز پیش پیامکی برای آمد بود که نوشته بود :به انگشتا نم که مینگرم یاد ت می افتم چون عزیزانم انگشت شمارند.امروز روز بخشایش و دوستی در ایران باستان است . بهترین دوستانمان را یاد آوریم. و لی خوشا به حال آن کسی که دوستان و یارانش نه به تعداد انگشتان دستانش بلکه به اندازه درازای تاریخ فر هنگ و تمدنش باشد اینکه به باستان شناسی تاریخ برویم در جای خود زیباست اما جامع شناسی امروز فاصله ها را بهتر در یابیم و به دنبال گذشته انسانیمان نباشیم امروز حیا تمان را در یابیم. تا ناچار نشویم که سفارش دهیم که روی سنگ قبر مان بنویسند :

تا که بودیم نبود کسی

کشت ما را غم بی هم نفسی

تا که رفتیم همه یار شدند

خفته بودیم همه بیدار شدند

قد ر آئینه بدانیم چون که هست

نه آن وقت که افتادو شکست

جعفر صابری

[ سه شنبه ششم دی ۱۳۹۰ ] [ 14:0 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

آذر بایجان به قلم: جعفر صابری


21 آذر  ماه روز نجات آذر بایجان مبارک 

  همواره بوده اند اندیشه هایی که به  ایران عزیزمان چشم طمع داشته اند ایرانی که در نوع خود بی نظیر است و در جهان سرآمد چرا که در وجودش از هر ملیت و آب و هوایی را دارد . زیبایی و گستردگی نگین  البرزش چنان زیبا و دل نشین است که نه تنها ایرانیان بلکه هر آن که از ایران و فر هنگ و تمدنش  کمی بداند  تا زنده است یادش را فراموش نمی نماید.
ایران سرزین مادری ما  در چنین روزهایی دست خوش  هجوم خیال پردازانی بود که قصد جدایی آذر بایجان زیبایش را داشتند ولی به لطف خدا و همت قیور مردان و زنان ایرانی بویژه خطه  آذر بایجان پس از اندک زمانی به خاکمان باز گشت همان گونه که جهان استکبار   تا دندان مصلح  آمدند تا جنوبش را بستانند اما سیلی خورده و شکست خورده پا به فرار گذاردند .  شعر زیبا و دل نشین  شاعر سلحشور و ایران پرست  که بار ها به صورت آواز و ترانه  اجرائ شده بهترین   کلام  پایانی این نوشته کوتاه است باشد که باشند ایرانیان سر افراز  مومن وطن پرست:

مرحوم استاد روح الله خالقی

 

آذربايجان

آرزوي ما تويي تو/قبله دلها تويي تو
جان بي تو آرامي ندارد/كارام جان ما تويي تو
عاشقم اي مه به رويت/سرخوشم اي گل به بويت
مجنون تر از مجنون منم من/زيباتر از ليلي تويي تو
مي ده به ياران كهن/اي ماه من
مي ده كه عمر دشمنان طي شد/دور نشاط و نوبت مي شد
شب سحر شد/مهر از افق جلوه گر شد
آه دل درويشان/سوزنده چون آذر شد
مطرب به شهناز شوري عيان كن/آهنگ آذربايجان كن
بر خاك تبريز/اشكي فرو ريز/از فتنه گردون فغان كن
برگو كه عشقت آذر به جان ها زد/وين شعله آتش بر خانمانها زد
منزلگه شيران تويي/جان و سر ايران تويي
فرخنده باد ايام تو/كز نام تو
آشفته خاطر دشمن دون شد/مي در گلوي مدعي خون شد

آرزوي ما تويي، تو قبله دلها تويي، تو

جان بي تو آرامي ندارد كآرام جان ما تويي،تو

عاشقم اي مه به رويت سر خوشم اي گل ز بويت

مجنون تر از مجنون منم من زيبا تر از ليلا تويي، تو(2)

مي ده به ياران كهن، اي ماه من

مي ده كه عمر دشمنان طي شد

دور نشاط و نوبت مي شد(2)

 

=========

شب سحر شد مهر از افق جلوه گر شد

آه دل درويشان، سوزنده چون آذر شد

مطرب ز شهناز شوري عيان كن، آهنگ آذربايجان كن

بر خاك تبريز اشكي فرو ريز

از فتنه گردون فغان كن وز ديده سيل خون روان كن

بر گو كه عشقت آتش به جانها زد

و ين شعله آتش بر خانمانها زد

اي قبله آزادگان، وي خاك آذر بادگان

فرخنده باد ايام تو،‌كز نام تو

آشفته خاطر دشمن دون شد

مي در گلوي مدعي خون شد(2)

[ چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ ] [ 1:30 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

لیمو شیرین :

در این شماره گفتگویی اختصاصی داریم با آقای جعفر صابری مدیر عامل موسسه آشتی و مدیر مسئول هفته نامه همسر فقط در خصوص هفته نامه همسر:

آقای صابری ضمن تشکر از اینکه قبول کردید دراین گفتگو شرکت نمایید اولین سئوال ما این است که چرا اول سر مقاله ها عکس خودتان را به چاپ می رسانید؟

–          با نام و یاد خدا فکر می کنم با طرح این سئوال در ابتدا می خواهید گربه را دم حجله بکشید (خنده) همانطور که می دانید در بیشتر مقالات عکس من قرار نمی گیرد اما اینکه من دوست دارم تصویرم در ابتدا سرمقاله قرار بگیرد عرض می کنم هفته نامه همسر در نوع خود بی نظیر است و از معدود مجلاتی است که در ایران در این شکل و قیافه و اندازه و سایز تولید می شود شاید نظیر خارجی داشته باشد اما در ایران کم نظیر است.ما سعی کردیم در شکل و ابعاد این هفته نامه مسائل حرفه ای را حتی الممکن لحاظ نماییم من بعنوان نویسنده مقاله یا بهتر بگویم سرمقاله با قرار دادن تصویرم در ابتدای مقاله با خواننده مقاله یک ارتباط بصری برقرار می نمایم .شما وقتی در انتهای مقاله یا نوشته خود نام و نشان خود را می گذارید به آن سندیت می بخشید اما بودن تصویر شما به خواننده کمک می کند تا با دیدن چهره و نگاه شما حس عاطفی بیشتری با شما داشته باشداین یک برقراری هارمونی با خوانند ه است من با نوشتن مطالب عامه پسند و مردمی و قرار دادن تصویرم بر روی نوشته به نوعی خود را نه تنها در چند سطر بلکه در حضور خواننده قرار می دهم تا او مرا ببیند و حرفهایم را بخواند .حرفهایی که از خودش یا از هم نوعش برایش بیان می کنم .در چند مورد نظر سنجی بین خوانندگان هفته نامه همسر ما متوجه شدیم این روش برای برقراری ارتباط بیشتر تاثیر قابل توجهی داشته است .

آقای صابری چرا دوستان نزدیک شما به شما لیمو شیرین می گویند؟

–          ای کاش از خودشان سئوال می کردید اما وقتی من پرسیدم درپاسخ به من گفتند چون مثل لیمو شیرین در ابتدا شیرین هستی و در کل تلخ اما مفید هستی

آقای صابری، جداً برای حفظ محیط زیست ،امسال تیراژ مجله را افزایش نداده اید؟

–          آره به خدا ولی مسائل مالی هم وجود داشت از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان موسسه آشتی و همچنین هفته نامه همسر پس از تاراج و تخریب دفتر مرکزی در سال 1387 هنوز نتوانسته چون گذشته خودرا دریابد پراکندگی مراکز وگستردگی کار موسسه این اجازه را به ما نمی دهد که تیراژ مجله را بالابرده ودر اختیار تمام کیوسکهای مطبوعاتی سراسر کشور قرار دهیم.از طرف دیگر تنوع مطبوعات و رنگین نامه های رایج در کشور که در ویترین کیوسکهای مطبوعاتی قرار گرفته جایی برای حضور مجلاتی مانند هفته نامه همسر را فراهم نمی سازد مردم نیز بیشتر به طرف سایتهای خبری و اطلاع رسانی روی آورده اند و تنها تعداد انگشت شماری از مطبوعات و روزنامه ها در کیوسکهای مطبوعاتی رسما به فروش می رسد .

هفته نامه همسر تا کی اینگونه عرضه می شود؟

–          ما در حال حاضر با تیراژمحدود 18000 در طول 8 سال گذشته سعی کرده ایم در بین مطبوعات کشور حاضر باشیم سازمانهایی چون تبلیغات اسلامی ،شهرداری، هلال احمراز حامیان اصلی ما برای پخش مجله بوده اند اما نهادها و اداره جات همچنین کارخانه ها و انجمن های فرهنگی هنری زیادی نیز هستند که به ارائه هفته نامه کمک می کنند ،اما با برنامه ریزی که از دو سال پیش صورت گرفته بود به لطف خدا 8 ماه گذشته به طور رسمی بیش از 68000 نسخه از هفته نامه همسر حتی قبل از چاپ به صورت صد در صد رایگان در اختیارخوانندگان ما در سراسر جهان از راه اینترنت ارائه می شود.جای تقدیر و تشکر دارد از همکاران خوب ما در واحد اینترنت و کامپیوتر که این کار بزرگ را انجام می دهند . باور کنید روزانه بیش از 1300 تا 2000 ایمیل به دست ما می رسد که حاوی مطالب بسیار خواندنی است ازسراسر دنیا همین مسئله باعث شده تا ما به تهیه یک خبرگزاری اینترنتی نیز بیاندیشیم .

تکلیف خبرگزاری آشتی چه می شود؟

–           خبرگزاری آشتی که بیش از 8 سال پیش توسط یکی از همکاران خوب ما طراحی شده بود در حال حاضر برقرار است اما به دلیل آنکه در طول سالهای گذشته چندین بار حک شده بود از تعداد خوانندگان و مراجعینش کاسته شده بود ما بهتر دیدیم ضمن درخواست کتبی از اداره کل مطبوعات و خبرگزاریهای داخلی به این خبرگزاری بطور قانونمندی ادامه دهیم .امیدوار هستم درآینده نزدیک این خبرگزاری به جمع خبرگزاریهای قانونی کشور افزوده شود.ما سیاسی نیستیم و نمی خواهیم سیاسی باشیم ما مجموعه  افرادی با تجربه در امر اطلاع رسانی هستیم.که کارمان را با بصورت حرفه ای دوست داریم این شغل ما است و تنها منبع درآمد ماست.

چرا بعضی از تصاویر هفته نامه همسر تکراری و یا نقاشی است؟

–          این تقصیر طراح و صفحه آرا ی مجله است اما و اقعیت آن است که قوانین و مقررات جاری ازدرج بعضی ازتصاویر و صحنه ها که به لحاظ اخلاقی و اسلامی دچار دوگانگی با فرهنگ ایرانی اسلامی است ما را برآن می دارد تا ازاینگونه تصاویر استفاده کنیم.

یعنی خودتان سانسور می کنید؟

–          احترام به قوانین هر کشور برای مجریان و دست اندرکاران امور اجرایی به نظر من لازم است ما درایران اسلامی زندگی می کنیم پس به قوانین ایران اسلامی احترام می گذاریم . اگر این به نظر شما سانسوراست بله سانسور می کنیم.

پس شما با سانسور موافقید؟

–          من سالهاست که کارهای فرهنگی انجام می دهم از کار تئاتر گرفته تا چاپ . نشر کتاب و یا حتی ساخت فیلم آنجا که قرار است کسی نظر بدهد من راحت تر هستم برای نمونه بارها نوشته های من به عنوان کتاب، سانسور و یا حتی توقیف شده است فیلمنامه هایم مجوز ساخت نگرفته اما در حیطه مطبوعات از آنجا که انتخاب موضوع و مطلب به من سپرده شده ناچار هستم دقت بسیاری داشته باشم تا از این مسئولیت قصور ننمائیم.

شده مطلبی را سانسور و یا چاپ نکنید؟

–          اکثر دوستان و همکاران با سیاست هفته نامه آشنا هستند هفته نامه همسر خبری ،نیست اطلاع رسانی است سیاسی نیست اجتماعی است به همین دلیل مطالب ارائه شده غالبا قابل چاپ بوده اگر مطلبی هم به چاپ نرسیده بیشتر بدان دلیل بوده که همخوانی زمانی نداشته یعنی اینکه یا مربوط به گذشته بوده یا هنوز زمان چاپش نرسیده .

چرا بعضی از همکاران شما مجموعه را ترک کرده اند ؟

–          هر فرزندی بعد از تولد رشد و نمو پیدا می کند بزرگ می شود بزرگ وبزرگتر می شود و والدینش را ترک می کند. اما خدا را شکر این رابطه هرگز به طور کامل قطع نشده و همواره ارتباط وجودداشته و دارد . برای آنها رفتن به اقیانوس، زیباتر است و برای برکه نیز جاری شدن آبی تازه بهتر است.

پس چرا بعضی ها هنوز مانده اند ؟

–          چون هنوز لیمو شیرین دلشان را نزده .(خنده)ما بیش از  800 نفر خبرنگار و گزارشگر داریم که خوشبختانه همواره به تعداد این عزیزان افزوده می شود ما جزو اولین مراکزی بوده ایم که بطوررسمی آموزش خبرنگاری و ژورنالیست را در کشور دایر نموده ایم ما کانون خبرنگاران آشتی را داریم .

چرا برای پانزدهمین سالگرد همسر که قرار بود با ما مصاحبه نمائید این کار را انجام نداده اید؟

–          من متاسف هستم شاید بهتر بود در همان زمان این گفتگو صورت می گرفت اما باور کنید امکانش برای من مهیا نبود و از طرفی این روزها هم روزهای خوبی است بخصوص در ایام باشکوه میلاد من هم هستیم (خنده).

سئوال دیگر اینکه چرا به تعداد صفحات مجله اضافه نمی شود؟

–          قال رسول الله: المفلس فی امان الله  از باب نداری است ما از معدود مجلات کشور هستیم که از بدو تولد تا کنون افزایش قیمتی نداشته ایم به همین دلیل امکان چنین کاری برایمان بدون افزایش قیمت وجود ندارد و از طرف دیگر افزایش قیمت یعنی ازدست دادن خوانندگان عزیز و محبوبمان ،البته ما ویژه نامه های یارمهربان و خبر خوش را هم داریم که به طور رایگان به همراه مجله تقدیم خوانندگان می شود.و خبر خوب برای شما اینکه ویژنامه ای تحت عنوان ورزش ،سلامت ،خانواده نیز در راه است .

گرچه قرار بود سئوال ها فقط در خصوص هفته نامه باشد .اما شما چه آرزویی دارید؟

شما که از هر دری سوال کردید (خنده) راستش من آرزو یا بهتر بگو یم برنامه های زیادی دارم اما مهم ترین آن ها که همه می توانند در آن سهیم باشد  این است که  دست به دست هم بدهیم هر جا دیدیم شخصی در میان زباله های شهرمان به دنبال چیزی است تا نان شبش را در بیاورد یک دستکش به او هدیه نماییم تا خدای ناخواسته دستش را شیشه یا چیز تیزی نبرد…

–           

در پایان اگر صحبت خاصی دارید بفرمائید؟

–          ملالی نیست جزو دوری شما (خنده) نه تنها از فرد فرد عزیزانی که با موسسه آشتی و بخصوص هفته نامه همسر همکاری می نمایند کمال تشکر و قدردانی را به عمل می آورم .مدیران ،مسئولین ،هنرمندان ،ورزشکاران ،پیشکسوتان و همه آنانی که در طول این مدت یارو یاور و مشوق ما بوده اند .

ضمناً تولد شما هم مبارک!

[ چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ ] [ 0:23 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

بگو  نماز می خواند!

سرمقاله 256

 

بی شک برای شما هم پیش آمده که برای کاری به اداره ای رفته باشید و بعلت ترافیک و شلوغی خیابان ها سر ظهر  به آن اداره رسیده باشید درست در این زمان عرق سردی روی پیشانیتان می نشیند و سرتان گیج می رود با خود می گوئید خدای من یک بار دیگر هم باید بیایم… و لی غالباً شروع به دلداری خود می کنید و می گوئید خدا را چه دیدی یک وقت دیدی همین امروز کارمان انجام شد . بعد شروع به  قدم زدن در راهرو های اداره می کنید . کمتر می شود که بروید نماز خانه و نماز تان را هم همان اول وقت بخوانید جالب اینکه وقتی به نماز خانه می روید از آنچه فکر می کردید خلوت تر است ولی  وقت نماز است و شما باید در انتظار بمانید . وقتی پشت در مورد نظر می رسید به شما می گویند وقت نماز است و لی شما سایه فرد را می بینید که نشسته غذا می خورد و یا با دوستش حرف می زند در دل  می گو ئید عجب نمازی … و یا به کمرش بخورد این نماز و خلاصه هر چه دلخورید را بار می کنید … خدا رحمت کند مرحوم شهید رجایی را که گفت : به نماز نگو ئید کار دارم به کار بگو ئید نماز دارم .آن خدا بیامرز منظورش این بود که در چند دقیقه نماز را خوانده و به کار خلق خدا رسیدگی نمایید . نه اینکه از نیم ساعت قبل آماده نماز شوید و یک ساعتی هم نماز را طول بدهید و خلاصه با  طوری که به زمان رفتن سرویس ها نزدیک می شوید از نماز  فارغ شده راهی شوید . با سیاست جدید دولت  که نهار را هم برداشته دیگر نیم ساعت قبل بوی خورشت و بادمجان و قورمه سبزی در راهرو ها می آید و یا پیک های موتوری در راهرو ادارات می چرخند و غذا  ها را تقسیم می کنند . . اینکه آیا این کار درست است یا نه به ما مربوط نیست و وجدان خود تان می تواند محکمه شما باشد ولی خدا وکیلی نگو ئید که در حال نماز هستید … این کار بد ترین تبلیغ علیه نماز و نماز گزار واقعی است هیچ دین و آئینی و روش اخلاقی این کار و گفته را نمی پسندد . شایسته نیست که با دروغ شخصیت خود را لکه دار نمایید . این حق شماست که  غذا میل کنید چرا که صبح زود با سرویس از راه دور آمده اید و تمام طول روز هم کار کرده اید اما دروغ و مخفی شدن پشت سپر دین و نماز شایسته نیست . بفرمائید  نهار میل می کنیم .زیبا و شایسته تر است … این را عرض کردم بخصوص در این ایام که سالار شهدا امام حسین(ع) برای  برقراری نماز شهید شد.

بماند که مراسم عزاداری سید الشهدا را هم در این ایام در ادارات برقرار می کنند و بدبخت ارباب رجو ع که باید به این موضوع هم تن در بدهد … قبول کنیم که هر چیزی جایی دارد و عزاداری سالار شهدا در مکان خود و جای خود شایسته است ما ملتی هستیم که برای حفظ حرمت خون سید الشهدا قیام کردیم و لی ظاهر فریبی خلاف دین است و اساس دین ما  صداقت و درستی  است. چند صد روایت از خدمت به خلق خدا داریم که همه را هم حفظ هستیم. بیاییم به فر هنگ سازی های خود بیشتر توجه نماییم . دوستی  که بیش از شصت سال سن دارد می گفت چندی پیش در اتوبوس واحد ایستاده بودم پیر مرد دیگری سوار اتوبوس شد که بنده ی خدا لرزه داشت و تمام دست و پایش می لرزید .اما ناچار او هم مانند من ایستاد .در میان مسافران که نشسته بودند یک مرد میانسال  درشت اندام هم بود که تسبیح به دست داشت و  با صدای بلند مردم را تشویق به فرستادن صلوات بر محمدو آل محمد می نمود … بعد از آخرین صلوات خود را بدو رساندم و گفتم برادر  خدا به شما جزای خیر بدهد فکر می کنید حضرت محمد (ص) از این کار شما خشنود می شود ؟ مرد گفت : چطور مگر؟ گفتم بهتر نیست از همان حضرت احترام به بزرگتران را هم می آموختید و لااقل جای خود را به این پیر مرد بیمار می دادید؟ …

راستی ما کجا هستیم . چرا و به چه دلیل از هر چیزی می گو ئیم و می نویسیم و یا فیلم می سازیم  و حتی تبلیغات درست می کنیم اما این گونه فر هنگ ها را مطرح نمی کنیم . ما به کجا می رویم منظورم خودم و همکاران فر هنگیم است … سه یا چهار صفحه از فلان بازیگر یا ورزشکار می گو ئیم ولی سراغ این گونه مطالب نمی رویم و جالب اینکه می گو ئیم این را که مردم می دانند. و یا برایش خط قرمز تعریف می کنیم چرا که مسائل دینی است آیا از دین و اخلاق گفتن خلاف است! فرهنگ غربی کافر  از خدا بی خبر دشمن انسانیت  این است که از سالها قبل بر روی  شخصیت افراد کار کند . نمونه  آنکه سالها پیش از انقلاب اسلامی هواپیمایی هما به کار مندان دولت  چهل در صد تخفیف ویژه می داد تا در پرواز های خارجی از این هواپیمائی استفاده کنند و لی هواپیمایی  پیریتیش ایر باز پنجاه در صد جالب این که مردم بیشتر با همان پر واز همای خودمان  سفر می کردند … شب عید سال 1353 یکی از کار مندان دولت که به همراه خانواده خود عازم سفر اروپا بود ناچار چون بلیط  هما گیرش نیامده بود با پر واز بیریتیش ایر باز  راهی می شود در مسیر پر واز مهمانداران بقدری به کودک همراه آنها هدایا و امکانات تقدیم می کنند که مرد ناچار  به یکی از مهمانداران می گو ید  شما بیش از رقمی که به ما تخفیف بلیط دادید به من و خانواده ام بخصوص کودکم هدیه دادید  چرا؟ پاسخ را بشنوید: آنها در پاسخ می گو یند ما برآن هستیم تا سفری خاطر ه انگیز برای شما و خانواده بخصوص کودکتان بوجود بیاوریم تا اگر روزی پس از بزرگ شدن فر زندتان او شاید یک  مدیر و یا مدیر هواپیمایی کشورتان شد با شرکت ما آشنا باشد و تمایل به همکاری داشته باشد این یک سرمایه گزاری بلند مدت است. خدا وکیلی شما بعد از دانستن این موضوع چه حالی  خواهید داشت! من هیچ نمی گو یم جز اینکه ناچار خاطره ای از دوست دیگری برایتان نه از امروز  بلکه از همان سالهای قبل از انقلاب اسلامی و نه از ایران  بلکه از کفرستان غرب عرض می کنم … دوستی میگفت ما به همراه خانواده و همسرم برای خرید به یک فروشگاه بزرگ در آلمان رفته بودیم .  اینکه خانم ها خیلی خرید می کنند و در حین خرید به دنبال هر چیزی هستند جز آنچه که قرار بوده بخرند خود داستانی است ولی باور بفرمائید این کار خاص خانم های ایرانی نیست و حتی زنان خارجی هم مانند زنان ایرانی هستند . من و همسرم به همراه پسر بچه کوچکم و همسر برادرم که فرانسوی بود در فروشگا ه آنقدر گشتیم که من خسته شدم و به ناچار به همراه پسرم گو شه ای نشستم  و برای آنکه بچه صدا نکند و گله ای نداشته باشد برایش مقداری اسباب بازی ارزان قیمت خریدم تا مشغول باشد خودم هم سرگرم دیدن مردم شدم… گو یا در این میان پسر بچه من رفته بود روی یکی از پله های  فروشگاه که محل تردد افراد بود نشسته بود و بر روی پله بالا هم اسباب بازی خود را پهن کرده بود  و سخت مشغول بازی بود … من در یک آن متوجه شدم مردم حتی افراد مسن تا به این بچه می رسند مسیر خود را عوض می کنند و از راه دیگری میروند در این میان بودند افرادی که بر سر او هم دست نوازش می کشیدند و به زبان های مختلف مانند آلمانی و یا حتی فرانسه  چیزی می گفتند ( ای نازی – چه گل  پسری – عشق منی) و من متوجه شدم آنها حاضر نشده اند دنیای کوچک این بچه را خراب کنند و مزاحم بازی او نشده اند …در این میان در یک لحظه شخصی از کنار پسرم رد شد و با خشونت گفت: توله… کجا نشسته! نا خود آگاه گفتم : آقا دست شما درد نکنه. متشکرم مرد که متوجه شد من ایرانی هستم و فهمیدم چی گفته با پوزش خواست درست کنه ولی گفتم نه این  در خون ماست شما مقصر نیستید ما  این گو نه پر ورش یافته ایم  . ولی باور بفر مایید این تر بیت اسلامی و اخلاقی ما نیست رسول اکرم الگوی برخورد  با کو دکان بوده آخر چرا ما  این روش  و منش را نباید فرا گیریم!

چرا این گونه بر خورد می کنیم اگر قرار است  آمار بگیریم راستش را بگو ئیم که  مردم ما آمار می گیریم و این سئوال ها را می پرسیم . واژه درستش می شود آمار گیری  باور بفر مائید سر شماری تعریف دیگری دارد  و معنای دیگری چرا  این گونه  از واژه ها استفاده می کنیم . .ما قرار است خدمتگزار مردم باشیم .   صاحب این قلم بی پروا عرض می کند اگر راستش را بگو ئیم که نهار می خوریم نه نماز می خوانیم بهتر و شایسته تر است . با دین سر دین را نشکنیم و …….

با علی  از یا علی یک نقطه کم دارد .

ولی

یا علی گفتن کجا و  با علی بودن کجا ؟

جعفر صابری

[ چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ ] [ 0:22 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

شیطان پرستان!

 ملک طاوس !

سر مقاله255

هزاران کتاب و جزوه از شناخت حضرت حق  نوشته و گفته شده  اما از شیطان  کمتر گفته و نوشته اند .چرا؟

مگر نه این است که  شیطان به نام و جلال و جبروت خدا قسم یاد کرده که دود مان انسان را به باد خواهد داد و جز به فنای او نمی اندیشد .  ما کجاییم.  بزرگترین دشمن خود را در کنار خود داریم و  نمی اندیشیم که  او قسم یاد کرده ما را به نابودی بکشاند … چرا از او غافلیم و یا او را در  روش و منش زندگی خود دخیل نمی بینیم. گفتار مان نگاهمان اندیشه مان همه  و همه در زیر نظر اوست او حتی در کنار بستر ما حاضر است تا در خواب ما هم حاضر باشد، او در تنفس ما هم هست . هر چقدر اندیشمند تر،آسیب پذیر تر هر چقدر دانا تر شیطان قوی تر و آگاه تر . هر چه به خدا نزدیک تر حضورش بیشتر و  چه بگو یم از آنچه در کمین ماست .. داستان مردانی چون برسیسای عابد و یا حتی پیامبرانی که در لحظه ای دچار  شک شدند و خدا را هم به آزمایش گرفته اند … ما چنان آسیب پذیریم که جای بسی تامل دارد .  بیندیشیم که چه باید کنیم تا  خدای ناخواسته آسیبمان به شخصی   نرسد و یا اینکه آسیب شخصی به ما نرسد اینکه ما  در رانندگی به کسی نزنیم بسیار شایسته است اما بکار گیری آینه و ترمز و صبر  همه و همه وسایلی است که  مواظب هم باشیم کسی به ما نزند . این هوشیاری همه و همه  نیاز به دقت و حوصله  و توکل و تحقیق دارد .  بیائیم بیندیشیم که با که دوست هستیم و چه دوستانی داریم چه می خوانیم و چه می خوریم و چه می پوشیم و چگونه می نوشیم و چه وقت می خوابیم . و نفس که می کشیم به چه می اندیشیم . شاید هوشیار تر شویم . امیر المومنین علی (ع)  می فر ماید: دوستانی دارید که شما را می خندانند  هر گز آنها را از دست مدهید چرا که انسان گاه به لبخند و شادی نیاز دارد  اما هستند دوستانی که دست شما را می گیرند و به کار های شایسته  و بایسته راهنمایی می کنند آنها بسیار محدود هستند هر گز از دستشان ندهید … خوب بیندیشید چقدر دوستانی دارید که شما را می خنداند و چقدر راحت دوستانی که دست شما را می گرفتند  رها کردید چرا که  اوقات شادی با آنها نداشتید! در روز چند  پیامک شاد کننده برایتان می آید و در ماه چند پیامک که شما را به اندیشیدن وامی دارد؟ چقدر در ماه چشمانمان  تصاویری را می بیند که به یادگار می ماند و  حاوی درس و اندرزی است ؟

براستی حتی اگر منکر روز قیامت هم باشیم آیا به آن چه از زندگی خود پشت سر گذارده ایم افتخار می نمائیم؟ آیا در ساخت زندگی خود نقش مهمی داشته ایم، آیا برای فردای بهتر تصمیمی داریم.تا چه اندازه بر روی روند زندگی دیگران نقش داشته ایم . دیگران چه میزان در  زندگی ما نقش داشته اند؟  در چه لحظاتی فریب شیطان را خورده ایم و بعد متوجه شده ایم.؟ چقدر حضور شیطان را در وجود دوستان و اطرافیانمان  تشخیص داده ایم و برای نجاتشان چه کرده ایم ؟ آیا می دانید که همین شیطان رادر جایی از همین کره خاکی نه تنها لعن نمی کنند بلکه پرستش و مورد احترام نیز قرار می دهند ؟ از جمله این فرقه ها ،فرقه مطرح و قدیمی  یزیدی یا شیطان پرست نام دارد که :

کلمه شیطان را به زبان نمی آورند زیرا آن را مقدس می دانند و معتقدند که شیطان رئیس فرشتگان است . آن ها به خدا اعتقاد داشته و برخلاف مسلمانان گوشت خوک را حلال می دانند .

یزیدیها خوردن کاهو را حرام دانسته و عبادتگاه های ویژه آن ها ” القب ” نام دارد و از سنگ ساخته می شود .

یزیدیها حدود پانصد هزار نفر جمعیت داشته و در منطقه سنجار در حدود پانصد کیلو متری شمال غربی بغداد سکونت دارند اما بر اساس آمارهای دیگر ، مهاجران و یزیدیه هایی که در دیگر کشورها زندگی می کنند جزو این پانصد هزار نفر هستند.

این فرقه ترکیبی از ادیان و مذاهب مختلف مانند یهودیت ، مسیحیت ، اسلام ، مانی و صائبی ها بوده و دارای آئینی خاص هستند . به عنوان مثال ، آن ها به تولید مشروبات الکلی و شیرینی جات شهرت دارند .

گفتنی است ریشه این طایفه به قرن دوازدهم میلادی باز می گردد و موسس آن شیخ عدی بن مصطفی الاموی است که سال 1162 میلادی در دمشق متولد شد و در لالش مرد .

یزیدیها که از پذیرفتن مریدهای جدید خودداری می کنند به شش طبقه تقسیم می شوند : طبقه امرا ، شیوخ ، سناتورها ، وعاظ، پارسایان و مومنین .
مومنین هفتاد درصد پیروان یزیدیه را تشکیل می دهند و ازدواج در میان افراد این طبقات کاملا ممنوع است .
این طایفه در پارلمان عراق در قالب فهرست ائتلاف کردستان عراق یک نماینده ، در مجمع ملی سه نماینده و در پارلمان کردها نیز دو نماینده دارد .

میان فرق مادی می توان به فرقه یزیدیان که عموماً در کردستان عراق می باشند اشاره کرد. مراسم حجی نیز در لالش واقع در کردستان عراق دارند و طبق گفته برخی آیین، خشنی ندارند و حیوانات را در مراسمشان قربانی می کنند. اشاره ی مختصری به این مـراسم خالی از لطف نیست. چه اینکه بدانیم آنها تا چه حد در اعتقادات پوچ خود استوار هستند. و حتی برای تشرف به آن مراسم خاصی دارند.
برخی فرقه «یزیدیان» را به قبل از اسلام نسبت می دهند و البته خود آنها اعتقاد دارند حتی از «زرتشت» هم قدیمی تر است. اما حقیقت، این است که این فرقه مربوط به قرن پنجم هجری می باشد. و مؤسس آن شخصی به نام »شیخ عدی بن مسافر« می باشد.

نام شیطان در این فرقه که البته بسیار هم مورد احترام است «ملک طاووس» است.
«یزیدیان» هم مثل بسیارى از پیروان ادیان باستانى اعتقاد دارند که «جهان و هر چه در او هست» از چهار عنصر اصلى (آب، باد، خاک و آتش) ترکیب یافته است.
«خداوند انسان را از «آب و خاک» آفرید در حالیکه فرشتگان درگاه او همه از جنس «آتش» هستند. و آتش به باور آنها بـر گل برتری و ارجحیت دارد. وقتى خداوند از فرشتـگان درگاهش (از جمله ملک مقرب، طاووس) می خواهد که در مقابل ساخته دست او، (آدم) تعظیـم کنند، ملک طـاووس از این دستور نابجاى خداوندی سـر می پیچد. و از همان زمان سر به شورش می گذارد. شورشى که تا روز محشر ادامه خواهد داشت و یزیدیان آنرا شورشى بر حق و مقدس می شناسند.»

مراسم حج فرقه «یزیدیان»
مـراسم حج یزیدیان هـر ساله در «پرستشگاه لالش» برگزار می گردد. «لالش» روستائى است در مرکز «کردستان» عراق. پرستشگاه لالـش که به آتشکـده‌اى بزرگ شبیه است، در مـرکز این روستـا بر فـراز تپه‌اى بنا شده که خیلى قدیمى است.
مراسم حج در طول سه روز برگزار شده و چندین هزار نفر برای زیارت، آنجا جمع می گردند. نه تنها از کردستان عراق که از سوریه و ایران و حتی اروپا نیز عده ای در این مراسم شرکت می کنند. (ظاهراً تعداد زیادی از پیروان این دین در استانهاى کردستان و کرمانشاه ایران زندگى می کنند).
پرستشگاه لالش از سه قسمت تشکیل می شود: «شبستان، محـوطه حیـاط و صحـن دوزخ» (جـائیکه مـراسم حج در آن برگزار مـی شود). بزرگان فرقه (که به شیخ معروف هستند) دور سالن بزرگ نشسته‌ و نظاره گر مراسم هستند. از جمله موارد دیده شده در مراسم پذیرایی با ماده ای است که در استکان هائى به کوچکى انگشتانه، قهوه‌اى به تیرگى قیر می ریزند که در تلخى نظیر ندارد.

از آداب این مراسم این است همه باید با پای برهنه در دوزخ حاضر گردند.
سردر عمارت مربوطه مثل سردر همه مساجد و کلیساها پر از نقش و نگار است. اما آنچه جلب توجه می کند نام «ملک طاووس» است که به صورت سنگ برجسته بر دیوار نقش بسته است.
و اما دوزخى که در پرستشگاه لالش ساخته شده، تنها چند دخمه غار مانند تار و تیره دارد. با خمره هائى که کنار هم چیده شده اند و رویشان رنگ مشکى ریخته اند تا فضا را ترسناکتر کنند. درهاى دخمه آنقدر کوتاه هستند که باید خمیده از آنان عبور کرد.
بخـش مهـم و تعیـین کننده این مـراسم، جـدا از گـره زدن به پارچه‌هائى که به ستونهائى بسته شده‌اند (مثل دخیل بستن) و طواف کردن دور مقبره‌اى (که گور شیخ عدی و برخی قدیسین یزیدى است)، پرتاب دستمال به سنگ برجسته‌اى است که از دیواره غار بیرون زده است.
اصلى‌ترین مرحله حاجى شدن این است که با چشمان بسته از فاصله هفت مترى دستمال سیاهى را که به بزرگى چارقد زنان کرد است، به طرف آن سنگ پرتاب کنند. اگر در سه بار دستمال به برجستگى سنگ گیر کند، حج‌ آنان قبول شده است. وگرنه باید روز دیگر برگردند و دوباره تلاش کنند. در پایان، بعد از مراسم باید گاوی را قربانی نمایند.

در باب نامگذاری یزیدی مشهور است که منسوب به یزید بن معاویه هستند ولی خود یزیدی ها بر آنند که پسر معاویه موسس و موجد این دین نیست بلکه شریعت آنرا تقویت و ترویج کرده است .
موسس این دین را شاهد بن جراح فرزند منحصر به فرد آدم ! می دانند . می گویند یزید بن معاویه از اسلام برگشت و به این دین گروید از این رو یزید را مظهر دومین ملک از ملائک سبعه خود می شمارند .
در ملل و نحل شهرستانی آمده است که یزیدیه اصحاب یزید بن امینه هستند و این یزید معتقد بود که خدای تعالی از ایران پیغمبری خواهد فرستاد و کتابی که در آسمان نوشته شده است را بر او نازل خواهد کرد و او شریعت محمد را ترک خواهد کرد .
پس آشکار است که انتساب به یزید بن معاویه افسانه عامیانه ای بیش نیست و شاید علت این نسبت کینه مسلمانان باشد که این طایفه منفور و شیطان پرست را به منفورترین خلفا منسوب کرده اند .
از آثار موجود پیداست که این طایفه حافظ یک عقیده خیلی قدیمی هستند که در طی زمان به علت جهل پیشوایان و نداشتن کتب مدون آلوده به روایات و قصص شده که از یادگارهای ادیان عتیق یا دیانات جدیدتر محسوب می گردد . و این عقیده را باید شعبه ای از دین زردشتی یا دین مانوی دانست .
نام این طایفه از زردشتی ایزداست که در اوستایی یزتا و در پهلوی یزد و در فارسی جدید یزدان گفته می شود که همه ی این کلمات به معنای موجود قابل ستایش است .
در روایات یزیدی ملکی ازدا نام مذکور است و یکی از اجداد طایفه خود را ایزدان می نامند از این جهت اسلاف طایفه را ایزدانی خوانند . تعلق این طایفه به دین قدیم ایران از روی عقاید و آداب به جا مانده و فعلی یزیدی ها معلوم می شود .

معتقد به خدایی هستند که آفریدگار جهان است ولی پس از خلق جهان کاری به کار جهان و جهانیان ندارد .
گویند خدا نخستین موجودی را که خلق کرد ملک طاووس بوده است . ذات ملک طاووس با ذات خدا یکی است و پس از ملک طاووس شش ملک دیگر قائلند که رابط بین خدا و خلق هستند ولی ملک طاووس اولین ملک محسوب می شود.
در اینجا عقاید زردشتیان در ذهن متبادر می شود که پس از ذات باری به وجود خرد مقدس یا اسپنتامینو عقیده دارند که اولین موجود است و بعد از او شش امشاسپند دارند و اسپنتامینو گاهی جزو امشاسپندان محسوب می شود و عده آنها به هفت می رسد و گاهی او را به اعتبار لوهیت می نگرند و امشاسپندان شش تا می شوند .
بنا بر رای مستشرقینی مثل هورتن کیش یزیدی نور پرستی است و منشا آن ثنویت ایران قدیم است که به غلبه نور بر ظلمت منتهی می شود .
ملک طاووس اهریمن نیست بلکه تشخص اصل شر است که دنباله خیر محسوب می شود . و به این معنی است که شر از لوازم خیر و مخلوف بالعرض است و جزو نقشه آفرینش است . پس ملک طاووس هم از ارکان آفرینش به شمار می رود .
یزیدی ها شیطان را به عنوان معارض و خصم خدای متعال نمی پرستند بلکه ملک طاووس یا شیطان را ملکی می دانند که هرچند سبب طغیان و سرکشی و مغضوب درگاه الهی شد و به جهنم افتاد ولی 7000 سال در آنجا بگریست چندانکه هفت خم از شک دیدگانش پر شد . آنگاه خدا او را ببخشید .
از این قرار یزیدیها قائل به ابدیت عذاب نیستند و شر را فانی و زایل میدانند .
در این خصوص موافقند با دین زردشت که اهریمن را ابدی نمی دانند و معتقدند که پس از 9000 سال به دست اهورامزدا مغلوب خواهد گشت و جهان از شر پالوده خواهد شد .
بنا بر روایت شرفنامه ، کیش یزیدی در میان بسیاری از طوایف کرد انتشار دارد . مثل طوایف داسنی ، خالدی ، پسیان و قسمتی از عشایر بختی ، محمودی و دنبلی
رئوس اصول عقاید یزیدیان را که از ادیان مختلف مانند زرتشتی و مسیحی و یهودی گرفته شده باتوجه به دو کتاب اساسی آنان به نام «جلوه » و «مصحف رش »، (= قرآن نیاه ) و نامه ای که در سال 1211 ه’ . ق.بزرگان این فرقه به دربار عثمانی نوشته اند و کتابی که یکی از امرای یزیدیه سنجار تالیف کرده چنین می توان خلاصه کرد:
1- یزیدیان به هفت فرشته یا آفریدگار معتقدند و گویند خداوند نخست دری سفید و بعد پرنده ای آفرید و آنگاه پیش از خلقت زمین و آسمان آن هفت فرشته را در هفت روز هفته (از یکشنبه تا شنبه ) خلق کرد بدین ترتیب : 1- عزرائیل ، که همان ملک طاووس و رئیس همه فرشته هاست 2- دردائیل 3- اسرافیل 4- میکائیل 5- جبرائیل 6- شمنائیل 7- نورائیل .
2- برای طاووس مقامی والا قائلند (برخلاف بیشتر ادیان ) و آن را واسطه آفریدگار در آفرینش جهان می دانند و خصوصیاتی بر آن قائلندکه با خصوصیات شیطان مطابقت دارد و بیشتر بدین جهت به شیطان پرست ها معروف شده اند.
3- شیخ عدی بن مسافر راشخصیتی بزرگ میدانند و کرامات و معجزات بیشماری بدونسبت می دهند و قبر او را زیارتگاه خود قرار داده اندو گویند هر یزیدی باید مقداری از خاک قبر و لباس اورا همراه داشته باشد. عیدی به نام شیخ عدی یا عید کبیر دارند که به مقبره شیخ می روند و سه روز روزه میگیرند و نیز در عید قربان (همان دهم ذیحجه ) و در عیدبزرگ عمومی اواخر شهریور بر مزار او حاضر می شوند تاگناهانشان پاک گردد. و گویند شیخ عدی نماز و روزه آنها را به عهده گرفته و سرانجام هم آنها را به بهشت خواهد برد.
4- به یزید ستاش و احترام می کنند که سعی شده با یزیدبن معاویه تطبیق شود. و عیدی به نام عیدیزید دارند که معتقدند در روز تولد یزید باید باده گساری کرد و سه روز را روزه گرفت .
5- هر یزیدی باید هنگام طلوع آفتاب رو به مشرق بایستد و آفتاب را ستایش کند.
6- با «اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم » سخت مخالفند.
7- طلاق زن نازا جایز ولی طلاق زن بچه دار نارواست و اگر شوهر به مسافرتی بیش از یکسال برود زنش بر او حرام است .
8- برخی از خوردنی ها را حرام می دانند مانند ماهی ، کدو، کاهو و کلم .
9- به حسین بن منصور حلاج و شیخ عبدالقادر گیلانی و حسن بصری نیز اعتقاد دارند.
10- پیشوایان مذهبی آنان هفت طبقه است که هیچکس حق خروج از طبقه خود و ورود به طبقه دیگررا ندارد و باطبقه عوام کلاً یزیدیان هشت طبقه می شوند بدین ترتیب:
1- امیر شیخان 2- باباشیخ 3- شیخ 4- پیر 5- فقیر 6- سخنور (توان ) 7- کوچکها 8- مرید (طبقه عوام ).
عده یزیدیها را در سال 1370 ه’ . ق. در حدود هفتاد هزارتن نوشته اند ولی تعداد آنان بیشتر بوده است .
قسمت اعظم یزیدیها در موصل و در ناحیه شیخان سکونت دارند و شیخ بزرگ آنها در شهر سنجار است .
دولت عثمانی فرقه یزیدیه را مبتدع می شمرد و به رسمیت نمی شناخت ولی پس از تشکیل دولت عراق طبق قانون اساسی آن کشور از آزادی نسبی برخوردار شدند.
رجوع به مجموعه نشریه پژوهشی و علمی دانشسرای عالی شماره 1 ادبیات و علوم انسانی (مقاله خانم کامران مقدم ) و همچنین کرد و پیوستگی تاریخی او تالیف رشید یاسمی و تاریخ یزیدیه و اصل عقیدتی هم تالیف عزاوی و یزیدیها و شیطان پرستان تالیف و ترجمه جعفر غضبان شود.
از فرق شیعه ای که می گفتند فرزندان امام حسین همگی در موقع اقامه نماز مقام امام دارند و تا یکی از ایشان باقی است چه فاجر باشد چه صالح نماز پشت سر غیر ایشان جایزنیست . (خاندان نوبختی ص 267) (از تلبیس ابلیس ص 24).

این اندک  نوشتار بدان جهت است تا در این ایام بیش از گذشته به دانش و علم مان افزوده شود و در یک کلام 

 

به قول استاد ادب و شعر  جناب آقای محمد خرمشاهی :

به آنی که  آبی توان نوش کرد

خدا را نباید فراموش کرد

جعفر صابری

[ چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ ] [ 0:20 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سینما  فردین!

 راستش ما هم که بچه بودیم از طرف مدرسه سینما می رفتیم .  اردو میرفتیم   ،شیطونی می کردیم و خلاصه خوب بود اما خیلی چیزا فرق میکرد مثلاً  هفت صبح  باید مدرسه بودیم و ورزش صبحگاهی داشتی و تا 12 مدرسه بودیم و بعد از ظهر ها هم باز میرفتیم مدرسه  دو شیفت باید درس می خوندیم . و سینما هم نیم بها بود برای ما و سالی یک بار  پنج شنبه عصر که مدرسه شورای معلما یا  خانواده بود میرفتیم سینما . راستش بیشتر وقتا در مدرسه  تاتر یا فیلم پخش می شد و خود بچه ها کار های سرود و نمایشنامه داشتن . خانواده ها هم برای بازدید می آمدن با لباسهای کاملاً رسمی و حتی از شورای محله هم  می آمدند.  آزمایشگاه هم داشتیم و همین طور کار گاه و لی خیلی رسمی بود  همه چی رسمی بود .درس، معلم و کتاب .  هر فیلمی ، ما  رو نمی بردند، حتی تو خانه هم هر فیلمی را نمی شد دید و  بعضی از سریالها برای ما ممنوع بود . دیدن فیلمهای فردین آزاد بود اما همشون نه …… ………..

ادامه مطلب

[ دوشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 14:51 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

مطلب سانسور نشده از جعفر صابری

 

گرمابه   صداقت!

 

یادش بخیر آن موقع ها خانه ها حمام نداشت  ،یعنی آب گرم نداشت  چه برسه به حمام و لی هر محله ای یه حموم عمومی داشت که واسه کلاس کارشون هم که شده بود زیر تابلوش می نوشتند  با  ده تا خصوصی و این یعنی حموم خوبیه .البته بعضی از حمومای عمومی هنوز هم تو همون محله ها هستند یکیشون هنوز تو محله ما هست . گرچه دیواراشو سنگ کرده ولی توش همون جوری مثل قدیما. از نمره  و یا همون حمام خصوصی که بگذریم  عمومی ها خیلی باحال بود بیشتر عمومی ها  زنونه و  مردونه بودند البته  یه جاهایی هم بود که حموم عمومی یکی داشت و  بین زن و مرد ها تقسیم می شد . یکی  هم نمره یا خصوصی داشت که مخصوص بود مثلاً رئیس پاسگاه  یا زن کد خدا، چی بگم خاص بود دیگه اسمشم روش بود خصوصی  البته اینکه بهش نمره هم می گفتن واسه این بود که اولش باید نمره میگرفتی شماره ده، بیست و  خلاصه حمومی وسط راهرو راه میرفت و هی داد میزد زود باشید . یه وقتایی هم در یه نمره رو میزد و میگفت آب و ببند. یادش بخیر .تمام ذوق ما آن وقتا که کوچیک بودیم و با مادرمون حموم میرفتیم این بود که بچه خوبی باشیم و زیر کیسه که به جونمون می افتاد طاقت بیاریم وگریه نکنیم تا آخرش برامون کانادا یا پبسی بخرن . وای که چه حالی میداد وقتی تو آن بخار حموم نمره در نوشابه یخ را باز می کردند . چه حالی میداد وقتی توش هم یخ زده بود… بزرگ که شدیم دیگه مادرمون حموم نمیبردمون . از برنامه حمام با بزرگترا راحت شده بودیم . آخه اول باید  کیسه میکشیدیم و بعد دو دست صابون و بعد لیف و بعدشم یه دست شامپو . یادش بخیر شامپو ها اسم نداشت یعنی کسی به فکر اسمش نبود  همش تخم مرغی می گفتن  ولی یا زرد بود یا صورتی ما  زرد وبر می داشتیم . آخه حمومی  شامپو هآ رو  تو یه کاسه بزرگ جلو چشمش رو میزش می ذاشت که یه شیشه بزرگ هم داشت و زیر شیشه پر بود از انواع اسکناسها و یا چندتا عکس، اما همیشه یه عکس از صاحب حموم که رفته بود امام رضا و کنار زری  عکس گرفته بود پیدا می کردی . دور تا دور سالن انتظار هم  عکس و نوشته و یا پوستر بود .

بیشتر وقتا شعرها ی تو حموما یکی بود مثلاً امانتی خود را به صندوق بسپارید و… چی بگم … عمومی ها هم حا ل و هوای خودشو داشت یه چیزی مثل همین استخرهای سر پوشیده  حالا بود که اولش پا ها رو باید بزنی تو آب و بری تواستخر . و یا موقع خروج هم همین طور… دوش حموم عمومی تو بود سه یا پنج تا دوش داشت . باید منتظر می موندی تا دلاک کیسه ا ت کنه  و یا لیفت بزنه … اما یواش یواش شامپو هآ  بسته ای شدن . دیگه هرکی واسه خودش کیسه سوا می اورد و یا لیفش  سوا شد . کمتر کسی به دلاک ها  می گفت کارشو بکنه . دلاکا که  یه وقتی خیلی سرشون شلوغ بود و هر حمومی واسه خودش دو یا سه تا دلاک داشت حتی دلاک زن … کارشون کم شده بود .بیشتر وقتا دلاکا تو رختکن  کنار بخاری می نشستن  واگه کسی کارشون داشت همون جوری با لنگ میرفتن تو و کیسه یا لیف میزدن  و  بیشتر مشت و مال میدادن . چه حالی داشت وقتی مشت و مال تموم می شد رسم بود لنگ رو مینداختند رو سر طرف و یه مشت محکم رو کتفش میزدند این یعنی خیلی باحالی و  بعد نوشابه باز می شد …  همونجور که نشسته بودی نوشابه رو می خوردی و حال میکردی که مرد شدی … وقتی میامدی بیرون کنار میز مثل یه مرد میگفتی آب داشتم ونوشابه صابون و کیسه و شامپو… حمومی هم می گفت خرج دلاک باخودشه . یعنی اینکه باید پولشو به خودش بدی  یه چیز دیگه که تو حموم عمو می بود پیش دستی یا بشقاب جلوی حمومی بود که  خیلی قشنگ بود  نمی دونم چطور  یا از کجا ولی جزو چیزای خاص حموم بود  و  واسه اینکه حمومی دستش به نا محرم نخوره یا  چیزی تو این مایه ها پولو از توش بر میداشت و باقی پول رو هم توش میذاشت. … می رفتی تو و کنار در یه پیاله و یا بشقاب بود مثل خود صاحب حموم اما نه به اون شیکی  و پول خورد ها رو میریختی توش  مینشستی کفشاتو پات می کردی و بیرون میزدی .

حالا اگه فیلم قیصر را دیده بودی که خوب بیشتر حال می کردی وگرنه  میرفتی خونه و همه چی تموم می شد … از حموم عمومی و گرمابه ها خیلی خاطره هست مثلا محله ها رو با حمومای عمو می شون می شناختن و حتی آدرس دادن هم از رو حموم عمومی ها بود  مینوشتن خیابون کاشانی کوچه نوبخت پشت گر مابه صدف و یا رو بروی گرمابه صدف … یه چیز مهم دیگه گرما به ها  تلفن های رو میزشون بود بغالی و گر مابه ها جزو اولین مراکزی بودن که تلفن  داشتن و  مثل رادیو و یا تلویزیون که هی به کلاس کارشون اضافه میکرد آدم خوشش می آمد .مثلاً عصر جمعه که آدم دلش می خواست بشینه خونه   سریال  وسترن زورو چاپارل رو نگاه کنه گرمابه ای که تلویزیون داشت هرچقدر هم دور بود بهتر بود…

اما چی شد که حموما آمدن تو خونه ها اولش با آب گرم شروع شد و بعد حموم  یه چیزی مثل توالت بود بیشتر وقتا کنار توالت تو حیات و یا گوشه ساختمون ساخته میشد . یادش بخیر مر حوم پدرم وقتی داشت خانه می ساخت و قرار شد حمام را داخل ساختمان بسازد معمار گفت آبش نجسه نباید با آب برنج یکی بشه ما  هم ناچار لوله کشی کردیم که آب حموم بر ه تو چاه توالت، آره مردم اینجوری  اعتقاد داشتند که آب حموم نجسه نباید با آب آب کش برنج یکی بشه … چی بگم اینا همه رو گفتم که یه چیزی بگم اما بی خیال  ولش کن  هیچی نگم بهتره … دیگه حالا فکر ما قدیمی شده ما خیلی قدیمی فکر می کنیم . و عقاید مذهبی داریم . نوشابه ها شیشه هاش پلاستیکی شده دیگه کسی شیشه نوشابه رو بعداز خوردن نمی شوره  و تو جاش نمی زاره . یه جای خوندم دویست و پنجاه سال طول میکشه تا پلاستیک به چرخه طبیعت برگرده..250 سال طول میکشه میدونی یعنی چی… واسه همینه که می گم بی خیال دیگه از این حر فا گذشته که قصه  قاطی شدن آب حموم و آب برنج را داشته باشیم دیگه خند ه داره به فکر حلال و حروم باشیم و دست نامحرم و کاسه تو حموم که نکنه حمومی  دستش به دست نا محرم بخوره… نمی گم چی شد که این طوری شد فقط میگم شاید واسه اینه که فر مون  و فر مونا  به ناحق تو گذر زمون از پشت خنجر  نا رفیقی خوردند از آن نامردا که فکر می کردند چون بچه اون محله نیستن زرنگیه که پول حمومشونو ندند و پول دلاک بیچاررو و بعد بپیچن و برن …  واسه اینه  که نمی دونستند پول حموم یعنی پول غسل و نباید غصبی باشه . واسه اینه که حالا تو آپار تمانها آب و برقشون مشترکه و نفری  یا واحدی حساب میشه خلاصه بدجوری آبها قاطی شده . یعنی آب و نو ن ها قاطی شده…

 که  نطفه ها اینطوری شده!آیا بهتر نبود که دین از سیاست جدا می بود!

به قول معرف :

آخرین برگ سفر نامه باران اینست که زمین چرکین است

 

جعفر صابری

این روزا «گوزن»‌و سر نمی‌بُرن
می‌شکنن شاخش‌و می‌فرستن تو باغ
این روزا طاق‌و نمی‌ریزن سرش
سر گله‌شون‌و می‌کوبن به طاق

آخر نمایشا عوض شده
همه نقش هم‌و بازی می‌کُنن
اونایی که چشم‌شون به «قدرت»ه
هم‌پیاله‌هاش‌و راضی می‌کُنن

نمی‌دونم اگه برگردیم عقب
دل «طوقی» واسه کی پر می‌زنه؟
اگه «فرمون»‌و یه شب دوره کُنن،
چندتا چاقو پشت «قیصر» می‌زنه؟

نمی‌دونم اگه برگردیم عقب
«داش‌آکل» به عشق کی سر می‌کُنه؟
اگه «رستم»‌و ببینه روی خاک
پشتش‌و بازم به خنجر می‌کُنه؟

پای روضه‌ی خودت گریه نکن
وقتی گریه ننگ مردونگی‌یه
دوره‌ای که عاقلاش زنجیرین
«سوته‌دل» شدن یه دیوونگی‌یه

این روزا دوره‌ی غیرت‌‌کُشی‌یه
کی می‌دونه «قیصر» این‌روزا کجاست؟
بُکشی و نکُشی، می‌کُشنت!
این‌جا بازارچه‌ی «آب‌منگول‌»ی‌هاست.

[ دوشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 14:51 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

نوشته ای از جعفر صابری که در ماهنامه چیستا در سال 1370 به چاپ رسیده بود.

خرابه های ایزد خواست

هر جانداری را عشق واقعی وجود دارد و آن مهر و محبت به کاشانه است!

هرگز مباد که دلی بی عشق، کاشانه و آسایش داشته باشد. هرگز مباد کاشانه ای که بیگانه ای در آن مسکن گزیند. بیش از دو هزار و پانصد سال فرهنگ را کمتر می توان در کاشانه ای یافت و باعث شکوه و جلال ایران و ایرانیت که سرزمینش تمامی فصول را به یک جا در خود جای داد، هرگوشه از این میهن عزیز را رایحه گل های زندگی و افتخار فرا گرفته، که نوازش گر روح انسان های آگاه است، و خیناگر دوسان دست شسته از جهان .

بارها از یزدان بی همتا طلب آن را داشتم تاتوانی دهد که از ایران بگویم مادرم –پدرم- برادرم – خواهرم- دینم و همه چیزم و به راستی که خوش گفته: چون ایران نباشد تن من مباد….

پاره پاره تنم لرزان این میهن است گرچه پدر از تبار آذریست و مادر از تبار عیشوم کوه ودشت پارس….. اما دل را درکویر سپرده، خشکیش را چشیده و محبت دریای شمال را با گرمی دستان گوه و سیاه زابلی ها دیده ام.

واینکه از پارس می گویم همان جایی که سرفصل ماجراهای باستانی بود…. و از برای دخول به این ایالت پرشکوه، اول از کلپوش آغاز می کنم.

آباده ای فارس

آباده در مدخل ورودی استان فارس و بعد از شهر غمشه قرار گرفته، آباده از منزلگاه جاده اصفهان به شیراز به شمار می آورند و زمانی نه چندان دور از نظر نظامی کلید ایالات فارس به شمار می رفت. چرا که میان دو طایفه قشقائی  و خمسه بوده و معبر آمد و شد طوایف بادیه نشین به طرف یزد و اصفهان و سرانجام جاده اصفهان به بوشهر و نیز تا شهر شیراز، ناحیه اصفهان- فارس که از جنوب به خلیج فارس و از شمال به صحرای آباده و ایزد خواست محدود می شود، معبر سلسله جبال عدیده می باشد که سابقاً آتشفشانی بوده و با معانی غنی که ارتفاع آنها تا دری دالکی 733 متر و تاخان خوره تا 2037 متر است.

پیرامون آباده ، این شهر زیبا با مردمانی بسیار خون گرم ومهمان دوست، هم چون تمام خرابه های فرهنگ مان ، نرسیده به شیب تند ماهورهای ایزدخواست، می گشاییم.

ایزدخواست

دو بخش قدیمی و نوساز این شهرک، انسان را به دو گانگی خویشتن می خواند.

قلعه ایزدخواست با ده ها سال قدمت تاریخی، استوار اما شلاق خورده به دست طبیعت ویرانگر، هنوز خودنمائی می کند. آنچه اعتراف می کنم، ناتوانم از بیان این همه زیبایی. اما می کوشم با به یادگار گذاردن دیده ها بر لوح تصویر، آنچه را که دیده ام از همان نما، بر شما نیز بنمایم ، تا داوری کنید که ایران را هنوز دیوارهای آهنین هست تا دل مردان از آن قدرت گیرد…..

از کودکی هر گاه خشتی را سرخ شده در آتش ، اسیر در شن و سیمان می دیدم، نوای درونی ، پژواکم می داد که این توئی که میان سیمان و آهک اسیری…… و اگر غروبی را چون من،درده، با سنگفرش های خاک گرفته، دیوارهای با کاه گل زینت یافته و غبار برخاسته از زیر پای گوسفندها، دیده باشی، می دانی که معنای اسارت انسان یعنی چه!

خود را به فراز بلندترین برج قلعه ایزد خواست می رسانم، آنجا که سالهاست، دست نوازشی بر سرش کشیده نشده….. همان جای را می گویم که فرهنگ و اصالت ایرانیت را در خود جا داده و ما بی خبر از آن و بی تفاوت از اینکه هر لحظه تند بادی سینه اش را می شوید، و در اندک زمانی رویش را می پوشاند، به دنبال یافتن و شناختن فرهنگ و جامعه بهتر راهی دیاران دیگر……….

اما هستنددستانی که هنوز به گردش در می آورند پره چشم را تا نقشی به یادگار گذارند. دستانی پینه بسته، چشمانی بی فروغ، زیر سقفی که با هر وزشی، صدایی دلخراش به گوش می رساند، هم و هم حقیقت فرهنگ من و توست…

ارزشی اینجاست نهفته در خرابه ایزد خواست. همان جا که پیرمردش تنها تکیه به عصای خود داده نه چیزدیگری….. و آن سوتر، قبرهاکه در میان شان شیر سنگی با عمری طولانی جا خوش کرده تا بفهماند ایرانیان را هنر چگونه جلوه گر شد.

از تاریخ و جغرافیا این خطه، بزرگان کلام گفته وخواهند گفت، اما آنچه ما آوردیم برگ سبزی بود تحفه درویش و مکمل تصاویر خویش.

این نوشته برای یک بار و فقط در ماه نامه وزین چیستا در سال۱۳۷۰ به چاپ رسید نوشته ای که در سال ۱۳۶۷ نوشته شده بود آن روزها منزل ما در شهر زیبا و قدیمی آباده شیراز بود و ما در محله ای به نام معدولی ها زندگی می کردیم …جعفر صابری

[ یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 15:8 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

نوشته ای قدیمی از جعفر صابری

لباس عید سال بعد

گوشه لحاف را کنار زدم در روشنایی نور چراغ علاءالدین مادرم داشت با تکه پارچه ای ور می رفت و کمی
آن طرفتر پدرم در حالی که سیگار می کشید به شعله چراغ زل زده بود. هر چند مادرم دستش را پایین می آورد همراه دستش سرش را هم به نور نزدیک می کرد . پدرم مثل همیشه تو فکر بود آخه پدرم هر وقت توی فکر بود پکهای عمیق به سیگار می زد

 و دودش راهم یواش بیرون می داد امان از وقتی که پدرم تو فکر بود، آن موقع خیلی زود جوش می آورد ولی بیشتر برای ما جوش می آورد تا برای مادرم وقتی ناراحت می شه همه را کتک می زد پدرم آدم خوبی است یعنی دست خودش نیست وقتی زیاد

 فکر می کنه این جوری می شه.بیشتر وقتهایی که پدرم عصبانی است اول مهر و شب عید است من از ماه مهر و شب عید خوشم نمی آید آخه این موقعها اخلاق  پدرم عوض می شود زود داد می زند با همه دعوا دارد…

نمی دانم شاید برای این است که مجبور ما را نانوا کند… یا شاید هم چیز دیگری هر سال اول مهر یا نزدیک عید ملدرم نخ و سوزنش را از سر شب دم دستکش می گذارد وقتی ما می خوابیم از پشت پرده یا زیر میز سماور یک بقچه را در می آورد و هی

 می دوزد بعدش هم که کارش تمام می شود بقچه را ور می دارد می برد و جایی قایم می کند .وقتی مادرم دارد چیزی را می دوزد پدرم کنارش می نشیند و سیگار می کشد و حرص می خورد .من و برادر و خواهرم اگر بیدار باشیم از ترس پدرم خودمان

رابه خواب می زنیم.پدرم مرا دوست دارد .من می دانم آنروز از اتوبوس دو طبقه پیاده شدیم و توی باب همایون راه افتادیم دم یک فروشگاه ایستاد و بعد گفت:(حسن خیلی دلم می خواهد از این کاپشنا بخرم.) من که از آن کاپشنها خوشم آمده بود گفتم(بابا برام

بخرش .)بعد او گفت:(می خرم حتما برات می خرم )ولی نخرید.در عوض چند روز بعد چیزی برایم آورد که نه کت بود ونه کاپشن.گفت که چشمشو گرفته ،برای حمید کوچک بود تن من کرد برای من هم بزرگ بود.تازه آستیناش بلند بود. یقه اش هم پاره بود   

خودشم یک خورده گشاد بود.ولی مادرم گفت:(زمستان است،روی لباس هم گرمه و هم قشنگه شاید مادرم باز داشت چیزی برای شب عید ما سر هم کرد. من چه قدر از عید بدم می آید. همه می خواهند لباس های نو بپوشند بعد بیان بیرون و پزبدهند

 قمپزدرکنند.

پارسال حمید از اول تا آخر عید بیرون نیامد. می گفت:(درس دارم )ولی دروغ می گفت من می دانم برای چی با ما برای عید دیدنی نمی آمد برای این که آن شلوار خاکستری که می گفت خریده و مادرم کوتاهش کرده بود تا حمید بپوشد مال هاشم پسر عباس

آقا بود . راستش من هم باورم نمی شد آخه پدرم می گفت:از گمرک خریده ولی هاشم جلو عزیز، امیر و رضا تمام نشانی هایش را داد.

حتی انجایی را که سوخته بود . علامتها درست بود . بچه ها همه حرفهای هاشم را باور کردند حمید بیچاره خیلی خجالت کشید. برای همین دوتایی آمدیم بهخونه . حلا دوباره عید داره میاد ، من نمی دانم رفتن زمستان و آمدن بهار چرا باید برای ما انقدر ناراحتی بیاورد ؟ کاشکی عید نبود. اگر عید نبود همین لباسها که پدرم آورده خوب بود دیگه ! البته عید هم مثل تمام روزهای خداست برای من و حمید فرقی دره، اما آبجی بیچاره ام.. دلم به حالش می سوزد تمام دخترهای هم سن و سالش لباسهای قشنگ تنشان می کنند .

ولی عیبی ندارد . من تابستان سال دیگه بیشتر کار می کنم و برای عیدش یک لباس قشنگ می خرم . از امسال که گذشت تا سال دیگر خدا بزرگ است. 

این نوشته را در سال ۱۳۶۵ نوشتم و برای اولین بار در سال ۱۳۷۰ در روزنامه اطلاعات  در صفحه اندیشه به چاپ رسید و بعد در مجله جوانان در پاکستان و بعد در یک مجله انگلیسی زبان در هند. سه سال بعد..اما نام اصلی این اثر که من نوشته بودم چقدر از عید بدم میآید بود! 

[ یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 14:49 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

 

به روح اعتقاد داری!

سر مقاله 252

زندگی ما  هر روز رو به پیشرفت و ترقی است و سرعت اختراعات و اکتشافات گاه بقدری زیاد می شود که با چشم غیر مسلح امکان دنبال کردن همه ی این پیشرفت ها وجود ندارد و بزرگ ترین سایت های جستجو گر هم گاه در مقابل این گونه اطلاعات داد ه شده دست بشر هنگ می کند .مثل مخ من و تو در مقابل در خواست های بعضی از اطرافیان که گاه چنان سوزن می زند که برای چند دقیقه می مانی در مقابل این گونه رفتار چگونه باید برخورد نمایی .دوستی می گفت که پدرم 17 سالی است که فوت کرده آن روزها که بود  سالها توانی برای رفتن به آبادی اجدادیش را نداشت و زمین پدریش دست برادرش بود و کشاورزی هم با او بود  از حق نگذریم هراز چندی هم سوغات آبادی اجدادی برای ما مقداری گردو و بادام می رسید اما از زمانی که پدر فوت کرد دیگر جیره ما هم قطع شد .این بود تا چندی پیش که فرصتی شد تا به اصرار اقوام به آبادی پدری رفتم و  عمو زاده ها گفتند سالهاست که از باغ و باغستان در مقابل انواع آفت های طبیعی دفاع کرده اندو حال هم  دیگر بهتر است حقوق هر طرف مشخص گردد . زمانی  که بحث  ارث و میراث شد و حقوق شرعی و قانونی به میان آمد معلوم شد که نیمی از ارث پدری را در مقابل  این حفظ از آفت طلب دارند .  به خود گفتم خدا پدر آفت را بیامرزد که  میوه روی درخت را از بین می برد نه نیمی از اصل  میراث را … جالب این که چند باری هم ریش سفیدان فامیل  گفتند شما به روح اعتقاد دارید ؟  بگذار روح پدرت آرامش یابد!

ماکه در گیر زندگی شهری و کشمکش های زندگی شهر نشینی هستیم خبر از ده و ده نشینی نداریم بیشتر ما در کلان شهر هایی چون تهران  چنان به مصرف گرایی عآدت کرده ایم که خبر نداریم   صبح چگونه شب می شود و شب چگونه روز، کمتر وقت می کنیم حتی به آسمان نگاه کنیم  و جالب اینکه شب در خانه تصاویری از طبیعت را می نگریم و یا اینکه آسمان بالای سرمان را در تلویزیون می بینیم . حالا سعی هم داریم شارپ تر ببینیم و باید تلویزیون خانه حتما ً ال سی دی باشد  !

اگر به سرعت نور  بتوان دوید و نان دراورد باز هم نمی توان هزینه به روز رسانی امکانات خانه و زندگی را فراهم کر د پس بهتر  و شایسته تر آن است که با همین شرایط موجود ساخت و سوخت و به قول مرحوم پدر قاچ زین را گرفت که همین هم نعمتی است و به جای دیدن آسمان بالای سرمان در ال سی دی  گاهی سرمان را بالا بگیریم  و آسمان را ببینیم . زمانی را هم با اعضای خانواده سپری نماییم . به آنها که با ما هستند حق بدهیم که با ما بودن را تجربه کنند همش به فکر آذوقه نباشیم گرچه بسیار هم مهم است اما گاه می شود با همان لب تاب سه سال پیش هم کار کرد و یا گوشی پارسالی را دست گرفت . اگر به روح اعتقاد داریم روزی همه ی ما روح خواهیم شد . دوستی   می گفت : به دنیا آمده ایم که  از زندگی  لذت ببریم! و دیگری می گفت : پس نه، آمدیم  که زندگی  از ما لذت ببرد!ولی من در جواب این دوستان عرض می کنم :

به رندان می ناب معشوق مست —- خداوند می رساند زهر جا که هست

جعفر صابری

[ دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰ ] [ 19:17 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

 فریبا

سر مقاله 251

 

تمام درد من از این است که چه شد که او  دیگری را بر من ترجیح داد ؟ سکوت من همواره در زندگی مشترک برای آن بود که بستری مناسب برای ادامه زندگی به وجود بیاورم .من تنها سیزده سال داشتم که به عقد او در آمدم و خیلی زود وارد خانه او شدم . اوایل با خانواده او زندگی می کردیم  ، تا اینکه او سر بازیش تمام شد و خودش اتاقی تهیه کرد و کارش را شروع کرد از همان اول بنا به رفتن داشت و سرانجام بعد از چند بار رفتن به کشور های مختلف بالاخره رفت و در کشوری اروپایی اقامت موقت گرفت ما هم به همراه بچه ها رفتیم و زندگی در بیرون از ایران شروع شد سالها به سرعت می گذشت و ما کم کم به این نوع زندگی عادت کرده بودیم ، رفتار و منش زندگی او گاه آزارم می داد اما بخاطر بچه ها همیشه نادیده می گرفتم خیلی ها گفتند که اعتیاد هم دارد اما باور این واقعیت دیگر برایم غیر ممکن بود و سرانجام او رسماً ما را ترک کرد و من به همراه فرزندانم تنها ماندیم و این شروع زندگی جدیدی برای من بود بعد از بیش از بیست و شش   سال… حالا من بودم و یک دنیا فکر و خیال که چرا او این رفتار را با من داشته. دوستان  و اقوام نزدیک که از قبل  او را می شناختند می گفتند  تو خودت را گول می زدی و او از همان اول همین بود و تو باید می دانستی که دیر یا زود این اتفاق برای تو در زندگیت خواهد افتاد اما باورش برای من دشوار بود همیشه فکر می کردم که می توان با گذشت از کنار این بحران های زندگی گذشت و  نادیده گرفت.

چندین بار زنان زیادی را در حاشیه زندگی خود و فرزندانم دیدم ولی نادیده گرفتم، حتی این آخری را . شاید همین حال و  هوای من  او را رنج می داد نمی دانم!

پسرم بزرگ شده و در آمریکا  شغل خوبی دارد دختر هم در آستانه ازدواج است و دو پسر دیگرم هم زندگی خودشان را دارندحتی من هم چند پیشنهاد برای ازدواج مجدد داشته ام اما نسبت به زندگی  هیچ امیدی ندارم و رقبتی به  آن ندارم .با خود می اندیشم   اگر من  نبودم هم همه چیز این طور پیش می رفت .من هیچ نقشی در زندگی و آینده خود نداشتم و همه چیز همانطور که باید ادامه داشته باشد ادامه داشته .بود و نبود من هیچ ارزشی نداشته  و ندارد. یکی می گو ید هدف برای خودم معلوم کنم مثلاً گواهی نامه بگیرم و ادامه تحصیل بدهم.اما که چی آخرش چی بشه ؟

ساکت بودم و به او نگاه می کردم در چهره اش  مادرم ، خواهرم و آینده دخترم را می دیدم . این زن بود زنی که سوخته بود و ساخته بود تا زن زندگی باشد و مادری درست کار .حالا من بودم و او و هزاران حرف ناگفته که نمی توان گفت و نوشت … چون او را زیاد دیده بودم که رو به بیماری های گو نا گون می رفتند و در دراز مدت به پیری زود رس هم می رسیدند . می دانستم که کلامم برایش چون  مشت به سندان کوفتن است و اثری ندارد .آینده برایش بسیار سیاه خواهد بود اگر این گونه پیش برود .چندی پیش همسر دوست قدیمی ام هم  تماس گرفته بود که دیگر نتوانسته و با چهار فرزندش چاره ای جز ترک خانه و رفتن به همراه فرزندانش به منزل پدر را نداشته . او ناچار بود در سرویس های بهداشتی  حرم امام رضا (ع) کار کند تا هزینه تحصیل فرزندانش را بپردازد ودیگر نمی توانست هزینه مخارج اعتیاد همسرش را بپردازد. .اما آنچه  بی شک نباید نادیده گرفت نقش این گونه مادران است . مرحوم پدر بزرگم  روزی با دیدن دو فرزند پسرش که در خانه بودند در خلوت به  من گفت  انسان از طرف مادر یتیم می شود … بی شک او با سالها تجربه در زندگی می دانست که نقش مهم مادر در زندگی چیست . آرامشی که آغوش مادر به فرزند و طوفاانهای  اطراف زندگی کودکش می بخشد کمتر پدری می تواند بوجود بیاورد و اینکه مادر می تواند آینده فرزند خود را آینده ای مثبت اندیش سازد به مراتب بیش از پدر است واین را باید مادر باور کند تا بفهمد که نقش او نقشی بسیار مهم بوده ،حال هر چقدر پدر خانواده خود خواه تر و بی خیال تر، مادر نقشش مهم تر است و وای به حال فرزندانی که پدر و مادری بی خیال و بی تفاوت داشته باشند . اینکه فرزندی خودش بزرگ شود و قد بکشد بی شک می تواند اتفاق بیفتد مانند هرزه گیاهی در بیابان ،اما تلاش باغبان است که به رشد و زیبایی گیاه کمک می کند و اگر باغبان به نقش خود واقف نباشد   اطرافیان که واقف هستند .  گاهی وقت ها مادرانی را می بینم که برایشان تفاوتی ندارد که چه بر سر فرزندشان می آید و اگر همسرشان فریاد می زند او هم فریاد می زند اگر تو هین می کند او هم توهین می کند و گاه فرزندش را راه می سازد تا جان به در ببرد گرچه می داند همسرش هم چون او تعهد لازم را به فرزند ندارد . بیشترین فجایع و جنایت ها را امروز همین مادران و پدران می سازند با رفتار و گفتارشان در مقابل چشم فرزندانشان .  م زنی است که به همراه همسر و فرزند چند ماه هه اش به تازگی همسایه ما شده اند آنها کمتر از دوسال است که ازدواج کرده اند و یک دختر بچه چند ماهه دارند  .همسرش دوشب پیش چنان او را کتک زد که  به شهادت   همسایه ها دست راستش  از ساق شکست و پای چپش سوخت کمر و گردنش آسیب شدیدی دید و درد ناک آن بود که همسرش او را در این حال رها کرد و رفت  …  و هزار بار بدتر این که هیچ یک از همسایه ها حاضر نبودند استشاهدیه  را امضا نمایند! اگر ما دری این متن را می خواند بداند که مادر است همین … خودش بگردد بداند معنای ما در چیست؟ و بود و نبودش یعنی چه؟ و اگر پدری می خواند  بداند که او هم پدر است و در  بوجود آوردن انسانی به نا م فرزند نقش داشته و دارد!

 

 

[ دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰ ] [ 19:11 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

یار مهربان

در شماره 6 و 7 ماهنامه وزین چیستا اسفند و فروردین 89 -90 ردیف 280 سال 28 گفتگویی با بانو توران میرهادی انجام شده بود این بانوی فرزانه به همراه تنی چند از دوستان و هم اندیشانش سالها پیش اقدامی شایسته در راستای نشر فرهنگ و ادبیات بویژه برای کودکان و نوجوانان نموده است . آنها با تشکیل کتابخانه ای کوچک در مدرسه و برگزیدن کتابهای شایسته برای مطالعه کودکانشان گامی بلند را برای نسلهای بعد برداشتند که الگوییست مناسب برای همه والدین که فرزندی در حال تحصیل دارند . با تشکیل گروه های کوچک و انخاب کتاب فیلم، سیدی ،بازی و…. مناسب برای کودکان و نوجوانان خودمان می توانیم اینده آنها را تضمین نمائیم ،البته داشتن برنامه های متنوع مانند اردوهای آموزشی در غالب بازدید از موزه و نمایشگاه تفریح های سالم هم می تواند در این راستا به ما کمک نماید . حال که در آستانه فصلی نو برای آموزش و یادگیری قرار گرفته ایم بیاییم تعامل خود را با مراکز آموزشی بیش از گذشته نماییم. و با حضور خود از تجارب و اندیشه هایمان دیگران را نیز بهره مند سازیم کتابهایمان را که خوانده ایم فیلمهایی را که دیده ایم و هر آنچه که ارزش خواندن و دیدن و و یا شنیدن دارد رابدون مضایعقه در اختیار دیگران قرار دهیم . ساعاتی از عمر گرانبهایمان را در طول هفته و حتی ماه در اختیار هم نوعان خود قرار دهیم تا آنها نیز اینگونه رفتار نموده و از اندوخته های خود ما را بهرمند نمایند. هفته نامه همسر در استانه پانزده همین سال تولد خودش به همت سردبیر محترم سرکار خانم واله کردستانی اقدامی شایسته نموده و آن تهیه یک ویژه نامه با عنوان یار مهربان که در حال حاضر به صورت دو هفته نامه ویژه کودکان قبل از دبستان می باشد از این پس در اختیار شما قرار خواهد گرفت امید است با همکاری شما خوانندگان محترم موضوعات و مطالبی شایسته در این ویژه نامه در اختیار دیگران قرار گیرد. تا از این راه کودکان خود را به خواندن و دانستن بهتر تشویق نمائیم شاید از این راه به همان شعر زیبای کودکی مان که می خواندیم من یار مهربانم دانا و خوش زبانم….نزدیک شده باشیم

شایان ذکر است ویژه نامه خبر خوش نیز که به معرفی برترین برندهای صنعت،بازرگانی،فروش و خدمات، در سال گذشته تهیه می شد از این پس مجددا به صورت هر دو هفته یکبار در اختیار شما عزیزان قرار خواهد گرفت تا از این راه مردان و زنان موفق و کارآفرینان برتر را به حضورتان معرفی نماییم .و بتوانیم به صنعت و اقتصاد کشور عزیزمان خدمت نمائیم ، به همین منظور از صاحبان مشاغل مختف اعم از بهداشت و سلامت ، خوراک، گردش و سفر ، صنعت بازرگانی ،ارتباطات ، دعوت می نمائیم که در این ویژه نامه حضور داشته باشند.

هفته نامه همسر که در بهمن 1376 همزمان با میلاد با سعادت حضرت امام رضا (ع) به جمع مطبوعات کشور پیوست در طو ل این 14 سال با گذراندن روزهای تلخ و شیرین و پستی بلندی های بسیار شغلی و کاری افتخار آنرا دارد که قدر دان فرد فرد عزیزانی باشد که همواره مشوق و یار ما بوده اند عزیزانی که در بهبود روند تولید هفته امه نقش داشته اند از تهیه خبر و گزارش و عکس گرفته تا حروفچینی و چاپ و صحافی آن امیدوار هستیم این همکاری و همیاری بیش از گذشته ادامه یابد ،

با تشکر

جعفر صابری

[ شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ ] [ 14:49 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

اولین روز دانشگاه

 

مثل کلاس اولی ها بودند همه هیجان داشتند ذوق قبولی در دانشگاه و ادامه تحصیلات عالیه .هیجان انجام کار ها و پرداخت شهریه . انتخاب واحد و مشخص شدن خوابگاه خلاصه همه و همه ساعات و روزهایی از عمر نسل جوانی است که با یک دنیا آرزو برای آینده روشن پا در راهی دراز می گذارند . والدینی که چشمانشان اشک دارد و گلویشان بقض چرا که فصل رسیدن میوه وجودشان را نزدیک می بینند و همه چیز اینجاست دانشگاه ساختمانهای بزرگ تر از دبستان و دبیرستان با دیوار هایی بلند تر و اتاق هایی بزرگ تر . و یک فرق بزرگ آن هم این است که اینجا نیم کت ها صندلی شده دیگر گرمای هم کلاسی را حس نمی توان کرد هر نفر یک صندلی هر نفر پشت نفر دیگر فاصله به اندازه یک دست و دیوار ها سرد است سرد سرد دیگر خبری از بخاری های قدیمی نیست و تخت سیا هها هم خیلی بزرگ تر از مدرسه است آنقدر بزرگ که گاه تمام دیوار مقابل را می پو شاند . اینجا دیگر خندیدن و شوخی کردن کار کودکانه ای است و جوابش اخم و اخراج است اینجا دیگر خبری از لقمه های مادر نیست و بوفه است و غذاهای سلف سرویس اینجا هر چه است آینده است دیگر جای هیچ اشتباهی نیست همه چشم به انتظارند که تو فارغ تحصیل شوی و بعد… دیگر هیچ … باید زندگی کرد باید شاد بود باید بزرگ شد باید پدر شد باید مادر شد و باید فرزنداانت را به مدرسه بفرستی و روز اول مهر را به یاد بسپاری… و به روز اول دانشگاه هم نیک نگاهی بیندازی اما عجبا که بیشتر از آن روز اول مدرسه را به یاد داری .با همان کلاس های کوچک و نیمکت های بزرگ که دو یا سه نفره می نشستی و کیفهای بزرگ و پاکن های قشنگ

[ شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ ] [ 14:46 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سر مقاله 249

 

 دو بنده …

 پسر کوچکم به بازوانم دست می زد و  گفت : بابا تو کشتی هم گرفتی؟

 در خود فرو رفتم و به سالهای گذشته برگشتم سالهای 1357 تا 1359  آن سالها که در باشگاه تربیت بدنی شهر کوچک دامغان  به همراه دوستانم هر هفته سه روز به تمرین کشتی می رفتیم . یادش بخیر دوست عزیزم علی باقری که یکی از کشتی گیران به نام شهر بود مشوق من بود آن روز ها من از کشتی سوخته سرایی و برادران محبی و اکبر فلاح  خیلی خوشم می آمد سلیمانی هم بود .کشتی ورزش مردانه ای بود و حضور روی تشک کشتی غرور خاصی به انسان می داد … خوب یادم هست در یکی از سفر هایم به تهران پسر عمه ام عباس  وقتی دوبنده کشتی را در ساکم دید پرسید این چیست و من برایش توضیح دادم که لباس کشتی است و او آن لباس را از من گرفت و به دنبال کشتی رفت . عباس قهرمان جهان شد و من همان سالها رفتم  تا به قهرمانان گمنام دیگر در تشکی به رنگ خاک و از جنس  خاکستر بپیوندم . آنروز ها قهرمان ها زیاد بودند،هر روز به گردن خیلی هایشان دسته گلی می آویختند و به یادشان کوچه ای را به نامشان زینت می دادند، گاه  یک  کوچه چند قهرمان داشت هنوز هم اگر خوب بگردی حتی عکس بعضی هایشان را می توانی سر کوچه ها ببینی …   من هم رفتم و خوشحال هم هستم که رفتم  صدای کف و سوتی برای  هیچ قهرمانی در آن میدان ها به صدا در نمی آمد اما قهرمان ها از هم سبقت می گرفتند تا  قبل از یکدیگر  اول غرور و کبرشان را بر زمین بزنند و بعد دشمن را خورد کنند. با  همان دستان خالی .  نیازی به لباس مخصوص کشتی یا همان دوبنده نبود گاه همان لباس خاکی در تنشان دوبنده می شد و گاه همان کفنشها!

 این روز ها روز های باز در بعضی از میادین صدای ضرب آهنگ آن روز ها را با تصاویری از آن کشتی گیران و قهرمانان می شود دید هر سال هستند کسانی که یاد آن قهر مانان را زنده نگاه دارند که خود همین هم جای شکر دارد . بی شک این ها که یاد آنها را زنده نگاه میدارند  همان قهرمانان و کشتیگیرانی هستند که توفیق آن را نیافتند که دسته گلی به گردنشان آویخته شود اما  از آن گلستان نقش گلی بر تن دارند .گلی که مدالی است تا در روز حساب و کتاب نشان دهد  برای اول شدن تلاش کردند. اما  در بین آن قهرمانان و کشتیگیران چندم شدند.

 نمی دانستم با دیدن آن قهرمانان  به پسرم چه بگویم جز اینکه: آره بابا من هم کشتی می گرفتم!

 

جعفر صابری

[ شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 21:41 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

ابراهیم در گلستان…

 بی شک داستان  حضرت ابراهیم ، این جوانی که در مقابل کفر و کناه  ایستاد و یکتاپرستی را دنبال کرد و تنها بر خدا توکل نمود و تن  در آتش داد اما تن به  ذلت نداد را شندیده اید .  اما داستان این ابراهیم   داستان دیگریست. ابراهیم قربانپور فرزند ارشد  خانواده ای کشاورز است که در شمال سر سبز کشور عزیز مان در استان گلستان شهر کوچک  گیلکیش  در سال 1365 متولد شده وی مانند همه ی کودکان دیگر ایرانی  به مدرسه رفت و درس خواند اما طبیعت زیبای استان گلستان و محل سکونت ابراهیم شرایطی   را برای او  …………………

ادامه مطلب

[ شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 21:39 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

بهارات

هندوستان يا به قول ديگر بهارات كشوري واقع در آسيا مي باشدشبه جزيره ي  هندوستان با مساحت 590/287/3 كيلومتر مربع جمعيتي بالغ بر 051/810/683 نفر انسان را در خود گنجانده ،به نظر من اگر براي سير شدن هر انسان در هندوستان تنها يك روپيه در روز نياز باشد رقمي در حدود 051/810/683 روپيه براي سير كردن شكم اين همه انسان لازم مي باشد.راستش ما سفر ناگهاني خود را از بندري جنوبي واقع در ايران آغاز نموديم ومقصد، شهر بندري سورات بود تا از آنجا كشور پهناور هند را از نزديك ببينيم. سورات: نام اين بندر مرا ياد قهوه خانه ي شهر سورات نوشته ي نويسنده ي فرانسوي برناردن روسن پي پر كه سيد محمد علي جمالزاده آنرا ترجمه كرده مي اندازد. ……………………………………..

ادامه مطلب

[ شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 21:38 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

 ن…

سرمقاله 248

به نام کسی کآفرید از عدم

به انسان عطاء کرد فکر و قلم

معجزه  قرآن همین است که ای انسان بخوان و بدان و بیندیش که خدایی جز یکتا آفریننده جهان هستی نیست و چه نیکوست که جهان امروز هشتم سبتامر را روز جهانی مبارزه با بیسوادی نام نهاده اند .خوشبختانه سالهاست به  همت نهزت سواد آموزی در ایران تعداد زیادی از هم وطنان بی سواد ما به نعمت خواندن و نوشتن رسیده اند و می توانند در جهان امروز با سر بلاندی  مشکلات خود را برطرف نمایند . اما هنوز هستند  افرادی که به هزاران دلیل گو نا گون  تن به یاد گیری نداده اند و در کوچه  باغ های  نادانی بی سوادی حیران هستند و بیش از هر کس به خود لطمع می زنند و چه نیکوست که همتی دو چندان بنماییم و این دیو نادانی را از روی سرزمین خود برداریم . اما این تنها یک روی سکه است آیا تنها آموزش خواندن و نوشتن می تواند یک جامعه را از گرفتاری های گو نا گون نجات دهد ؟ سئوال این است نقش آموزشهای علمی و تربیتی ما  در جامعه تا چه اندازه موفق بوده کودکان و نوجوانان و حتی دانشجویان ما  آیا خوب تربیت شده اند ؟ آیا  آموزش تربیتی ما نباید پیش از آموزش های علمی باشد ؟آیا سیستم آموزش ما توانسته با چیزی به نام تحاجم فر هنگی برخورد نماید . آیا رسانه های ما توانسته اند فراخور حال نسل جوان امروز برنامه های خود را ارائه دهند .جای خالی موسیقی  سالم را چگونه برای نسل نوجوان و جوان پور کرده ایم . فیلمهای سینمایی که ساخته می شود  تا چه اندازه در کار آموزشی موفق بوده آیا تنها برگزاری میز گرد و یا میز لوزی یا بیزی می تواند جزابیت های لازم را برای بیننده بوجود بیاورد … کلام و مطت های ارائه شده که گاه به نوعی فر هنگ سازی هم می شود آیا مناسب بوده  ؟ همه و همه  جای تعمل و تفکور دارد … بی شک راه کار های گونا گونی  را می توان ارائه داد که از جمله کانال جوان و نوجوان است که با ساخت برنامه هایی با حضور خود این نسل و ارائه برنامه هایی  فراخور حال این سن و سال  سعی نماید که جای خالی دل گرمی های نسل جوان را پور نمایند . از طرف دیگر دانشجویان و جوانان ما هستند که متاسفانه از کتاب و کتاب خوانی فاصله گرفته و بیشتر  نیاز های خود را از کامپیوتر و اینترنت مرتفع می سازند . جای خالی مطالع و کتاب بویژه در تصاویر و فیلمها و سریالها به شدت فاصله بین بیننده و کتاب را بالا برده نیکوست به این خله توجه شود  و حمایت شایسته ای از ناشرین شود تا تولیدات خود را با قیمتی مناسب در اختیار خوانندگان خود قرار دهند و از زمان بررسی کتاب ها کاست شود تا تولیدات به روز باشد در هر صورت کار نشر پیوسته گی شدیدی به آموزش دارد و باسواد  بودن اگر مطالع نداشته باشد معنی ندارد. می توان همی این موضوعات را با یک برنامه ریزی دقیق دنبال کرد و در کمترین زمان ممکن کاری نمود که شور وشعور همزمان تعالی یابد .درست آنچه اسلام واقعی از مسلمانان و بطور کلی بشریت خواسته . ایران روزگاری نه چندان دور سرامد جهانیان بوده با داشتن صدها کتابخانه با هزاران جلد کتاب و دانشمندانی که  هنوز در جهان با افتخار نامشان برده می شود . خوشبختانه هنوز بسیاری از ایرانیان در جهان  در رشته های گوناگونه علمی رشد و نمو قابل توجه ای داشته اند و ما می توانیم به آن خود باوری برسیم که ایرانی می تواند  همیشه سربلند  باشد.

جعفر صابری

[ چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 23:55 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

 

با نام آنکه فکرت آموخت 

سرمقاله 247

پرواز 5040

با ناراحتی و پرخاش گفت : آقا اینجا جای من است ! لبخند زدم و گفتم چشم  بفرمائید .می دانستم با توجه به اینکه خیلی دیر آمده و حسابی   به او سخت گزشته بحث و گفت گو بیشتر او را ناراحت می کند برای همین تر جی دادم صندلی خود را عوض کنم … پرواز با تاخیر صورت گرفت برای همین من همان جا نشسته نمازم را خواندم و بعد از نماز  دعا هایم را خواندم… کم کم هواپیما از زمین بلند شد و در مسیر خود قرار گرفت .زن که در تمام مدت اشک میریخت و آرام گریه می کرد اشک هایش را پاک کرد و به من گفت  : شما نماز خواندید من هم می توانم بخوانم / گفتم آن موقه هواپیما ایستاده بود و قبله مشخص بود .اما اگر شما را آرام می کند بخوان! زن با کمی شرمندگی گفت : ببخشید دیر کرده بودم ناراحت بودم . آخه من رفته بودم بهشت زهرا سر قبر پسرم  دلم نمی خواست بیام . من چهار سال است که هر هفته پنج شنبه میرم بهشت زهرا سر قبر پسرم . اون چهار ماه بعد از ازدواجش در گزشت … احساس کردم خیلی دلش خون است و نیاز دارد که درد دل کند و عمر سفر با شنیدن این درد دل ها هم گو تا می شود … گفتم : خدا رحمتش کند  چرا فوت کرد ؟ادامه داد : مهدی پسر خیلی خوبی بود هر روز باید من میدیدمش و وقتی مریز شد بردیمش سی سی یو و پزشکان به ما گفتن که هیچ کاری نمی شود برایش کرد ویروس در قلبش بود .من گفتم قرار در فروردین ماه ازدواج کنه و لی پزشکان گفتن بهتر این کار را نکنه .. هیچ کاری نمی شد کرد خودش نمی دانست . نامزدش گفت حتی اگه یک روز هم شده من می خواهم با مهدی زندگی کنم و  برای همین بالا خره ازدواج کردن و هرروز صبح مهدی از خانه که بیرون می آمد به من سر می زد آن روز سر نزد وشب زنگ زد که دیر شده بود فردا می آیم فردا نیامد و وقتی من زنگ زدم تلفنش را جواب نداد عمویش آمد و به همسرم چیزی گفت من متوجه شدم گریه کردم و بعد بیمارستان روز اول بعلت بسته شدن رگهای مغزش بیهوش بود و فردایش قلبش از کار افتاد و مرد … اشک در چشمانش باز حلقه زد و سکوت حالا باید من چیزی میگفتم تا کمی آرامش می کرد .راستی چه چیز می تواند مادری که فرزندش را از دست داده و هنوز چهار سال است که هر هفته  به مزارش می رود و اشک میریزد را آرام نماید! در میان خاطرات و دفتر چه ضهنم شروع به گشتن کردم و بالا خره سید مهدی یادم آمد .آرام گفتم اسم دوستی در جبهه سید مهدی بود خیلی پسر شوخی بود خیلی مدام با بچه ها شوخی می کرد .یک روز مرا دید و گفت حاجی من دیشب خواب دیدم که رفتم بهشت .آنجا باغی بزرگ بود و اتاق هایی  حجره حجره داشت در کنار یکی از پنجره ها که  باز بود داخل حجره ای را دیدم  شهید بهشتی داشت کنار تخت سیاه چچز هایی می نوشت شاگرد های کلاس خیلی ها بودن شهید رجایی باهنر  مفتح  مطهری و خیلی ها  شهید بهشتی به من گفت سید عباس بیا تو و من از همان پنجره رفتم داخل  روی یکی از نیم کت ها نشستم… من با تعجب پرسیدم خوب چی می گفت ؟ سید مهدی خندید و گفت  : گفتن نگیم …  و بعد رفت … چند روز بعد دوستی به من گفت سید مهدی شهید شده  باورم نمی شد جسم او جای بود که ما نمی توانستیم بیاوریمش  برای همین تنحا باید خبرش را کسی به خانواده ی او می داد … و همی دوستان این کار مهم را به من سپردن من به اصفهان رفتم روستا و کوچه و حتی درب خانی سید مهدی را گو یا سالها پیش من  در رویا هایم دیده بودم برای همین  حیرت زده بودم بعد از در زدن پیرزنی درب را باز کرد مادر سید بود تا مرا دید گفت سید شهید شده ؟ من نمی دانستم چه بگو یم لبخندی زدم و گفتم نه مادر حالش خوبه … شما تنها زندگی می کنید ؟ پیرزن رفت و چای آورد  خانه کوچکی بود با یک حوز آب داخل حیاط که چند  گلدان  شمدانی کنارش بود  و خانه کوچک بود او گفت: مادر قلیان می کشی ؟ گفتم نه  . بعد شروع به قلیان کشیدن کرد و ادامه داد : من می دانم پسرم شهید شده خودم خواب دیده ام .که سید وارد باغی شد  که  اتاق های حجره حجره داشت  رفت کناره یه پنجره و بعد رفت داخل من دیدمش مادر معلمشان آقای بهشتی بود و همه بودن شهید رجایی با هنر مطهری  مادر پسر من هم سر اون کلاس نشسته بود… سید من تنها بچم  تنها گل زندگیم مادر…

زنی که کنارم نشسته بود ساکت مانده بود و گفت : مادر بخدا من می دانم پسرم به بهشت رفته ان پسر خوبی بود و من از او خیلی رازی بودم . خدا به داغ دل این مادرا که بچشون را از دست دادن و حتی قبری هم ندارن برسه…او آرام شده بود ولی درون دل من هزاران درد و یاد و خاطره زنده شده بود . به این فکر می کردم که این سفر چرا باید پیش می آمد … دختر هم وتنی که دانشجوی پزشکی است از دوست خودش در فرود گاه ژارجه  مقداری پول سرغت کرده بود و  پلیس او را دست گیر کرده بود  .گر چه من فامیل شاکی بودم اما حیران از این که سرنوشت سارغ چه خواهد شد . پرواز نشست و من یک راست از دبی به فرود گاه شارژه رفتم و با پلیس فرود گاه در خصوص پرونده حرف زدیم البطه دوست عزیزم منصور هم  از دبی به من منحق شد  .پلیس قبول نمی کرد مدارک لازم را ارائه دادیم و بعد از حدود پنج ساعت در ساعت سه صبح  پلیس موفق شد در فیلمهای ظبط شده دوربین ها دخترک سارغ را شناسایی نمایند و این آغاز لحظه های سخت تری بود سارغ را به اداره پلیس آوردن و متاسفانه توحین ها و ..برخورد ها شروع شد گرچه خوشبختانه پلیس بسیار مدارا می کرد اما همان چند کلمه و گفتار ها تمام وجودم را به درد آورد  مقداری از پول به صاحبش همان زمان داده شد و مقداری را گویا دخترک به اوکراین فرستاده بود  که آن هم با کمک پلیس برگردانده شد … در فر صتی که پیش آمد من به دختر جوان گفتم : تو تنها از دوست همکلاسی و  هم وطنت سرغت نکردی تو شخصیت و شرف تنمام ایرانیان  بویژه زنان پاک دامن ایرانی را تا ابد لکه دار کردی تو همی مارا در دیار غربت خورد نمودی و از همه بد تر این نوع لباس پوشیدن تو به عنوان یک زن ایرانی است .نمی دانستم چه بگو یم از طرفی رفتار گفتار و پوشش او مرا رنج می داد و از طرفی دلم برای تمام بدبختی و گرفتاری هایش می سوخت چاری نبود بی شک او  فریب شیطان را خورده و نا آگاهانه  این گونه گرفتار شده باید کاری می کردیم و به لطف خدا  توانستیم از مهلکه پلیس نجاتش بدهیم .من راهی ایران شدم و لی در طول مسیر به سید مهدی و یاد و راه او می اندیشیدم که راستی او و امسال او چرا و برای چه این راه را رفتند و چقدر من و امسال من  به عنوان باز مانده از آن مدرسه و کلاس درس موفق بوده ایم!

جعفر صابری

[ چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 23:53 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

فقط هتفصد هزار تومان

 

 

تمام وجودش در آتش مي سوخت و ديگر پاهايش تحمل سنگيني اندامش را نداشت چشمهايش سياهي مي رفت و ساعات برايش به اندازه ی تمام عمرش طولاني شده بود صداي دورگه و   مردانه اي كه او را خوانده بود مثل زنگي در گو شش پيچيد و نگاهش به اتومبيل سفيد رنگ كنار خيابان دوخته شد باز همان صدا و قدمهايش وجودش را به سمت اتومبيل مي كشاند از خودش متنفر مي شد از خدا مي خواست تا اتفاقي بيفتد و او به اتومبيل نرسد با خود مي انديشيد اگر فقط پانصد هزار تومان  پول پيش داشت مي توانست خانه اي اجاره كند و بعد به……………

ادامه مطلب

[ چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 23:51 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

 

سرمقاله 246

 

یه روز یه تر که …

 

 سال 1358 بود ما برای گذراندن اردوای به بندر ترکمن رفته بودیم کشتی های  شوروی سابق در  لنگرگاه  پهلوگرفته بودن وما که جوان بودیم و سراسر شور به سراغ ملوانها رفتیم آنروزها که هنوز کشورسرگرم انقلاب اسلامی بود دوستانی بودند که به لحاظ سند وسالشان شعور و تجربه بیشتری از ما جوانان و نوجوانان داشتند وقتی آنها به ما رسیدن  یکی از آنها به نام آقای ناظمی از من سوال کرد ملوانان به شاه چه می گفتند ما خندیدیم و گفتیم هیچی بیشتر لطیفه می گفتند .یکی از آن لطیفه ها این بود که یک روز یک  تاجیکی به یک آذربایجانی می گوید ما یک ملت هستیم و نباید بین ما اختلافی باشد بیا با هم یکی شویم و برویم پدر ارمنی ها را در بیاوریم … آقای ناظمی چند دقیقه سکوت کرد و بعد گفت اینها روس هستند و اگر این اختلاف را بین ملت های خود برقرار نکنند نمی توانند بر آنها حکومت کنند . و این شد که جرقه ی ایران دوستی و وطن پرستی ما شعله ور گشت از همان زمان با خود عهد کردیم که به ملیت و فرهنگ جوامع هموطن خود هر گز توهین نکنیم اما متاسفانه این روزها بشدت این گونه لطیفه هاحتی در بین افراد روشن فکر و تحصیل کرده رواج پیدا نموده و فاجعه ی درد ناک آنکه بی پروا در بعضی برنامه های ما نشان هم داده می شود . فرهنگ هایی که جز مردانگی ،شرف، صداقت، درستی، سادگی، انسانیت، شهامت و … را نمی توان دید .شاید  جای خالی فرهنگ شناسان وفر هنگ دانان که با بیان جامعه شناسی ایران به نسل حاضر اهمیت با هم بودن را نشان دهد بسیار خالی است و فرهنگ عامه باید بیشتر در بین مردم مطرح شود موسیقی های محلی و گویشهای سنتی همه و همه اهمیت فروانی دارند که به زیبایی ایران عزیزمان بیش از بیش می افزاید بودن مسجد وشیعه و اهل سنت کنار کلیسا و  کنیسه و… نه تنها ناشایست نیست بلکه زیبا است همانگونه که نمایندگان محترم مجلس از میان اقلیت ها و فرهنگ ها ی جای جای میهن عزیزمان برای تصمیم گیری های سازنده کشور حضور دارند گاهی وقت ها بعضی از این نمایندگان محترم با لباسهای بومی خود در صحنه النی مجلس حاضر می شوند که بسیار زیبنده و شایسته است و نشان دهنده این  واقعیت است که ایران سرزمین پهناوری است که همه ی مردمش در آبادانیش نقش دارند . بیاییم از امروز با خود عهد نماییم که نه تنها از بیان چنین لطیفه هایی خود داری نماییم بلکه از شنیدنش هم که بی شک همان غیبت می تواند باشد هم خود داری نموده و آتش به خیمه دشمن بیندازیم که قصد آتش افروزی دارد .

آباد باد ای ایران سرفراز باد ای ایرانی

 

جعفر صابری 

[ دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:25 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

از کتاب  نامه ها نوشته:

  جعفر صابری

 

                                       سرا پا اگر زرد و پژمرده ايم

ولي دل به طوفان نسپرده ايم

                                      چو گلدان خالي لب پنجره

پر از خاطرات ترك خورده ايم

 

 

بنام خداوند بخشنده و مهربان

سلام؛سلامي به گرمي تمام آشنائيها و به حرارت نور خورشيد و به لذت ديدن يك دوست قديمي كه سالها كه سالها از او بي خبر بوده اي .

مدتها بود در انتظار نامه اي از تو بودم ، تا آنكه ديدم در انتظار بودن ارزشي ندارد بايد دست به كار شوم برايت نامه نوشتم و تمام نامه هايي را كه داشتم و نامه هايي كه نوشته بودم را زير و رو كردم فقط به خاطر آنكه بتوانم نامه هايم را در قالب يك نامه برايت بفرستم و تو بخواني ،و بداني كه دوست داشتن سخت نيست …………………….

ادامه مطلب

جعفر صابری/ داستان عشق نامه

نوشته جعفر صابری

او نیز رفت…….

با عشق نامه

سعید بی آنکه دلیلی قاتع کننده برای خود داشته باشد مدام طول خیابان را طی میکرد وگهگاه نگاهی به ساختمان سفید رنگ آن طرف خیابان می انداخ و دوباره رد میشد و با خود می اندیشید.

شاید رفتند،آخ منخر ،آخرش هم هیچی نمیشوم.چند بار خودش با حالتش به من حالی کرد که دوستت دارم اما منم خر چی پیش خودم فکر میکردم.میگفتم بگذار پیش خودش فکر کند ادم سنگینیم ،بگذار به زبون اقرار گند که دوستم دارم،عاشقتم ،بی تو دنیا برام تنگ وتاریکه ،عجب آدم خریم ،اگر این طوری فکر میکردم پس چرا حالا مثل سگی که برای تکه استخ.انی از اربابی که بارها کتک خورده دمم را تکون میدهم ومدام بهآن پنجره نگاه میکنم؟

اگر رفتند که رفتند! اگر هم نرفتند به درک ،ول کن بابا بی خیال عشق ،من که به تمام دوستانش گفتم اگردیدنش بگن مادرم باهاش کارداره.بلکه بیاد خونمون .آخ ،آه…..

ادامه مطلب

[ جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 15:3 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/داستان سارا

سارا

Sara

جعفر صابری

آیئه تمام قد قاب چوبی که روی کفش کن کنار راهرو قرار داشت بار دیگر منعکس کننده چهره سارا بود.

سارا روی یک پا ایستاده بود و خود را نظاره میکرد . لباسی سر تا سر سفید وگوشواره هایی که نگینش الماسی بود لابلای موهای طلایی رنگ ساراچهره ءسفید همچون برف که دو باقوت آبی را در خود جای داده ئست به دست هم داده بودند و سارا زیبا تر از همیشه نمایان میکرد .سارا چرخی خورد و از اینکه میدید شانه ها یش در یک امتداد قرار دارند لذت میبرد درحالی که قطرات اشک از چشمانش جوشیدن گرفته بودآهی کشیدو

گفت :آه چی می شه

سپس سرش را پایین انداخت و به پای راست خود خیره ماند .پای چپش را به زمین گذاشت و دوباره همان احساس قدیمی را لمس کرد سنگینی تمام دنیا بر دوش چپش آمد و شانه چپش پایین افتاد.

ادامه مطلب

[ جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:47 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/شب آخر/داستان

 شب آخر

عقربه هاي ساعت شماته دار ساعت 7 بعداظهر را اعلام كرد.چشمان بي فروغ پيرمرد آرام گشوده شد ودر اطراف تخت خواب خود جمعي راديد كه دورش حلقه زده بودند. گويي به دنبال كسي مي گردد ودر ميان جمع نگاه خودرا چرخاند.اما ازگمشده اش اثري نديد نا اميد سر خود را به سوي ديگر چرخاند.گفت: وكيل مگر نگفتم به خواهرم بگوييد بيايد. وكيل در جواب گفت: چرا اما ايشان قبول نكردند.پيرمرد با خودگفت: حقم داره چون روزگاري بارها من دست رد به سينه اوزدم اما… ديگر اشك مجال ادامه دادن صحبت را به پيرمردنداد. وكيل جوان چند قدمي به جلوآمدوآرام گفت: براي شما ناراحتي خوب نيست دكتر گفته كمتر فكر كنيد. وكيل امشب شب آخرمن است ديگر هيچ چيز برايم مهم نيست.در هر صورت به خودتان مسلط باشيد. وكيل چه كساني اينجا هستند؟ تمام اقوام ودوستان شما.شركا،كارخانه داران بزرگ،تجاربازار وعده‌اي از تجار خارجي. وكيل توجوان فهميده اي هستي هميشه موردعلاقه ي من بودي من حسرت تو رامي خوردم وآرزوداشتم فرزندي چون توداشته باشم. حالا هم من جاي فرزند شما هستم. تشكر-تشكر دكتر هم اينجاست؟ بله. دكتر به طرف تخت پيرمردآمد.سلام كرده ونبض پيرمرد را مي گيرد. دكتر چند ساعت ديگر زنده هستم؟ مرگ هر كس به دست خداست.اما تو مي داني خدا از اول متعلق به بينوايان بود.خدا را بينوايان ،بدبخت ها،بيچاره ها،درمانده ها مي‌پرستند،نه پول داري مثل من… به من بگو تا صبح دوام مي آورم يا

ادامه مطلب

[ جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:44 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/نمایشنامه مرثیه کرد.

این نمایشنامه برای رادیو نوشته شده بود در سال۱۳۶۶ به قلم جعفر صابری

مرثیه کرد

 

مجلس اول

زن :ابو احمد …ابو احمد …ده پاشو مرد خجالتم خوب چيزيه تمام مرداي محل اين روزا كلي به جيب زدن …

مرد: باز چه مرگته زن ميذاري بتمرگيم يانه ،باز صبح شد ،خبر مرگت صدات رو بلند كردي …

زن : ابو احمد …حدس بزن صبح كي رو ديدم …ها …؟

مرد : عجب سئوالي ميكني من چه ميدونم تو صبح كي رو ديدي !

زن : اَه …خان بالا …خان بالا رو ديديم د ا شت از بالاي ده مي ا ومد …

ادامه مطلب

[ جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:35 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری /بندر لنگه 1390زمستان

جعفر صابری /بندر لنگه 1390زمستان /در حال تهیه فیلم وطنم.

زمانی که ایرلند اعلام استقلال از انگلستان کرد و در طی آن 9 جوان شورشی ایرلندی دستگیر و محکوم به مرگ شدند.

از آن جایی که حکم مجازات آنان قبل از ملکه ویکتوریا صادر شده بود ، او که تحمل اعدام کردن آنان را نداشت و به همین خاطر دستور داد تا آنان را به زندانی در مستعمره انگلستان یعنی استرالیا منتقل کنند .

حدود 40 سال پس از آن ، ملکه ویکتوریا از استرالیا دیدن کرد و مورد استقبال نخست وزیر آنجا یعنی آقای چارلز دافی(Charles Gavan Duffy ( قرار گرفت . وقتی آقای چارلز به اطلاع ملکه رساند که او یکی از 9 نفر ایرلندی محکوم به مرگ بوده است ، ملکه به راستی شوکه شد . ملکه از او پرسید که آیا از سرنوشت آن هشت زندانی دیگر خبری دارد یا نه ؟

او به آگاهی ملکه رساند که آنان همگی با یکدیگر در تماس هستند:

توماس فرانسیس(Tomas Francis Meagher) به ایالات متحده مها جرت کرد و خیلی زود به مقام فرمانداری مونتانا رسید.

ترنس مک مانس (Terrence McManus) و پاتریک دونا او (Patrick Don Ahue ) هر دو ژنرال ارتش ایالات متحده شدند و بسیار عالی خدمت کردند.

ریچارد اوگورمان (Richard O Garman) به کانادا مهاجرت کرد و فرماندار کل نیوفوندلند شد .

ماریس لین(Morris Lynne)و مایکل ایرلند) (Michael Ireland هر دو از اعضای هیئت دولت استرالیا شدند و جدا از هم به عنوان دادستان کل استرالیا انجام وظیفه کردند .

دارسی مگی (Darcy McGee) نخست وزیر کانادا شد . و در آخر جان میچل (John Mitchell) نیز در مقام شهردار نیویورک خدمت کرد .

همه ما نه تنها با سر خوردگیها و نا کامی ها بلکه با موانع و سدهایی در جاده های مختلف موفقیت روبرو می شویم. این داستان مصداق این جمله است : در معامله زندگی، گذشته شما هرگز برابر با آینده تان نیست.

سخن روز : من هفتصد بار اشتباه نکردم، من یک بار اشتباه نکردم. من زمانی موفق شدم که هفتصد راهی را که موفقیت آمیز نبود اصلاح کردم. هر گاه راهی را که عمل نمی کرد حذف کردم راهی را پیدا کردم که کار می کرد.توماس ادیسون……..

……………….و من چه بگویم !

[ پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 19:45 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/نقش خانواده /زن کجاست مرد کجاست؟

زن کجاست مرد کجاست !

یه نگاه به زندگی و اطراف خودمان بیندازیم آیا این  تمام آن چیزی است که ما از زندگی و عمرمان می خواستیم؟

بدنیا آمدیم که این گونه زندگی نماییم؟ قد بکشیم .مدرسه برویم .درس بخوانیم ازدواج کنیم بچه دار شویم و …آخرش چی؟شاید این سئوال کمی پیچیده باشد  و در این حال پاسخی ساده داشته باشد چراکه در واقع زندگی بیش از این هم نیست اما همین زندگی که ما از آن صحبت می کنیم هر روزش 24 ساعت است و هر ساعتش شصت  دقیقه  که تماماً در اختیار شماست تا بتوانید از آن لذت ببرید و زندگی کنید .به درازای چهل ،پنجاه یا حتی صد سال…این آن چیزی است که باید به آن پاسخ دهیم .گاهی وقت ها فراموش می کنیم با انسانی که زندگی می کنیم به عنوان دوست و یا همکلاسی و یا هم اتاقی و یا همکار و یا حتی شریک زندگی عمری است با خصوصیات درست یا غلطی زندگی کرده برای نمونه از میوه ای بدش می آید و یا از کلمه ای دل خور می شود و یا ازغذایی بدش می آید و احترام به خواسته و سلیقه اش کمترین کاری است که می توانیم برای او که می شناسیمش انجام دهیم . توهین، تمسخر و …شایسته شخصیت ما نیست .که به علایق او توهین کنیم.زندگی ما مال ماست و زندگی زیباست .می توان با کمی همت و برنامه ریزی در آن نه تنها برای خود بلکه برای دیگران نیز بهترین شرایط را بوجود آورد تا دیگران از با ما بودن لذت ببرند .کمک به دیگران و اطرافیان طوری که وجودمان ارزش داشته باشد و نبودمان حتی برای لحظه ای برای اطرافیانمان سخت و دلگیر باشد .می توان کاری کرد که جامعه و دوستان و مردم شهر و دیارمان نیز از بودن در کنار ما شاداب باشند . چرا باید چنان زندگی را به خود و دیگران سخت نماییم که از بودن در کنار ما آزرده خاطر باشند و اگر همسر یا دوست شما هستند از شما فراری باشند و سخت ترین لحظات زندگی شان با شما بودن باشد . قبول کنید این که ناچار باشید یا ناچار باشند شما را تحمل نمایند و به روی خودشان نیاورند هیچ لذتی ندارد . به دنبال این باشیم که اگر می توانیم نقاط ضعف زندگی خودمان را پیدا کنیم و به برطرف نمودن آن تلاش نماییم . از خواب و استراحتمان کم کنیم مطالعه داشته باشیم وقت بیشتری به اطرافیانمان تعلق بدهیم در گفتار و رفتارمان تغییرات کلی حاصل نماییم نه برای دوستمان و یا شریک زندگیمان، بلکه برای ترقی و رشد شخصیت خودمان، و بدانیم که این تحولات ،بی شک روی همه ی جوانب زندگیمان تغییر می گذارد . عشق را در گذشت و گذشت و صبوری در برخورد با مشکلات نشان دهیم .لقمه نانمان را با محبت تقسیم نماییم تا همه از آن بهره مند شوند . باور داشته باشیم که اگر به روشنایی چراغ همسایه بیندیشیم اطراف  خانه خودمان روشن تر خواهد شد . این روز ها فحش و ناسزا در خانواده ها زیاد شده حتی کتک زدن، گاه کودکان هم برای اثبات حقانیت خودشان رو به کتک زدن خواهر و یا برادر کوچکترشان و یا دوستانشان می نمایند این از کجا سر چشمه می گیرد جز از منش و روش  تر بیتی ما؟ این ثمره عمری است که ما در اختیار داشته ایم . روش زندگی ما اگر هر چیزی باشد به خودمان تعلق دارد تا زمانی که به دیگران آسیبی نرساند این که شما چه غذایی را دوست ندارید کاملاً شخصی است و لی این که چگونه رانندگی کنید و زباله ی داخل اتومبیلتان را از پنجره بیرون بیندازید دیگر شخصی نیست تربیت غلط شما ،یک جامعه را تهدید می کند . خاطری از  استاد زنده یاد مرحوم پرفسور حسابی هست که : یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید . من که نمی خواهم موشک هوا کنم. می خواهم در روستایمان معلم شوم.

دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من قول بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند.یادش گرامی و روحش شاد .

 چگونه انسانها به فر دا و فردا های حتی پس از خودشان این گونه می اندیشند و ما از لحظه لحظه زندگی خود به سادگی می گذریم . زندگی شیرین مشترک مان را که با کمی چاشنی گذشت و معرفت می توانیم شیرین کنیم ،می کنیم جهنم و به جای توهین و تمسخر یکدیگر از واژه های زیبایی که خوشبختانه در زبان شیرین فارسی هم کم نیست بهره نمی گیریم . باور بفر مایید حتی اگر طرف مقابل شما هم با این کلمات آشنایی نداشته باشد شما می توانید با بکار بردنشان او را به مرور زمان آشنا نمایید که ادب و گذشت زیباتر است. باور کنید چون خداوند ازدواج را یک قرار داد و عقد خدایی می داند جدایی و شکستن این عقد را هم ناشایست می شمارد  زمانی که این عقد و قرار داد را بستید قرار بوده که چون همان روز های اول با شیرینی همراه باشد .انشاءالله. سخنم با خواهران عزیز محترم است که کاری کنید تا همسرتان دلش بخواهد زود تر به خانه بیاید و بیشتر در خانه بماند و وقت بیشتری را با خانواده سپری نماید آن همان زندگی و زیبایی عمر است که نیمه بیشترش در ید قدرت شماست.

ارادتمند

جعفر صابری

 

[ پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 19:6 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/مهر…

سر مقاله ۲۷۸

مهر

 

کمی به اطراف نگاه کرد و سپس دستانش را در میان سطل بزرگ زباله فرو برد و کیف کوچکی را بیرون آورد و شروع به تمیز کردنش نمود . حالا دیگر من از کنارش باسرعت عبور کرده بودم و او را در آینه می دیدم… این تمام گنجی بود که او یافته بود تا بی شک کودکی را شاد نماید این کودک شاید فر زندش باشد که در انتظار باباست تا برای رفتن به مدرسه اش  لوازمی تهیه کند…خوب یادمان هست هنگام  رفتن به مدرسه چقدر خوشحال بودیم که کیف و کفش و لوازم التحریر نو داریم .چقدر ذوق مداد پاکن هایمان را داشتیم .چقدر به تعداد مداد رنگی هایمان می نازیدیم .شش رنگ تا سی و شش رنگ ، و شاد بودیم که مهر شروع شده .اما همین روز های پراز شاد ی  برای ما، روز های پر از اضطراب و غم برای خیلی ها بود .خیلی از پدران و مادران و کو دکانی که دستشان خالی بود و کیفشان تکراری ،کیفی که از سالهای قبل مانده بود و یا اینکه از دوستی رسیده بود و یا از بازار دست دوم فروشی ها خریداری شده بود.

اما  آیا خاطره کودکی که پدر کشاورزش  را صاحب زمین، از کشت و کار  منع کرده و به نا چار به کارگری در کارخانه ریسندگی رو آورده را شنیده ای؟ همان پدری را می گو یم که بعد از کمتر از دو سال چون از هوای پاک طبیعت جدا شده بود و به زیر زمین های  نمناک و مرطوبت کارخانه رفته بود دچار بیماری شد و مرد. در حالی که پسر بزرگش که فقط 14 سال داشت  را به اندازه یک وصیت هم ندید. و آن فرزند تا آخر عمر در حسرت  آخرین  کلام پدر بود…فرزندی که با فقر و سختی زندگی می کرد و می دید که مادرش پیله های پنبه را چگونه با سرانگشتان دست همیشه مجروهش،  چون زنان کارگر دیگر باز می کرد و شعر آمدن روز های خوش را زمزمه می نمود تا فرزندش بزرگ و بزرگ تر شود و آن فرزند بزرگ شد آنقدر که  ایران به او افتخار می کرد. او نه برای علاقه، بلکه برای ارزانی ،سخت ترین رشته دانشسرا را انتخاب کرد و سرآمد شد . کمتر کسی در ریاضیات به جایی رسیده و از درس او بهره مند نشده و یا نامش را نشناخته، بله صحبت از استاد مر حوم دکتر پر ویز شهریاری است  کسی که با آن همه سختی و رنجی که در کودکی متحمل شد توانست به سختی بخندد و بدرخشد . استاد زند یاد پر ویز شهریاری  صاحب کتب بی شمار و تر جمه های فراوان است مجله آشنایی با ریاضیات و ماهنامه چیستا همه و همه نتیجه تلاش علمی و همت والای او بود.بی شک کم نیستند انسان های والا مقامی که بشریت به نامشان و یادشان افتخار می نماید و اینها همه از مهر وطن و تلاش خودشان است که این گو نه زنده یاد مانده اند . آری اینها را گفتیم و نوشتیم که می شود در زجر و درد هم کمر همت بست و تلاش نمود، کم نیستند افرادی که در اوج خوشبختی و سر خوشی به فلاکت و بد بختی رسیده اند و ثروتشان به کارشان نیامد… اینجا نقش تر بیتی و همت والای  والدین است که کار ساز است  .امید وارم در این مهر ماهِ پیش رو، مهرو انسانیّت مان را شامل افرادی که شایستگی رشد و موفقیّت را دارند نموده و انسانیّت مان را یک بار دیگر نشان دهیم و فرزندان ایران را فر زندان خود بدانیم. از دور ترین نقطه این آب و خاک گرفته تا داخل خانه ی خودمان…

ارادتمند

 جعفر صابری

[ سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 21:16 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/آب دریا را اگر نتوان چشید…

 سر مقاله ۲۷۷

 

آب در یا را اگر نتوان چشید…

 

دوست ارجمندی داریم به نام آقای محسن مسعودی ،ایشان مرد ی است فر هیخته و به شدت وطن پرست و مسلمان، در سخت ترین روز های دفای مقدس به عنوان یک ایرانی کمر همت بست و در مقابل تحریم های دشمن، کار های ارزشمندی نمود از جمله ساخت فیلتر هایی برای وسایل سنگین  و ماشین آلات جنگی… آنچه این مرد را برای ما دوستان، شاخص می نماید همت والای اوست .آقای مسعودی به هیچ کاری نه نمی گوید و در هر زمینه ای حرفی برای گفتن دارد، جالب این که اگر هم نداند آنقدر تحقیق و مطالعه می نماید که چیزی برای گفتن بیابد و برای بیشتر موارد هم راه حلی دارد . سالهاست در جمع دوستان به مطرح کردن مشکلات اجتماعی می اندیشیم و او هم راه حلی پیشنهاد می نماید .که گاه اجرایی هم می شود . چند سال پیش طرحی را ارائه داد که بسیار جالب به نظر می رسید و آن ین بود که ما چرا باید دغدغه واردات محصولات کشاورزی و بیکاری را در کشور داشته باشیم چرا از این همه آب و منابع طبیعی بهره مند نشویم و کار ی ننماییم. برای نمونه همین در یا های شمال و جنوب کشور مان با این همه آب و منابع آبی، بهترین راه هستند که به کشاورزی ما رونق دهند . البته دلایلی را  آوردیم که طرح به کناری گذاشته شد ،اما جالب این که چندی پیش خواندیم و دیدیم طرحی است که آب در یای شمال را بیاورند و … برای ما که با این طرح غریبه نبودیم جای تعجّب بود که چرا دوستان و عزیزان صاحب نظر کمی نمی اندیشند،  دنیا بویژه کشورهای حاشیه دریای مازندران اجازه ی این کار را نمی دهند و بطور کلی منطقی نیز نیست که آب در یا را بیاوریم و شیرین نماییم و استفاده کنیم . اولاَ ازآلوده  کردن آب دریا جلو گیری کنیم و در ثانی  همین قدر که از بهترین منابع آبی که بی رویه وارد در یا می شود بهره مند شویم خودش عاقلانه ترین کار ممکن است . و نیازی به چنین سر مایه گذاری کلانی نیست بلکه بهره مندی از امکانات موجود است . بجای آنکه در یایی را خشک کنیم و از بهترین جاذبه

گردشگری و طبیعی، کمترین بهره مندی را نماییم از شرایط عقلانی تری برای پروژه های خود استفاده نماییم . ما که جمعی علاقه مند به ایران و آبادانی ایران هستیم و بی شک چنان کارشناس هم نیستیم تا این اندازه عقلمان می رسد، چرا کارشناسان و مدیران لایق کشور کمی بیشتر نمی اندیشند ؟ که همین آقای مسعودی پاسخی شاید درست داد و آن این بود که مشکل کار عدم تجربه و تحصیلات نیست، مشکل راه های رسیدن به خدااست …!بی شک وقتی می شود .

در یاچه ای را خشک کرد چرا کویری را  دریا نکنیم… و آب دریا را شیرین نکنیم!یا آب در یا را نبریم کویر …اینها همان می شود که دانشگاه می سازیم ،استاد تر بیت می نماییم و دانشجو تحصیل می کند و بعد میرود خارج از ایران تجربه و تحصیلات وعلمش را که اینجا آموخته برای آبادی  و آبادانی دیگرکشورها خرج می نماید! وبا این سه جمله از سه بزرگ حرفهایم را به پایان می رسانم. نیمی از مردم جهان، افرادی هستند که چیزهایی برای گفتن دارند ولی قادر به بیان آن نیستن ونیم دیگرافرادی هستند که چیزی برای گفتن ندارند ،اما همیشه در حال حرف زدن هستند. رابرت لی فراست………..همیشه حرفی بزن ،که بتونی آن را بنویسیوچیزی را بنویس ،که بتوانی آنراامضا کنی و چیزی را امضا کن که بتوانی پایش بایستی.ناپلئون  بنا پارت…اگر یک سال ثمر از کار ی را که خواستی  گندم بکار،اگر دوسال خواستی  درخت بکار اما اگر صد سال ثمر خواستی به مردم یاد بده .کنفوسیوس.

قر بان شما .جعفر صابری

[ سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 21:14 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

نامه ای به شما!

 

با شما هستم عزیزم:

بله با شما والدین محترم،قبل از هر چیز عرض سلام و ارادت دارم و امید وارم برای انتخاب شایسته فردایی بهتر برای فرزندت کمی وقت داشته باشی.

لازم می دانم خود و انگیزهای این کار بزرگی که شروع نموده ام برایتان بگو یم .من جعفر صابری مدیر عامل موسسه فر هنگی ،هنری،انتشاراتی،آموزشی و مطبوعاتی آشتی هستم .موسسه ای که با شماره ثبت 8337 و نام آشتی نشان می دهد که بیش از بیست سال است در کشور فعالیت داشته و دارد . موسسه ای که صاحب اولین هفته نامه خانوادگی با نام همسر است و بیش از پانزده سال است که منتشر می شود . موسسه ای که اولین هنرستان هنری غیر انتفاعی پسرانه را در ایران افتتاح نمود و موسسه ای که در نشر و آموزش و تحقیق و مطالعه سعی نموده همواره جزء اولین ها باشد . اما همه ی مقصود من این نیست که از خود و موسسه آشتی بگویم .هدف من و همکارانم این است که از دلایل و انگیز های کاری بگویم که برای ما بسیار اهمیت دارد و آن آینده کشور عزیزمان ایران است .بی شک شما هم مانند ما معتقد هستید آینده ایران را همین فرزندان کوچک ما می سازند و از این رو بی تفاوتی، به روش پرورش و آموزش آنها لطماتی را نه تنها به فردای جامعه بلکه به آینده خود این فردا سازان می زند. اگر زرّه ای اندیشمند باشیم و به دنبال سود کلان و دائمی، باید به فر دای این نسل نونهال بیشتر بیندیشیم .اما این یک واقعیت است که متاسفانه بعلت مشغله فراوان و هزینه های بالای زندگی و همچنین زندگی آپارتمان نشینی حتی اگر هم ما بخواهیم نمی توانیم کار قابل توجهی برای فر زندانمان انجام دهیم .اینکه به کلاس زبان و یا ژیمناستیک و یا موسیقی و حتی کلاس قرآن بفرستیمشان تمام وظیفه ما انجام نمی شود .اولاً وقت فراوانی از ما می گیرد و ثانیا هزینه بر می باشد و ثالثاً اگر به عللی وقفه ایجاد شود گویا تمام تلاش ما به هدر رفته است …واین است که ما بعد از بررسی و مطالعه فراوان بیش از سه سال تصمیم گرفتیم تمام تلاشمان را برای ایجاد یک سیستم پرورشی و آموزشی قرار دهیم که از ابتدا یی ترین آن یعنی پیش دبستانی شروع می شود .پر واضح است این پروژه به لطف خدا ادامه خواهد یافت و از امسال که ما چراغ پیش دبستانی را روشن نموده ایم برای سال بعد دبستان و سپس مقاطع دیگر را راه اندازی خواهیم کرد . امروز ما خود را آماده پذیرایی از 40 دانش آموز نموده ایم و در این پروژه نه تنها کارشناسان و معلمین محترم و با سابقه آموزش و پرورش بلکه چند موسسه و سازمان نیز همکاری با ما را شروع نموده اند . هدف ما استعداد یابی و کمک به پیشرفت علمی ،تحصیلی و… دانش آموزان است . بیش از بیست سال سابقه وتخصص آموزشی ما در کنار تجارب و تخصص دیگر همکارانمان بستری را فراهم خواهد نمود که ورودی های امسال ما کمتر از سه ماه دیگر تغییرات چشم گیرشان را به نمایش بگذارند.

این که ما از تصاویری رنگی و یا نوشته های آنچنانی استفاده ننموده ایم بیشتر بدلیل این بود که معتقد هستیم نباید شعور مردم را رنگامیزی کرد.تبلیغ ما حسن نام ماست. کافیست کمی وقت برای دیدار و گفتگو با مشاوران ما اختصاص دهید . این کمترین کاریست که امروز شما می توانید بطور رایگان برای فرزندتان صرف نمایید.

www.ashti.ir

http://andisheh-91.blogfa.com

 

ارادتمند شما

جعفر صابری

یک فرصت استثنایی برای انتخابی درست

استعداد یابی و گام نهادن در سرآغاز یک زندگی بهتر…

پیش دبستانی

اندیشه

زیرنظر مجرب ترین کارشناسان و معلمین باسابقه آموزشی و پرورشی کشور

با به روزترین متد آموزشی جهان

برنامه های آموزشی

زبان انگلیسی،ژیمناستیک،شنا، نقاشی،موسیقی ،بازیگری …

مهد قرآن

برنامه های متنوع و اردو های آموزشی

کلاسها شنبه تا پنج شنبه از ساعت 30/7 تا 30/13

برنامه های مشاوره ویژه خانواده ها وسمینار های خانوادگی

بر نامه های ویژه کودکان بیش فعال و استعداد

یابی ویژه کودکان، زیر نظر کارشناسان این امر …

انتخاب کودکان برای بر نامه سازی تلویزیونی ، سینمایی و تئاتر

افتخار ما سابقه درخشان ماست که بیش از بیست سال در سراسر کشور می درخشد.

موسسه فر هنگی ،هنری آشتی،فر هنگسرای طبرستان، موسسه شکوه، کانون فرهنگی تبلیغی اندیشه، هفته نامه همسر ،گروه فر هنگی ورزشی میثاق …اسپانسر های این پروژه پرورشی و آموزشی می باشند…

خیابان ستار خان بعد از فلکه اول نرسیده به چهار راه خسرو جنب خانه فراز کودک پلاک 599

ثبت نام فقط حضوری

شرایط ویژه برای پرداخت شهریه

مکانی مناسب برای مادران و پدرانی که به آینده فرزندشان بیشتر از هر چیز می اندیشند و می دانند که خشت اول تا چه اندازه کارساز است .ما در کنار شما هستیم نه در مقابل شما…

«روز مادر»، در هر کشور و نزد هر ملتی که باشد روزی ارزنده و بایسته‌ است. دومین دوشنبه از ماه ژوئن هر سال «روز مادر» افغانی‌هاست. در ادبیات مردمی هر ملت، «لالایی‌»های مادران، جای خاص خود را دارد. فرصتی دست بدهد مجموعه‌ای از «لالایی»‌های شنیده و ناشینده را با صدای خوانندگان مختلف در ترانه‌های ایرانی در اینجا می‌گذارم. امروز اما ترانۀ «للو» را با صدای «مهوش» خوانندۀ نام‌آشنای افغان بشنوید!

« للو »

آ للو، ای کودک افغان للو
طفلک بی‌دارو و درمان للو
خار لوچ دشت و بیابان للو
ای همه سو خشم و تو ویران للو

ای همه خواب و تو پریشان للو
آ للو، ای کوددک افغان للو

کودک من، بارش و باران رسید
نوبت بیداد زمستان رسید
رنج دگر غیر غم نان رسید
موقع خواب دیدن طفلان رسید

خورده به رخ سیلی دوران للو
آ للو ای کودک افغان للو

زین همه بیداد اگر سر شوی
وارث این ملت اختر شوی
روزی اگر صاحب لشکر شوی
قافله سالار مقرر شوی

ظلم مکن بر سر انسان للو
آ للو ای کودک افغان للو

صبر خدا کن که خدا عادل است
دادرس و چاره گر مشکل است
می‌رسد این غصه به پایان للو
آ للو ای کودک افغان للو

 

http://andisheh-91.blogfa.com

[ جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 21:14 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

مرا حلال کن!داستانی به قلم :جعفرصابری

مرا حلال کن!

داستانی به قلم: جعفر صابری

دستان فريبا در دستان رزا سرد و بي جان شده بود و چشمانش كه برنگ آسمان بود خيره به چشمان او دنيائي حرف را در خود داشت. رزا با ناباوري تمام دوباره دستان فريبا را فشار داد و گفت :نه نمي گذارم تو بميري!

دقيقاً در چنين شرايطي پروانه داخل آمبولانس كيلوترها انطرف تر از اينجا مثل امروز فريبا مي رفت تا سفر واقعي و بي بازگشت خود را شروع كند و فريبا با گريه مي گفت : نه خواهرم نه نيم گذارم توبميري اما چند لحظه بعد قبل از ورود به بيمارستان پروانه جان به جان آفرين تسليم كرده بود.

ادامه مطلب

[ چهارشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 14:51 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

حیدر بابا

حیدر بابا

حیدر بابا اینجا وطن من است ، حیدر بابا اینجا قطعه ای از تن من است ، حیدر بابا اینان هم وطنان من هستند ، حیدر بابا اینان شب قدر تو در خون غلطیدند ،حیدر بابا …. حیدر بابا… من نمی دانم کودکی در بغل بابا ،شکسته استخوان و کبودچهره دیده ای! حیدر بابا اشک فرزند دور مانده از مادر دیده ای؟ حیدر بابا سینه  شکسته زیر تیر چوبی سقف ویران دیده ای ؟حیدر بابا دست نا توان در کمک به همسرزیر خاک مدفون شده در مقابل چشم شوهر دیده ای؟ حیدر بابا لالایی مادر فرزند شیر خوار از دست داده دیده ای؟ حیدر بابا آذر بایجان  شکسته دل دیده ای ؟ حیدر بابا …حیدر بابا…من چه گویم …هیچ غیرت مرد ان دست خالی را دیده ای؟

آری   یک بار دیگر خدا وند رحمان رحمت بندگانش را به حیطه آزمون گذارده تا در عیدی بزرگ شادیمان را با عزیزانمان تقسیم نماییم .  همکاران هفته نامه همسر و موسسه فرهنگی هنری  آشتی  با توجه به تعامل و همکاری که سال هاست با سازمان داوطلبان هلال احمر دارد تصمیم گرفت برای  انجام وظیفه ،اطلاع رسانی و جذب کمک های مردمی  ملت شریف ایران در جای جای وطن عزیزمان ایران ویژه نامه ای را به چاپ بر ساند  که انشاءالله راهی باشد برای کمک رسانی به این عزیزان هموطن بی شک بهترین و شایسته ترین راه همیاری زلزله زدگان  طی بررسی و گفت و گو با مسئولین محترم سازمان هلال احمر کمک های نقدی و یا اقلام خوراکی با ماندگاری بالا مانند کنسرو  ها و برنج و روغن می باشد ونه خوراکی هایی که زود خراب  و فاسد می شوند. کمک های نقدی نیز به حساب ویژه 99999 بانک ملت  که اعلام شده واریز شود .

در پایان ضمن عرض تسلیت به کلیه باز ماندگان این حادثه جان گداز طبیعی آرزوی صبوری و سلامت و بهروزی فرد فرد ایشان را داریم  و امید وارم ملت عزیزمان یک بار دیگر با حضور ارزشمندشان در یاری رساندن به  همنوعانشان ، شأن و شخصیت خود را  در هم نوع دوستی به نمایش بگذارند و بدانند که :

یاران ره  عشق  منزل  ندارد

این بهر مواج ساحل ندارد

با عرض تسلیت:جعفر صابری

[ پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 14:29 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سرمقاله276

خوش به حال دیوانه

یادش بخیر قدیما آدمای گرفتار با دستای خالی اما همت عالی کمر غیرت می بستند و تو گر مای تابستان قالب یخ را که تو گونی پیچیده شده بود را می شکستند و بعد از شستن ،آب روش می ریختند و آب رو می فروختند و یا با یه پیت حلبی تو کوچه راه می افتادند و با صدای بلند داد می زدند آب حوضی آب حوضی و پاچه شلوارشون رو بالا می زدند تا آب حوض را خالی کنند و یا تو زمستونای سرد و برفی با یه پارو راه می افتادند و می گفتند برفی برفی …از این راه اموراتشون هم می گذشت و این تنها در ایران ما نبود حتی یک مثال بود که می گفت: یخ فروش مصری فر یاد می زد بخرید سر مایه کسی را که اگر نخرید آب می شود!.مردم به کم اما سالم دل خوش بودند تمام ناراحتی همسایه ها بودن کفتر بازهای مزاحم رو پشت بوما بود. یواش یواش مردم گرفتاری هاشون بیشتر شد خیابو نا تنگ تر و ماشینا بیشتر حیاتها کوچکتر و آب سرد کن ها ی برقی هم آمد خلاصه خیلی چیزا عوض شد .راستش همت ها هم کم و کم تر شد .این اواخر حتی کار خانه های بزرگی که دو یا سه شیفت کار می کرد و کلی کار گر داشت هم تعطیل شد .حال سر این همه کار گر بی کار چی آمد الله اعلم . نمونه اش همین چهارراه چیت بافی بود که یکی از بزرگ ترین کار خانه های تولید پارچه خاور میانه در زمان خودش بود یادمه درست در آخرین روز های تعطیلیش یکی از کار گراش که نمی دونست بعد از تعطیلی این کار خانه باید چه کار کنه رفت داخل یکی از اتاقهای طبقه بالاش خودش رو حلقه آ ویز کرد اما فایده نداشت و این کار خانه مثل خیلی از کار خانه های دیگه تعطیل شد . تجار بنام و سر شناس، آدمهایی که دستشون به دهنشون می رسید بیشتر تر جیح دادند بجای تولید ،وارد کنند هم جا کمتر می خواست و هم هزینه اش کمتر بود سودش هم شکر خدا سه یا چهار برابر بیشتر . درد سر مالیات ،بیمه ،استاندارد و ده هاچیز دیگه رو هم نداشت بیچاره آدمای باغیرت که دنبال کار می گشتند هم حتی کارهایی مثل آب فروشی و یا کشیدن آب حوض هم گیرشون نمی آمد ! اما من و امثال من هر وقت از چهارراه چیت بافی و یا کنار کار خانه ی دیگری رد می شدیم به این فکر می کردیم که ای بابا مگه سال ها پیش تو همین خراسان خودمون بهترین کفشها را برای سر بازان ارتش هخامنشی تولید نمی کردند ارتشی به آن بزرگی که سال ها در جنگ و سفر بود و یا تو همین اصفهان خود مون تولید توپ های نظامی داشتیم و یا باز تو همین خراسان خود مان انواع پار چه تولید می شد که به لحا ظ زیبایی و مقاومت زبانزد دنیا بود خلاصه چی شد که این طوری شد . یا از لطفعلی خان زند که برای مر دم حمام عمومی می ساخت و کارهاش توسط مستشارهای خارجی بویژه فرانسوی به مردم دنیا گفته می شد ، طوری که کا مل کننده انقلاب فرانسه شد .چی شد که صنعت توپ خا نه ساز ما تعطیل شد و یا پارچه بافی ما نا بود شد ، مگه جز این بود که فتحعلی شاه از دخالت انگلیسی ها تر سید کار خانه عباس میرزا کار دستش بده و برای همین کار خانه مهمات سازی آن روز گار ها را تعطیل کرد . و یا همین دولت فخیمه انگلستان نبود که زمان قحطی ،آب رو که از چشمه داخل حیاط سفارت خانه اش در خاک ایران و شهر تهران می جو شید گالن گالن به ملت نیاز مند می فروخت . چی شد که ما تونستیم زمان هخامنشیها و یا همین نادر در بیشتر جنگ ها شر کت کنیم و پیروز و سر بلند در بیاییم و نیازی به آموزش نظامی مستشار ها ی خار جی نداشتیم اما بعد ها اسلحه دست گرفتن هم باید یادمون می دادند! به قول دوستی می گفت اجازه کار نمی دن بعد می گن ملت بی لیاقتی هستین! بابا یه نگاه به بعضی از صنعت های کشور مون بیندازید ببینید همین ملت به اصطلاح

بی لیاقت چقدر لیاقت نشون داده ،ماهواره هوا کرده صنعت نفتش رو مستقل کرده ،وای گفتم صنعت نفت داغ دلم تازه شد . همین صنعت نفت رو زهای اولش که رضا خان می رفت شیر نفت رو ،رو انگلیسی ها ببنده، بنده ی خدا نمی دونست که این شیر ها طوری طراحی شدند که بر عکس کار می کنه و هر وقت بسته بشه یعنی بازه و هر وقت باز باشه هم که بازه… امسال که نامش شد سال تولید ملی و حمایت از سر مایه ایرانی یه نفس عمیقی کشیدیم گر چه هنوز خبری نیست . دِ اگه خبری بود خدا وکیلی تو کشوری که چهار فصل خدا را داره گوشت گوسفند باید بیش از بیست هزار تو مان باشه و یا مرغ کیلویی هفت هزار تومان ، سال 1373 بود که یکی از مراکز، اقدام به ورود مرغ کرده بود صاحب همین قلم با مدیر اصلی آن مرکز مصاحبه کرد و بعد از مشخص شدن اینکه باید تولید را بالا برد پرسید شما چرا مرغ وارد می کنید و … این روزها می شنویم که برزیل جزو اولین کشور های مهم دنیا شده چرا! انقدر مهم که… بگذریم . همینقدر بگم که یادش بخیر یه خواننده قدیمی بود که می خوند خوش بحال دیونه که همیشه خندونه… عقل و دانش و هوش وقتی ارزش داره که یکی گوش کنه بابا دیگه به چه زبونی به شما حالی کنند لااقل مر دونه به حر مت نام امسال یه کاری کنید و آستینی بالا بزنید والله بالله این ملت لیاقت بیش از این ها رو داره و می تونه به دنیا نشون بده که هم غیرت داره هم همت و هم لیاقت!

التماس دعا

جعفر صابری

[ جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 18:33 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سرمقاله275

پول نداری هیچی نداری !

یک روز تو مغازه یکی از دوستها ی همکارم نشسته بودم که دوست دیگری هم وارد شد و از قد یمها گفتیم و خندیدیم از روز های جوانی و شادابی و سر خوشی .صاحب مغازه که که با مدرک دوم راهنمایی رفته بود سر بازی و بر خلاف من و دوست دیگر مان که دیپلم و فوق دیپلم بودیم بطور کل درس را کناری گذاشته بود و بعد از ده پانزده سالی که از سر بازی بر گشته بود شکر خدا مغازه و کسب و کار پر رونقی راه انداخته بود، ضمن پذیرایی از ما، سخنرانی زیبایی هم ایراد فر مود که خواندنش برای شما در این ایام ماه مبارک رمضان خالی از لطف هم نیست. بی شک پس از سی و سه سال انقلاب اسلامی و بعد از آن جنگ تحمیلی و سال ها تحریم و گر فتاری این گونه نوشته ها مرحمی بر دل خیلی از مر دم شریف و با شرف ایران می باشد. بگذریم به اعتقاد دوست صاحب مغازه ما پول که نداشته باشی هیچ چیزی نداری! برای نمونه می فر مود شما می روی داخل مسجد محله تان نماز مغرب است هم محلی می آید گرفتار است دختر دم بخت دارد و یا بیماری در بیمارستان ، کمک می خواهد ،امام جماعت به حضار نگاه می کند، آقای دکترای الهیات و فلسفه ،آقای مهندس شیمی فارغ التحصیل از دانشگاه صنعتی شریف ،آقای فوق لیسانس ادبیات و …. هم تشریف دارند با یک دنیا معلو مات و کمالات حاج احمد بنا هم هست… کدام یک راحت تر دست به جیب می کند و یک میلیون تو مان به شخص نیاز مند کمک می کند؟ و یا در مجلس ختمی خانواده نیاز مندی که عزیزی از دست داده همه هستند کدام شخصیت راحت تر اقدام به خرج کردن و حل مشکلات بازماندگان می نماید . برای ساخت ضریح حرم حضرت عباس در عراق کدام شخصیت جان فدایی می کند و پا پیش می گذارد! هیئت عزاداری کدام شخصیت ها در محله همواره پر از جمعیت مشتاق و سینه زن می باشد! دوست تحصیل کرده من که تحت تأثیر این بیانات قرار گرفته بود گفت : حق باشماست اما ملاک ،پذیرش خداست شاید گاهی مواقع اندک همت مردم عادی به مراتب نزد خدا وند از جا ه و مقام بالا تری بر خوردار باشد و بطور کلی ملاک ،تقوا و درستکاری انسان ها است نه مال و ثر وت ایشان ! همان دوست سخنران اولمان پاسخ داد . برادر من ، من که نگفتم این بابا دزدی کرده داره خیرات می کند گفتم پولداره وداره از مالش می گذرد . کاری که آدم بی پول حتی نمی تواند در مقابل خانواده خود سرش را بالا بیاورد . بچه چیزی می خواهد مثلاً یک لب تاب ساده ، دانشجو است و نیاز به این وسیله دارد . حال این بابا با تمام کمالات و سوادش باید بگو ید فر زند عزیزم در فصل سوم از باب پنجم کتاب المفتاح…. آمده که قناعت کنید تا بزرگ شوید؟ بابا بی خیال یادتون می یاد وقتی خد مت من تمام شد شما داشتید درس می خوندید و من بر می گشتم همان کار گاه نجاری که قبل و یا در طول خدمت توش کار می کر دم . حال من چی دارم شما چی دارید بیست و پنج سال گذشته رو ،رها کنیم من با پول ماشینم، تمام زندگی و خانه شما رو می خرم، نه که خدای نا خواسته فخر بفروشم نه ،می خوام بگم آیا این درسته … تمام روز روزه می گیرید گرسنه و تشنه … یکی هم که جلوی شما از روی بیماری و یا اصلاً لجبازی روزه می خوره به شما بر می خوره که طرف بی خداست اما درست موقع افطار که می شه می بینید سفره بعضی ها پهن می شه که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش گیر میاد، خود شما هم پای سفره این آدم نشستید! باز دوست شریف ما اجازه خواست و گفت : اینها که من و امثال من انجام می دهیم عشق است! با گفتن این جمله دوست دیگرمان آتش گرفت و گفت: بابا دست بردار انگار تو این مملکت نیستی ؟! دختره هنوز وارد خانه پسره نشده میره مهرش رو اجرا ء می گذاره همون که قرار بود با لباس سفید بیاد و با لباس سفید هم از دنیا بره . چه عشقی کدوم عشق کدوم خدا اینا خدا می شناسند! خدا کجاست که درد دل پسر مردم رو که از رو بی کاری و گرفتاری نمی تونه کرایه خانه و اقساطش رو بده ،بشنوه این چه خداییه که شما دارید و ما نداریم . نه ، نه برادر ، پول که داشته باشی خدا را هم داری بهترین زن ،بهترین خانه وزندگی را خواهی داشت چرا که همه به تو احترام می گذارند، زنه مگه چی میخواد آرامش و آسایش آبرو و یه زندگی راحت .دوست دیگرم رو به من که ساکت نشسته بودم کرد و گفت : من بیست ساله ازدواج کردم و شکر خدا به اندازه خودم دارم، بچه های خوب همسر خوب و زندگی آروم و آسایش … باز همان دوستم گفت : ببین خدا را شکر همسر تو خوبه بچه هات هم خوبن تو چقدر برای این ها خوب بودی تو برای بچه هات وهمسرت چه کار کردی ؟برای پسرت یه ماشین ساده خریدی و یا همسرت را به یک سفر زیارتی و یا تفریحی بردی . اصلاً شمال ویلا داری ؟می دونی اون هم حق داره تفریح کنه و شاد باشه اون جوانیش رو پای تو گذاشته تا حالا دستش رو گرفتی با خودت یه سفر خارجی ببری و فقط تفریح و استراحت باشه نه کار و …من حرفشر رو قطع کردم و گفتم برادر خیلی چیزها حق با شماست اما یه چیزهایی هم هست که شما به آن واقف نیستی و یا کمتر به آن توجه می کنی برای نمونه این مشکلات که می گی مثل فقر و گرفتاری و یا ازدواج های مشکل دار و یا هر چیزی که گفتی من فکر می کنم بر خواسته از مشکلاتی است که شما و آدمهایی از جنس شما با آنها گریبان گیر هستند و راستش در فر هنگ ما و خانواده های ما نیست، بچه هایمان هم مثل خودمان پر ورش یافته اند و گاهی وقتها یک کامپیوتر در خانه برای همه ی اعضای خانه کارآیی دارد و بدون آنکه نیازی به سفر خارج باشد عشق و علاقه بین همسران در یک سفر داخل هم دو چندان و یا صد چندان می شود بچه های ما نه برای اینکه وسیله ندارند بلکه برای اینکه زود تر و کم هزینه تر به دانشگاه و محل کارشون برسند مثل خیلی های دیگه از جنس خودشون با وسایل عمومی سفر می کنند و اگر هم کسی در مسجد محله ما بیاد بی شک افراد فر هیخته و کار بلدی که انجا هستند نه ماهی خوردن بلکه ماهی گرفتن راهم یادش می دهند . خدا برای هیچکس بد نخواهد ،اما اگه برای کسی مشکلی پیش بیاد این افراد می دونند چطور دست به دست هم چنان آبرو داری کنند که حتی نزدیک ترین افراد به خانواده داغدار، هم متوجه نشوند که خدا بیامرز داشته یا نداشته . در خصوص هیئت ها هم بگم ما سالهاست هیئت داریم و هیئت ما هر هفته سیار تو خانه یکی از دوستان اهل هیئت بر گزار میشه بیشتر از سی ساله و آن هیئتی که هفت ،هشت شب به ضرب شام و نهار آدم دور خودش جمع می کنه هم برای ما محترمه چرا که به اعتقاد من و امثال من برای سلامتی ،هم غذای روح لازمه هم غذای جسم … راستی تا یادم نرفته ما ها که روزه می گیریم برامون فرقی نمی کنه که آیا کسی از روی بیماری و یا لجاجت روزه می خوره ما می گیم حی علی خیرالعمل شاید آن بنده ی خدا عملش نزد خدا به مراتب بهتر و شایسته تر از ما باشه و لی بدان و آگاه باش روزه دار واقعی با هر نان و نمکی افطار نمی کنه و پای هر سفره ای هم برای افطاری نمی نشینه . ممنون از پذیراییت و حر فهای قشنگی که زدی!

ما از آنجا آمدیم بیرون و راهی خانه خودمان شدیم گر چه میدونم خیلی از شما خیلی وقتها در گیر این حرفها می شوید و در خلوت با خود به گفت وگو می پر دازید که این درسته یا نه … من میگم به دل و عقل خود رجوع کنید اساس دین رسیدن به منطق و استدلال لازم است و گر نه بی شک پول که نباشد هیچ چیزی نیست حتی خدا!

جعفر صابری

[ جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 18:32 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

موضوع : طرح اجراء همیار هلال

همیار هلال

اهداف اصلی این طرح بر خاسته از ماده دو اساس نامه سازمان یعنی:

ماده (2) اهداف جمعيت عبارتند از: تلاش براي تسكين آلام بشري، تأمين احترام انسانها و كوشش در جهت برقراري دوستي و تفاهم متقابل و صلح پايدار ميان ملت ها و همچنين حمايت از زندگي و سلامت انسانها بدون درنظر گرفتن هيچگونه تبعيض ميان آنها.

می باشد .که در همین خصوص در ماده 3 نیز ادامه داده شده و به مواردی چون:

ماده (3) وظايف جمعيت در سطح كشور و خارج از كشور بدين قرار است.

ادامه مطلب

[ جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۱ ] [ 19:13 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سرمقاله 274

نسل برتر!

 

این جا سخن از نسلی است که ابر کامپیوتر های جهان و موجودات فضایی با سرعت مافوق نور آنها را مسخ نموده اند و انبوه اطلاعات و طبقه بندی شده و برنامه ریزی شده به اشکال مختلف از راه های گو ناگون آنها را مسخ نموده است.بله سخن از فرزندان ماست که در جهان امروز قربانیان بی دفاع برنامه های جهان اطلاعات هستند اطلاعاتی که امواجش بقدری زیاد است که به هیچ عنوان توان یاری و دوری از آسیب های آنیست این امواج مخرب تر از هر سونامی است و بمبی است که ترکشش همه را نابود می سازد اینجا دیگر تعریف های مذهبی و اعتقا دی و ارزشی هر ملت و قوم با گشوده شدن کمترین روزنه از بین می رود .و هیچ چیزی به معنای واقعیش در ا مان نیست.

نسل بر تر هر روز و هر لحظه به دانش و بینشش افزوده می شود و احساساتی ماورای باور و اندیشه ها ی ما آنها را در بر می گیرد این که روزی جهان در اختیار ابر کا مپیوتر هایی قرار گیرد که ساخته دست خود انسان است اما به جان و مال انسان سازنده اش حجم خواهد برد دور از ذهن نیست در واقع این ابر کامپیوتر ها همین فر زندان و نسل جدید انسانها هستند که اگر کسی در خانه اش سه فرزند به فاصله ده –هفت و پنج سال داشته باشد متوجه می شود که اختلاف اندیشه و بیان و تربیت هر کدام تا چه اندازه است .و این ها همه بدان دلیل است که بدانیم یا باید پا به پای این نسل در حر کت و رویش باشیم و یا برخورد و مهار را شروع نماییم و یا …راستی چه باید کرد ؟آیا به این موضوع اندیشیده اید .اینکه یک دستگاه کامپیوتر و یک خط ای دی اس ال و اینترنت پر سرعت حق شماست هیچ جای شکی نیست اینکه بد نیست ،بر نامه های جهانی را از طریق ماهواره دنبال کنید هم حق شماست اما کنار شما چه کسی قرار دارد و این کودک و نوجوان شما چقدر کنترلش در دست شماست آیا شما می توانید با دکمه ای دیدن و یا شنیدن را برای این مموری کارت حافظه کوچک که کنار شما قرار دارد خاموش نمایید ؟ آیا شما می توانید روابط و ارتباطات گو نا گون اجتماعی را برای فر زندتان تعریف کنید و تجزیه و تحلیل نمایید ؟آیا می توانید از ورود کودکتان در جا معه و کوچه و دیدن دوستان هم سن و سالشان جلو گیری کنید ؟ آیا از تر بیت و پر ورش فرزند همسایه و یا هم کلاسی فر زندتان مطلع هستید ؟ آیا محیط های آموزشی و معلمین می توانند تمام نیاز های

پر ورشی نسل جدید را با الگو سازی های مناسب و اخلاقی پیش ببرند؟بله فاجعه این است که غیر ممکن است این همه اتفاقات را بتوان کنترل کرد .و علی رغم تمام تلاش های ممکن برای فیلتر کردن و یا جمع آوری سیستم های ماهواره ای و از این گونه فعالیت ها تا بانیان فر هنگ وهنر و پرورش کشور دست به دست هم ندهند و بر نامه ریزی درستی انجام ندهند هیچ اتفاقی نخواهد افتاد . چند باشگاه و امکا نات تفریحی و ورزشی در محله ما و یا شما است که خد ما تش رایگان و یا بسیار ارزان است . کدام کتابخانه و مر کز آموزشی در سطح شهر قرار دارد که نه فقط در آمار، بلکه در عمل هم کار های عامل المنفعه می نماید؟ چه تعداد از مساجد ما پذ یرای نسل جوان و نیاز مند یاد گیری هستند ؟ برنامه های اوقات فراغت

بچه ها چگو نه تعریف می شود و او قات فراغت فر زندان ما چگونه و به چه شکل می گذرد . این که بیلبرد و اطلاعیه زده می شود که بر نامه های تابستانی و … آیا کار شناسی شده که به درستی مورد نیاز و توجه کو دکان و نوجوانان ما باشد؟ از تمام فضا های آموزشی موجود در کشور بویژه مدارس در ایام تابستان چقدر بهر مند می شویم . آیا شرایط بهر مندی از این فضا ها را برای فر زندان خود بوجود می آوریم . ـ آیا با تعطیل شدن مدارس تر بیت هم باید تعطیل شود؟ همه و همه ی این پرسش ها هر ساله مطرح می شود ولی هیچ اتفاق خاصی در این ایام برای نسل آینده بوجود نمی آید . منطقی باشیم سوبسید و هزینه های لازم برای تر بیت نسل آتی منهای صفر است و این یعنی معادله ای که پاسخش مساوی با فاجعه برای آینده است .

جعفر صابری

[ جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۱ ] [ 16:45 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

273

عشق سینما

همواره در هر شغلی هستند که در لباس مقدس افراد شایسته و صادق آن حرفه اقدام به کار های ناشایستی می نمایند که برای مدتی اذهان عمومی نسبت به آن شغل و مجموعه و خدماتش بد بین می شود که خوب به حق هم ،حق دارند اما در جوامع پیشرفته بشری از این گونه مسائل بسیار پیش می آید و وظیفه بر خورد با این گونه افراد بر عهده مراجع قانونی و انتظامی است . که بشدت نیز برخورد می کند. از جمله مشاغلی که بسیار در آن اتفاقات این گونه واقع می شود صنعت سینما است که از آموزش تا اجرا و ساخت یک پروژه سینمایی همواره مسائل حاشیه ای در کنارش اتفاق می افتد که علی رغم دقت و کنترل مسئولین محترم باز کم نیست این گونه موارد…و جالب این که گاه همین موارد دست مایه افراد خوش ذوقی هم می شود و فیلم سینمایی یا تئاتری هم به استناد آن ساخته می شود و باز جماعتی را مشغول دیدن می کند و این بار با طعم خنده و شوخی … از جمله این آثار خنده دار کاری بود که در سالهای قبل از انقلاب ساخته شد با محتوای اینکه گروه فیلم سازی متشکل از کارگردان صحنه و بازیگران دست چندم به مدیریت آبدارچی دفتر سینمایی، می روند در روستایی و مردم روستا را به بازی می گیرند تا هم پولی در بیاورند و هم شاید اثری بسازند.یا همین فیلم کلوزاپ ساخته دوست عزیزمان آقای کیارستمی که داستان واقعی شخصی بود که خود را به جای یکی از کار گردانان مطرح سینمای ایران معرفی کرده بود و الا آخر…اما داستان این یکی بسیار عمیق تر و یا درد ناک تر است، این حتی از تبلیغ خیلی از آموزشگاه نماها که می نویسند معرفی بعد از آموزش به پروژه های سینمایی و یا تست سینمایی درد ناک تر و ناراحت کننده تر است که متاسفانه واقعیت هم دارد… چندی پیش مطلع شدیم شخصی اقدام به جعل مهر موسسه ای نموده و به استناد این مهر و سر برگ موسسه مطرح و خوش نام اقدام به جذب سر مایه و دعوت از علاقه مندان و هنر پیشه های مطرح کشور نموده تا در یکی از شهر ستان های ایران فیلم داستانی و مستندی را تهیه نماید .این گروه با جعل عنوان و معرفی خود به عنوان فیلم ساز وارد این شهرستان شده اند و هنرمندان باشخصیت و خوش نام کشور بدور از پلیدی کار ایشان با قبول بازی در این پروژه و عقد قرار داد که همه کاملاً رسمی و قانونی هم بوده و در قرار داد های رسمی سینمایی منعقد شده بود در گیر این پروژه شده بودند مردم و مسئولین شریف و صمیمی این شهرستان نیز به رسم مهمان نوازی و احترام به هنر مندان از هر کاری دریغ ننموده اند تا این پروژه به نحو احسن در این شهر به پایان برسد وحتی در پایان کار هم جشنی باشکوه گرفتند و از هنر مندان شهرشان نیز دعوت کردند تا بنوازند و هدایایی را هم به رسم یاد بود به هنر مندان عزیز و متاسفانه این گروه جاعل تقدیم کردند .شایان ذکر است بعضی از همکاران مطبوعاتی ما نیز با انعکاس اخبار ساخت و تولید این فیلم از ابتدا تا پایان و حتی بر گزاری این جشن چنان خبر رسانی کرده اند که به ذهن هیچ کس نمی رسید که حتی یک بار مجوز های لازم که باید از طرف معاونت محترم سینمایی وزارت فر هنگ و ارشاد اسلامی صادر شود را از این گروه طلب نمایند.در هر صورت این اتفاق به خوبی و خوشی در ظاهر به اتمام رسیده اما واقعیت این است که مدیر این مر کز حیران از این همه قانون شکنی این افراد مانده که چه باید کرد. شاید در نگاه اول با اعلام به مراکز قانونی و سپردن این افراد به قانون مسئله تمام شود اما این مدیر هم حرف هایی دارد که برخواسته از سالها تجربه و مردم داری او است .به اعتقاد او بازتاب این واقعیت و خلاف صورت گرفته دل خیلی ها را به درد خواهد آورد و تمام قداست و پاکی و انسانیت هنر مندان و بویژه مردم شریف آن شهرستان و خلاصه همه ی انسانیت را از بین خواهد برد. به اعتقاد وی این افراد جاعل نه به شخص وی و موسسه او بلکه به جامعه هنری و مردم ایران توهین کرده اند و از همه ی اعتماد و انسانیت این جامعه سوء استفاده کرده اند …جالب این است که وقتی با مسئول اصلی این جعل به گفتگو نشستیم نه تنها او انکار نکرد بلکه همه را قبول نمود و در پایان علت اصلی این کار را عشق به سینما و استفاده از شرایطی که برای رشدش در این صنعت بوجود آمده بود بیان کرد . و این جا است که باید گفت هدف وسیله را توجیه می نماید و اگر نباشد منطق و اعتقاد و شرف انسانی و دینی نه تنها هنر، بلکه مدرک و تحصیلات عالیه نیز به پشیزی نمی ارزد وافسوس و صد افسوس که این گونه افراد در جوامع مختلف بشری وجود دارند که از هر تروریستی کارشان خبیث تر و پست تر می باشد چرا که تروریست جان افراد را می گیرد ولی این افراد همه ی هستی جامعه سالم را به چالش می کشند.

ارادتمند شما

جعفر صابری

[ جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۱ ] [ 16:44 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

تست هوش و استعداد سنجی(زیر نظر:جعفر صابری)

فقط  40

نفر

تنها تا پایان تیر ماه فرصت دارید  تا آینده روشنی را

 

برای کودک  خود رقم زنید!

 

تست هوش و استعداد سنجی

زیر نظر

جعفر صابری

اولین مخترع  صفحه کلید مخصوص تست روان شناسی در جهان

طراح اولین مدرسه کودکان قبل از تولد

مدیر عامل موسسه آموزشی فر هنگی هنری آشتی

مدیر مسئول هفته نامه همسر اولین هفته نامه خانوادگی در ایران

ناشر نمونه کتاب کودک در سال1378

استاد  و مدرس دانشگاه –محقق- نویسنده –و گارگردان سینما و تلویزیون

نفرات بر تر از 30% تخفیف ویژه برای ثبت نام  بهر ه مند می شوند.

زیر نظر برترین کارشناسان آموزشی و فر هنگی کشور

پذیرش کودکان پذیرفته شده

 

در مرکز

 

 پیش دبستانی

 

  اندیشه

 

 با پیشرفته ترین متد تحصیلی در جهان

با مجوز از سازمان تبلیغات اسلامی

مکان:تهران خیابان ستار خان-بعد از فلکه اول صادقیه-نرسیده به چهاراه خسرو

پلاک:599 جنب خانه فراز کود ک

 فرهنگ سرای اندیشه

 

تلفن:

۴۴۲۱۱۰۷۸-۴۴۲۶۵۶۱۰ 

 

[ شنبه سوم تیر ۱۳۹۱ ] [ 20:48 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سر مقاله272

 

بچه:

بله بچه این موجود دوست داشتنی که ثمره عشق و زندگی دو نفر است گاه نبودنش و بوجود نیامدنش چنان زندگی ها را سخت و سرد و بی روح می نماید که  هر دو طرف از ادامه آن احساس خستگی و دل مردگی می نمایند گرچه گاه به روی خود نمی آورند اما همیشه با دیدن یک کودک در کنار والدینش آهی حسرت بار می کشند و این گونه است که به تلاش و تکاپو می افتند که  حتماً فر زندی داشته باشند .خوشبختانه در بیشتر مواقع به لطف خدا  در مانهای پزشکی هم کار ساز می افتد و فر زندی هم متولد می شود و زندگی تازه  با حضور کودک تازه وارد جان می گیرد . اما همان ها هم گاه دچار مشکلات زیادی می شوند و همواره در خانواده ها بحران کودک و کودکان به اشکال گو نا گون وجود دارد همان ها که با بودنشان به زندگی ما معنایی تازه دادند گاه  در حاشیه زندگی ها قرار می گیرند و چنان دستخوش خواسته ها و بر نامه های  ما می شوند که گو یا از ابتدا وجود نداشته اند و اگر هم نظری به آنها می شود تنها نظر ی از روی بیچارگی و در ماندگی آنها است و توجه نمی کنیم که او یک انسان است انسانی که تر بیت و پر ورشش به دست ماست و فردا  باید وارد جا معه ای بشود که دفاع از حقوقش و زندگیش بر عهده  خودش است و این تر بیت امروز اوست که شخصیت فردایش را می سازد . شخصیتی که گاه می تواند حتی جا معه را بسازد روشهای تر بیتی و رفتاری امروز والدین با کودکان است گاه جنایات و بحران ها و یا حتی بلعکس موفقیت ها و پیشرفت های بشریت مدیون همین تر بیت های درست و یا غلطی است که والدین نسبت به کو دکانشان نشان می دهند . بچه های امروز زنان و مردان فر دا هستند و فردا متعلق به همه ی جامعه بشری است و جا معه امروز  شایسته است نسبت به نسل فر دا و شخصیت  شان بی تفاوت  نباشد. اینکه شرایط غیر منطقی و نا درست است و مخارج و زندگی امروز هزینه های فراوانی دارد  همه و همه درست و منطقی است اینکه حقوق کار کنان دولت و بخش خصوصی هم حتی گاه با شدت  تورم و بالا رفتن قیمت ها مطابقت ندارد کا ملاً منطقی است . اینکه نان گران شده ولی حقوق همان مانده درست است اینکه یارانه ها را می گو یند می خواهیم بدهیم ولی هزینه ها و سوبسید ها را جاری کرده اند واقعیت دارد، واما بچه ها چه گناهی کرده اند . این ها همان هایی هستند که ما برای بوجود آوردنشان تلاش کردیم و نسل آینده در گرو همین تر بیت ما است . بی شک کمترین حس مسئولیت ما، امروز بر روی روحیه تک تک افراد جامعه  نقش بسزایی دارد و آینده در گرو همین روش های تر بیتی ما است . شا ید اگر مسئولین امروز هم به فکر فر دایی سالم باشند باید از همین روز ها  در بحث تر بیتی جا معه شر کت نمایند. به امید آن روز که همه ی افراد جامعه حس مسئولیت پذیری در مقابل بچه ها داشته باشند. بچه هایی که نان را به قیمت روز می خورند و با نرخ طلا و دلار نانشان هم قیمت گذاری می شود!

جعفر صابری

[ شنبه سوم تیر ۱۳۹۱ ] [ 20:39 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سر مقاله271

 

 

 

تاکسی

هر جای دنیا یه نشونه داره که بیشتر مردم با آن آشنا هستند مثلاً لندن را با تاکسی های مشکی و اتوبوس های قر مز دو طبقه ،کیوسک تلفن و پست ،را با رنگ قرمز  می شناسند ویا نیویرک را با تاکسی های زردش ، قدیما هم تهران را با تاکسی نارنجی می شناختن ویا آبادان را با تاکسی سیاه رنگش  یادش بخیر اتوبوسهای دو طبقه سبز رنگ ولوو تهران  که دیگه اثری ازشون نیست . بلیط های دوریالی و مسیرهای طولانی …اما از این رنگ و قیافه که بگذریم ، وسایل عمومی از هر نظر برای مردم جالب است چراکه نه تنها برای حمل و نقل مناسبه بلکه بهترین جا برای گفت و گو های دوستانه هم هست .البته یه وقت هایی هم به دعوا می کشه و آن هم دیدنی است! تاکسی تا قبل از اینکه برادر خوانده  های تازه ای پیدا کنه به اسم تاکسی تلفنی در شهر حکومت می کرد  و به سختی حضور این تاکسی تلفنی ها را هم قبول کرد. اما یه برادر نا خوانده هم داره به اسم مسافر کش های شخصی که این از آن پدیده های خاص تهران و ایران است . چرا که یه وقتایی یه ماشینهایی با یه  رانند ه هایی  جلوی مسافر های کنار خیابان می ایستند که آدم هاج و واج می ماند که  درست می بیند یا نه!

در هر صورت از این پدیده ها که بگذریم . صحبت ما در خصوص تاکسی آن هم بدون توجه به رنگ قدیم و یا جدیدش است ، بیشتر از معرفت و گذشت و انسانیت ،بیشتر با رانند ه تاکسی ها می خواهیم صحبت کنیم همانها که شغل شریف رانندگی را انتخاب کرده اند و در میان ما برای ما و آسایش ما تلاش می نمایند همانها که  در تمام ساعات شبانه روز با حضورشان در جای جای شهر های بزرگ و کوچک اطمینان خاطری برای خانواده ها ی ما هستند .افرادی که هر کدامشان هزاران خاطره تلخ و شیرین در سینه خود از سالها کار  و بودن با مردم دارند .گر چه کم نیستند افرادی که بدلیل مشکلات  معیشتی  و از روی نا چاری راننده شده اند اما راننده واقعی و کسی که با انگیزه و علاقه راننده تاکسی شده  عاشق کارش است و دلسوزانه تلاش می کند تا رضایت مسافران را بدست بیاورد .نا موس مردم را ناموس خود می داند از رفتار و گفتار زشت خود داری می کند در پوشش و لباس خود دقت لازم را دارد و علی رقم سختی ،تمام قوانین راهنمایی و رانندگی را هم لحاظ می کند .

اما با تمام این گفتار  باز یک مشکل اصلی وجود دارد که هم مسافرین مقصر هستند و هم بهترین رانندهای تاکسی و مسافر کش و آن این است که علی رقم گرانی بنزین بیشتر این عزیزان حیران و سر گردان در سطح شهر به دنبال مسافرمی گر دند و با دیدن یک نفر کنار خیابان همه هجوم می برند که او را سوار نمایند . حال اینکه این مسافر کجا ایستاده و آیا جای درستی برای ایستادن انتخاب کرده یا نه بماند  همین که یک تاکسی و یا مسافر کش شخصی او را می بیند به خود حق می دهد که درست جلوی پای طرف بایستد و راجع به مسیر و قیمت به چا نه زنی بپردازد . جالب و دیدنی این است که درست پشت سر همین تاکسی چند ماشین دیگر در انتظار هستند که اگر به نتیجه مطلوب نرسیدند آنها هم بخت خود را آزمایش کنند! حال این که سر چهار راه یا اول خیابان اصلی و یا سر کوچه  است یا بطور کلی دوبله و یا سوبله ایستادن بماند ! جای بسی تاسف است که با این کارشان به سادگی به ساده ترین حقوق شهر وندان دیگر توهین می کنند و اگر هم چیزی بگو ئی در بهترین حالتش لبخندی و پوزشی می بینی.  در بلاد کفر و کشور های کافر  به یک نتیجه اخلاقی رسیده اند که روزی  دست خداست و برای همین یک جا می ایستند مسافر هم می رود راحت در تاکسی می نشیند و دیگر هم لازم نیست پازل چیدن مسافر را راننده خودش تکمیل کند .

راستش وقتی به جر یانات ساده و قابل حلی مانند ترافیک –زباله  – و یا مدرسه  و آموزش می نگریم که چقدر ساده و آسان در جهان امروز این گونه مشکلات حل شده و ما هنوز در گیر   حل آنها هستیم انگشت حیرت به دهان می مانیم . جای تعجب این است که اگر ما اتوبوس دو طبقه را بر می داریم  که آلودگی کم شود چرا در لندن  هنوز اتوبوس دو طبقه هست؟ و یا وقتی رنگ تاکسی را از نارنجی به زرد مثل نیورک تغییر می دهیم چرا روش تاکسی های نیورکی را پیاده نمی کنیم!

در هر صورت باور بفر مایید حتی اگر جریمه خلاف های رانندگی دو برابر آنچه امروز هست شود و بهای بنزین هم سه برابر نرخ کنونی باز اتفاق قابل توجهی در سیستم حمل و نقل شهری نخواهد افتاد چرا که مسافر و راننده هر دو نیاز به آموزش و یاد گیری فر هنگ لازمه استفاده از وسایل نقلیه بویژه عمومی را دارند و این هم کار مشترکی از آموزش و پر ورش رسانه ملی و راهنمایی و رانندگی است . بی شک رسانه ها و جراید هم می توانند کمک شایسته ای بنمایند چندی پیش به دوست و هنر مند عزیز و ارجمند کمدین و شوخ وگرامیم آقای امیر رضا ماهی صفت پیشنهاد کردیم در بر نامه های شاد خود بیاید فر هنگ درست رانندگی کردن را با شوخی و طنز به مر دم بیاموزد .  برای شما آرزوی روز های خوب و سر شار از سلامتی و دوری از استرس را دارم.

جعفر صابری

[ شنبه سوم تیر ۱۳۹۱ ] [ 20:38 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

خداقوت

خداقوت

لبخند بزن کوهنورد

مرا آب ده

مبادا تشنه باشم

نگاهم کن ز طوفان طبیعت

مبادا خسته باشم

نگاهم کن مبادا دست دوستی از جفا دستانم را برای آتشی سوزانده باشد

مرا دریاب

تا دریابمت از سوزش آفتاب

عطش داری ،عطش دارم

تو پای راه داری، اما من اینجا سکنا دارم

به امید تو در این بوستان

ریشه به خاک ،کشورت دارم

من اینجا ایستادم

در بلندای زمینت

تا بدانی و بدانند

که ایرانی دلی شاد و همی همت دارد

به خاک کشورش هم ،نظر بسیار دارد

در این بستر

که می بینی

بیاد هر عزیزی

یک درخت سبز

به جامانده تا

همواره یادش در طبیعت یادگار ماند

خدا قوت

کوهنورد!

…………………………………………..سرو ده ای از:جعفر صابری………………………………

ادامه مطلب

[ جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 19:14 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا

 تقدیم به شما عزیزان:

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست  تورا

خبراز سرزنش خار جفا نیست  تورا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست  تورا

با اسیر غم خود رحم چرا نیست  تورا

جان من سنگ دلی ، دل به تو دادن غلط است

رفتن و لاس زکوی توستادن غلط است

 تو  نه آنی که غم  عاشق زارت  باشی

دیگری جز تو مرا این همه آزار  نکرد

 آنچه  کردی تو  به من هیچ ستم کار نکرد

بشنو پند و مکن قصد دل آزاری خویش

ور نه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش

[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 19:57 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

تهران جدید!

تهران جدید!

  همزمان با موفقیت های بی شمار ایران اسلامی در جهان در زمینه های گو نا گون از علمی ، نظامی ،ورزشی و…شایسته است قدمهایی ماندگار نیز در جهان به یادگار بماند . این که تهران امروز به یاد گار مانده از سالها است و بشکلی غیر منطقی و نا درست رشد کرده جای هیچ شکی نیست و اینکه متاسفانه به لحاظ ایمنی در مقابل سوانح طبیعی مانند زلزله از استحکام کافی بر خور دار نیست هم جای بحث و گفتگو دارد . و اینکه با ریزش باران و شدت گرفتن آن و یا برف، شهر دچار مشکل شود و مدارس تعطیل و خطوط مترو از کار بیفتد هم جای نگرانی دارد .

تصور اینکه اگر تهران دچار بحرانی شود چه بر سر مدارک و امکانات و اسناد  می آید  بسیار مهم است .ترافیک وحشتناک ، رانندگی غیر مسئولانه بعضی همشهریان محترم ،هم مزید بر علت گرفتاری خیلی ها شده و همه ی این ها  دست به دست هم می دهند تا قبل از اینکه فاجعه ای تهران و تمام سیستم های زیر بنایی این کلان شهر را دچار مشکل نماید مدیران لایق و دلسوز و وطن پرست همت خود را جزم نموده و کاری بسیار ارزشمند و زیر بنایی را شروع نمایند .

حال که مقام معظم رهبری نیز به حمایت از تولید ملی و سر مایه ایرانی  توجه نشان داده چه نیکو و بایسته است که به فکر شهری بزرگ و لایق ایران و ایرانی باشیم شهری که  نه تنها در منطقه بلکه در جهان بدرخشد . کاری که کشور هندوستان سالها پیش بدلیل  تراکم وحشتناک منطقه دهلی به ناچار بوجود آورد و با ساخت دهلی نو  شهری امروزی تر در کنار شهر قبلی بوجود آورد . شهری که در زمان خودش شاید خوب بود اما نه تنها به نکات زیر بنایی مانند ترافیک و زیبایی توجه شده بود . اما شهری  مورد نظر صاحب این قلم است شهری به مراتب  ویژه و استثنایی است شهری به  وسعت تاریخ ،تمدن و تکنو لوژی فراتر از زمان فعلی شهری که امروز برای پنجاه سال آینده ساخته می شود شهری که به تمام معنا آخرین تکنولوژی های روز دنیا را بویژه در معماری و ساخت و ساز و شهر سازی به کار می گیرد این شهر سمبلی برای تمام شهر سازان دنیا خواهد شد شهری که بیشترین سر مایه دنیا را به خود جلب می سازد .بی شک تهران فر دا ی نه چندان دور تهرانی است که پایتخت بزرگ اقتصادی  منطقه و خاور میانه خواهد شد . این پایتخت در نوع خود بی نظیر است و امکانات شهر سازی و زیر بنایی بکار رفته در این شهر نه تنها جذابیت های فوق العاده تروریستی را به همراه خواهد داشت، بلکه الگویی برای بشریت خواهد بود تا هر آنچه در ذهنشان می پر ورانند در آن به عینه ببینند . اگر هستند کشور های کوچکی که با داشتن یک برج بلند  مورد توجه قرار می گیرند انبوه برج ها و هتل ها بقدری چشم گیر خواهد بود که کمتر کسی به ذهنش خطور خواهد کرد . ساختمانهایی که نه تنها به لحاظ امنیت و استحکام، بلکه بعنوان دژهای  تکنو لوژی در دنیا شاخص خواهند شد . بزرگ ترین بازار های اقتصادی جهان و بانکهای جهانی برای حضور در این آسمان خراشها حاضر خواهند شد .

شاید در نگاه اول هزینه ها و حجم بزرگ پروژه ،خیلی ها را  حتی از فکر کردن به آن منصرف نماید اما بد نیست بدانید حتی کشور آمریکا نیز بعد از جنگ جهانی دوم و درست در سخت ترین شرایط اقتصادی بدلیل تقویت بنیه  مردم و درخشش صنعت و اقتصاد خود اقدامات زیر بنایی چون ساخت اتوبان ها و برج ها را در مهمترین بر نامه های کاری خود قرار داد . امروز جهان باید بداند که تکنولوژی ایران درست در سخت ترین شرایط سیاسی و تحریم ها چگو نه شکو فا می شود و سر مایه های ایرانی چگو نه در رشد و نمو کشور بکار گرفته می شود . طرح ساخت تهران نو،  تهران جدیدی است که از بهترین امکانات ترافیکی  بر خور دار است و ضمن انتقال بیشترین آمار مردم در برجها و آسمان خراشها بهترین شرایط زیست محیطی را برای حفظ محیط زیست بوجود خواهد آورد این طرح  در ابتدا به وسعت 520  هکتار در شمال  تهران امروز شروع خواهد شد و با توجه به محاسبات و بررسی های به عمل آمده ی تیم تحقیقاتی موسسه آشتی میتوان کمتر از ده سال آینده از فاز های اولیه شهربهره  بر داری نمود . امید است همت و یاری ایرانیان عزیز که همواره پیشگا مان   حر کتهای مردمی و  ار زشمند بوده اند این بار هم چشم جهانیان را به کشور عزیز مان  جلب نمایند . همت ایرانی، غیرت ایرانی در جلوه  گری شهری جدید،خواهد درخشید.

جعفر صابری

[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 19:49 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

زنگ آخر..

زنگ آخر..

به مناسبت  سوم خرداد روز نجات  خرمشهر

سر مقاله 269

خوب یادم هست در سال 1370 مطلبی با نام زنگ آخر نوشتم که آن روز ها در روزنامه جمهوری اسلامی  صفحه  فر هنگ و اندیشه  به چاپ رسید در آن مطلب به یک مجتمع رزمندگان اشاره شده بود و حال و هوای  آن روز های بچه های رزمنده را نوشته بودم ، بچه هایی که از جنگ و اسارت باز گشته بودند تا با همتی دو چندان کشورشان را بسازند همان ها که امروز بعد از گذراندن تحصیلات عالیه ، بیشترشان مدیران لایقی هستند که بی شک آینده گان مدیون خدمات شجاعانه آنها خواهند بود. مدیرانی که روزی از جانشان گذشتند و روز دیگر کمر به خدمت و باز سازی کشور بستند . افرادی که غریبانه زیستند و شجا عانه شهید شدند  مهندسینی که با غیرتشان به آبادانی کشورشان پر داختند و در سخت  ترین روز های تحریم به دنیا نشان دادند که ایرانی می میرد ذلت نمی پذیرد.

اما سخن امروز ما از فر زندان دیروز نیست از نسل امروز است که فاصله ای با نسل دیروز در بینشان وجود دارد نسلی که علی رغم تلاش همه جانبه  دیروزیان، امروز کمتر با آنها همراه هستند . سخن از این است که چه شده و از کدام سنگر و خط مقدم دشمن توانسته به فر زندان ما حمله کند . شاید خیلی ها خوششان نیاید و شاید خیلی ها به انکار این واقعیت بپر دازند و به کتمان وجود نسلی دور افتاده از حمیت ملی سر گرم باشند اما  حتی آنها هم معتقد هستند که یک جای کار مشکلی بوده و وجود تعداد قلیل جوانان  بی تفاوت و بی خیال و گرفتار در دام بی خیالی هم برای جامعه  دلسوز و اسلامی  بسیار خطر ناک و مهم است . با وجود سه قوه مقننه . مجریه  و قضایی  در کشور نشان از ثبات و استقلال کشور است و توجه به قوانین  از مهمترین ارکان جامعه است اما چطور می شود که شخصی به عنوان مدیر کل یا مدیر یک قسمت به خود اجازه می دهد تا با تغییر قسمتی از تاریخ تمدن و تفکر یک ملت هویت یک جا معه را  بطور کل پاک کند جای تامل  دارد . مگر حضور نمایندگان محترم مردم را می شود

 نا دیده گرفت و با تغییری به ظاهر نا چیز باعث شد تا هویت ملتی از بین بر ود  مگر همین شیر زنان و مردان  که امروز ایران اسلامی را در جهان می درخشانند  فر زندان دیروز نبودند ؟چگو نه ایشان دچار هویت تاریخی نشدند  و هنوز بیرق امام حسینشان بر قرار است . چرا به بحران حمیتی که نسل فعلی را در آینده نه چندان دور دچار خود خواهد کرد نمی اندیشیم .  فاصله تاریخی و ملی مذهبی  جوانان امروز با ما چرا روز به روز افزایش می یابد چه باید کرد . حضور نسل جدید در مسائل جدی  را چگو نه باید افزود و همه  وهمه  را باید بررسی نمود .

دیروز که زنگ آخر ،جدایی از مدرسه به صدا در می آمد و آخرین امتحان خود را می دادیم با دوستان گوشه ای از حیاط مدرسه که هر صبح و عصر میز بان ما در دو شیفت بود می نشستیم و از رسیدن تابستان و تعطیلات تابستانی سخن می گفتیم از گر مای تابستان و از دوری از یکدیگر . از ندیدن دوستان و ندیدن معلمینی که دوستشان داشتیم . از کلاسی که  در آن نه ماه   سرو صدا می کردیم . از بابای مدرسه ، حتی از سر ویس های بهداشتی هم خاطره داشتیم . همه ی اینها دلیل سختی جدایی ما از مدرسه بود .و دلتنگی معلمان حتی ناظم مدرسه که بیشتر وقتها او را با چوبش می دیدیم  هم دلش برای شیطنت های ما تنگ می شد مثل دل  خود ما که برای همه ی این چیز ها تنگ می شد . وامروز  بچه های ما چرا این گونه نیستند چه شده؟ کجای کار مشکل داشته ؟ چه کسی کارش را به نحو احسن انجام نداده ؟  آن روز که  ما می جنگیدیم تا به لطف خدا خرمشهر مان را پس بگیریم  چه کسانی  نقشه تهاجم به خرمشهر های ما را می کشیدند . آن روز که مقام معظم رهبری از تهاجم فر هنگی سخن می گفت چه چیزی برای ما جذاب تر می نمود که امروز این خلاء فر هنگی پدیدار آید . چه زمانی باید بگذرد تا بیشتر از امروز به خود بیاییم و همتی عالی برای کاری بزرگ داشته باشیم . کتب درسی ساختاری ارزشمند باید داشته باشد .اینکه روزگاری ما عاشق نمره بیست بودیم و امروز نمره معنایی ندارد و  در دوره ابتدایی که زیر بنایی ترین سالهای شکو فایی علم و دانش  هر ملت است تنها با سه شاخص ضعیف ، متوسط و خوب شناخته می شود خود یک فاجعه است!

شاید بهترین راه کا ر دعوت از مسئولین و دلسوزان آموزشی است  و بوجود آوردن بستر های علمی  و مناسب تا بخش خصوصی نه این گونه که در حال حاضر وجود دارد و بعنوان مدارس غیرانتفاعی تلاش می نمایند،بلکه بعنوان مدارس ملی ،مذهبی چون گذشته حتی در فضا های کو چک اما سالم شرایط بهتری برای رشد و نمو نسلی دلسوز ،هوشیار و بیدار را بوجود بیاورند . اینکه مدارس غیر انتفاعی باید دارای چه امکاناتی ، و فضایی باشند تا مجوز تاسیس بگیرند دلیلیست تا جلوی پیشرفت خدمات آموزشی گرفته شود و باید اذعان نمود ما فضای آموزشی بخصوص در تهران و شهرستان ها کم نداریم مدیریت آموزشی لازم وجود ندارد.

کتابهای درسی با فاجعه بی هویتی و عدم کارشناسی های لازم تولید می شود و مدام در حال تغییر است که خود یک فاجعه است . بودجه لازم برای  خد مات آموزشی کافی نیست .  امکانات کمک آموزشی کافی در اختیار دانش آموزان قرار نمی گیرد و … سر آنجام  نسلی خواهد بود بی تفاوت .بی سواد و بدون آینده ،مصرف گرا و بی خیال نسبت به شرایط کشور و مردمش  تعداد قلیلی هم که از این بحران  جان سالم بدر می برند  جذب کشور های دیگر می شوند و به توسعه  کشور های دیگر مشغول  خواهند شد .

چون گذشته  کار شناسان و محققینی که با موسسه آشتی همکاری نزدیک دارند صمیمانه اعلام آمادگی برای

هر گو نه راهنمایی و کمک به مدیران و مسئولین را دارند که باعث افتخار ما می باشد تا قدمی برای آبادانی کشور  عزیز مان بر داریم.

 جعفر صابری

 

[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 19:47 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

استعمار یعنی چه!

استعمار یعنی چه!

 

 همزمان با پخش سریا ل  اوشین  و فیلمهای سیاه و سفید ژاپنی  شکلات و البسه ترک بویژه لباس های جنس جین  توسط مسافران وارد ایران می شد  آن روز ها شرکت سونی و بعد سونیا و ناسیو نال  مثل همین سامسونگ امروز در ایران جنس هایشان را  خوب می فروختند . بعد کره و چین و  راه دبی باز شد و خلاصه ما هنوز در گیر فرار سرمایه ها و ورد اجناس خارجی هستیم . اینکه چه دستی در کار است تا تولید ملی از بین برود و برای نمونه کار خانه چیت بافی  به آن عظمت با تمام امکانات تعطیل شود  مورد نظر ما نیست . بیش از هر چیز می خواهیم نگاهی به تاریخ استعماری نه از نوع انگلیسی و یا آمریکایی داشته باشیم . نگاهی از روی فر هنگی و در حد توانایی خودمان !

کشور دوست و برادر تر کیه  که روزگاری نه چندان دور با نام دولت عثمانی در بیشتر کشور های اسلامی  حضور استعمار گرانه ای داشت امروز در بیشتر این کشور ها و حتی  بیشتر کشور های ارو پایی  حضور شایسته ای دارد . از بازار لباس گرفته تا حتی  آموزش و پر ورش در بیشتر کشور های ارو پایی مدارس ترک اگر بهتر از مدارس آمریکایی نباشد کمتر نیست و بیشتر مواقع نه تنها مسلمانان بلکه خود مردم آن کشور از این گونه مدارس  استقبال می کنند.بدون تر دید حمایت های دولتی که از این گونه خدمات صورت می گیرد کم نیست . حتی به به گفتن  مردم این گونه کشور ها شرکت های تبلیغاتی و ساختمان سازی  ترک ها در بیشتر پروژه های این کشور ها گوی سبقت را از شر کت های داخلی ربوده اند . خوشبختانه بعد از استقلال  کردستان عراق  ایرانیان در این منطقه حضور خوبی داشتند اما خیلی زود به دلایلی که شرم گفتنش را داریم از دور خارج شدند و جالب این است که حتی در ساخت پروژه های مهر ایران هم شر کت های ترک حضور شایسته ای داشتند!

جالب اینکه این کشور چندین کانال تلویزیونی دولتی و دهها کانال تلویزیونی و رادیویی خصوصی نیز دارد که بر خلاف کانالهای خصوصی و شخصی فارسی زبان ما نه تنها سیاسی نیستند بلکه بسیار هم موفق و سر بلند در تمام دنیا می باشند .ساخت بیشتر فیلمهای سینمایی در این کشور و یا تولید دهها فیلم و سریال برای فروش و پخش در دیگر کشور ها و تر جمه آن به زبانهای دیگر نشان از تکامل این صنعت و فر هنگ در جهان است  که حتی تلویزیون رسمی ما هم خریدار این گونه بر نامه ها می باشد!

این که مردم یک کشور تا این انداز ه به آبادانی و پیشرفت کشورشان کمک می کنند شاید چون ترک هستند و ترکی حرف می زنند است! اما اگر کمی منصف باشیم می بینیم  حتی یک نفره هم می شود کار فر هنگی کرد نمونه اش خواننده خوش زبان و خوش سلیقه هنر مند عزیز سامی یوسف است .که به بیشتر زبانهای دنیا ترانه سرایی می کند و پل ارتباطی بین فر هنگ ها شده است بر خلاف  بعضی از خواننده  های ما که برای نشان دادن فر هنگ بالنده شان یا سیاسی می شوند و از کشور می روند و یا چند رقاص را استخدام می کنند و کنارشان به رقص در می آورند.

شاید هم یکی از دلایل اصلی عدم پیشرفت های فر هنگی و اقتصادی عدم حمایت های دولتی و یا دقت و نظارت زیاد دولت مردان است . آن جا که باید خدمات زیر بنایی و سر مایه گذاری صورت بگیرد بخش دولتی شخصاً حاضر می شود و شرکت های کوچک شخصی نقش زیادی ندارند و بلعکس جایی که خدمات آموزشی و فر هنگی صورت می گیرد مانند مدارس و مراکز فر هنگی دولت می خواهد خودش مستقیم حتی در تعیین معلمان دخالت داشته باشد و کرایه ملک و هزینه های جاری مدرسه را شخصاً متقبل می شود. و فاجعه آن است که حتی ایرانیان مقیم آن کشور ها هم  از این گونه خدمات کمتر  استفاده می نمایند و معتقد هستند جذابیت های لازم آموزشی را ندارد!

این بحث مدرسه متاسفانه حتی در کشور خودمان هم معضلی است . دهها مجوز گشایش مدرسه به  معلمین عزیز و ارجمند و یا افراد حقیقی و حقوقی  پس از طی مراحل سخت  داده شده که با توجه به قوانین مدرسه سازی و تاسیس مدرسه  بلا استفاده مانده . واقعیت این است که گاهی مواقع ما کمبود مدرسه نداریم مشکل بهره برداری از امکانات آموزشی را داریم . و رسماً  بیشتر مدارس و فضا های داخلی کشور در ساعات زیادی از روز  بلا استفاده است!

کسی نیست راهنمایی کند برای تاسیس مدرسه در سال های اول و دوم  کمتر مدارس ،با استقبال زیادی مواجه می شوند و لذا داشتن چند اتاق و فضای آموزشی و حیاط 200 متری که با امکانات شهر سازی امروز تهران کمتر چنین املاکی وجود دارد غیر ممکن است!

نتیجه آن است که کشوری چون تر کیه به چنین جایگاهی  در جهان بویژه ارو پا دست می یابد.

امید است که در سال جدید مسئولین دولتی کمی با دقت بیشتر به فر مایشات مقام معظم رهبری توجه کنند و حافظ بهتری برای حمایت از سر مایه ایرانی باشند.

 جعفر صابری

 

[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 19:46 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

استاد پرویز شهریاری همواره زنده است.

استاد پرویز شهریاری همواره زنده است.

اولین بار که حضور استاد رسیدم صبورانه به سخنانم گوش دل سپرد و سرانجام با لبخندی راهیم کرد . این سرآغاز یک دوستی بود و تحصیل ،دیگر مشکلی نبود باید تلاش می کردم و این تلاش شیرین شده بود با عشق به استاد سختی دانستن به لطف راه نمایی وی هموارشده بود و این گو نه دوستی ما ماند و بی شک خواهد ماند…

برای تاسیس موسسه به نزد استاد شتافتم و اندیشه هایم را گفتم و او شنید پرسش من برگزیدن نامی برای موسسه فر هنگی و هنری بود که او بعد از چند نام که خودش گفته بود نام آشتی را بر گزید و این گونه موسسه فر هنگی هنری آموزشی انتشاراتی مطبو عاتی آشتی متولد شد .

اولین کتابی که موسسه آشتی به زینت چاپ  رسانید هم اثری از استاد بود که به صورت یک کتاب دو جلدی با نام ریاضیات و سر گرمی به چاپ رسید .

وقتی استاد دانست که موسسه می خواهد قدر دان بشریت باشد و از انسانهای شایسته که برای بشریت قدمی برداشته اند قدر دانی نماید .نام لوح سپاس آشتی رابر گزید و به پیشنهاد ایشان استاد فر زانه دکتر جابر عناصری متن لوح سپاس آشتی را تهیه نمود و از سال 2000 موسسه این لوح را به افراد شاخصی تقدیم نمود.

زمستان سال 1390 گویا دلم بیش از هر زمان برای استاد تنگ می شد.از این بابت بیش از گذشته روزهای

یک شنبه و چهار شنبه بین ساعات 10 تا 12 به دفتر  ماه نامه وزین چیستا می رفتم جایی که استاد  در طول این سالها همواره در سخت ترین شرایط در آنجا حاضر می شد . دوستان خوبی چون حسن نیک بخت . هادی آّبرهام و رکن الدین خسروی در آنجا نیز حضور داشتند . و چند سالی هم بود که خانم اکبری کنار استاد بود و بسیار دلسوزانه به کار ها رسیدگی می کرد . تازه ماه نامه روی روال خود افتاده بود  به چاپ می رسید .  کنار استاد می نشستم و تصمیم داشتم برای دلم هم که شده از زندگی و خاطرات ناگفته و نا نوشته استاد فیلمی تهیه نمایم .  و او صبورانه پاسخ می داد هنوز هم مثل سالهای گذشته  همان طور دوست داشتنی بود.

هنوز ماهی چند روز به دانشگاهای مطرح کشور سر میزد و در میان دانشجویان به حل مشکلات و راهنمایی آنها  مشغول بود  .صبورانه و دلسوزانه.

هنوز استاد شخصاً مطالب را بر می گزید و سطر به سطر گوش می کرد تا مطلب را باز سازی نماید . چه انسانهای بزرگی در چیستا مطلب نوشتند و به این نوشته ها افتخار کردند .

استاد چند سالی بود که بنیاد شهریاری را تاسیس کرد وتمام زندگیش را وقف فر هنگ و علم و دانش کشورش کرده بود .عاشقان استاد همواره کنار او بودند و از بودن با او لذت می بردند .

پروژه ساخت فیلم وطنم آخرین کاری بود که حسرت راهنمایی استاد را در دل من نهاد .

روزجمعه ساعت 11 بود که آقای حسن نیک بخت گفت استاد شب گذشته فوت کرد. دلم گرفت همین چند شب پیش با منزلش و همکارش خانم اکبری حرف زدم و اوگفت بود حال استا خوب خوب است…

 و این گونه من آرام شدم .

وعصر روز جمعه در آتشکده  قصر فیروزه برای همیشه  در خاک وطن جای گرفت.روحش شاد و یادش گرامی باد .

جعفر صابری

چشمه کوچکی که از جوی بزرگی منشعب شده

 

[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 19:44 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

268

800×600

 

268

 

شمع را خاموش نکن!

چنان در گیر زندگی و روابط کاری شدیم  که روشنایی هایمان را نمی بینیم .گاه باید برای چند لحظه چراغ  خانه را خاموش کرد و در زیر روشنایی یک شمع بدون آنکه تلویزیون و موسیقی را بشنویم و ببینیم فقط روی

یکدیگر را ببینیم و با هم حرف بزنیم و هیچ صدایی را جز صدای  طرف مقابلمان نشنویم .

گاهی وقتها از رنج و درد و غم بازیگران سریالها چنان افسرده و نالان و گریان و مضطرب می شویم که یادمان می رود یکی در  نزدیکیمان هست که حسی دارد و جانی برای زیستن !

گاهی وقتها چنان با خود و اندیشه های خود مشغول می شویم که به یادمان می رود اندیشه و حسی هم هست که نیاز به  وجود و توجه ما دارد . دلمان برای کودک بازیگر فیلم می سوزد و لی کودکان واقعی اطرافمان را نمی بینیم . گل را دوست داریم و عطرش آراممان می کند اما برای خریدش پول خورد نداریم  ! تا دل گل فروش را شاد کنیم.  هات داگ را  گاز می زنیم پیتزا را سفارش می دهیم و اگر دیر شد چند بار  دیگر پیگیر می شویم اما اگر پیک موتوری در مسیر  آوردنش زیر چرخ ماشینی له شد  سراغش را نمی گیریم . زندگی ما در زیر نور چهل چراغ ها زیباست  و اما شمع نورش خیلی کم است ! تنها تفاوت شمع با چهل چراغ عمرش و نورش است چرا که خیلی زود  خاموش می شود و نورش هم به اندازه  د یدن یکدیگر کافیست بقدر دیدن و اندیشیدن به

 یکدیگر. این دیگر مادر ،خواهر ، دختر، و یا حتی همسر ،برادر ،پدر،پسر و یا دوست می تواند باشد .هم او که عمرش در کنار عمرت در حال سپری شدن است.

دوستی می گفت برادر  به سختی از یاران رفته بودم درد غربت و بی کاری و زبان و خلاصه همه چیز را به  جان خریدم و لی  سرانجام برای خانواده  برگشتم و  پا روی همه چیز ها که  به سختی بدست آورده بودم گذاردم  و چهل چراغ خوشبختی را با نور شمعی عوض کردم.  پشیمان نیستم چراکه باید این کار را برای احترام و عشق به خانواده می کردم اما… وقتی زمانی گذشت دیدم دیگران قدر دان این گذشت من نیستند و من چقدر تنها هستم! شاید بد نباشد گاهی نور ها را بقدری زیاد کرد که همه چیز را دید  هم بد نباشد اما  ای دوست نور شمع و گرمایش باید معنای زیستن  برای همه ی آنها که گردش نشسته اند را داشته باشد  و بدانند که شمع حر مت دارد .

مر حوم زنده  یاد پرو فسور حسابی در دیدار با انیشتن  در خصوص شمع پای سفره هفت سین ایرانیان

 می گو ید:

براي ما ايراني ها شمع نماد زندگيست و ما معتقديم که زندگي در دست خداست و تنها او مي تواند اين شعله را خاموش کند يا روشن نگه دارد.”

 

و اگر این گونه به شمع نگاه کنیم  زیبایی زندگی مان دو چندان می شود .گاهی وقتها بد نیست در یک فر صت

کو تا ه با پدر و یا مادر  مان خلوت کنیم به آنها نگاه کنیم و بپرسیم از زندگیتان راضی هستید ؟ از گذشته و دیروز تا امروز راضی هستید . از زندگی چه می خواستید آیا بدست آوردید .  و… دوست روانشناسی  می گفت : فقط کافیست روزی ده دقیقه با عزیزانتان بگذرانید اما بشرط آنکه  بین شما هیچ فاصله ای مانند تلفن و تلویزیون و … نباشد چشم در چشم و در بس در اختیار عزیزتان باشید  بیشتر مشکلات خانوادگی و حتی فرزند و  والدین به سادگی حل می شود . ده دقیقه . به اندازه عمر یک شمع برای یکدیگر روشن باشید و به هم نور و گر ما بدهید.

به امید آنکه برای هم وقت کافی بگذاریم قبل از آنکه دیر شود . و به یاد یکدیگر شمع روشن کنیم!

و این هم سروده ای در این خصوص:

 

بنام خالق هستی

بی خبر از همدگر آسوده خوابیدن چه سود

بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود

دوست را تا زنده است باید نمائی احترام

ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود

با محبت تا توانی دست پیران را ببوس

ورنه بر روی مزارش زار نالیدن چه سود

یک شبی را از وفا باز زنده ای غمخوار باش

ورنه بر روی مزارش تاج گل چیدن چه سود

تا زمانی زنده ایم با همدیگر بیگانه ایم

در عزاها روی همدیگر ببوسیدن چه سود

تا توانی زنده ای را در جهان دلشاد کن

در عزا عطر و گلاب ناب پاشیدن چه سود

گر ملاقاتش نرفتی خانه اش تا زنده است

خانه صاحب غمی را شب بخوابیدن چه سود

گر نپرسی حال من تا زنده ام در این جهان

بعد مرگم گریه و زاری و نالیدن چه سود

با وفا عید آمد و نکردی یاد من

جای خالی مرا در خانه ام دیدن چه سود

ای که یادم نیستی هرگز در ایام حیات

روی قبرم سنگ مرمر از پس مردن چه سود

 

جعفر صابری

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 0:50 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سر مقاله 267

800×600

سر مقاله 267

چینی بند زن!

 

یادش بخیر  قدیما صدای چینی بند زن ، نمکی ، لحاف دوزی،مسگرها  و میوه فروشها تو هر کوچه بلند بود. بیشتر وقتها سر کوچه زیر سایه ی یه ساختمان بلند بساطشون رو پهن می کردند و مشغول میشدند .ما که بچه بودیم برامون خیلی جالب بود بخصوص وقتی بساطشون رو پهن می کردند اول زیر اندازشون رو می انداختند و بعد ابزار کارشون رو دونه  دونه در می آوردند و کنار دستشون مثل جراحها می چیدند، بادقت طوری که انگار سانت بینشون گذاشتند و باید یه اندازه از هم فاصله داشته باشند . بعد  یه چیزی در می آوردند  و مشغول تعمیر آن می شدند  تا اگه مشتری آمد فکر نکنه بی کاره … جالب بود .ما کنار جوب آب رو زانو می نشستیم و زل می زدیم به کاراش یه وقتایی هم میگفت بابا یه پارچ آب برای ما می آری! می دویدیم  میرفتیم آب می آوردیم به مادرمون هم می گفتیم که چینی بند زن آمده چیزی برای بند زدن نداریم.بیشتر دوست داشتیم که ما هم کاری بکنیم.وقتی اولین مشتری می آمد کاری که در دستش بود را زمین می گذاشت و کار مشتری را دست می گرفت با دقت نگاه می کرد یه تیکه حلبی دست می گرفت می گذاشت روش و هی بالا پایین می کرد بعد می گفت حیفه درست میشه .قدیمیه .از همه چیز می گفت جز اجرت تعمیر . مشتری که خوب رام می شد می گفت . واله چی بگم یادگاری مادرمه . حالا چقدر میگیری بندش بیندازی؟تازه از قیمت و اجرت تعمیر می گفت و مشتری هم چونه میزد و اون کار رو میذاشت زمین و بعد مشغول کار خودش می شد مشتری غر می زد و اون هم حرف خودش رو می زد خلاصه آن که اتفاق می افتاد این بود که میان دو قیمت یه چیزی را دو طرف قبول می کرد ند و استاد کارش را شروع می کرد… اول تیکه حلبی را می برید و به اندازه های مساوی می برید و کنار هم می

گذ اشت و مشغول تعمیر میشد…

یادمه همون موقع ها شعری در همین خصوص در بین مردم رواج داشت که هنوز بیشتر قدیمیا یادشون هست و آن  ترانه ای بود با این معنا .چینی بند زن ،چینی بند زن .یه دل شکسته  رو بند میزنی؟ هرچی دارم به تو می دم تو بگو چند می زند… در ادامه خواننده از هفت شهر عشق می گفت و گذشت و معرفت از شهر هفتم که باید بعد از گذشتن از شش شهر دیگر بدانجا رسید. خلاصه این شعر همراه بود با سن و سال بلوغ جوانی و فکری ما  گرچه همزمان با انقلاب اسلامی در ایران شده بود اما  حال و  هوای آن شعر و آن شهر که هنوز در پی آن هستم و شاید هستید  همواره  در دلمان وجود دارد. شهری که هیچ چینی بند زنی نمی تواند بدان جا برسد  و اگر هم می رسد نمی تواند چینی شکسته کسی را هم بند بزند . من گشتم و  خواننده چینی بند زن ر ا یافتم به همان شفافیت شعرش بود بیش از سی سال است او را می شناسم و دوست  هستیم .رابطه ای مثل استاد و شاگرد اما هنوز نتوانسته مرا به شهر هفتم  برساند . این ها را گفتم و نوشتم که اگر شما راه شهر هفتم را یافتید به من هم بگو ئید شاید بتوانیم به جویندگان دیگر نیز بگو ئیم .

این که این روزها خیلی ها  چینی وجودشان ترک خورده  و هیچ چینی بند زنی صدایش نمی آید  خود جای نگرانی است ای کاش می شد با تکه حلبی و چند مفتول سیمی تکه شکسته را سر جایش محکم کرد . زندگی و رفاقت ها  گاه چنان ترک می خورد که هیچ چینی بند زنی  نمی تواند آن را بند بزند . به قول دوستی شاید  ورود کریستال این بلا را سر چینی ها آورده . دیگر کسی در لیوان ها و ظروف گلی چیزی نمی خورد و شاید همین نکته های کوچک باعث شده که فاصله ها زیاد شود و ترکها دیگر بسته نشود. زندگی شهری و امروزی، ما  را از حقایق واقعی مان دور کرده و باعث شده تا به آنچه در اطرافمان می گذرد بی تفاوت باشیم و ترک های

فر هنگی، انسانی و خانوادگی  اطرافمان را متوجه نشویم آنقدر که دیگر ترکها را نتوان ترمیم کرد گاهی وقتها بعضی  از  هنر مندان  ما چنان به دنبال فر هنگ و تمدن ها ی دیگران می روند که از فر هنگ و تمدن و خانه و خانواده خود دور می شوند و گاه آنقدر دور می شویم که تکه ای از وطنمان را که فقط به اندازه یک ترک از ما فاصله داشت بیگانه ای از آن خود می داند  و ادعای مالکیتش را می کند.  ای دوستان، رفقا به دنبال شهر هفتم که   بعد از شهر غیرت ،شرف، مروت، انسانیت وعشق … قرار دارد باشیم از خانه کوچک خود شروع کنیم و ترکها را تر میم کنیم تا شکاف نشود  . در ویش مصطفی جاویدان  که نام اصلیش سید مصطفی موسوی است  خواننده و ترانه سرا و آهنگ ساز چینی بند زن امروز علی رغم  زندگی راحت و آسایشی که  می توانست برایش فراهم باشد  هنوز در کنار ملتش نشسته و هنوز به چینی بند زدن دلها مشغول است  و حیفمان آمد که از چینی بند زن بگو ئیم و از او نگو ئیم . درود بر شرف او و امثال او  که معلم های خوبی بودند و هستند . روزشان و همه ی عمرشان مبارک باشد.

 

جعفر صابری

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 0:49 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سر مقاله 266

تولید ملی ،حمایت از کار و سر مایه ایرانی

خوشبختانه پیام مقام معظم رهبری در شروع سال جدید باعث دلگرمی ما برای ادامه هر چه بیشتر سیاست ها و بر نامه های سال 1391 موسسه آشتی شد .

موسسه آشتی از اواخر سال 1390 اقدام به همکاری و بر نامه ریزی برای توجه بیشتر به مسائل فر هنگی و بویژه صنایع دستی در ایران نمود . این حر کت با طرح ساخت مستندی به نام وطنم شروع شد که به لطف خدا با تعاملی که وزارت محترم

فر هنگ و ارشاد اسلامی با وزارت محترم امور خارجه به عمل آورده امکان اجراء ساخت این مستند برای موسسه در جای جای جهان و دیگر کشور ها امکان پذیر شده که بسیار شایسته است . ما در نظر داریم در سال 1391 پروژه ساخت این مستند را که به دنبال ارزشهای فرهنگی وهنری ایران در طول تاریخ دردیگر کشور ها بوده را به انجام رسانیم . و در همین خصوص همکاری بیشتری با بخش صنایع دستی نیز خواهیم داشت در شماره های آتی هفته نامه همسر بیشتر با صنایع دستی ایران و اساتید این رشته های گو نا گون آشنا خواهید شد و به تولید و ساخت این گونه هنرهای ماندگار و ارزشمند بیشتر واقف می گردید .

امید وار هستیم از این پس وزارت خانه ها و سازمان ها و نهاد های مهم حتی شر کتهای بزرگ برای قدر دانی و ارج نهادن به این گونه هنر های ملی با خرید و بر گزاری نمایشگاهای مختلف جهت حمایت از این سر مایه ملی گامی بر دارند .

شایسته است بجهت به یاد گار ماندن این اشیاء و هنر ها حتی در مراسم گو نا گون به جای تند یسهایی با اشکال هندسی

گو نا گون از این گونه هدایا و صنایع بهره مند شویم . و درساخت و تولید بر نامه های تلویزیونی بجای بکار بردن دکوراسیون های فرنگی و غربی از این فضاسازی های ملی و فر هنگی بهره مند شویم . چقدر زیباست در مراسم و حتی بعضی از هتل ها از لوازم و امکانات هنری و صنایع دستی استفاده شود . چقدر گواراست در میهمانی های شخصی و حتی رسمی ازطعم خوب نوشابه و عرقیجات طبیعی کشورمان به جای چای و نوشابه … بهره مند شد . یک لیوان گل گاوزبان که در یک فنجان سفالی نوش جان کنید به مراتب لذت بخش تر از هر نوشیدنی با اسانسهای گونا گون خواهد بود . ای کاش امکان این فراهم شود که موسسه آشتی و یا دیگر موسسه ها و مراکز اقدام به بر گزاری نمایشگاهها و فروشگاهای عرضه مستقیم کالا در خارج از ایران با هدف ارائه فر هنگ و هنر و بویژه حمایت از تولید داخلی داشته باشند . مدیران لایق بخش خصوصی می توانند در این خصوص کمر همت بسته و از این راه درامد های قابل توجهی را برای کشور بوجود آورند امید است از همین راه به بخش گردشگری ما نیز رونقی دوباره داده شود.

کمافی سابق ما در انتظار راهنمایی و مساعدت شما هستیم و لازم می دانیم از همه دست اندر کارانی که ما را یاری می نمایند کمال قدر دانی و تشکر را به عمل آوریم.

ارادتمند

جعفر صابری

[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۱ ] [ 21:32 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

265

سر مقاله

سوت را بزن !

اگه بیائیم بگیم مسلمان هستیم یه عده ای بهشون بر می خوره و می گویند مذهبی هستند ! اگه بگیم در ادیان مختلف دوستانی هستند که می گن داره برای دیگران خود شیرینی می کنه! اما فکر می کنم هر انسانی به اخلاق و رفتار درست اعتقاد داشته باشه و برای کسانی که از اخلاق درستی بر خوردار هستند احترام زیادی قائل است . بی شک افرادی که در بر خورد های اجتماعی از صبر و حوصله بیشتری در مقابل رفتار زشت دیگران بر خوردار هستند در دراز مدت موفق تر هستند .شاید در لحظات اول این توهین ها و بر خورد ها به انسان بسیار درد ناک باشد اما با بی تفاوتی و گذشت در دراز مدت و شاید چند دقیقه بعد باعث سر افکندگی و خجالت طرف مقابل می شود . البته این بدان معنا نیست که بی تفاوتی را مثل خدای ناخواسته بی غیرتی دانست . اما صبر و تحمل و حوصله به همراه اندیشه شایسته انسان متفکر و داناست . باور بفر مائید این موضوع را نه تنها تمام ادیان بلکه بسیاری از بزرگان و متفکران و صاحب نظران نیز مطرح می نمایند .

اینکه جماعتی وارد میدان ورزشی کشور شوند و بجای تشویق و تر غیب تیم مورد علاقه شان به توهین و گفتار رکیک اقدام نمایند در هیچ فر هنگی شایسته نیست . گر چه متاسفانه در بیشتر کشور های دنیا چنین فر هنگی جاری است و همواره طرفداران یک تیم به هر شکلی که دوست داشته اند به تیم مقابل و حتی داورتوهین کرده اند . در هر صورت در چنین مواقعی باید گفت که بی نهایت متاسف هستیم . بی شک رسانه ها باید کار فر هنگی بیشتری انجام دهند . بیش از سی و سه سال از انقلاب اسلامی می گذرد و ما باید مروج فر هنگ خوب اخلاق اسلامی و انسانی باشیم .در بیشتر مواقع ما با کمی اندیشه

می توانیم قبل از بوجود آمدن اتفاق، جلوی فاجعه را بگیریم ولی می گذاریم تا این اتفاق بوجود بیاید سپس با برخورد شدید نظامی و قانونی می خواهیم کار را به پایان برسانیم. سوال این است آیا ورزشکاران ما هنوز با اخلاق انسانی و اسلامی آشنایی کامل پیدا کرده اند ؟ آیا با کار گروهی و جمعی آشنا هستند . آیا با جایگاه خود در جامعه به عنوان یک الگوی اخلاقی و رفتاری برای مردم بویژه جوانان و نوجوانان آشنا هستند؟ امید است مسئولین به این نکات توجه بیشتری داشته باشند .

یکی از تعاملات اخیر موسسه فر هنگی هنری آشتی با سازمان  آموزش فنی و حر فه ای وزارت کار در خصوص نگاه بهتر به ورزش در این سازمان است که طی چندین جلسه با کار شناسان مربوطه به نکات قوتی نیز دست یافته ایم . خوشبختانه

دست اندر کاران فوتبال حر فه ای کشور بویژه تیم های مطرح هم در کنار ما هستند . و همکاری شایسته موسسه بین المللی

قهر مانان ماندگار به مدیریت آقای مهندس ناصر عظیمی از آغازین روز های سال 1391 باعث شده که موسسه آشتی در این مهم نیز حضور شایسته ای داشته باشد . گفتنی است مسئولیت آقای حسین خرمی (آب خضر) به عنوان مدیر این پروژه از طرف موسسه آشتی که از اواسط سال گذشته شروع شده بسیار ارزشمند بوده ایشان با سال ها سابقه مدیریت از آنجا که خود شخصی ورزشکار و بنام هستند برای بر قراری ارتباط و هماهنگی، بهترین نامزد این کار بودند . دوستان دیگری که لازم است از همکاری و مساعدتشان در این خصوص نام برده شود .آقای پهلوان احمد قومیان ، آقای مهندس مهران فرزین و در قسمت حقوقی آقای دکتر فرشاد سپهر را می توان نام برد ، امید است این حر کت ملی باعث تحولات ارزشمندی در سیاست های کلان ورزشی کشور شود . چرا که دوستان و عزیزان دلسوزی که از مدت ها قبل مشوق ما بودند چون حاج حسین شیریان و حاج محمد رضا طالقانی و جناب آقای علیرضا دهقان نماینده محترم مجلس و پهلوان سیاوش سعیدی و استاد حمید بهشتی مهرو استاد علی بهارستانی و … نیز بودند که باعث شد این حرکت ادامه یابد .گفتنی است بزودی وب سایت خبر رسانی ورزشی آشتی که چند سالی است بر قرار است با تحولات بهتری به روز رسانی خواهد شد و تریبون ورزشی موسسه خواهد بود. شاید این سوت آخر مارا هم به بازی کشاند امید وار هستیم چون گذشته همکاری و مساعدت و راهنمایی های شما عزیزان مشوق و کار گشای ما باشد . ما امید وار هستیم در کشوری که بیش از هفتاد میلیون جمعیت دارد مدال آورنده گانش در ورزشهای جهانی بیش از این باشند و شایستگی اخلاقی و ایرانی و اسلامی ورزشکاران ایران به اندازه مدالهایشان قابل توجه و زبانزد باشد و در خور شخصیت ایران عزیزمان.انشاءالله.

مجدداً سال خوبی را برای شما آرزو دارم.

ارادتمند

جعفر صابری

آسمان خاکستری

سر مقاله

۲۸۹

آسمان خاکستری

در افسانه ها آمده که روزی دیو بد طینتی سایه شومش را بر سر شهر و دیار مردم انداخت و شهر زیبای آنها را که آسمانی آبی داشت را به رنگ خاکستری کشا ند و مردم خندان را عبوس و خشمگین نمود و کودکان و سالمندان را که از همه ضعیف تر بودند را در کام خود می کشید و هر روز تنی چند از آنها را در خون خود می غلتاند تا اینکه فرشته خوبی ها آمد و نفسش را بر شهر راند و سایه شوم دیو سیاه بد کردار را از سر مردم شهر راند وسپس نشست و گریست و اشکهایش همه ی سیاهی های روی زمین را پاک کرد و بعد با بالهای سفیدش روی شهر دست نوازش کشید و اندوه را از دل مردمان زدود… ای کاش واقعاً چنین افسانه ای بود و چنین فرشته ی مهربانی با چنان قدرتی پیدا می شد که دود و سیاهی را از روی این شهر زیبای ما بر دارد تا کودکان ما رنگی جز خاکستری را هم ببینند .همه ساله در این ایام متاسفانه مردم تهران بجای بارش رحمت خدا و باد و باران و برف شاهد دود و سیاهی هستند .سر نوشتی که جز خود مردم هیچ کس مقصر اصلی نیست چرا که علی رغم تعطیلی ها باز شاهد تر دد بی حد اتومبیل ها هستیم گو یا جداً مردم به اهمیت موضوع توجه ندارند .این دیگر پارازیت های تصویری نیست که دیگران را مقصر بدانیم بعلت تحریم های اقتصادی و تولید سوخت نا مناسب افزایش سرب و آلو دگی های وحشتناک موجود در هوا جداً جایی برای درنگ نیست و هر کس که کمی حس انسانی و مسئولیت دارد باید توجه داشته باشد که هوای تهران متعلق به همه ی انسان های ساکن در این شهر است و آسیب های فرا وانی که آلودگی هوا بر انسان ها می گذارد تنها به بحث اقتصادی و اجتماعی نیست بلکه سلسله اعصاب مردم بویژه کودکان این نسل آینده را به خطر می اندازد . علی رغم تلاش عزیزان در دانشگاه شهید بهشتی و حتی تعطیلی تهران در چند روز گذشته هنوز هوای تهران برای تنفس ناسالم است و این مهم تنها با همت خود شهر وندان امکان پذیر است و این دیو سیاه که بر شهر ما حیطه افکنده اگر همت نکنیم بی شک گلوی خود ما را خواهد گرفت مسئولین هم باید به فکر چاره اساسی باشند با افزایش سرویس های عمومی بویژه خطوط مترو حتی به شکل رایگان باعث تشویق شهر وندان از استفاده نمودن ایشان از سر ویس های عمو می بنمایند .

· ما اتو بوس کم نداریم راننده کم داریم این پیام ما به مسئولین است متاسفانه در طول سالهای گذشته بهترین میادین و زیباترین میادین ما گاراژ اتو بوسهای واحد شده و این طرح خصوصی نمودن خدمات شهری باعث شده که بیشتر رانندگان در همان مبدا با تکمیل سرنشینان خود راهی شوند حال اینکه چه زمانی طول بکشد اصلاً مهم نیست و همین ایستادن در مبدا ها باعث می شود که آلودگی هوا چند برابر شود ضمن اینکه در ایستگاه ها انبوه مسافران در انتظار بمانند واین موضوع از عدم تمایل مسافران با استفاده از سر ویس های عمومی می کاهد . عدم حمایت از تاکسی رانان و تعاونی های تاکسیرانی همچنین کرایه بالا و هزینه های دیگر باعث می شود که استفاده از اتومبیل شخصی افزایش یابد . مترو نیز معضل بزرگی است که اگر حمایت درستی شود می تواند بار زیادی از ترافیک را بکاهد . در نظر بگیرید اگر اتو بوسهای مبدا و مقصد را در مسیر های طولانی تر به حرکت در آوریم طوری که این مسیر ها حتی به حاشیه شهر هم کشیده شود و در واقع اتو بوس از ابتدای بومهن به طرف پیکان شهر در حرکت باشد و بجای تعویض اتوبوس راننده ها در ایستگاه های مختلف تعویض شوند و استراحت نمایند چقدر سرعت کار بالا می رود و با ور کنید با کمترین هزینه نه تنها هیچ مسافری با دغدغه سرویس دهی روبرو نخواهد بود بلکه از امکانات به نحو احسنت بهره مند می شود کاری که در مترو انجا م شده دیگر لازم نیست مسافر ها در هیچ ایستگاهی در انتظار بمانند و هر پنج تا ده دقیقه یک اتوبوس در مقابل ایستگا ه عبور می نماید هزینه پایین سرویس های عمومی باعث استقبال بیشتر مردم از این گونه وسایل می شود و سرعت بالا برای رسیدن به کار ها می تواند انگیز های خوبی باشد .

شایان ذکر است در هیچ جای دنیا که پایتخت های بزرگ و شلوغ مانند ایران دارند این طرح خصوصی سازی را انجام نداده اند و دولت و شهر داری شخصاً به این مهم می پردازد ما باید به راننده هم حق بدهیم که به فکر منافع خودش باشد اگر شما مدیران به فکر او نباشید او چرا باید به فکر مردم باشد!

از طرف دیگر بیش از سه سال پیش موسسه آشتی به همت تنی چند از کارشناسان خود توانست موادی را بعنوان مکمل های سوخت با عنوان سوپر نانو به مسئولین معرفی نماید که نه تنها در مصرف سوخت بسیار کاهش به وجود می آورد بلکه در بهبود آلودگی هوا نیز کمک شایسته ای می نمود که با تائید نمایندگان مجلس و دانشگاهی هم همراه بود اما تا کنون این مهم اجرا نشد شاید با افزودن این مکمل به سوخت خود رو های شخصی و دولتی می شد مقدار قابل توجهی از آلودگی را نیز با کمترین هزینه کاست .

معذالک ما کما فی سابق برای هر گونه خدمت رسانی به عزیزان هموطن خود بویژه در خصوص رفع آلودگی هوای تهران اعلام آمادگی می نماییم . به امید آسمانی آبی و زیبا برای مردم شهر هایمان بویژه تهران عزیز..

جعفر صابری

[ جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۱ ] [ 21:49 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفرصابری/به بهانه 28 دسامبر

جعفرصابری/

 

 

سینمای ایران از آغاز تا تولدی دیگر

 

مقاله زیر در 20 شهریور ماه 1379 به مناسبت صدمین سال تولد سینمای ایران بوسیله صاحب این قلم   نوشته و چاپ شده بود لازم دیدم قسمتی تکمیلی را بدان اضافه و به مناسبت 28 دسامبر سالروز اولین پخش فیلم تاریخ سینمای جهان در سال 1895 میلادی به نام باغبان و پسر بچه شیطان ساخته برادران لومیر که در پاریس به روی پرده رفت و در زمان کمتر از 1 دقیقه نشان داد که سینما چه قدرتی میتواند داشته باشد به بیان واقعیت هایی مهمی از تاریخ پر فراز و نشیب سینمای جهان هم اشاراتی کوتاهی داشته باشم . برای نمونه در دسامبر 1976 برای اولین بار در مزرعه ای که 70 کیلومتر از شهر الجزیره فاصله داشت فیلمسازی به همراه گروهش شروع به فیلمبرداری کردند این گروه 7 نفره به همراه دو بازیگر در اتاق سکانسی را فیلمبرداری می کردند که مرد به همسر خفته اش نگاه میکند این لحظه بیش از یک دقیقه و نیم طول کشید آنها نمیدانستند که چه برگی به تاریخ سینمای جهان به ویژه اعراب و مسلمانان افزوده اند آنها زن مسلمانی را در بستر خوابش نه تنها به همسرش بلکه به جهانیان نشان داده بودند . و اینگونه سینما به جزییاتی می پردازد که نمیتوان از آن ساده عبور کرد در تاریخ سینما فیلمهایی چون تولد یک ملت ،رزمناو پوتمکین ،کازابلنکا،و اثر بیاد ماندی دیگر کم نیستند اما مقاله زیر شاید برای شما لحظه اندیشیدن را به همراه داشته باشد به خصوص  اینکه ما شاهد اتفاقاتی در سینمای امروز ایران هستیم منظورم از سینما تمام صنعت سینماست امیدوار هستم همکاری و همیاری بین سینماگران و مدیران سینما و مسئولین دست اندر کار حوزه سینما به وجود بیاید تا این صنعت هر چه بیشتر در کشور عزیزمان توسعه یابد . و بیانگر ارزشهای این ملت باشد .

آماده – لطفا  تکان نخورید – عالی شد…

همه چیز از این واژه شروع شد . عکاس و عکاس باشی سالها پیش عکاس باشی دربار ناصری مامور می شود که سینما  توگراف را به مملکت بیاورد و این گونه سینمای ایران متولد شد.

دهها مقاله ، کتاب ، جزوه سمینار و جشنواره برای شناختن سینما تهیه و بر پا شد ولی همواره یک موضوع آنه غربت نشناخته سینما بود که همه مدعی دفاع از آن هستند. به واقع درست هم این است که باید از سینما وداع کرد دیگر کمتر نامه نوشته می شود کمتر شعر خوانده میشود ،کمتر نمایشگاه برپا میشود و دیگر کمتر کسی به سینما می رود .ویدئو، ماهواره ،تلویزیون، کامپیوتر و اینترنت و… راستی تا چه اندازه سینما را میشناسید؟

چند بار در طول عمر خود به سینما رفته اید ؟اولین سینمایی که رفته بودید کی و کجا بود؟ بهترین سینمایی که رفته بودید کی و کجا بود؟ بهترین بازیگر شما چه شخصی بوده و هست ؟بهترین فیلم ایرانی که دیده اید که و چه نام داشت ؟و دهها سوال دیگر که اگر هر وقت در خلوت و یا جمع دوستان مطرح کنید می توانید بفهمید که تولد سینما برای شما از آن زمان بوده نه امروز که سینما صد ساله شد.

بعضی ها که قدیمی تر هستند هنوز با سینمای فردین و ناصر ملک مطیعی خوش هستند و تمام فیلمها را با آنها مطابقت می کنند بعضی ها با سینمای زمان جنگ زندگی می کنند و عده ای هم بدنبال سینمای نوین خانوادگی ،اجتماعی و عشقی … اما باید بدنبال تاریخ تولد سینما بود همان زمان ،مکان ،کی و کجا تا بهتر دید.

یک اتفاق در روی پرده  سینما به وجود آمد که آن خاطره ای را برایتان زنده کرد یک نگاه – یک صدا – یک حرکت و… آن تولد سینما برای شما بوده.

آماده لطفا تکان نخورید عالی شد.

درست این اتفاق برای شما می افتد در زمانی که روی پرده سینما آنچه دل تان می خواست را می بینید تکان نمیخورید و همه چیز ثبت می شود.

خواب اولین سینما توگراف بشر بود که گاه تمام رنگی و اسکوپ به طریق 75 میلیمتری و بعضا حتی انیمیشن بود ،هست و خواهد بود .

سینمای جهان اینگونه متولد شد آنچه بشر می دید می خواست ثبت و بعد پخش نماید اما به واقع اگر به واقع اگر بخواهیم از این نوشته نتیجه بگیریم در یک کلام باید بگویم غربت سینما هنوز نشناخته مانده ا ست . در واقع صدها فیلم سینما هنوز نشناخته مانده است . در واقع صدها فیلم هزارها انسان آمده و رفته اند اما هنوز سینما قربتی در بیان دارد که تماشاچی را بدنبال لحظه بی حرکت ماندن می کشاند ،سینما جوان است و صد سال عمری نیست که برای یک هنر آنهم به وسعت سینما تعریف شود دهها رقیب  قدر و توانا سینما را هر روز ضعیف و ضعیف تر می نماید . ما بر آن هستیم تا سینما را بشناسیم تعریف درست سینما فقط فیلم سینمایی نیست . پرده – نگاتیو- صدا برداری- گریم و… صدها نفر برای تولد یک فیلم سینمایی تلاش می نمایند و فیلم وقتی بر روی پرده در سینما توسط آپارات به نمایش در می آید و شما بر روی صندلی که بابت نشستن بر روی آن ،بلیط          خریده اید می نشینید و فیلم را می بینید تازه می شود سینما.

به امید آن روز که سینما تعریف خود را پیدا کند بتواند حرکت را از تماشاچی سلب و لحظات را برایش ثبت نماید.

در واقع آن روز تولد سینماست نه ….

جعفرصابری

[ پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ ] [ 11:27 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

آقای جعفر صابری تولدت مبارک

[ چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۱ ] [ 20:34 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

کی میگه 13 نحس نیست!

 

کی میگه 13 نحس نیست!

 

دوستی دارم که بازنشسته قوه قضا ئیه است و بسیار انسان وارسته ای می باشد .او  گاه از خاطرات زمان خدمتش  در جمع های دوستانه گفته هایی را بیان می کند که یکی از مهمترین و به یاد ماندنی ترین آنها این بود که معنای داد گاه یعنی اینکه جایی برای بیان داد از بیدادی که صورت گرفته و در اینجاست که دادگاه معنا می یابد لذا اگر شخصی دلش گرفت و صدایش بلند شد  قاضی چون پدری مهر بان  باید شنوا باشد… در مقابل  اگر جایی هم برای بیمار تعریف داشته باشد بیمارستان و یا در مانگاه است و طبیب مرهم درد بیمار است .شکر خدا دنیای پزشکی به اندازه ای وسعت و توسعه یافته که هر بیماری  متخصص خود را دارد از چشم و عروق گرفته تا قلب و ریه یا اعصاب و روان .از اعصاب گفتیم لازم است به اعصاب در هم گره خورده مردم این روز ها هم اشاره نماییم که همه اش اگر نه ،بیشترش سرانجام سر از همان دادگاه و قاضی  در می آورد .گاه چنان موارد ساده و کودکانه است که قبول اینکه چرا کار به داد گاه کشیده خودش نیاز به قضاوت دارد. جالب است که برایتان خاطره ای از همین چند روز گذشته بیان کنم خاطره یا داستان واقعی که بی شک شما را نیز به فکر وا می دارد که چرا  باید شاهد این چنین رفتار و گفتاری باشیم.  میدان ونک خیابان گاندی مکانی است که سالهاست به دلایلی لااقل دو بار ما را به خود دعوت می نماید .همین روز 13 آذر ماه سال جاری نیز  دست بر قضا به این خیابان رفته بودیم و در غروب آن روز در  خیابان چهارم  ناگهان صحنه ای دیدیم که نمی توان از آن نگفت و ننوشت. درست در مقابل مطب پزشکی ما شاهد زد و خوردی بود یم که بین یک جوان زیر سی سال و پیر مردی بالای هفتاد سال و زن جوانی صورت گرفت من ابتدا فکر کردم موضوع خانوادگی است ولی وقتی دیدم پیر مرد برروی زمین افتاد و مرد جوان به طرف زن حمله کرد و بازوی او را به دندان گرفت درنگ نکردم به کمک ایشان دویدم و چه بگو یم مرد جوان چنان فحاشی می کرد که  حتی از بیان آن هم شرم دارم…خیلی زود متوجه شدیم که این مرد جوان منشی آقای دکتر است و آن پیر مرد نیز بیمار بوده که به همراه دختر خوانده اش برای در مان و ویزیت نزد پزشک آمده … بسختی آرواره های جوان را از بازوی زن جدا کردیم و هزار بار سخت تر بستیم که دیگر فحاشی ننماید  و به

پیر مرد و زن کمک کردیم تا به اتو مبیلشان برسند .فرصتی شد که من کل جریان را از آنها سوال نمایم و گویا این در گیری از آنجا شروع می شود که آقای هوشنگ یا همان پیر مرد برای ویزیت وارد مطب می شود مطب شلوغ بوده و باید هر بیمار ابتدا فرم مخصوصی را تکمیل نماید که خوب این بسیار طبیعی و معقول است آقای هوشنگ از مرد جوان و منشی پزشک خواهش می نماید تا این فرم را در اختیارش قرار دهد تا  در زمان انتظار تکمیل نماید، اما مرد جوان در پاسخ به درخواست او گفته نه تو مچاله اش می کنی…آقا هوشنگ که از این پاسخ جا خورده سعی می کند مورد را نشنیده بگیرد ولی متوجه می شود این  مرد جوان با همه ی بیماران این برخورد را دارد از جمله پیرمردی که می گوید آقا من عینک همراهم نیست لطفاً خودتان بنویسید و مرد جوان باصدای بلند می گوید اسم پدرت چی بوده… شماره موبایلت چنده؟ و از این گونه بیانات …آقا هوشنگ در ادامه توضیح داد که وقتی موضوع را به جناب آقای دکتر عرض کردیم  ایشان خیلی خونسرد گفت نه او پسر خیلی خوبی است وحتماً شما کاری کردید که او ناراحت شده . آقا هوشنگ هم در جواب گفته من کاری نکردم ولی اگر هم کاری بکنیم شاید معقول باشد چرا که ما بیمار هستیم و بیمار اعصاب و روان ،او چرا این برخورد را دارد … در هر صورت زمان خروج از مطب دکتر و در محل انتظار بیماران ،آقا هوشنگ بسته به وظیفه انسانی و شاید پدرانه  باز رو به جوان کرده و وی را نصیحت می کند که بر خوردش را با بیماران بهتر نماید که جوان هر آنچه دلش می خواهد به او  و خانم همراش می گوید زن جوان هم  با سیلی پاسخ فحاشی های آن مرد را می دهد که با مداخله جناب دکتر و بیماران حاضر قضیه خاتمه می یابد  و آنها از مطب خارج می شوند که ناگهان مرد جوان از مطب  خارج شده و  آن اتفاقها که ما دیدیم و گفتیم درست درب مطب آقای دکتر مغز و اعصاب  پدید آمده بود… همکار من پیشنهاد کرد با توجه به آسیب شدید آقا هوشنگ و بویژه بازوی خانم همراهش به پزشک مراجعه نمایند و همین طور موضوع به مقامات قضایی و انتظامی اطلاع داده شود اما آقا هوشنگ که تازه یک هفته بود از کشور آلمان آمده بود ترجیح داد موضوع را دنبال ننماید و جای تعجب این بود که  آن خانم هم علیرغم آسیب شدیدی که دیده بود  در پاسخ ما که بهتر است به پزشک قانونی برود گفت:نه خدا را خوش نمی آید  مرداز نان خوردن می افتد… آنها رفتند و ما متعجب از دیدن این صحنه و حیران از این همه گذشت و انسانیت …  دوستی داشتیم که خدایش رحمت کند  می گفت خدا نصیب حکیم و حاکمت ننماید!

ومن یاد داستانی از خروشچف افتادم:

در کنگره حزب کمو‌نسیت شورو‌ی سابق در هنگام سخنرانی نیکیتا خرو‌شچف که با تقبیح جنایت‌های استا‌لین جهان را شگفت‌زده کرد ، یک نفر از میان جمعیت فریاد برآورد: رفیق خرو‌شچف، وقتی بی‌گناهان اعدام می‌شدند، شما کجا بودید؟ خرو‌شچف گفت: هر کس این را گفت از جا برخیزد. اما هیچ کس از جایش تکان نخورد. خرو‌شچف ادامه داد: خودتان به سوال خودتان پاسخ دادید.

در آن زمان من همان جایی بودم که الان شما هستید

جعفر صابری

 

[ چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱ ] [ 22:17 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

دیگر نگران نباشید.

 

دیگر نگران نباشید.

آموزش خبر نگاری و …

شرکت تعاونی مطبوعات کل کشور با همکاری موسسه فر هنگی هنری آشتی بر گزار می نماید .

آموزش های خبر نگاری و بازار یابی حر فه ای ویژه

شرکت تعاونی مطبوعات کشور بعنوان بزرگترین مرکز صنفی مطبوعات کشور با دارابودن بیش از 1700 عضو در خانواده مطبوعات در نظر دارد با همکاری موسسه فر هنگی هنری آشتی از بین علاقه مندان به آموزش

خبر نگاری تعداد محدودی را آموزش و به سیستم مطبوعات و رسانه ی کشور معرفی نماید.

و

گواهی نامه رسمی ، بین المللی با تر جمه

مورد تائید وزارت امور خارجه دریافت نمایید

لازم است این را بدانیدکه:

لازم است این را بدانید که همیشه داشتن تحصیلات و سر مایه و یا دوستان و آشنایان برای پیشرفت و اشتغال شما کافی نیستند . حتی داشتن آموزشهای لازم و تجربه هم در بعضی مواقع

کار گشا نخواهد بود چرا که بوجود آوردن بستری مناسب برای نشان دادن تجربه و تخصص و همچنین خلاقیت ،همه و همه نیاز به بستری مناسب دارد و این بستر، امروز برای شما بله شما فراهم شده اگر تصمیم بگیرید .

سخن اول من با دوستان و عزیزانی است که در رشته ارتباطات تحصیل کرده اند و حتی در این رشته مشغول می باشند ،سپس به علاقه مندان به رشته خبر نگاری است و تصمیم دارند که هر چه زود تر صاحب یک رسانه مانند مجله و یا سایت شوند ،دوستانی که به شدت از اینکه در شغلی جز رشته تحصیلی خود مشغول هستند هم نباید این فر صت را از دست دهند و چرا شما بله شما که این رشته را دوست دارید با روش های حرفه ای آن در کو تا ترین زمان ممکن آشنا نشوید شاید در آینده نزدیک به جمع حر فه ای های مطبوعات و ارتباطات جهان در آمدید. اما اگر به دنبال شغل و درامد بالا هستید و یا می خواهید در شر کت و سازمانی که دوستش دارید هم بعنوان کار مند وارد شوید

می توانید از این در وارد شوید و در کمترین زمان ممکن خود را در مکانی مناسب و در خور شخصیت خود ببینید.

و اما بیش از همه ،شما که مدیر و یا مسئول شرکت و یا سازمان و حتی کار خانه ای هستید که به اشکال مختلف در گیر شرایط اقتصادی موجود می باشد و بیشتر راه کار های ممکن را تجربه کرده اید این فر صت برای شما ایده ال است به ما بپیوندید و در زمانی کو تا ه در هر شغلی که هستید بیش از گذشته بدرخشید .

فراموش نکنید حتی اگر دانشجوی رشته خبر نگاری و یا ارتباطات هستید از این فر صت بهره مند شوید تا آینده شغلی خود را در بستری که بیش از 1700 عضو دارد و بزرگترین مرکز صنفی مطبوعاتی رسمی کشور هست تعمین نمایید. برای شما بخصوص شما بر نامه های ویژه ای در نظر داریم.

دوستانی که سینما و هنر های نما یشی هم خوانده و یا آشنایی دارند حتماً به ما بپیوندند تا در

بر نامه سازی های تلویزیونی از تجربه و تخصصشان بتوانیم بهره مند شویم.

بله این ها اهداف اصلی ما از بر گزاری این دوره است که بی شک می توان تحولی در ساختار مطبوعات و رسانه های کشور دانست .

کارشناسان ما برای پاسخ گویی و راهنمایی بیشتر در دسترس شما هستند.

در زمانی کو تاه دریچه ای تازه در زندگی آینده و شغلی خود بگشائید.

شاید شما نیز بتوانید از این شرایط ویژه بهره مند شوید.

با سپاس

جعفر صابری

مدیر تحقیقات و پژوهش تعاونی مطبوعات کشور

قدم اول برای با ما بودن:

با سلام و تشکر از اینکه تصمیم گرفته اید همکار ما شوید. لطفاً جهت تسریع در کار ها به تر تیب زیر عمل نمائید و کلیه مدارک خواسته شده را ار سال کنید تا دچار مشکل نشوید.

اسکن کارت ملی پشت و رو( چنانچه کد پستی شما تغییر کرده و دیگر کد پستی روی کارت ملی نیست حتماً کد پستی جدید را در قسمت آدرس بنویسید)

لطفاً به همراه شماره تلفن همراه خود حتماً شماره تلفن ثابت و کد محل اقامت خود را نیز ارائه نمائید.

اسکن شناسنامه تمام صفحات حتی صفحه آخر

اسکن مدرک تحصیلی ( مهم نیست دارای چه مدرکی هستید)

اسکن عکس خود با رعایت مسا ئل و شئونات اسلامی چنانچه در ایران زندگی می نمائید ( صدور کارت برای افرادی که در خارج از ایران هستند و بعنوان خبر نگار ما فعالیت می نمایند به زبان لاتین بوده و نیازی به رعایت این مورد نیست)

اسکن معرفی نامه و سوابق کاری و تجربه ای و ارسال آن به ایمیل آدرس ما.

اسکن کارت اقامت و صفحه اول گذر نامه برای افرادی که در خارج از ایران هستند لازم است.

واریز مبلغ 185000هزار تومان به حساب های ارائه شده وار سال اسکن رسید و یا شماره پیگیری برای ما .

در صورت امکان ارسال وجه به صورت کارت به کارت و از طریق:

شماره کارت بانک ملی ( صفی علی شاه تهران )سیبا به نام جعفر صابری:

6037991097779247

انجام شود .و اسکن فیش دریافتی به ایمیل مربوطه ارسال شود.

فرم تقاضای ثبت نام در دو ره های آموزش خبر نگاری ویژه

بدینوسیله اینجانب:

فرزند :

به شماره شناسنامه : با شمار کارت ملی :

ساکن :

با کد پستی:

به شماره تلفن همراه :

و ثابت :که دارای تحصیلات :

در رشته:

فارغ التحصیل از دانشگاه:

هستم و مشغول فعالیت و کار در :

به نشانی :

و تلفن:

می خواهم به صورت حضوری و( اینتر نتی ) در دوره های خبرنگاری ویژه تعاونی مطبوعات کشور شرکت نمایم.

تاریخ تکمیل فرم:

حال باید کل این صفحه را بعد از تکمیل برای ما ار سال نمایید.

با تشکر

نکات مهم دیگر:

پس از تکمیل و ارسال مدارک با شما تماس خواهیم گرفت تا در ساعت اداری به آدرس و نشانی تعاونی مطبوعات کشور در وقت و زمانی که برای دیدار و گفت وگوبا شما در نظر گرفته شده تشریف بیاورید .( با دوستان اینترنتی نیز از راه اینتر نت تماس خواهیم داشت) بدیهی است چنانچه در زمان مقرر ملاقات حاصل نشود نوبت شما که از روی ارسال مدارک مشخص شده به انتهای لیست انتقال می یابد .

چنانچه معرفی نامه و یا سوابق کاری قابل توجهی هم دارید و یا می توانید تهیه نمائید شایسته است همراه داشته باشید.

خواهشمند است اصل مدارک و بویژه سوابقی هم اگر در خصوص این گونه فعالیت ها دارید برای آن جلسه به همراه داشته باشید.

اصل فیش بانکی حتماٌ همراه شما باشد.

خواهش ما آن است که حتی الامکان تلفن های شرکت تعاونی را اشغال ننمایید و قبل از دعوت شما از آمدن حضوری به مرکز جداً خود داری نمایید .

ساعت کلاسها و زمان برگزاری آزمون در روزهای زوج و از ساعت 13 تا 17 خواهد بود .بجز زمان های بازدید، در خصوص دوستانی که از طریق اینترنت در این برنامه شرکت می نمایند نیز زمان آزمون و نحوه اجرا اعلام خواهد شد.

محل برگزاری کلاسها در تعاونی مطبوعات کشور واقع در میدان هفت تیر می باشد .

شایان ذکر است:

این دوره بطور کامل در 120 ساعت تعریف شده است و بطور فشرده می باشد در دوقسمت تئوری و عملی و در پایان دوره به قبول شدگان در آزمون گواهی نامه رسمی و بین المللی با تر جمه مورد تائید وزارت امور خارجه اعطا ءمی شود .

فارغ التحصیلانی که از نمرات بالاتری بر خوردار باشند بلافاصله به دوره کار آموزی و در صورت موفقیت جذب سیستم مطبوعات کشور می شوند.

نشانی ما :تهران -میدان هفت تیر – روبروی مسجد الجواد – کوچه شهید پشت مشهدی پلاک 3 واحد 6 شرکت تعاونی مطبوعات کل کشور. تلفن:88812831الی3 و یا 09391199315

Info.tvnk@yahoo.com

حال باید کل این صفحه را بعد از تکمیل برای ما ار سال نمایید .

با تشکر

روابط عمومی شرکت تعاونی مطبوعات کشور

[ چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۱ ] [ 21:10 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

دل خوش سیری چند!

 دل خوش سیری چند!

 

نمی ترسم  اگه روزی  دعایم بی اثر میشه

همیشه لحظه آخر خدا نزدیکتر میشه

تازه خدا وند به آنها فرزندی عطا کرده بود و نوزاد چنان زیبا و با نمک بود که مادر لحظه ای از او رو برنمی گرداند و پدر محو تماشای مهر مادر به فرزند ،که نا گاه صدایی در آمد…مرد برخواست و به طرف درب حرکت کرد …چند دقیقه بعد  وارد اتاق شد و اشک در چشمانش حلقه زده بود و به سختی بغض گلویش را نگاه داشته بود ،همسرش از او پرسید چه کسی بود که در می زد؟ و او پاسخ داد صاحب خانه ،زن آشفته شد و گفت حتماً می خواست بگوید حالا که سه نفر شده اید باید کرایه خانه را بیشتر کنید؟ مرد بغضش را آزاد کرد و گفت :خیر ،آمده بود که بگوید  شما تا امروز دو نفر بودید و می توانستید کرایه خانه را بپر دازید از امروز سه نفر هستید و این کودک خرج دارد شما هم که درامدتان زیاد نیست پس بی شک در پرداخت اجاره به شما فشار می آید پس از این ماه ماهیانه دو سوم اجاره را بپردازید تا بتوانید به مخارج کودک تازه به دنیا آمده بیشتر برسید .این هم هدیه من به شما ،اگر خدا قبول کند!

آری این شخص کسی جز زنده یاد مرحوم رجب علی خیاط نبود .او و امثال او افسانه نبودند  انسانهایی بودند که درکنار ما زیستند و با تمام سادگی به ما درس اخلاق دادند .اگر در این  ایام  به دنبال یاد گیری اخلاق نباشیم کی فر صت خواهیم کرد که بیشتر بیندیشیم . ای بزرگوار که از گرانی ها  شاد می شوی و لبخند رضایت بر لبت نقش می بندد که انبار حجره ات پر است  می دانی در زیر همین سقف های بازار بزرگ تهران بودند و هستند افرادی که  اگر به سراغشان بروی و بگویی این جنس را می خواهم او می گوید من دارم اما از مغازه رو برو خرید نمایید چرا که او هم این جنس را دارد و هنوز دشت نکرده  …آری این همان شأن انسانیت است که روز روشن شیخ با چراغ روشن در پی آن بود و می خواند از دیو و دد ملولم وانسانم آرزوست!

دستان پینه بسته و چرکش را نشان می داد و می گفت: من با این دستان به وسیله این موتور سیکلت  کار می کنم تا شب برای زن و بچه خود لقمه نان حلالی تهیه نمایم  و او می گفت قانون است  و من مامور هستم و معذور!  این جمله چقدر آشناست در این ایام ،چرا که  در مقابل حسین (ع) هم ، مأموران کاری جز اجرائ مقررات بر عهده شان نبود .بزرگوار، این بی گناه جرمش این بود که لحظه ای کلاه ایمنیش را از سر دراورده بود تا یک نخ سیگار بکشد و این گونه قانون در حقش اجرا شد.تو بهترین کار را می کنی که قانون را اجرا می نمایی اما بدان که این همه ی قانون نیست .تو برای وصل کردن آمدی … مگر او انسان و  از جنس  تو نیست؟ تو هم هزاران گرفتاری و مشکل داری مانند او . اگر من نگویم یا  ننویسم  یکی دیگر می گوید و یا می نویسد. که ای برادر  در یاب برادر گرسنه ات را چرا که :

هر برادر تنی که  خواب می کند تو را و نان خویش می خورد!

 با تو که گرسنه ای خصم مادر زاد است .

 هر غریبه ی گرسنه ای،

 اما

با تو که گرسنه ای برادراست …

گاهی وقتها کار ما بیش از هر شغلی سخت تر می شود می بینیم ،می شنویم و نمی دانیم چه کنیم ،می بینیم که چگونه فشار های زندگی انسانیت را  گاه به بازی می گیرد و در مقابل چشم مردم شخصی با دشنه به جان دیگری می افتد و کسی یارای یاری به اورا ندارد .و یا با رندی و بی شرمی  می گوید :این قانون  طبیعت است .

   زمانی که کسی از ثبت نام منصرف بشود ،حتی قبل از شروع کلاس و یک روز بعد از ثبت نام  بیست درصد از شهریه را  بر می دارید.بنده ی خدا ،تو این گونه  درامد حاصل می کنی و ناله و نفرین  های مردم را نمی بینی !وای به حالت که فکر می کنی این درامد ،حاصل تلاش توست و نه رزق و روزی خداوند. و گاه می بینیم که کودکی را برای خرج عیاشی شان به سر چهارراه می فرستند تا  دست فروشی کند .اینها را می بینیم و لازم نیست که من بگویم ،شما هم چون من  در کنار من شاهدید و می بینید  .این داستان  مختص این سرزمین نیست و بی شک در جای جای جهان هم می توان نظیرش را دید و شنید اما آنچه  این سرزمین را متضاد می سازد و جرأت بیانش را به من و امثال من می دهد این است که ما در زیر بیرق حسین (ع) هستیم و معلم اخلاقی چون حسین (ع) داریم و به عشق او سینه چاک می کنیم پس در یابیم یکدیگر را در گرفتاری ها .نشود روز قیامت در مقابل تمام اجر خدماتمان و اشکهایمان  ناله و نفرین مظلومی را داشته باشیم  که وای اگر از پس امروز بود فر دایی!

جعفر صابری

 

[ دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۱ ] [ 19:15 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

نوشته روی پرچما حسین غریب فاطمه

نوشته روی پرچما حسین غریب فاطمه

چشمای خیس عاشقا داد می‌زنه محرمه

تا، روضه زهراست/ تو سینه‌هامون/ هدیه زهراست/ پیرهن سیامون

چه خوبه تو حسینیه/ نماز گریه هامون

دعا کنین امضا بشه/ برات کربلامون

(وای غریب مادر)

از بچگی تو هیئتا عشقتو یادمون دادن

با روضه‌های کربلا راهو به ما نشون دادن

شد، نام قشنگت/ ورد لب ما/ روضه عباس/ مشق شب ما

هنوز محرم که میاد/ پر می‌کشه دلامون

دعا کنین امضا بشه/ برات کربلامون

( وای غریب مادر)

نمک نداره سال ما اگه محرم نباشه

اگه محرم نباشه می‌خوام که عالم نباشه

تا، نگاه ارباب/ ما رو نشون کرد/ روضه اصغر/ بزرگمون کرد

دعا کنین که فاطمه دعا کنه برامون

دعا کنین امضا بشه برات کربلامون

(باز محرم اومد)

[ یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ ] [ 18:0 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

کجایی ؟

کجایی ؟

بی شک این سئوال برای خیلی ها آشنا است و در طول روز، هفته، ماه و یا سال بار ها یا از شما این سئوال را پرسیده اند و یا شما از شخصی پرسیده اید .خوب که  به تاریخچه پیدایش این سئوال دقت  کنیم می بینیم به گذشته های نه چندان دور می رسد .البته از سالها قبل این سئوال  مطرح بوده ولی در مقاطعی از تاریخ معنایش متفاوت بوده برای نمونه در مقطعی از تاریخ معنای آن دوست داشتن زیاد بوده و پرسش کننده منظورش از طرح این سئوال این بوده که کجا هستی دلمان برایت به شدت تنگ شده و از دوری و بی خبری از احوال شما دل تنگ شده ایم اما …به مرور زمان این سئوال کاربرد های دیگری پیدا کرد جالب اینکه شاید در همان زمان های دور مأمورین و مفتشین  از متهمین چنین سئوالی می کردند اما مورد مصرفش بسیار کم بود جالب این که این روز ها دیگر مورد استفاده مأمورین هم دیگر به ندرت قرار می گیرد چرا که تکنولوژی به قدری پیشرفت کرده که به سادگی از جا و مکان متهمین می شود با خبر شد اما این تکنولوژی تنها در اختیار سیستم های نظامی است پس کاربرد این سئوال در بین  افراد جامعه بسیار زیاد تر از گذشته می شود چرا که  این گونه افراد امکان

دسترسی به آن سیستم های نظامی و امنیتی را ندارند و همین مسئله ایشان را بشدت عصبی می نماید به همین دلیل قبل از هر چیزی بخصوص در اولین ارتباط تلفنی خود  حتی گاه قبل از سلام و علیک می گویند :کجایی ؟البته این که سلام وعلیک

نمی کنند بیشتر بدان جهت است که مطمئن هستند  نامشان در صفحه نمایش گر تلفن نشان داده می شود پس صاحب خط می داند که چه کسی پشت خط است و ناچار باید گزارش کامل وبدون کمی و کاستی را به سئوال کننده بدهد . حالا جالب این است که گاهی عکس العمل های  مردم در این گونه مواقع تغییر می نماید و بسیار دیدنی است یکی راستش را می گوید یکی می گوید داخل جلسه است ،یکی می گوید در حال رانندگی است و یکی می گوید تماس می گیرم و خلاصه داستانی است این پرسش کجا یی؟ آنتن نمی دی!جالب اینکه گاه  بنده ی خدا سر نماز است و ناچار گوشی تلفن را دم دهانش می گیرد و نماز را ادامه می دهد تا آن طرف خط بفهمد که چرا نمی تواند پاسخ گو باشد!

در مسیر تحقیق در خصوص ریشه یابی این سئوال بیشتر دوست داشتم معنای این سوال همانی بود که سالها پیش بود و خبر از دل تنگی و دوری دو دلدار باشد اما گرچه گاه این روز ها هم همین معنا را می دهد اما کاربرد غلط و زننده و بی موردش بیشتر مواقع چندش آور می شود ،چراکه  غالباً با دروغ همراه است و طرفین به ناچار دروغ می گویند و این اسباب ارتباطی شایسته بین انسانها تبدیل به وسیله ای برای دروغ  گفتن به یکدیگر می شود ،در مواقعی هم که پاسخی داده نمی شود این دروغ بدتر از یک دروغ می شود و دروغ بزرگ و بزرگ تر می شود چرا که باید اول دلیل در دسترس نبودن را توجیه نمود و بعد علت در دست نبودن  گوشی و خلاصه این که چرا خط نمی دادی و یا پشت خط کی بود و چرا  ارتباط قطع شد و اهم

همه ی این پرسش های ساده  گاه تبدیل به یک فاجعه می شود و خانواده ها رو به پرتگاه جدایی  می روند .

حالا من می پرسم  کجایی ؟ به هر دو طرف می گویم  کجا هستید ؟ این سئوال چقدر قشنگ تر بود که عاشقانه تر مطرح می شد و آیا اصلاً لازم بود که مطرح شود یا نه؟ گاه می شود با یک پیامک ساده اما هوشمندانه  نهال زندگی را آبیاری کرد و نیازی به هرس شاخه های زیا دی نیست. زندگی با پرسش، زیبا نمی شود با عشق  معنا می گیرد گاه  ساعت ها در کنار هم بودن به لحضه ای  با هم بودن  نمی ارزد با هم بودن  نه کنار هم بودن! گاه کیلومتر ها فاصله بین  انسانها وجود دارد اما  نبضشان با یکدیگر می تپد و گاه … واژه های زیبا تر ی هست که می تواند جایگزین کجایی ؟را بگیرد .بگذاریم  او هر کجا که می خواهد باشد اما با ما ماشد… گرچه تکنولوژی آمده تا فاصله ها را کم تر کند اما همین تکنولوژی می تواند خانه خراب ترین وسیله باشد اگر فر هنگ درستی در استفاده  ابزاری و کلامی آن  نداشته باشیم. به امید پیروزی و بهروزی شما در هر  جا!

جعفر صا بری

 

[ جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱ ] [ 19:43 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

ویلا با…

ویلا با…

فقط برای خنده

مدتی بود که دوست و آشنا به ما پیشنهاد می کرد که بیا بریم ویلا… ما که سالهاست از تهران خارج نشده بودیم دل را به در یا زدیم و در بین ال تعطیلات به وجود آمده مرخصی های خود را سر هم کردیم و راهی ویلا شدیم . از کرج که رد شدیم جاده چالوس و سد کرج را به سلامت طی کردیم اما بعد از تونل چهارم تازه فهمیدیم جاده چالوس یعنی چه…نه این که خیلی زیبا بود بلکه بسیار شلوغ بود آی وایسادیم آی ترافیک بود آی قیامت بود…من نمی دانم این چه لذتی دارد که آدم در ترافیک ساعت ها کلاج وترمز بگیرد… سرانجام وارد منطقه کلاردشت شدیم .خدایا چقدر ویلا و…چه خبره …کاخ چی بعضی ها برج ساخته بودند .ماشاءالله این همه آدم مایه دار در کنار ما زندگی می کنند و ما نمی دانستیم.فقر چیه غم چیه ما حیران از این همه شادی و خوشی شکر خدا از هر درختی بندی آویزان بود و جماعتی کنار بند آویزان شاد و خندان…شکر خدا جاذبیت های توریستی الحمدُلله فراوان ،اما از تمام این تفریحات و شادی ها که کمترین است در حق ملت شریفمان، بگذریم .جای آن دارد بیندیشیم این همه ویلا سازی آیا لازم است آدمهایی که شاید در طول سال کمتر از تعداد انگشت دستشان به ویلایشان سر بزنند آیا باید ویلا داشته باشند و زیباترین مناطق کشاورزی و اکو سیستم کشور عزیز مان را نابود نمایند. این ویلا ها درست در بهترین زمین های کشاورزی ما قرار گرفته اند و اگر کمی منصف باشیم در آینده ای نه چندان دور دیگر برنج شمال هم مثل خیلی از موجودات زنده اش کمیاب و کیمیا می شود . جنگل ها نابود و محیط زیست طبیعی جانوران بعلت زباله های

گو نا گون در حال نابودی است .هیچ گونه کنترلی صورت نمی گیرد و گو یا هیچ کس به فکر اهمیت موضوع محیط زیست نیست…در هر صورت امید واریم که در ویلا با …خوش بگذرد!

[ چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 15:44 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

خود باوری ملی

سر مقاله ۲۸۴

خود باوری ملی

غم انگيز ترين چيز توی زندگي، يه استعداد تلف شده است…!

وقتی طپانچه شلیک میشه  همه می دوند ولی فقط یک نفر به عنوان نفر اول از خط پایان می گذرد و دیگران نفرات بعدی هستند !چرا؟ خوب که نگاه می کنی می بینی از لباس  تا خوراک وحتی علم و دانش هم در اول شدن یک نفر بی تأثیر نیست .اما شادی این پیروزی برای او نیست همه خوشحال هستند که او برنده شده ،تلاشی که ملتش هم در شادی پیروزی وی سهیم می شوند و اما آخرین نفر کیست که کمتر به چشم می آید او از کجا آمده و چه شد که نفر آخر شد و او چرا تا آخر دوید تا از خط پایان بگذرد مگر نمی دانست که هیچ جایزه ای در انتظار او نیست و هیچ دوربینی عبور وی را از خط پایان ضبط نمی کند!و هیچ کس در کشورش برای آخرعبورش از خط پایان ،برایش جشن نمی گیرد.پس چرا او می دود و از خط پایان عبور می نماید؟

بی شک چیزی جز آموزش و خود باوری شخصی نیست ،او آموخته که نه برای قهرمان شدن بلکه برای عبور از خط پایان باید حرکت کند و در این حرکت زندگی معنا می گیرد و این معنا را او از کودکی آموخته از همان زمان که به زمین می خورد و باز می ایستاد تا ایستادن را بیاموزد او آنقدر در قدم برداشتن تلاش کرد که امروز بتواند بدود و او نه! همه ی ما این گونه ایستادن و راه رفتن را آموخته ایم .گاه دست پدر و یا مادری  تعادل مارا حفظ می کرد ولی در نهایت این خود ما بودیم که ایستادن را آموختیم و به خود باوری رسیدیم.چه شد  که اینک بیشتر ما  برای ایستادن تعمق می کنیم و شک داریم ؟

اگر خوب بیندیشیم برمیگردد به تربیت و آموزشمان ،به زمانی که اگر برای خانه نان می خواستیم  مادرمان به پدرمان می گفت: بزار درسش را بخواند واگر نهار یا شام می خوردیم ظرف ها را مادر می برد و می شست.کم کم این آموزش ما را از دویدن و عبور از خط پایان دور کرد .طوری که انگیزه ای برای تلاش نیست و اگر هم کسی می دود و یا ایستادن را تجربه می کند به او می خندیم و کارش را عبث می دانیم. اگر کسی  بخواهد اندیشیدن را تجربه کند اندیشه را در مقابل رویش می گذارند تا او از اندیشیدن هم شرمنده شود .جهان امروز بشریت را رو به نیاز پیش می راند، نیاز به همه چیز هر چه نیاز مند تر باشد پیشرفته تر است و هرچه پیشرفته تر نیازمند تر…اینجا بشر امروز حتی لازم نیست بایستد چه برسد به اینکه بخواهد بدود.در گفت و گو با بعضی از جوانان ایران زمین آنها می گویند چه نیازی به دویدن هست چرا که به چشم می بینند سرمایه داری را که با یک دهم قیمت تمام شد جنسی را وارد کشور می کند و دیگر نیازی به تولید و هزینه های بالای تولید داخلی نیست و سودش هم بسیار بیشتر است. در این میان هستند روشن فکر هایی که بجای  دیگران می اندیشند و حق اندیشیدن را هم از دیگران می گیرند و یا هستند هنر مندانی که با به کار گیری هنر و تجربه و آموخته ها یشان از دیگران به ما می آموزند و نشان می دهند که روش بهتر زندگی چیست و این روش بسیار قهقرانه حق شایسته ای برای ما نیست. همه ی اینها در یک نگاه زیباست چرا که به آورندگان آن هم جوایز جهانی تعلق می گیرد و در جهان مورد تشویق قرار می گیرند چراکه این اندیشه  را جهان می طلبد کدام جهان ؟همان جهانی که نیاز را تعریف می کند . همان جهانی که ماهی خوردن را بیش از ماهی گیری می آموزد همان جهانی که جوانی را در گرانترین اتومبیل های جهان نشان می دهد با ده ها دلبر در کنارش که عاشقانه برایش عشوه گری می نمایند این همان نیاز است که از جوان ما گرفته شده او در این جا نان ندارد بخورد کار ندارد و از کمترین حقوق انسانی برخوردار نیست اما جهان به او حق میدهد حق نه برای زیستن آن گونه که باید زیست نماید بلکه برای این که او باید یک انسان نیاز مند باشد . چند بار قهر مانان ما که با هزار سختی و بد بختی به سکوی قهر مانی رسیدند  طعم شکست و تبعیض را تجربه نمودند . چند صد بار دانشمندان جوانی که برای رشد و پیشرفت مقاله علمی خود را به جهانیان ارائه دادند بااستقبال ایشان روبرو شدند و ترجیح دادند تا دانش و تلاششان در اختیار کسانی قرار گیرد که ارزش و دانش این خدمت را دارند! آیا همه ی اینها نه برای آن بود که نیندیشند برای کشورشان و یا تلاش ننمایند برای ملتشان؟ برای اینکه جوان ما نیندیشد چه اندیشه هایی به کار نبردند .هروئین ،شیشه، کک ،کراک و چندین مواد دیگر آیا جز اندیشه غیر ایرانی سرچشمه دیگری دارد؟این ها از کجا آمده و چگونه به دست جوان ما می رسد تا نه او بتواند بدود بلکه حتی نتواند بایستد چه برسد به اینکه بیندیشد! منصف باشیم  .سالها پیش داستانی را زمزمه می کردیم از ماهی کوچکی که برخلاف دیگر ماهی ها ی  برکه رفتن  وبه دریا  رسیدن را ترجیح داد به خوابیدن و ماندن در برکه او رفتن را با تمام سختی های در مقابل رویش با آغوش باز پذیرفت و این شوقی بود که ما را به زیستن این گونه  تشویق می کرد. کم نبودند انسانهایی که نه تنها ایستادن را، بلکه  راه رفتن و دویدن را هم تجربه کردند و امروز ملتی دارند سر بلند و سرافراز . چرا ما نباید ایستادن را به کودکانمان بیاموزیم و چرا نباید آنها را به خود باوری برسانیم .هر دستی که ما را از ایستادن و راه رفتن وا می دارد بی شک از آستینی جز آستین دوست ما خارج شده اگر خوب بیندیشیم.امروز سر افرازی ما در استقلال و تلاش برای استقلال مان است و این استقلال در تولید و پیشرفت مان است در توجه به استعداد های داخلی هر چند بسیار کودکانه باشد و سالها قبل توسط دیگران تجربه شده باشد امروز ما باید یاد بگیریم تکنولوژی و علم و دانش به وجود آمده در جهان را در اختیار نسل جوان و کوشا ی کشورمان قرار دهیم با در گیر نمودن آنها برای

یاد گیری و کسب تجربه شرایط پیشرفت کشورمان را فراهم سازیم .به نسل جوانمان بیاموزیم که می توانند .هیچ سر مایه گذاری برای یاد گیری این نسل جوان ،نباید اسراف دانسته شود چراکه بیشترین سود را به کشور و ملت باز می گرداند هر شخصی که با بیان اسراف و جلوگیری از هزینه ها  از این حر کت ملی جلوگیری می کند فریب خورده و انسان نیازمندی است که نیازش را همواره در دسترسش  می بیند از همان راهی که برایش فراهم کرده اند که او حتی نیندیشد.

ما در شرایطی ،بعد از انقلاب را تجربه کردیم که دهها فتنه در جای جای ایران بر پا شد هزاران جوان ما که دارای بیشترین توان و سواد و غیرت ایرانی بودند در گیر جنگی شدند که نه با یک کشور بلکه با بیش از نیمی از جهان بود .اگر در جنگ جهانی نیمی از جهان با نیمی دیگر تنها چهار سال جنگید  ،ایران بعد از انقلاب به تنهایی با نیمی از جهان ،هشت سال جنگید اگر در جنگ جهانی چندصد بمب در کشور های متفقین توسط هیتلر شلیک شد تنها در یک شهر کوچک ما بیش از 230 بمب به زمین خورد. همین جهان ،چرا آن روز نمی اندیشید که ایرانی هم حقی دارد و مردم ایران نباید مورد هجوم موشک باشند .کودکانی که در مدرسه بمب باران شدند و یا مردم شریف نقاط مرزی ما در کردستان که زیر باران بمب های شیمیایی قرار گرفتند  همه و همه  هنوز هستند .چطور جهان امروز ادعای این را دارد که ایران جنگ را ادامه داد و چون این جنگ را او ادامه داده باید خسارت جنگ را هم به کشور عراق بپردازد .این همان اندیشه زیبا یی است که گاه در بین  عزیز ترین مردم ما هم مطرح می شود و وای به حال ملتی که این گونه قدرت اندیشیدن را از او گرفته اند که  چه کسی به ایران حمله کرد و چرا جهان به ندای ایران  در طول هشت سال پاسخی نداد؟ اگر کسی  هست که با  این گونه اندیشیدن ما مخالف است  حق دارد، اما شایسته است که خودش هم بیندیشد و لااقل تحقیق نماید  بدور از هر گونه تبلیغ خارجی .بیندیشد که  این حق اوست تا بیندیشد .اگر با قاچاقچی و گردن کشی که در خیابان و کوچه این مملکت به همه چیز ملت تجاوز می کند برخورد نشود چه اتفاقی  خواهد افتاد .تعریف آنها از قانون چیست!

راه نجات ما از هر تحریم تن دادن به  خواسته ها نیست بلکه اندیشیدن بیشتر برای چگونه ایستادن است .ما باید فر زندانمان را با درست اندیشیدن پیوند دهیم سالها پیش صاحب این قلم تلاشی نمود تا با هم اندیشانش موزه دفاع مقدسی را فراهم سازد تا اگر روزی فرزندان این آب و خاک پرسیدند چرا هشت سال جنگیدید به آنها پاسخی درست نشان دهیم برای نمونه تانکی را که از دشمن کیلومتر ها به خاک ما وارد شده نشان دهیم و به او بفهمانیم که برای بیرون راندن این دشمنان ما جنگیدیم. گر چه کم نبودند دستانی که با اندیشه و نیّات ما مخالف بودند و یا هستند ،اما امروز هم ما ایستاده ایم و برای هر پرسشی پاسخی داریم .اما هنوز هم اندیشیدن را برای فرزندانمان می دانیم و بهتر آن می دانیم که دیگران نیز این حقوق را از ما دریغ ننمایند . و فرصتی دهند تا فر زندان ما نه تنها بیندیشند بلکه تجربه هم نمایند تا به استقلال بیشتر کشورشان کمک نمایند.

شاید برگزاری جشنواره های علمی و تحقیقاتی برای کودکان و نوجوانان از بهترین کارهای ممکن است .اجرای بر نامه های بازدید از کار خانه ها و تولیدات ایرانی و ایجاد انگیزه برای یاد گیری و انتخاب شغل برای آینده نوجوانان همه و همه باعث

می شود تا انشاءالله نسل آینده نسلی صاحب نظر و متفکر باشد. به امید آن روز.

جعفر صابری

[ چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 14:58 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفرصابری/وصیت نامه

وصیت نامه

نفر مایید :انشاءالله بعد از 120 سال… و تعارف های این گونه که در بین ما رد و بدل می شود همه و همه نشان از یک سفر پیش رو دارد و چه نیکوست که قبل از این سفر وسایلمان را مهیا کرده باشیم ،یکی از این وسایل مهم و لازم همان وصیت نامه است چراکه تازه بعد از سفرمان عزیزانمان را به دشواری می اندازیم منظورم از وصیت نامه این نیست که بنویسیم جسدمان را در کدام مقبره و یا امامزاده دفن نمایند و یا در کدام رستوران با چه منو غذایی از میهمانان پذیرایی نمایند ،یا اینکه چند شبانه روز برای شادی روحمان به ایتام و اقوام شام و نهار بدهید .منظورم این است که اگر بدهی داریم بنویسیم تا حقی بر گردنمان نباشد و عزیزانمان در پرداخت آن کم لطفی ننمایند . اگر مالی به امانت نزد ماست به صاحبش بر گردانده شود و اگر ملکی و دارایی داریم چگونه بین فرزندان و بازماندگانمان تقسیم شود و خلاصه وصیت نامه ای داشته باشیم تا خدا و خلق خدا را از خود خشنود سازیم . اگر می شود گره از کار بنده ی خدایی نیز باز نماییم این را هم در وصیت نامه خود لحاظ نماییم  ولی یادمان باشد که نزدیکانمان، فرزندان ،مادر، پدر و یا خواهر و برادر از هر کس واجب تر است اگر می شود کاری کرد بیاییم تا مشکل ایشان حل شود و اگر بازماندگان نیاز مبرمی به این ارث ندارند آن را وقف امور خیریه نمایند تا همواره یادی و نامی از ما به یادگار بماند . نه در اسلام که در تمام ادیان الهی وقف و نوشتن وصیت ، کاری شایسته است .حال اگر خوب نگاه کنیم خانواده ها چگونه به سختی و دشواری دچار می شوند تا به نحو احسن مراسم ختم و تدفین را به جای آورند از تهیه قبر گرفته تا پذیرایی بعد از دفن میت و هفت روز عزاداری و گریه و پذیرایی و چهل روز ماتم تا  خانواده از عزا در بیایند .کمی بیندیشیم چقدر خوب است سنت نماییم که بعد از مرگمان عزاداری را طولانی ننماییم و از شادی دیگران نکاهیم .چه ضمانتی است که باز خدای ناخواسته اتفاق غم ناک دیگری در فامیل واقع نشود!

امید وار هستیم همه ی ما به مرگ و زندگی بعد از مرگ  ومهمتراز همه وصیت نامه قبل از مرگ کمی بیندیشیم.

جعفر صابری

[ چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 14:56 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

ما در شکم خدا هستیم!

سرمقاله ۲۸۱

ما در شکم خدا هستیم!

کودکان گاه چنان ساده  اما عمیق سخن می گویند که فیلسوفان را نیز به اندیشیدن وا می دارند.آ ن روز صبح جمعه فرزندم در میان صحن امامزاده ای که برای زیارت رفته بودیم گفت: بابا می دانی اینجا شکم خداست ،سپس ستون ها را نشانم داد و گفت این هم استخوان های خدا هستند ،بعد گنبد را نشان داد و گفت :این هم سر خدا است! شاید کاملترش این باشد که عالم محضر خداست در محضر خدا معصیت ،گناه است. این روز ها حاجیان از سفر حجاز می آیند .هستند کسانی که این بار اولشان نبوده که به زیارت خانه خدا رفته اند اما خوشا به حال آنها که نخستین بار است که توفیق زیارت پیدا کرده اند بویژه آنها که سالها در انتظار بودند  و در سن و سالی توفیق زیارت را یافتند که خیلی چیز ها را بهتر درک کرده اند . خوب یاد دارم چند سال پیش در مراسم دعای عرفه حاج منصور ارضی مداح اهل بیت رو به سر مایه داران مسلمان گفت کا فران که جایشان معلوم است خدا به داد شما برسد که سرمایه دارید و از دل نیاز مندان بی خبرید . از دل آن خانواده دختر جوانی که برای نداشتن جهیزیه به پیشنهاد خانواده ،مراسم عقد و عروسی را و گاه ازدواجشان را هم به عقب  می اندازند و یا می گو یند منصرف شده اند و هزار بهانه می آورند. اما درد اصلی درد بی پولی است . از ساکهای بزرگ سوغاتی که بگذریم ترا به جان صاحب آن خانه که به دیدنش رفتید از خرج های آنچنانی بکاهید یا لااقل در همان شب دو زوج را خوشبخت کنید و راهی خانه بخت نمائید .والله اجر این کمتر از حجی که به عمل آوردید نیست . بیایید کارنیک را هم سنت کنید و برای رضای خدا هم که شده گامی بردارید و خشنودی خلق خدا را در لبخند دو جوان ببینید که دست در دست هم در جشنی که شما بر گزار کردید به خانه بخت بروند. به یاد آن عاشقی باشید که حجش را نیمه تمام گذاشت تا به قتل گاهش برود .مگر مسلمانی تنها حج است و حاجی شدن بعد از دادن ولیمه؟ بیاد بیاوریم که همه ی جهان خانه ی خدا است ودیدن و زیارت خانه ای چهار گوشه برای نزدیک شدن بیشتر به واقعیت دین است نه ظاهر دین . حال که توفیق یافتی و از نزدیک زادگاه اسلام را دیدی مسلمانی را به کمال برسان و در یاب بندگانی را که آبرو دارند و نیاز مند. وای به حال آنکه نه در یک سفر که در سفر های مکرر نیز هنوز نتوانسته درک درستی از حج را بنواید و می اندیشد که این توفیق خدابوده که او باز و باز به زیارت خانه خدا مشرف شود .وای به حال حاجی که از حج باز گردد و دینی بر گردنش باشد و آی بر حال حاجی که قر بانی کرده باشد واما  هنوز نفسش را نتوانسته باشد قر بانی نماید وای به حال حاجی که صفا و مر وه را طی نموده باشد اما درد هاجرها را درک ننماید که در شهر و دیارش زندگی می کنند . وآی به حال حاجی که در عرفه  امام زمانش را ندیده باشد و شب در مشعرو منا به گذشته و آینده اش نیندیشیده باشد.وای بر من وای بر آن حاجی که حاجی شده باشد و هنوزدر پی مال دنیا باشد .به تو می گویم حاجی از حج آمده خوش، حالی داری  این همان حالیست که باید داشته باشی قدرش را بدان و جواهری که در وجودت بعد از رمی جمره به وجود آمده را همواره صیقل یافته نگاه دار  .گوش و دل را از صدای وسوسه های شیطان دور کن و به صاحب خانه ای که در آن برای مدتی زندگی می کنی احترام بگذار و بدان که همه ی عالم محضر خداست و خدا ناظر بر اعمال ماست . اگر جوانی داری درکش کن اگر نه به جوان همسایه بیندیش و اگر نه به جوانی که در شهر و روستایت زندگی می کند بیندیش .همه ی آن لذت ها که تو دوست داری  حق او نیز می باشد .

چندی پیش مطلع شدیم دوستی که حدود پنجاه سال داشت و دررشته هنر های دستی فعالیت می کرد دار فانی را بدرود گفته ،نکته درد ناک آن بود که وی بعلت بدهی آن هم کمتر از ده میلیون تومان دق کرد .ما نمی دانستیم یعنی کمتر کسی مطلع بود شاید اگر می دانستیم دست به دست یکدیگر گره از کار این انسان باآبرو می گشودیم.

دوست دیگری که کار گر، شیفتی شرکتی است برای درد دل می گفت پسر بزرگش که دانشجوی رشته کامپیوتر است به پدرش گفته مبلغ پنجاه هزار تومان به او بدهد تا در کیف پولش باشد تا به دوستانش نشان دهد و به آنها بفهماند پول دارد اما نمی خواهد با آنها به ساندویجی برود .حاجی از حج برگشته، حجت قبول این جوان و امثال این جوان پول یک ساندویج را ندارند و ناچار هستند ادای پول دار ها را در بیاورند.آیا خدای شما هنوز در حجاز است؟این که دیگر سیاسی نیست دولتی نیست انسانیست …این پدر می گفت و اشک می ریخت .مادری می گفت : معلم مدرسه ابتدایی بچه ام گفته بچه ها: باید شیر و مرغ بخورید .گوشت باید بخورید و بچه من این ها را می خواهد ! او نمی فهمد که نداریم یعنی چه،عزیز دیگری می گوید دارو و مواد اولیه سر به فلک کشیده اما ماشین های گران قیمت خارجی هم کم نیستند .اگر پول نیست پس این همه ماشین خارجی از کجا و با کدام پول وارد می شوند؟دختر جوانی که منشی اداره ای است می گوید :چندی پیش برای کمک به تهیه جهیزیه دختری مراسم زنانه گرفتیم و مبلغی جمع کردیم من به خیلی ها گفتم  که حتی مبلغی ناچیز کمک  نمایند.اما هیچ کس کمکی نکرد فقط نگاه کردند و گفتند باشه خبرت می کنیم. جالب اینکه بیشتر آنها چندی بعد راهی سفر حج شدند و حاجی برگشته اند!

هنوز هم دیر نشده بیایید اکنون در خوشی سفر بازگشت از حج، نیاز مندان با آبرو را در یابید  و این شادی را با آنها  تقسیم نمایید، تا لذت حج هزار برابر شود .و ماندگار بماند اگر این نیّت را عملی نمایید همواره حج ،ادامه خواهد داشت و لذتش بی پایان خواهد ماند .

در این حال و هوا که بودی مارا نیز دعا ی خیر بنما  .

قربانت

حاجی جعفر صابری

[ چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 14:55 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

در حاشیه نمایشگاه 19 مطبوعات کشور

در حاشیه نمایشگاه ۱۹ مطبوعات کشور دیدار و گفتو گو با جعفر صابری  بعنوان مدیر و مشاور تحقیقات و پژو هش تعاونی مطبوعات کشور داشتیم  که به شرح زیر است:

در حاشیه نمایشگاه نوزدهم مطبوعات فرصتی شد تا با همکاران مطبوعاتی و رسانه  های دیجیتال (سایتهای خبری) از نزدیک بیشتر آشنا شویم همانطور که مدیریت محترم تعاونی در نظر داشتند هدف اصلی ما در این ملاقات و گفتگوها بیش از بیش آشنایی با یکدیگر و معرفی هر چه بیشتر خدمات تعاونی مطبوعات کشور به عزیزان همکار می باشد . من به نمایندگی تعاونی این فرصت را داشتم تا از عزیزان همکار دعوت کنم ارتباطشان با تعاونی بیش از گذشته باشد و با ارائه طرحها و پیشنهادات خود در بهبود کیفیت فعالیتها و خدمات تعاونی یاور ما باشند . تعاونی به عنوان رسمی ترین صنف مطبوعاتی کشور با بیشترین عضو می تواند از توانایی قابل توجه ای برخوردار باشد. و در راستای اطلاع رسانی بهتر و بیشتر به عموم مردم نقش اصلی اش را اجرا نماید.این خانواده بزرگ رسانه ای در صورتی که در کنار یکدیگر باشند  بهتر می توانند بر مشکلات فائق آیند . برای نمونه حل مشکل گرانی کاغذ و پیدا کردن مخاطب بیشتر برای مطبوعات به ویژه تخصصی در دستور برنامه تعاونی می باشد . امیدوار هستم بعد از این نمایشگاه همکاران با تعاونی ارتباطشان را ادامه دهند . شایان ذکر است همکاران مطبوعاتی علاقه مند به عضویت در تعاونی هم می توانند از این فرصت استفاده نمایند و از همین طریق عضو تعاونی شوند.

[ چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 10:2 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/در حاشیه ۱۹ نمایشگاه مطبوعات کشور

 

انتشار روزنامه و نقش آن در آگاهی دادن به ایرانیان

گردآورنده و نگارش :جعفر صابری

در حاشیه ۱۹ نمایشگاه مطبوعات کشور

 

کلمه روزنامه در زبان فارسی ، ریشه ای قدیمی دارد . در بسیاری از کتابهای قرون اولیه اسلامی ، این کلمه با معرب آن به صورت « روزنامجه » دیده می شود. از جمله ذکر گردیده که صاحب بن عباد ، کاتب و وزیر مشهور آل بویه (م ۳۸۵ ه.ق) روزنامه ای داشته و وقایع روزانه را در آن ثبت می کرده است . بنابراین، روزنامه در گذشته های دور به معنی دفتر یادداشت و گزارش های روزانه به کار می رفته است . اما روزنامه به معنی معمول و رایج کنونی ، همان کاغذ اخبار (Newspaper) انگلیسی است .

ادامه مطلب

[ دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ ] [ 21:51 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

معرفی چند کتاب از نوشته های جعفر صابری

 

“گزارش”: “نمايشنامه”
موضوع:
نمايشنامه فارسي -قرن 14
پديدآورنده:
نويسنده:جعفر صابري
ناشر:
آشتي
20 صفحه – رقعي (شوميز) – چاپ 1 – 3000 نسخه 2 -40-5534-964
964-5534-40-2
تاريخ نشر:15/05/86
قيمت پشت جلد :8000 ريال
كد ديويي:8fa2.62
زبان كتاب:فارسي
محل نشر:تهران – تهران
صفحات اوليه كتاب معرفي مختصر كتاب:
“خوش‌اقبال”، مسئول بخشي از يك اداره‌ي دولتي در زمان رژيم پهلوي است. وي در تمام مدت خدمت خود سعي كرده تا مراتب ارادت خود را به خاندان پهلوي نشان دهد. اما اينك او و معاونش، “راستگو” در بحبوحه‌ي فرار شاه و ورود امام خميني به ايران بر سر اين كه شاه يا امام را انتخاب كنند قرار گرفته‌اند. تا اين كه با ورود جواني زخمي و مشاهده‌ي اعلاميه‌اي كه در دست وي است، راستگو، امام را انتخاب مي‌كند، اما خوش‌اقبال هنوز پايبند افكار خود است و به ارزش‌ها و خوبي‌هايي كه هدر مي‌رود، بي‌اعتنا است. در گرماگرم بحث‌ها جوان متوجه مي‌شود كه خوش‌اقبال مي‌تواند نسبتي با يكي از دوستانش كه چند ساعت پيش شهيد شده داشته باشد. خوش‌اقبال متوجه مي‌شود آن شهيد كسي جز “سياوش” پسرش، نيست. و اين زماني است كه نمايش به پايان مي‌رسد.
كتاب بعدي كتاب قبلي

سراب هويت
موضوع:
مسائل اجتماعي و اخلاقي
پديدآورنده:
نويسنده:جعفر صابري
ناشر:
آشتي
108 صفحه – رقعي (شوميز) – چاپ 1 – 3000 نسخه 9 -08-5534-964
964-5534-08-9
تاريخ نشر:14/05/87
قيمت پشت جلد :20000 ريال
كد ديويي:303.48255
زبان كتاب:فارسي
محل نشر:تهران – تهران
صفحات اوليه كتاب معرفي مختصر كتاب:
كتاب بعدي كتاب قبلي

[ پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۱ ] [ 12:21 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

به بهانه 90 سالگی ابراهیم گلستان

 

به بهانه 90 سالگی ابراهیم گلستان

تقدیم به دوست عزیزم مرحوم زند یاد کاوه گلستان(جعفر صابری)

ابراهیم گلستان از نخستین نویسندگان معاصر ایران است که به زبان داستان توجه خاصی نشان داد و نثری آهنگین را در قالب‌های داستانی مدرن به‌کار گرفت.

تاریخ تولد این داستان‌نویس، مترجم و فیلم‌ساز در منابع مختلف اینترنتی، 22 و 26 مهرماه ذکر شده، در حالی‌که لیلی گلستان، دختر ابراهیم گلستان، می‌گوید، او متولد 21 مهرماه است.

ابراهیم گلستان متولد مهرماه سال 1301 در شیراز، فعالیت ادبی را با ترجمه‌ی داستان‌هایی از ارنست همینگوی و ویلیام فاکنر آغاز کرد. «آذر، ماه آخر پاییز»، «شکار سایه»، «جوی و دیوار و تشنه»، «اسرار گنج دره‌ی جنی»، «مد و مه» و «خروس» از آثار داستانی این نویسنده‌اند.

«موج و مرجان و خارا»، «از قطره تا دریا»، «یک آتش»، «خواستگاری»، «تپه‌های مارلیک»، «خشت و آینه» و «اسرار گنج دره‌ی جنی» نیز از فعالیت‌های گلستان در زمینه‌ی فیلم‌سازی هستند.

گلستان دهه‌های اخیر عمرش را در انگلستان گذرانده و این سال‌ها تقریبا کار تازه‌ای ارایه نداده است.

بعضی‌ها داستان‌های ابراهیم گلستان را تأثیرگرفته از ارنست همینگوی دانسته‌اند، اما او ‌خودش در کتاب «نوشتن با دوربین» (به کوشش پرویز جاهد) درباره‌ی این‌که دنیای ویلیام فاکنر به او نزدیک‌تر است یا دنیای همینگوی، می‌گوید: «من نمی‌دانم. دیگران باید قضاوت کنند. ولی اگر از من بپرسند کی برایت مهم‌تر است، واضح است می‌گویم فاکنر. دنیایی که فاکنر می‌سازد، فوق‌العاده است. اصل کار همین دنیا ساختن است. فضا ساختن است. هیچ گفت‌وگو ندارد. وسعت دیدش، تنوع کارش، آدم‌هایی که ساخته. لوکاس بیچم در «به میان آمده در خاک». تمام کتاب‌هایش معرکه است. فاکنر فوق‌العاده است. فاکنر دنیایی دارد که هم بالزاک هست، هم داستایوفسکی است. همینگوی بیش‌تر به‌خاطر نثرش مهم است. البته همیشه این‌طور نیست. همینگوی خودش را فدای خودش کرده. همین است که قابل ترجمه به زبان دیگر نیست. به‌خاطر این که او فقط در زبان انگلیسی است که آن‌ کارها را می‌کند. آن کارها را در هیچ زبان دیگری نمی‌توان کرد.»

تقدیم به دوست عزیزم مرحوم زند یاد کاوه گلستان(جعفر صابری)

 

 

 

کاوه گلستان فرزند ابراهیم گلستان و فخری گلستان، همسر هنگامه گلستان و پدر مهرک گلستان (خوانندهٔ رپ) داستان‌نویس و کارگردان سینما است. چاپ عکس‌های گلستان از رویدادهای انقلاب ایران و جنگ ایران و عراق در بسیاری از مطبوعات معتبر کشورهای غربی، نامش را در میان خبرنگاران عکاس بین‌المللی به نامی آشنا تبدیل کرد و جوایزی را نصیب او کرد. او در سال ۱۹۹۷ به دلیل آشکار کردن سرنوشت دهشتناک کودکانی که در یک یتیمخانه تحت شرایط بیرحمانه‌ای نگهداری می‌شدند به زندان محکوم و برای مدتی از کار روزنامه نگاری محروم شد.

گلستان در ۱۳ فروردین ۱۳۸۲ هنگام انجام مأموریت تصویربرداری برای شبکه خبری بی‌بی‌سی در خط مقدم جنگ در شهر مرزی کفری در ۱۳۰ کیلومتری کرکوک در عراق که تحت کنترل اتحاد میهنی کردستان بود، بر اثر انفجار مین کشته شد.

یادش و نامش گرامی باد .

جعفر صابری

[ جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۱ ] [ 22:42 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

بدون شرح!

[ یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۱ ] [ 20:59 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

حضور جعفر صابری در مراسم به عنوان نمایده ستاد ساماندهی شورای شهر در منطقه 5

 

عصر روز پنج شنبه 13/7/1391 در راستای اهداف تعامل ستاد ساماندهی سازمانهای مردم نهاد شورای شهر تهران با مناطق 22 گانه به همت نماینده ستاد در منطقه 5  (جعفر صابری)اولین حرکت قابل توجه اجتماعی با حضور بیش از هزارنفر ورزشکار و خانواده های ایشان در باشگاه ورزشی شهدای باغ فیض برگزار شد .در این تجمع ضمن معرفی هر چه بیشتر ستاد ساماندهی شورای شهر تهران و خدمات این ستاد و مدیران و اعضای آن ورزشکاران اقدام به اجرای بر نامه های فر هنگی و هنری و ورزشی نمودند که با حضور معاونت جانشین ستاد ساماندهی آقای مهندس محمد ابراهیمی از این ورزشکاران و هنر مندان که بیش از 400 نفر بودند تقدیر به عمل آمد و هدایایی را نیز به رسم یاد بود تقدیم ایشان نمودند.که باز تاب رسانه ای هم داشت.

[ سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۱ ] [ 12:6 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

تگرگ

سر مقاله ۲۸۰

تگرگ

آقای محمود رضا خانی نویسنده رمان تگرگ

دل جوانرو لرزید قلبش فرو ریخت ،فرشته نبود یقین غریبه ای ساکن شده است پاسخ نگفت اما در گشوده شد ،غیر منتظره و نا باور او را در آستانه در دید ، آری نرگس بود جوانرو را با همه ی تغییری که کرده بود شناخت ،نفس در سینه ی هر دو ماند، نر گس صیحه ای سرداد، داشت بی هوش می افتاد که جوانرو پاپیش گذاشت و با دستانی نا توان او را گرفت ، مقاومت نداشت بایستد هر دو در دالان کنارهم تکیه بر دیوار افتادند ،وقتی نر گس به خود آمد نا باور سر بر شانه جوانرو محو گریه ی بی صدای او گریست !

و این آخرین نوشته های رمان تاریخی و زیبا ایست که به قلم محمود رضاخانی (کرمانشاهی ) با بیش از 1670 صفحه در قطع وزیری در سه مجلد انشاءلله توسط انتشارات آشتی به زینت چاپ خواهد رسید ،رمانی که به گوشه ای از تاریخ ایران زمین خواهد پرداخت ،گو شه ای که ماننده خیلی از گوشه های تاریخ این سر زمین هنوز مخفی مانده ،سالها دولت های ستمشاهی مردم این سر زمین را چپاول نمودند و به هیچ پنداشتند .غیور مردمی که از ترک و عرب و بلوچ و کرد و لر همواره پاره ی جدانشدنی از این وطن بوده اند . این رمان تلاشی بسیار شایسته است که خواندنش را نه تنها به هموطنان خود بلکه به تمام ایران دوستان جهان پیشنهاد می نمایم تا بهتر و بیشتر با ضلم و ستمی که سالها شاهان بر سر این مر دم آوردند آشنا شوند.

بی شک چشمان جستجوگر شما نیز چون ما نکات قابل توجه و مهمی که در اطرافمان وجود دارد را به خوبی مینگرند،یکی از این نکات مهم نوشته های روی تابلو های بزرگ و یا پل های عابر پیاده است که با دیدنش فکر انسان را در گیر می نماید، یکی از این نوشته ها ی قابل تامل و دیدنی و خواندنی نوشته ای بود که در خیابان شریعتی چندی پیش به چشممان خود نمایی کرد و آن این بود که :آدم های خجالتی فرصت های مهم زندگی شان را از دست می دهند! این نوشته مرا به یاد شعری انداخت که بی شک غالب شما عزیزن شنیده اید و آن این است که :

نعمت روی زمین قسمت پررویان است / خون دل می خورد آنکس که حیایی دارد ،.بله این نوشته تکمیل کننده آن شعر است ولی آیا به واقع این درست است ؟ بیشک اندرز و نصایحی که دانشمندان و محققان دیگر بلاد نوشته و یا بیان فرموده اند درغالب موارد ارزشمند و شایسته است اما فکر نمی کنید گاهی مواقع با فر هنگ و تمدن و اندیشه ها و بطور کلی تربیت عقیدتی و رفتاری ما ناسازگار باشد؟ چرا که مردم شرقی بویژه ایرانیان به مهمان نوازی و ادب زبانزد جهانیان بوده اند و این که به سادگی روشهای تربیتی خود را به دست فراموشی دهیم آیا کاریست شایسته ؟…این که انسان خجالتی نباشد و با کسی رودربایستی هم نداشته باشد بسیار شایسته و درست است اما مرز را چه چیز مشخص می نماید؟ چگونه می توان تعریف درستی از این رفتار داشت و منش درست در رفتار های اجتماعی چیست؟ سخن از حقوق فردی هر انسان است که گاه توسط خود فرد نادیده گرفته می شود . در نظر بگیرید کودکی در مدرسه به جهت تربیت خود پرخاشگر نیست و تر جیح می دهد در مقابل رفتار دوست همکلاسی اش که داد می زند و یا سر کلاس درس وی یا دوستان دیگرش را مورد تمسخر قرار می دهد سکوت نماید و معلم رفتار او را شجاعانه و اجتماعی بشمارد و سکوت دوستش را خجالتی و غیر اجتماعی ، نتیجه چه می شود؟ کودک ساکت و با ادب به جهت اینکه مدام حقوق فردی و اجتماعیش را نابود شده می بیند ناچار الگو بر داری می نماید و همان گونه می شود که جامعه از او می خواهد…چرا که او نیز می خواهد مطرح شود و سری بین سر ها در بیاورد… شاید مخالفین این نظریه زیاد باشند که نه معلم حواسش به همه چیز هست و این طور نمی شود و… اما واقعیت این طور نیست افرادی که به سادگی روی حقوق دیگران خط می کشند آنقدر در کار خود ماهر شده اند که گاه افراد جامعه ناچار می شوند تن به خواسته های نادرستشان بدهند … و این می شود که بدون رو دربایستی خیلی از حقوق مردم جامعه نادیده گرفته می شود مردمی که سکوت می کنند و چیزی نمی گویند تا نکند از طرف این افراد به آنها آسیبی برسد . فر هنگ و منش زندگی ما ایرانیان ادب داشتن و احترام گزاردن به بزرگتران و یاری رساندن به نیازمندان و …را ترویج می نماید که در دین اسلام و تمام ادیان بدان توجه خاصی شده است اما اگر ما با ترویج روشهای غیر اخلاقی و مثلاً اجتماعی امروزی جامعه را به سمتی سوق دهیم که مردم با بی تفاوتی به مشکلات یکدیگر گام بردارند چه خواهد شد؟ رودربایستی از خود و اطرافیان ناشایست است اما تر ویج فرهنگ بی تفاوتی به یکدیگر درد ناکتر و حتی یک بیماری لاعلاج است.امید است در رساندن پیام های شایسته به هموطنانمان دقت بیشتری داشته باشیم و گفتنی است که رمان تگرگ دقیقاً به این مهم توجه نموده و بی تفاوت نبودن به هم نوع پیام اصلی این رمان است رمانی که در جای جای خود رنج با هم بودن و برای هم بودن را به تصویر می کشد .این رمان اثری است که حتی با خواندن چند صفحه از آن هرگز از ذهن پاک نخواهد شد. امید وار هستم این کتاب که برای تائید نهایی به وزارت مطبوع فر هنگ و ارشاد اسلامی سپرده شده هر چه زود تر چاپ شود و به دست شما عزیزان برسد.

ارادتمند

جعفر صابری

[ سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۱ ] [ 11:33 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

لقمه

لقمه

سر مقاله ۲۷۹

محبت وفا خلق و خوی من است

خرد آشتی راه جوی من است

من ایرانیم بهر خلق جهان

خوشی یکدلی آرزوی من است

چند روز پیش در میدان ونک ایستاده بودم و ناخواسته شاهد گفتگوی دو مرد بودم یکی موتور سواری بود که بعد از توافق با یک مسافر داشت راه می افتاد و دیگری مردی بود که کمی مسن تر بود و به آن جوان موتوری می گفت زود تر برو.در این میان مرد جوان موتور سوار با مسافرش رفت و لی چند دقیقه بعد باز گشت و مسافرش را پیاده کرد و رو به مرد میان سال گفت:برادر ما نان کسی را آجور نمی کنیم . من نمی دانستم شما هم مثل من مسافر کش هستی ببخشید!

دلم می خواست به جایی برسم که بتوانم سجده شکر کنم و خاک وطنم را ببوسم ، چرا که در چنین روزگاری که در ظاهر هر لحضه قیمت طلا و سکه با دلار آمریکا کم و زیاد میشود معرفت و انسانیت موج می زند و در میان مردم شریف و انسان هموطنم این گونه گذشت و معرفت وجود دارد. این آن چیزی از این ملت است که نمی شود از آن گرفتش .این همان واقعیت ایرانیست که نه به خاک و نه به دین بلکه به شیر مادر و لقمه حلال پدر بیش از هر چیز ربط دارد، همان لقمه که امروز این مرد جوان برای فرزندش می برد و این گونه انسانیت در این سر زمین جاودان می ماند .

چندی پیش خبری به دست ما رسید که تنها باشگاه ورزشی محله باغ فیض را که کودکان و نوجوانان و جوانان علاقمند این محله را در محل امامزاده باغ فیض تحت پوشش دارد قرار است به سازمان اوقاف و امور خیریه باز گردانده شود تا بعد از تغییراتی تبدیل به قبرستان شود .این خبر به قدری تکان دهنده و ناراحت کننده بود که همه مارا به مکان باشگاه سرازیر کرد اما بعد از گفتگو قرار به بعد ها موکول شد… مربی این باشگاه کاری شایسته و بسیار ظریف انجام داد، تعدادی از نوجوانان آموزش یافته را با لباس های مختلف آماده کرد و از مسئولین امامزاده دعوت نمود تا از نزدیک با این تلاش به عمل آمده برای سلامت و تندرستی بچه ها آشنا شوند.و شکر خدا نتیجه بخش هم بود . شایان ذکر است با در نظر گرفتن هزینه اجاره سالن و مخارج زندگی این مربی و باشگاهش که مانند دیگر مربیان دلسوز در مقابل شهریه ناچیزی که دریافت می نمایند کارشان بیش از یک ایثار است .و اما نتیجه کارشان همان لقمه حلال و درست است که برایش تلاش می نمایند . پرورش فرزندانی سالم و مودب در این گونه باشگاه های ورزشی رزمی و یا ژیمناستیک باعث می شود نسلی سالم و درست پرورش یابد و بی شک با توجه به عدم وجود فضاهای کافی در منازل و آپارتمانهای کوچک حمایت از این گونه باشگاه ها امری لازم و شایسته است .

چند روز بعد به همت همین مربی و دوستانش بیش از چهارصد هنر جو در فضایی بشدت دوستانه تلاششان را به نمایش گذاشتند ،طوری که هر بیننده ای را به شور می آورد .

من به نمایندگی شما به آن موتور سوار و این مربی که ایرانی هستند می گویم رحمت به شیری که مادرتان به شما داد و درود به شرف پدرتان!

جعفر صابری

[ سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۱ ] [ 11:32 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

بیانیه جعفر صابری به مناسبت…

 

مشاهیر جهان درباره پیامبر اعظم(ص) چه می​گویند؟

جرج برنارد شاو: نویسنده معروف ایرلندی درباره پیامبر اکرم (ص) می‌گوید: « او را باید منجی بشریت خواند. من اعتقاد دارم که اگر مردی مثل او حاکمی در عصر جدید می‌شد، برای حل مشکلاتش از صلح و دوستی استفاده می‌کرد. او عالی‌ترین مردی بود که روی زمین پا گذاشته است. او به دین دعوت کرد. یک تمدن را پایه گذاری کرد. ملتی را بنا نهادنگاهی به اظهارات دانشمندان مسلمان و غیر مسلمان درباره شخصیت پیامبر اعظم صلوات الله و سلامه علیه و آله نشان از تاثیر شگرف او بر جان و قلب همه بشریت با دین و ایین​های مختلف دارد.

گوته، شاعر پرآوازه آلمانی پس از آشنایی با دین اسلام و پیام آور این ایین یگانه، قطعه شعری با عنوان «نغمه محمد» درباره پیامبر اعظم (ص) سرود. این قطعه شعر از زبان نزدیک‌ترین خویشان پیامبر؛ یعنی حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه3 علیها السلام گفته می‌شود. گوته در شعرش همه مراحل و مقاطع دعوت رسول اکرم(ص) و راهنمایی‌اش در میان مردم را به زبان توصیف و تشبیه و نماد می‌آورد.

ویل دورانت:محمد، پیغمبری بزرگ و موحدی کامل بود که مانند نداشت و برای اصلاح بشر مبعوث شد.

کارل ماکس:حقیقت انکار ناپذیر این است که محمد مبعوث شد تا رسالتی را که خلاصه رسالات سابق و مافوق آنها بود، برای عالم بیاورد.

الکساندر دوما:محمد، معجزه شرق بود؛ زیرا دینش دارای آموزه‌های بزرگی بود. اخلاقش برجسته بود و رفتاری پسندیده داشت.

آلفرد گیوم:محمد، یکی از عظیم‌ترین شخصیت‌های تاریخی است که در ایمان به وجود خدای یگانه غرق شده بود.

لئو تلستو ی:شکی نیست که محمد از مردان بزرگ و مصلحانی است که به حقیقت خدمت بزرگی به بشر کرده است.

واشنگتن ایرونیگ :او سریع الانتقال و دارای حافظه قوی، دیدی بلند و استعدادی سرشار بود.

ژان ژاک روسو:حضرت محمد، پیامبر اسلام، نظریه بهتری داشت و توانست سیستم سیاسی خود را به خوبی متحد سازد.

با عرض تشکر فراوان

بیانیه جعفر صابری به مناسبت…

با عرض تشکر از فرد فر د عزیزانی که در طول چند روز گذشته ،سالروز تولد هفته نامه همسر را که مصادف است با میلاد باسعادت حضرت علی ابن موسی الرضا(ع) به ما تبریک گفته اند . با عنایت به این که متاسفانه افراد نابخرد و نادانی به ساحت مقدس رسول خدا محمد مصطفی (ص) توهین نموده اند بهتر و برازنده تر دیدیم که مراسم تولد و شادی خود را در کنار هنرمندان متعهد کشورمان در تجمع اعتراض آمیزی ،عصر روز یک شنبه مصادف با 9/7/1391 در مقابل تئاتر شهر چهار راه ولی عصر ساعت 16 برگزار نماییم و به همین مناسبت هم ،بیانیه ای آماده نموده ایم که به پیوست تقدیم می شود .

به همین منظور از فرد فرد عزیزان همکار و دوستان ارجمند و هنر مندان گرامی که سالهاست با هفته نامه همسر و موسسه آشتی همکاری دارند دعوت می نماییم در این حرکت فرهنگی شرکت نمایند.

ارادتمند

جعفر صابری

مدیر عامل موِسسه آشتی

و صاحب امتیاز هفته نامه همسر

بيانيه همکاران و کارکنان موسسه آشتی و هفته نامه همسر وکانون هنرمندان آشتی و هنر مندان ايران در اعتراض به اهانت فيلم صهيونيستي آمريكايي به ساحت پيامبر اعظم(ص)

بسم الله الرحمن الرحيم

قال الله تبارك و تعالي: ((يُريدونَ لِيُطفِئوا نورَاللهِ بِاَفواهِهِم واللهُ مُتِمُّ نورِه وَلوكَرِهَ الكافِرون)).

بار ديگر حقارت و كينه توزي عميق دشمنان اسلام و پيامبر اعظم(ص) براي عموم جهانیان و انسان های آزاد نمايان شد، تا همگان بدانند بغض اين دشمنان هنوز پس از گذشت قرن ها فروكش نكرده است.(( لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ))اقدامي كه امروز به دست صهيونیسم خبيث انجام شده، حلقه اي در پي اهانت هاي قبلي است. اين اقدام از جمله تعداد بيشمار مطالب اسلام هراسي و اسلام ستيزي است كه در رسانه هاي صهیونیستی جهاني منتشر و تكميل كننده اقدامات قبلی آنهاست.

به راستي سوالي مطرح است كه اگر سر دمداران نظام سلطه كه ادعاي آزادي، تعقل و سر دمداري علم ،

فر هنگ وهنر قافله بشري را دارند؛ اگر می توانند به دعوت قرآن كريم سوره اي مانند آن ارائه نمایند!

ديگر نيازي به آتش زدن قرآن و اهانت به رسول الله الاعظم كه خود تجسم عيني قرآن كريم است نبود!

آيا اين خود نشان دهنده ضعف و زبوني اين مدعيان دروغين نيست؟

آمريكا و غرب كه ادعاي آزادي بيان دارند چگونه است كه حتي به دانشمندان خود اجازه تفكر و بيان نظرات علمي در مورد مسائل ساده اي خلقت مدبرانه عالم هستي را نمي دهند و با برخوردي متحجرانه دانشمندان خود را از اين حق محروم مي كنند؛ اما با اهانت به پيامبران الهي و مقدسات مسلمانان پشت كلمه اي به عنوان آزادي بيان مخفي مي شوند؟

اين اقدام مشمئز كننده در اين برهه حساس كه بشريت در حال عبور از بهرانی ترین روزهای تاریخی بوده و ملل اسلامي بيدار شده اند ؛ در سالروز خود زني بزرگ غرب يعني 11 سپتامبر، مويد نقشه هاي شوم صهيونيزم و دولت مردان آمريكا براي مقابله با بيداري اسلامي در جهان است كه البته به لطف الهي با هوشمندي مسلمانان جهان عليرغم خواسته پليد آنان، باعث عمق بخشيدن بیشتر به اين بيداري خواهد شد..

اما خطاب به عاملان اين حرکت مذبوهانه:

اگر شما بويي از انسانيت و شناخت تاریخ و تمدن اسلامی برده بودید، نه به خاطر ارزش ها ،بلكه براي زندگي دنيايي خودتان مروري بر تاريخ و سرنوشت هتاكين به ذوات مقدسه پيامبر اعظم حضرت محمد(ص) و اهل بيتش مي كرديد؛ ديگر به خود اجازه چنين كاري نمي داديد.

ما هنرمندان و اصحاب رسانه ايران نيز همراه با همه ی مسلمانان جهان اين عمل ننگين را بار ديگر محكوم كرده و بر اين حكمِ ولي امر مسلمين جهان پاي مي فشاريم كه اگر دولت آمريكا دستي در اهانت اخير ندارد، هرچه سريعتر عاملان اين هتك حرمت را مجازات كند.

در پايان با تسليت اين ضايعه به قلب مبارك امام زمان ارواحنا لتراب مقدمه الفدا و محضر رهبر بزرگوار انقلاب اسلامي از خداوند توفيق روزافزون ملل اسلامي را مسئلت كرده و اميدواريم تا با عنايت پروردگار و در پناه ولايت بتوانيم در اين برهه حساس تاريخي وظيفه خود را به درستي شناخته و در عمل به آن كوشا باشيم.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته

پيامبر (ص) از نگاه انديشمندان غير مسلمان
اشاره

در اين مقاله از پنجره نگاه انديشمندان غير مسلمان نظري مي‌افکنيم به گستره پاک و بي‌نهايت گلستان محمّدي، باشد که شميم دلنواز آن يار و دردانه روزگار، ما را سرمست حضور مبارک خويش سازد و خوشه چين دشت گل‌هاي محمدي باشيم.

گوته

گوته، شاعر پرآوازه آلماني پس از آشنايي با دين اسلام و پيام آور اين ايين يگانه، قطعه شعري با عنوان «نغمه محمد» درباره پيامبر اعظم (ص) سرود. اين قطعه شعر از زبان نزديک‌ترين خويشان پيامبر؛ يعني حضرت علي عليه السلام و حضرت فاطمه عليها السلام گفته مي‌شود. گوته در شعرش همه مراحل و مقاطع دعوت رسول اکرم(ص) و راهنمايي‌اش در ميان مردم را به زبان توصيف و تشبيه و نماد مي‌آورد.

شعر گوته با محوريت معرفي شخصيت والاي پيامبر از زبان دو دردانة تاريخ اسلام و تشيع روايت مي‌شود. اما همان طور که اين مسئله را با خواننده‌اش در ميان مي‌گذارد، مسير تاريخي پيامبر و همچنين گسترش مرزهاي اسلام در جهان را نيز به عنوان بخش تاريخي متن، مورد تأکيد و توجه قرار مي‌دهد. پايان شعر با اعتقاد و ايمان اين شاعر آلماني به معاد و جهان ازلي و همچنين يقين وي بر پيروزي رسالت پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله همراه است. شايد شيفتگي و علاقه شاعر به زندگي و مذهب پيامبر است که فردي اروپايي و غربي را با آن همه تهاجم فلسفه‌هاي متضاد و مختلف در پيرامون خود، به مفاهيم معنوي و والاي اسلام علاقه‌مند مي‌سازد. اينک قسمتي از شعر “نغمه محمد” را مي‌آوريم:

«بنگر بدان چشمه

همان که از کوهساران مي‌جوشد

چه با طراوت و شاد

و مي‌تراود به سان چشمان ستارگان آن‌گاه که مي‌درخشند

و با ورودي پيشوا گونه و راهبر

همه چشمه‌ها را که برادر اويند

با خويش همراه مي‌سازد

و در آن پايين اعماق درّه

در مقدم اين رود، گل‌ها مي‌رويند

و سبزه‌ها از نفسش حيات مي‌يابند… (1)

برنارد شاو

جرج برنارد شاو، نويسنده معروف ايرلندي درباره پيامبر اکرم (ص) مي‌گويد:

« او را بايد منجي بشريت خواند. من اعتقاد دارم که اگر مردي مثل او حاکمي در عصر جديد مي‌شد، براي حل مشکلاتش از صلح و دوستي استفاده مي‌کرد. او عالي‌ترين مردي بود که روي زمين پا گذاشته است. او به دين دعوت کرد. يک تمدن را پايه گذاري کرد. ملتي را بنا نهاد. اخلاق را نهادينه کرد. اجتماعي زنده و قدرتمند ايجاد کرد تا آموزش‌هاي او را به صحنة عمل آورند و دنياي تفکر و رفتار انساني را براي هميشه و به طور کامل منقلب کرد. نام او «محمد» است. در سال 570 بعد از ميلاد، در عربستان چشم به جهان گشود. رسالت خود براي دعوت به دين راستين (اسلام) را در سال چهلم عمر خود آغاز کرد و در شصت و سومين سال عمرش با جهان وداع گفت. در مدت کوتاه 23 سال از پيامبري‌اش به پرستش خداي يگانه رهنمون شد. وي مردم را از جنگ و نزاع‌هاي قبيله‌اي رهانيد و به اتحاد و همبستگي ملي رسانيد. او در اين مدت، مردم را از هرزگي و مستي به اعتدال و پرهيزکاري، از بي قانوني به زندگي نظام‌مند، و از تباهي به بالاترين معيارهاي تعالي اخلاقي هدايت کرد. تاريخ بشري چنين دگرگوني کامل را از جانب يک شخص يا در مکان ديگر قبل از پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله يا پس از او نشناخته است. تصور همه اين عجايب باور نکردني در طي اين دو دهه نخست است».[2]

گاندي

ماهاتما گاندي رهبر فقيد هند در کتاب «هند جديد» در مورد شخصيت محمد(ص) مي‌گويد:

«جالب است بدانيد که بهترين کسي که امروزه بدون هيچ چون و چرايي، در قلب ميليون‌ها انسان جا گرفته، «محمد» است. از اينجا من متقاعد شده‌ام که اين شمشير نبود که در آن روزها مردم زيادي را تسليم اسلام کرد. «محمد» سخت ساده زيست بود. مثل ديگر پيامبران متقي بود. به شدت امانتدار بود. از خودگذشتگي شديد نسبت به دوستان و پيروان، جسارت، بي‌باکي و توکل مطلق به خدا در رسالت شخصي، از ويژگي‌هاي محمد(ص) بود. قبل از اين ويژگي‌ها او به هيچ وجه از شمشير براي برداشتن سدهاي جلوي راه خود استفاده نمي‌کرد».[3]

لامارتين

لامارتين مورخ مشهور مي‌گويد:

« اگر بزرگي هدف، کم بودن ابزار و رسيدن به نتايج شگفت‌انگيز، سه محور سنجش هوش بشري باشد، چه کسي ادعاي مقايسه بزرگ مردان تاريخ کنوني را با «محمد» دارد؟ نام‌آورترين مردمان فقط ارتش، قوانين و فرمانروايي‌ها را ايجاد کرده‌اند. اگر نگوييم آنچه بنياد نهاده‌اند، چيزي نيست، بايد گفت: چيزي بيشتر از قدرت مادي که غالباً در چشم به هم زدني فرو مي‌پاشد، ايجاد نکرده‌اند.

اين مرد نه فقط ارتش ها، قوانين، فرمانروايي، مردمان و سلسله‌ها، بلکه ميليون‌ها نفر؛ يعني يک سوم از ساکنان اين جهان و حتي بيشتر از آن را حرکت داد. او پرستشگاه‌ها، خدايان، اديان، عقايد، انديشه‌ها و نفوس را متحوّل کرد. صبر او در پيروزي، بلند همتي او که تماماً در جهت يک عقيده بود، نه نوعي تلاش براي فرمانروايي، نمازهاي بي‌نهايت او، زمزمه‌هاي سرّي او با خدا، مرگ او و پيروزي او بعد از مرگ، نشانه ايماني راسخ است. محمد6يک معلم مذهبي، يک مصلح اجتماعي، يک رهبر اخلاقي معنوي، تجسم بزرگ اجرايي کردن امور، دوستي با وفا، همنشيني زيبا، شوهري علاقه‌مند و پدري با محبت بود. همه را با هم داشت. مرد ديگري در تاريخ نيست که در هر کدام از اين جنبه‌هاي مختلف زندگي، بر او برتري يابد يا با او برابري کند. فقط آن شخصيت نوع‌دوست بود که چنين کمالات باورنکردني را در خود جمع کرده بود».[4]

آرمسترانگ

خانم‌کارن‌آرمسترانگ، از صاحب‌نظران غير مسلمان وين است. پس از يازده سپتامبر 2002 م. در مورد زندگي پيامبر اسلام، کتابي نوشت که در رديف پرفروش‌ترين کتاب‌هاي سال آمريکا و اروپا قرار گرفت. انگيزه اصلي او در نوشتن کتاب مذکور، دفاع از اسلام و روشن کردن ذهن مسيحيان غربي به پيامبر اسلام بود. او در مقدمه کتابش چنين نوشته است:

«بيشتر همّ پيامبر صرف جلوگيري از برخوردهاي وحشيانه گرديد؛ زيرا لغت اسلام که به معناي تسليم بودن در برابر خداوند است، از ريشه «سلام» به معناي «صلح» گرفته شده است. محمد(ص) مرد جهاد بود، ولي يک صلح طلب واقعي هم بود؛ زيرا جان و اعتقاد نزديک‌ترين ياران خود را در جريان صلح با مکه به گرو گذاشت تا اين اتحاد بدون خونريزي به انجام رسد. او به جاي خونريزي و قتل عام، در فکر مذاکره و صلح بود. آگاهي از داستان واقعي زندگي حضرت محمد(ص) در اين مقطع خطرناک تاريخ بشري، لازم است و نبايد اجازه داد که متعصبين خيره سر با تحريف زندگي پيامبر به نفع خود از آن استفاده کنند. انسان غربي معاصر از داستان زندگي آن حضرت، مسائل بسيار مهم‌تري را براي هدايت خود در اين دنياي متغير بايد بياموزد».[5]

ويل دورانت:

محمد، پيغمبري بزرگ و موحدي کامل بود که مانند نداشت و براي اصلاح بشر مبعوث شد.

کارل ماکس:

حقيقت انکار ناپذير اين است که محمد مبعوث شد تا رسالتي را که خلاصه رسالات سابق و مافوق آنها بود، براي عالم بياورد.

الکساندر دوما:

محمد، معجزه شرق بود؛ زيرا دينش داراي آموزه‌هاي بزرگي بود. اخلاقش برجسته بود و رفتاري پسنديده داشت.

آلفرد گيوم:

محمد، يکي از عظيم‌ترين شخصيت‌هاي تاريخي است که در ايمان به وجود خداي يگانه غرق شده بود.

لئو تولستوي:

شکي نيست که محمد از مردان بزرگ و مصلحاني است که به حقيقت خدمت بزرگي به بشر کرده است.

واشنگتن ايرونيگ:

او سريع الانتقال و داراي حافظه قوي، ديدي بلند و استعدادي سرشار بود.

ژان ژاک روسو:

حضرت محمد، پيامبر اسلام، نظريه بهتري داشت و توانست سيستم سياسي خود را به خوبي متحد سازد.[6]

پي‌نوشت‌ها:

[1]. محمد در اروپا، مينو صميمي، مترجم: عباس مهرپويا، انتشارات مؤسسه اطلاعات.

[2]. پيامبر اعظم(ص) در ايينه گفتار انديشمندان غير مسلمان، محمد کاظم جعفر زاده فيروزآبادي، مرکز پژوهش‌هاي اسلامي صدا و سيما.

[3]. ويژه‌نامه پيامبر اعظم (ص)، مؤسسه فرهنگي قدس، مهدي نصيري، ص 61.

[4]. ماهنامه سياحت غرب، ش 38، پيامبر اعظم از نگاه متفکران غربي، حسين پاشا.

[5]. همان.

[6]. همان.

[7]. زندگي‌نامه پيامبر اسلام، کارن آرمسترانگ، مترجم: کيانوش حشمتي، انتشارات حکمت

[8]. پيامبر اعظم در ايينه گفتار انديشمندان غير مسلمان.

———————–

علاقه مندان مي توانند دائرة المعارف کاملي نسبت به شخصيت و سيره و زندگاني پيامبر اکرم (ص) را در سايت http://alrasol.valiasr-aj.com ملاحظه نمايند.

[ جمعه هفتم مهر ۱۳۹۱ ] [ 16:49 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/ داستان شلوار سبز/به مناسبت فرارسیدن مهر ماه

داستانی از جعفر صابری(شلوار سبز)

به مناسبت فرارسیدن مهر ماه

شلوار سبز

 

با صدای بلند راننده که فریاتد زد : آخرشه رمضانعلی تکانی خورد و به خود آمد بعد دست جمال رو گرفت و از جلوی اتوبوس پیاده شده بتول هم به آنها رسید و بعد بچه را دست رمضانعلی داد و چادرش را را روی سر مرتب کرد بچه را گرفت و چهارتای راه افتادند.جمال همینطور که دستش توی دست باباش بود تقلا می کرد که زودنر به فروشگاه برسد.

از میدون اعدام تا فروشگاه راخه زیادی نبود اما قدمهای خسته و ناتوان رمضانعلی احساس می کرد فشار زیادی را باید تحمل کنه شاید این فشار ،فشار زندگی بود یا چیز دیگری با یک دست جمال و با دست دیگر دسته ی زنبیلی را با گونی دوخته بودند گرفتته و گاهی آن را محکم فشار می داد بتول سعی می کرد دوشادوش رمضان حرکت کند و بچه را هم حسابی پوشانده بود دم درب فروشگاه قیامت بود آخه ناسلامتی شب عید بود و بقول رمضانعلی عروسی کاسب کارها از خانه که راه افتاده بودند رمضانعلی سعی کرده بود به بتول چیزی نگوید خیلی دلش می خواست یک چیزی برای شب عید بخره اما دو هفته ی پیش عذرش را خواسته بودند می گفتند نیرو زیاد داریم می گفتند باید تحمل بشه می گفتند نیرو زیاد داریم می گفتند باید تعدیل بشه …حالا رمضانعلی مثل صدها نفر دیگر مثلا تعدیل شده بود – رمضانعلی خیلی سعی کرده بود که بتول چیزی نفهمه اما خودش هم می دونست که نمی تونه تا شب عید طاقت بیاره و بلاخره بتول می فهمه صبحهای زود بیدار و مثل همیشه راهی اداره می شد اما می رفت توی پارک و یا گوشه بازار تا شاید کاری پیدا کند امثال رمضانعلی زیاد بودند پارسال شب عید هم همین قصه بود شرکت ….

اعلام کرده بود که نیرو زیاد داریم اما به قول بچه ها ترکشش به اون نخورد اما امسال….

چند روز پیش وقتی گوشه ی بازار منتظر بود تا وانتی چیزی باتیستد و او انرا خالی کند یکی از همکاران اداره اش را دیده بود و طرف هم خیلی مردانگی کرده بود و هزار تومان به رمضانعلی داده بود حالا رمضانعلی با همان هزار تومان اهل و عیال را آورده بود برای خرید شب عید رمضانعلی می خواست بتول متوجه نشود که پول نداره اما نمی دونست چطور….جمال دست باباش را می کشید و از این طرف سالن به انطرف سالن می دوید با دیدن اسباب بازی های جمال دست باباش را می کشید و از اینطرف و سالن به آن طرف سالن می دوید با دیدن اسباب بازیهای جمال آرام می گرفت خیره به هواپیمای پلاستیکی و ماشینهای کوکی غرق لذت شد. بتول فریاد زد جمال یتیم شده بیا بریم لباس بخریم و رمضانعلی جمال را بکش بکش به طرف لباس کودکان برد..بتول یک شلوار سبز پیدا کرد و با خوشحالی به طرف رمضانعلی و جمال آمد و گفت رمضان ببین این قشنگه رمضانعلی شلوار را گرفت و شروع کرد به وراندازش بیشتر قصد داشت قیمت شلوار را بداند تا مرغوبیت آنرا …جمال فریادی از خوشحالی کشید و شلوار را چنگ زد بتول که متوجه حالات رمضانعلی شده بود شلوار را از دست جمال گرفت و گفت ریم جلوتر شاید بهتر این پیدا بشه همین رفتار و کردار بنول بود که رمضانعلی همیشه در مقابل این زن احساس خجالت می کرد چرا که نتوانسته بود خوب بهش خدمت کنه …

دک غرفه ی قصابی محشری بود گوشت یخی کیلویی 240 تومان بتول به فکر شب عید بود واسه همین خود را به جلوی صف زد بتول بی توجه به فریاد زنها با صدای بلند به رمضان گفت هزار تومان بده برق از وجود نحیف رمضان جریان گذشت ها ناخواسته دست در جیب برد و… خبری نبود دستش را خوب در جیب چرخاند .خبری نبود لحظات بری او مثل سالها می گذشت و صدایی را نمی شنید جز صدای قلبش و وقتی سرش را بالا آورد چهره اش برافروخته و لبهای در حرکت بتول را دید که با دستانی که به طرف او دراز کرده بود تقاضای پول داشت ….

ناگهان فکری به خاطرش رسید این همان چیزی بود که او می خواست بهانه ی برای آنکه بتول متوجه نشود او پول ندارد بی انکه درنگ کند فریاد زد کیفم .کیفم را دزدیدند بعضی با دست او را به بتول نشان می دادند .جمال متعجب از حالات پدر خیره به او و مادر و گاهی دزدانه به غرفه های اسباب بازیها نگاهی می انداخت – بتول صبورانه گفت عیبی نداره فدای سرت بر می گردیم خانه رمضان از خود و کردارش شرمنده بود. دلش احساس می کرد چاره ای جز این نداشت ….

بیرون هوا خنک بود و رمضان احساس سردی می کرد… رطوبت خاصی بر پیشانی حس می کرد شاید عرق شرم بود از خود بی خود شده بود و بی تفاوت قدم از قدم بر داشت با خود می گفت: آخه چرا باید تعدیل می شد حداقل چرا قبل از عید ؟ این عید چیست که مردها و خانواده ها را اینطور خوار و ذلیل می کند من کی هستم ما کی هستیم آسمان ما چرا آبی نیست ؟ چرا بتول اینهمه تنها و بدبخت است . چرا من باید تعدیل می شدم صدای بلند بتول که بیشتر شبیه جیغ بود با صدای ترمز اتومبیل در هم پیچید و بعد سر کوچک و نیم جان جمال بر روی زانوی نحیف پدر قطرات اشک و بغضی پدر به رنگ خون جمال درآمد و جمال آرام و با بغض خاص کودکانه آخرین جملات زندگی خود را بر لب می راند.

بابا آن شلوار سبز را برایم می خری؟

[ جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 19:1 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/ تاثیرات متقابل کوچ ………………….

جعفر صابری

تأثيرات متقابل كوچ، اسكان و توسعه برزندگي عشاير

 

مقدمه:

ازآنجا كه بررسي و حل مشكلات هموطنان به ويژه محرومين ومستضعفان ازاهميت فراواني برخوردارمي باشد و با درنظرگرفتن فرامين حضرت امام خميني( ره) بنيان گذارحكومت محرومين وستمديدگان پيرامون حل مشكلات اين عزيزان:

مقاله حاضرضمن بررسي مشكلات عزيزان عشايربه طرح آنچه تا كنون صورت گرفته وارائه پيشنهادات مي پردازد، كه اميد است مورد توجه قرارگيرد.

بررسي زندگي عشايردركوچ اسكان وتوسعه هركدام به نوبه خود ازاهميت فراواني برخوردارمي باشد كه با درنظرگرفتن محدوديت مطرح شده جاي مطرح كردن آن نبود، لذا سعي شد تا با بررسي اجمالي وطرح مطالب وپيشنهاداتي حدالممكن جديد، وغيرتكراري مسائل ومشكلات عشايرمطرح گرديده وراه گشاي اين عزيزان هموطن باشد:

ادامه مطلب

[ جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 15:53 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/ کاووس/داستانی واقعی/

نوشته :جعفرصابری

کاووس

قطرات اشک از چشمانم جاری شد کاووس را از در حسینه وارد کردند مردان و زنان اخل حسینه شروع بهگفتن صلوا تو تکبیر کردند .کاووس در حالی کهیک جفت پوتین به گردنش آویزان و.دو قران در دستش و یک چاقوی باز بر روی قران است آرام آراموارد شد ،پاهای برهنه و زخمش نشانه ای از پنج سال درد بود خیلی ضعیف تر از روزهای قبل به نظر میآمد .مأورها دورش حلقه زده بودند. جمعیت به او زل زده بودند . کاووس هیچ چیز نمی گفت غلام علی روانه شد و به طرف کاووس رفت او ر ا در آغوش کشید و بوسید وکاووس گفت یا منو بکش و یا آزادم کن. چون این طوری بهتر.

ادامه مطلب

[ جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 15:47 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/ داستان گل خشخاش…………….

گل خشخاش

جعفر صابری

در روزگاران نهچندان نزدیک در روستایی دور در میان مردمی فقیر کودکی متولد سد که از همان روز اول در زندگیش با سخت مواجه شد ،قبل از بدنیا آمدن پدرش مرده بود فومادرش رادر هنگام بدنیا آمدن از دست داده بود . تنعها احساسی که به او دست مید اد گرسنگی بود وبا تنها وسیله ءممکن –گریه آنرااعلام میکرد. وروزگار شاهد بود که هیچ دستی قادر به پاک کردن اشکهای او نیست . وآن دستهایی هم که توانایی اش را داشتند هرگز به سویش دراز نشد. تا مدت کوتاهی بحث در روستا ،در اطراف دخترکی دور میزدکه زنی نحیف ئلاغر وباردار از ناکجا آباد ی دور به ارمغان آورده بود ،وبه اجبار به امانت گذاشته ورفته بود. در هر خانه و هر جمع کوچک وبزرگ صحبت مهمان تازه واردبود وهر کس نامی برایش انتخاب کرد،امادخترانی که عصر ها در سر چشمه جمع میشدند واو را به رشته ها تشبیه میکردند ،فرشتگانی که از دیرباز در افسانه های آنان حضوری دائمی داشتند.پسران آبادی برای بدست آوردن دل دختران حرف آنهاراتایید میکردندوهر صبح از همدیگرسراغ آن مهمان رامیگرفتند.

ادامه مطلب

[ جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 15:45 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/نوشته قدیمی

 

بازگشت به گذشته

سرانجام :حضرت رضا مارابه خودطلبید . باتمام مشکلات راه زیارت هموارشد ومن ومادرم فارغ از هرگونه دقدقه فکری در روز 23 ذیقعده مصادف با 17/4/67 ساعت شش وصبح دقیقه سحرگاه .وارد شهر مشهد شدیم.

والاتر از هر چیز برای من صدای نقاره خانه وشیرن تر ازهر شربتی  آب سقاخانه ءاسمائیل طلا بود. عشق زیارت عقل از سرم ربوده بود . مدتها قبل برنامه ریزی کرده بودم ولی هر بار به دلیلی برنامه لغو میشد . تا اینکه یک هفته پیش نمیدانم چگونهخ شد که به نیت زیارت قبر آقا ثامن الحجج ازخانه خارج شدیم وسرانجام بعد از صد ها خان در  به مشهد رسیدیم هنگامی که جاده پر پیچ  وخم کنار را طی میکردیم تنها عشق دیدار بود در دل وهیچ فکری نبود مارا. پاهای دنیوی من بعد از نج سال بر روی تربت مشهد قرار گرفت.از یازده سال پیش ،خانه ای رادر مشهد سراغ داشتیم بارها برای  اقامت به آن خانه رفتیم.

صاحب خانه نبود اما حاج خانم همسر صاحب خانه در راه بهروی ما گشود. بعد از چاق سلامتی وصرف صبحانهمادرم اتاقی شدیم به محض ورود پنکه شخصی را روشن کردیم وبا گردش پره های پنکه سر خود را روی بالشت گذاشتم وبا صدای چرخش پنکه به گذشته فکر کردم.یازده سال پیش روزهایی بود،خاطرات تک تک در ذهنم زنده میشد . چشمان خسته راخواب فرا گرفت اما فکر ها مرا رها نمیکرد .خدای درونی از اینکه من به گذشته فکر میکنم مرا تشویق میکرد وصدایآشنایی به منن میگفت: به گذشته فکر کن. بازگشت به گذشته به خاطرات تلخ وشیرین لذتی خاص زدر من بوجود اورد.یادم به میمهانخانه آمد گرچه حیاطز هیچ تغیری نکرده بود اما من یک دنیا تغیر در خود احساس میکردم .چند تایی از موهایم سفید شده بود . شادابی ونشاط کودکی در من مرده بود .دیگر آن کودک یازده سال پیش نبردم . یازده سال پیش با چابکی از درختی که وسط حیاط این منزل قدیمی قرارد اشت بالا میرفتم خوب یادماست چوب هایی که جاجی  صاحب خانه برای سوزاندن درزمستان آورده بود ودر زیر زمینی خانه جای داده بود تفنگ میساختیم وهیهات که چگونه در خیابان مغازه داران ودست فروشان را به عذاب درآورده بودیم بله من ورضا که رضا نوهء صاحب خانه بود هم سن وسال ومن شیطان تر …….

براستی آن زمان من چه بودمو حال چه هستم ؟آینده چه خواهم شد ؟بازگشت به گذشته درسهای زیای درهمان چند لحظه به من داد که خود خاطره ای است برای آینده . در چند سطر وچند صفحه ویا چند دفتر هرگز نمیشود از یازده سال گفت .اما همین خاطرات دریک ثانیه میتواند ازذهن امی گذر کند. خاطرات تلخ وشیرین که گاهی اوقات در غبار ذهن ناپدید میشود.

روزگار خود استادی است برای من آری شاعر چه زیبا میگوید(یه توپ دارم قلقلیه)

1367

 

[ جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 15:13 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/ داستان …

جعفر صابری

قضاوت عجولانه

در حالی که در انتهای صف برای گرفتن صبحانه ایستاده بودم حرکات افراد داخل رستوران رااز نظر میگذراندم.

آقایی که دو سه نفر جلوتر از من ایستاده بود باژست خاصی از داخل سبد مخصوص استکانها ،استکانی را بیرون آورد وبعد از زیرورو کردن آن با صطلاح مطمئن شودکه تمیز است داتخل سینی مخصوص چای گذاردسپس کیف دستی سیاه رنگ خود را حرکتی دادوزیربغل جابجا کرد.

طولی نکشید که سربازی که جلو همین آقا بئد متوجه شد استکان نیاورده دستش را دراز کرد وازداخل سینی فرد مذکور استکان رابرداشت ،ایشان هنگامیکه این حرکت رااز سرباز دید خشمگین شد وقر زنان ئست خود را دراز کرد واستکان را دوباره ازسینی سرباز برداشت وقرقر کنان طوری هم که مخصوصاًآقای پشت سرش بشنود گفت:

-آقا شما تمدن ندارید مگر نمیبینی خودت از داخل سبد بردارچرااز داخل سینی من بر میدارید.

بیچاره سرباز سریع رفت،اما آقا ول کن نبود ودوباره روبه همان آقای پشت سرش کرد وگفت

-مردم از تمدن به دورماندن ،بی شخصیت شده اند توروخدا میبینید؟

از ساده ترین آداب معاشرت بویی نبردن نه وجداناً نظر شما چیه حق بامن هست یانه.

آقایی که مخاطب قرار گرفته بود ساکت فقط گوش میداد وحرفی نزد بی اعتنا،بدبخت هنگامیم که بی اعتنایی این بابا را دید حرفی نزد وبه قول معروف دماغ سوخته روانه سالن غذاخوری شد ومن ماندم وآقاوصف

چند لحظه بعد آقایی که بسیارخود را بی اعتاءنشان میداد به زبان آمد وگفت {انگلیسی این حرفها راگفت}دوسوم وقت انسان  در صف گرفته میشود. ناگاه لبخندی ناخداگاه برچهره ام نقش بست این بابا  خارجیه از صحبتهای آن آقا هیچ نفهمید.

بگذریم بعد از صرف صبحانه در حالی که مشغول خوردن چای بودم به فکر این مطلب که چرا انسان تا این اندازه عجول در فکر کردن میباشدکه متوجهرگر مخصوص رستوران آمد وقصد دارد قوری چای راازجلو من بردارد.

بدبخت فکر میکرد چای خورده امو حال در فکرم من که متوجه او شده بودم دوباره مشغول چای خوردن شدم وطوری که اومتوجه نشود که من فهمیدم خود را بی اعتناءبه وجود او نشان دادم.

بدبخت نگاهی به من انداخت در حالی که صدای بدوبیراه از درون قلبش به گوش مت رسید از سر میز من رفت.

خودمونیم قضاوت عجولانه ای بود .چرا؟….

14/4/1367 تهران

 

[ جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 15:9 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری/داستان به کدامین جرم

تقدیم به آنها که در جنگ پر پر شدن :

جعفر صابری

به کدامین جرم

صدای گرم و آشنائی مرا بخود آورد.

سلام جعفر آقا !سرم را بلند کردم. مادر شهید ….بود

چندی پیش فرزندش که یکی از دوستان من بود در جبهه ءشلمچه به درجه رفیع شهادت نائل گشته بود.

هرگز فراموش نمی کنم لحظه وداع را گرچه چند سالی بود ما از تهران رفته بودیم اما هر وقت برایدیدن اقوام به تهران می آمدیم سری هم به دوستان میزدیم و شهید نیز یکی از آنها بود.آخرین بارکه از زندگیش سوال کردم با خنده گفت دیگر آدم شدم .یک مسلمان کامل:

ادامه مطلب

[ جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 15:7 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

<< مطالب جدیدتر …….. مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

تقدیم به استاد ارجمندم حاج جعفر صابری

معرفی:دکتر جعفر صابري

متولد 21/9/1346 حوزه 2 زنجان ، فارغ التحصيل رشته هاي ساختمان .سينما . مديريت دولتي و علوم ارتباطات و روابط بین الملل , بعلت شغل پدر كه نظامي بود كودكي و نوجواني را در شهرهاي مختلفي به سر برد. سن بلوع وي كه همزمان با انقلاب اسلامي در ايران بود در شهر دامغان سپري شد وي مي گويد:

قوره نشوده مویز شدیم.

با شروع حركتهاي انقلابي وي فعاليت نوشتاري خود را شروع كرد و در سال 58 اولين مجله خود را تحت عنوان پيام طالقاني به چاپ رساند. فعاليت تئاتر وي از سال 56 آغاز شده بود ولي 58 اوج گرفت در سال 1362 با عظيمتي به تهران گروه هنری میثاق را راه انداخت و با دوستان هم سن وسال خود به کمک کمیته فرهنگی جهاد سازندگی که آن روز ها هنوز وزارت خانه نشده بود راهی مناطق جنگی شد و برای رزمندگان تئاتر و موسیقی اجراء می نمودند.

در سال 1365 فعالیت فرهنگی خود را در سپاه پاسداران به عنوان پاسدار افتخاری (برای سربازی)ادامه دادوی خیلی زود متوجه شد که با روحیه وی سازکار نیست و بعنوان بسیجی کار فرهنگی را دنبال کرد. پس از جنگ وی تحصیل را دنبال کرد و درآموزش و پرورش هم معلم پرورشی بود. فعالیت های پرورشی و هنری برای کودکان و نوجوانان وی بعنوان مدیر هنرستان چند سالی خدمت کرد و سپس برای تحقیق و مطالع بیشتر شغل های اداری را ترک کرد.
فعالیت مطبوعاتی وی از سال 1357 آغاز و تاکنون ادامه دارد.
سایر فعالیتها و تالیفات استاد صابری در قسمت انتهایی همین وبلاگ آمده است ضمن آنکه بد ندیدم تا تعدای از دست نوشتهای دکتر صابری را در این وبلاگ جهت آشنای بیشتر شما درج نمایم .
با تشکر از شما بازدید کننده محترم

موضوعات وب

تصویر

مصاحبه

سر مقاله

نمایشنامه

فیلمنامه

مطلب

گزارش

بیوگرافی دکتر جعفر صابری

معرفی دبیر جشنواره بین المللی دوربین دوم

آرشيو مطالب

مهر ۱۳۹۷

شهریور ۱۳۹۷

مرداد ۱۳۹۷

تیر ۱۳۹۷

خرداد ۱۳۹۷

اردیبهشت ۱۳۹۷

فروردین ۱۳۹۷

اسفند ۱۳۹۶

آرشیو

لینک های مفید

پیامک

فال انبیاء

دیکشنری آنلاین

خرید از اینترنت

ذکر ایام هفته

امکانات وب

———- بالابر
IranSkin go Up
———— آمار

[ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ]

معرفی رشته تئاتر

از بازی تا بازی های نمایشی

جزوه ای برای آموزش تئاتر و بازیگری از الف تا ی

تقدیم به شما عزیزان  و هنر جو یانی که از سال ها

پیش  با من همراه بودند ،من همیشه عاشق تئاتر بودم و  خواهم بود ،تقدیم به همه ی عزیزانی که با آنها  تمرین کردم و اجراء داشتم  حتی یک شب !

قر بان شما

جعفر صابری

راستی این کتاب سال ۱۳۷۷ به چا پ رسیده بود…

به نام خدا وند بخشنده و مهربان

جزوه ی حاضر قسمتی ازتلاش چندین ساله حقیر است دررابطه با معرفی رشته تئاتر بویزه برای کودکان و نوجوانان که آن را تقدیم میکنم به تمام هنردوستان بویژه اهل تئاتر

 

عکس فوق از حضور دانش آموزان مدرسه راهمایی شهید همزه سیدالشهدا در جبهه های غرب کشور 14/11/1362 میباشد که دو تن ازآنها  به نامهای محمد شریفی و منصور رحمانی به درجه شهادت نائل شده اند.

جای عکس

 

 


دستورالعمل مل فعالیت های بازی های نمایشی در مراکز کانون

به منظور شناخت و استفاده هرچه بهتر از فعالیته ای نمایشی برای کودکان و نوجوانان لازم و ضروری است که مطالب درج شده کاملاً توجه شود

1- آموزش مربیان نمایشی براساس مطالب جزوه بازیهای نمایشی ، نحوه گزینش مربی ، نحوه آموزش ، نحوه بکرگیری درمراکز کانون

 2- برگزرای جلسات  توجیهی رابه کلیه مربیان فرهنگی به منظور توجیه و بر شمردن اهداف بازیهای نمایشی و حمایت بیشتر ازاین نوع فعالیت .

3- اعزام مربیان نمایشی و یا استفاده از مربیان فرهنگی در مراکز به منظور تبلیغ ، ثبت  نام و برگزاری کلاسهای نمایشی

4- هرمرکز میتواند به تناسب استقبال اعضاء 1 الی 3 گروه نمایشی درهر جنسیت داشته باشد.

5- بکارگیری حداقل یکی یا دو کارشناس و یا مسئول نمایشی که آگاه و متخصص در مسائل مربوطه به تئاتر کودک باشد.

6- اعلام آمادگی مراکز و گزارش از از چگونگی تشکیل گروه های نمایشی درمراکز با قید اسامی اعضاء هرگروه به منظور رسیدن به برنامه ریزی  بهتر و انسجام درفعالیت بین مراکز

7- بازدیدو نظارت دقیق از کلاسها ورودن آموزشی آن  وارائه گزارش  به مسئولان بالاتر با مدیر منطقه تهران

8- هدایت مربیان و اعضای کانون به منظور استفاده بهتراز قعایتهای نمایشی

9-تشکشیل جلسات بازیهای نمایشی بصورت فصلی وانتقال  تجربیات ، مشاهدات وارائه نقطه نظرات و رهنمودهای جدید که بیشتر جنه آموزی و کاربردی داشته باشد.

10-معرفی کتب و قصه ها ی که دارای  باردراماتیکی میباشد تا بتواند دربازیهای نمایشی کودکان ودر خلق نمایش خلاق مورد استفاده قرار گیرد.

11- برگزاری فستیوال یا جشنواره فوق ، مستلزم دستورالعمل دیگری میباشد که فهرست مطالب آن به شرح زیرباید تنظیم گرددد.

الف)شرایط برگزاری

ب)نحوه برگزاری در سطح مراکز کانون

                                     درسطح حوزه

 درسطج استان تهران و بصورت مرکز

ج)نحوه گزینش و همانگی بین گروها

د)سئولیت برگزاری هر مرحله (درسطح مرکز ،حوزه و استان )

ه)زمان و مکان  برگزاری

 

حضوردانش آموزان در جشنواره دانش آموزان در منطقه 16 تهران به همراه صاحب اثر

جای عکس

 

 

 

 


توضیح: هدف از برگزاری فستیوال یا جشنواره بازیهای نمایشی کودکان ،انتخاب گروه های نمایشی برتر، مسابقه و برنده شدن نمی باشد،بلکه به منظور انتقال تجربیات کودکان و فراهم آوردن زمینه بروز خلاقیتهای آنان در یک جمع بزرگتر  وهمگانی ، اما کودکانه  مورد نظر است.

12 -کشف وارائه نظرات مثبت و سازنده و کسب تجارب و اطلاعات  مفیدتر و تدوین مطالب به منظور دست یابی به روشهای کاربردی نمایش خلاق   

باتشکر

 

فهر ست مطالب

مقدمه:

مشخات کودکان از 6تا 12 سالگی

تقسیم بندی دوران کودکی

الف)تیل محددو

ب)تخیل آزد

ج) دوران گرایش به واقعیت

نظریاتی در مورد بازی

تقسیم بندی بازی ازدیدگاه پیاژه

اهداف و فوائد پروشی بازی

بازی تقلید

 همبازی شدن با کودکان

نمایش کودک

 تقسیم بندی نمایش کوک

ویژگی بازیهای دراماتیک

اهداف نماش خلق و بازیهای  نمایشی

شیوه  برائی کلاس

 شروع کلاس یا مرحله آماده سازی

زمان بندی برنامه کلاسها

 توضیحات مربوط هکلاسداری

شروع کلاس یامرحله آماده سازی

انواع آماده سازی

نمونه ها

آمادگی مربوط به بیان و تکلم

بازی با کلمات و جمله سازی

 پرورش حواس

روشهای بازی نماشی خلاق

بداهه سازی هبری شونده

 نموونه ها

مزیتهای این روش

بداهه سازی آزاد

 بداهه سازی براساس محیط ومکان

بدا سازی براساس شخصیت وموضوع

خلق شخصت

خلق موضوع

تمرین

بدا سازی براساسآخرین مجه

 بداهه سازی براساس اشیأ ومواد

بداهه سازی براساس تصویر

بداهه سازی براساس مسائل روزمره

مزایای روشهای بداهه سازی آزاد

بداهه سازی مطالعه

 شیوه اجرای نماش خلاق

 مزیتهای این روش

نکته

 پانتومیمی

 تابلو سازی( مجسمه سای)

میمیک ( حالت چهره)

حرف با  آینه  پیشنهاد یک روش برای پانتومیم

اعمال نمایش

قصه های نمایشی

اشعار نمایشی

 نمایش عروسکی

 یادآوری

 

مقدمه:

امروزه از امور هنری به عنوانابزری موثر و مفید در جهت رشد و شکوفایی وپربار نمودن امور فرهنگی و همچنینی تعادل به بخشین به رفتار و تعالی بخشیدن به رفتار افراد وگروهای اجتماعی به نحو احسن اتفاه مشود.لازم به ذکر است  که هر چقدر دامنه تجربیات فرد محددو باشد ه همان میزان هم تأثیر پذیری فرد بالاتر میرود وازآنجا که کودکان و نوجوانان  به لاظ اطلاعات و تجربیات  محدود به زمان هستند و تجربیات اندکی اززندگی دارند قالبیت پذیرش آنها بسیار بالاست واز هر مسئله خواه مستقیم و غیر مستقیم متأثر میشودن ،تقلید میکنندو الگو میپذیرند.

پس با این توضیح کوتاه حساسیت، برنامه ریزی دقیق کاملاًمشخص میشود و لذا باید با عنایت به مسائل پرورشی، تتربیتی و شناخت کامل ا کودکان و نوجوانان گامهای اساسی برای این قشر فرهنگی وآماده ، برداشته شود تادراینده  به لحاظ روحی و فکری در شرایط  کاملاً متعادلی  قرار گیرند و سلامت هر جامعه ای نیز در گرو  همین اصل عینی تعادل روحی است که میتوانند درشرایطی مختلف شخصیت خودرا حفظ و سالم نگاه دارند

گام اول برای برنامه ریزی و شرط  موفقیت دراین امر بینش وآشنائی است در پرورش نوین سعی میشود ،کودکان شناخته شوند ،استعداد ها و رغبتاهیشان شناسائی شود ، تا پرورش در جتی صحیح هدایت شود و به خطا منجر نشود

 خواجه نصیرالدین وطوسی در کتاب اخلاق ناصری میگوید:

 بهتراست که در طبیعت کودک دقت ونظر کنند وازرفتار  کردارش بفراست دریابند که علاقه و ذوق چه کاری را دارد اورا ه  همان کار وادارند.

 

مشخصات کودکان از 6تا 12 سالگی

از نظر بدنی: ضعیف امادر حال  رشد

از نظرروحی: متغیر ، پذیرای شدید و جستجوگر بدنبال  الگو

از نظر اخلاقی: دارای صفات فطری پاک و انسانی

روه هم رفته دارای پشتکار و مفید وارزیابی کننده  وواقعیات وازآنجا که دوران کودکی دارای اهمیت فراوانی است ،نباید مستقیماًدرآنها نفوذ کرد و باید شرایط را ونه ای  فراهم آوورد  که از خود به گزینش و انتخاب شایسته دست زند.

درواقع برایش محیطی پر از نشاط  خوشرویی ؛ اعتماد وصداقت ، جوشش و همکاری ایجاد کرد .محیطی توأم با شادی آرامش

تقسیم بندی دوران کودکی

برای  کودکان سه دوران قید شده است

الف) دوران کودکی  تا قبل از دبستان تحت عنوان  ( تخیل محدود)

ب) دوران دبستان                                                                                                                     تخیل آزاد

ج )دوران گرایش به واقعبت

 الف) تخیل محدود “

این دوران خاص کودکان تا قبل ازدبستان  است .کودک دراین دوران پذیرش دنیای وافعیت و مادی راندارد .البته باید متذکر شد که دراین دوران، کودکان قدرت تخیل به دنیای  ماورالطبیعی را هم  ندارند و تخیل آنها  در همان محدوده درک کودکی باقی میماند.به قولی آنها استنباط ویژه  ای برای دنیا دارند  واقعیات را  با خود درنظردارند مانند زندگی کردن کودک با عروسک ، ویژگی برجسته این دوران نیاز شدید کودک به بازی است

ب) تخیل آزاد :

دراین دوران  کودک  آمادگی دارد موجودات انتزاعی و موجوداتی که بطور عینی قابل مشاهد ه ودرک نیستند وبه عالم واقع وجود ندارند  درذهن مجسم و قابل درک کند کلاًبچه ها دراین دوران به شدت لذت میبرند  خوشحال هستند.

ج) دوران گرایش به واقعیت :

دراین دوران به واسطه پیوستگی  به گروه و کارهای جمعی درک و اقعیات اطراف  به دنیای واقعی  روی می آورند . البته دراین دوران نوع  گرایش بین جنس دخترو پسر متفاوت میشود . این مرحله دوران حساسیت ، شکاکیت ، اعتراض و سمامجت است. آنها برای یافتن نظامای ارزشی تلاش میکنند و با توسل به پشتوانه های  عقلی دنیایایدبه آلی برای خود میسازند .

نظریاتی در مورد بازی :

کوکان درسر تا سرزندگی به تقلید ازبزرگترها عمل میکنند (می نویسند ، نگاه میکنند ، کار میکنند ، پذیرائی  میکنند…)

بررسی این نوع فعالیتهای کودکان میتواند یررشته های باراشی برای شناخت کودکان وانگیزه های رفتاری آنان باشد

افلاطون از جمله کسانی  است که ارزش علمی بازی را شناسائی میکند و سفارش میکند  که به کودکان  خود ابزارهای واقعی کوچک بدهید.

 ارسطو نیز معتقد است کهادی کودکان را تشویق کرد تاآنچه رادربزرگی به طور جدی  انجام خواهدن داد بصورت بازی انجام دهند

از میان متفکرا ن آلمان در قرن  نوزهم دو نفر به نامهای شالوScgallor   ولازارس lazars  کتابای درباره  بازی وشته اند . کار گروس karal Grs  استاد  فلسفه  درمورد  بازی معتقد است:

اگرحیوانات بازی میکند برای آن است که بازی برای مباز درراه بقا مفید است زیرا بازی مهارتهایی  را به هنگام بزرگی در زندگی مورد مورد نیاز است . تمرین داده تکیل میکند . کودکان نیز باید مهارتهای خودرا بوسیله تمرین کاملند . آنها باید بازی کنند. بازی انگیزه ای عمومی برای ترین دادن غریزه هاست وارتباط نزدیکی با تقلید دارد .

هنوز هم عده ای اعتقاد دارند که بازی  نوعی تمرین است.شالو معتقد  بود  که نیروهای را که نزدیک به اتمام هستند تجدید میکند.لازارس بازی را در مقابل کار وتنبلی قرار میدهدو از تفرح فعالانه به عنوان بازگرداننده نیرودفاع میکند.

لوف اگلیسی  هربرت اسپنسر Herbert Sancr   با  نوشتن اثر خود به نام اول روانشناسی دراواسط قرن نوزدهم چیز را که اینک   تئوری  انرژی  اضافی  بازی شناخته میشود بوجو آورد و معتقد بود که کودکان برای دفع انرژی اضافی است که  بازی میکنند.

فردریک ون شیلر ،شاعر آلمان در قرن هجدهم، بازی را تجلی  انرژی  فراوان و منشاءهمه هنرها  میداند

البته شاید  پاره ای  ازاین نظریات کامل  نباشد  ونارسائی داشته باشد .زبرا که بزی  میتواند به عنان یک انکیزه  هم عمل کند . مثلاً اگر کودکی  که ازیک گردش  طولانی خسته  شده   قول یازی در خانه  داده شود  او دوباره زرنگ وبا نشاط مشودو به سرعت و دوان دوان  خو را به خانه  می رساند وصرفاً نمیتوان  گفت برای بازی انرژ  ی اضافی لازم است.

روانشناسان امروزی معتقدند  که بازی برای  کودکان مانند  نفس شیدن یک امر طبیعی است و برای رشد ضرورت دارد ومی گویند سن کودک مقتضی بازی و فعالیت و جنب جوش است.

امام جعفر صادق  میفرماید : بگذارید فرزند شما بازی کن .این حدیث نمایانگر اهمیت بازی دروران  کودکی است ودرباب اهمیت و نقش بازی درسالم ساز  جسم و روح همین بس که پیامبرعظیم الشأن  اسلام نیز با بچه  ها بای میکردند  و موجبات شادی آنها را   فراهم  می آوردند.

دریک تقسیم بندی که از مراحل پرورشی دراسلام آمده است قیده شده که مرحله اول پرورش یعنی از طفولیت  تا 7 سالگی  دورانی است  که کودک شدیداً به بازی  نیاز دارد و در مرحله دوم پرورش عی از 7 سالی تا 12 سالی  با  ز هم  نیازمند  به بازی  است اما  صورت بازی فرق میکند  وبه  جنبه های اجتماعی و گروهی نزدیک  میشود.

دکتر جعلی مظلومی در کتاب کلیدهای تربیتی و تعلیمی  نکاتی درمورد بازی میگوید که به چند  مورد آن اشاره  میشود

–         بازی برای بچه ها درس است نه تفریح

–         – دوره بازی،دوره آزاد فرزند است

–         بازی از امر لازم فزند است ،اما بازیهای  جهت دار (که هم لازمه زندگی است  و هم  احیاناً سرعت آموز ،سبقت دهنده  و مقاومت بخش) ونه فقط سرگرم کننده

–         بازی کودک در س  زندگی اوست و نمایش از سیر درونی او

به هر حال  بازی را نباید  به  بازی گرفت که کار اساسی تعلم و تربیت کودکان است.

ژان  پیاژه  در کتاب کودک چگونه فکر میکند   میگوید:« بازی  اساساً یکی ساختن  واقعیت با خود است  یعنی صورت  عینی  دادن به آموخته ها

یکی  ازویژگیهای بازیهای کودکان این است  که واقعیت راآنقدر  که با خواسته ای خود  مطابقت پیدا کند  تغییر میدهد و با دنیای  واقعی خود نزدیک میسازد . در واقع ، واقعیت بیرونی را با  خواست  درونی  خود تطبیق  میدهد.

کودک  از زمانی  که بتواند  خوب و بد را بشناسد به بازی  علاقه مند  میشود و ازیک سال  به بعد به بازی های  علاقه پیدا  میکند  که حرکت بدنی داشته باشد

پیاژه  میگوید 4 نوع  بازی  وجود دارد :

 1- بازیهای ورزشی  که اختصاص  به هر سنی دارد

 2- بازیهای که جنبه لذت ، نشاط و حرکات زیبا دارد.

3- بازیهائی  کایه ای که کارش حل وفصل کردن کشمکش های کودکان است  بازی  وسیله ارضاء سوالهای جوب داد ه نشده است

4- بازیهای دارای اسلوب و قوائد

آنتوان سیمونویچ  در کتاب  گفتارهای درباه  تربیت فرزندان  مطالبی درمورد بلزی میگوید که به ضرورت و اختیار  ، اهم مطب ذکر میشود.

بازی در زندگ کودکان آنقدر اهمیت  دارد که فعایلت  وکار و خدمت  درزندگی بزرگسالان .

 هررفتاری که کودک در حین بازی  دارد  ازبسیاری  جهات  در بزرگسالی دررفتار و کار  او هویدا  میشود . بنابراین تربیت  فرد آینده ، قبل از هر چیزی  دربازی  شکل  مگیرد . کودک غالباً  بازی را  خیلی زود آغاز  میند و شدیداً بزی را  دوست دارد .

 وی معتقد  است : در هر بازی خوب  قبل از هر چیز تلاش  مبتنی  بر کارو  تلاش  مغزی  نهته  است و نباید بابازیهای غیر عال که صرفاً منجر به هاج  وواج  شدن کودک میشود وفعالیت های جسمی وذهنی  نداردو فاقد  هرگونه ابتکار است  کودک را مشغول  ساخت.بلکه بازی باید  توأم بافعالیت  مجدانه وتلاش باشد.بازی مانند کار مسئولیت آوراست  .کار ، هدفها  اجتماعی را دنبال  میکند،اما بازی با هدف های اجتماعی  رابطه مستقیمی  ندارد  رابطه اش  غیر مستقیم است . پس باید  توجه داشت که بازی  یگانه ذوق و شوق وکه نباشد و اورا به کلی  از هدفهای  اجتماعی دور نکند. ثانیاً دربازی آن  ملکات جسمی  روی پرورش یابد  که برای  کاردرآینده  ضروری است.

آنتوان سیمویچ میگوید : بازیهای  کودکان  از چند مرحله رشد میگذرد  ودرهر مرحله مستلزم روش  خاص برای رهبری است

مرحله اول: 

 این مرحله تا قبل از 5 یا 6 سالی اطلاق  میشود . از خصوصیات مرحله اول  این است که  کوک ترجیح میدهد که تنها  بازی کند و به ندرت  اجازه میدهد که کسی با او شرکت  کند. در این مرحله کودک دوست دارد بااسباب بازیهای  خود بازی کند. درین مرحله استعدد شخصی کودک رشد مییابد. البته نباید  ترسید که کودک درنتیجه بازی درتنهایی  خود  خوه شود  بلکه  باید  این امکان را داد تا کودک  درتنهایی بتواند  بازی کند . اما باید مراقب بود این دوره زیاد طول نکشد

جان گرایی و جان بخشیدن به اشیاء و اسباب بازی   جزء خصایص روحی کودکان محسوب میشود. کوک دربازی  خودرا تصفیه روانی  می کند  وابته  تصفیه روانی ذدر سالهای  اول دبستان  هم وجود دارد همچنین  دراین مرحله  کودکان  مفاهیم عقلی را درک نمیکنند . مفهوم زمان را  درک نمیکنند . آنها تنها  حال  را میفهمند و آینده  و گذشته رادر ک نمیکنند.

با اندکی دقت نظر ازروی بازی کوذکان  میتوان   ناهنجاریهای آنها  را تشخیص داد در مررحله اول  کودک نمی تواند  علاقه جمعی باآنها  پیدا کند . باید دربازی های انفرادی  به او آزادی  داد و نباید  همبازی  را به او  تحمیل  کرد زیرا  چنینی تحمیلی  باعث تباهی روحه بازی درکودک  میشود  وعادت  میکند  که عصبانی شود  و یاهیاهو راه بیندازد .  همچنین  دراین مرحله روح تجاوز کاری کودک   بسیار چشمگیر  است  وباید بدانیم  که اوبه مفهومی یک مالک است.

 بعضی از کودکان زودتر و زی دیرتر بازیهای انفرادی  را رها  میکنند و به بازی های  انفردای  رارها  میکنند وبه ازی های جمعی روی میآورند. معمولاً این گذزبه صورت ازدیاد  علاقه  کودک   به بازی  های پر تحرک  در فضای  بازصورت میگیرد

مرحله دوم

درمرحله دوم بازی کودکان دشوار تر است .آنها وارد صحنه وسیع تر جامعه میشوند . مرحله دوم تا سن یازده و داوزده سالگی ادامه دارد. درمرحله دوم کودک بارفتن به مدرسه  به عضویت اجتماع درمیاید  اما اجتماعی کودکانه! نه انضباط سخت باید داشته  باشد  نه کنترل شدید اجتماعی .

 میتوان گفت که مدرسه شکل  انتقال به مرحله سوم بازی است زیرا  که هم به او توصیه میشود و هم اینکه یک کنترل اجتماعی بر کودکان  حاکم میشود.

مرحله سوم

درمرحله سو کودک کاملاً به عضویت جمع درمیاید  واین جمع نه تنها  جمع بازی است  بلکه جمع کار و تحصیل هم میباشد  وبیشتربه صورت بازی های ورزشی و بازی های نامیشی در می آید و عمدتاً این  بازی ها با هدفهای مشخص  تربیت فکری  ، جسمی  با قاعده  واز همه مهمتر با مفاهیم علاقه جمعی و انضباط جمعی پیوند میخورد.

اهمیت و فواید پروری بازی

– بازی یکی   از عوامل در سلامت و رشد جمعی و عقلی و روانی،؛  عاطفی  کودکان  است و موجبی برا ی آموزش اصول و قواعد  زندگی  به آنهاست .

 – کودک عاشق بازی است و شاید شدید ترین  محرومیت برای  او آن باشد که ازبازی محروم شود.

 -کودکی که همواره بازی میکند اخلاق فردی و اجتماعی او از کودکی  که پیوسته خمود و منزوی  در گوشه  ای آرام  خزیده بهتر  است

– بازی اراده کودک را تقویت میکندواوراوادار میکند   که بازی را مظفرانه  به پایان  برساند .

– بازی  نه تنها  برای تقویت جسم و تولید  تندزستی  لازم است بلکه میتواند  درپرورش  دماغی و اخلاقی  نیر مفید باشد .

– بازی ، هوش و فکر و عزم رادر کودکان پرورش  میدهد .

هر چه بازی  بیشتر  تحرک داشته باشد  بیشتر موجب شادی و نشاط روح میشود.

–         همه جا برای کودک صحنه بازی  است و این جنبه درسنین  ابتدائی  بیشتر است . صد البته فعالیت و علاقه مندی کودکان به بازی نشانه  سلامت روح است

–         بازی نمونه کوچکی اززندگی است وصفات و اخلاقی که لازمه زندگی روزمره است براثر بازی در کودکان تولید میشود .

–         – بازی در عین اینکه  وسیله سرگرمی است ، دارای جنبه آموزندگی و سازندگی نیز میباشد .

در برخی موارد ، ارزش اشتغال کودکان به بازی بیش از ارزش کتاب خواند ن است .

–         بازی اگر خوب و اندیشه طراحی  شود  به کودک فرصت میدهد تا به تقویت  جنبه های  جسمی ، ذهنی ، روانی و عاطفی  خود بپدازد .

–         بازی برای کودک یک امر کاملاً طبیعی است  وروانشناسان   امروزی معتقدند  که بازی  برای کودک ماند نفس کشیدن یک  امر  حیاتی  وضروری  است . لذا نباید  ازشیطنت کودکان  در سالهای اول مدرسه نگران  بود زیرا کودک مقتضی بازی  وفعالیت و جنب و جوش است

–         بازی حس کنجکاوی کودک را  برمی انگیزد  وقدرت وابتکار ذهنی اورا به حرکت در میاورد و درس اعتماد به نفس را به آنها  می آموزد.

–         از نظر  عاطفی فرصتی پیش می آید  تا تمایلات عاطفی خودرا  متعادل کند  و عواطف درونی خودرا  دربازی  بروز دهد.

–          بازی جنبه آموزشی دارد  زیرا   که بازی  به کودک  می آموزد  که برارسیدن به هدف باید نقشه بکشد  مشکلاتش را حل کند  ونقش دیگران رابازی   کند

–         بازی باعث میشود  که کودک  بتواند  در جمع زندگی گروهی درآید  و بتواند  با دیگران  رابطه صحیح برقرار کند و همکاری  وفعالیت های گروهی  راآموخته و تمرین کند.

–          بنا به مقررات و قوانین  خاص هربازی  و اجبار به رعایت ان  قوانین باعث میشود که اصول انضباطی واخلاقی  رادر زندگی  جمعی فراگیرد.

بازی  تقلید

به نظر محققان بیشتر هناصر  تشکیل دهند ه بازی ،  جنبه تقلیدی دارد  وتقلیدرامیتوان در برابر بازی قرار داد . بخشش اعظم بازیهای کودکانرا تقلید کارهای دیگران  و کارکرد اشیاء تشکیل میدهد .البته نباید فراموش  کرد که تقلید و تخیل  باهم اختلاف دارند.

تخیل عبارت است  از ترکیب کردن دوباره وجوهی از یک حادثه بتا شیو های نو.

وتقلید  عبارت است  از  تولید وانعکاس مجدد رویداد ها  به همان  شکل و شیو های  که درابتدا وجود داشته  است

البته باید اضافه کرد این تعریف دقیقی از تقلید نیست چرا که تقلید شامل  انواع گوناگونی ازرفتارآدمی است .

1- تقلیدگاه ناخودآگاه صورت میگیرد  وتقریباً غیرارادی است ماندن  تقلید کردن  حرکتهای  فیزیکی ولدین

2- آن است که کودک  تحت تأثیر رفتار دیگران انجام  میدهد که به این گونه از تقلید  تقلید ارادی میگویند.

 حال که بازی تا حد زیادی جنبه تقلید دارد  اگر در بازیها الگو ارائه شود  والگوها مورد تقلید قرار گیرند  میتوان  گامهای  موثری در جهت پرورش و تربیت کودک برداشت.

3- یکی دیگراز جنبه های  تقلید یادگیری و فراگیری  از طریق مشاده است

4-  ازانواع  دیگر تقلید میتوان به بازی در نقش  دیگران اشاره کرد که عبارات است از تکرار حالات  و اعمال دیگران  که  کودک دیده یادرباره آن شنید ه است.

تأثیر تقلید تا بدانجا است  که گفته شده که تقلید در تعلیم و تربیت کودک و سازندگی  او به مراتب بیشتر از پند  واندرز دادن اثر دارد . تقلید  بصورت  ناخودآگاه  صورت  می پذیرد  واحتیاجی  به تذکر ندارد .

 همبازی شدن با کودکان

 یکی از طرق پرورشی شخصیت کودک همبازی شدن با کودکان است و کارهای  کودکان در موقع بازی  و همچنین  سخنانی که میگویند  حاکی ازطرز تفکر وروحیه آنهاست و نشان دهنده درجه شخصیت  آنان  است .بزرگسالان  میتوانند در ضمن بازی  با کودکان به درجه  هوش و مراتب لیاقت  معنوی آنا ن پی ببرند . شرکت اولیاء و مربیان دربازی  کودکان  موجب علاقه مندی کودکان  به آنها  میشود. همچنین برگسالان  با شرکت  دربازی  کودکان میتواندن بسیاری ازاصول اخلاقی و انسانی رابه آنها  آموخته وروح  تعدل  و همکاری  رادرآنها  زنده  نمایند.

جای عکس

 

 

 


بازدید دانش آموزان از خانه صبا  همراه با صاحب اثر درسال  1370

                                                             

 

 

 

نمایش کودک

اگر که بپذیریم نمایش در ساده ترین شکل آن  عبارت باشد از(الف) در نقش (ب)  درحالی که (ج ) آنرا تماشا میکند ، می توان گفت بخش عمده های ازبازی کودکان  رانوعی خرده نمایش دانست زیرا کودک وانمود میکند  که کس دیگری است  و یا نقش اورا بازی میکند  .البته با این اختلاف  که کودک  نوعاً برای خودش و نه برای تماشاگر بازی میکند.

 نکته قابل تأمل  درمورد نمایش این است  که بنیاد نمایش بر مبنای  بازی استوار است . بچه ها از سه سالگی  دوست دارند  نقش بازی کنند ( کفش بزرگترهارا می پوشند )،با تلفن بازی کردن وحرف زدن  از 5 سالگی  ب هبعد بازی کودکان  خیلی جمعی میشود  .ماندن مهمان بازی ، پلیس بازی   و….. کودکان  خودشانرا در غالب آ ننقش ها فر ومیبرند .

تقسیم  بندی نمایش  کودک

بازی های نمایشی   کودکا ن را  میتوان به سه دسته تقسیم نمود.

1- بازی های تخیلی

 2- نمایشی  خلاق یا بازی های ددراماتیک

 3- بازیهای  نمایشی  که دارای  متن از پیش تعین شده هستند  وبه لحاظ شکل اجرا دسته سوم  را میتوان  ه 4 گونه دیگر تقسیم بندی نمود.

یکی از مهمتربن ویژگی های  نمایشهای  تخیلی  کودکان  فاصله گذاری  است . کودکان دراینکه بازی میکنند  به همدیگر تذکر میدهند وطرح بازی رااز نو میریزند.

آنها حتی دوست دارند براساس  داستان های که  میشننوند  ویا برایشان اتفاق  میافتد  بازی  کنند  آنها با استفاده  از کمترین  امکانات بدون اینکه درتخیل آنها  کاستی ایجاد شود دکورا عوض میکنند  مثلاً برای در کوچه از در کمد  اطاق  استفاده  میکنند  وبرای  جداسازی خانه  ازبالش  و یا پرده استفاده  میکنند .حتی اگر نقش  پدرو مادررابازی میکنند  لزومی نمی بینند  که لباس آنهارا به تن کنند  و یا مانند بابا  ریش و سبیل داشته باشند . باهمان  حالت خود  بهبازی  ادامه میدهدن  وبرای  این شیوه فاصله گذاری  کاملاً طبیعی  عمل  میکنند و بازی آنها حالت غیر تصعنی ندارد.

هیچکدام از عوامل  ازقبیل  کم بودن افراد ، نبودن دکوروغیره باعث نمیشود  بازی  و یا نمایش  خودرا قطع کنند و یاانجام ندهند. هیچگاه برای انجام بازی  طرح  ازپیش  تعیین شده ندارند و جالب آنجاست که  در حین بازی طرح  وداستان بازی ا به وجود می آورند  وازاین نظر مانند  تئاتر بداهه سازی عمل میکنند.

الف: نمایهای عروسکی که خوددارای  تقسیم بندی جدا گانه  ای است  وبه انواع  روشهای  عروسکی  و تکنیک های  خاص آن مربوط میشود از جمله آن روش ها

 می توان  به:

عروسکهای انگشتی

 عروسکهای میله ای  یابا طومی

عروسکهای نخی پ عروسک های سایه ای

 ب:  نمایشهایی که به وسیله بزرگترها  برای کودکان انجام میشود

ج:  نمایشهایی که توسط  خود بچه ها بریا خودشان انجام میشود

د:  نمایش های  سنتی و مراسمی  که شامل آئین ها  ورسومهای بومی است  که هم مورد توجه کودکان  است  وهم مورد توجه بزرگترها  ماندن  نمایشهای خیمه شببازی

ویژگی  های  بازی  های نمایشی تخیلی

 این بازی ها و نمایش ها  ازبازی های ورزشی  و غیره کلاً جدا ست و کودکان غالباً  درقالب  شخصیتی دیگر قرار میگیرند ( پدر، مادر،  معلم ،  هواپیما، پرنده

اینگونه بازی های نمایشی دارای  عوامل نمایشی هستند  مانند : صحنه  دکور ، لباس و گریم ،  البته در حد  محدود  و مناسب و گاهاً ازبرخی از عوامل  واقعی  استفاده  میکنند.

نمایشهای خلاق یا بازی های دراماتیک

 ادامه این بحث تا به انتها  درمورد نامیش خلاق و بازی های دراماتیک میباشدو لازم است مربیان محترم کانونهاب پرورش فکری  کودکان و نوجوانان با دقت نظر به مطالب مطرح شده توجه نشان دهند زیرا که جنبه های  کاریردی آن تا حد زیادی  میتواند مورد استفاده مراکز کانو ن قرار گیرد  ودر جهت رشد و پررور ش آنها  موثر واقع شود.

قبل از ورد وبه بحث لازم است  پاره ای ازاهداف پرورشی نمایش یادآورشود:

اهداف و فوائد تئاتر خلاق مودکان

1- یکی از فوائد تئاتر خلاق کودکان  به روش خلاق ، آموزش ادبی و تحلیل ادبی است

2-دیگر از فوائد  ،پروررش مهارت گوش کردن و تمرکز در گوش دادن است . زیرا که کودکان  وقتی قصه را میشنونددرشنیدن دقت  میکنند  وبرای درک مطالب  باید  در گوش دادن تمرکز  داشته باشند

3- غنی شدن گنجینه لغات وتسلط بر زبن ومهارت بیانی . از آنجا که کودکان بامتن آشنا  میشوند  گنجینه لغات آنان  گسترش  مییابد  و چون  میخواهند  متن را بازی کنند  برزبان تسلط پیدا میکنند.

4-اندیشدین خلاق  یکی دیگر از فوائد تئاتر خلاق است  .بدین معنی که کودک قصه و یا موضو عی را که برایش  گفته  میشود  با ذهن  خودآن را خلق  میکند . دربیشتر موارد از حد متن فراتر میرود  واین ناشی ازاندیشدن خلاق است . حتی در موادر یکه جمله ای رافراموش کرده باشد ، آن را باجمله ها و حرکاتهای دیگری پر میکند این عامل باعث خلاقیت دراندیشدن  میشود

5- تبدیل نمایش از حالت انتزاعی به حالت ملموس و عینی شدن است یعنی اینکه از حالت کلمات و جمله خارج شده  وآن را همراه بابازی و به عمل دراوردن ملموس وعینی میکند.

جای عکس

 

 

 

 

صحنه نماشنماه قندیل نوشته و کارگردانی صاحب اثر در سال 1376

جای عکس

 

 

 

                                                                   6- دربالا بردن مهارت ارزیابی موثراست. ازآنجا که کودکان در مورد بازی های یکدیگر بحث میکنند باعث میشود که مهارت ارزیابی پیدا کنند.البته ممکن است در وهله اول به جای ارزیابی ، ایرادگیری کنندو ارزیابی موثر نباشد . این وظیفه مربی است که باید راهرامشخص کند  تا از حالت ایرادگیری  به ارزیابی  موثر مبدل شود وفردی نیک اندیش و تحلیل گر شود.

7- کاربرردهای آموزشی  نمایش  خلاق یکی دیگراز فواید نمایش است . غالباً از نمایش خلاق  به عنوان  وسیله کمک آموزشی  استفاده میکنند . خیلی از مضامین ، مفاهیمی که مشکل است که کودک به آن علاقه مند شود  رامی توان از طریق نماش خلاق  انتقال داد.

وقتی ارائه مطلبی همواره بادیدن هم باشد تأثیرش  ماندگار تر میشود و بیشتر در ذهن کودکن  میماند و باعث میشود که دیرترفراموش شود . درواقع باتکرار مطالب از طریق بازی مفاهیم وومطالب  شیرین ترو با عمق بیشتری  انتقال پیدا میکند و کودک راحت تر یاآن ارتباط برقرار میکند.

8-پرورش حواس به ویژه قدرت حافظه . کودک ابتدا باید کلیات داستان وموضو ع نمایش رادر ذهن بپروراند تا بتواندآن را بازی و خلق کند . همین عامل باعث میشود  که مهارت حفظ کردن درآنان رشد یابد واین قوه بدرستی پرورش و تربیت یابد.

9- پرورش قوه استدال . کوداکن از طریق گفتار و اعمال خود  دربازی به روابط و  علت و معلولی نمایش و  حوادث آن پی میبرند  وباعث پرورش قوه استدال آنها  میشود

10-مهارت های بدنی  آنها پرروش می یابد . ازآن جا که بازی مستلزم حرکت است  درحین بازی آنها  بر اندام های خودمسلط  میشوند و مهارت های بدنی کسب  میکنند.

11- نمایش باعث کنترل  عاطفی آنان میشود . یعنی اینکه وقتی نقش آدم بدی را بازی میکند  در حین بازی  خودرا فراموش میکند  ونقش اورا بازی میکند واین امر باعث میشود  از نظر عاطفی بتواند  خودرا کنترل کند.

 12- درک موقعیت ها و فعالیت های گروهی  درآنان  باعث حس همکاری ، ایثار ووحدت در گروه میشود.

13- باعث خودشناسی و شناخت دیگران میشود . هنگام نمایش کودکان شخصیت  خودرا بهتر میشناسند و به توان  خود پی میبرند.  همچنین زمانی  که درنقش دیگران قرار میگیرند  باعث میشود  که شخصیت های دیگری را نیز تجربه کند  واین امر نه تناه موجب شناخت دیگران میشود بلکه قوه درک  اورا  دررابطه با شناخت دیگران  قوت میبخشد

14- از نمایش میتوان  به عنوان یک وسیله روان  درمانی استفاده کرد. اصولاً کودکانی  که دارای اختلالات روانی هستند  حرف کشیدن ازآنها مشکل است . چون میترسند  و ازنتیجه  حاصله واهمه دارند . اینگونه کودکان  نمیتوانند  بادیپگران  ارتباط برقرار کنند ، خجول هستند ، قدذت حرف زدن  ندارند  احساسات خودرا بروز نمیدهند.امااز طریق نمایش خلاق  میتوان  به ریشه های ناسازگری و اختلالات روانی کودک  پی برد. زیرا او در هنگام بازی احساسات خودرابروز  میدهد وازآن طریق  میتوان  به ناسازگاری ها پی برد .

یکی دیگراز روشها این است که  مضامینی به کودکان داده میشود  تا آن را به صورت  فی البداهه بازی کنند . عمدتاً درطول بازی کودکان یکسری  از مکنونات خودرا بروز  میدهند  ودرگیریهای خود را آشکار میسازند.

15-نماییش خلاق به کودکان اتماد به نفس میدهد. خجالت آنها راازبین میبرد،ترسشان میریزد . ازلکنت زبان آنها کاسته میشود و هنمچنین در مورد کودکانی که بزهکار و ناسازگار هستند  نمایش باعث میشود که دارای هدف شوند و معمولا به یک تعادل میرسند و ممکن اسیت تا مدتی از شدت اعمال  ناهنجار او کاسته شود.

از جمله سایر موارد  میتوان  به نکات زیر اشاره نمود

16-تمرین ادای کلمات و طرز مواجهه باافراد در هنگام گفتگو

17- آداب معاشرت  و گفتگو

18- تقویت روحیه اجتماعی

19- آشنایی با مشاغل و فنون

20- تقویت عواطف خانوادگی

21- طرز برقراری  ارتباط  صحصیح  با دیگران

22- آشنایی  با مسائل   گوناگون  زندگی

23- ترغیب  به کاووش وجستجو و کنجکاوشدن

24- آشنایی  با مسائل  گوناگون  زندگی

25- برانگیختن احساس  مسئولیت و گسترش این حس

26- شوق به مطالعه و گسترش دامنه دانستنی ها

27- پرورش صحیح عقل ومنطقی فکر کردن

28- تربیت ارزشهای اخلاقی

 اصولاً برای فعالیتهای نمایشی کودکان  از (6تا12)  سالگی   فهرست  مطالب  ومتون  از پیش تدوین شده    ومنظبطی وجودندارد. این امرباعث شده که مدرسین و مربیان علاقه مند  به نمایش کودک براساس  سلیقه  و تجربیات شخصی خود محتوای دروس راانتخاب  کنند  . اما   لازم به ذکر است که تنها  باسیستم مناسب می توان  مبانی واقعی  واصولی این فعالیت  نمایشی را تجلی و رشد داد .

اهمیت نمایش خلاق و بازی های دراماتیک

آنچه کودک در بای  و فعالیته ای آزاد نمایشی می آموزد در هیچ کتاب و کلاسی  آموخته نمیشود . امروزه در جوامع پیشرفته به دلیل  اهمییت  فعالیت  های نمایشی «بازی های دراماتیک » جزءبرنامه های آموزشی مدارس  گنجانده شده است . زیراکه به این اصل روانشناسی  پی برده اند  که کودکان وقتی  داستان میخوانند  به موضوع و شخصتهای آن علاقه مند میشوند و خودرا با خصائص قهرمان ها  داستان  همانند و یکی  میکنند.

بوسیله بازی های دراماتیک گروهی از کودکان  ونوجوانان  تجربه  مستقیم یاغیر مستقیمی  را دوباره  زنده  میکنند . بازی  های دراماتیک برخلاف عقیده  رایج برخی معلمان  ومربیان  نه تنها   موجب  اتلاف  وقت نمی شود ، بلکه از ساعت های درسی برای  کودکان و نوجوانان  مفید تر خواهد بود.

 بازی های دراماتیک فرصت خوبی است برای رشد ئ تکامل و تغییر  عواطف کودکان ، بازیهای دراماتیک میتواند بهترین روش برای آموزش تندرستی  به عادتهای مفید ، اصول  اخلاقی و نطرهای  سالم در مراکز کانون و یا  هرمرکز تعلیم و تربیت  باشد .

گاهی ممکن است  از خودبپرسیم درنمایش کودک میخواهیم چکار کنیم و منظور ازانجام این امور چیست؟

 در پاسخ باید گفت  میخواهیم در حد امکان  به احساسات ، علائق و خلاقیت کودکان و نوجوانان  پاسخ مثبت بدهیم.

درواقع نمایش کودک ، فعالیتی  است خلاق و قابل مقایسه  با هنر  کودک . بدین خاطر پاسخگویی میل خلاقه است.

دردوران کودکی و نوجوانی میل خلاقه به عنوان یک حقیقت در نمایش  کودک و نوجوان  مورد نظر قرار میگیرد و بسیار قابل  توجه است .زیرا فعالیت نمایشی  به میزان وسیعی به وجود او  به عنوان یک شخص نیاز مند است. اوباید از قوه تخیلش  استفاده کند.ازبدن و صورتش برایبروز احساساتش  سود برد ولازم است برای اجرا درآوردن اعتماد به نفس پیدا کند.

او میتواند حس مشاهده اش رابرای بررسی وت وصیف شخصیت بکار گیرد و درک مستقیمی ازآنچه  دراطرافش میگذرد ذداشته باشد . درواقع درک اجتماعی  آنلن  بابررسی و مطالعه شخصیت  گسترش  مییابد . علت  ومعلول رفتارهای  انسانی را تجربه میکنند.

از بازی نمایشی میتوانیم دامنه عواطف و هیجانات  آنان را  در موقعیت قابل نظارت کشف کرد وبدین ترتیب از  کیفیات خلاق  وهمین طور جنبه های منفی این  حالات آگاه شویم . این توع فعالیت میتواند  ذهنو جسم و عاطفه راآزاد کند  واین رهائی عواطف  ازقبیل تنفر  ، پرخاشگری  ، ترس … باید  توسط مربی مورد ارزیابی  قرار گیرد وآن گاه به عرصه عمل  خلاق فرخوانده شود. بدین ترتیب  به آنان آموخته  میشود  تابا هیجانات خود سازش  پیدا کنند و بیاموزند  چگونه برآنها مسلط شوند .

بطور  خلاصه  برانیم تا از طریق بازی های نمایشی  خلاق ، انسانی  حساس، شکیبا،  با تخیل، هدفدار، آگاه و باهوش  پرورش دهیم . گام اول  و مهمترین  عامل  برای فعالیت ، ایجاد فضای امن برای بروز  احساسات آنان  میباشد . کودکان میتوانند توانی های خودرا به کار گیرند  ودرنتیجه  به لحاظ جسمی  وروحی غنی شوند .زیرا ای نقعالیت در محیطی انجام  میشود  که کاملاً امن و بی خطر است .

قبل از برشمردن شیو ه های اجرلائی بازی هایی  نمایشی  خلاق لازم است که شیوه بر پایی کلاس به اختصار توضیح داده شود.

شیوه برپایی کلاس

 برای رسیدن به نتیجه مطلوب  و جلوگیری از اتلاف و قت در کلاس  باید سیستم برنامه ریزی  شده  کلاس را به جریان درآورد  که به عنوان  پیشنهاد  این روش معرفی میشود.

1- شرووع  کلاس  یامرحله آماده سازی .0تمرینات مربوط به آماده سازی )

2- گسترش کلاس و اصل درس ( تمرینات مربوط  به بازی های  نمایشی خلاق  یا بازی های دراماتیک که شامل  انواع بداهه سازی ، پانتومیم ، اعمال نمایشی

، قصه های نمایشی ، اشعار نمایشی  و نمایش عروسکس میشود)

3- پایان بخش کلاس

 زمانبندی برنامه های کللاس

 1- شروع کلاس یا مرحله آماده سازی  بین 15 تا 20 دقیقه

2- گسترش  کلاس و اصل درس بین 35 تا 45 ئقیقه

3- پایان بخش کلاس  بین 5 تا 10 دقیقه

 توضیحات مربوط به کلاس داری

1- از اهداف نمایش خلاق آگاه و مطمئن باشید.

2- همیشه با تمرینآماده سازی کلای را شروع کنید .

3- نگذارید خستگی بر کلاس حاکم شود زیراکه خستگی و ملامت منجر به بدرفتاری  میشود و کلاس رااز مسیر  خدو  منحرف میکند

4- برای گروههای اجرا کننده وقت تعیین کنید تادر قالب زمان  کارهای خودرا دسته بندی و منظم کنند.

 5- کمتر به بحث های تئوری پرداخته شود

6-در وهله اول بگذارید خوذشان  اعضا ء گروه  را انتخاب کنند.

 7- هرگز در مرز رضایت  قانع و ساکت نشوید

 8- بدانید که هدف بازی  نیست بلکه پیشرفت شخصی آنهاهست  که باید  مقدم بر همه چیز باشد

9- به بازیگوشی های شاگردان پاسخ صحیح و مثبت بدهید.

10 – سعی شود در کلاس ادبیات مأنوس  و علاقه مند شودن و ادبیات بهآنها  شناخته شود

 11- کلاس محل امنی برای رشد باشد وباید مورد تمسخر قرار نگیرند و بااطمینان بازی  کنند

12- کاری کنید کهانها کاملا ً برای انجام  فعالیت اعتماد به نفس پیدا کنند.

شروع کلاس یامرحله آماده سازی

 مهمترین اصل در هنگام آماده سازی  کودکان دادن انظباط به آنها و ایجاد روح تمرکز بریا  دریافت مطالب کلاس است .

کودکان را باید وسیله  اصول ونشانه هایی که بتواند همه فعالیت ها را  هماهنگ  نماید آگاه ساخت تا  از شلوغی جلوگیری به عمل آید . به عنوان مثال میتواند به آنها  تفهیم کنید. اگر صدای بهم زدن دست شنیدند  یعنی اینکه هیچ کاری انجام  ندهند  و تنها به مربی توجه کنند  واگردوبار پشت سر هم  دست زده شد یعنی اینکه درهر حالتی که هستند بایستند و حرکت نکنند.  درادامه  همین عمل اگر صدای دست برهم زذن به گوششان رسید میتوانندبه حرکت درآیند.

برای درک مطالب  از طرف کودکان  کار رابا انجام اعمال دارای حرکت شروع کنید . مطمئن باشید انجام این حرکات برای آنها  لذت بخش خواهد بود و آمادگی های لازم رابه آنها میدهد.

شروع کار شاید رضایت بخش نباشد . اما لازم است که مربی در این مورد صبور باشد . در جلسات  بعد  با تکرار این مطالب نتیجه ارزشنمندی بدست میآید .

 انواع آماده سازی

این  فعالیت ها نه تنها برای آماده سازی بسیار  لازم و مفید است  بلکه فضای شاد و خلاق  برای کوکان  ایجاد میشود  که صد البته با دقت نظر لازم،آنها را میتوان به طرف هماهنگیهای جمعی و نمایشی سوق داد .

برای تفهیم بیشتر مطالب  نمونه های ازآماده  سازی  بریا شما در نظر گرفته شده است ، دقت فرمائید.

 نمونه ها

1- از کودکان بخواهید ردکی دایره با حفظ  فاصله  به صورت هماهنگ  حرکت کند . کمک م این حرکت به دویدن تبدیل  شوداما سعی شود ضمن هماهنگی به صورت

 موزون حرکت رادامه دهند .سپس  میتوانند  بابرداشتن هرسه گام همزمان همگی دست بزنند. تکرار این حرکت باعث میشود  که کودکان به یک هماهنگی  جمعی برسند. خواهید دید که کودکان ازاینکه تحرک لازم را از نظر بدنی به کودکان  میدهد.

بعد از کسب این آمادگی  میتوانید آنها را راهنمادی کنید که بعد از برداشتن هر سه گام 2 یا 3 بار پشت سر هم  دست بزنند  تا فضای کابرای آنها متونع ترو پر تحرک ترباشد .

2- ازآنها  بخواهید بدون صدا در سالن حرکت کنند. این حرکت میتوانند  به صورت هماهنگ و یا میتواند  بنا به ذوق کودکان طراحی شود. زمانی که در حرکت هستند  دست زده شود .آنها بایدردرهر حالتی که هستند  مثل یک مجسمه  خشک(فیکس) شوند . توجه داشته باشید در هنگا م فیکس شدن نباید هیچکدام  ازاعضای آنها  حرکت کند . حتی مردمک چشم  عد از مکثی کوتاه  که به تناسب زمان تمرین  میتواند  کوتاه و یا بلند  باشد دست زده میشود وآنها ادامه حرکت میدند. هرچقدر حرکات کودکان تند باشد، فیکس شدن وآغاز حرکت دوباره  برای آنها لذت بخش تر خواهد بود.

3- در فضای سالن به صورت آزادانه قدم بزنند و سپس هر کدام در غالب یک شخصیت بروند و حالات و حرکات راانجام دهند. در مراحل بعد  میتواندن انواع  پرندگان ، چرندگان،  حیوانات جنگلی، موتورسیکلت ، ماشین وهواپیما ی جنگی را تصور کنند ودر هنگام حرکت بادادن علامت ( دست بر هم زدن ) آنهارااز حرکت باز نگاه داشت . یعنی اینکه فیکس شوند وسپس  با دست برهم زدن دوباره حرکت خودرا  ادامه دهند .این تمرین قدرت حرکت و توانای کودکان را توقف ، تمرکز و ایجاد حرکت دوباره ، بالا میبرد

4- حالتهای مخحتلفی بهآنها  داده شود وآنها بصورت حرکات نمایشی آنرا بازی  کنند . مثلاً ماندن یک درخت بلند بایستند – یک پیچ تاب دار – یک درخت انبوه از برگ و میوه – یک درخت بدون شاخ وبرگ – یک درخت شکسته – مردی چاق  در حال راه رفتن – مردی چاق در حال  دویدن – لاستیک یک ماشسن در حال چرخیدن _ پرنده ای که ناشیانه پرواز میکند – پروانه ایکه به آرامی پرواز میکند- شناگری که بامهارت دراب شنا  میکند – وصدها نمونه این چنینی که ذهن خلاق شما و کودکان  میتواند آنرا تصور کند.

در مرحله بعد همین تمرین رادو به دو میتوانید انجام  دهید  مثلاً دو نفر که بایکدیگر پینگ وپنگ بازی میکنند-  دو نفر که بایکدیگر والیبال بازی میکنند – دو نفر  که با هم بدمینتون بازی میکنند. –دو نفر که همدیگرابوسیله طناب به دنبال خود  میکشند .  دو نفر که میزی را جابه جا میکنند . صدها نمونه اینچنینی.

5- برای کسب آمادگی های بیشتر  جسمانی   میتوان  ماندن  تمرینات  معرفی شده زیر کودکان رابه حرکت و بازی واداشت .

-بصورت گروهی چیزی را بشکنند

– دو گروه شوند و به صورت پانتومیم ، مسابقه طناب کشی را  فرضی انجام دهند.

-قایقی رابا پارو زدن به ساحلی برسانند

  – از یک کوه صعود کنند

 -به یک تخته سنگ فشار بیاورند و آنرا جابه جا کنند

 – دربآهنی رابا تلاش زیادباز کنند

-اتومبیلی رادر سربالایی هل  دهند .

-شئی سبکرا  بلند کنند

-شخص مجروحی را بدوش بکشند

 -تیرک چوبی بلندی را  حمل کنند

روشن است که این تمرینات  میتواند  حالتی شاد و لذتبخش و یا دردناک داشته باشد . مربی جهت عاطفی و نوع محرکات راتنوع  بخشد و همچنین باید توجه داشت که کشیدنها ؛ فشار دادناه ، بلند کردنها  وسایر موارد در چهار جهت جلو ، عقب، بالا و پائین  انجام شود  تا عدم  هماهنگی و سوء اثر حرکات خاصل نشود

 آمادگی های مربوط به بیان و تکلم

 بعد از کسب آمادگی های جسمانی لازم است که تمریتنهای نیز در مورد بیان درسطح بسیار ابتدائی  اما مفید برای آناه  در نظر گرفته شود. این تمرینات نه تنها روحیه نشاط آوری به کودکان میدهد بلکه قدرت تمرکز  ، بیان مطلب ، سرعت بیان، قدرت بیان،  سرعت عمل و سرعت انتقال  آنها را  افزایش  میدهد.

بازی با کلمات و جمله سازی

به منظور تمرکز و حضورذهن بیشتر بهتراست دریک دایره  به صورت منظم بنشینید . کلمه ای انتخاب شود  و هر کدا م از کودکان با رعایت چرخش ازراست به چپ ادای همان  کلمه ، کلمه دیگری بهان اضافه کنند .(توضیح اینکه اضافه کردن کلمات باید به منظور ساختن یک جمله باشد)

جای عکس

 

 

 

 

 

 

 

نمایشنامه توابین نوشته و کارگزدانی صاحب اثر در سال 1364 آباده  که دو تن از بازیگران آن به درچه رفیع شهادت نائل آمده اند (شهید خدابنده و شهید حمید طهماسبی)

مري    

     meri

این فیلم در تابستان ۱۳۸۷ ساخته شد و لی متاسفانه بدلیل  تهاجم و تخریب  دفتر موسسه آشتی در زمستان  همان سال  اصل  فیلم نابود شد و تنها طرح های اولیه از آن موجود است  .فیلم نامه مری در واقع تکمیل کننده سه فیلم دیگر به نام های تاکسی  و خدا بس می باشد که هر سه محور اصلیش در خصوص نقش زنان و رنج های آنها می باشد.تقدیم به همه ی شیر زنان ایران !

جعفر صابری

1-             روز- فرودگاه تركيه، داخلي = صداي نفس زدن

2-             نمايي از خيابان – داخل ماشين – نمايي از شهر استامبول- حركت ماشين به طرف رستوران

3-روز ، داخل رستوران تركيه :

كتايون: نمي خواستم مزاحم شما بشم

عمه كتايون : (در حالي كه با بچه بازي ميكند  )  ولي شدي . مهم نيست . بيا اين پول، حل ميشه . من  خيلي ديرم شده تو هم زود برو پايين (سرد وبي احساس)خارج ميشود

عمه کتایون :غصه نخور هميشه اولش سخته . يادت باشه تو هدف بزرگي داري

سلامتي محمد وتحصيل و يه زندگي ساده وخوب

عمه كتايون:توخوبي

كتايون:حركت سر

عمه كتايون:خيلي ناراحتي كشيدي

كتايون:حركت سر

عمه كتايون: خدا كنه اين پسر چي بود؟

آره حبيب رفتارش مثل مرداي ايراني نباشه لاعقل عوض شده باشد چه ميدونم خدا كنه تو را خوشبخت كنه .

-من كه شانس نياوردم .بيچاره خواهرت تو سوئد   با اون شوهر كچلش چي ميكشه.

-محمد عزيزيم چطوره

-اون مجله ش.كه توش كار ميكردي اسمش چی بود؟

كتايون:همسر،هفته نامه همسر

-آه همسر..هفته نامه همسر، داري  يكي دو شما ره ميخوام ايراني بخونم اين مجله ها اين مجله هاش سكسي!(با خنده)

روبه محمد :خواهرت اينجا كار ميكرد

-اينجا  اروپاست چرا روسريت در نمي آوري

– هيچ ناراحت نباشيد . همه چيز با پول درست ميشه

عمه كتايون:سرم خيلي درد ميكنه(يه قرص بخورم)

شما چيزي ميخوريد؟

كتايون:نه من كه گرسنه نيستم،توچيزي ميخوري

عمه كتايون: خودم چيزي سفارش ميدهم (صدا كردن گارسونو سفارش غذا)

نگاه كتايون به عمه

عمه كتايون: من بايد برم خيلي ديرم شده ، براتون غذا سفارش دادم ،پولش هم حساب ميكنم.-يه مقدار پول هم براتون آورده ام-مراقب باش –اينجا تركيه است-وقتي به حبيب رسيدي به من زنگ بزن

روبه محمد: مراقب خواهرت باش

 خروج عمه –نمايي از رستوران –نمايي از كتايون

3-نماي از فرودگاه ، هواپما ي مي نشيند – روز – فرودگاه تركيه . صداي نفس زدن.

4- روز هواپيما  در حال نشستن – فرودگاه بخارس- كتايون كنار در منتظر ماشين ، با محمد، سوار ماشين ميشوند

5-روز-خيابان-  كتايون در حال جستجو به همراه عكس حبيب نمايي از شلوغي شهر و سردرگمي كتايون-ورود به پارك واحراي موسيقي در پارك

روز-فواره – كتايون روي نيمكت نشسته – نمايي از ساختمان –پياده رو-كتايوندرحال جستجو-خستگي كتايون ونشستن دركنار خيابان

6-روز خيابان پياده رو-صداي نفس  زدن كتايون در حال پرس وجو.

7-شب – محمد در حال ديدن فيلم.(نگراني محمد)

8- شب همان روز –كتايون- خيابان- كوچه ونفس هايش.

9-شب  داخلي- كتايون وارد اتاق ميشود .بچه كناري بخ كرده پاهايش  را گرفته به حالت ترس. (صحبت در مورد فيلمي كه محمد ديده بود)

كتايون:بميرم برات چيزي هم نخوردي .چرا گريه كردي.

بچه : با ناراحتي كتايون را كتك ميزند(يعني   تو  كجا    بودي  وچرا مرا تنها گذاشتي)وكتايون اورا بغل ميگيرد .و آرامش ميكند.همه چيز آرام ميشود لبخند وشادي

صداي در مردي   –  پشت در وارد ميشود رمان است. دستش بروي آلتش است                                 

و  با كتايون شروع به حرف   زدن ميكند،كتايون روسري خود  را سر ميكند ومانتوش را ميپوشد.ترسيده ،بازبان به اومي فهماندكه بايد از اتاقش بيرون برود

مرد خارج ميشود با دلخوري.

كتايون وبچه ترسيده اند- همديگر را بغل ميكنند كتايون در را قفل ميكندوكنار هم  خوابند.

10- كتايون- روز خيابان-در جستجو-پياده رو- ساختمان ها

11-  روز-كتايون ومحمد -ورود به پارك-محمد در حال بازي- نماي نزديك از كتايون افسرده ونگران- خروج از پارك-نمايي در حال عبور

12- روز –كتايون كنار خيابان- در حال گريه كردن (غمگين ومضطرب)–خارجي- روز –وارد اداره پلسي -.خيابان – سفارت

   13-شب داخل- مسافرخانه – كتايون با بچه در حال خوابيدن است،حرف ميزند ،تا آرام شود.صداي  كتايون  مرد  رمان ايستاده  لباس به تن ندارد.كتايون ساكش را سري جمع ميكند بچه را بيدار ميكندو از پنجره فرار ميكنند. صداي در قطع   نمي شود .

ترس و دلهوره –نفس زدنهاي پي در پي

 14-شب –كوچه- خارجي

كتايون  در خيابان وكوچه به همراه  محمد و ساك- در حال فرار-چند جوان مست هستند.كنار خيابان كتايون –آرام از كنار آنها ميرود. يكي از آنها بلند ميشود ،ناگهان دست كتايون را ميگيرد ..كتايون جيق ميكشيد.محمد فرار ميكند .كتايون دوره ميشود. محمد به طرف كوچه ديگري ميرود  وشخصي در كنار كاميون ايستاده ،بچه دست او را ميگيرد وميكشد.

به علامت كمك مرد حركت  ميكند با بچه  به كوچه ميرسند. به طرف    جوانها حمله ميكند آنها پراكنده ميشوند يكي را ميزند زمين  دختر(كتايون )را بلند ميكند لباسش پاره شده

ناگهان برق جاقوو در بازوي مرد فرو ميرود .مرد فرياد ميزند.

«يا ابوالفضل»

15-شب –درمانگاه- داخل.

مرد پانسمان ميشود ، كتايون سرش پائين است و دختر بچه به مرد نگاه مي كند ،

 مرد : پس شما هم ايراني هستيد.قسمت.

كتايون : آقا ترو خدا ببخشيد شما به خاطر من چاقوخورديد.

مرد: فداي سرت اينا رمانيائي نبودن ، كولي بودن ،تقصير من شد بايد  حواصم را جمع ميكرد م. شكر خدا خبري نيست. چاقوش كوچيك بود.ما هم جون سختيم .    

كتايون: بازم ببخشيد.

مرد :بريم.

16-شب –خيابان-درب درمانگاه

مرد : چيزي خوردين يا نه؟

كتايون: گوشنه  نيستم.

مرد : شما شايد اما اين بچه چه   گناهي   كرده ،  بريم  يه جاي خوب من سراغ دارم ،دنج وبا صفا

17- شب – داخل رستوران .

مرد : ده يه چيزي بخوريد ، من بخاطر شما چاقو خوردم  شما هم بخاطر من غذاتون بخوريد

  كتايون و بچه مشغول ميشوند با خنده ، مرد هم مي خندد….

 كتايون:راستي  يه مقدار پول وگذرنامه هامون توي مسافرخانه جا مانده

مرد:غصه نخور ميرم ميگيرمشون

18-شب- نمايي از خيابان – حركت ماشين به طرف خانه مرد

19- شب –داخل اتاق- مرد،كتايون- بچه

مرد : ببخشيد كه اينجا زياد تميز نيست، خونه مجردي هست ، ديگه بهتر از اين نيست.

كتايون ، خيلي هم  خوبه از سر ما هم زياده

مرد : نه اين  حرف  رو نزن ، هيچي  از سر شما  بالاتر نيست. زني كه براي شرفش با جونش بازي ميكنه  خيلي با شرفه خيلي ارزش داره

كتايون   : ممنونم  شما به آدم دل  داري ميدين

مرد: نه من از شما  ممنونم خيلي وقت بود كه زن ايراني را نديده بودم كه با ناموس باشه خيلي ها تنها راه را خود فروشي  ميدونن. استراحت كنيد من داخل ماشينم خيلي كار دارم ، در را هم از تو ببنديد من صبح زنگ  ميزنم   (تلفن را نشان  ميدهد)

 بعد در را باز  كنيد

 ، من رفتم،

 ميرود ودر بسته ميشود.

كتايون-نماي داخلي خانه –نامرتب بودن آن وتميز كردن خانه توسط وي

صبح – داخلي – همان اتاق

در را كتايون باز ميكند. مرد  با   دست پر بچه ميآيد جلو دستش  را دراز ميكند.مرد دست مي دهد . واو را بغل مي كند . نان – مربا و صبحانه چاي دم شده مينشينند. و مي خورند .

كتايون : شما ديشب داخل كاميون  خوابيديد.

مرد :آره

كتايون:خيلي ببخشيد اذيت شدين.

مرد : من حدود 15 سال داخل كاميون ميخوابم.

كتايون: بازم ببخشيد.

مرد با با بسه ديگه چقدر ببخشيد ول كن ب با ما كه كاري نكرديم بعد عمري يه هموطن   كارش گير كرده ما خدمتي كرديم

محمد:بله

مرد:  بگو ببينم جريان چي بوده؟

كتايون : من كه اسمم كتايون اين هم برادرم  محمد.

 بعد از اينكه پدرم هم  فوت كرد فاميل دستي بالا زدن وبه قول خود شون مرا سرو سامان دادن ،

 عكس يه جوان ايراني به نام حبيب را به من   نشون دادن خانواده  حبيب هم آمد منزل ما خواستگاري عموو دائيم براي من تصميم گرفتن و من را با اين عكس كنارسفره عقد گذاشتن.

 صیقه  خوانده  شد ومن زن اين عكس شدم

بعد شم پول به هم  دادن و من  راهي كردن .

 تو تركيه  كيفم را زدن زنگ زدم عمم از آلمان آمد باز پول بهم داد كه بيام رماني.

آنقدر كه بليط بخرم و بتونم بيام. بعد هم ر فت ،بیچاره کار داشت

آمدم رماني رفتم در خونش صاحب خونه اولش گفت : رفته جاي   ديگه رفتم آنجا نبود. گفتن رفته خارج از رماني – رفتم اداره  پليس – سفارت گفتتند : از رماني رفته 

صاحب مسافر خانه  مرد  مزاحمي بود . چند بار مزاحمم شد من خسته شدم  ديشب  دوباره آمد دم در ديدم ترسيدم از آنجا با محمد از پنجره فرار كرديم آمديم تو كوچه و ديگر خودتون در جريان هستيد

 محمد: صحبت در مورد فرار كردن

مرد : اينجا خوشبختانه پر از ايرانيه باغيرت

محمد: صحبت در مورد امام حسين (نشانه غيرت وي)

مرد روبه محمد: افرين به غيرتت

مرد: با اين همه تفاسير  اينجا پراز ايراني  با غيرت مشتي ، مرد با صفا با مردم لوتي

 اشكاتو پاك كن ، آقا حبيب هم اگه زير سنگ باشه  پيداش ميكنم  ولي قبلش يه كار كوچكي با اين   مسافرخانه چي نامرد دارم  كه بايد بدهيش را بدم. تا گذر نامه ء  شما را بگيرم

 ( موبايل را بر ميداردو شماره  ميگيرد)

الو علي جان سلام كجائي ماشين را بيار بريم يكي دوجا دمت گرم. منتظر هستم.

مرد-از فكر بيايد بيرون محمد دوست داري با هم بازي كنيم

(بعد با محمد شروع  به بازي  كردن –

راستي قبل از رفتن

 مرد روبه كتايون ومحمد:راستي قبل از رفتن بايد بگم كه اينجا يك مقدار تغيير كرده – ديگه هر جاكه زن ايراني باشه جمالش عشق است

 كتايون:نه بابا كاري نكردم

 

زنگ   موبايل ميخورد   مرد (جانم) آمديم وروبه كتايون و محمد بريم.

 از در خارج ميشوند.

20- روز خيابان –مرد كنار ماشين .

 عماد وارد ( ماشين ميشود – در را ميبندد-) سوار ميشوند .

 علي به عماد(مرد) كجا بريم

عماد : بريم دوتا كوچه پايين تر دم اين مسافرخانه كار دارم. همين  يارو مجاري.

ماشين راه مي افتد….

علي :   دستت چي شده ؟

عماد: مزاحم اين خواهرمون شده بودند

علي: باز فردين بازيت گل كرد

عماد :نميتونستم تنهاشون بذارم

21- روز – در آپارتمان زده ميشود . داخلي

مرد صاحب مسافرخانه در را باز ميكند  عماد با سر تو صورت وي ميرود و مرد ولو ميشود عماد يقش را ميگيرد و بلندمي كند به ديوار مي چسباند و كشان كشان كناري وبه رمانيائياني ميگويد :

 گذر نامه آن دونفر را بده تا به پليس  زنگ نزدم .

مرد: با ترس گذر نامه ها را ميدهد . عماد مشت ديگري به اوميزند و او پرت ميشود

عماد –داخل اتاق – پول را هم بر ميدارد –در حال رفتن مشتي ديگر به مرد ميزند –مرد مسافرخانه چي فحش ميدهد.

22-روز –خيابان – داخل ماشين.

عماد سوار ميشود: گذرنامه ها را به كتايون  ميدهد

بیا خواهرم این گذرنامه هاو وسائلتون

عماد : بريم حل شد  بدهيشو دادم . بي حساب شديم .

 علي : كجا بريم ؟

عماد:برو بريم تا بهت بگم.

23- روز خيابان هاي –رماني –بخاري داخل ماشين.

24-روز داخل بازار  دوربين در حال حركت –مغازه وورود كتايون و محمد به مغازه –در حال جستجو

كتايون: ميخوام ببينم اينجاكه مغازه ايراني هاست  و شما هم ايراني هستيد اين بابا رو ميشناسيد

صاحب مغازه (مكثي ميكند) بله

روبه مشتري ها :صاحب اين عكس را ميشناسيد ؟

مشتري هاوصاحب مغازه : آقا حبیب از اين جا رفته-خيلي وقته كه نديديمش

مشتري ها : (با مكث) فكر ميكنم- آره ميشناسيم

كتايون:مرسي- خداحافظ

صاحب مغازه: مثل اينكه كلاي اين بابا رو هم برداشته

24 –روز – داخل رستوران ايرانيان

عماد در گوش صاحب رستوران چيزي ميگويد.

صاحب رستوران :يه كار خير گل ريزون داريم هركس به همتش   يا علي….

ايرانيان داخل رستوران با لبخند به او مبالغي را مي دهند.

و بعضي ها ميرندند. عماد در حال خوردن بستني است.

كتايون ومحمد در حال رفتن به خانه –نمايي از ساختمان(سكانس تكميلي)

شب – داخلي آپارتمان عماد.

عماد: من دارم ميرم مسافرت . بار بايد ببرم!

كتايون : ما خيلي شما را اذيت كرديم نه.

عماد : نه.

 كتايون من خواهرم سوئد  اگر برم سوئد شايد بتونم اقامت بگيرم و بمونم.

عماد :!ديگه نگران چي هستيد.

كتايون : هنوز خبري از حبيب پيدا نكردم.

عماد: بي خبر هم نيستم !

كتايون: يعني شما ازش خبر ي داريد؟

عماد: آره ولي همچين خبر خوشي نيست.

كتايون : باشه بلاخره از بلا تكليفي كه بهتره

عماد:يكي از دوستانش به نام اكبر تو كار چنچ دلار ،باهاش قرار ميزاره كه بره ايتاليا ، آنجا حبيب از اون جدا ميشه وميره دنبال مواد با پليس در گير ميشه و با تير ميزننش . اكبر كه ميفهمه چون خودشم  سابقه دار بوده آشنائي نميده واونو ول ميكنه مياد.

كتايون:پس حالا من بايد برم ايتاليا دنبال حبيب بگردم؟كجاي ايتاليا.

عماد : چقدر درس خوندي؟

كتايون:من ليسانس مامائي هستم

عماد : پس بهتر بدونيد كه بايد دنبال يه كاري باشيد نه حبيب.

كتايون :براي چي؟

عماد : واسه اينكه اقا حبيب شما متاسفانه توهمون در گيري ميميره.

آدم  درستي نبوده خانوادش هم بدون اجازه اون وخواستنش براش زن ميگيرن .اون راضي نبوده ميگفته زن درد سره!

كتايون: شما اينارو از كجا مي دونيد ؟

عماد :رماني كشور كوچكي ، وايرانيا   همديگرو خوب ميشناسند!

سئوال من اينه  آخه شما چطور قبول كردي همچين نديده نشناخته زن اين بابا بشيد.

كتايون : چاره اي نداشتم ، فشار خانواده ، واز طرفي نجات از آن همه

 نگا هاي تحقير آميز  شما نميدونيد يتيمي   وبي كسي براي يه دختر چي!

عماد:واسه همين وقتي گفتن بيا زن اين بابا تو فرنگ شوتو ذوق كردي و قبول كردي .

كتايون اگر به من ميگفتن بايد زن هر ادم ديگه  هم بشي چار هء ديگه نداشتم.

  گفتم : ميخوام كار كنم ، خودم محمد روبزرگ ميكنم براي درمان بيارمش خارج ، اما قبول نكردن

يه چيزاي  توايران سنت شده كه آدم تو هيچ جا ي دنيا سراغ نداره

فكر ميكنند چادر حياست،

 فكر ميكنند دختر تو خونه بمونه گناست

.چي بگم بدبختي ما يكي و دوتا نيست ،

 من تازه خوشبخترينم

 خيلي  از دختربايد برن تن به خود فروشي بدهند.

شما ببينيد توي دبي وجاهاي ديگه چه خبر

عماد: اين يه مقدار پوله ، مال شماست

 هديه بچه هاي ايرانياي هموطنت.لطف كردن

 كتايون:   ما گدا نيستم،

 ما تهرون خونه داشتيم .

و پدر م  حقوق بازنشستگي ميگرفت .

 كاشكي قبول ميكرن ما هم مي مونديم

عماد : حالا هم دير نشده برگرديد. ايران

كتايون : نه آقاي عماد ، نه . ديگه بعد از اين بد بختي ها ، نه نمي خوام برگردم.

عماد : من فردا با صاحب كارم صحبت ميكنم شايد بتونم  بارم را عوض كنم خودم ببر تون سوئد تا لب مرز  هم كه بريد باز خوبه ، آنجا همه چيز درست ميشه . غصه نخوريد   ، خدا بزرگه….

26- صبح  – عماد – گاراژ-نمايي داخل از گاراژ

عماد – با صاحب كارش  حرف ميزند.

27- صبح – روز – خارجي.

عماد كمك ميكند  بچه سوار تريلي شود.كتايون هم سوار  ميشود.عماد هم سوار ميشود وتريلي روشن ميشود و هر دوحركت ميكنند .دوربين پلاك آويزان

روز- داخل تريلي.

صداي موسيقي قديمي ايران، پلاك

عماد: جاتون كه ناراحت نيست.

كتايون: نه خيلي هم خوبه.

عماد: (رو به محمد)توچطوري…..با لبخند)

ماشين درحال حركت –نمايي از داخل ماشين-جاده

محمد:خسته نباشيد

عماد :شماهم خسته نباشيد

كتايون : ميشه نوار عوض كنم.

عماد: چيزي داري ، بزار.

 كتايون در داخل جيب ساكش سي دي رااز  در مياورد

(لباس عروسي كتايون)

عماد: لباس عروسيت بود

كتايون:مثلا

و سي دي راداخل دستگاه ميگذارد،

 نوار سياوش قميشي ( غريبي مثل خودمي)

سكانس تكنيلي-نمايي از حركت تريلي در جاده-نماي داخل تريلي – غريبي محمد وكتايون در شهر ها –مناظر –پارك –خيابان-آدمها-

28-     روز- جاده – نوار- تريلي.

29-     روز – جاده –نوار- تريلي- ايستاده

 30-روز- كنار جاده-نوار – تريلي ايستاده

 

روز- عماد-كنار درياچه

عماد:اينم بهشت

محمد: ورود به درياچه-(روبه عماد)خسته نباشي

كتايون –نشسته در كنار درياچه 

 كتايون: شما ازدواج كرديد ؟

عماد:20 سال پيش.

كتايون :همسرتون كجاست؟

عماد:جنگ شد من شاگرد يه راننده  تريلي توجبهه بودم

 تازه دخترم شش ماهش بودكه براش عروسك خريدم رفتم مرخصي

 وقتي رسيدم موشك خورده بود تو خونم زن ودخترم هر دو مرده بودن ،

 با كسي جنگي نداشتم دينم روداده بودم

چهلم زن وبچم شده بود كه جنگ تموم  من هم زدم بيرون!

كتايون : دوستش  داشتي

عماد :كيو

كتايون: همسرتون

 عماد :ها (به لحجه آباداني )

كتايون: ولي بايد زندگي كني. 20 سال كم نيست ديگه بسه تنهايي

عماد : تو اين بابا حبيب رو نديدي ، اما زنش شدي .

واسه خاطرش از ايران تا اينجا آمدي ، دنبالش گشتي ،

 حتي گفتي برم ايتاليا پي ش

 اون وقت به من  ميگي با اين همه خاطره زنم ولش  كنم

بعد ليوان كوكا را بر ميداره روبا خنده ميگويد ( كمي بغض در گلو دارد )

كتايون : ولي بايد يه فكري به حال خودت بكني.

عماد : ها چي؟ فكر كردي رفتي تو خونم . لباسم شستي ،اتو كردي ،ظرفا رو شستي هوائي ميشم ميرم دنبال زن گرفتن .نه پس خودت هم بايد بري شوهر كني .اون عكس هم از توكيفت در بيار براي تو شوهر نميشه

كتايون:  شايد حق باشما باشه ولي اگر من بخوام فكركنم اول بايد يه فكري براي محمد بكنم بعد براي خودم

عماد :  به اين ميگن يه زن مرد

روز جاده ، نوار – حركت تريلي.

(نماهاي تميلي از داخل –خارج – آئينه وپلاك)

30-     شب ، تريلي ايستاده ، فارسي

عماد وكتايون ايستاده اند.

عماد : اينجا ديگه آخرش بايد از هم خداحافظي كنيم بريد به سلامت

كتايون : بابت همه چيز ممنون كاشكي ميشد يه جور ديگه تموم ميشد.

عماد:كاشكي اما اينجوري خيلي قشنگه

در نگاه هر دو عشق وعلاقه براي با هم بودن موج ميزند. كتايون از دست عماد ساك را ميگيرد . حس عاشقانه است . چند قدم فاصله ميگيرن . بچه باز ميگريد وعماد دلا ميشود و بچه او را مي بوسد.

شناسايي

پايان

بخارس 2008

نمایش نامه

 حضرت یوسف (ع)

 این نمایش نامه را در سال ۱۳۷۶  شروع به نوشتن نمودم که طرحی از باله و اوپرا است و در نوع خود کم نظیر اما هنوز تکمیل نشده .جالب این که  سال ۱۳۷۷ در مکه حج واجب  با آقای فرج الله سلحشور رو برو شدم  و او گفت در حال نوشتن فیلم نامه سریال حضرت یوسف است  ،ایشان این سریال را بالاخره ساخت و پخش هم شد اما من هنوز  نتوانستم این کار را تمام کنم شاید به دلیل کار ایشان بود!

جعفر صابری

                                                                                                                                      

 

نویسنده: جعفر صابری

مجلس اول

صحنه:

بازیها:برادران یوسف چرخی زده  ودرحالی که نور صحنه روشن میشود تاروشنای کامل بدور خود میچرخند نوعی اضطراب با روشن شدن کامل صحنه یکی ازآنها میگوید:

برادر2:آنکه چندین برادر یم پدر چنان دلبسته یوسف است که اوراتنها بیش از همه ما دوست میدارد وضلالت او در حبّ

یوسف نیک پدیدار است

 

when they said: certainly yusuf and his brother are dearer to our father than we, though we are a (stronger) company; most surely our father is in manifest error: (8)

برادر3: باید  یوسف را بکشید یادردیاری د.ر از پدر بیفکنید وروی پدر را یک جهت  به طرف خود کنید آنگاه بعد از این عمل مردمی صالح و درستکار شوید

slay yusuf or cast him (forth) into some land, so that your father’s regard may be exclusively for you, and after that you may be a righteous people (9)

همه  چرخی  میزنند  و باز می ایستند طوری که نشان داده شود رأی را پذیرفته اند

برادر 1: اگر ناچار سوءقصدی دارید البته از کشتن وی صرف نظر کنیدولیاورابر سرراه کاروانان به چاهی درافکنید  که کاروانی اورابابد با خود به دیار دور برد.

a speaker from among them said: do not slay yusuf, and cast him down into the bottom of the pit if you must do (it), (so that) some of the travellers may pick him up (10)

همه میخندند  و دستهایشان را به نشاهنه وحدت دراین امر  در یکدیگر قرار میدهند –صحنه تاریک میشود

مجلس دوم

صحنه:

یعقوب نشسته بر سجده گاه در مناجات  است –برادران براو وارد میشوندوبه گردش مؤدبانه می نشینند

برادر 1: ای پدر چرا توبر یوسف ازما ایمن  نیستی و همراه ما اورا نمیفرستی درصورتیکه برادران  همه خیر خواه  یوسفیم واز ما به او هرگز آزاری نخواهد رسید

they said: o our father! what reason have you that you do not trust in us with respect to yusuf? and most surely we are his sincere well-wishers: (11)

برادر2: ای پدر فردا اورا باما به صحرا فرست که در چمن ومراتع بگردیم و بازی کند والبته ما همه  از هرخطری نگهبان اوییم

send him with us tomorrow that he may enjoy himself and sport, and surely we will guard him well (12)

یعقوب آهی از حسرت کشید و گویی بدل میداند آرام میگوید:

ای فرزندان  من ازآن ترسان و پریشان خاطرم که از او دربیابان غفلت کنید و طعمه گرگان شود.

he said: surely it grieves me that you should take him off, and i fear lest the wolf devour him while you are heedless of him (13)

برادر 3: والبته این  هرگز نخواهد شد زیرا اگر باآنکه  ما چند مرد نیرومند همراه اوئیم باز گرگ قصد او کند پس ما بسیار مردم ضعیف  و زیانکاری  خواهیم بود.

they said: surely if the wolf should devour him notwithstanding that we are a (strong) company, we should then certainly be losers (14)

یعقوب دست بهاسمان  میبرد وپس سجده میکند سراز سحدهبرمیدارد وبا سر نشام تسلیم رضایت میدهد

نور ضعیف  میشود

مجلس چهارم

صدابی  آب وزمزمه پرندگان – نورصحنه کاملاً روشن است.برادران یوسف را ححلقه کرده اند وصدای قهقه مستانه آناه ناله های یوسف رادر خود میگیرد وصدای پرندگان قطع میشود –صحنه روه تاریکی میرود – صدای جیرجیرکها

مجلس پنجم

یعقوب سرازسجده  برمیدارد –برادران باحزن واندوه سر فرودآورده وگرد پدرمینشینند

پدر چون آنانرا گریان دید و یوسف راندید حال   پرسید:فرزنادانم یوسفم چه شد

برادر 1: درحالی که خودرا غمگن نشان میدادگفت:

قصه این است که مادر صحرا برای مسابقه رفته ویوسف را بر سر متاع خود گذاردیم چون بازگشتیم یوسف را گرگ طعمه خود ساخته بود.

و هر چند ماراست گوئیم تو باز ازما باور نخواهی کردپیراهن یوسف  نشان صداقت ماست.

they said: o our father! surely we went off racing and left yusuf by our goods, so the wolf devoured him, and you will not believe us though we are truthful (17)

یعقوب آهی میکشد ومیگوید:

بلکه این امر زشت قبیح رانفس درنظر شما زیبا جلوه داد درهر صور ت در این مصیبت  صر جمیل کنم وارزخدایاری طلبم که بررفع این بلیّه  که شما اضهار میداردیدبسی خداست که مرا یاری تواند کرد

he said: nay, your souls have made the matter light for you, but patience is good and allah is he whose help is sought for against what you describe (18)

مجلس ششم

صحنه روشن است –صدای زنگ کاروان میاید که کم کم نزدیک میشود .کاروان میایستد وصدای ز کاروان  میگوید

صدا: سقا را بفرستید تااب برایمان بیاورد

سقا در صحنه بند به چاه میاندازد و لحظه ا ی بعد  یوسف در مقابلش پیدا میشود.

سقا: به به ازاین بشارت و خوشبختی که به ما رخ داده (واورا پنهان میکند) –

صحنه تاریک میشود

-drawer and he let down his bucket. he said: o good news! this is a youth; and they concealed him as an article of merchandise, and allah knew what they did (19)

صحنه روشن میشود –برادرارشد یوسف به کنار غافله سالار میرود وآهسته به او میگوید

برادر1: این پسر غلام ماست  شوم بخت است و از بدی روزگار به هر بهایی بخواهید به شما می بخشیمش وازاین دیار اورادورکنید شاید برکت به ما رو کند.

and they sold him for a small price, a few pieces of silver, and they showed no desire for him (20)

قافله سالار  سکه به او میدهد واوبه جمع برادران میآید و قافله باصدای زنگ شتر ها حرکت میکند

صدی هم همه براردران وشادی آنان – نور ضعیف میشود

مجلس هفتم

بازار- شلوغی و هم همه مردم و غلامان در کنر کدیگر ایستاده اند  یوسف در میان آنهاست

برده فروش با چوب دستی یوسف را نشان میدهد : این جوانرا که میخرد

عزیز مصر در کنار همسرش زلیخا ایستاه  باغرور و فخر دست بالا اورده  به علامت آنکه من خریدمش

سپس رو به لیخا  کردو گفت: مقامش بسیار  گرامی دار که این غلام امید است و به ما نفع بسیار بخشد. یااورابه فرزندی بگیریم

and the egyptian who bought him said to his wife: give him an honorable abode, maybe he will be useful to us, or we may adopt him as a son.

نور ضعیف میشود

مجلس نهم

زلیخا با حسرت  به یوسف  مینگردکه به کارها رسیدگی میکند   به سمتش میرود ودستش را بسویش دراز  مینماید ، یوسف عقب میرود زلیخا به سمتش میرود یوسف فریاد میزند:

بخدا پناه   میبرم که بر چنین  عمل زشت  اقدا م کنم خدا مرا مقامی متزه ونیکو عطا کرده چگونه خودرابه ستم وگناه آلوده کنم که خدا هرگز ستمکاران را رستگار نسازد.

: i seek allah’s refuge, surely my lord made good my abode: surely the unjust do not prosper (23)

زن باز به سوی او میرود و یوسف عقب مینشیند و یوسف مگریزد (به گرد صحنه میچرخد)

زلیخا  ست به گریبان  یوسف کرده از پشت سر پیراهنش را میدرد

درآن حال عزیز مصر همرراه ندیمان وارد صحنه میشود

زن مینشیند و یوسف ایستاده سر به پا فرو میآورد

زن ناله کنانطوری که یوسف را مخصر جلوه دهد میگوید:

جزای آنکه با اهل تو قصد بد کند  جزآنکه یا بزندان برند  یا به عقوبت  سخت کیفر کنند چه خواهد بود؟

she said: what is the punishment of him who intends evil to your wife except imprisonment or a painful hastisement? (25)

یوسف مضطرب  اما مصمم میگوید: چنین نیست  بلکه این زن خود  با وجود انکارمن قصد مراوده  کرد

he said: she sought to make me yield (to her);

عزیز مصر چند قدمی  ازآنها  فاصله میگیرد  ودر فکر فرور میرود

یکی از همراهانش  خود را به او یرساند و آرام میگوید:

همراه: اگر پیراهن یوسف از پیش دریده زن راستگو ویوسف از دروغگویان است واگر پیراهن از پشت سر دردیه است زن دروغگو و یوسف ا زاستگویان است

witness of her own family bore witness: if his shirt is rent from front, she speaks the truth and he is one of the liars: (26)

and if his shirt is rent from behind, she tells a lie and he is one of the truthful (27)

عزیز مصر به یوسف نگریست  وچون متوجه شد پیراهنش  از پشت دریده شده گفت:     این شکوه و تظاهر به عفت و تهمت بردیگری بستن از مکر شماست که  مکر و حیله زنان بسیار بزرگ و حیرت انگیز است

so when he saw his shirt rent from behind, he said: surely it is a guile of you women; surely your guile is great: (28)

ای پسر ازاین در گذر

o yusuf! turn aside from this

عزیز مصر روبه زن: از گناه خود توبه کن  ککه تو مرتکب خطایی بزرگ شدی وسخت از خطا کاران گردیده ای

(o my wife)! ask forgiveness for your fault, surely you are one of the wrong-doers (29)

نور ضعیف میشود

مجلس دهم

نورزیاد میشودچند زن در صحنه حرکت  میکند یکایک به یکدیگر میرسند -ایستاده سخن میگویندو باز به حرکت  خود ادامه میدهند

زلیخا آنها را دعوت  میکند  تا بنشینند وقتی می نشینند باآنها وسائل پذیرایی میدهد .برای هریک بالش وتختی آماده میکند آنگاه یوسف از دری واردمیشود و می ایستد زنان  خیره به او میمانند

زلیخا: این است غلامی  که مرا در محبتش ملامت  میکردید  دیدید چگونه با یک نظر شمارا شیفته و از خود بیخدو ساخت. آری من خود از او تقاضای مراوده کردم و او عفت  ورزیده و اگر از این پس  هم خواهش  مرارد گند البته زندادنی شود   وذلیل و خوار گردد

she said: this is he with respect to whom you blamed me, and certainly i sought his yielding himself (to me), but he abstained, and if he does not do what i bid him, he shall certainly be imprisoned, and he shall certainly be of those who are in a state of ignominy (32)

یوسف  دست به دعا برمیدارد و میگوید : ای خدا مرارنج زندادن خوشتر ازاین کارزشتی است  که زنان  از من تقاضا دارند  بارالها  اگر تو حیله اینان به لطف وعنایت خود  از من  رفع نفرمایی  وبهانها میل کرده و ازاهل  شقاوت گردم

he said: my lord! the prison house is dearer to me than that to which they invite me; and if thou turn not away their device from me, i will yearn towards them and become (one) of the ignorant (33)

مجلس یازدهم

زندان- یوسف در کنار  دو جوان  دیگر –نوربه طور ملایم زیاد میشود

زندانی 1: من در خواب دیدم که انگور برا ی شراب میافرشم

i saw myself pressing wine

زندانی 2:من در خواب دیدم که بربالای سر خود طبق نان  میبرم ومرغان  هواازآن به منقار میخورند

i saw myself carrying bread on my head, of which birds ate. inform us of its interpretation

یوسفا مارا تو ازتعبیرآن آگاه کن  که تورااز نیکو کاران و دانشمندان جهان  می بینیم

surely we see you to be of the doers of good (36)

یوسف: من شما راازآن پیش که طعام آید و تناول کنید  به تعبیر خوابتان آگاه میسازم  که این علم را خدای من به من آموخته است .زیرا که من آئین گروهی که به خدا بی ایمان و به آخرت کافر ند ترک گفتم  و از آئین پدرانم  ابراهیم خلیل و اسخاق و یعقوب که دین توحید و خداپرستی است  پیروی  کردم  .درآئین ما هرگز نباید چیزی  با خدا شریک گردانیم و احدی را موثر در کارآفرینش دانیم . این توحیدو ایمان  به یگانگی خدافضلو عطای خداست برما و بره مه مردم لیکن اکثر مردامن شکر این عطارا بجای نمیاورند.ایدورفیق زندان من ازشما میپرسم ایا خدایان متفرق بی حقیقت  ماندن بتنا و فراعنه  وغیره بهتر ودر نظا م خلقتموثرند یا خدای یکتای قاهر و غالب بر همه قوای  عالم وجودو بدانید ه  آنچه غیر از خدا می پرستید اسماء بی حقیقت و الفاظ بی معنی  ات که شما خودتان و پدرانتان ساخته اید  خدا هیچ نشانه الهیت و کمترین اثر  خالقیت درآن خدایان  بلاطل نناهده  وهمه بیاثرند و تنها حکم فرمائی  عالم وجود خداست و به شما بندگان  امر فرمده که  جزآن ذات  پاک یکتا  کسی را  نپرستید این آئین  محکم است ولکن اکثر مردم از جهالت براین حقیقت آگاه نیستند

he said: there shall not come to you the food with which you are fed, but i will inform you both of its interpretation before it comes to you; this is of what my lord has taught me; surely i have forsaken the religion of a people who do not believe in allah, and they are deniers of the hereafter: (37)

and i follow the religion of my fathers, ibrahim and ishaq and yaqoub; it beseems us not that we should associate aught with allah; this is by allah’s grace upon us and on mankind, but most people do not give thanks: (38)

o my two mates of the prison! are sundry lords better or allah the one, the supreme? (39)

you do not serve besides him but names which you have named, you and your fathers; allah has not sent down any authority for them; judgment is only allah’s; he has commanded that you shall not serve aught but him; this is the right religion but most people do not know: (40)

مرور ادامه

تهران : صادقیه – باغ فیض – میدان باغ فیض – ابتدای خیابان شهید قربانی شریف -پلاک هشت واحد 7

ملاقات با وقت قبلی  saberi.jafar@gmail.com

saberi.jafar اینستاگرام

00989121199415

تلفن 02144608672

فکس

02144608419

برای  هر گونه پرداخت از همینجا اقدام کنید: