جعفر صابری/ عینک

جعفر صابری/ عینک

عینک

گاهی وقتا حسادت قشنگه …حسادت برای اینکه شادی دیگران را بببینی و از خدا بخواهی که همیشه شاد باشند و تو هم مثل اونا شاد باشی ،حسادت برای وقتی که موفقیت یکی را ببینی و ضمن آرزوی سلامت و سربلندی بیشتر برای اون از خدا بخواهی که به تو هم توان بده تا بتوانی مثل اون موفق بشی…شاید اسم اینا حسادت نباشه ولی هرچی هست قشنگه…اما راستش یه حسادت دیگه هم هست که من خیلی دوست دام و اون حسادت اینه که زن و شوهر ها با هم پیر میشوند و هنوز دستشون تو دست همه …کاشکی هنرمندای ما بخصوص آنهای که کار فیلم سازی میکنند بگردند و این زن و شوهر های باحال را پیدا کنند و از زندگیاشون فیلم بسازند کاشکی میشد ساعت ها جوانترها پای  درد دل این زوجهای عاشق مینشستند و حرفاشونو گوش میکردن کاشکی میشد بی تفاوت از کنار این همه خاطره و لحظات تلخ و شیرین رد نشد و عشق و صبوری را در این جماعت دید…کاشکی میدیدم که حتی سوی چشماشون هم با هم کم شد وشماره عینکاشون هم با هم یکی و برای خوندن یه متن از یک عینک استفاده میکنند …چه لذتی داره با هم پیر شدن و با هم دیدن…دوستی میگفت :بیشتر وقتها وقتی دلم میگرفت میرفتم خونه ی بابام و مادرم میدیدم دوتایی نشستن و تا من میرفتم چای  جلوم میزاشتن انگار این سماور همیشه براشون جوشه و نه انتظارکسی را بکشن برای خودشون چای دم کردن…میگفت همیشه دور تا دور خونه اشعاری را میدیدم که رو ی کاغذ معمولی یا با خودکار و یا تایپ و پیرینت شده با پونز به دیوار ای خونه چسبیده و مدام عوض میشود یه روز پرسیدم اینا چیه؟مادرم  مثل دخترای چهارده ساله خنده ای از روی خجالت کرد و گفت باباته دیگه برای من شعر میگه…بابامم میگفت شما ها که نیستید ما هم که اهل دیدن تلویزیون و این برنامه ها نیستیم تمام ذوقمون اینه که یا من برای مادرت شعر بخونم یا اون بعد هم از هر کدوم خوشمون آمد میریم این کافی نت سرکوچه میدیم تایپ میکنه میاریم میزنیم جلو چشمون حالشو میبریم…

آره من با دیدن و یا شنیدن این حرفها حسودیم میشه و دلم میخواد این جوری با عشقم پیر بشم …ودعا میکنم شما هم این جوری پیر بشید ، کنار اونیکه دوستش داری و اون هم شمارا دوست داره اما خیلی سخته بخصوص حالا با این همه اسباب و وسایل جور  بجور که همش آمده تا خلوت مارا پر کنه بله خلوت مارا  اما تا ما به چی خلوت بگوییم خلوت تنهایی مان را یا خلوت با هم بودنایمان رو آری این که بدون کمترین هزینه با عزیزی در آن طرف دنیا حر ف بزنیم  و یا ببینیمش خیلی عالی اما بشرط اینکه عزیز دیگری که کنار دستمون هست را فراموش نکنیم.اینکه  کلی مطلب عاشقانه و عارفانه را تو این کانال ها بخونیم  و از نویسنده یا فرستندش تشکر کنیم و نشان بدهیم که آدم قدر شناس واجتماعی هستیم عالیه اما یادمون نره عشقمون درست کنار دستمون نشسته و داره زیرچشمی به ما نگاه میکنه تا با یک لبخند و یا نگاه عاشقانه خستگی روزانه اش را از تنش دربیاریم….فرق نمی کنه زن باشی یا مرد…مهم اینکه عاقل باشی و منصف…اگه قرار پیربشیم خوبه که قشنگ  با هم پیر بشیم  …

یا حق

جعفر صابری

وفا )اخوان ثالث)

 در زمانيكه وفا 

 قصّه ي برف به تابستان است

 و صداقت گل نايابي

 ودر چشمان پاك شقايق ها

 عابر بي عاطفه ي غم جاري است

 به چه كسي بايد گفت

 با تو انسانم و خوشبخت ترين؟


[ دوشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۵ ] [ 10:25 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/قانون گریزی

 

قانون گریزی

 

در قسمتی از داستان شازده کوچولوآنتوان دو سن ‌اگزوپری سلطانی که حاکم یک سیاره است رو به شاهزاده کوچولو میگوید :یک حاکم نباید دستوری بدهد که مردمش آن را نادیده بگیرند و قانون شکنی کنند …همواره بعنوان یک شهر وند که سعی میکند قوانین را رعایت کند در حیرت هستم که چرا بیشتر وقت ها مردم بخصوص هموطنانم قانون شکنی میکنند ،وقتی ناچار میشوم به هر دلیلی از شبکه های ممنوع  اجتماعی مانند فیسبوک یا تویتر  با کمک فیلتر شکن استفاده کنم نوعی شرمندگی و عرق خجالت برپیشانیم می نشیند و حس یک انسان خطا کار را دارم ،وقتی برای چند دقیقه که روی موتور هستم کلاه ایمنی نمی گذارم از این رفتارم شرمنده میشوم وساعت ها بعدش هم از خودم بدم می آید نه اینکه من خیلی خوب هستم و بطور کل رفتارم خلاف نیست اما بعضی وقت ها شرمنده میشوم ،وقتی می بینم هموطن عزیزی به سادگی یک طرفه را می رود و یا وارد خط ویژه میشود و یا ورود ممنوع می آید و یا …هزاران خلاف دیگر ،حیران میشوم و بعد که می بینم میشود بعضی خلاف ها را خرید می اندیشم، پس این کار که دیگر خلاف نیست ،حیرانم چگونه زن خارجی به کشورم که می آید  وبدلیل رعایت قوانین ایران اسلامی حجاب بر سر میکند ولی زن ایرانی که تابع قانون ایران و تبعه ایران است وقتی میرود خارج ،با اینکه هیچ کس برایش محدودیتی هم ندارد اما حجابش را برمیدارد!

می روی وام بگیری هزار قانون درست یا غلط برایت می گذارند،آن هم با بهره ی 28 یا 30 درصد ولی یکی می آید میرود بدون هیچ مشکلی صد برابر بیشتر با شرایطی راحت تر و زمانی کوتاه تر می گیرد.

میروی بیمارستان با امید اینکه سالها حق بیمه داده ای ولی نوبت میدهند برای یک یا سه ماه دیگر اما دوستی می گوید من آشنا دارم و این نوبت میشود یکی دوروز دیگر…بیمار بیچاره بدون آشنا هم باید بماند و بمیرد!

حیرانم چطور میشود که مجوز ساخت ساختمانی چند طبقه برای خدمات اداری داده می شود و با علم براینکه در هر یک از اتاقهای این ساختمان یک یا دو نفر یا بیشتر بعنوان کارمند  کار میکنند و روزانه صد یا حتی هزار نفر مراجعه کننده وارد و خارج می شوند واین جمعیت حتی اگر یک پنجمش با ماشین شخصی آمده باشند برای پارک دچار مشکل خواهند شد و این همه تابلو توقف ممنو ع که نادیده گرفته میشود، خود یک قانون شکنی آشکار است و چرا باید این گونه باشد؟

انسان بدوی در ابتدای زندگیش تعریفی از قانون نداشت اما برای اینکه زند ه بماند و از زندگی خود لذت ببرد قوانین ساده ای را مقرر نمود اول این قوانین در قبیله و بعد بین قبیله ها بوجود آمد و این نتیجه جنگ های فراوان بود…قوانین به مرور بین ملت ها و کشور ها جای خود را پیدا کرد و حتی اگر کشوری قانون شکنی کرد دیگر کشور ها برای حفظ قانون میانشان به آن کشور حمله کردند … گاهی وقت ها پدر و یا مادر و یا حتی بزرگ خانواده ،اقدام به برقراری یک سری قوانین می نماید برای نمونه هیچ کس حق ندارد بعد از ساعت هشت شب در منزل نباشد و یا به محض آمدن از مدرسه باید تکالیف را بنویسد و تمام موارد مورد نیاز برای فردا را آماده سازند…این قوانین گاهی به مزاج بچه ها خوش نمی آید مثلاً وقتی که باید ساعت ده یا یازده حتماً بخوابند و لی ناچار تن در میدهند ولی همین که می بینند راهی برای قانون گریزی هست و میتوانند قانون را بپیچند بی درنگ این کار را می کنند و جالب این است که ما خودمان بعنوان بزرگتر به آنها می آموزیم که چگونه قانون را دور بزنیم و نادیده بگیریم . و با آوردن هزارو یک دلیل هم سعی می کنیم این قانون شکنی را منطقی جلوه دهیم و باز جای تعجب است که گاهی قوانین به مرور زمان تغییر می کند برای نمونه یک روزی قانون بود که ویدئو ممنوع است و حتی بعضی ها تنبیه بدنی هم شدند اما امروز یکی از ادارات رسمی و دولتی، مؤسسه رسانه های تصویری است و به سادگی در بیشتر خانه ها این مورد هست و هیچ منع قانونی ندارد ،شاید در آینده نیز ماهواره آزاد شود و از نظر قانون  داشتن و دیدنش اشکال نداشته باشد ،اما اینکه بعضی ها دارند و بعضی ها به احترام رعایت قوانین از تهیه آن خود داری میکنند برای فرزندان مان کمی تضاد به وجود می آورد که بالاخره اگر قانونی نیست چرا این همسایه بالائی و پایینی و بغلی دارد اما ما نداریم؟گاهی وقت ها در صف ایستاده ایم تا به قانون احترام بگذاریم ولی شاهدیم که شخصی و یا اشخاصی می آیند و به سادگی از کنار ما میگذرند و میروند یا دوستی دارند و یا فامیلی …و انسان در مقابل فرزندانش شرمنده می شود و حقیر حالا هرچی می خواهی به این بچه بفهمانی این کار ما درست است وآن کار ناشایسته …ترافیک سنگین است و همه ی اتومبیل ها ایستاده اند اما یک یا دونفر می آیند و حتی از حاشیه جاده …مسیری برای خود پیدا میکنند و میروند آنها می روند و ما می مانیم و ترافیک و شلوغی و سکوت پر معنای فرزندانمان که چه پدر بی لیاقتی داریم!

بیشک تلاش ارزشمند نیرو های انتظامی کشور است که همین اندازه امنیت  در کشور جاری است و قانون گریزان چاره ای جز رعایت قانون را ندارند. که باید قدردان این عزیزان نیز باشیم. 

بیشتر وقتها قوانین اهمیّت خود را از دست میدهند و گاهی  وقتها هم قانون گزار با بی تفاوت نشان دادن خود این فرصت را می دهد که افراد جامعه به خود اجازه بدهند به دیگر قوانین هم با نگاه تردید و بی توجهی برخورد نمایند و گاهی مواقع دیه چند گونه اجراء و برخورد با قوانین و مجرمان قانونی انسان را به حیرت وامی دارد و این سلیقه ای برخورد کردن هم فرصتی میدهد تا  بعضی،  قانون را نادیده بگیرند.بد نیست ما که دارای هزاران سال تمدن و فرهنگ هستیم اولاً قوانین درستی را صادر نمائیم وثانیاً درهر صورت بدانها احترام بگذاریم . قوانینی که همواره قابل احترام باشد و عقل سلیم نیز پذیرای آن باشد و  همه افراد جامعه نیز بتوانند آن را اجراء نمایند و فرقی در برخورد با متخلفین نباشد انشاءالله!

التماس دعا

 جعفر صابری

[ پنجشنبه ششم آبان ۱۳۹۵ ] [ 14:16 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/نذر یاب

چهار شنبه 21 مهر 1395
جعفر صابری/نذر یاب

بنام خدابی بخشنده مهربان

 نذر یاب

مرحوم پدربزرگم غلامرضا نام داشت و درای قد و قامتی بلند و کشیده بود که از پدر به ارث برده بود،جد پدری من بدلیل همین خصوصیت از ابتدای جوانی در تعزیه خوانی ها یا نقش حر را بازی میکرد و یا نقش شمر را!مرحوم پدر بزرگم از پدر این را به ارث برده بودو همه ساله در ایام محرم بویژه روزهای تاسوعا و عاشورا کتابهای دست نوشته خود و مرحوم پدرش را کنار دستش می گذاشت و در گوشه ای از خانه و یا حیاط می نشست و شروع به خواندن میکرد او تمام عمرش هرروز حتی روز های تعطیل به محل کارش می رفت. اما  تحت هیچ شرایطی در این دو روز از خانه خارج نمی شد و تمام روز تعزیه می خواند… یک روز علت این همه مراقبت و دقت را از او سئوال کردم و او داستان را برایم این گونه گفت که : مرحوم پدرش یعنی دریا قلی بعد از بیست سالی که نقش حر و شمر را در تعزیه ها بازی میکرد مورد شوخی  چند تن از هم محلی ها شده بود و او را با نام شمر در مراسم و مجالس خوانده  بودند ، وی نیز به همین دلیل در یک از ده های  محرم تصمیم می گیرد که دیگر در تعزیه بازی نکند وبه خانه می رود اما بیمار میشود و از شب اول دهه ی محرم تا صبح روز تاسوعا  درد در وجودش بود،طوری که هیچ دوا و دکتری هم برایش کار ساز نمی افتد ، وی نیز در همان حال بیماری دست به دعا برمیدارد و میگوید  اگر شفا یابد تا آخر عمرش  فقط نقش شمر را بازی  خواهد کرد و به لطف خدا شفا هم پیدا میکند و این گونه این نقش از پدر به پسر می رسد ولی بدلیل مسائل سیاسی و تعطیلی  بعضی تعزیه ها مرحوم پدر بزرگم ازروستای  صالح آباد همدان به تهران مهاجرت می کند و ناچار در خانه و تنها تعزیه می خواند…درس مهمی که ایشان به من داد این بود که هرگز تعزیه خوان واقعی بعد از پوشیدن لباس و آماده شدن در مقابل آینه نمی ایستاد تا خود را ببیند … جماعت تعزیه خوان تنها برای خدا و عشقشان به سالار شهدا این لباس را می پوشیدند و در میان جمعیت می رفتند تا بدین وسیله ابعاد فاجعه عاشورا را به مردم نشان دهند و بدلیل نبود سینما و تلوزیون این بهترین روش برای بیان آن  واقعه بود….

استاد زنده یاد دکتر جابر عناصری که به حق تلاش های بسیار ارزنده ای در خصوص ثبت و ضبط فر هنگ عامه کشور بخصوص تعزیه در ایران نمود گنجینهای ارزشمندی از فرهنگ مداحی و روضه خوانی نیز فراهم نمود ه که خواندنش برای عموم  خالی از لطف نمی باشد و تازه بعد از مطالعه این اشعار است که ما می فهمیم عزاداری و سینه زنی برای اهل بیت بخصوص سید الشهدا(ع) باید چگونه باشد . البته خوشبختانه هنوز در بیشتر شهرستانها و دهستان های کشور عزیزمان ایران فرهنگ واقعی عزاداری با کمترین دست خوردگی در حال اجراء است معذالک آنچه امروز ما  در تهران و شهر های بزرگ  بعنوان عزا داری محرم شاهد آن هستیم بخصوص عزاداری ها و سینه زنی ها و مداحی ها هر انسان باشعور و درک را دچار افسردگی و آشفتگی میکند که بواقع ما به کجا می رویم ، عجبا من با توجه به گنجینه به ارث رسیده از جدم و پدربزرگم وقتی اشعار آن زمان رامیخوانم ،قدرت بیان و صلابت کلام، بسیار زیبا و دقیق و مثال زدنی است ، ونکته جالب تر اینکه همین چند ماه پیش به همت سازمان تبلیغات اسلامی بخصوص شمال غرب تهران ،با تقدیر و تشکر از مدیریت آن ،حاج آقا محمدی و همچنین آقای حبیب جمشیدی مسئول هیئت های مذهبی و آقای هاشمی در شهرداری منطقه پنج،که جلساتی در همین خصوص مبنی بر اینکه چگونه عزاداری شود و اشعار را با دقت کنترل کنیم  برگزار شد اما چه سود؟…گوش اگر گوش تو ناله اگر اگر ناله ماست آنچه البته به جایی نرسد فریاد است…متأسفانه تعداد زیادی سی دی  به همت شهرداری تهران در بین هیئت های عزاداری در نمایشگاه عطر سیب پخش شد که بیش از هشتاد درصد آن نیز از همین گونه عزاداری ها بود . جای خالی اشعار محلی و منطقه ای از جای جای ایران عزیزمان یا سخنرانی های کوتاه و مفید علما نشان از بی تفاوتی فرهنگی است و تخریب بزرگتری که به پیکره واقعی این مراسم واردمیشود این است که به تازگی  برنامه  ندر یاب نیز در بازار آمد و حتی در سایت های اینترنتی موجود می باشد و این که بدانیم کجا جوجه یا کوبیده و یا قیمه میدهد انسان را به فکر می اندازد وای ما کجا هستیم!بد نیست کمی بیندیشیم بستن کانالهای  ماهواره ای و فیلتر کردن سایت ها شاید یکی از راهکار های مبارزه  با دشمن باشد اما این بی توجهی  ها لطمه به اصل دین و شیعه می زند . نفس اطلاع رسانی مورد نظر نیست ای کاش در این ایام که قشر عظیمی از ملت، بخصوص جوانان در حسینیه ها و مساجد شرکت می کنند  به بررسی مشکلات و ارائه طریق می پرداختیم و از این تریبون عالی کمال بهره برداری را برای بالا بردن شعور نه شور ملت استفاده میکردیم.

 جای تأسف است که ما هنوز خطیبی چون مرحوم کافی را در جمع  خطیبان خود کم داریم. ای کاش دوستان رسانه ای نیز اقدام به برنامه سازی های شایسته می کردند و با بررسی موضوع واقعه ی کربلا به درک بهتر این واقعیت در بین مردم کمک می کردند . ای کاش از بیانات مقام معظم رهبری که در این خصوص هم کم نیست بهره می گرفتیم .والله هدف از برگزاری مراسم برای امام حسین (ع) نباید خلاصه به قیمه و قورمه باشد ای کاش هیئت های عزاداری که در هر چند قدم بساط چای و قهوه و شیرو آب میوه را برقرارکرده اند دست به دست هم می دادند و قسمتی از این هزینه ها را صرف ساخت  مدرسه ای در مناطق نیاز مند می کردند و نام سالار شهدا را بر آن می گذاشتند تا سالها هموطنان ما بدون توجه به دین و مذهبشان از آن بهره مند می شدند . یاران و برادران ،عزیزان، خواهران گرامی که سفره حضرت عباس (س) به گستردگی پنج متر با انواع غدا ها  می گسترانید به فکر آن جماعتی هم باشید که در آرزوی داشتن کمترین امکانات برای ازدواجشان هستند . عزادران سالار شهدا، تا چهلم آقا نیامده دست به دست هم بدهیم و یک کار حسینی کنیم و به جای خرید آخرین تکنولوژی صوتی و تصویری برای هیئتمان دست بیمار نیازمندی را بگیریم که حتی دراین ایام باید کنار بیمارستانهای تهران بسر ببرد، وای بر ما اگر حسین زهرا (س) روز قیامت از انسانیت ما سئوال کند وما فقط سینه خود را نشان دهیم که برای عزایش سرخ کردیم! سینه بدون قلب و عشق به همنوع چه دردی از ما درمان می نماید ، وای بر ما که با تغیر و تلاش نذری های گونا گون را  از هیئات مختلف جمع می کنیم و حتی نمی توانیم میل کنیم . ما کجائیم و به کجا میرویم …این دین ماست این آئین ماست این بود انقلاب اسلامی ما این است ثمره خون عزیزترین، عزیزان ما پاسخ شهدا را چه خواهیم داد که از جانشان برای یاری حسین زمان گذشتند تا وجبی از خاک کشور عزیزمان به دشمن داده نشود . این است نتیچه حضور سبز و ارزشمند مدافعان واقعی حرم که ما در این ایام پشت میکروفن ها این عزاداری ها را بشنویم وسکوت کنیم و یا همراه ایشان شویم .

خدایا مارا به راه راست هدایت کن!

حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.

افسوس که به جای افکارش

زخم های تنش را نشانمان دادند

و بزرگترین دردش را

بی آبی نامیدند…..

عاشورای 1395

جعفر صابری

مرز در عقل و جنون …

مرز در عقل و جنون باریک است
کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ویرانی و بهت مردم

گیسویت تعزیتی از رویا
شب طولانی خون تا فردا

خون چرا در رگ من زنجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی

عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاریست مگو سهو شده

من و رسوایی و این بار گناه
تو و تنهایی و آن چشم سیاه

از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پیمان بگذر

دین دیوانه بدین عشق تو شد
جاده شک به یقین عشق تو شد

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی

شعر از:افشین یدالهی

[ چهارشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۵ ] [ 15:57 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/ نارنگی

شنبه 27 شهریور 1395

نارنگی

جعفر صابری/ نارنگی

دوست عزیزی که سالهاست  یکی از بهترین های مدیران آموزشی  کشور است ،از داخل کشوی میز کارش چیزی را درآورد و به من گفت فکر میکنی این چیست؟ تشخیص برایم بسیار مشکل بود و او با لبخند گفت: خواهم گفت:اوایل مهر سال گذشته شاگردی در مدرسه ما بود که با هم کلاسی هایش مدام در گیر بود و شیطنت میکرد چند بار به دفتر مدرسه آوردندش و او چیزی نمی گفت ،بیشتر وقت ها  والدینش دیر برای بردنش می آمدند و او گاه چند ساعت بعد از بچه های دیگر میرفت منزلشان و در حیاط مدرسه بود خلاصه هر وقت هم که پدرش می آمد دنبالش زمانی را برای گفت و گو با من صرف میکرد و برای من از نکات مهم آموزشی و پرورشی صحبت می کرد و نواقص پرورشی و آموزشی کشور را گوشزد می کرد ،گاهی وقت ها هم مادر بچه می آمد و از این که دیر شده پوزش می خواست و میگفت کارش طول کشیده است…

مدتها  گذشت و سال تحصیلی به پایان  نزدیک می شد من از پدر و مادر این دانش آموز  دعوت کردم که یک روز مشترک برای گفت و گو بیایند و آنها یک روز عصر به دفتر کار من آمدند و برای اولین بار در طول سال تحصیلی من این دو را کنار هم دیدم و بعد همین چیزی که به شما نشان دادم  را از داخل کشوی میزم در آوردم و به آنها نشان دادم و گفتم فکر می کنید این چیست؟ پدرش گفت انجیر خشک شده است و مادرش گفت آلو است چطو ر مگر؟ برایشان توضیح دادم که  نه این یک نارنگی است که تا همین سه روز پیش داخل کیف مدرسه فرزندتان بوده است …واین یعنی شما در طول  سال تحصیلی حتی یک بار کیف مدرسه فرزندتان را باز نکرده اید که داخلش را ببینید ،بار ها جلسه انجمن و اولیا بود اما شما تشریف نیاوردید ، چندین بار به مدرسه تشریف آوردید و لی هرگز به صحبتهای من که در حاشیه صحبت های شما میشد گوش نمی دادید ،این نارنگی روزی نارنگی بود و به مرور زمان آبش را از دست داد و این گونه خشک و بی شکل و زشت شده است ! نارنگی که شما برای فرزندتان فراهم کرده بودید تا او نوش جان کند اما او به این خد مت شما توجه نداشته .  شاید او بیشتر به محبت و حضور شما در کنار خودش نیاز داشته با رها خد مت شما عرض کردم فرزندتان پرخاشگر است و این از روی کمبود محبت می تواند باشد و لی شما گفتید ما برایش همه چیز فرا هم کردیم و زندگی ما چیزی کم ندارد …

دوستم ادامه داد که این زن و شوهر بحثشان را در مقابل من شروع کردند و کارشان بالا گرفت طوری که من ناچار اتاق را ترک کردم تا شاهد و ناظر صحبت های شان که گاه به فحاشی میرسید نباشم.

اما می شنیدم که  مرد میگفت : بتو گفتم به زندگی برس به بچه برس تو گفتی خسته شدم درس خوندم ده سال تو خونه نشستم می خوام برم سرکار مگه چی ام  از مردم کمتره میخوام من هم تو اجتماع باشم و همش به من گفتی تو چشم دیدن موفقیت من را نداری و زن میگفت مگه این همه زن کار میکنند کجای زندگیشون به هم خورده تو پدری میکردی این هم شغله که داری اگه من کار نکنم هشتمون گرو نوهمونه …

 باشنیدن صحبت های دوست فر هنگیم  در خصوص این دانش آموز باعث شد من  چیزی بنویسم نمی شود گفت حق با کدام یک از این والدین است و لی واقعیت این است که با توجه به هزینه های جاری  در کشور و مشکلات معیشتی و اقتصادی بیشتر خانوادها ی ایرانی اشتغال مادران  در کنار پدران اجتناب نا پذیر است  معذالک این مشکلات نباید به آیند بچه ما لطمه وارد کند ،دوستان زیادی را می شناسم که این اشتغال خانم خانه ارکان زندگیشان را به هم زده و زن متوجه شده که مردش با شخص و یا اشخاص دیگری ارتباط پیدا کرده و یا متاسفانه حالت دیگر که  زن بدلیل سادگی و نیاز شدید به محبت  در دام   هوس بازی گرفتار شده است .

بی شک تمام تلاش ما برای  ساختن آیندی بهتر و زیبا تر برای فرزندمان است و این حق ما می باشد که صاحب فرزندانی سالم و صادق باشیم اما به چه قیمتی دوری از فرزندمان نداشتن خبر از شرایط تحصیلی و پرورشی بچه  عدم حضور  فعال در فعالیت های آموزشی و پرورشی فرزندانمان لطمات شدید روحی و روانی به شخصیت بچه وارد می کند ، فاصله بین زن و شوهر بخصوص در مسائل عاطفی و جنسی باعث میشود ایشان بدنبال ارضاء خود در مسیر  خطر ناک جبران باشند و فاجعه جدایی و طلاق  بیش از هر چیز به همان لطمه می زند که برایش تلاش میکنیم ، بی احترامی و بد زبانی توهین به یک دیگر و خلاصه نا دید گرفتن شرایط و مشکلات باعث سردی می شود ، کم نیستند مردانی که بدلیل توهین  همسرشان ترجیح می دهند با زن دیگری ارتباط برقرار کنند و یا وقتشان را بیشتر بیرون از خانه سپری نمایند، با ید توجه داشت مهمترین نقش زن حفظ کانون خانواده است و و این از هر کاری اهمیتش بیشتر است زن اگر توانا باشد مدیریت همسر و فرزندانش را بطور کل در اختیار میگیرد ، شاید خیلی ها به صاحب  این قلم خورده بگیرند و لی باید قبول کنیم که اگر زن کارش را خوب انجام دهد مردش  سرش جای دیگری گرم نمی شود ،  چطور می شو د خانمی یک ساعت قبل از رفتن سر کارش خودش را حاضر می کند تا زیبا و شایسته در محل کار و جامعه حاضر باشد اما یک سوم این وقت را در منزل و برای همسرش نمی گذارد، مردش این ها را می بیند و شاهد برخورد های اجتماعی او با دیگران است ،زنی که میرود و کار ی را شروع میکند که بیشتر برخوردش با مردان در جامعه است از نظر شوهرش که شاهد رفتار بعضی زنان اطراف خود است در دراز مدت می افتد ، اینجا قصد بررسی درست یا غلط بودن موضوع را نداریم تنها به بیان واقعیت می پردازیم و این که این اتفاق در حال جریان است، بدون شک هم مرد و هم زنش هیچ نیت بدی ندارند اما متاسفانه جامعه بستر نا مطلوبی شده است ، جوانان بی کار و مجرد یا زنانی که بدلیل مشکلات مادی رو به تن فروشی  آورده اند همه و همه زنگ خطری است که باید بیش از مردان زنان خانواده نقش مدیریتی خود را بیش از گذشته اجراء کنند اگر کم هست باشد کم بخورند ، باید از بیانی شیوا و برخواسته از محبت و دوستی با همسر و فرزندانشان برخورد کنند ،به هیچ عنوان با فرزندانشان با ادبیات توهین آمیز برخورد ننمایند ، باید تلاش کنند تا کانون خانواد بستری مناسب و آرام بخش برای فرد فرد اعضاء خانواده باشد . استرس را بکاهند و با رواج قناعت به زندگیشان سامان دهند . با زیرکی به خلوت همسر و فرزندشان وارد شوند و از هر چیز کوچکی که شاید خانواده را مورد تخریب قرار دهد مطلع باشند باید  باور داشت که زندگی مانند یک کشتی است که ناخدایش شما هستید بله شما خواهر عزیز و ارجمند خانم محترم این کشتی اگر به بزرگی تایتانیک هم  باشد کافیست یک سوراخ ریز در آن پدید بیاید تا غرقش کند…

در طبیعت نقش شیر ماده آماده سازی  خوراک و رسیدگی به همسر و فرزندان است و یا بد نیست بدانید که گرگ ها هرگز به گله های که سگ نگهبانش ماده است نزدیک هم نمی شوند و سکوت و متانت و آرامش سگ  های ماده  همیشه زبان زدنی است . بیشترین محبت را در طبیعت حیوانات ماده  به فرزندان  خود نشان میدهند و بشدت از حریم زندگیشان و فرزندانشان دفع میکنند.

انسان اشرف مخلوقات است و این انسان از مادر زاده شده پس ای مادر اشرف مخلوقات نقش خود را شایسته دان و جایگاهت به انجام رسان.

ارادتمند

 جعفر صابری

[ شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 12:54 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/عندالمطالبه…

شنبه 27 شهریور 1395

عندالمطالبه

جعفر صابری/عندالمطالبه...

دوستی که سرانجامش به ازدواج منجرب شود یکی از زیبا ترین انواع ازدواج ها  است و بدون شک هیچ قدر و اندازه ای هم در آن وجود ندارد، معذالک بر حسب یک سنت زیبا و  شایسته برای زوجه هدیه ای را بعنوان مهریه در همان ابتدای عقد ازدواج معین می نمایند که زوج با قبول آن می پذیرد که این هدیه و مهریه را بپردازد و البته مطالبی دیگر نیز گاه به این مورد افزوده می شود مانند حق طلاق ، حق مسکن ، حق  کار و حتی مطالبی  و حقوقش که گاهی درعین  ناباوری زوج می پذیرد و این گونه قبول می کند که موضوع این قرار داد ازدواج و پیوند زیبا تبدیل به یک معامله و کسب شود و کم نیستند فامیلی که همان ابتدا با مشکل های گونا گون روبرو میشوند و یا بدلیل چشم و هم چشمی کار های عجیبی را انجام می دهند و در همین خصوص مواردی را بیان می کنند که والدین آقا دامادم دادشان به افلاک می کشد اما شاه داماد که تنها نگاهش به گوشه ی چشمان عروسش دوخته شده هیچ  نگاهی را نمی بیند و جز صدای قلبش هیچ صدایی را نمی شنود و حتی متوجه نیست که عاقد می گوید بنویسم عندالمطالبه  یا عندالاستطاعه …خلاصه شاه داماد می پذیرد که آنچه عروس خانم اراده کند را برایش فراهم سازد و این گونه می شود که ناخواسته همین دوست داشتن زیبا گاهی به فاجعه ای تبدیل می شود و آقا داماد و خانواده اش را و حتی گاه کل فامیل را در گیر موضوع پرداخت مهریه مینماید و از همه بد تر نکته غیر اخلاقی است که برای دیگر جوانان بوجود می آورد، دوست جوانی با اذعان این موضوع که وقتی می شود با هر دختری دوست بود و حتی خانه مشترک داشت چرا ازدواج که بعد دچار مشکل مهریه شویم! ما عاشق هم هستیم و داریم زندگی هم می کنیم ازدواج دیگر برای چه؟ وبا کمال تاسف باید گفت وقتی سخت گیری  بعضی خانواده ها را در خصوص ازدواج می بینیم و یا اصرار برای ازدواج های سنگین با مخارج وحشتناکش را  شاهد هستیم باید در انتظار بد تر از این موارد هم باشیم.

 طی یک بررسی به عمل آمده مشخص شد علی الرغم  چند سال گذشته که بیشتر آمار طلاق بین زوج های جوان بود این روز ها میانگین طلاق بین زوجهایی است که گاه ده سال یا بیشتر از ازدواجشان سپری می شود و این دیگر دلایل کم تجربه بودن زوجها و مسائل این گونه را ندارد.طلاق که در روزگار نه چندان دوری در جامعه از جایگاه زیبنده ایی در بین مردم برخوردار نبو د این روز ها کاری بسیار ساده و آسان شده و بسادگی با آن برخورد می شود و با توجه به شرایط نسبتا  دشوارش گاه به سادگی صورت می گیرد و کانون یک خانواده متلاشی می شود ،دیگر تعریفی از تعمیر و باز سازی نیست وقتی می توان به  تازگی  اندیشید چرا تحمل درد ! بچه ها نیز باید با این شرایط کنار بیایند.

 دوستی می گفت من نمی دانم عشق چیست ولی همانقدر بگویم وقتی می بینم  پسر  ده ساله ام به من نگاه میکند و با نگاهش می خواهد که سکوت کنم و فر یاد نزنم خشم را در خود فرو میدهم و می اندیشم که عشق یعنی این …

دوست دیگری میگوید پس از جنگ با همسر شهیدی ازدواج کردم  که صاحب یک دختر از شهید بود و بعد از مدتی ما صاحب دو فرزند پسر شدیم، دخترمان وارد دانشگاه شد و تحصیلات عالیه دارد اما مدتی است که همسرم  مراترک کرده و میگوید می خواهم طلاق بگیرم!

دوست دیگری می گوید شانزده سال  از زندگی مشترکمان می گذرد ولی مدتی است که همسرم می گوید می خواهم بروم سرکار و از نشستن در خانه خسته شده ام!من با کار همسرم مشکلی ندارم ولی این تغییر مرا بد جوری ناراحت می کند.

دوستی میگفت سر سفره عقد هرچی به پسرم گفتم بابا دقت کن این موضوع مهمی است پذیرش این موارد یعنی دربست در اختیار عروس خانم بودن او فقط گفت بابا دوره این حرفا گذشته!

عزیزی میگفت شاید در نگاه اول  بیشتر حقوق به آقایان داده می شود اما باور کنید این طور نیست و فاجعه است به زندان ها و یا دادگاههای طلاق بروید من نمی گویم همیشه حق با آقایان است اما یک وقت هایی داستان هایی از طلاق را می بینیم و می شنویم که خودش باعث میشود جوانان جرات اندیشیدن به ازدواج را نداشته باشند.

 هنوز کم نیستند افرادی که در طول زمان زندگی مشترکشان عشق و عقلشان چند برابر شده و هر روز هم بیشتر می شود  امید وار هستیم این روابط زیبا را بیشتر در نظر بگیرم و همسران  بیشتر با هم سر سازگاری داشته باشند ،باور کنید کمی گذشت و صبر می تواند خیلی از موارد را برطرف نماید .

به امید روزگاری خوش برای فرد فرد شما عزیزان

جعفر صابری


[ شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 12:53 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

یک فرصت استثنایی
قابل توجه خانواده های محترم
اجراء مجموعه تست های روانشناسی ارزیابی سلامت
تست عزت نفس
تست سلامت روان
مقیاس سازگاری زناشوئی
مقیاس حل مشکلات خانوادگی
تست افسردگی
رفع مشکلات جنسی
و تست های ویژه کودکان و نوجوانان
با ارائه پاسخنامه و برگه نتیجه کتبی
زیر نظر آقای جعفر صابری
مخترع صفحه کلید تست هوش در دنیا
مدیر عامل موسسه فرهنگی هنری آشتی
و صاحب امتیاز هفته نامه بین المللی همسر اولین
و تنها هفته نامه ویژه همسران
تلفن جهت هناهنگی :09213174722
www.hamsar-magazine.ir
www.ashti.co
www.ashti.ir
www.jafar-saberi.ir

فقط برای شما که می خواهید متفاوت باشید
قابل توجه مدیران بخش های خصوصی و دولتی
آموزشی و تولیدی و همچنین خدماتی و تبلیغاتی
مشاوره وآموزش
 خصوصی و ویژه جهت بالا بردن کیفیت خدمات و برنامه های کاری شما
بررسی شرایط موجود برنامه ریزی برای توسعه بیشتر و پایدار
شناخت مشکلات و موانع پیشرفت
گسترش بازار خدمات و فروش
آموزش و شناخت برنامه های روز جهان
همراه با تست های ویژه
(ارائه گواهینامه  های بین المللی جهت افراد و شرکت ها و موسسات)
 زیر نظر استاد جعفر صابری
مخترع صفحه کلید تست هوش در دنیا
مدیر عامل موسسه فرهنگی هنری آشتی
و صاحب امتیاز هفته نامه بین المللی همسر
 اولینو تنها هفته نامه ویژه همسران
تلفن جهت هناهنگی: 09213174722
www.hamsar-magazine.ir
www.ashti.co
www.ashti.ir
www.jafar-saberi.ir

[ چهارشنبه دهم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 10:13 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

نمایشنامه حضرت یوسف (ع)

 

نویسنده: جعفر صابری

مجلس اول

صحنه:

بازیها:برادران یوسف چرخی زده  ودرحالی که نور صحنه روشن میشود تاروشنای کامل بدور خود میچرخند نوعی اضطراب با روشن شدن کامل صحنه یکی ازآنها میگوید:

برادر2:آنکه چندین برادر یم پدر چنان دلبسته یوسف است که اوراتنها بیش از همه ما دوست میدارد وضلالت او در حبّ

یوسف نیک پدیدار است

when they said: certainly yusuf and his brother are dearer to our father than we, though we are a (stronger) company; most surely our father is in manifest error: (8)

برادر3: باید  یوسف را بکشید یادردیاری د.ر از پدر بیفکنید وروی پدر را یک جهت  به طرف خود کنید آنگاه بعد از این عمل مردمی صالح و درستکار شوید

slay yusuf or cast him (forth) into some land, so that your father’s regard may be exclusively for you, and after that you may be a righteous people (9)

همه  چرخی  میزنند  و باز می ایستند طوری که نشان داده شود رأی را پذیرفته اند

برادر 1: اگر ناچار سوءقصدی دارید البته از کشتن وی صرف نظر کنیدولیاورابر سرراه کاروانان به چاهی درافکنید  که کاروانی اورابابد با خود به دیار دور برد.

a speaker from among them said: do not slay yusuf, and cast him down into the bottom of the pit if you must do (it), (so that) some of the travellers may pick him up (10)

همه میخندند  و دستهایشان را به نشاهنه وحدت دراین امر  در یکدیگر قرار میدهند –صحنه تاریک میشود

مجلس دوم

صحنه:

یعقوب نشسته بر سجده گاه در مناجات  است –برادران براو وارد میشوندوبه گردش مؤدبانه می نشینند

برادر 1: ای پدر چرا توبر یوسف ازما ایمن  نیستی و همراه ما اورا نمیفرستی درصورتیکه برادران  همه خیر خواه  یوسفیم واز ما به او هرگز آزاری نخواهد رسید

they said: o our father! what reason have you that you do not trust in us with respect to yusuf? and most surely we are his sincere well-wishers: (11)

برادر2: ای پدر فردا اورا باما به صحرا فرست که در چمن ومراتع بگردیم و بازی کند والبته ما همه  از هرخطری نگهبان اوییم

send him with us tomorrow that he may enjoy himself and sport, and surely we will guard him well (12)

یعقوب آهی از حسرت کشید و گویی بدل میداند آرام میگوید:

ای فرزندان  من ازآن ترسان و پریشان خاطرم که از او دربیابان غفلت کنید و طعمه گرگان شود.

he said: surely it grieves me that you should take him off, and i fear lest the wolf devour him while you are heedless of him (13)

برادر 3: والبته این  هرگز نخواهد شد زیرا اگر باآنکه  ما چند مرد نیرومند همراه اوئیم باز گرگ قصد او کند پس ما بسیار مردم ضعیف  و زیانکاری  خواهیم بود.

they said: surely if the wolf should devour him notwithstanding that we are a (strong) company, we should then certainly be losers (14)

یعقوب دست بهاسمان  میبرد وپس سجده میکند سراز سحدهبرمیدارد وبا سر نشام تسلیم رضایت میدهد

نور ضعیف  میشود

مجلس چهارم

صدابی  آب وزمزمه پرندگان – نورصحنه کاملاً روشن است.برادران یوسف را ححلقه کرده اند وصدای قهقه مستانه آناه ناله های یوسف رادر خود میگیرد وصدای پرندگان قطع میشود –صحنه روه تاریکی میرود – صدای جیرجیرکها

مجلس پنجم

یعقوب سرازسجده  برمیدارد –برادران باحزن واندوه سر فرودآورده وگرد پدرمینشینند

پدر چون آنانرا گریان دید و یوسف راندید حال   پرسید:فرزنادانم یوسفم چه شد

برادر 1: درحالی که خودرا غمگن نشان میدادگفت:

قصه این است که مادر صحرا برای مسابقه رفته ویوسف را بر سر متاع خود گذاردیم چون بازگشتیم یوسف را گرگ طعمه خود ساخته بود.

و هر چند ماراست گوئیم تو باز ازما باور نخواهی کردپیراهن یوسف  نشان صداقت ماست.

they said: o our father! surely we went off racing and left yusuf by our goods, so the wolf devoured him, and you will not believe us though we are truthful (17)

یعقوب آهی میکشد ومیگوید:

بلکه این امر زشت قبیح رانفس درنظر شما زیبا جلوه داد درهر صور ت در این مصیبت  صر جمیل کنم وارزخدایاری طلبم که بررفع این بلیّه  که شما اضهار میداردیدبسی خداست که مرا یاری تواند کرد

he said: nay, your souls have made the matter light for you, but patience is good and allah is he whose help is sought for against what you describe (18)

مجلس ششم

صحنه روشن است –صدای زنگ کاروان میاید که کم کم نزدیک میشود .کاروان میایستد وصدای ز کاروان  میگوید

صدا: سقا را بفرستید تااب برایمان بیاورد

سقا در صحنه بند به چاه میاندازد و لحظه ا ی بعد  یوسف در مقابلش پیدا میشود.

سقا: به به ازاین بشارت و خوشبختی که به ما رخ داده (واورا پنهان میکند) –

صحنه تاریک میشود

-drawer and he let down his bucket. he said: o good news! this is a youth; and they concealed him as an article of merchandise, and allah knew what they did (19)

صحنه روشن میشود –برادرارشد یوسف به کنار غافله سالار میرود وآهسته به او میگوید

برادر1: این پسر غلام ماست  شوم بخت است و از بدی روزگار به هر بهایی بخواهید به شما می بخشیمش وازاین دیار اورادورکنید شاید برکت به ما رو کند.

and they sold him for a small price, a few pieces of silver, and they showed no desire for him (20)

قافله سالار  سکه به او میدهد واوبه جمع برادران میآید و قافله باصدای زنگ شتر ها حرکت میکند

صدی هم همه براردران وشادی آنان – نور ضعیف میشود

مجلس هفتم

بازار- شلوغی و هم همه مردم و غلامان در کنر کدیگر ایستاده اند  یوسف در میان آنهاست

برده فروش با چوب دستی یوسف را نشان میدهد : این جوانرا که میخرد

عزیز مصر در کنار همسرش زلیخا ایستاه  باغرور و فخر دست بالا اورده  به علامت آنکه من خریدمش

سپس رو به لیخا  کردو گفت: مقامش بسیار  گرامی دار که این غلام امید است و به ما نفع بسیار بخشد. یااورابه فرزندی بگیریم

and the egyptian who bought him said to his wife: give him an honorable abode, maybe he will be useful to us, or we may adopt him as a son.

نور ضعیف میشود

مجلس نهم

زلیخا با حسرت  به یوسف  مینگردکه به کارها رسیدگی میکند   به سمتش میرود ودستش را بسویش دراز  مینماید ، یوسف عقب میرود زلیخا به سمتش میرود یوسف فریاد میزند:

بخدا پناه   میبرم که بر چنین  عمل زشت  اقدا م کنم خدا مرا مقامی متزه ونیکو عطا کرده چگونه خودرابه ستم وگناه آلوده کنم که خدا هرگز ستمکاران را رستگار نسازد.

: i seek allah’s refuge, surely my lord made good my abode: surely the unjust do not prosper (23)

زن باز به سوی او میرود و یوسف عقب مینشیند و یوسف مگریزد (به گرد صحنه میچرخد)

زلیخا  ست به گریبان  یوسف کرده از پشت سر پیراهنش را میدرد

درآن حال عزیز مصر همرراه ندیمان وارد صحنه میشود

زن مینشیند و یوسف ایستاده سر به پا فرو میآورد

زن ناله کنانطوری که یوسف را مخصر جلوه دهد میگوید:

جزای آنکه با اهل تو قصد بد کند  جزآنکه یا بزندان برند  یا به عقوبت  سخت کیفر کنند چه خواهد بود؟

she said: what is the punishment of him who intends evil to your wife except imprisonment or a painful hastisement? (25)

یوسف مضطرب  اما مصمم میگوید: چنین نیست  بلکه این زن خود  با وجود انکارمن قصد مراوده  کرد

he said: she sought to make me yield (to her);

عزیز مصر چند قدمی  ازآنها  فاصله میگیرد  ودر فکر فرور میرود

یکی از همراهانش  خود را به او یرساند و آرام میگوید:

همراه: اگر پیراهن یوسف از پیش دریده زن راستگو ویوسف از دروغگویان است واگر پیراهن از پشت سر دردیه است زن دروغگو و یوسف ا زاستگویان است

witness of her own family bore witness: if his shirt is rent from front, she speaks the truth and he is one of the liars: (26)

and if his shirt is rent from behind, she tells a lie and he is one of the truthful (27)

عزیز مصر به یوسف نگریست  وچون متوجه شد پیراهنش  از پشت دریده شده گفت:     این شکوه و تظاهر به عفت و تهمت بردیگری بستن از مکر شماست که  مکر و حیله زنان بسیار بزرگ و حیرت انگیز است

so when he saw his shirt rent from behind, he said: surely it is a guile of you women; surely your guile is great: (28)

ای پسر ازاین در گذر

o yusuf! turn aside from this

عزیز مصر روبه زن: از گناه خود توبه کن  ککه تو مرتکب خطایی بزرگ شدی وسخت از خطا کاران گردیده ای

(o my wife)! ask forgiveness for your fault, surely you are one of the wrong-doers (29)

نور ضعیف میشود

مجلس دهم

نورزیاد میشودچند زن در صحنه حرکت  میکند یکایک به یکدیگر میرسند -ایستاده سخن میگویندو باز به حرکت  خود ادامه میدهند

زلیخا آنها را دعوت  میکند  تا بنشینند وقتی می نشینند باآنها وسائل پذیرایی میدهد .برای هریک بالش وتختی آماده میکند آنگاه یوسف از دری واردمیشود و می ایستد زنان  خیره به او میمانند

زلیخا: این است غلامی  که مرا در محبتش ملامت  میکردید  دیدید چگونه با یک نظر شمارا شیفته و از خود بیخدو ساخت. آری من خود از او تقاضای مراوده کردم و او عفت  ورزیده و اگر از این پس  هم خواهش  مرارد گند البته زندادنی شود   وذلیل و خوار گردد

she said: this is he with respect to whom you blamed me, and certainly i sought his yielding himself (to me), but he abstained, and if he does not do what i bid him, he shall certainly be imprisoned, and he shall certainly be of those who are in a state of ignominy (32)

یوسف  دست به دعا برمیدارد و میگوید : ای خدا مرارنج زندادن خوشتر ازاین کارزشتی است  که زنان  از من تقاضا دارند  بارالها  اگر تو حیله اینان به لطف وعنایت خود  از من  رفع نفرمایی  وبهانها میل کرده و ازاهل  شقاوت گردم

he said: my lord! the prison house is dearer to me than that to which they invite me; and if thou turn not away their device from me, i will yearn towards them and become (one) of the ignorant (33)

مجلس یازدهم

زندان- یوسف در کنار  دو جوان  دیگر –نوربه طور ملایم زیاد میشود

زندانی 1: من در خواب دیدم که انگور برا ی شراب میافرشم

i saw myself pressing wine

زندانی 2:من در خواب دیدم که بربالای سر خود طبق نان  میبرم ومرغان  هواازآن به منقار میخورند

i saw myself carrying bread on my head, of which birds ate. inform us of its interpretation

یوسفا مارا تو ازتعبیرآن آگاه کن  که تورااز نیکو کاران و دانشمندان جهان  می بینیم

surely we see you to be of the doers of good (36)

یوسف: من شما راازآن پیش که طعام آید و تناول کنید  به تعبیر خوابتان آگاه میسازم  که این علم را خدای من به من آموخته است .زیرا که من آئین گروهی که به خدا بی ایمان و به آخرت کافر ند ترک گفتم  و از آئین پدرانم  ابراهیم خلیل و اسخاق و یعقوب که دین توحید و خداپرستی است  پیروی  کردم  .درآئین ما هرگز نباید چیزی  با خدا شریک گردانیم و احدی را موثر در کارآفرینش دانیم . این توحیدو ایمان  به یگانگی خدافضلو عطای خداست برما و بره مه مردم لیکن اکثر مردامن شکر این عطارا بجای نمیاورند.ایدورفیق زندان من ازشما میپرسم ایا خدایان متفرق بی حقیقت  ماندن بتنا و فراعنه  وغیره بهتر ودر نظا م خلقتموثرند یا خدای یکتای قاهر و غالب بر همه قوای  عالم وجودو بدانید ه  آنچه غیر از خدا می پرستید اسماء بی حقیقت و الفاظ بی معنی  ات که شما خودتان و پدرانتان ساخته اید  خدا هیچ نشانه الهیت و کمترین اثر  خالقیت درآن خدایان  بلاطل نناهده  وهمه بیاثرند و تنها حکم فرمائی  عالم وجود خداست و به شما بندگان  امر فرمده که  جزآن ذات  پاک یکتا  کسی را  نپرستید این آئین  محکم است ولکن اکثر مردم از جهالت براین حقیقت آگاه نیستند

he said: there shall not come to you the food with which you are fed, but i will inform you both of its interpretation before it comes to you; this is of what my lord has taught me; surely i have forsaken the religion of a people who do not believe in allah, and they are deniers of the hereafter: (37)

and i follow the religion of my fathers, ibrahim and ishaq and yaqoub; it beseems us not that we should associate aught with allah; this is by allah’s grace upon us and on mankind, but most people do not give thanks: (38)

o my two mates of the prison! are sundry lords better or allah the one, the supreme? (39)

you do not serve besides him but names which you have named, you and your fathers; allah has not sent down any authority for them; judgment is only allah’s; he has commanded that you shall not serve aught but him; this is the right religion but most people do not know: (40)

ادامه دارد…

[ پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 19:47 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/سرمقاله…

 

 جعفر صابری/سرمقاله...

سرمقاله…

 قبول بفر مائید بیشتر وقتها تمام کار هفته نامه حاضر است ولی سرمقاله هنوز نوشته نشد همین یک ستون کوتاه! هر زمان که  می خواهم مطلبی را به عنوان سر مقاله بنویسم اول با دوستان و نزدیکان در موردش صحبت میکنم نقطه نظرهایشان و حرفهایشان را میشنوم و یاد داشت بر میدارم دوستان زیادی  هستند و حتی مردم و یا خوانندگان دوستان انجمن فر هنگی ادبی میثاق ،مادرم ،خانواده ام نزدیکانم و دوستان خوبم چون خانم دکتر واله کردستانی ، آقایان محسن مسعودی ، صلاح دین خطیر ،محمد امینی …و خلاصه هر کسی که حس میکنم به من نزدیک است که از همین تریبون  سپاسگزاری خود را تقدیمشان می نمایم. اما باز دیر میشود و به این دلیل است که هفته نامه گاه با یک تاخیر کوتا هی به دست شما عزیزان می رسد . شاید اگر تهیه یک مقاله علمی و یا فنی یا حتی هنری بود کار راحت تر می نمود اما نوشتن مقاله ای با موضوعات اجتماعی که مردم در گیر آن باشند و برایشان مهم باشد و با خواندنش آرام بگیرند باور کنید کار بسیار مشکلی است . بیش از شصد مقاله در طول این بیست سال نوشته ام و کمتر یا بیشتر مطالب دیگر اما  تنها 420 سرمقاله در هفته نامه همسر به چاپ رسید ه و این یعنی اینکه گاهی خودمان آن را سانسور نموده و برای چاپ در  هفته نامه همسر شایسته ندیدیم ! از جمله همین دو مقاله گذشته که با نام های این دیگر مشکل شماست و حق با آقای علم الهدی است را می توان نام برد. بگذریم این گونه نوشتن بسیار دشوار است بدان دلیل که حرمت قلم و جایگاهش نزد اهل فرهنگ و دانش بی نهایت ارزنده می باشد و ایشان مطلع هستند که هر نوشته ای برگی از تاریخ خواهد شد  و سندیت پیدا می نماید . اینکه آماری نوشته شود و گفته شود روزانه بیش از 440 مورد طلاق داریم یعنی دادن آمار و اعلام یک اتفاق که صد سال دیگر هم می توان بدان مراجعه نمود و گفت در سال 1395 در ایران فلان شخص بیان داشته روزانه 440مورد طلاق ثبت میشده!

 در جوامع پیش رفته بخصوص غربی دو علوم نظری و فنی مورد توجه است و بیشترین مدیران لایق مدیریت کشور ها را همان افرادی تشکیل میدهند که تحصیلات و تجربیا تشان در علوم نظری می باشد و لی برای پیشرفت فنی و مهندسی از افراد شاخص این رشته بکار میگیرند حتی با برگزاری جشنواره های علمی و فنی و پذیرش دانشجو  از سراسر دنیا در این رشته ها و بورسیه نمودن آنها خلا های  علمی خود را پر می نمایند و عجبا جماعت جهان سوم خرسند هستند که به دانشگاههای غربی رفته و جایگاه علمی بدست می آورند این یعنی آنکه ایشان هرگز حق و جایگاه ورود به سیستم اداره کشور را نخواهند داشت و تنها یک فرد فنی در چرخه تولید این کشور ها و پیشرفتشان خواهند بود ! اما در کشور های جهان سوم ما شاهد این هستیم که افراد با داشتن تجربه  و تحصیلات در علم نظامی، فنی و مهندسی ، حتی پزشکی در پست های بسیار حساس اجتماعی قرار میگیرند و خوب نتیجه چه میشود شخصی که نگاه و تجربه و تحصیلات فنی مهندسی دارد می خواهد یک موسسه فر هنگی را اداره نماید برای نمونه طرف دکتر مهندس محیط زیست است مسئول حوزه فرهنگی یک سازمان و یا وزارت خانه می شود یا  دکتر عمومی است مدیرکل بخش بهداشتی می شود ! این که اساساً یک دکتر عمومی یا پزشک متخصص بایسته و شایسته مدیریت یک بیمارستان است خودش جای بحث دارد چرا که او باید از تخصص و تجربه اش در کارش بهر مند شود و مدیر یک بیمارستان باید علم مدیریت بداند با مسائل مالی و کاری و برخورد با کارکنان وغیر آشنا باشد و الا آخر…

آسیب پذ یری یک جامعه از همین چیز های ساده شروع میشود و بیشترین آسیب را در بخش های فر هنگی و اجتماعی ناظر هستیم . تصمیم گیری های احساسی و تجربی و …لطمات شدید به پیکر نظام مقدس وارد می نماید که ثمره خون پاک هزاران شهید و جانباز عزیز مان می باشد.

جالب این است که در هر صنفی اشخاص به خود اجازه میدهند تا  با نظرات شخصی و تجربی خود در حوزه فر هنگ و هنر و امور اجتماعی دخالت نمایند و مقاله ، سخنرانی ، حتی کتاب  یا فیلم بسازند…البته ما در غرب هم کم نداشتیم که شخصی پزشکی خوانده ولی  موارد اجتماعی را دنبال می کرده و صاحب اثر هم هست اما تحصیلاتش را در شاخه پزشکی رها و یا در ادامه به  فرا گیری علوم نظری و اجتماعی پرداخته است .

از طرف دیگر می بینیم بیشتر مدیران لایق کمتر تشویق و شناخته میشوندو  بلعکس  تنبیه بشدت رایج است یعنی تشویق نه تنبیه آری!برای همین نتیجه عقلانی این  است که کار کمتر کنیم تا مشکلی پیش نیاید.

در هر صورت نوشتن کار بسیار مشکلی است و  اینجانب به مناسبت شروع بیستمین سال تولد  هفته نامه بین اللملی همسر از شما بزرگواران پوزش می خواهم و استدعا دارم مرا در نوشتن یاری نمائید و با پیشنهادات تان به من و همکارانم بفرمائید در چه موردی تحقیق و مطالعه و مطلب تقدیمتان بنمائیم .

 ارادتمند

جعفر صابری

 

بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم

که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم

در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند

آن چه استاد ازل گفت بگو می‌گویم

من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست

که از آن دست که او می‌کشدم می‌رویم

دوستان عیب من بی‌دل حیران مکنید

گوهری دارم و صاحب نظری می‌جویم

گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است

مکنم عیب کز او رنگ ریا می‌شویم

خنده و گریه عشاق ز جایی دگر است

می‌سرایم به شب و وقت سحر می‌مویم

حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی

گو مکن عیب که من مشک ختن می‌بویم

 

[ پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 18:38 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/امید

جعفر صابری/امید

امید

چندی پیش  تصمیم گرفتم در خصوص امید مطلبی بنویسم و به نقد این واژه بپردازم که امید یعنی چه؟

اینکه ما امید وار باشیم قراراست در زندگی ما یک معجزه اتفاق بیفتد و دختر شاه پریان یا غول چراغ جادو به سراغ مان بیاید و یک شبه زندگی مان را عوض کند آیا درست است یا غلط؟

امید و آرزو با هم چه تفاوتی دارد؟ و داشتن امید در زندگی ما چقدر مفید و یا زیانبار است اگر نقش درستش را نشناسیم و ندانیم .

بیگمان داشتن تجربه ، مشاوره و برنامه ریزی ،تحقیق و مطالعه و مواردی از این دسته به ما در شناخت بهتر روش های انتظار کمک می کند انتظار از آینده انتظار از دیگران انتظار از خودمان راه های درست انتظار است بیشتر وقتها داشتن امید و آرزو بدلیل شباهتشان مارا دچار مشکل می سازد و گاه نام دیگری بر این امید و آرزو می گذاریم و آن می شود توکل …شایسته است ابتدا به بهترین شکل هر یک از این واژه ها را بشناسیم و سپس بدانیم که خدا وندی هست که همواره نظر لطفش شامل حال ما است .

اینکه ما علی رغم تمام شرایط اقتصادی و اجتماعی موجود در انتظار معجزه ای باشیم بیش از اندازه کودکانه است ،هرگز بحرانهای اقتصادی و شرایط موجود به دیروز بر نمی گردد و لذا زندگی  فر دا را باید با برنامه ریزی امروز بسازیم و تلاش بنمائیم که با تحقیق ومطالعه و مشاوره و کسر توقعات نامقبول با امکانات موجود فردایی بهتر را برای خود و اطرافیانمان ترسیم نمائیم.

 برای نمونه دیروز بانکها با روی باز وام پرداخت می کردند اما امروز بدلیل بهره پائین و سود کم دهها بهانه برای عدم پرداخت وام های کوچک می آورند و لذا برنامه ریزی برای خرید مسکن و یا ایجاد شغل  را باید  تا مدتی  بایگانی نمود.

این که امید داشته باشیم فرزندمان با شرایط تحصیلی معمولی و مدارس دولتی و یا حتی غیر انتفاعی برای نمونه  تنها با استفاده از زنگ قر آن قاری قر آن بشود و یا زنگ ورزش یک ورزشکار  بیشک غیر ممکن است .و اینکه همسری نمونه  خواهیم داشت حتی اگر به او کم محلی و بی احترامی کنیم !

بیشتر ما در شرایط فعلی به دنبال یک اتفاق در زندگیمان هستیم برای نمونه ملک پدری مان در طرح افتاده و یا سازنده ای پیدا شده و می خواهد خانه را خراب و از نو بسازد و یا زمینی را معامله میکنیم و پورسانت میگیریم و خلاصه دلالی و واسطه گری این روز ها بازارش داغ است و همه این ها یعنی اقتصادی بیمار و نادرست که مارا به این وامی دارد که بیشتر به اتفاقات دل خوش کنیم . دوستی را دارم که  در طول ده سال گذشته بار ها به او گفته ام تو مرد موفقی هستی واز تجربه  و توانت می توانی در راه درست استفاده کنی اما او یا وارد کار واسته گری می شود و یا کار اهای که بطور کل نه تجربه و نه تخصصش را دارد اما بشدت امیدوار است که یک اتفاق خوب خواهد افتاد.

 او نیز در شبکه های اجتماعی در گرو هایی که خبر از امید و شادی و لبخند میدهند عضو است و همواره به خود می قبولاند که اتفاق خوبی در راه است …بسیار خوب خدا را چه دیدی شاید این اتفاق افتاد اما اگر نیفتاد چه؟

 مادر من  بانوی با تجربه ای است و گاه مثالهایش شنیدنی است یکی از مثالهایش این گونه است که: کشاورزی بدهکار بوده و زمان شخم زدن گاوش مینشیند روی زمین هرچه کشاورز تلاش میکند گاو تکان نمی خورد سرانجام کشاورز پیر خسته کنار گاو مینشیند و کیسه چوپقش را در میآورد و مشغول کشیدن میشود و رو به گاو می گوید بشین بالاخره وقتی طلب کار بیاد تورا می برد نه من را!

در هر صورت با اینکه من نیز چون بیشتر شما عزیزان بشدت به امید و معجزه اعتقاد دارم پیشنهاد میکنم کمی هم به عقل و شعور و تجربه و دانشمان توجه کنیم!

ارادتمند

 جعفر صابری

[ پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 18:36 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/کاروان صلح

 جعفر صابری/کاروان صلح

 

*The conciliation caravan

The world has too much evilness . If the men ignored the world evilness they may become less. but the men find the way .

A caravan for bringing of message of friendship and peace, for bringing of whatever that implies on goodness and joy. For informing the human being that the others are read to help and to reduce their grief. A caravan from every villages and cities , A caravan for participation in a kind of philanthropy along with blue flag of navy blue and with a branch of olive and according to its leaves which implies on the number of participating countries in this useful movement .

 

*Objective:

 Assisting to society poor people and the introduction of the culture and civilization of each nation to other nations.

The showing of ideas and opinions of each nation to other nations and a symbolic action in which can show the sense of philanthropy and also the absorbing of popular helps and governmental helps in this respect.

The method and the form of the implementation of caravan : A caravan which consisting of theatre , music and etc… artists along with handicrafts and the production of each country initially moves from the mentioned country and then moves into neighbour countries . and so the other countries will be added to this caravan will reach to final destination in a circular way and this method will turning over and the hosting country moves every year .and in every place of caravan road will have stations in which the people become familiar with caravan and its objectives . the Introduction of folk wears and the special music of each country are the main symbols of this journey . we can help UNICEF in order to keep the nations culture through this method , since the available countries responsible in caravan will act so much for the better introduction of their nation and cultures .

 

*Remarkable Point:

Long ago, not so far, the Gypsies and circus have such journeys and that was interesting to people to become familiar with various cultures.

With sampling from this philanthropic action we provide a caravan under the name of peace and conciliation or better to say the nation’s friendship. We believe that the globe is too small. However, it’s the big one. Therefore the world people need to know each other and respect the culture and opinion of each other. Actually, this is one of the main Guidelines of united nation . We hope that may one day the people of the world respecting to their colour , race , religion and whatever which belonging to every nation .

Jafar saberi

 

[ پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 18:35 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری /حق با علم الهدی است

جعفر صابری /حق با علم الهدی است

 

حق با علم الهدی  است!

این روز ها که جماعت اهل فرهنگ  داد برگزاری کنسرت را بلند کرده اند ای کاش  لحضه ای درنگ میکردند  می اندیشیدند که بر سر فر هنگ چه آمده آن هم بدست مدیران فرهنگ !

بیشک شما هم شنیده  و یا دیده اید که در بعضی مراکز  مدیری را با عنوان سردار و یا مهندس یا دکتر خطاب می کنند !  اما چه مرکزی و چه سازمانی بسیار مهم است برای نمونه مسئول روابط عمومی یک سازمان فر هنگی و یا وزارت خانه شخصی باشد که نظامی بوده که صد البته هیچ مشکلی نیست و ایشان بدلیل سالها صداقت و درستی و مدیریت و شایستگی بیش از این را هم دارد اما یک نکته تربیتی وجود دارد و آن این است که اساساً این شخص آموزش دیده که حافظ اسرار باشد و این خصوصیت یک شخص نظامی است و پست سازمان روابط عمومی و تبلیغات شایسته این فرد و آموزشهایش نیست چرا که چنین مدیری باید بشدت تبلغاتی  باشد و هر اتفاق کوچکی را بسیار بزرگ کرده انعکاس دهد از این جهت  باید در انتخاب چنین شخصی  تامل نمود .

 و یا وقتی در وزارت خانه فر هنگی کشوری آمار مراجعین پیک موتوری و کارمندان بیشتر از اهالی فرهنگ و هنر و صاحبان اندیشه فر هنگی است چه توقعی باید داشت که دیگر سازمانها به اهل فر هنگ احترام بگذارند که خوشبختانه بیشتر هم احترام می گذارند. داستان ساده است وقتی همه جا صحبت از سیستم ارسال و پاسخ گوئی اینترنتی است و سامانه های گونا گون  در خد مت مراجعه کنندگان است دیگر کدام  اهل فر هنگ به وزارت خانه میرود؟ اگر هم لازم باشد یک پیک موتوری و یا کارمند ساده انجام وظیفه می نماید البته این کمک به ارباب رجوع است اما نه در هر سازمان و سیستم ویا وزارت خانه ای !این درخت با حضور اهل فرهنگ آبیاری می شود.

مشهد مقدس شهری است که چون نگینی در جهان اسلام می درخشد و چنین شهر های  در جهان کم نیستند هر شهری بجهتی مورد توجه مردم بخصوص مسافران است اصفهان برای دیدن بناهای تاریخی و صنایع دستی ،شیراز همچنین شهر های شمالی دریا و تفریح ،کیش خرید و استراحت و تفریح و مشهد برای زیارت …البته داستان از وقتی شروع شد که جماعتی برای جلو گیری از هزینه های ازدواج و یا نشان دادن ارادتشان برای ماه عسل به این شهر آمدن و این شهر شد مکانی برای ماه عسل…

در حال حاضر نیز مکانهای تفریحی چون باغ وحش شهر بازی و بازار های بزرگ و بسیار دیدنی در این شهر کم نیستند و مشکلی هم نیست اما داستان اینکه کنسرت از هر شکلش در این مکان مقدس برگزار شود کمی توقع نا بجای است ! امام جمعه محترم مشهد حضرت آیت الله علم الهدی با توجه به اینکه در سخت ترین روز های انقلاب بخصوص دهه شصت  یکی ازسکاندار نظام مقدس بوده  و مسئولیت های ارزشمندی را  بر عهده داشته فردی لایق و شایسته است و تشخیص درستی میدهد که بیائیم شهر ها را با  جایگاهش بشناسیم نه برایش جایگاه درست کنیم. ای کاش حضرات فر هنگی کشور دلشان برای فرهنگ بیشتر میسوخت چه مقدار از اهالی فرهنگ و هنر در بد ترین شرایط معیشتی زندگی میکنند و چه خدمت فر هنگی به ایشان شده کدام نمایشگاه و کدام خدمت فر هنگی به جماعت فرهنگی شد نمایشگاه کتاب و مطبوعات میگذارید در بیابانهای اطراف تهران و بابت هر متر مربع خداد تومان از این جماعت میگیرید . کدام موزه و یا سینما را تاسیس کرده اید و اساساً این همه جماعت کارکنان در وزارت خانه ای  این چنینی که همه کارها را سیستم هایتان میکند نیاز است !شاید افتتاح سرویس اختصاصی برای معاونینتان و یا اختصاص آسانسور ویژه از اهم خد مات فر هنگی بوده و هست .کدام یک از این مدیران لایق فرهنگی هرازچندی به نماز خانه وزار تخانه برای اقامه نماز جماعت با همکاران می آیند و یا کدامیک از این فرهیختگان فرهنگ شناس با جماعت همکارشان در سالن غذا خوری نهار میل میکنند . این است فر هنگ و ارشاد اسلامی !؟ مگر  حضرت پیامبر (ص) با یارانش بر یک سفر نمی نشست ؟ مگر ایشان در یک صف  با یارانش نماز نمی خواند !  مگر این وزارت خانه مکان فر هنگی این مملکت نیست که مقام معظم رهبری بیش از بیست سال است فریاد میزند بترسید از شبیخون فر هنگی و کسی گوش نمی دهد و در اتاقهایشان را می بندند تا فقط با هماهنگی حتی همکارشان وارد شود! وزارت خانه ای که صدای وزیران و معاونین اسبقش از جایی جز وطن اسلامی می آید می خواهد دم از فر هنگ بزند و سینه چاک می کند که چرا کنسرت در مشهد برگزار نمی شود! مشکل  فر هنگی ما کنسرت است! چه تعداد از مدیران لایق و تحصیل کرده و شایسته پست مدیرت در همین وزارت خانه  بطور کل به بازی گرفته نمی شوند ! مگر ما کارمندان لایق و با سواد  و با تجربه فر هنگی که میدانند چگونه با اهل فر هنگ برخورد نمایند کم داریم ؟

اگر جماعت فر هنگی کشور سکوت میکنند و چیزی نمی گویند دال بر این نیست که شرایط فر هنگی را قبول دارند بلکه نشان از بی اعتباری بخش عظیمی از این سیستم است.

امید وارم  لا اقل بابرخوردی فر هنگی از صاحب این قلم و دیگر اهالی فرهنگ بخواهید تا لااقل در خانه خودشان با مدیران خودشان به گفتگو و یا گفتمان فر هنگی بشینند و از بیان واژه های زیبا کم کرده به عمل شایسته بپردازیم . نباید از فر مایشات شخصی که منزلت مذهبی و جایگاه دینی مکانی را شاخص تر از موارد دیگر می داند برنجیم ،چرا که او به وظیفه خود به شایستگی اعمل می کند شما نیز بیاموزید به وظیفه خود به شایستگی عمل کنید!

باور کنید هیچ کس دشمن تر از دوستانی نابخرد نیستند که می توانند به دوستشان لطمه بزنند.

ارادتمند

 جعفر صابری

 

[ پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 18:33 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
تاريخ : یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۵ | 16:41 | نویسنده : خبرنگاران

جعفر صابری/مشکل مشکل شماست!

یک شنبه 31 مرداد 1395
جعفر صابری/مشکل مشکل شماست!

مشکل مشکل شماست!

 بیشک  نقش مادر و پدر در خانواده بسیار مهم است و هر کدام از ایشان وظیفه ی مهمی بر عهده  دارند و با درست انجام دادن این وظیفه ها است که بیشترین نقش تربیتی و شخصیتی فرزندانشان را برای قبول مسئولیت های اجتماعی آینده به ایشان آموزش می دهند و بدیهی است اگر چنانچه فردی امروز در جایگاه مادر و یا پدر و مهم تر از آن یک مدیر نمی تواند نقش خوبی از خود نشان دهد به عواملی این چنینی و همچنین تربیت نادرست بر میگردد . اینکه شخص یاد بگیرد مسئولیت پذیر باشد و مسئولیت کار هایش را بپذیرد خود نشان از درستی تربیت و شخصیت وی است .

سابق بر این در خانواه های ایرانی طرح و یا مطرح نمودن واژه طلاق گناهی نابخشودنی بود و کمتر در خانواده ها این گونه مسائل مطرح میشد و لی به مرور زمان بدلایل گونا گون این موضوع  بسیار ساده و روان مطرح می شود و بلافاصله بعد از تصمیم  اجرائی میشود حضرت عیسی مسیح (ع)  می فر ماید  با طلاق دادن همسرتان فحشا را افزایش میدهید. با ید به باز خورد چنین موضوعی در جامعه مفصل پرداخته شود . اما مسئولیت پذیری و مدیریت بحث اصلی ما است که متاسفانه این روز ها کمتر مدیران ما این موضوع را می پذیرند که مدیر هستند و تصمیم گیرنده .سابق بر این شعار یک مدیر این بود که من آمده ام درست کنم ولی امروز بر سرشان تابلوای با خط خوش خود نمائی می کند که نوشته :

 ما مامور به وظیفه هستیم ،نه مسئول به نتیجه…!

حالا چه کسی باید دنبال نتیجه باشد  ! همین آقای مدیر که غالبا از جای دیگری به این جا برای مدیرت تشریف فر ا شده  حتی نمی داند ساختمان اداریش چند اتاق و چند پرسنل دارد و برای اینکه وقتش در برخورد با پرسنل گرفته نشود یک آسانسور ویزه در اختیارش می باشد حتی دبیر خانه حوضه ریاست هم مستقل عمل میکند و نماز خانه ای هم مستقل برای ایشان تزئین شده که برای مهمانان ویژه مورد استفاده قرارمیگیرد. یک مدیر هرگز به همکاران حتی سالمندان و قدیمی تر ها سلام نمی کند و در شان و شخصیتش نیست که به آنها سر بزند . ایشان با توجه به تربیت خانوادگی که داشته و دارد هرگز نیامده که جواب گوی مردم وارباب رجوع باشند و بدون هماهنگی ورود به اتاقش ممنوع است حتی برای همکارانش!مدیر در جامعه ما برخلاف مدیران موفق جهان امروز  به سادگی ،پرسنلی را که دوست ندارند و یا مازاد می شمارند اخراج و یا تعدیل مینمایند و بدون توجه به سابقه و سنوات او تصمیمی میگیرند که برون سازی و یا تعدیل نیروی انسانی صورت گیرد.  این مدیر شایسته توجه ای به پاشیده شدن زندگی انسانهایی که از جانشان ،سالها ی جوانی و عمرشان گذشته و در این سیستم کار کرده اند در یک صبح زیبای بهاری یا تابستانی و یا پایئزی و یا زمستانی تصمیم میگیرد و اجراء میکند و وقتی هم که از مدیریت این مجموعه رفت هرگز به سرنوشت آدمهای که با یک تصمیم مدیریتی او  زندگیشان نابود شده فکر نمی کند اما به هرچه  باشکوه  تر برگزارشدن مراسم تودیع  خود و معارفه مدیر جدید میاندیشد و از شبکه های مختلف صدا و سیما همچنین خبرنگاران جراید کثیرالنتشار دعوت ویژه به عمل می آورد و نا گفته نماند که در همین مراسم نیز از همکاری معاونین و مدیرانی که با خود به این مجموعه آورده کمال قدردانی و تشکر را به عمل می آورد . البته ناگفته نماند که پرسنل زحمت کش اداری بخصوص روابط عمومی و تبلیغات در این گونه موارد چند هفته قبل و بعد باید قید خانواده را زده شبانه روز در اداره حاضر باشند تا زمان ورود مهانان ویژه بخصوص از استانهای دیگر  و پذیرایی در هتل ها و رستورانها و… چیزی از قلم نیفتد که باعث شود اذهان عموی در لیاقت مدیر شایسته تردید به خود راه دهند.

جالب اینکه گاهی مواقع بعضی پرسنل ساده و دلسوز نیز هدیه ای به رسم یاد بود تهیه نموده و مدیر را به همان نمازخانه که در طول مدت ریاستش هرگر بدانجا نیامده دعوت می نمایند  والبته گاهی هم مدیر برای اولین و آخرین بار بدانجا میرود و هدیه را نیز  از افرادی که از لبه تیغ تعدیلش جان بدر برده اند تحویل میگیرد. معذالک مدیری شایسته است که  علی رغم اینکه کار خاصی ندارد باز در این مراسم شرکت ننماید و یکی از  معاونین خود را به جهت احترام و تشکر راهی نماید که البته بعد از نماز   ضمن تقدیر از این حرکت شایسته همکاران دلایل مشغله مدیریت را بجهت انجام پاره ای از امور محوله به ااطلاع همکاران رسانده و هدیه را گرفته و برود!

بدون شک شما با ین موارد به کرات برخورده اید که اگر نامه ای به دست یک مدیر لایق به سختی برسانید با خطی خوش مینگارد ،بررسی شود! و نفر بعدی نیز به واژه بررسی، اعلام نتیجه شود را می افزاید و این گونه نامه چنان به گردش خود ادامه میدهد که گویی سفری تاریخی و دراز را باید بپیماید تا به دست نگارنده اصلی برسد اگر لازم باشد در غیر این صورت  در پی دوندگی های لازم تنها با  واژه:  نامه شما رد شد مواجه می شود و این یعنی همان  شایستگی مدیر !

 البته نباید فراموش کرد که در پاره ای موارد نامه در مقابل خود رئیس در اتاق ایشان با راهنمایی و مساعدتشان نوشته و بلافاصله مورد تفعل حضرت والا قرار گرفته تاییدات لازم مبذول میگردد و یکی از معاونین شایسته شخصاً مسئول پیگیری موضوع شده و تا قبل از پایان وقت اداری مورد اجرائی شده و مهمان ویژه که با دست خط و یا پیام تلفنی ویژه تشریف فر ما شده بود ند بعداز صرف نهار  پشت در های بسته راهی می شود و شاد و خورسند میرود …که بی شک دعای خیر ایشان نیز نصیب مدیریت محترم و خانواده  ایشان خواهد بود … اما این محبت بدون ارج نمانده و با توجه به حقوق ناچیز مدیریت  که صرفاً نشان از خدمت است و نه قدرت  از طرف دوستان مورد لطف قرارگرفته و مبلغ  ناچیزی و یا هدیه ناقابلی نیز تقدیم می شود که بطور کل بدلیل ناچیز بودنش در فهرست لیست دریافتی ها و درامد این مدیر زحمت کش متخصص با لیاقت قرارنمی گیرد و اگر هم روزی روز گاری ادعای نا بخردانه ، ناجوانمردانه، نالایق ناسپاسگویی که قدر شناس خدمات شایسته این گونه مدیران لایق نیستند  حرفی حدیثی  بحثی را در خصوص حقوق ایشان مطرح نمودند بدون دل خوری و با خون سردی می گویند حاضرند تمام حقوق دریافتی خودشانرا حتی حق جالسات و اضافه کاری هایی که پشت درهای بسته با همان مهمانان ویژه دریافت نموده اند را پس بدهند! و اگر هم می خواهید استعفا میدهیم و میرویم جای دیگر مدیریت می کنیم البته در همین کشور به خدمت گذاری مشغول خواهیم شد و علی رغم اینکه خانواده و بچه ها در بیرون از کشور در بلاد کفر مشغول تحصیل و کار هستند  تا پس از کسب  تجربه و توان لازم برای مدیریت و خدمت به وطن عزیز مان باز گردند او در  کشور می ماند و از جان برای توسعه و پیشرفت کشور چون گذشته کوشا  خواهد بود!

این گونه مدیران در طول مدت خدمات شایسته خود شعاری را نیز دارند که در بیشتر مواقع به کار می برند و آن این است که این دیگر مشکل خودتان است و بشدت سعی دارند تا همین تفکر را به همکاران شایسته خود انتقال دهند تا در برخورد با مشکلات بخصوص ارباب رجوع بکار بگیرند و از همین طریق گره گشای مشکلات نظام مقدس اسلامی ایران که ثمره خون هزاران شهید و جانباز است باشند.

شایان ذکر است چنانچه در زمان تصدی ایشان در پست ریاست کارمند ساده ای یا آبدارچی اداره صرفا جهت انجام وظیفه و خدمت به خلق الله از ایشان حق الزحمه ای دریافت نموده باشد به عنوان یک مفسد اقتصادی و اداری به شدت با وی برخورد شده و اعلام میشود مسئولیت کلیه ی این اشتباهات با این کارکنان است و آن مدیر به هیچ عنوان مسئولیتی در خصوص مواردی که بوجود آمده را ندارد .

غالب این مدیران اجرائی در سیستم های مجریه بسر میبرند و از بی لیاقتی و نابخردی مدیران در دیگر قوه ها   بشدت ناخرسند هستند و بدون شک این مشکلات جاری را دال بر بی لیاقتی مدیران قبلی و ناشایستگی ایشان میدانند و گاهی مواقع که بعنوان مهمان در برنامه های تلویزیونی افتخار حضور می یابند از سفر های خارجی که نموده اند و کسب تجاربشان برای مجری  و ملت شریف همیشه در صحنه بیاناتی را مبذول میدارند که بسیار ارزشمند است و در راستای توسعه اقتصادی و فرهنگی کشور بسیار مهم است. هم ایشان  در مراسم ویژه و یا برنامه ها و سمینار ها با کمی تاخیر بین یک تا دوساعت از در پشتی وارد و بعداز نشستن روی صندلی های ردیف جلو بلافاصله سخنرانی مبصوتی را داشته و بدلیل حجم فراوان کاری از همان در خارج می شوند .

گاهی مواقع به قدر ناشناسی ملتمان دلم می سوزد که چرا باید قدر این گونه مدیران شایسته را درک ننما ئیم و باید بدانیم که اینگونه کفر نعمت کردنها نعمت از کفمان بیرون می کند.

 همواره این گونه مدیران شایسته حرفی برای گفتن دارند از مشکلات مملکتی خود مان گرفته تا دیگر بلاد کفر و هرچه رهبر دلسوز و دیگر مسئولین بدانها بگویند ایشان تشخیص خود را می دهند و با پوزخند به کل این نظرات مسیر رشد خود را طی می نمایند.

چرا که در هرصورت مشکل مشکل شماست!

ارادتمند

جعفر صابری

[ یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۵ ] [ 16:42 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

بازیافت

شرکت کانزاس بعد از اینکه فهمید مردم فقیر از کیسه های برنج برای خودشان لباس تهیه میکنند ، با یک حرکت زیبا این کیسه ها را طوری طراحی کرد که این افراد بیشتر و بهتر این کار را انجام دهند! به زبان ساده باز یافت یعنی این ! شایسته است مسئولین دست اندر کار و ارباب جراید  اقدام به فرهنگ سازی لازم در خصوص بازیافت بنمایند و در این راستا ابتدا از ساده ترین شکل ممکن بازیافت یعنی تفکیک زباله در منزل و یا شرکت و کارخانه حتی بیمارستان ها شروع نمایند که بسیار مهم و ضروریست.

متأسفانه فرهنگ ملت ما در نگاه به بحث بازیافت و زباله نگاه عجیبی است برای نمونه اگر به رستوران و یا سفره خیراتی دعوت شویم وقتی مقداری از مواد خوراکی باقی می ماند نوعی شرم و یا خجالت باعث میشود که باقی مانده غذا را رها سازیم و این مصرف وحشتناک مواد خوراکی بسیار زیان آور است . حتی در بیشتر منازل نیز موقع صرف شام و نهار مقدار زیادی برنج و خورشت و مواد خوراکی بدلیل اینکه درابتدا بیش از حد مصرف در بشقابها کشیده میشود باقی می ماند و بیشتر هم برای کودکان و نوجوانان این اتفاق می افتد و والدین با کمی غُر زدن  از این مورد عبور می کنند در صورتی که کم کشیدن  و بعد در صورت نیاز باز هم کشیدن غذا می تواند از دست خوردگی مواد غذایی جلو گیری کند باور کنید اگر شما هر شب یک بشقاب برنج و خورشت که از دست نزدن  و کم خوردن کنار بگذارید می توانید همان شب به یکی از کارگران و اشخاص نیاز مند بدهید که بیش از هر چیز حس خوبی به شما دست می دهد.

اگر شرکت های تولید کننده برنج و یا محصولا تی که مانند برنج نیاز به کیسه دارند کیسه ها را طوری طراحی کنند که بعد بعنوان وسیله ای برای خرید خانواده مانند زنبیل قابل استفاده باشد مقدار زیادی از تولید نایلونهای میوه فروشی و بقالی ها و سوپر مارکت ها کم می شود به شرط اینکه مردم نیز استقبال نمایند همان طور که میدانید مقدار زیادی از این کیسه ها به دور ریخته می شود همین چند سال قبل بود که از این کیسه ها خانم های خانه دار ساک دستی تولید می کردند و یا حتی کیف مدرسه اگر یاد تان باشد از پاکت های ساندیس هم ساک دستی تولید می کردند و چقدر هم زیبا و محکم بود.

در هر صورت اگر جمع آوری و تفکیک زباله نه یک کار بی ارزش بلکه یک کار مفید و با کلاس توسط  فرهیخته گان جامعه معرفی و فرهنگ سازی شود می تواند بسیاری از مشکلات زیست محیطی ما را حل نماید .

حضور در بیابان ،محیط زیست و تفریح، بسیار شایسته و لازم است اما برخورد با انبوه زباله های بجا مانده از این سفر های تفریحی، هر انسان مسئولی را آزرده خاطر می سازد.

بسیاری از لوازم با کمی دقت از همین وسایل دورریختنی قابل تهیه می باشد و چقدر خوب است که ما با همدیگر برای حفظ محیط زیستمان بکوشیم و این مهم را شهر داری ها ی محلات و مناطق می توانند مدیریت نمایند . یکی از نمونه های بارز این مورد استفاده از سطل های زباله است که گرچه به لحاظ اندازه با نمونه خارجی برابر است اما متأسفانه در و چرخ و حتی نحوه قرار گرفتنش در ایران بطور کلی تغییر کرده و به همین دلیل  از ارزشش کاسته شده است .  البته موارد دیگری هم در خصوص زباله و بازیافت است که در فرصت های بعدی تقدیم حضورتان می شود. اما لازم می دانم از همکار خوب مان آقای محسن مسعودی کمال تشکر را به عمل آورم که تصاویری از نمونه سطل های زباله خارج از ایران  و نحوه تفکیکش را برای ما تهیه نموده  است.

 با تشکر از شما هم وطنان دلسوز و با فر هنگ.

 جعفر صابری

[ جمعه پانزدهم مرداد ۱۳۹۵ ] [ 21:45 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

نان بُری

نان قرض میدادند

 

سالروز میلاد امام هشتم بر تمام عزیزانی که آن حضرت را دوست دارند مبارک ،ما نیز سالهاست ارادتمند ایشان هستیم و به همین بهانه است که سالگرد  تولد مجله  همسر را با میلاد ایشان جشن میگیریم، بیست سال پیش  همزمان با تولد حضرت امام رضا (ع)  مجله همسر نیز متولد شد و چه داستانها از سرش گذ شت تا بیست ساله شده… فقط باید گفت شکر…

شکر برای همه چیز بخصوص همیاری شما دوستان و عزیزان همراه ،متشکرم از  دوستان و یاران و همکارانم که  همراهیمان کردند…

همین چند سال پیش بود که  وقتی به مغازه بعضی از کسبه میرفتی و سراغ جنسی را میگرفتی بالبخند میگفت  مغازه بقلی هم داره و یا لطفآ از مغازه روبرو سئوال کنید.

بعد ها متوجه شدم که این حرکت انسانی بدان دلیل بوده که دوست و همسایه آن مرد هم جنسش را بفروشد و کسب و کارش رونق داشته باشد و به نوعی به هم نا ن قرض میدادند… بین کسبه بازار  قوانین نانوشته ای بود که بسیار زیبا هم اجراء میشد ،برای نمونه اگر فروشنده ای چک اش به هر دلیل نقد نمیشد همکارش هرگز به خود اجازه نمیداد تا با مأمور به درب مغازه صاحب چک برود و این کار نزد دیگر بازاریان دور از اخلاق بود و چنین مواردی بین خودشان دوستانه و با مساعدت چند تن از بازاریان دیگر به خوبی و خوشی حل میشد.آن روز ها نان بریدن  کاری زشت و نا جوانمردانه بود.اینکه چه شد و چرا گفتنش مثنوی یکصد من کاغذ می خواهد معذالک در یک کلام باید در وجود خود به دنبال انسانیت فراموش شده بگردیم ؟ دوستی میگفت شاید بخاطر زیاده خواهی مان شده و می خواهیم بیشترین ها و بهترین ها را خودمان داشته باشیم، بیشتر مواقع خانواده ها دچاره بحران های شدید خانوادگی میشوند و احترام بین اعضاء خانواده کم رنگ میشود،حتماً مشکلات اقتصادی در این میان نقش مهمی دارد اما فکر نمی کنید کمی هم خودمان دچار تناقض های گفتاری و رفتاری شده ایم . آیا بهتر نیست قبل از هر گونه تصمیم گیری و یا حتی بیان موضوعی به جوانب کلام مان بیندیشیم و باز خورد آن در بین تمام اعضاء خانواده ،آیا شایسته تر نیست به نوع درآمد و کسب و کار مان بیشتر بیندیشیم و بدانیم که چه چیزی  را به چه قیمتی پای سفره نان خانه خود می آوریم!

تولستوی نویسنده شهیر روس در بیانی زیبا می گوید: زمانی که بخواهید وصیت نامه بنویسید متوجه  خواهید شد تنها کسی که سهمی از داراییتان  ندارد خودتان هستید،نسبت به خودسخاوت داشته باشید…

حالا تا میتوانی نان بُری کن و حق را نادیده بگیر بی شک نداشتن ایمان و توکل کافی  به وجود حضرت حق تعالی است که مارا این گونه به جان یکدیگر انداخته و به  هم رحم نمی کنیم و از هر فرصتی برای نابودی یکدیگر استفاده می کنیم تا  تکه نان بیشتری برای خود و اهل و عیالمان فراهم سازیم ،و ای کاش این همه تلاش تنها برای نان و رزق وروزی بود و وای بر آنان که به هر کاری دست میزنند تا به اینچ تلویزیون شان و یا بلندی شاسی ماشینشان بیفزایند!

نان بُری و نان قرض دادن و آنچه به نان و نمک در فرهنگ ما ملت ریشه دارد تلاش سالها رنج و تجربه نسل های قبل از ما بوده که بسیار هم در فرهنگ و ادب و ادبیات ما نقش داشته و دارد. گرچه متأسفانه این روز ها  هنر مندان ما کمتر به سراغشان میروند و بیشتر سعی در بیان امروز دارند اما بد نیست که به خویشتن خویش باز گردیم همان  نهان خانه ای که در وجود فرد فرد ما بوده و خواهد بود.

 باز هم میلاد اما هشتم را به شما عزیزان همرا ه تبریک عرض میکنم و  در انتها  می گویم:

 

پرندهای که پرواز را نمی داند

 به قفس میگوید سرنوشت…

 

 ارادتمند شما

 جعفر صابری

[ جمعه پانزدهم مرداد ۱۳۹۵ ] [ 21:44 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

تعارف

 

همه جای دنیا ادب و نزاکت ارزشمند است، ولی مردم شرقی بخصوص خاور میانه و ایرانیان در بعضی موارد ازجمله تعارف کردن زبانزد هستند .ایشان گاهی چنان تعارف میکنند که  طرف مقابل بیشتر شرمنده میشود و اساساً  می ماند که چه باید بکند! این رفتار و تعارفات بیشتر مواقع  همان ابتدای دوستی و جلسات اول است و با کمال تعجب  به مرور زمان و جلسات دیدار و ملاقات های بعدی بدون هیچ تعارف و رو دربایستی  و گاهی وقتها با وقاحت تمام  میگویند ما که با هم رو دربایستی نداریم و…عجیبه زمانی که ما تازه با شخصی آشنا میشویم و نمی دانیم آیا انسان درستی است ؟آیا صادق است آیا راستگو است ؟آیا همان که نشان میدهد هست؟ و دهها آیای دیگر، کاملاً به او اعتماد میکنیم و با کمال ادب و احترام برخورد میکنیم و آنچه نباید او بداند و یا از ما در اختیارش باشد را با روی گشاده در اختیارش قرارمیدهیم ولی  بعد از اندک  زمانی موضع میگیریم و به شدت در لاک دفاعی قرار میگیرم !

 حتماً برای شما نیز پیش آمده و در این گونه موارد با من هم عقیده هستید و چه بسیار از همین موضوع ، بارها لطمه نیز خورده اید ، بیشتر دختران جوان و یا آقا پسر ها و حتی خانواد هایشان در اولین جلسه ملاقات برای ازدواج  چنان با دقت و احترام صحبت میکنند که آدم باور نمی کند ایشان قرار است با هم زندگی مشترکی را شروع نمایند.

 گاهی وقت ها این گونه رفتار را با داشتن حیا  اشتباه میگیرند و میخواهند آن را ادب و احترام متقابل بدانند.

جای تعجب است همین افراد در رانندگی و یا امر اجتماعی  مانند صف و احترام به حقوق یکدیگر بطور کل فراموش می کنند که کی هستند و چه جایگاه اجتماعی دارند !

نکته جالب توجه این است که برخلاف تمام دنیا که در برخورد های اول با احتیاط و دقت بیشتری با موضوع برخورد می نمایند و به مرور زمان اعتماد می کنند ما اول اعتماد و بعد حواسمان را جمع می کنیم . عجیب این است که اگر هم کسی بر خلاف این رفتار را از خود نشان دهد مورد مؤاخذه قرار گرفته و فردی بی ادب و بی اخلاق معرفی می شود!

امید وارم گرچه شخصاً بشدت به این رفتار غیر منطقی دچارهستم اما بتوانیم زین پس کمی عاقلانه تر واژه تعارف را بشناسم!

جعفر صابری

[ جمعه پانزدهم مرداد ۱۳۹۵ ] [ 21:43 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

غول چراغ جادو

جعفر صابری

قسمتی از مقاله ای که به دلایلی علی رغم آنکه در بهمن 93 نوشته شده بود معذالک  جایی چاپ نشد ولی امروز با توجه به شرایط فعلی و خریدها و برنامه های جاری ترجیح دادم تا به انعکاس آن بپردازم .

 

چشمایت را برای لحضه ای ببند و فکر کن که همین الان غول چراغ جادو در مقابل تو حاضر است تا سه آرزوی تورا برآورده کند.چه آرزو خواهی داشت !اصلاً تا حالا فکرشو کردی که چه آرزو هایی داری ،بهار زیبا در راه است و با رفتن زمستان فصل زنده شدن در راه است و درختان خوابیده در زمستان کم کم بیدار می شوند و نشانه های بیداری شکوفه های زیبایی است که در سرشاخه هایشان خود نمایی می کنند…در سر تو در این فصل بهار چه شکوفه هایی خواهد شکفت و جوانه خواهد زد .میوه درخت وجود ما در فصل رسیدن چه خواهد بود آرزوی ما برای فر دا چیست؟ باور نداریم که ما صاحب غول چراغ جادو هستیم و این غول دردستان ما قرار دارد.شاید فکر می کنید این دروغی بیش نیست و این غول هر گز وجود نداشته و نخواهد داشت اگر پاسخ این است باید بگویم که اشتباه میکنید کافیست یکی دو نفر از تحصیل کرده های قبل از انقلاب را درفرنگ پیدا کنید و از آنها سئوال کنید که دیگران آن زمان در باره ایرانیان چه اندیشه ای داشتند، می گویند : بیشترشان فکر می کردند هر ایرانی صاحب یک چاه نفت است و نفت یعنی ثروت و درآمد بدون آنکه بدانند همه ی نفت ایران خرج چه چیزهایی می شد! آنها می دانستند که نفت سیاه است و ماده ای است که برای روشن کردن چراغ به کار می رود پس غولی که می تواند هر کاری کند را اسیر در چراغی که سالها باید بماند تا به نفت تبدیل شود و ارزشمند شود تا بتواند هر کاری را به انجام برساند را در افسانه هایشان به تصویر می کشیدند .که در دست یک مرد یا زن شرقی در بیابان از چراغ ظاهر می شود و چون دود و آتش به آسمان می رود و دست به سینه می ایستد تا فرامین صاحبش را به انجام برساند.آنها این دیو را هرگز نداشتند .در افسانه های آنها مردی به سرزمین آدم کوچولو ها میرود و همه در چشمانشان حقیر و کوچک هستند گر چه در ابتدا آن مرد اسیر آدم کوچولو ها می شود اما سرانجام آن مرد زندگی و صلح را در سرزمین آدم کوچولو ها در دست می گیرد…وبگذریم…این روزها غول چراق جادو دیگر در دست یک نفر یا یک ملت نیست ،گرچه مرحوم مصدق نامی تلاشی نمود تا این غول چراغ جادو را در دست صاحبش قرار دهد تا به آرزو هایش برسد اما خیلی زود جهان به او فهماند که داستان غول چراغ جادو تنها یک افسانه است . آرزو های هر کس با بود و نبود غول چراغ جادو معنا نمی گیرد آگر این چنین بود جهانیان هر گز به آرزو هایشان نمی رسیدند و فاتح کرات دیگر نمی شدن .تنها در خود باوری و تلاش مضاعف است که انسان به حقیقت می تواند صاحب قدرتی چند برابر بیشتر از غول چراغ جادو شود…دیگر کاری که غول چراغ جادو می توانست انجام دهد با جدا سازی کوچکترین ذره از درون ذره دیگر بنام اتم در یک فضای بسته می توان انجام داد و نگران نبود که این انرژی به اتمام می رسد و حتی یک کیلو از این انرژی می تواند بزرگترین شهر های جهان را صاحب انرژی بی نهایتی نماید تا تمام چراغ هایشان را برای مدتها روشن نگاه دارند! داشتن آرزو نه تنها بد نیست بلکه لازم هم هست اما آرزو ای که برای خود و دیگران تعریف شده باشد دیگر داشتن آرزوی خوشبختی برای تنها خودت معنایی ندارد .اگر سری به کلانتری ها و دادگستری ها بزنیم میبینیم که دیگر کمتر اختلافات بیرونی است و بیشتر مشکل بین اعضای خانواده است فرزند با والدین ویا بلعکس بین زوجین و یا اقوام …مشکلات این گونه تعریف شده و همه نشان از این است که اگر منصف باشیم باید همه چیز را برای همه بخواهیم و بدانیم مشکل مشکل فقر است در غیر این صورت ما در زندگی خوشبخت نخواهیم بود. همان که مولا علی (ع) فر مود اگر فقر از در بیاید عدالت از پنجره می رود…دیدیم چندی پیش با هزینه ی فراوانی تعدادی از تجار کشور فرانسه را دعوت کردیم تا به سرزمین ما بیایند و در این کشور اسباب خوشبختی ما را فراهم سازند اما همان ها که هنوز در گیر سرزمین آدم کوچولو ها

تصویر خاطراتی از دوبله کارتون خاطره‌انگیز سفرهای گالیور/ حرف زدن با زبان لی‌لی‌پوت‌ها

هستند اجازه ندادند تا ما به آرزو هایمان برسیم…باید در فصل شکفتن کمی اندیشه هایمان را نیز پرورش دهیم و بدانیم اینکه بزرگتری با تجربه بیشتری می گوید :نمی شود به قول اینها اعتماد کر باورش کرد !داشتن آرزو های بزرگ باعث خوشبختی و پیشرفت است اما به چه قیمتی و با چه هزینه ای و نادیده گرفتن چه چیز هایی این ها همه همان داشتن دانش و بینش است! که انشالله در فصل شکو فایی در وجود همه ی ما به وجود آید و به درستی صاحب غول چراغ جادو شویم…

 

اگر کمی به با دقت به سیاست های گذشته ایشان بیندیشیم خواهیم فهمید که هرگز آن اتفاق مطلو بی را که ما می اندیشیم رخ نخواهد افتاد واین جماعت قرانی به شکل ریال یا دلار را به ما بابت آنچه داشته و یا داریم نخواهند بخشید بلکه  قسمتی را بابت طلب ،قسمتی را بابت سود، قسمتی را بابت همفکری، فسمتی را بابت حقوق، قسمتی را بابت خسارت و در نهایت اگر چیزی ماندآنچه خودشان میخواهند جنس و کالا با قیمتی که خودشان می خواهند به ما می دهند !اگاه باشید هر زمان اراده کنند می توانند باز شرایط را همانگونه که بوده به نفع خود برگردانند درست مثل همان غول سرزمین آدم کوچولوها! ناگفته نماند اگر به فکر اموال شخصی و دارای یتان که  در گروایشان است هستید بدانید که پیرمان بدرستی این جماعت و سیاستهایش را می شناسد .

 و حال دلخوش و سرمست از این بده بستان باشیم تا ببینیم خدا چه می خواهد!

ارادتمند

جعفر صابری

[ سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۵ ] [ 12:54 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/بنگاه عدالت

جعفر صابری/بنگاه عدالت

بنگاه عدالت

از بچگی با شنیدن نام عدالت ، صداقت ، راستگو،حق گو ، یاوری …و یا صفت های دیگری که یا تبدیل به فامیلی شده بود یا نام بیشتر مراکز، مانند بنگاه های معاملات ملکی یا اتو مبیل و یا… به فکر فرو می رفتم ،که راستی راستی این ها آنچه می گویند هستند؟!

آقای عدالت مکث طولانی کرد و با همان تومأنینه ی خودش که بیشتر بنگاه داران موقع گفتن این که من خیر تو را می خواهم بکار می برند رو به  بابام کرد و گفت : من خیر تو را میخواهم این ملک نون توشه! از این دست بخری  هر وقت بخواهی بفروشی با اون دست بهت نون میده کم کم دو برابر! طرف گرفتاره ، ناچاره زیر قیمت بفروشه  ، حالا میاد شما هیچی نگو بگذار خودم جمعش میکنم، میخوام این پسرت آخر عاقبت بخیر بشه ،بابا بذار یه چیزی برای آینده ات بمونه ، این ملک به درد نوه هاتم می خوره !

و چقدر راست میگفت : چهل و پنج سال از اون روز گذشته و ما  هنوز این ملک را داریم پسرمن سی سالش  شده و آقای عدالت هم نزدیک  هشتاد سالشه ولی مثل سابق هنوز خیلی قشنگ حرف میزنه: پسرم خدا رحمت کنه بابات رو نمی خواست این ملک رو بخره میگف تو طرح هست، میگفت خارج از محدوده هست ، میگفت …ولش کن پشت سر مرده چیزی نگیم ،خدا رحمتش کنه! کدوم طرح تو این مملکت صد سال طول میکشه یه طرحی به اجراء در بیاد من میدونم این طرف سازنده اس شما هیچی نگو ساکت، بذار من خودم درستش میکنم!

به هر شکل از بنگاه عدالت که خارج شدیم به این فکر میکردم که اگر اشخاصی مثل آقای عدالت و یا ،یاوری و یا راستگو …نبودند من و امثال من که هم خودم کارمند  وحقوق بگیر هستیم و هم بابامون، چطور می تونستیم تواین مملکت زندگی کنیم؟حقوقامونو چطور می تونستیم خرج کنیم ؟ اصلاً چطوری به فکر آینده بچه هایمان بودیم؟ من موندم این همه اطلاعات  را این آدما از کجا دارند؟ نه فقط اطلاعات اقتصادی و سیاسی و اجتماعی! حتی ادبی و فرهنگی ، وقتی دید من خیره به شعر بالای سرش که از مولوی بود ،هستم ،همچنین قشنگ از مولوی و حافظ برای من استاد دانشگاه رشته ادبیات حرف میزد که تو دوره دکترا هم استادم این جوری مولوی را به من معرفی نکرده بود! چقدر قشنگ  دلایل اشغال فلسطین را مطرح کرد و بعد فروش قسمتی از زمینهای کشور مکزیک را به آمریکا و تقسیمش بین دو تا ایالات بزرگ جنوبی و سرانجام گفت آقا ،مولوی حقشونه ،مالشونه ما خاکمون رو دادیم فکر اسم مولوی هستیم. یه روزی این سرزمین، بزرگ بود ،مولوی داشت ، سنائی داشت و خلاصه کلی دانشمند و شاعر و فیلسوف، خوب که چی، دادیم رفت زمین ها ی این مملکت را دادیم رفت. خودمون آقا ! شاهامون! دولتمون ! بحرین را بی خیال ! آذربایجان را که سند هم داریم صدسال پیش دادیم  بریم پس بگیریم دیگه! حالا نشستیم داد میزنیم که مولوی مال ماست ، مثنوی مال ماست! کم شاعر ،نویسنده ، دانشمند داریم که همین حالا فی المجلس خاک وطن را ترک کردند و رفتند فرنگ …بابا بی خیال ول کن این داستان منم  منم را، حالا گیرم کورش نامی هم داشتیم که چی،یه سری به خیابان مولوی بزن بدبخت مولوی اگه زنده بشه بیاد میخواد تواین خیابون زندگی کنه؟ حالا افغانی جماعت یا عثمانی ،دلش خوشه میخواد بگه مولوی مال ماست خوب بگه .بشه مثل عربها که میگن خلیج عربی با این حرفها خلیج عربی میشه؟ پس تاریخ چی میشه؟!نه ،شما که اهل دانش و فرهنگ و سواد هستید بفرمائید!

جعفر صابری

 جمعه 18تیر 1395 تهران

خدایا به لوح و قلم سوگند.

خدایا به لوح و قلم سوگند                 به راز وجود و عدم سوگند

به آشفته حالی که بر خاکت             زند بوسه ها دم به دم سوگند

به مرغ اسیری که در قفسی                  غریبانه سر زیر پر دارد

به مرز فراتر از اوج  فلک                   به پرواز مرغان نظر دارد

دور از ما کن چهره ی خود خواهی را      بر ما افشان پرتو آگاهی را

تصنیف سوگند:

شاعر: مسعود محمودی

خواننده : مجمد رضا شجریان

آهنگساز: سلیم فروزان

تنظیم کننده: فرهاد فخرالدینی

[ جمعه هجدهم تیر ۱۳۹۵ ] [ 18:52 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/ توبه

جعفر صابری/ توبه

تو به

تنها چند روزی از  ماه مبارک رمضان می گذرد.

ماهی که شب های بیداری در آن بود ،آیا واقعاً بیدار شدیم؟ یا فقط بیدار ماندیم! آیا  نخوردیم و نیاشامیدیم که این روز ها بخوریم و بیاشامیم یا اینکه نخوردیم و نیاشامیدیم که یاد بگیریم  از حرام نخوریم و نیاشامیم !

شب های قدر شب های شب زنده داری بود . بیدار می ماندیم و به بیداری اندیشیدن.اما کم نبودند آدم هایی که بعد از ساعتها بیداری وقتی می خواستند به خانه برگردند با صدای بلند می خندیدند و یا ماشین هایشان را در مسیر عبورومرور مردم  گذاشته بودند و یا کم نبودند آدم هایی که حتی در این شب ها  و  روز ها هم مانند شب ها و روز های دیگر خوردند و خوابیدند …

درستی اعمال هر کس با کریم الکاتبین  است و لا غیر…

اما  بودند کسانی که پا در راه توبه گذاردند و به ذات پاک انسانی خود باز گشتند.راهی که با     

پشیمانی از ته دل و شرمساری از آنچه که سالها انجام داده بودند همراه بود و تصمیمی  راسخ که دیگر هرگز به لطف خدا در آن مسیر  انحرافی قرار نگیرند. 

راهی که  شروعش با  بازگرداندن حق والنا س آغاز میشود، حق والناسی که دانسته و نادانسته از مردم و اطرافیان اجحاف کرده بودند.حقوقی که گاه به آبرو و مال و حتی جان خیلی ها لطمات  شدیدی را وارد کرده بودند.و همین طور حق الله چه نماز ها و عباداتی که دانسته و نا دا نسته قضا نمودند و به حق خود جفا کردند.

ایشان پا در راهی گذاردند که باید چنان ریاضت بکشند که تمام گوشت های بدنشان که از راه حرام  بدست آورده اند  آب شود .

فرج تراب قمارخانه داشت،با اصرار دوستی،در یک مجلس مذهبی شرکت می کند و فردای آن روز هر چه داشت و نداشت را بخشید و با دو تکه پارچه زندگی را از ابتدا شروع کرد طوری که خود خطیب  مذهبی از این همه تحول در حیرت ماند ،نفس توبه نیز لیاقتی است که در وجود انسان باید زنده شود تا جان در آن جای گیرد…توبه را باید از:

پشیمانی قلبی از آنچه آنجام داده ایم و شرمساری و ترک آن برای همیشه…

خیلی وقتها هزارن دلیل و برهان برای انجام کارهای ناشایست داریم و بیشتر وقتها دلایل زیادی برای کارهای انجام داد ن خود داریم.

حق الله کمترین قدر دانی است که بر دوش ماست در مقابل خالقمان که در آن هم بسیار سستی کرده  و می کنیم.

چه زیباست داستان فضیل که با صدای قاری قرآنی که میخواند آیا زمان آن نرسیده که انسان شوید: انسان شد و صاحب مقام شفاعت گردید .

و حق والناس که بسیار سنگین است ،چه بسیار حقوقی که از هم نوعانمان به دوشمان مانده و ما سآپا تقصیریم ولی به روی خود نمی آوریم و می اندیشیم که حق باماست و هزار بهانه برای نا دیده گرفتن این حقوق در دل و زبان خود می رانیم…من نیز چون شما هستم و چه کسی هست که حق وناس بر گردنش نباشد و مای برما…

آب کردن گوشتها کاش می شد اما نمی شود به این سادگی نمی شود مال حرام قطراش هم دریاست وچنان جان و مال انسان را به نجاست می کشد کهپاک شدن از آن بسار دشوار است بیشتر سلولهای وجودمان از حام و نا پاکی انباشته شده و مگر خدای رحمان در حقمان لطفی کند تا از ا« نجات پیدا کنیم .

چه لذت ها از گناهان بر جانمان   باقی گزاردهایم که  به این سادگی ها  پاک نمی شود .

 


[ شنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۵ ] [ 20:1 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری /یک داستان با چند روایت

 

جعفر صابری /یک داستان با چند روایت

 

 

خلاصه داستان…

 

ليلا با يك دنيا عشق درجواني 22 سالگي با مردي كه حدوداً 15 سال از خودش بزرگتر است ازدواج مي كند و 20 سال بعد تنها در سينما بامردي همسن و سال خودش آشنا مي شود كه زنش او را ترك كرده و مرد داراي پسر بچه اي به نام كامران است پدر كامران ازليلاا خوشش مي آيد و سعي مي كند به هر شكلي شده به ليلا نزديك شود سيروس شوهر ليلا جريان را مي فهمد و باعث دلخوري و.. ميشود ليلا به سيروس مي فهماند كه بچه مي خواهد و سالهاست سيروس به او كم توجه اي كرده است و سيروس هم دلايلي براي خودش رادرد همه در اين داستان دلايلي دارنند كه گناهشان را بپوشاندن .

سرانجام سيروس كاري را مي كند كه درست است و بايد سالها پيش مي كرده.

 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

داستانی از جعفر صابری…

 

يك داستان با چند روايت!

 

      مي خواهم حقيقتي را بگويم وخواهش مي كنم اين قبل ازهرچيزدرنظرگرفته شود كه من عاشق او بودم همين. وهرگزنمي خواستم به او خيانت كنم من يك قرباني هستم من نمي خواهم ازخودم تعريف كنم ويا نظرشما را نسبت به خودم تغييردهم.

      پدرم خصوصيات خاص خودش را داشت وبه نوعي درميان دامادها اين خصوصيات تقسيم شد وبه او بدترين اين خصوصيات رسيد: يكي دروغ مي گويد، يكي هوسبازي هاي زيادي دارد، ويكي دمدمي مزاج است ويكي بي تفاوت است واو دست بزن را به ارث برد.

     آخرين باركه مرا كتك زد دلم شكست خواستم فقط كاري بكنم كه او را رنج بدهم يا با او لج كنم او بدش مي آمد كه من سينما ويا تأترتنها بروم براي همين فقط براي لجبازي مي رفتم سينما حتي نمي دانستم چه فيلمي پخش مي شود.

     روزبه پسربچه كوچك وبا نمكي بود كه وقتي به طرف من آمد دلم مثل يك مادربرايش به تپش افتاد. شما نمي دانيد مادربودن گاه آرزوي هرزني مي شود به خصوص زني كه فوق العاده تنهاو….

     هميشه آرزو داشتم پسري داشته باشم ونامش را روزبه مي گذاشتم.وقتي روزبه به من گفت: تو چرا سينما آمدي؟ گفتم: آمدم فيلم ببينم. روزبه گفت: پس كو بچه ات؟ نمي دانستم چه بگويم، گفتم: من خودم بچه هستم روزبه با شيرين زباني گفت: وا…پس تو هم كارتون دوست داري؟ تازه فهميدم فيلم سينما كارتون است. ساسان پدرروزبه را ديدم بسيارخوش پوش ومؤدب بود ونمي دانم شايد فقط براي لجبازي با اوشروع به حرف زدن كردم.ما هردو درسالن سينما تا شروع فيلم حرف زديم. ساسان خيلي راحت حرف زد وگفت: مادرروزبه فوت كرده ، روزبه عاشق كارتون است، من هرهفته او را به سينماي كودكان مي آورم. من مترجم هستم ويك دفترترجمه زبان دارم.

      ساسان با قد بلند و كشيده وموهاي طلايي وصورت تراشيده  چشمان به رنگ آسمانش ساده ونافذ بود بسيارشمرده ومردانه حرف زد طوري كه من دلم به حال او و تنهايي او سوخت. به من نخنديد راستش من درجلسه اول تحت تأثيرافراد قرارمي گيرم وبعد به خوب وبد آنها فكرمي كنم.

      ساسان مؤدبانه همان لحظه ازمن جدا شد ولي روزبه با آن زبان كودكان ازمن خواهش كرد كه كناراو بنشينم وقتي درطول فيلم دست مرا مي فشرد آن حس مادرانه بيشتروبيشترمي شد و وقتي كه بغل من خوابيد اين حس به اوج خود رسيد.

      ساسان فقط براي تشكرمرا به منزل رساند ومن تنها به عنوان يك دوست ازاو جدا شدم واگربه او به دروغ گفتم: من هم شوهرم را ازدست دادم فقط براي اين بود كه اولاً با او همدردي كرده باشم ودوماً شرايطي حاصل شود كه بيشترروزبه را مي بينم وسوماً كه واقعاً نمي دانم من شوهردارم يا نه.

      من عاشق او بودم ، ساده حرف مي زد، عاشقانه.آنچه بايد بگويد را مي گفت، همه را دوست داشت ، به همه كمك مي كرد، زيبا بود، خوب مي خنديد وخشم مردانه اي داشت دريك كلام خيلي مرد بود ومي خواهم بگويم حتي هست حتي كتك زدنش هم قشنگ بود ولي….

      من همه چيزرا تحمل كردم ،قبول كردم من قبول كردم درحاشيه زندگي او باشم من را مثل مادرم وفرزندانش را مثل فرزندانم دوست داشتم. اما خيلي مرا رنج داد من ازاو محبت بيشتر را مي خواستم به من داشته باشد مسائل مختلف برنامه هاي مكرراو باعث شده بود كه من همواره سعي كنم خودم را به او برسانم ولي سرعت او سرعت نوربود.نمي دانم شايد دريك مدت كم كه پابه پاي وبيشتروقتها او را كيلومترها ازخودم جلوترمي ديدم فاصله بين ما زياد و زيادترشد من ازاينكه او رابيشتروقتها با ديگران مي ديدم رنج مي بردم او نمي دانم چرا ولي خيلي خوش برخورد بود وجذبه زيادي داشت.

روايت دوم:

       براي من فرشته اولش مثل تمام زنها بود وقتي ازدورديدمش كه چگونه با روزبه هم كلام شده دنبال بچه اي كه با او آمد باشه مي گشتم وقتي ديدم تنها آمد متوجه شدم مشگل روحي دارد براي همين سعي كردم دربرخورد اولم با او بيشترمراقب باشم وچطوربگويم مي خواستم ازمن بدش بيايد روزبه به من خيلي كمك كرد، چطوربگويم شايد خواست خدا بود .او زن زيبائي بود وروزبه هم به او علاقه مند شد نمي دانم چرا ولي احساس كردم مي توانم با او دوست شود وحتي فراترازآن شايد.

       من ضمن رعايت شئونات اخلاقي وادب ونزاكت سعي كردم خود را ازلحاظ روحي به او نزديك كنم وقتي احساس كردم او مشگل روحي دارد با او صميمي ترشدم وازمشكلاتم به او گفتم، گفتم: كه مادرروزبه دركودكي مرده است وشايد اين تنها دروغ من بود اما به واقع سالها پيش وقتي سوسن، مادرروزبه مرا با يك بچه شيرخوارتنها گذاشت وبه دنبال آرزوهايش رفت ازهمه زنها متنفرشدم وتصميم گرفتم بارزندگي را به عنوان پدرومادرتحمل كنم سعي كردم روزبه جاي خالي مادررا احساس نكند ولي وقتي روزبه را كنارفرشته ديدم براي لحظه اي متوجه شدم كه دراين راستا موفق نبوده ام واو يك مادرمي خواهد.

        وفرشته خيلي خوب بود احساس كردم خدا او را فرستاده ، وقتي گفت: همسرش فوت كرده، هم ناراحت وهم خوشحال شدم وقتي دانستم فرزندي ندارد، براي يك لحظه خواستم به او پيشنهاد ازدواج بدهم اما به چند دليل ترسيدم اولش گفتم: شايد دربرخورد اول بگويد من ديوانه هستم شايد هم قبول نكند وخلاصه دوست داشتم همه چيزرا خدا درست كند وهمين طورهم شد او را رساندم واين باب دوستي هامان شد. وكم كم از او بيشتر خوشم آمد من فكرمي كنم او هم ازمن خوشش آمده بود وازهمه مهمتراينكه فرشته به نوعي دررفتاروگفتارش       

نشان داد كه با زنان ديگركاملاً متفاوت است بسياراجتماعي ومؤدب بود خوب حرف مي زد و واژه ها را قشنگ ادا مي كرد. روزبه عاشق اوشده بود-فرشته صميمي ودوست داشتني بود ودريك كلام زني با مشخصات يك زن جا افتاده وبا شخصيت كه مي توانست براي من تنها همسرايده آلي باشد.من هم مي توانستم او را خوشبخت كنم.من عاشق او شده بودم وفكرمي كنم آنقدربزرگ شده ام كه عشق را بشناسم و ازروي هوس ازكسي خوشم نيايد!

روايت سوم:

        چرا فكرمي كنيد من مقصربوده ام من نه شما خودتان را جاي من بگذاريد ازخانه پدربا يك دنيا عشق وعلاقه راهي خانه شوهرشدم همه ازپدرومادرگرفته تا برادرو خاله حتي مادربزرگم هم مي گفت: جمال مرد زندگي نيست. اما كو گوش شنوا همه چيزبراي من جمال بود دركلامش استواري مي ديدم او به تمام معنا مرد زندگي بود اوعاشق من بود هرهفته كيلومترها راه را ازتهران تا شهرستان مي آمد تا من را ببيند وساعتي با من باشد.

       جمال آنقدرزندگي را دوست داشت كه ازهمان روزهاي اول كارهاي مختلف را انجام داد تا من راحت باشم- براي خاطرمن حتي حاظرنشد يك قلم جهيزيه بگيرد.عروسي خوبي گرفت درتالارفيلمبرداري ماشين عروس، گل و…. چي بگم من هم براي او زن خوبي بودم كسي حاضربود با مادرشوهرزندگي كنه من سالها با مادرش زندگي كردم درست بود كه مادرش عمه من بوداما هيچ جورنمي شد به او اعلام نظركرد گاهي وقتها حتي كوچكترين، درخانه بايد با اجازه او مي شد ومن هيچ حقي نداشتم حتي كانال تلويزيون را هم او انتخاب مي كرد.

       جمال غالباً بيرون ازخانه بود ونمي دانست داخل خانه چه مي گذرد. عمه ام گاهي وقتها با من سرمسائل كوچك بحث مي كرد وخدايي ناخواسته اگرچيزي مي شكست مي گفت : تو مگه كوري ازخانه بابات كه نياوردي براي همين دلت نمي سوزه ونياوردن جهيزيه را پتك مي كرد برسرم مي زد. ما چندسال اول زندگيمان صاحب فرزند نشديم خدا مي داند چقدربا من بحث كرد مي گفت تو لياقت پسرمرا نداري و…

       ما درخانه موقردراطراف تهران زندگي مي كرديم وجمال صبح زود مي رفت وشب مي آمد.جمال براي تولد پسرم كه بچه اولمان بود، نبود.آنقدرمشغول كارهايش بود كه كمتربه من توجه مي كرد مدام كاروكارو…..

صبح زود مي رفت وشب ديروقت مي آمد.تمام وقت خود را مشغول بود واوغات فراغتي هم اگرپيدا مي كرد مي رفت درمراكزخيريه جشن به پا مي كرد،با ديگران خوش بود اما خانه حال نداشت حرف بزند هروقت با او حرف مي زدم مي گفت:تو مقصرهستي بايد با مادرم كناربيايي .هميشه طرف مادرش را مي گرفت وازمن طرفداري نمي كرد خوب من دلم نمي خواست كهنه هاي بچه هاي خواهرش را بشورم حالم به هم مي خورد مي گفت: چرا به آنها احترام نمي گذاري .چه كارمي كردم فداشان بشم؟

       خرجي كم مي داد وتا مي گفتم پول مي گفت چه كاركردي خوب من ازاو ورفتارش خسته مي شدم ومي خواستم يه طوري تلافي كنم براي همين وقتي مي خواست كنارمن بخوابد كمي با او مخالفت مي كردم. او حتي اجازه نمي داد من كناراو باشم ومدام مرا مخفي مي كرد جمال براي جشنها همه را دعوت مي كرد الا من را وبچه ها با هم مي گفت ومي خنديد اما درخانه بي حال بود وعصبي حرف مي زد،داد مي زد،وفوق العاده دست بزن داشت مدام فحش مي داد ويا لوازم خانه را مي شكست ويا با كمربند به جانم مي افتاد. بعد هم مثل ديوانه ها مي نشست خودش را كتك مي زد لباسش را پاره مي كرد وگريه مي كرد.راستش من درد كتكها را فراموش مي كردم و دلم به حالش مي سوخت هميشه مي گفت من زن مي گيرم وبالااخره هم گرفت. اوايل خيلي ناراحت شدم حتي زنك را كتك زدم آبروريزي درآوردم ،گريه كردم التماس كردم براي خاطرخدا وبچه ها اما جمال تصميمي كه مي گرفت تمام بود حرف مي زد انجام مي داد مردي بود كه سرش مي رفت حرفش نمي رفت من ازاو خواستم بگويد نه اما او خنديد وكارخودش را كرد.

        نمي دانم تا حالا سردي دست همسرتان را دردست خود احساس كرده ايد آيا سربربالشتي گذاشته ايد كه يك طرف آن يك سنگ قرارگرفته بي احساس وذره اي عشق.گاهي وقتها فكرمي كردم  من كناريك جنازه خوابيده ام واو يك مرده است.راستش مدتهابود كه برايم جزاين چيزي نبود.

روايت چهارم:     

من بايد بنشينم قلبم تيرمي كشد، با اجازه يك ليوان آب بخورم حرفهاي همه اين عزيزان درست بود واگركمي انسانيت دروجود هرآدمي باقي مانده باشد بايد به هرسه حق بدهد من چيزي براي گفتن ندارم.

         فقط براي آنكه راحت ترخود را آماده مجازات كنم چند سؤال دارم اول ازهمسرم گفت من عاشق او بوده ام گفت من ازجان مايه گذاشته ام گفت من جهيزيه نخواستم گفت من درتالارعروسي گرفتم گفت من مثل…. كارميكردم گفت من كيلومترها راه را براي با او بودن درهفته طي كردم وبازگفت من هميشه حق به مادرم مي دادم  گفت من با مردم خوش بودم .گفت من جشن خيريه راه مي انداختم ولي آنها را خبرنمي كردم گفت من  به او ارزش قائل نمي شدم ودراجتماع او را مطرح نمي كردم گفت من او را كتك مي زدم آن هم با كمربند وفحش مي دادم گفت براي حفظ كانون خانواده مرا قسم داد به جان بچه هايم وبه خدا كه ازدواج نكنم وگفت كه آن زنك را كتك زد وگفت شبها بغل يك مرده مي خوابيد!

بله همه اينها حرف هاي حقيقت است من سوگند مي خورم كه درست گفت،اما!

         مگرنه اين بود كه من قبل ازازدواج با ايشان شرايط خود را گفتم آيا درمقابل وجدانش يك بارسعي كرد كه كمي گذشت داشته باشد آيا تمام اين حرفها كه گفت مگرچيزي جزشرايط من براي ازدواج بود مگرنه آنكه همه را قبول كرد و وقتي گفتم: چرا به آنچه ميان ما به عنوان شرط مطرح شده عمل نمي كني گفت: من نمي دانستم اولين باراست كه ازدواج كرده ام و….. آنچه كرد كه خودش مي خواست. بي توجه به شرايط من حتي يك بارهم سعي نكرد كه گذشت داشته باشد وعذرخواهي كند آيا شبها كه من خسته خانه مي آمدم جزبا ترش رويي با من برخورد نمي كرد كه تا حالا كجا بودي و….. گفت من كيلومترها راه را براي ديدنش مي پيمودم اما او پاسخ نامه مرا يك تا دو ماه بعد داد. گفت من هميشه حق به مادرم مي دادم سؤالم اين اسن هرگزگذاشتي كه من حرف تو ومادرم را بشنوم وبعد حق به يكي ازشما ها بدهم مگرنه اين است كه كارمن با مردم وبراي مردم است پس من اگر با مردم خصمانه برخورد كنم چگونه مي توانم امورات زندگي خود رابگذرانم .من جشن خيريه برگزارمي كردم براي رضاي خدا وخدمت به خلق خدا بارها گفتم: بيائيد گفت: من حالم به هم خورد بچه هاي عقب مانده و….. من آنقدربه او ارزش قائل شده بودم كه ازهمان اول عقدمان مطلب مي نوشتم وبا نام او به مجلات مي فرستادم تا به چاپ برسد وبه اصراراو را راهي دانشگاه كردم وصبورانه كمك كردم تا چهارسال تحصيل را 10 سال بخواند واورا به عنوان سردبيرمجله، ويراست كتابها، طرح روي جلد كتابها وچه وچه مطرح كردم ديگرچه مي كردم جزآنكه خودش كم لطفي كرد.بله كتك زدن اوايل براي خالي كردن خشمم بود بعدها التماسي بود ودرپايان احساس كردم او مي خواهد خودش را ارضاع كند ولذا ديگردست به بالا نبردم. به او گفتم گاهي وقتها راه رفته برگشتي ندارد چرا كه طرف مقابل انسان انسان است وازگوشت وپوست واستخوان درست شده نخواه كه نتوانم بازگردم. ازاوخواهش كردم خودش را كنترل كند وبا آبروريزي مرا كوچك نكند اما او با فحش دادن وكتك زدن مرا تحقيركرد. گفت كه من براي او ودركنارش مثل مرده بودم راستي شما كنارچنين همسري چقدربي تفاوت هستيد.آيا همه زندگي به همبستربودن خلاصه مي شود وهيچ يك به  هم مربوط  نمي باشد.       

واما تو اي همه آرامش من،مرا ببخش من درحق تو ستم كردم وتو خوب تحمل كردي واگرنزد تو من مرده ام حق داشتي كه اينگونه فكركني چرا كه من درحق تو آنجه بايد مي كردم نكردم.عشق من اين من هستم جمال تو زينت وآراستگي تو اين منم با 130 كيلو وزن و2 مترقد ايستاده درمقابل تو فقط به من بگو چگونه قبل ازبه خاك سپردن من مرا مرده دانسته آيا بهترنبود لااقل يك مجلس ترحيم برايم برپا مي كردي ودرآن رسماً ازمن كه برايت مرده بودم جدا مي شدي ومرا دست مرده شور سپردي آيا اين كمترين حق من بعد ازآن همه معاشقه اين نبود.

         شايد اين چندمين بارباشد كه من اين حرفها را مي زنم ولي قول مي دهم كه آخرين بارباشد چراكه ديگرنخواهم گذارد كه تو تا اين اندازه رنج ودرد متحمل شوي

 

 

و اما شما آقاي    … … …  به واقع مرد تنهائي بوده ايد كه اگر من هم جاي شما بودم شايد دست به اين كار مي زدم و در يك نااميدي سعي مي كردم تا با زن تنهايي كه به واقع نيازبه كمك و همدردي دارد باب دوستي و مساعدت را باز كنم در نگاه اول كار شما نه تنها بد نيست بلكه كاملاً انساني هم مي نمايد! اما چگونه مي توان اسم خود را انسان گذاشت ولي از همان آغاز زندگي و دوستي راه كج و دروغ را پيشه كرد چگونه مي توان با احساسات زني تنها و بي كس فقط براي آنكه ساعات خلوت خود را پر نمود بازي كرد چگونه مي توان انسان انساني را مثل عروسك بازي گرفت و چقدر تقدير و قسمت مسخره است ولي خودمان را آنگونه كه مي خواهيم مي سازيم و تعريف مي كنيم چرا اين همه اتفاق را يك آزمايش الهي ندانيم كه خداوند براي آزمودن ايمان و انسانيت ما بوجود آورده .اگر به جاي آنكه بادروغ آغاز مي كردي واقعيت را مي گفتيم تا حس ترحم و دلسوزي ديگري را كه برخواسته از فطرت پاك هر بشرياست را تحريك نمي كرديم شما در همان اول از صداقت و پاكي يك انسان كه نه به تو بلكه به فرزند تو علاقه مند شده سوءاستفاده كرد هو او را فريب دادي گرچه خود نيز در دراز مدت دانستي كه چه اشتباهي مرتكب شدي ولي دوست من صداقت هرگز كالائي نيست كه دربازار روزگار به حراج گذارده شود و از قيمت آن كاسته شود.و من متاسف هستم از آنكه انساني چون تو كه ظاهري زيبا و تحصيلات عاليه داري هويتي اينچنين داشته اي من براي تمام انسانها ي مانند تو متاسف هستم و آرزو مي كنم خود نيز توجه شده باشي كه كينه از تو ندارم فقط يك حس ترحم و دلسوزي نسبت به تو دارم ،همين.

 

داستانی از

 جعفر صابری

[ شنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۵ ] [ 20:0 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/ وقتی پدرم راه افتاد!

 

 

جعفر صابری/ وقتی پدرم راه افتاد!

 

 

وقتی پدرم راه افتاد!

همه تشویقم می کردند و شاد وخوشحال بودند حتی پدرم هم از شدت خوشحالی در گوشه چشمانش قطرات اشک حلقه زده بود و به من نگاه میکرد ،خواهرم میگفت نری مارا فراموش کنی؟  چند تایی از دوستانم هم بودند که ته دلشون بد جوری حسادت میکردند وعلی رقم تلاششون برای نشان دادن شادی یه جورایی ناراحت بودند، اما هیچ کس از دل من خبر نداشت !تمام این ماجرا مال سه ماه قبل بود وقتی جواب در خواست من برای پذیرش بورسیه به چند تا دانشگاه خارجی ،همه مثبت و با پیشنهاد های مختلف به دستم رسیده بود من برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا از همه ی دانشگاههای معتبر که در خواست داده بودم، بورسیه گرفته بودم  ولی یک دانشگاه بود که خودش برایم بورسیه فرستاده بود و من برخلاف همه تصمیم گرفته بودم در این دانشگاه  ثبت نام کنم و با سعی و تلاش و توکل بر خدا بتوانم نمره قبولی بگیرم و امروز بعد از چند ماه در ترم اول  نتیجه تلاشم را دیدم ! پدرم چند قدم راه رفت…بله او توانست چند قدم خودش باکمک عصا بردارد و همه ی ما را خوشحال کند، امروز من می توانم بگویم همان حسی را دارم که پدرم وقتی برای اولین بار دید من راه میروم داشت … حس خوبی بود، عالی بود من دیدم پدرم ایستاد و چند قدم برداشت و این یعنی او رو به بهبود است.

چند  هفته   قبل از اینکه نتیجه دانشگاهها برایم بیاید  ،پدرم سکته مغزی کرد و ما مشغول رسیدگی و در مان او شدیم حتی خواهرم که بلیط هوا پیما یش راهم گرفته بود نرفت  و مسئله اصلی ما شد رسیدگی به پدر، او تمام عمرش را برای ما گذاشته بود ،حتی بعد از بازنشستگی هم کار میکرد تا بتواند هزینه تحصیل مارا تأمین کند و حالا او سکته مغزی کرده بود و  نوبت ما بود که نشان بدهیم چقدر قدر دان محبت های او هستیم برای همین ماندیم و تمام خوشبختی آینده خود را با خوشبختی کنار او بودن عوض کردیم  و او امروز بیش از هر کس و هر چیزی برای ما اهمیت دارد .

شاید اگر می رفتم می توانستم خیلی به خانواده بیشتر کمک کنم اما عشق در ماندن بود آن روز پدرم دوست داشت من کنارش باشم مثل تمام روز هایی که من زمین می خوردم و او دستم را می گرفت  تا دوباره برخیزم و هر وقت مشکل داشتم فقط میخندید و میگفت پسر غمت نباشه من هستم تو فقط درست رو بخون …

خیلی ها رفتند حتی نامزدم هم مرا در این شرایط ترک کرد اما من برایش آرزوی موفقیت می کنم و خوشحالم که رفت…امروز خیلی نه ولی موفقم، راضی هستم دوسالی گذشته ولی من هر روز شاهد بهبود بیشتر پدرم هستم و همین بسیار عالیست.

خوب یادمه ماه رمضان بود و شب های احیا ء ،شب هایی که مسلمانان قرآن بر سر می گیرند و دعا می خوانند ،من در حال خواندن دعای ابو حمزه ثمالی بودم که خواندم:خدایا مرا و پدر و مادر مرا بیامرزو بر آنها رحمت فرست که آنان در خردی مربی من بودند و پاداش احسانهای آنها به  من در حقشان  احسان فرما و گناهانشان ببخش،شاید همین یک جمله از این دعا برای من کفایت می کرد که به خود گوشزد کنم چقدر آنها در حقم خدمت کرده اند.

خواستم بگم که قدر پدرو مادرمان را بدانیم شاید آنها نخواهند ولی روزی صد هزار بار به آنها بفهمانیم که دوستشان داریم ،آنها بهترین دوستان ما هستند و بدون شک بیشتر والدین عاشق فرزندانشان هستند و جز موفقیت آنها آرزویی ندارند ،تقدیر این بود که من در دانشگاهی که خداوند برایم رقم زده بود خودی نشان دهم و امید وارم که قبول شده باشم.

جعفر صابری

متن آهنگ بتراش ای سنگتراس از نعمت الله آغاسی:

سنگ تراش ، سنگ تراش چون نقش بی ستونی تندیسی از امید بتراش
تا بماند یادگاری تا بماند یادگاری
بتراش ای سنگ تراش
بتراش ای سنگ تراش
سنگی از معدن درد
بهر مزارم بتراش
روی سنگ قبر من
عکسی از چهره ی زیبای نگارم بتراش
بتراش ای سنگ تراش
بتراش ای سنگ تراش
سنگی از معدن درد
بهر مزارم بتراش
روی سنگ قبر من
عکسی از چهره ی زیبای نگارم بتراش
بنویس ای سنگ تراش
عاقبت شدم فداش
بنویس تا بدونه
عمرمو دادم براش
عمرمو دادم براش
بتراش ای سنگ تراش
بتراش ای سنگ تراش
رو نوشته های سنگ قبر من
تو با خون جگرم رنگی بزن
در کنار دل صد پاره ی من
جلوه ای از یک دل سنگی بکش
سنگ تراش پایین این دل بنویس
عاشق زاری رو کشته با جفاش
بس که روزو شب می جنگید با دلم
سایه ای از یک خروس جنگی بکش
بتراش ای سنگ تراش
بتراش ای سنگ تراش
روز آشنایی مون رو تنه ی درخت بید

یار بی وفای من عکس دو تا دلو کشید
روز آشنایی مون رو تنه ی درخت بید
یار بی وفای من عکس دو تا دلو کشید
گفت یکی از اون دل ها فدای اون یکی میشه
عاقبت کشت دلمو تا که به آرزوش رسید
عاقبت کشت دلمو تا که به آرزوش رسید
بتراش ای سنگ تراش
بتراش ای سنگ تراش
سنگی از معدن درد
بهر مزارم بتراش
روی سنگ قبر من
عکسی از چهره ی زیبای نگارم بتراش
بنویس ای سنگ تراش
عاقبت شدم فداش
بنویس تا بدونه
عمرمو دادم براش
عمرمو دادم براش
بتراش ای سنگ تراش
بتراش ای سنگ تراش
بتراش ای سنگ تراش
بتراش ای سنگ تراش
بتراش ای سنگ تراش
بتراش ای سنگ تراش
بتراش ای سنگ تراش

[ شنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۵ ] [ 19:58 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

دو دو تا…

در جهان غرب بخصوص سوئد به نقش والدین بخصوص پدر بزرگ و مادر بزرگ اشاره میشود و می نویسند که اگر همه ی در ها بر روی شما بسته بود درب خانه پدر و مادر بزرگ همیشه بر روی شما باز است.

چقدر زیبا و لازم است که ما فرهنگ مان را باز سازی نمائیم  ودر راستای شناخت فرهنگی بهتر است به سراغ فرهنگ غیر ملموس برویم همان چیزی که  بین مردم وجود دارد اما قوانینی ثبت نشده است مانند حق نان و نمک ، احترام به والدین و بزرگسالان و این گونه موارد …

در روانشناسی مبحثی با نام روانشناسی تبلیغاتی وجود دارد که در خصوص بسیاری از موارد تربیتی و اخلاقی می توان از این روش بهره گرفت و در راستای فرهنگ سازی و باز نگری فرهنگی بهره مند شد.

این که ما بیائیم تصویر و یا نام خیابانی را به یاد شهیدی اختصاص بدهیم بسیار زیبا و نیکو است اما شایسته تر و زیبا تر این است که هنر را به خد مت بگیریم برای نمونه در بهترین و مهمترین مکانها  تندیس و مجسمه های  زیبا یی از اشخاص و موارد مورد نظر خود قرار دهیم با لوحی از تاریخ و سرگذشت آن تا همگان با آن اثر هنری ارتباط برقرار سازند به این می گویند یک کار هنرمندانه. برای نمونه درکشور فرانسه در کوههای  مویلن (اولیند) برف زیادی می آید و بیشتر وقتها بهمن های شدیدی می آید و به همین دلیل تعدادی از کشیشان و رو حانیان مسیحی در دامنه این کوه کلیسایی را ساخته و خود نیز به عنوان ناجی کوه و کوهنورد آموزش فراوانی دیده اند تا در موقع خطر به نجات کوهنوردان بشتابند شایان ذکر است مهمترین یار و وسیله این ناجیان کوه،سگهای آموزش دیده است ، آنهاآسیب دیدگان  را به کلیسا آورده و امداد می نمایند. سالها پیش زن و شوهری در کوه ، جانشان را از دست می دهند ولی فرزند کوچکشان توسط همین راهبان نجات می یابد و چون کسی را نداشته آنجا می ماند و بزرگ می شود و خود نیز یکی از این راهبان ناجی میشود دست تقدیر یک زوج دیگر نیز دچار بهمن می شوند و این جوان  نیمه شب با صدای سگش بیدار میشود و برای نجات آنها  می رود ولی متاسفانه خود نیز جانش را از دست می دهد اما سگش به زیر تن دو کودک ماند در بهمن میرود و به سختی آنها را با خود به پناهگاه می آورد و نجاتشان می دهد.                      

 این حرکت سگ  در نجات کودکان را هنرمندی هنرمندانه به تصویر کشیده و یک تند یس ساخته  که هزاران نفر برای دیدنش از سراسر جهان می آیند و با تاریخچه این نجات نیز آشنا میشوند.

تند یس، یک کار هنری و زیبا است و انسان از دیدنش لذت می برد بیشتر کشور های جهان تندیس افراد بزرگ را در فضا های ارزشمند خود ساخته و به نمایش می گذارند برای نمونه در دانشگاه کنستانس کشور آلمان تندیس بزرگی از بوعلی سینا در حالی که کتاب قانون رادر دست دارد وجود دارد. این ارزش هنری و هنرمندانه بودن کار، را نشان میدهد.

 متأسفانه بعضی حرکات و رفتار  ما اسلام ستیزانه است و این نابخردانه است برای نمونه زنگ تلفن  خود را موسیقی مذهبی قرار میدهیم و یا آوای انتظارش را مداحی و یا قرائت قرآن میگذاریم. شخصی از ما طلب دارد و با ما تماس می گیرد اما قرآن می شنود اگر ما به قرآن و مذهب اعتقاد داشتیم که مال مردم را نمی خوردیم این بنده ی خدا می خواهد به ما ناسزا بگوید ما برایش قرآن پخش می کنیم ! یا در مکان مناسبی هستیم اما صدای زنگ و یا آوای اذان در آن جا به صدا در می آید این برداشت دینی ما است از هنر اسلامی؟

هر چیزی جایگاهی دارد. در نظر بگیرید اخوی مرحوم ذبیحی در حرم امام رضا سالها پیش یک تا دو ساعت قبل از اذان صبح شروع به خواندن دعای سحر میکرد، این لذت بخش بود یا اینکه ما در هر جایی این اشخاص را بیاوریم و بخوانند …

 جای تأسف دارد ،دولت عربستان برای مسلمانان و حاجیان، بزرگترین چاپ خانه را فراهم نموده و قرآن های نفیس تهیه می نماید و به رایگان بین حجاج و جهان اسلام هدیه می کند و اما در کشور ما یک برنامه کامپیوتری برای گوشی های تلفن همراه ساخته میشود و آن هم می خواهند بفروشند لااقل این را به صورت رایگان در این ماه مبارک در اختیار افراد قرار دهند تا شاید از این راه ارتباط قرآنی بیشتری در جامعه بوجود بیاید !  خوب یادم هست در زمان قبل از انقلاب قرآن های فوق العاده نفیسی به نام قرآن آریامهری توسط بانک ملی تهیه می شد که بیشتر افراد پای سفره عقد خود از این قرآن ها تهیه می کردند، این قرآن ها به پول آن زمان یکصد تومان بود و کمتر کسی توان خرید داشت حتی بسیار در نوبت بودند تا بتوانند از این قرآن تهیه نمایند  و ارزش این گونه اثر هنری داشت!

تبلیغات اسلامی ضعیف است باید بپذیریم قرآن را می خوانیم ولی  کمتر به معنای آیات توجه می کنیم و این فاجعه است مادر بزرگ من بار ها قرآن را خوانده بود اما دریغ از درک درست یک آیه مثل خیلی ها که نماز را می خوانند ولی نمی دانند چه می گویند اگر میدانستند بی شک لذتی دو یا چند برا بر از نماز خواندن  می بردند.

دوستی میگفت من با خواندن یک آیه در قرآن رفتم و ازدواج کردم بااینکه برادر و خواهران کوچکترم قبل از من ازدواج کرده بودند اما من میترسیدم که نتوانم و در مخارج زندگی بمانم  تنها یک آیه از قرآن مرا به خود آورد که نوشته بود ای انسان تو چه می اندیشی رزق و روزی تو را نیز ما می دهیم…

 من تعجب می کنم که بیشتر ما زنگ موبایلمان و یا آوای انتظارمان قرآن است این به سخره گرفتن این آیات الهی است  آیادیگر ادیان از این گونه آوا ها بهره مند می شوند . خیر، هر گز ایشان جملات و آیات را در بهترین و زیبا ترین شرایط در دید  عموم قرار میدهند و این هنر مندانه است!

حجاب ارزش بسیاری دارد اما وقتی روی اتومبیلی نوشته می شود گشت ارشاد معنایش ارشاد است. نه بازداشت و زندان و توبیخ ! بی شک داستان بینوایان و ژان والژان  را خوانده و یا شنیده اید زمانی که وی را بازداشت و به کلیسا نزد پدر روحانی می آورند  آن کشیش با خونسردی و متانت می گوید این ها را من به او هدیه داده ام و مال خودش است حتی این مقدار هم مانده که فراموش کرده بود ببرد … کدام یک ارشاد است شما تشخیص بدهید؟

سالها پیش من با پرونده ای رو برو شدم که کودکی زیر ده سال بدلیل دزدی عروسک در زندان بود.برایم موضوع، جالب شد تحقیق کردم و همه  از پلیسی که آن کودک را بازداشت کرده بود تا فرد مغازه دار  می گفتند این کودک نیمه شب بدلیل سرمای هوا و به ناچار وارد مغازه میشود و در حالی که عروسکی در دست داشته خوابش میبرد ،شش ماه بلاتکلیفی در زندان و سرانجام  آزادی، اما به چه قیمتی! دوستی میگفت  چند سال پیش در نمایشگاه کتاب تهران نوجوانی را با کتک و توسری آوردند به جرم دزدی یک جلد کتاب ،وقتی از آن نوجوان سؤال کردم که این کتاب را برای چه دزدیدی گفت من عاشق خواندن نوشته ی این نویسنده هستم و راستش پول خرید این کتاب را نداشتم  با تعجب پرسیدم تو رومن رولان را می شناسی و او به بهترین شکل ممکن وی را معرفی کرد!ما سعی کردیم برایش کتاب های زیادی تهیه کنیم و به عنوان هدیه به او بدهیم … به تمام ناشرین گفتم در تمام دنیا در بهترین هتل ها هدایای ارزنده و گرانبهایی را قرار میدهند تا مسافرین ببرند و این را نوعی تبلیغ  برند خود می دانند ما باید به این که یکی کتاب را تا این اندازه دوست دارد ارزش بدهیم.

در کشور ما به افرادی که بیمه و مالیات خود را می پردازند کمترین بهایی داده نمی شود ،کارمندی که سالها مالیات حقوقش پیشا پیش برداشته می شود و بیمه از او کسر میشود اگر به بیمارستان برود به چشم  یک مستحق نگاه میکنند و اگر اعتراض کند  پاسخ می شنود اگر ناراحتی برو بیمارستان شخصی! این تناقض ها ،ضد فرهنگ و اسلام است …

 حرف ها را ما میزنیم اما عده ای نابخردانه آن را سیاسی می شمارند، خیر این سیاسی نیست  ومغرضانه نمی باشد این دلسوزانه است ما برای این می گوئیم که بهتر و بیشتر توجه شود .  تا با نام اسلام ، اسلام سوزی نشود !

امید وارم این موضوعات مورد توجه مسئولین نیز قرارگیرد.

جعفر صابری

[ شنبه پنجم تیر ۱۳۹۵ ] [ 20:53 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

بچه شون پسره!

آقا سید آهی کشید و ادامه داد…خیلی درد داره !وقتی میبینی جوانت با آن قد رعنا خمیده شده ،خیلی درد داره جوانت که بارها در کودکی ترو خشکش کردی برات صداشو بلند کنه ،آدم دیوانه میشه بچه اش را قاطی یک مشت بی خانمان ببینه شبا کنار هم رو زمین زیر درخت یا توپارک  بخوابند،وقتی ناچار شدم بگم بیان ببرنش برای ترک التماس میکردم یه وقت کتکش نزنید ،نزنید دنده اش بشکنه مواظب باشید تو چشمش چیزی نخوره، خدایا خیلی درد داره تو نمی دونی خدا کنه به حق جگر سوخته حضرت زینب هیچ پدر  یا مادری شاهد این صحنه ها نباشه تو مراکز ترک یه اتاقی هست به اسم قرنطینه  بعضی وقتها معتا دا خود کشی میکنند سوزن میخورن تا بمیرن میخواهند درد کمتری بکشند وای خدا برادر خیلی درد داره!من دیدم . پا حرفا هایشان نشستم یکیشون میگفت : مادرم بعد از مرگ بابام پلاستیک کهنه جمع میکرد تا برای خواهر دم بختم جهیزیه بخره تا خواستگار آمد و همه چی درست شد من یه روز که رفته بودند سفره حضرت عباس (ع) یه وانت کرایه کردم رفتم تمام جهیزه خواهرم را بار کردم بردم فروختم تا مواد بخرم! حاجی خدا منو میبخشه؟ یا یکی دیگرشون بود میگفت انقدر خمار بودم که هرچی به زنم گفتم حلقه ی دستتو بده نداد من هم آب جوش را از رو چراغ ریختم رو پای بچه نوزادم زنه هم ناچار حلقه را داد تا بفروشم خرج بچه کنم اما من در بیمارستان آنها را ول کردم رفتم !با شنیدن این حرفا میخواستم سرم به دیوار بکوبم .یکی دیگرشون میگفت : روز عاشورای سید والشهدا بود همه سینه میزدند من و دوستام کنار همین پارک بالای محله داشتیم سرنگ میزدیم!حرفهای سید به قدری درد ناک  و همراه اشک و آه بود که احساس میکردم  نفسم بالا نمی آید  ساکت بودم چند بار گفت حالت خوبه ؟ ناراحتت کردم ببخشید! اما خیلی درد داره! تکه کلامش این بود ؟ سرم را بالا آوردم و گفتم آخرش چی شد؟ لبخندی زد و گفت بار آخر که به زور فرستادیمش کمپ از همونجا راهیش کردیم بره خارج میخواستم بره استرالیا که نشد سه سال تو کمپ بود پدرشو در آورده بودن روزی صد بار آرزوی مرگ میکرد خیلی ها خود کشی کردن واو تصمیم گرفت برگرده حالا حتی سیگار هم نمیکشه یه خورده عصبی هست ولی شکر خدا دیشب با عروسم آمدن خانه ی ما عروسم یواشکی گفت داره…

 مادر میشه گفت بچشون پسره! یادم افتاد وقتی زنم گفت :بچه مون پسره چقدر خوشحال شده بودم …خدا کنه بچشون اهل بشه…خدا کنه بچه هامون اهل بشن!

جعفر صابری

 

[ یکشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۵ ] [ 11:36 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

موجی

 

 

 

دوستی اصرار میکرد که اگر امکان دارد با همسرم حرف بزن و راضیش کن که  به منزل برگردد، بیشتر از پنج سال است  رفته منزل پدرش و من تنها زندگی میکنم . تقصیر من است و  او زن خوبی بود،همین که بیشتراز بیست سال هم مرا تحمل کرده بود …اما من خیلی تنها هستم و به او نیاز دارم!

وقتی با   همسر این دوست صحبت کردم گفتنی های زیادی داشت خیلی بیشتر از یک خط و نوشته اولش گفت شما میدونید موجی یعنی چه؟ ومن ساکت شدم چیزی نگفتم و او ادامه داد من بیشتر از بیست سال با یک موجی زندگی میکردم تازه نجات پیدا کردم تازه تواین چند ساله یه نفس راحت میکشم ،آقا دخترم بدبخت شد از دست این بابا ما آبرو نداریم گاهی وقتا آنقدر مرا کتک میزد که همسایه ها  نه، رهگذرها از خیابان به پلیس زنگ می زدند و برای کمک می آمدند ،بشدت شکاک و وحشتناک بد دهن است هرچی دلش میخواهد میگه هرجور دلش میخواد لباس میپوشه و اصلاً به فکرآبروی من و دخترمان نیست بچم بزرگ شده چندتا خواستگار را رد کردیم تو محل که آبرویمان رفته بود اینجا منزل پدرم ،باز کمتر کسی ما رامیشناسد. اما همین جا هم آرامش نداریم آنقدر آمد و رفت که پدرم دق کرد و مُرد ،شب عقد دخترم مثل مهمان ها آمد و با کل خانواده اش حتی یک دسته گل نیاورد.  به من میگفت باید پنج میلیون بدهی تا اجازه عقد دخترم را بدهم و گرفت!یک بار وقتی بعد از کتک زدنهایش مرا به پزشک قانونی بردند برایم شش ماه استراحت نوشتند ،آقا من چی بگم از شب ها و روزهایی که مرگ را آرزو میکردم ،گاهی وقت ها چند هفته و یا چند ماه میگذشت اما به صورتش نگاه نمی کردم به چشماش خیره نمی شدم فقط صدایش را می شنیدم و پاسخ میدادم، یک بار بعد از مدتها  نگاهمان به هم دوخته شد و خودش گفت چقدر پیر شدی!او هم پیر شده بود خیلی پیر شده بود و شکسته تمام این مدت ما با هم میجنگیدیم و من به خودش هم گفتم حاضر نیستم به این زندگی ادامه دهم اما قصد ازدواج…   هم ندارم اگر او میخواهد ازدواج کند من برایش آرزوی موفقیت میکنم من به همین که نامش در شناسنامه من باشد راضی هستم و نمی خواهم نگاه های سنگین نامرد مردم، روی من باشد همینقدر که اجازه بدهد سفری به کربلاکنم راضی هستم، هیچ مهریه ای هم نمی خواهم همه چیز از شیر مادر  حلالترش باشد…شما چه می گوئید ؟ساکت بودم و گوش میدادم بیشتراز دو ساعت درد دل میکرد و من سکوت کرده بودم و بعد گفتم چه بگویم همان اول خود شما گفتید او یک موجی است و اگر این را میدانید دیگر من چیزی برای گفتن ندارم و گوشی را گذاشت!

او گوشی را گذاشت و من می خواستم بگویم خواهرم تو میدانی موج چیست؟ تو می دانی موشک فرانسوی چیست؟ تو می دانی خمپاره 120 و یا 80 چیست؟ تو میدانی فشاری که بعد از سالها گذشت زمان،هنوزبر جان و دل خیلی از رزمندگان سنگینی میکند چیست!تو میدانی اگر رزمنده ی دیروز  که امروز بعنوان یک همشهری در نزدیکی ما زندگی میکند ساکت و آرام بدون دفترچه و سند بدون هیچ ادعا یی چقدر رنج میکشد وقتی بعضی حق کشی ها را می بیند ؟ تو میدانی آنکه از جانش گذشته تا از آب و خاک و ناموسش دفاع کند وقتی بعضی ناهنجاری ها را می بیند چه زجری میکشد ؟ تو میدانی انسان باشعور و شوری که دیروز بدلیل دانستنش همه ی هستیش را به قربانگاه برده بود، امروز چقدر برایش سخت است که جماعتی او را نادان فرض میکنند و به سادگی به حقوق او و همنوعش تجاوز میکنند و او ناچار سکوت میکند و بیشتر وقتها نزدیک ترین آدمها به او دورترین افراد هستند . پدر ،مادر،خواهر، برادر، همسر و فرزند …یاد آن دوست فیلم سازمان افتادم که با تمام شدن جنگ فیلمی به نام عروسی خوبان را ساخت تا نشان دهد چه بر سر بعضی ها آمد و یا چقدر فیلم های گونا گونی از جنگ و سربازان در هالیود ساخته شده تا مردم بدانند یک سرباز و رزمنده در چه شرایط روحی و روانی قرارگرفته بوده و چه روزهایی را پشت سر گذاشته متاسفانه بدلایلی در ایران به بیشتر رزمندگان حاضر در جنگ به چشم سلامت نگاه میشود و بیماری های روحی و روانی این عزیزان را به هیچ عنوان مورد توجه قرارنمی دهند در صورتی که  این افراد هرچه به میانسالی و سالمندی نزدیک میشوند بیشتر عوارض حضورشان در جنگ ،خود نمائی میکند چرا که به تعداد موشک هایی که در اطرافشان اصابت نموده سلول نابود شده در مغزشان افزوده شد و این آسیبها به مرور خود نمائی میکند . درد های فراوان مفصلی و خلاصه جنگ ،چیزی نبوده که به سادگی آن را فراموش نمود . شاید خیلی ها خوششان نیاید شاید عزیزانی که سالهاسکوت اختیار کرده اند دوست نداشته باشند از آنها و درد هایشان بگوئیم و بنویسیم اما واقعیت این است که هست! آن جوان شاد و دل زنده که روزگاری با لبخند راهی جنگ شد و آن صحنه ها را دید در طول تمام این مدت با خود می جنگیده تا دیگران از درد درونش مطلع نباشند اما واقعیت چیز دیگری است او سکوت میکند اما صدای فریادش بسیار بلند است او از درون متلاشی است هیچ یار و یاوری در کنار خود نمی بیند فاصله زیادی را با دیگران احساس میکند و گاه ترجیح میدهد در سنگر وجودش مخفی شود عزاداری را دوست دارد، سکوت را دوست دارد،تصاویری که از دفاع مقدس پخش میشود را دوست دارد تفنگ را دوست دارد و لباس خاکی زمان جنگش را دوست دارد اگر به او بگوئی کجا آرامت میکند با لبخند میگوید خط جبهه و او این گونه است اوو تنها با دیدن دوستانش و هم رزمانش آرام می گیرد و  با شنیدن حرفهای آن روزها لبخند بر لب می آورد . هنوز دوست دارد به بهشت زهرا برود و ته دلش یاد شهدا آرامش میکند…بله خواهرم من نمی خواهم بگویم که تو چه اجری میبری اگر تا کنون با همسر رزمنده دیروز هنوز زندگی میکنی من می خواهم بگویم از این پس هم تواجر خواهی برد بشرط آنکه درکش کنی و بدانی او هنوز همان رزمنده است و او تا آخرین روز زندگیش همان گونه خواهد مان. موج گرفتگی یعنی این، یعنی ماندن در آن شرایط  و این را نه تو، بلکه خیلی ها باید بدانند …هیچ دارو و مسکنی هم نمی تواند این افراد را درمان کند مگر برای زمان کوتاهی که مسکن باشد ، ایشان خودشان به درمان خویشتن همت نموده اند و با سکوتشان در کنار ما با درد هایشان کنار می آیند و این تمام آنچه است که در توان دارند اما شما نیز بد نیست کمی درکشان بنمائید و خود را به آنها نزدیک نمائید بخصوص نسل جدید فرزندانشان  که احساس میکنند خیلی بیشتر از والدینشان میدادند و اساساً ایشان را  از هر نظر دور تر از خود میدانند احترام کافی نیست باید احساس و درک را نیز  به این رابطه افزود  به امید داشتن آرامش و آسایش در کنار یک دیگر آرامش و آسایشی که خیلی ها از دست دادند تا  امروز ما صاحبش باشیم!تقدیم به بانوانی که در زندگی مشترکشان با عزیزان جانباز از جان گذشتند.

التماس دعا

 جعفر صابری

[ یکشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۵ ] [ 11:32 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

Mp3

Mp3شنبه 25 اردیبهشت 1395

Mp3

 جعفر صابری

 

 

 

 

چندی پیش توفیق دید و بازدید از اماکن تفریحی و تاریخی کاشان و نطنز شامل حالمان شد و  به باغ موزه فین کاشان رفته  ضمن بازدید از قتلگاه صدر اعظم فقید مان میرزا امیر کبیر خان ، درست همان جایی که ایشان  به  گفته خودشان در کنار همشیره ی سلطان نشسته و گوشه ی نان ها را میشکسته ! گشتی هم در نما یشگاه     -ها ی حاشیه باغ زدیم .

در این میان خواستگاه  چون منی که بیشتر کتاب و هنر و فر هنگ است به تنها غرفه کتابفروشی مستقر در باغ رسانده شد و عجبا که بعد از گفت و شنود و درد ودل با مدیر این غرفه که خود ناشر به نامی هم بود مشخص شد علی رغم حضور بی کران ملت همیشه در صحنه فرهنگی و بازدید کنندگان محترم، رقم کل فروش کتاب های این غرفه تا 11 فر وردین ماه به یک میلیون تومان هم نرسیده است. که اصل داستان از زبان خود ناشر در سایت هفته نامه به صورت فیلم و گزارش مصور  موجود است اما در همین گشت و گذار فرهنگی چشممان به غرفه های دیگری از جمله فروش محصولات فرهنگی CDو DVD  نیز منور شد که مهمترین آن ها غرفه ای بود که نشان جام جم و سروش را بر سینه داشت و فیلم چگونگی قتل میرزا تقی خان امیر کبیر را نشا ن ملت مشتاق میداد . در این میان آنچه بیش از هر چیز نظر مرا جلب کرد کلمه mp3که بر روی بیشتر سی دی ها و دی وی دی ها نوشته شده بود، بعد از پرسش  از متصدیان مشخص شد مجموعه حاضر در واقع تلاشی ارزشمند از جمع آوری چند مجموعه اصل کار اروژینال دیگر هنرمندان است که بدلیل گرانی قیمت بدین گونه جهت استفاده ملت عزیز و هنر دوست ایرانی و بازدید کنندگان محترم بصورت لوح فشرده و با قیمت باور نکردنی …در اختیارشان قرار می گیرد خیلی از این فروشندگان محترم در مقابل سؤال حقیر که این چه کاریست و نوعی  دزدی فر هنگی می باشد چیزی نگفتند جز کشیدن ابرویی و گره زدنش در هم، به معنای سکوت! اما متصدی همین غرفه سروش خاضعانه توضیح داد که تنها قیمت یکی از مجموعه های محتوی این مجموعه دوازده هزار تومان است و اگر کسی بخواهد اصل این مجموعه ها را تهیه کند باید بیش از یک صد هزار تومان بپردازد! آنجا بود که من دانستم چقدر این کار فرهنگی ارزشمند و… 

 در راستای زدودن فقر و حل مشکل گرسنگی ملت مفید می باشد.  تا باشد درسی برای گران فروشان از خدا بی خبری که  در حق ملت عزیز خود جفا کرده و می خواهند مالشان را به قیمتی گزاف بفروشند! این جا بود که به یاد این ابیات افتادم که میگوید:

گر دوست، دشمن است، شکایت کجا برم؟

 

الحقیر بی تقصیر

 جعفر خان صابری

[ شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۵ ] [ 18:44 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

                چی جام!

 

این روز ها که صحبت از فر جام و بر جام و …می شود برای من  و امثال من که با سیاست و سیاستمداران آشنایی نداریم بسیار غریبه است ولی از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، در مقابل دوستان تنها به جهت آنکه عرض اندام کرده و بگویم ما هم بله… هرچی از صدا و سیما شنیدیم میگیم …اما شما باور نکن…آنچه از برجام، من فهمیدم این است که درِ باب امور فرهنگی، کشور مان گشاده شده و شکر خدا هنرمندان دیگر کشور ها ی جهان نیز  با آثارشان به کشور ما وارد شده اند ازجمله آقای ویم دلووی از کشوربلژیک…

 موزه هنر های معاصر تهران شاهد برگزاری نمایشگاه دیدنی از آثار هنر مند ی از کشوربلژیکی می باشد که آثار بسیار زیبا و بدیعی را از تاریخ17 اسفند سال گذشته تا اوایل اردیبهشت ماه سال جاری به نمایش گزارده  که بازدید از این نمایشگاه را به هنر دوستان بخصوص هنر مندان اصفهانی پیشنهاد میکنم.

 اما واقعیت این است که بعد از شنیدن سخنان این هنرمند و  بازدید این نمایشگاه  برای مدتی به این موضوع اندیشیدم که راستی چقدر هزینه شده تا این آثار برای دیدن من و افرادی چون من به این موزه آورده شود و اساساً آیا این همه هزینه ارزش دیدن را دارد یا نه؟ گله نیست و جای شکایت هم ندارد به شخصه آرزو می کنم حال که امکان بازدید آثار هنر مندان جهان برای من و هموطنانم  در دیگر نقاط جهان وجود ندارد بسیار شایسته است که آثاری را از جای جای جهان بیاورند و ما ببینیم.

با یک حساب سر انگشتی فکر میکنم بین صد تا دویست هزار یورو هزینه آوردن این آثار و به نمایش گزاردنش در موزه هنر های معاصر تهران شده باشد ،که البته بسیار هم ناچیز می باشد اما! سؤال  حقیر این است که راستی چرا  هیچ دولت خارجی، از هنر مند ایرانی این گونه دعوت نمی کند که آثار شخصی خود را ببرد و در بهترین  نه، اما یک موزه هنری کشورشان به نمایش بگذارند، ایشان حتی برای من ایرانی ویزا هم صادر نمی کنند و خلاصه …بگذریم… البته موارد خاصی هم که ویزا صادر شده بماند .اما در طول این سال ها شما چند مورد نمایشگاه آثار هنری هنر مندان ایران را دیده اید و سراغ داشته اید که دولت کشوری برگزار نموده باشد. آن هم به این شکل ،که دعوت کرده و امکان برگزاری نمایشگاه را برایش فرا هم نموده باشد بجز نمایشگاه هایی که سفارت خانه های  ایران با هزینه های خودش برگزار نموده ؟

هیجدهم اسفند ماه سال گذشته درست فردای  روز بر گزاری این نمایشگاه  پنجمین سالگرد درگذشت شاد روان  ایرج افشار بود، شخصی که پدر کتاب و کتابخوانی در ایران نام گرفته و تلاش های وی در راستای شناخت فرهنگ کتاب و کتابداری بر هیچ کس پنهان نیست و اندیشمندان داخلی و خارجی او را به حسن نام می شناسند و به همین مناسبت مدیریت کتابخانه ملی ایران مراسمی هم به یاد آن مرحوم برگزار نمود و از کتاب های ایشان نیز رو نمایی کرد که هزینه اش صد برابر کمتر از این نمایشگاه بود! ای کاش همواره ما قدر دان فرزانه هایی چون این بزرگوار بودیم و یاد ونامشان را در کشور خودشان  زنده نگه می داشتیم !

 در این مراسم فیلم مستندی از زنده یاد سید محمدعلی جمال‌زاده نویسنده و مترجم معاصر ایرانی که توسط کار گردان عزیزمان آقای سید مهدی هاشمی ساخته شده بود به نمایش گزارده شد و در این فیلم مردمی که در خیابان جمالزاده بودند و حتی کسبه و ساکنین این خیابان نام او را نمی شناختند و نمی دانستند او چه کاره  بوده است!  آقای سید جواد میرهاشمی فیلمساز، زمان دریافت لوح تقدیرش از دست یکی از اعضاء محترم شورای شهر تهران گفت : قربان، یک بار دیگر خواهشم را تکرار میکنم  که لطفاً نام کوچک این نویسنده فقید کشور مان را بر روی تابلو  نشان خیابانی که به نامش  نموده اید بنویسید تا مردم بدانند او مرد بود  یا زن و یا چه جایگاهی داشته…

 این شد که به ذهنم رسید مطلبی را با همان وزن بر جام  و یا فر جام بنویسم که شد …چی جام!

ارادتمند  

جعفر صابری

[ شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۵ ] [ 18:26 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

گوشواره

 

 

چشمم که  به زمین افتاد برق زد و خیلی زود خم شدم تا آنچه دیده بودم را از زمین بردارم ، درست حدس زده بودم  یک لنگه گوشواره طلا  بود  وزنش کم نبود دانه های درشتی داشت در زیر نور چراقهای سالن ،برق می زد در جیب شلوارم گذاشتم و می دانستم که اگه زیاد بهش فکر کنم شاید هیچ وقت به دنبال صاحبش نگردم !برای همین بلافاصله رفتم روی سِن و اعلام کردم، یک لنگه گوشواره پیدا شد ه صاحبش بیاید و بگیرد …مراسم  بیشتر از یک ساعت ادامه پیدا کرد و هیچ کس به دنبال گمشده اش نیامد. من هم تا رسیدیم خانه بطور کل فراموش کرده بودم ولی در خانه وقتی دستم را در جیبم کردم یادم افتاد، فرصتی شده بود که بهتر به آن نگاه کنم  و تازه متوجه شدم که آن یک قطعه گوشواره بدلی است…و این آغاز اندیشیدن من بود به اینکه خدایا بعضی از  ما چه ملت شریفی هستیم و چگونه با سیلی صورت خود را سرخ نگاه میداریم، یادم افتاد که وقتی امپراطوری روسیه منحل شد،همه میگفتند جواهرات تزار به غارت رفته ولی هیچ چیزی نبود. بعضی از مردم ما مردمی با آبرو هستند که درون غمزده خود را پشت لبخندی شاد مخفی می سازند ، بله بعضی ازمردم کشور من مردمی هستند که با دست خالی سفر هایی را در مقابل میهمان می گسترانند که دیدنیست.مردم من مردمی هستند که صبورند و ساکت ،مردم من مردمی هستند که در چشمانشان عشق موج میزند و در دلشان آرزوی خوشبختی همه، حتی دشمنشان را دارند ،ملت من ملت ریا نیست ،ملت نفاق نیست ،ملتی درد کشیده ،رنج کشیده و غارت شده است که در طول تاریخ کمتر پادشاهی او را شناخته ،مردمی که  غارتگران از جمجمه سر مردانش مناره ساختند، بیشتر افراد ملت من مردمی هستند که آب را می فهمند و به نان احترام می گذارند ،مردم کشور من حرمت نمک را می دانند و میهمان نوازیشان همیشه زبانزد بوده ،در میان مردم من رنگ و نژاد سالهاست که معنایی ندارد، زبان و گویش سدی نیست که باعث جدایی آنها از یکدیگر شود. 

 مردم من مردمی با عشقند و میدانند که شقایق چه گُلی است…سکوت صاحب آن گوشواره و شرمش از اینکه در پی گمشده اش بیاید، درس های زیادی به من داد وامید وارم شما نیز چون من بیندیشید و باور کنید که ما ملت با حیائی هستیم.  پس این حیا را از بین نبریم. گاه سکوت دوستی، دال بر رضایتش نیست ،گاهی صبررفیقی، نشان از گذشتش نیست ! گاهی وقتها آدمهای اطرافمون سکوت میکنند و حتی لبخند میزنند و میروند… نه سکوتشان ،نه لبخندشان و نه رفتنشان را تو باور نکن!شاید جایی ثبت نشود ،شاید جایی گفته نشود ، ،شاید مغرور باشی که این بار نیز حق با تو بود ، ولی نه مغرور باش و نه باور کن که حق با تو بوده…همان حیا و شرم و صبرو شعور هموطنت این بار نیز تو را قابل ندید که در مقابلت بایستد و پاسخت را بدهد.  بله سال جدید را با این نیت شروع کنیم که هیچ  طلا و جواهری بالاتر از شرف و انسانیّت همنوعی نیست که در کنارش زندگی میکنیم و باید بگویم این گونه هموطنان آبرودارهم کم نیستند.

یا حق..

جعفر صابری

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه ی توست

یدفه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی

بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگ رو ندیدی

دل نبود توی دلم ، تورو گرگا نبینن

اونا با دندون تیز،  به کمینت نشینن

الهی من فدای تو ، چیکار کنم برای تو؟!

اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو

یدفه مثل پرنده قفس عشق رو شکستی

پرزدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی

دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا

غروبا که تاریکه، نریزن سرت کلاغا !!!

نخوره سنگی به بالت ، پرت نشه فکروخیالت …

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه ی توست

یه دفه مثل یه گل،رفتی تو دست خزون

سیل بارون و تگرگ میومد از آسمون

بردمت تو گلخونه ، که نریزه رو سرت

که یه وقت خیس نشه ، یخ کنه بال و پرت

نشکنی زیر تگرگ،نریزه از تو یه برگ …

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه ی توست

یه دفه مثل یه شمع  ، داشتی خاموش می شدی

اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی …

آره ، پروانه شدم  که پرام سوخته شه

تاکه آتیش دلت به دلم دوخته شه …

دارم ازتو می نویسم ، توکه غم داره نگات 

اگه دوست داشتی بگو، تا بازم بگم برات

اونقده می گم ، تا خسته شم ، با عشق تو شکسته شم

که بسوزه پروبالم ، که راحت بشه خیالم …..

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه ی توست

 (مسعود فرد منش)

[ یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۵ ] [ 20:1 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/حافظه ی تاریخی

 

جعفر صابری/حافظه ی  تاریخی

 

حافظه ی تاریخی

شاید تصویر و نوشته ، بهترین شاهدی باشند که باز گو کننده یک حقیقت تاریخی و یا سندی از گذشته باشد ،متأسفانه فاصله گرفتن از  مطالعه و تحقیق باعث میشود تا بیشتر ما فراموش کنیم که دوستان  و دشمنان ما چه کسانی بوده اند .

اینکه بگوئیم ملاک ،گذشته ی افراد نیست، کمی کم لطفی در حق خود مان است .

داستان ملی شدن صنعت نفت بار ها و بار ها از زبان و قلم افراد زیادی گفته و نوشته شده اما  کتاب مستند و مصوری  که روابط عمومی  شرکت ملی نفت ایران با عنوان نفت در گذر زمان به همت جناب آقای مجتبی آقایی سریزه تهیه و چاپ نموده بسیار دیدنی و غنی است . به رسم امانت چند سند تاریخی را از این کتاب به مناسبت سالگرد ملی شدن صنعت نفت تقدیم حضورتان می کنیم، باشد که بدانیم و آگاه باشیم که تاریخ این مرز و بوم چه پستی و بلندی هایی را پشت سر گذاشته است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

استخراج نفت از چاه شماره یک  مسجد سلیمان اولین بار به دست  جورج رینولدز انگلیسی انجام شد که با سرمایه گذاری و حمایت ولیام ناکس دارسی و کمک مهندسین  کانادایی و انگلیسی و کارگران ایرانی و لهستانی تحقق یافت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این اتفاق در ساعت چهار بامداد صبح روز پنجم خرداد ماه یک هزارو دویست و هشتاد و هفت هجری شمسی در عمق سیصدو شصت متری  زمین به نتیجه رسید و بعد از هفت سال به کشف میدان عظیم نفتی ناحیه منجر شد.

و از همان ابتدا با رنج و سختی و تلاش همان کارگران ایرانی این سرمایه و گنج ملی ایران به کمترین بها از این مملکت رفت که رفت …

و این داستان ادامه یافت تا اینکه بالا خره  مردانی در ایران تصمیم گرفتند با نوشتن این متن حق ملت را به ملت برگردانند:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بنام سعادت ملت ایران و بمنظور کمک و تأمین صلح جهانی امضا ء کنندگان ذیل پیشنهاد  می نمائیم که صنعت  نفت ایران در تمام مناطق کشور بدون استثناء ملی اعلام شده  یعنی تمام عملیات اکتشاف ، استخراج ،و بهره برداری در دست دولت قرار گیرد…

بله این لایحه به مجلس رفت و سرانجام در آذر ماه  سال هزارو سیصدو  سی و سه ،همان گونه که در تصویر ملاحظه می فرمائید نه تنها در ایران، بلکه در لندن نیز تابلو شرکت ملی نفت ایران بجای  اصلی خودش نشست!

اما شخص دکتر محمد مصدق خاضعانه و فرو تنانه این گونه نوشت که:

 

 

اگر ملی شدن صنعت نفت خدمت بزرگی است که به مملکت  شده باشد از آن کسی که در اول این پیشنهاد را نمود سپاسگزاری گردد و آن کس شهید راه وطن دکتر حسین فاطمی است که روزی  در خانه ی جناب آقای نریمان پیشنهاد خود را داد بر عهده ی نمایند گان جبهه ملی  حاضر در جلسه آن را باتفاق آراء تصویب نمودند و بحمدالله که تمام مدت همکاری با این جناب حتی یک  ترک اولی هم از آن بزرگواردیده نشده.

و این گونه از طراح ملی شدن حق ملت ،دکتر حسین فاطمی و دیگر یارانش از جمله شخص مصدق نیز  تقدیر و تشکر فراوان به عمل آمد! که میدانید!

جای تعجب است با این همه سند و مدرک چرا ما تا این اندازه حافظه ی تاریخی ضعیفی داریم.

[ یکشنبه یکم فروردین ۱۳۹۵ ] [ 22:18 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/خود سانسوری

یک شنبه 16 اسفند 1394

خود سانسوری…

عکس ترسناک و دلهره آور از لحظه حمله مار کبرا با دهان باز !!

 

چند روز پیش زن جوانی را دیدم که ترک موتور همسرش نشسته بود ،بیش از هر چیز چکمه هایش نظرم را جلب کرد و با خود اندیشیدم چه بسیار دختران و زنانی هستند که دوست دارند چون این زن چکمه به پا کنند و ترک موتور همسر شان بنشینند و یا با همان چکمه ها در خیابانهای شهرشان قدم  بزنند ولی نوعی شرم و شاید حیا یا بهتر بگویم خود سانسوری این حق را برایشان غیر ممکن می سازد. حتی وقتی تصمیم گرفتم این مطلب را بنویسم  خود سانسوری به سراغم آمد که ننویس! اما نوشته ای از یک بانوی محترم به نام خانم مریم مظفری پورمرا برآن داشت که بنویسم :بنویسم از نیمه وجودی جامعه ام که زایش از او  بود و زن نام دارد .اما آنقدر پیش از من  بهتر و زیبا تر نوشته  بودند که حیفم آمد  از خواندنشان شما را محروم سازم .این روز ها که به پیشواز نوروز باستانی می رویم شایسته است که افکار قدیمی مان را تغییر بدهیم و از واقعیت های اطرافمان بنویسیم . از زنان ،خواهران  ، دختران وما درانمان  از آنها که گاه کوه صبر و تحمل بودند! نه بهانه یک روز بلکه به دلیل قدر دانی از همه تلاشهایشان.از اینکه بار ها و بار ها از آنچه حقشان بوده و هست چشم پوشیدند و سکوت کردند !سوختند ولی ساختند.و سختترین خود سانسوری برای این بانوان است که با سکوتشان سالها در کنار ما زندگی کردند ولی لب نگشودند.روی سخنم با زنانی است که هزار بار بیشتر از یک مرد سنگ زیرین آسیاب بودند نه آنها که ارزشهای والای زنانگی و مادر بودن را به طاق فراموشی زدند سخنم با بانوانی است که داغ فرزند ، همسر و زجرهای گونا گون را چشیدند و باز ایستادند و چون کوه در مقابل طوفانهای زندگی از دیگران محافظت کردند.درود بر شرفشان…آنها که آرزوی یک کفش نارنجی داشتند و دارند…

شیرین پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود, قیمتها را میخواند و با پولی که جمع کرده بود مقایسه میکرد تا چشمش به آن کفش نارنجی که یک گل بزرگ نارنجی هم روی آن بود, افتاد.

 

بعد از آن دیگر کفشها را نگاه نکرد, قیمتش صد تومان از پولی که او داشت بیشتر بود, آن شب, بر سر سفره شام, به پدرش گفت که میخواهد کفش بخرد و صد تومان کم دارد, بعد از شام پدرش دو تا اسکناس پنجاه تومانی به او داد و گفتفردا برو بخرش

شیرین تا صبح خواب کفش نارنجی را دید که با یک دامن نارنجی پوشیده بود و میرقصید و زیباترین دختر دنیا شده بود.

فردا بعد از مدرسه با مادرش به مغازه کفش فروشی رفت, مادر تا کفش نارنجی را دید اخمهایش را درهم کشید و گفتدخترم تو دیگه بزرگ شدی برای تو زشته …

و با اجبار برایش یک جفت کفش قهوه ای خرید, آن شب شیرین خواب دید, همان کفش نارنجی را پوشیده با یک دامن بلند مشکی و هر چقدر دامن را بالا نگه میدارد. کفشهایش معلوم نمی شود. شش سال بعد وقتی که هجده سالش بود, با نامزدش به خرید رفته بودند, کفش نارنجی زیبایی با پاشنه بلند پشت ویترین یک مغازه بود, دل شیرین برایش پر کشید, به  مهرداد گفتچه کفش قشنگی اینو بخریم؟ مهرداد خنده ای کرد و گفتخیلی رنگش جلفه, برای یه خانم متاهل زشته. فقط لبهای شیرین, خندید. دو سال بعد پسرش به دنیا آمد.

بیست و هفت سال به سرعت گذشت, دیگر زمانه عوض شده بود و پوشیدن کفش نارنجی نه جلف بود و نه زشت. یک روز که با مهرداد در حال قدم زدن بودند, برای هزارمین بار, کفش نارنجی اسپرت زیبایی پشت ویترین مغازه, دل شیرین را برد. به مهرداد گفتبریم این کفش نارنجی رو بپوشم ببینم تو پام چه جوریه. مهرداد اخمی کرد و گفت با این کفش روت میشه بری خونه مادرزن پسرمون!!! این بار حتی لبهای شیرین هم نتوانست بخندد.

بیست سال دیگر هم گذشت, شیرین در تمام جشن تولدهای نوه اش, که دختری زیبا, شبیه به خودش بود, بعلاوه کادو یک کفش نارنجی هم میخرید. این را تمام فامیل میدانستند و هر کس علتش را می پرسید شیرین میخندید و می گفتکفش نارنجی شانس میاره. آن شب, در جشن تولد بیست و سه سالگی نوه اش, در میان کادوها, یک کفش نارنجی دیگر هم بود, پسرش در حالیکه کفشها را جلوی پای شیرین گذاشت, گفتمامان برات کفش نارنجی خریدم که شانس میاره.

بالاخره شیرین در سن هفتاد سالگی, کفش نارنجی پوشید, دلش میخواست بخندد اما گریه امانش نمیداد, در یک آن, به سن دوازده سالگی برگشت, پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاد و پنجاه و هشت سال جوان شد, نوه اش, او را بوسید و گفتمامان بزرگ چقدر به پات میاد.

شیرین آن شب خواب دید که جوان شده کفشهای نارنجی اش را پوشیده و در عروسی نوه اش میرقصد.

وقتی از خواب بیدار شد و کفشهای نارنجی را روی میز کنار تخت دید با خودش گفتامروز برای خودم یک دامن نارنجی میخرم.

جعفر صابری

به مناسبت 8 مارس روز جهانی زنان

 

[ یکشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۴ ] [ 17:48 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری                       اخلاق

چهار شنبه 5 اسفند 1394

جعفر صابری/اخلاق

اخلاق

 

فرزند ادب باش نه فرزند پدر

فرزند ادب زنده کند نام پدر را

هیچ چیز زیبنده تر از داشتن اخلاق نیکو نیست که برخواسته از ادب و تربیت درست است و خوشبختانه نیکوترین خوشنامی  ملت های شرقی بخصوص ایرانیان همین تربیت و ادبیست که خرد و کلان داشته و دارند… بی شک انسان با ترقی در علم و دانش و یا حتی کسب درآمد و ثروت در جامعه  اگر تربیت و ادب  درستی  نداشته باشد بین مردم از محبوبیت و ارزشی برخوردار نخواهد بود.

شاید برای شما پیش آمده باشد که باشخص مهمی قرار ملاقات داشته باشید و لحظه شماری کنید تا با او برخورد نما ئید، حتی لباس مناسب  این ملاقات را تهیه می کنید و به همراه هدیه و یا  دسته گلی به خدمت ایشان شرف حضور پیدا میکنید و در طول مسیر به این می اندیشید که این ملاقات چقدر می تواند برای شما اهمیّت داشته باشد و تا چه اندازه مسیر زندگی و مشکلات شما را مرتفع می نماید، اما نوع و روش برخورد کلامی و منش او چنان روحیه شما را مکدر می سازد که اساساً از زمانی که برای دیدار او صرف نموده اید پشیمان می شوید و مدتها و گاه سالها به این روش برخورد و ملاقات می اندیشید که با شما صورت گرفته و درد ناک تر اینکه متوجه می شوید این شخص همواره با افراد ،این گونه برخورد داشته و دارد. البته مگر زمانهای خاصی! غالباً این  افراد دارای چهره و شخصیت دیگری نیز هستند که در زمانهای مختلف بشدت تغییر می کند برای نمونه وقتی نیاز به شما دارند و یا در مقابل دوربین هستند و یا در جمعی می خواهند سخنرانی کنند و …در این شرایط ،افرادی با شخصیت و معادی ادب و نزاکت می شوند و اگر مرد باشند حامی شدید جنس مخالف می گردند و مدافع حقوق تمام افراد جامعه بخصوص محرومین و مظلومین می شوند. اما  همان طور که عرض شد این موضوع تا زمانی ادامه دارد که به شما نیاز دارند و شما را وسیله ای برای  رسیدن به اهدافشان تلقی می کنند .

البته  مستثنی هم هستند  وافرادی  هستند که این گونه نیستند  معذالک روش و منش برخورد با مردم  اخلاق و تربیتی است که باید در ذات افراد نهادینه شده باشد وگرنه مشکل می توان بدان دست یافت.

گاهی وقت ها یک پزشک ، یک مأمور ، یگ کارمند اداره و حتی یک معلم … بی اخلاقی میشود که بواقع  بسیار درد ناک است و تأثیر فراوانی بر روی همه افرادی که با او برخورد دارند می گذارد و اگر این افراد ،کودکان و یا سالمندان باشند بسیار عمیق تر است چرا که  این روش برخورد همواره در ذهن یک کودک باقی می ماند …برای نمونه یک چشم پزشک که قرار است کودکی را معاینه کند را در نظر بگیرید اگر با پرخاشگری واز روی خستگی کار و مشغله با یک کودک برخورد کند .چه نتیجه ای به جا می گذارد، و به همین شکل مشاغل دیگر،بیشتر افراد یک جامعه در گیر مشکلات فراوانی هستند که ریشه در موارد زیادی ازجمله اقتصادی دارد و اگر آموزش لازم را برای فرونشاندن خشم و استرس را ندیده باشیم این فشار روحی را به دیگران انتقال می دهیم . و متأسفانه اخلاق در رانندگی ، کار ، و حتی زنا شوئی نیز تأثیر مستقیم دارد .

در اینجا روی سخن با افرادی است که دارای روحیه  چند گانه و اخلاقی غیر معقول هستند می باشد که بد نیست بدانند مردم و اطرافیان شما دارای شخصیت و شعورفراوانی می باشند و در نهایت، این شما هسیتد که به مرور زمان جایگاه و ارزش اجتماعی خود را در میان ایشان از دست خواهید داد .

به یاد داشته باشیم که جایگاه  امروز ما  ثمره ازجان گذشتگی های بسیاری از شیرمردان و دلیر زنان این آب وخاک  می باشد که بی احترامی به آنها بی شک بدترین بی اخلاقی است!

دوستی عزیزابیاتی را از آقای محمد تقی فریدون صفائی مقدم برایم ارسال کرد که تقدیم شما عزیزان می کنم.

چه کسی می گوید :که گرانی شده است ؟

دوره ارزانی است!

دل ربودن ارزان!

دلشکستن ارزان

آبرو قیمت یک تکه نان .

ودروغ از همه چیز ارزانتر!

قیمت عشق عجب کم شده است

کمتراز آب روان . وچه تخفیف بزرگی

خورده ،قیمت هرانسان!

 

 التماس دعا

 جعفر صابری

جعفر صابری/چهره زیبا یا سیرت زیبا

جعفر صابری/چهره زیبا یا سیرت زیبا

چهره ی زیبا

 یا سیرت  زیبا

با صدای لرزان از پشت گوشی تلفن صحبت می کرد ، متوجه شدم خجالت می کشد کمکش کردم تا بتواند حرفش را تمام کند و دعوتش کردم تا بتواند بیاید  دفتر،چند روز بعد او در مقابلم نشسته بود بدون هیچ مقدمه ای، فرم های مخصوص گزینش را در اختیارش قرار دادم و منتظر ماندم تا فرم را تکمیل کند و بعد با دقت خواندم ؛نوشته ها را خواندم و متوجه شدم اهل  نوشتن شعراست و چند داستان کوتاه هم نوشته ،توضیح داده بود که دارد یک رُمان هم می نویسد و یک وبلاگ هم دادکه از سال 79 در آن مطلب می نویسد ؛ با کامپیوتر آشنا است و دستش برای تایپ خوب است و کمی هم زبان انگلیسی می داند؛ عربی هم  می داند و این عالی بود. تمام فاکتورهای استخدام ما را داشت و مسیرما هم برایش مهم نبود و در خصوص ساعت کار هم مشکلی نبود! ولی وقتی من حقوق مان را گفتم عذر خواهی کرد و رفت. پیش خودم گفتم بدون شک حقوق بیشتری مورد نظرش بود، ولی برای ما پرداخت بیش از این مقدار امکان نداشت ، از طرف دیگر ما نیرویی می خواستیم که در صورت نیاز بتواند به مراکز دیگر هم سری بزند و به نوعی تعاملات فرهنگی ما را نیز برقرار نماید ولی بدلیل شرایط فیزیکی او ما نمی توانستیم این کار را به او پیشنهاد بدهیم البته شاید هم می پذیرفت ولی من چیزی نگفتم و در هر صورت او رفت و من فرم درخواست کارش را در بایگانی قرار دادم…

چند روز بعد دوستی که معرف او بود از من سئوال کرد از کار او راضی هستم و من توضیح دادم که   گویا او با مقدار حقوق ما مشکل داشت و برای همین همان روز رفت ! دوستم با تعجب گفت: عجب! این بنده ی خدا میگفت هر مقدار حقوق هم که باشد راضی است  شاید از محیط کار شما خوشش نیامد ! نکند چیزی بهش گفتید ؟ او خیلی حساس است ! و من توضیح دادم که نه او تمام شرایط همکاری ما را داشت و تنها موضوع ،صورت بود  که آن هم اساساً برای ما مهم نبود و کارش بیش از هرچیز مهم بود!

چند ماه بعد دوستم برایم کتابی آورده بود که  نویسنده اش همان خانم بود که برای کار، پیش ما آمده بود و من با تعجب دیدم در صفحه نخست این کتاب را به من هدیه نموده است و با خواندن جمله اش تازه متوجه شدم که چه سوءتفاهمی پیش آمد  و او آن روز چرا دفتر کار ما را ترک کرده و حاضر نشده پیش ما کار کند!

قبل از هر چیز خودم را توبیخ کردم که علی رغم این سن و سال هنوز بلد نیستم با مردم ارتباط برقرار کنم و بعد به این اندیشیدم که چرا نباید شرایط کار و تلاش های اجتماعی برای همه با هر شرایط فیزیکی و روحی و روانی وجود داشته باشد تا افراد مختلف بتوانند در جامعه سربلند حضور اجتماعی خود را ثابت کنند و نقاط ضعف مدیریت اجتماعی در کجا هست و چرا نباید به افرادی که احساس می کنند نقصی در وجودشان هست بتوانند خود را باور کنند و بدون هیچ دغدغه ای در جامعه دوشادوش دیگران حاضر بشوند.

چه مقدار از پیشرفت یک جامعه را همین افراد میتوانند به دوش بکشند و چه کارهایی را این افراد میتوانند انجام دهند، برای نمونه ،شخصی که مشکل حرکتی دارد مگر نمی تواند از دست ها و یا زبان و …برای کار بهره  بگیرد و یا بالعکس اگر کسی دست ندارد نمی تواند کارهای دیگری را انجام دهد مگر یک نا بینا نمی تواند کار های دستی را انجام دهد و الی آخر، گیریم چهره ی زیبای فردی به هر دلیلی از بین رفته اما او توانایی های فراوان دیگری دارد که همه در سیرت او نهفته شده پس چرا باید از  چشم  بر سیرت زیبای او ببندیم.

آیا اگر کمی منصف باشم این ما ئیم که معلول واقعی هستیم و درستی افراد را نمی بینیم نه او !

سلامتی یک نعمت الهی است ،اما هیچ کار خدا وند بی حکمت نیست و شایسته است ما قدر دان الطاف خداوند باشیم .خیلی ازافراد جامعه هستند که به دلایل مختلف یک دهم بعضی از معلولین هم تلاش نمی کنند و در واقع این آنها هستند که باید برایشان فکری کرد و دل سوزاند !

شاید مشکل بی کاری نه تنها در ایران بلکه در بیشتر کشورهای جهان باشد اما درهرصورت بخشی از مشاغل موجود در جامعه و همین طور بخش دولتی باید به افراد کم توان جسمی و معلولین تعلق بگیرد چرا که درغیر این صورت عدالت اجتماعی و حقوق شهر وندی رعایت نشده است . متأسفانه کشور ایران بدلیل هشت سال جنگ تحمیلی بخش عظیمی از جوانانش را در جبهه های حق علیه باطل از دست داد و عده زیادی نیز معلول و جانباز شده اند همینطور کم نیستند افرادی که به دلایل مختلف حتی مادر زاد معلول می باشند و اینها نیز شهر وندان این کشور می باشند پس باید بدرستی با ایشان برخورد نمود.

 متأسفانه بدلیل عدم آشنائی ما با این گونه موارد بیشتر برخوردهای اجتماعی ما با این افراد از روی ترحم و دلسوزی است  که خود این گونه برخورد ها باعت دل شکستن و دل آزاردن این افراد می شود و یا حتی به نوعی در بعدی از این افراد تن پروری را تقویت می نماید و صد افسوس که بعضی افراد سود جو نیز با فریب و ریا کاری خود را معلول جا میزنند تا از همین حس ترحم و دلسوزی مردم بهره مند شوند و صاحب منافع هایی شوند.

 اما خوشبختانه مراکزی هستند که صادقانه به آموزش و خدمت رسانی به این عزیزان می پردازند و نتیجه فوق العاده ای هم دیده اند.

من به محض اینکه متوجه شدم این دوست عزیزمان دچار سوء تفاهم شده  گوشی تلفن را برداشتم و با اوتماس گرفتم و به وی توضیح دادم که آن طور که او متوجه شده نیست و من به هیچ عنوان دلم برای اونسوخته که مبلغ حقوق به نظر او بالایی را به او پیشنهاد کرده ام بلکه این کمترین حد حقوق ی بوده که متاسفانه ما می توانیم به این چنین نیروی کارآمد و توانایی تقدیم نمائیم و او نیز پذیرفت که با ما همکاری نماید .

شاید این گونه بهتر شد که من به او و افرادی نظیر ایشان بفهمانم که مشکل ، نداشتن صورت زیبا نیست بلکه سیرت افراد باید زیبا باشد…

به امید روزی که بدانیم نه همین لباس زیباست نشان آدمیّت…

جعفر صابری

[ جمعه دهم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 14:59 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

حرف نزنی نمی میری!

باور کنید داشتن  دو گوش و دو چشم و یک دهان بی حکمت نبوده و نیست!

شایسته است ما ابتدا خوب ببینیم و بعد خوب بشنویم و اگر لازم شد چیزی به حد نیاز بگوئیم هرگز با حرف نزدن انسانی نمرده  و گا هی مواقع از مرگ هم رهایی یافته است !

قالب دلخوری ها و در گیری ها بین زن و شوهر بر سر موضوعات ساده ای است که ته اش به این میرسه تو گفتی !و غرور بی جا باعث میشه که نگیم ببخشید منظوری نداشتم و یا از دهنم در رفت  و خلاصه به همین سادگی زندگی ها از هم پاشیده میشه و در این میان بچه ها هستند که لطمه می خورند همین بچه ها هم فردا جامعه را درست میکنند و در بهترین شرایط پدر و مادر های فردا هستند .

متاسفانه بزرگ تر های نسل فعلی همانها یی هستند که دیروز خودشان بدلیل غرورشان  زندگیشان را از دست داده اند و کمتر میتوانند الگوی مناسبی در اختیار نسل فعلی قراردهند و بد تر ازآن نسل آینده خواهند بود.

 جای تأسف دارد که هیچ الگوی مناسب و درستی هم  از صدا و سیما  پخش نمی شود و یا اگر هم پخش میشود بقدری کم رنگ و بی رنگ است که دیده نمی شود.

دوستی میگفت : هر بلایی سر ما می آد ازاین گوشی های تلفن و شبکه های اجتماعی است! همسرم زنگ زد تا علی رغم میل باطنی کدورت حاصل بینمان را از بین ببرم اما او با تندی و پرخاش جواب داد  طوری که من ترجیح دادم گوشی را قطع کنم ، شیطان را لعنت کردم و دوباره تماس گرفتم این بار قرارگذاشتیم تا با بچه ها بریم پارک نزدیک ، ساعتی را سپری کنیم   عزم هم کردیم بدون گوشی تلفن بریم ولی تا رسیدیم همسرم گفت عکس های خانم بازیگر… را با همسر تازه اش دیدی؟ عرض کردم خیر مگه از شوهرش جدا شده؟ بله حدود دوسال است خودش تمام عکسهای جدیدشو با این شوهر تازه اش گذاشته تو شبکه های اجتماعی ! با تعجب پرسیدم خوب برای چی ؟ و همسرم گفت : میخواد بگه زندگی  با طلاق تمام نمی شه… و میتونه آغاز یک زندگی تازه و خوب باشه…

دوست دیگری میگفت دیدی در برنامه های تلوزیون هنر مندان یا ورزشکاران را که دعوت میکنند و یا خود مجری راحت میگه  من روزها تا نزدیک ظهر خوابم بعد پامی شم… خدا وکیلی  اگه اهل نماز و خدا نیستی نباش اما دیگه ترویج بی نمازی و بی خدایی نکن یکی پیدا نمی شه بگه من عاشق  اذان صبح هستم و قبل و بعدش حسابی با خدای خودم خلوت میکنم تا لااقل دوتا جوان ما هم این کار را تجربه کنند!

تا شوهر،یک کلمه میگه زنه بیست تا جوابشو میده و یا بالعکس  از دور که نگاه میکنی مثل بچه های کوچک سرهیچی دارند داد میزنند و یا درو محکم می بندند و یا قهر میکنند میرن خانه باباشون …حالا تو مسیر، زن گیر کی میفته که می خواد بهش خدمات روانشناسی بده و یا مَرده چشمش به کدام زن می افتد بماند …

کاشکی می شد قبل از حرف زدن کمی فکر کرد ! اول خوب گوش کنیم و بعد جواب بدیم…قضاوت عجولانه نکنیم ، خودمان را در  جایگاه فرد مقابلمان قراربدهیم ، برای لحظه ای با خودمان  فکر کنیم که آیا گفتن این حرف ضرورتی دارد،باور داشته باشیم حرف نزنیم نمی میریم!

 چقدر خوبه وقتی فرصتی پیدا میشه تا با شریک زندگیمان تنها بشویم بیشتر از گفتن درد ها و سختی های گذشته از بیان ساعات و لحظات شیرین پیش رو بگوئیم به هم امید بدهیم و از هم تشکر کنیم حتی اگر فرد مقابل هم ساز ناسازگار دارد باز این ما باشیم که با طمئنینه سکان زندگی مان را بدست بگیریم.

 باور کنیم که اگر دستی شکست چاره کار قطع کردنش نیست باید صبورانه تحمل کنیم تا ترمیم حاصل شود …

  باور کنیم زخم حرف ها، بیش از هرزخمی عمیق و کشنده است حتی اگر سالها از آن بگذرد ومهریه ازمهر می اد وقتی بین زن و شوهری مهر نباشه مهریه بهانه ای بیش نیست!

 یا حق

 جعفر صابری

[ چهارشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 15:41 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

مرغ یا تخم مرغ

دوستی میگفت از اینکه زنم به من توجه نمی کنه ناراحت هستم !خندیدم و گفتم این  مشکل همه ی مرد ها است و لی ناراحت نباش چراکه زنان بخصوص ایرانی بیشتر به بچه ها توجه میکنند و این  یه جورایی خوبه!

اما بنده ی خدا راست میگفت! چه زنان شاغل و چه زنان خانه دار بیشترشان بعد از مادر شدن دغدغه خود را نگهد اری از فرزند میدانند که هم خوب است و هم فاجعه ! چرا که تازه اول گرفتاری ها شروع می شود زنان  با هوش و فهمیده خوب میداند که مردان همان پسر بچه هایی هستند که کمی بزرگ شده اند و همیشه نیاز به همراهی یک زن در کنارشان دارند که خوب همین راز  عشق ورزیدن است! و این بسیار به نفع شما بانوان  ارجمند است اگر هوشیار باشید.

گاهی مطرح می شود خدا مرغ را آفرید اول یا تخم مرغ را؟

پدرعزیزتر است یا فرزند اگر پدر نبود یا نباشد که ارکان خانواده دچار مشکل میشود و فرزند یا فرزندان دچار مشکلات زیادی میشوند و اگرهم توجه لازم به فرزند نشود بدون شک مشکلاتی پیش می آید که همه ی اعضاء خانواده چه مادر و چه پدر  درگیر آن می شوند و  جالب این است که یکی از مهمترین  دلایل این مشکلات همین عدم توجه به  پدر خانواده است!

متأسفانه  به لحاظ شرایط اقتصادی موجود در کشور کمتر پدران می توانند وظایف پدری خود را انجام دهند و از طرف دیگر سطح توقعات خانواده نیز بسیار متفاوت شده که دلایلی چون چشم و هم چشمی و رقابت  در این خصوص بی علت نیست!

خانم خانه شرایط دوست خود را می بیند و برای مدتی  می سنجد چرا او  شرایط مشابه ای ندارد و از طرفی با خود می گوید: شاید کلی ازحقش ضایع شده و این مرد ایده آلش نیست… آهنگ های عاشقانه گوش میدهد سریالهای آنچنانی می بیند و می گوید این شوهر من چرا با این مرد هافرق میکند! قدرت تصاویر بقدری زیاد است که نا خواسته ذهنیت زن به این سو کشیده میشود تا اینکه تلویزیون و برنامه هایش را تعطیل  کنیم اما بد نیست در کنارش برنامه های آموزشی و خواندن کتاب  یا شرکت در سمینار ها و گرد همایی های ویژه بانوان در راستای آموزش نکات مهم خانه و خانواده نیز ترویج داده شود .

 دوستی به نشان گله میگفت :همسرم بیشتر اوقات به  مهمانی های زنانه میرود که متأسفانه بعضاً مذهبی است برای نمونه سفره حضرت عباس(س)  ونمیدانی وقتی می آید منزل تازه اول بدبختی من و فرزندانم است این چه زندگیه که ما داریم  مردم هر سال کل لوازم منزلشان را  نو می کنند ما هنوز همین تیر و تخته عروسیمان را نگه داشتیم .

بدون شک در چنین فضایی  کودکان نیز درگیر میشوند و وقتی برنامه های تلویزیون و رسانه های دیگر را  می بینند  از خود سؤال می کنند  چرا ما نباید از این شرایط زندگی بهر ه مند باشیم.

 وقتی تبلیغ تلویزیون، آشپزخانه با آن وسعت و امکانات رفاهی فراوان را نشان میدهد و یا رستوران را بدون شک هر انسانی  تمایل به این گونه زندگی پیدا می کند و پدرخانواده که با قدرت هزار اسب بخار در جامعه تلاش میکند هرگز نمی تواند تمام خواسته های فرد فرد خانواده را فراهم سازد ولذا خانم خانه به رسم ناز زنانه کم محلی های خود را شروع می کند تا شاید مردش کاری بکند و دلش را به دست بیاورد اولین حرکت دفاعی بانوان محترم توجه بیشتر به بچه ها و کم محلی به همسر است و این شروع یک فاجعه است!

 مرد هر روز در خانه ی خود تنها و تنها تر میشود و مدام به دنبال یک هم صحبت است بیشتر آقایان که حتی تا قبل از ازدواج سیگار هم نمی کشیدند رو به اعتیاد می آورند و یا اوقات بیشتری را با دوستان می گذرانند و به سادگی کانون خانواده در زمان کوتاهی متلاشی میشود و جای تأسف دارد، هیچ یک از طرفین نه زن و نه مرد حاضر نیست از جبهه خود خارج شود و به جنگ ادامه میدهند  موضوعات کوچک ،بزرگ دیده می شود هیچ کس نیست در این میان به این دو بفهماند که هیچ اختلافی بین شما نیست تنها باید بجای فاصله گرفتن از یکدیگر بیشتر به هم نزدیک شوید و ساعات و دقایق بیشتری را با هم سپری نما یید اگر خانم خانه شب ها می رود کنار بچه ها می خوابد بیشتر به کنار همسر  بیاید و یا اگر مرد خانه بیشتر با دوستان می گردد وقتش را با همسرش بگذراند از درد ها و گرفتاری ها و مشکلات با هم حرف بزنند و یادشان نرود که آنها با هم ازدواج کرده اند  تا شریک یکدیگر باشند در شادی ها و غم ها  بیان مشکلات و دردها و یا پیگری آنها توسط طرف مقابل مرحمی بر زخم های یکدیگر است و بی تفاوتی درد ی لاعلاج .

 دوستی می گفت: همسر من به فکر همه هست و مشکل گشای تمام دوستانش است از جان برای حل مشکلات  دوستان و یا اقوامش مایه می گذارد اما گویا هیچ نمی فهمد که من هم مشکلاتی دارم آنقدر که به فکر تغییر رنگ موی سرش است به فکر دوختن پارگی شلوار من نیست حرف هم که میزنم می گوید خوب من بلد نیستم چه کار کنم !

داستان زندگی های ما وقتی درد ناک می شود که همین موضوعات ساده و خنده دار تبدیل به فاجعه طلاق میگردد و زنان و یا مردان بیوه در جامعه  فراوان میشوند و بچه هایی که نا خواسته باید شرایط جدیدی را تجربه کنند.

 راهکار شایسته درک یکدیگر و قبول شرایط موجود و کمک به رفع مشکلات و یاری به یکدیگر است …ساده ولی کار ساز می باشد اینکه ما بپذیرم وسیله نقلیه ما یک پراید مدل 78 است نه سمند  مدل 95 یا مگان اینکه تلویزیون خانه ما 20 اینچ است و برای حال کوچک سی متری ما مناسب است و لازم نیست  تلوزیون بزرگ تری تهیه کنیم و خلاصه بپذیریم که با نابود کردن شرایط فعلی هرگز شرایط مطلوب تری فراهم نمی شود و یا کمتر امکان دارد. شرایط از این که هست بهتر شود ولی میتوان شرایط فعلی را تبدیل به احسن نمود…  خانم خانه باید قبول کند مردش تمام تلاشش را بیرون از خانه برای شادی او و فرزندانشان میکند  پس او نیز شرایط آرامش و رفاه همسرش را در خانه فراهم سازد  شخصیت مردش را در مقابل چشم بچه ها خرد نکند چرا که بدون شک در اندک زمانی شخصیت خودش نیز توسط همین بچه ها خرد میشود و تمام قداست خانواده از بین میرود … به بچه ها یاد بدهد که باید به پدر خانواده همچون او احترام بگذارند و عاشقانه همسرش را دوست بدارد.حس خوب دوست داشتن حس عجیبی است  حسی که حتی جانوران هم آن را درک می کنند. جالب است بار ها در بیشتر فیلم ها علی الخصوص کینگ کنگ ما می بینم وقتی آن حیوان عظیم و جثه شهری را به نابودی کشیده دستان با محبت یک زن او را آرام می سازد وباید  خانم های محترم بپذیرند که اگر از این قدرت فوق  العاده اش درست استفاده نمی کند اشکال از ایشان است و اگر همسرشان رانتوانسته اند رام و مطیع خود سازند برای این است که از درِ محبت واحترام وارد نشده اند …

هیچ اشکالی ندارد در طول روز به بهانه ای به همسرتان زنگ بزنید قهر و ناز و نشان شخصیت شما نیست که هیچ نشان از  نا پختگی  و… میباشد . قهر و کج رفتاری با چه کسی می کنید؟ همسرتان شریک زندگیتان پدر فرزند تان هم او که بارها یک دیگر را در آغوش کشیده اید  و بوسیده اید !

پدر ،مادر،خواهر،برادر و حتی فرزند بسیار اهمیت دارند اما یادمان باشد ما با شخص دیگری پیوند مشارکت بسته ایم و آن همسرمان است !

حالا دوستات بماند!بترس ازروزی که تعداد پست های همسرت تو تلگرامت ازدیگران کمتر است!

خانم گرامی بد نیست بدانید گاهی ناز کردن بهتر از ناز بودن است اگر همسرت را ناز کنی  در دراز مدت بیشتر نتیجه می گیرید تا اینکه مدام ناز کنید !

فراموش نکنید یک مرد تنها سرمایه اش غرور و شخصیتش است که اگر از او بگیرید  دیگر هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد حتی ناموسش را!

 امید وارم هر روز حس خوب عشق و دوست داشتن بین خانواده ها بخصوص شما خوانندگان محترم هفته نامه بین المللی همسر که به لطف خدا بیست و یکمین سال تولدش را هم جشن گرفتیم بیشتر شود. و ما سالها ی زیادی در کنار شما عزیزان باشیم و با واژه خوب و عاشقانه همسر زندگی کنیم.

 قربان فرد فرد شما

 جعفر صابری

[ پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ ] [ 23:34 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

مینا

نتیجه تصویری

دوست عزیزی میگفت آدما  عاشق میشن ازدواج میکنن و بچه دار میشن تا به زندگیشون رنگ و رو ببخشن ولی بیشتر وقتها بر خلاف میلشان میبینند بین خودشون و عشقشون همیشه اختلاف نظره و بچه ها بعد از اینکه بزرگ میشن بیشتر وقت هابطور کل والدینشون را نمیبینن و اگه از آنها دلخور بشن حتی بهشون سلام هم نمی کنن و این دیگه خیلی بی معرفتی…

شاید هم ما جنبه نداریم و طاقتمون خیلی کمه یادمه دوستی به شوخی میگفت  روزی بنده ی خدایی پرنده کوچکی را انداخت تو آکواریوم و بعد پرنده صداش درآمد که من را بذارتو قفس و او هم با ناراحتی  عصبانیت گفت دیدی جنبه نداری و لیاقتت همان قفسته!

مرحوم زنده یاد خسرو شکیبایی:

ماهی مون هی میخواست یه چیزی بگه تا دهنشو باز میکرد آب میرفت تو دهنش و نمیتونست بگه…

دست کردم تو آکواریوم و درش آوردم شروع کرد از خوشحالی بالا و پایین پریدن.. دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو، انقد بالا پایین پرید خسته شد خوابید…!!

دیدم تا خوابه بهترین موقست بذارمش توی آکواریوم ولی الان چند ساعته بیدار نشده.. یعنی فک کنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب…!!

این داستان رفتار ما با بعضی از آدم های اطراف مونه… دوسشون داریم… دوسمون دارن…

ولی اونارو نمیفهمیم!!!!

فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتار رو با اونا میکنیم..!

آدما این طوری هستند قدر چیزایی که دارند را نمی دانند داشتن خانواده داشتن آرامش و داشتن سلامتی و خیلی چیزای دیگه که  ملتی دارند و این میشه که از هم خیلی دور میشن و بقول استاد هوشنگ ابتهاج (سایه) آدم ها تا حد مرگ از خودشون خسته ات میکنند !ترکت نمی کنند. اما مجبورت میکنند ترکشون کنی آنگاه تو می شوی بنده ی سرتا پا  خطا کار.

داستان ما آدمها داستان عجیبی است گویا باور نداریم که خدا وند  مارا برای چه اشرف مخلوقات ساخته و بار امانت را به ما سپرده :

آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال به نام من دیوانه زدند

بله وقتی عاشق میشوی و دل میبندی میدانی که ته این عشق چیست؟ و چه مسئولیت ها از پس همین عاشقتم ، دوستت دارم بر خواهد آمد ؟

برتر اند راسل روانشناس بزرگ معاصر در جایی می گوید : از خودتان انسانیت به یادگار بگذارید نه انسان،تولید مثل را هر جانوری بلد است.

گاهی وقت ها من میبیینم دختری جوان در کنار پسری نشسته و لی بجای تقسیم لذت با هم بودن و گفتگو هر یک مشغول دیدن صفحه موبایلشان هستند و یا زن و شوهر ها در خانه هیچ ساعتی برای با هم بودن ندارند و تمام صحبتهایشان به چند کلمه ساده و بی ارزش سپری می شود ! گاهی وقتها چنان با صدای بلند و پرخاش با هم صحبت میکنند که گویی فاصله آن دو سالهاست و هیچ نزدیکی بینشان از روز اول نبوده!

دلم می سوزد و نمی دانم چگونه بنویسم و چرا ننویسم مگر شما که اهل دل هستید نباید این هارا بدانید ! بدانید که روزگاری نه چندان دور با دنیایی عشق و علاقه و دوست داشتن ولذت کنار همسرتان قرارگرفتید و شیرین ترین لحضات زندگی بینتان بوجود آمد و از پیوند هر دوی شما میوه ای به ناام فرزند جان گرفت و این ها همه برای این بود که بدانید عشق چقدر زیباست و دوست داشتنی ! پس چه شده که حالا گا هی صبح ها هم به سختی مینگرید و سلام هم به یک دیگر تقدیم نمی کنید چطور دلتان می آید زیباترن لحضات با هم بودن را در این دنیای فانی و زود گذر به همین سادگی با قهر و دلخوری از هم فاصله بگیرید و دور شوید و چرا نمی اندیشیم که انسان بودن ماورای آنچه ما می اندیشیم است . ما خلق نشده بودیم که بخوریم و بزرگ شویم و ازدواج کنیم و فرزند داشته باشیم و… بعد بمریم … ای کاش لحظه ای با تمام وجود کنار هم بودن را تجربه کنیم و بدانیم هیچ لذتی بالا تر از آن نیست … پس چرا بعد از مدتی با بی احترامی و توهین با یک دیگر به گفتو گو مینشینیم و عجبا مگر در خلوت ما چه گذشته که آن همه پرده ادب و نزاکت واحترام بعد از با هم بودن دریده میشود و جایش را  با بی ادبی و توهین  عوض می کند ! چطور میشود که دوستی ها و محبت ها بعد از اینکه طولانی تر میشود جایش را به بی ادبی و بی تفاوتی می دهد آیا این رسم انسانیت و آدمیت است.

چگونه میشود حیوانی دست آموز بعد از مدتی زندگی با انسان می آموزد چه رفتاری داشته باشد تا مورد محبت قرار گیرد و لی ما درست برخلاف میل یک دیگر عمل میکنیم و زندگی را هم به خود و هم به شریک زندگیمان تلخ می کنیم!

عشق اسطرلاب اسرار خداست…

 عااشق باشیم و باور داشته باشیم که مهمترین راز خلقت بشر عشق بود و لا غیر عشق آمد تا ما یک دیگر را دوست داشته باشیم دین و آیین آمد تا ما یاد بگیرم عاشق یک دیگر باشیم و به حقوق هم احترام بگذاریم و خدا مارا برای دوست داشتنش خلق کرد و ما چه بندگان ناسپاسی هستیم که حتی به او نیز بیشتر وقتا سلام نمی کنیم و احترامش را بجا نمی آوریم.

 دوستی میگفت وقتی دیدم فرزندانم  صبح ها آنها یادشان میرود به من سلام کنند  رفتم و پرنده کوچک مینایی خریدم و حدود چهار سالی است که  همیشه این مینای کوچک به من و همه سلام میکند ! حتی یادش داده ام که به من میگوید سلام بابا ،باباسلام! هر وقت وارد خانه میشوم به طرفم می آید و میگوید باباسلام ،سلام بابا!

جعفر صابری

[ دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۶ ] [ 1:51 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/گزارش تصویری

 

 جعفر صابری/گزارش تصویری

گزارش تصویری

 

سال ها پیش خوزستان را با مشعل های همیشه روشن گاز هایش می شناختیم طوری که شبانه روز گاز ها میسوخت و شعله اش به آسمان میرفت  من می اندیشیدم چرا این گاز باید بسوزد و هیچ ارزشی نداشته باشد ! شکر خدا امروز دیگر این سرمایه ملی به هدر نمی رود!

 در مراسم حج هر سال  هزاران رأس گوسفند سر بریده می شود و با لدر جا بجا میشوند و این که چه بر سر این گوشتهای ذبح اسلامی می آید برایم سئوال است؟

در اخبار آمده بود که شخصی در کشور کانادا از یک فروشگاه مقداری مواد خوراکی سرقت می کند و زمانی که به دادگاه میرود رئیس داد گاه  رو به هیئت منصفه کرده  ابتدا خودش را  جریمه نقدی میکند که چرا از احوال این گونه افراد بی اطلاع بوده است! و یا در آمریکا وقتی پلیس متوجه سرقت زن سیاه پوستی از یک فروشگاه مواد خوراکی میشود ضمن محاسبه کل بدهی زن برایش مواد لازم بیشتری تهیه نموده و به درب خانه او میبرد !

این گونه موارد اگر رسانه ای بشود بسیار شایسته است چرا که من و شما کمی به خود می آئیم و به این می اندیشیم که چرا در کشور خودمان از این گونه رفتارهای بشر دوستانه نباید نشان دهیم؛ که خوب شکر خدا سالیان سال است  مردم خودشان خود جوش به یکدیگر کمک می کنند و علیرغم تمام سختی های اقتصادی هنوز کم نیستند افرادی که برای رضای خدا و آرامش درونی خویشتن دست هموطن خود را میگیرند وبه دیگران کمک نقدی و یا غیر نقدی می نمایند . در اخبار آمده بود بیش از پنجاه و دو هزار مرکز و صندوق برای جمع آوری فطریه و…در سراسر کشور برپا شده و این عالیست  اما آیا مدیریت لازمی بر این سرمایه ملی می شود؟

 چند سالی است که سازمانهای مربوطه با صدور مجوز برای مراکز خیریه به ایشان اجازه می دهد در روز عید و فردای روز عید با قرار دادن صندوق هایی برای مراکز خود جذب کمک های مردمی داشته باشند و همچنین  مراکزی هستند که با گرفتن مجوز می توانند صندوق های خیریه را به درب منازل تحویل دهند و برای جمع آوری به این شکل هم اقدام نمایند. و اخیراً در دو سه سال گذشته مراکز خیریه خانم های جوانی را با سرو وضع مناسب به استخدام خود درآورده اند تا درست در نزدیکی عابر بانکها و یا  سر چهار راهها به افراد ،مراجعه و ضمن ارائه مدارک از ایشان فی المجلس وجوه نقدی را دریافت و رسید تحویل می دهند!

راستش شخصاً با هیچ یک از این کارها مخالف نیستم  چرا که درست یا غلط نوعی کار آفرینی است ولی فکر میکنم اگر مدیریت درستی صورت گیرد کارهای زیادی را میتوان سامان داد.

تا چند سال پیش ما شاهد حضور حیوانات مانند سگ ها و یا گربه ها بودیم که کیسه های زباله را پاره میکنند  و مدام سر در سطل های آشغال می نمایند اما امروز متأسفانه می بینیم آدم ها بخصوص کودکان و نوجوانان سر در این سطل های بزرگ زباله میکنند و تا کمر درون اینها فرو می روند و بعد  از گشتن در بین آشغالها  مقداری پلاستیک و یا کاغذ را از بین آنها جدا نموده و سپس در کیسه ای خود قرار میدهند و با حمل این کیسه ها بر دوش از محل دور می گردند.

حال اگر تنها بگویی آخی وای وای و از این حرفها و تنها دل بسوزانیم اتفاق خاصی در زندگی ایشان و ما نمی افتد .  شاید بهتر باشد فکر اصولی کرد. برای نمونه از خود مان شروع کنیم ابتدا در منزل زباله های تر و خشک را از هم جدا کنیم . سپس مواد پلاستیکی  مانند ظروف نوشابه و یا آب و حتی پلاستیک  و نایلون ها را در یک کیسه قرار دهیم . حتماً کاغذ ها و مقوا ها را در یک نایلون جداگانه قرار دهیم  و به هیچ عنوان با دیگر زباله های بخصوص تر مخلوط ننمائیم.

 لباس و یا وسایل قابل استفاده را شسته درصورت امکان اتو نموده و در پلاستیک  با رنگ روشن قرار دهیم و در کنار درب منزل بگذاریم.  هرگز لامپ و باتری را در زباله ها نریزیم و موارد بسیار دیگر… برای نمونه چقدر خوب است که چون گذشته با خود زنبیل برای خرید ببریم و از گرفتن کیسه های نایلونی که متأسفانه بیشترشان از مواد بازیافت است و بسیار مضر هم برای انسان ها و هم برای طبیعت کمتر استفاده نمائیم .

 دقت کنیم بیشتر این مواد آلوده می باشند هرگز دست خود را به دهان نزده و سپس به این کسیه ها تا درش را باز نمائیم.

اگر بتوانیم مواد خوراکی   برای نمونه خورشت و یا برنج های مانده را در ظروف یکبار مصرف به نیاز مندان برسانیم . چه اشکال دارد اگر به هر دلیلی شام و یا نهار زیاد آماده نموده اید برای دوست و نیاز مندی بفرستیم .

 و آنها را دور نریزیم.

 نان خشک ها را در بین زباله ها قرار ندهید و آنها را حتماً جدا در بسته بندی قرار دهید . چرا که قابل بازیافت است و موارد مصرف زیادی دارد. اگر به انسان بودن خود بعنوان اشرف مخلوقات اعتقاد داریم باید کمی بیندیشیم کدام  یک از موجودات خدا وند به اندازه ما انسانها درطول حیاتشان تولید زباله می نمایند؟

باور کنید تا ما خود مان به این موارد توجه نکنیم هیچ اتفاقی نمی افتد و سرمایه های کلانی برای جمع آوری و نابودی زباله ها در کلانشهرها ،توسط مسئولین  هزینه می شود  که میتواند صرف تربیت، آموزش و به سازی شهر و کشورمان  و کره کوچک خاکیمان گردد.

اینکه ما بیائیم مبالغی را بعنوان  کمک های نقدی جمع آوری کنیم بسیار شایسته است اما این کمک ها با تمام زیادیش در مقابل اسراف های ما بسیار ناچیز و اندک است. هر سال ده  هزار جلد کتاب و دفتر  قابل استفاده تنها بوسیله دانش آموزان مدارس به دور ریخته میشود مقدار زیادی لوازم تحریر که هنوز می توان از آن ها استفاده نمود . این یک فاجعه بشری است .که ما این گونه نادیده می گیریم و اول در حق خود مان بعد همنوع مان انجام می دهیم.

جای تأسف دارد که در مقابل این همه اسراف و هزینه های غیر معقولانه ی خود، گاه برای دادن گزارش کار خیرمان باید ضمن گرفتن امضاء و اثر انگشت از افراد آبرو دار نیاز مند در مقابل چشم همه از نحوه کمک رسانی های مان تصویر گرفته و در گزارشی مدون و مصور اعلام کنیم که چه مقدارکمک به نیاز مندان جامعه صورت گرفته است! این  آبرو داری اسلامی و قرآنی است که خداوند  به ما مؤمنان دستور داده ؟ آیا همان خداوند در خصوص اسراف چیزی نفرموده است! چرا مقداری از کلام خدا را متوجه شده و بخش عظیمش را بطور کل نمی بینیم؟

 امید وارم این زنگ خطر را بشنویم و حال که تازه از سفره با برکت ماه  پرفیض رمضان برخاسته ایم  به آنچه با خدای خودعهد کردیم پای بند باشیم . روی سخن ابتدا به خود و سپس به شما عزیزان مؤمن و با خدا است تا الگوی شایسته ای برای دیگران شویم انشاءا…

در صورت نیاز برای نوع بازیافت و خدمات مشاوره در خصوص زباله شخصاً در همه ساعت شبانه روز در خد مت هستم و تلفتن مستقیم خود را در اختیار شما عزیزان قرار میدهم.

 اراتمند

 جعفر صابری

 09121199415

[ سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۶ ] [ 17:13 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/گوس

جعفر صابری/گوس

گوس

هنوزیکی از مهمترین موضوعات انشاء دانش آموزان ،علم بهتر است یا ثروت می باشد !

شاید بشود دهها و هزاران مورد آورد که علم بهتر یا برتراز ثروت است و یا حتی بالعکس اما جای بسی تعجب است که بسیار کمتر به موضوع تربیت توجه شده است و برتری تربیت بر علم به هیچ عنوان مورد توجه نبوده گرچه در بیشتر مواقع افراد  و صاحب نظران بدون شک به برتری تربیت بر علم اشاره نموده اند اما همان طور که شاهد هستیم حتی نام آموزش و پرورش نیز خود حاکی از این است که ما برای آموزش آمده ایم و پرورش در مرحله بعد قراردارد!

گرچه در تمام ادیان بخصوص اسلام و کتاب آسمانی مسلمانان به صراحت آمده که اول تزکیه و تربیت و آماده سازی بشر و سپس آموزش ، انسانی که نفسش و ذهنش آمده پذیرش واقعیت ها و ارزشهای انسانی خود شود بدون شک به دنبال آموزش می رود و بدون شک نه تنها مراحل آموزش روانتر بلکه بهتر هم طی می گردد چرا که او می داند برای چه باید آموزش ببیند .

قسمت مهم تربیت را ابتدا  خانواده و قسمت اعظمی را سیستم های آموزشی هر کشور و سپس جامعه و رسانه ی اجتماعی بر عهده دارند و این مهم را در تمام مدت ،بشر باید تکمیل نماید اما نقش اولیه یعنی خانواده و سیستم آموزشی است که باید تربیت را برای فرد تعریف نماید و شرایط درس را فراهم سازد.

در این نوع پرورش است که فرد به ارزشهای والای انسانیت پی می برد و از خود شناسی به خدا شناسی  میرسد در واقع انسان ظرف خالی نیست که آن را با آموزش پر سازیم و میتوان آن را یک معدن پر از جواهر دانست که باید به دنبال جواهرات گرانبها در وجودش باشیم و این نقش مهم  خانواده پدر و مادر و مهم تر ا زهمه معلم است تا با دقت و صحه صبر به دنبال ارزشها و استعداد های این بشر باشد.

 که البته تعداد زیاد شاگردان و حجم زیاد کار، توان معلم را از بین می برد اما آیا معلم کاری جز همین مهم بر عهده دارد و نباید عاشقانه انجام وظیفه نماید؟

آیا عدم برخورد درست با همین دانش آموز با عث پرورش غلط وی و لطمات شدید بعدی فردی و اجتماعی او نخواهد شد ؟

آیا اگر امروز به بحث پرورش و آموزش به درستی توجه شود و هزینه ای مناسب توسط دولتمردان صورت گیرد فردا لازم نیست مبالغ کلانی برای مبارزه و رفع معضلات اجتماعی و  بزهکاری ها صرف گردد!

انبوه زندانیان و مجرمان در زندان آیا بدلیل عدم درست پرورش امروز، هزینه ی کلانی را به جوامع بشری تحمیل نمی نمایند؟

اگر در بین این زندانیان باشیم آیا کم نیستند افراد تحصیل کرده و یا باهوشی که در واقع دارای نبوغ بسیاری نیز می باشند؟

آمار بالای طلاق و جدایی همسران و بزهکاری های اجتماعی ،اعتیاد و مواردی از این دست همه نشان از چیست؟

آیا بهتر نبود به جای  توجه بیشتر به آموزش به پرورش  این افراد می پرداختیم؟

آیا شایسته نیست برای فرزندانمان زمان بیشتری را به بحث یادگیری نکات زندگی و برخورد با مشکلات صرف نمائیم؟

چیزی که به تازگی سازمان  یونسکو بدان اشاره نموده یعنی سواد ارتباطی بین افراد جامعه!

شاید باورنکنید اما همین انسان  می تواند در یک دقیقه یک میلیون ایده و طرح برای هر موضوعی بدهد !

امروز جهان به طرف سیستم نوینی میرود با عنوان IFR تا بشر بتواند به اصل انسان بودن خود که همان اشرف مخلوقات است دست یابد.

بد نیست بدانید این روش به اصطلاح نوین ،سالیان درازی در بین ما بوده ولی توجهی بدان نمی شود برای نمونه دانشمندان داخلی و یا خارجی افرادی که شاخص های علم و دانش و پیشرفت بشر بوده اند . داشتن اید ه های نوین بدون آموزش، باور کنید در وجود بشر بود ه و خوهد بود!

برای نمونه گوس را که نابغه ریاضی است کمتر کسی نمی شناسد او کسی بود که در کودکی توانست یک مسئله پیچیده ریاضی را کمتر از یک دقیقه حل نماید !

باور داشته باشیم اگر به پرورش و ارزشهای آن  به درستی توجه نمائیم می توانیم بگوئیم:

5 دقیقه تفکر نبوغ آمیز ، ارزشی بالاتر از یک ساعت تفکر با محاسبات ترتیبی عالی دارد!

این گونه روش های تفکری واندیشه ها و یا به نوع دیگر پرورشی توسط دانشمندان زیادی از جمله چارلز  اس وایتینگ   تجربه شده و به نوعی به اندیشه های درونی بشر توجه نموده اند .

 داستانی از مادری که دو فرزندش را برای آموزش نزد حکیم بوعلی سینا می برد و به ایشان میگوید فرزند بزرگش یک سال آموزش دیده ولی دومین فرزند، هیچ آموزشی ندیده هزینه هریک چه مقدار میشود را عرض میکنم . حکیم بوعلی سینا می گوید برای فرزند  دوم  پنجاه سکه و برای فرزند اول یکصد سکه نیاز است ! زن با تعجب می گوید حکیم گویا متوجه نشدید فرزند اولم یک سال آموزش دیده ولی دومی هیچ نمی داند !و حکیم برایش توضیح می دهد که درست است  من باید یک سال وقت بگذارم آنچه فرزند اولت آموخته از ذهنش خارج سازم ولی این فرزندت آماده و بکر است !

منظور استاد همان پرورش است و آماده سازی برای یاد گیری درست !

شاید شما نیز  این گونه خبرها را خوانده  و یا دیده اید:

 

باقر احمدی لیسانس ریاضی  محض فوق لیسانس برنامه ریزی شهری، کسب رتبه 12 کشوری در آزمون دکترای سال 96 کشتی گیر در حال حاضر عضو تیم کولبری !

این یعنی چه؟ آیا این همان علم و دانش نیست؟ مدرک لازم است یا تخصص ؟با ید بپذیریم که چه تعداد از جوانان این مملکت تنها مدرک دریافت نموده اند و بدون شک برای تأمین هزینه های کمر شکن تحصیل در دانشگاه خود و خانواده هایشان هزینه های کلانی را متحمل شده اند.

چه تعداد از تحصیل کرده های ما در جایگاه  خودشان و تخصص تحصیلی شان قرارگرفته اند!

در بین نزدیکان شما چه تعداد افراد تحصیل کرده بیکار هستند؟

در بخش توزیع درآمد و اشتغال چه مقدار درآمد و اشتغال بین افراد تحصیل کرده و کار بلد جامعه که تخصص لازم را هم دارند تقسیم شده و مقدار تحصیل کرده های متخصص ما در بخش خصوصی چه میزانی است؟ آیا در بخش خصوصی سازی و اشتغال زایی ما موفق بوده ایم؟

چه تعداد از این تحصیل کرده های محترم خودشان برای اشتغالشان تصمیم گرفته اند !

 آیا اگر به پرورش و استعداد یابی این افراد توجه  لازم می شد امروز آنها هر کدامشان یک کار آفرین نبود؟

آیا این درست است که شخصی مدرک تحصیلی و تخصصی داشته باشد اما نداند چگونه از این مدرک و تخصص باید بهره مند شود؟

آیا این همان پیدا نکردن جواهر وجودی شخص توسط یک معلم شایسته نبوده !

گرچه بعضی از دانشمندان معتقد هستند که ذهن بشر مانند تخته سفید است و باید بر آن شروع به آموزش نمود اما چگونه آموزش داده شود و چگونه نقش پرورش را دید بسیار مهم است و مهمتر از آن چه کسی معلم است !

 معلم واقعی جامعه هر یک از ما هستیم ما باید بیاموزیم چگونه آموزش بدهیم از شخص خود شروع نمائیم و سپس فرزندان و بعد دوستان و همشهریان  ! یک معلم  باید عاشق کار خود باشد و از جان برایش  زمان بگذارد  نه از سر نیاز !

در غیر این صورت هزینه ای کلان صرف آموزشی میشود و نیروهای فراوانی آموزش می بینند وبدلیل نبود پرورش درست تنها برای کسب روزی و زندگی مناسب تر که حقشان هم هست از کشور  خارج می شوند و این گونه می شود فرار مغز ها  آنها می روند تا با دانش و آموخته هایشان در یک سیستم درست که به تربیت و پرورش افراد توجه دارد بعد از اندکی توجه به پرورش  بکار گرفته شوند .

سوال ساده ای است  چرا در دو کشور چین و هندوستان با آمار جمعیتی بیش از یک میلیارد و دویست هزار نفر  که در بیشتر  قسمت های فراوانش هم  فقر وجود دارد  اتباعش در کشور های دیگر اقدام به پناهندگی  نمی نمایند؟

البته نباید نقش مهم دولت ها را نادیده گرفت و این دولت ها هستند که باید به  مسئله مهم پرورش و آموزش توجه لازم را نشان دهند و در گیر موضوعات تکرای و کهنه فکری نباشند چراکه:

بزرگترين دشمن سعادت و آزادى انسان ها دفاع کورکورانه از عقايد و باورهاى غلط است.

برتراند راسل

  با عرض پوزش باید عرض کنم ،ما باید بپذیریم و با این واقعیت کنار بیائیم که :

انسان ها نادان به دنيا مى آيند نه احمق

آنها توسط آموزش اشتباه ، احمق میشوند!

 در دیدار با یک کشاورز مازندرانی او در چند دقیقه برای من از دغدغه های زندگیش گفت که بسیار قابل تأمل است :

یقه سفید ها

حسین آقا کشاورز شالیکار مازندرانی وقتی فهمید من خبرنگار هستم  شروع به درد ودل کرد که:این مملکت مال یقه سفید ها است !

من در طول یک سال باید بیش از هشت ماه کار سخت کشاورزی  در شالیزار را تحمل کنم  و جای هیچ اشتباهی هم نیست اگر دیر به کارم برسم و یا به محصول رسیدگی لازم را نکنم همه ی تلاشم نابود می شود و بعد در بهترین شرایط  صاحب بیست تا سی میلیون تومان درآمد هستم ! آن وقت یک بازیگر  در یک ماه یکصدو پنجاه میلیون تومان دستمزد می گیرد هر وقت هم که جلو دوربین خراب می کند میگویند کات دوباره فیلم می گیرند !من برای تأمین جهیزیه دخترم رفته ام وام بگیرم از من ضامن می خواهند من به کی رو بیندازم که کارمند باشد  تا بتواند ضامن من هم شود ! ناچار هستم قسمتی از زمین کشاورزی ام را بفروشم  تا آن یقه سفید ها بخرند و برای خودشان در دل طبیعت ویلا بسازند این میشود که کشاورزی نابود می شود و من سال بعد زمین برای کشاورزی  و تولید ملی ندارم باید بروم برای شخص دیگری کار کنم او نیز مانند من روزی ناچار به فروش زمینش می شود ما بیکار میشویم و این گونه کشاورزی نابود می شود!

بچه را فرستادم شهر درس خوانده خوب کار نیست برگشته  اما دیگر زمینی برای کشاورزی هم نداریم ! او  تحصیل کرده بیکار است!

چرانباید برای دانشجو زمان تحصیلش کار آموزی بگذارند تا  همراه آموزش برای شغلش هم پرورش یابد !

دولت باید کار خانه بسازد و به هر بهانه ای به کار فرمایان و کار آفرینان کمک کند تا نیرو استخدام کنند نه جلو پیشرفت و کار را با مالیات و بیمه و هزار مورد دیگر بگیرد !

 دوست دیگری در همین خصوص پیشنهاد میکرد اگر دولت بگوید  هر کار فرمائی که به ازاء هر نیروی کار مردی را استخدام  کند، مالیات و بیمه او را پنجاه درصد کمتر می نمائیم جوانان مشغول به کار میشوند و ازدواج میکنند و زندگی در جریان خواهد شد ولی دولت می خواهد فقط  بگیرد خوب ملت هم نمی دهد و این همه جوان آموزش دیده تحصیل کرده بیکار می مانند .

یا عزیزی به شوخی میگفت وقتی کسی می بیند که با داشتن مدرک  دیپلم آبدارچی و کارگر ساده  نمی شود می رود لیسانس و یا فوق لیسانس میگیرد که چه کند  کجا میتواند کار کند و اساساً کی او را استخدام میکند آیا او حاضر هست با مدرک لیسانس برود مانند یک کارگر ساده جای مشغول به کار شود!

این ها نتیجه عدم توجه به همان پرورش نادرست است وای کاش درست در این زمان که مدارس تعطیل هستند  به بحث مهم تربیت و پرورش  توجه بهتر و شایسته تری شود !

 همه ساله ما شاهد هزینه کلان چاپ جدید کتابهای درسی هستیم که مدام تغییرات دارند و انبوهی از کتابهای درسی و کمک درسی در مدارس برای آموزش  علمی بکار گرفته میشود میلیون ها ساعت زمان برای آموزش نکات مختلف علمی به دانش آموزان صرف میشود که بطور کلی هشتاد تا نود درصد از آن در طول زندگی هیچ یک از ایشان بکارشان نمی آید حتی در تحصیلات تکمیلی آنها اینهمه هزینه برای عقب ماندن از دنیا برای چیست؟

داستانی از یک دانشجوی دکترا در خارج از ایران به دستم رسید که  آن را تقدیم میکنم :

یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر کوچک شان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.

روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید: پسرم تعریف کن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟

پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سیگار کشیدن به ما گفتند و بحث کردیم، خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و یک کاردستی هم درست کردیم.

پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟ پسر گفت: نه

روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تکرار کرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش کردیم، یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفس مان را از دست ندهیم، و زنگ آخر هم به ما یاد دادند که باید قسمتی از درآمدمان را به دولت بدهیم تا برای آبادی شهرها و روستاها خرج شود.

بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می کرد، پدر کم کم نگران شد چرا که می دید در مدرسه پسرش وقت کمی در هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم، و چیزهایی که از نظر او درس درست و حسابی بودند می شود. از آن جایی که پدر نگران بود که پسرش در این دروس ضعیف رشد کند به پسرش گفت:

پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم.

بنابراین پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده. گفتند مریض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یک بهانه ای آوردند. بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند.

وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی رفت. بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد. گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می کند که چرا در مدارس استرالیا این قدر کم درس درست و حسابی می خوانند.

مدیر پس از شنیدن حرف های پدر کمی سکوت کرد و سپس جواب داد:

ما هم ۵۰ سال پیش مثل شما فکر می کردیم.

تعریف باسوادی فقط خواندن فیزیک و شیمی و ریاضی نیست بلکه احساس مسئولیت و مشارکت نسبت به مسائل جامعه است.

مهارت های زندگی و اجتماعی شدن در یک جامعه مدنی برای همه لازم است ولی فیزیک و شیمی ممکن است برای گروهی خاص کارگشا باشد .

و متأسفانه باز باید همان جمله را در اینجا بیاورم که:

انسان ها نادان به دنيا مى آيند نه احمق

آنها توسط آموزش اشتباه ، احمق میشوند!

 در پایان بد نیست  جمله ای از بنیان گذار کبیر انقلاب اسلامی ایران حضرت امام خمینی (ره) بیاورم که فرمودند : عالم شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل!به امید توجه لازم به بحث تربیت و پرورش در کشورمان!

 التماس دعا

جعفر صابری

شایان ذکر است موسسه آشتی در نظر دارد با توجه به استعداد های نهفته در وجود هر فرد بخصوص کودکان و نوجوانان یک دوره فشره استعداد یابی( (IFR برگزار نماید که خانواده های علاقه مند می توانند جهت کسب اطلاعات بیشتر با شماره های زیر تماس حاصل نمایند: و از این راه آینده ای متفاوت برای فرزندان و حتی خودشان رقم زنند.:

 09213174722

[ دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۶ ] [ 14:45 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

گربه

 

 جعفر صابری/گربه

 

 

 

با سرو صدای همسایه آمدم بیرون و متوجه شدم یکی از همسایه هایمان که میگفت : آقا این گربه های شما اینجا را کثیف میکنند و ما میترسیم بخصوص این شبهای احیا وقتی میاییم اینها تو دست و پای ما هستند و… همکارم آرام و شمرده گفت : این گربه  تازه زایمان کرده و چهارتا هم بچه داره ما دلمون سوخت رفتیم براش یه مقدار خوراکی تهیه کردیم … چشم شما ببخشید آشغال های مانده را من خودم جمع می کنم … ولی خانم همسایه باز توضیح میداد که اینا نجس هستند و …من به فکر فرو رفتم و علی رغم  اینکه مطلب تربیت را برای سرمقاله جدید آماده کرده بودم تصمیم گرفتم در خصوص انسانیت به باد رفته مطلبی بنویسم،بنویسم که چرا وقتی ساعت ها دست نیاز خود را به سوی آسمان دراز میکنیم حاجتمان برآورده نمی شود؟ چرا وقتی حاجتی داریم رو به خدا مینشینیم و خدا خدایا می کنیم و به یاد م آمد که در قرآنآیهای هم هست که به صراحت می گوید: ایبشر وقتی  گرفتاری حتی در بستر به پهلو می خوابی و در همه حال مرا یاد می کنی اما زمانی که حاجت روا می شوی فراموش میکنی! شب های عزیز قدر را به احیا نشستیم و قرآن بر سر گرفتیم و سحر بعد از سحری مفصل خوابیدیم و حتی دولت هم ساعت کار های اداری را یکی  دو ساعتی برای آسایش ما روزه داران گرامی به تعویق انداخت، بی آنکه بدانیم آن کشاورز و یا کارگر زحمت کش چگونه با زبان روزه این ساعت را در زیر نور خورشید کار کرده ! ما روزه  گرفتیم  تا درد گرسنگی یا تشنگی را بچشیم اما آیا چشیدیم؟

با را ه به عظمت خدا وند اندیشیده ایم که چقدر رحمان و رحیم است و ما چگونه انسانهایی هستیم و چقدر رحمانیت خدا را در خود تقویت نموده ایم  ما که دلمان برای گرسنگی یک گربه ای نمی سوزد ،ما که درد همسایه را نمیبینیم و

 

وقتی بلایی ناظل می شود شادمانیم که خود یا عزیزانمان جان سالم بدر بردیم  و به یاد انسانهای دیگر نیستیم چگونه نام زیبای انسان را بر خود می نهیم . وای برما !

 هر سال بعد از شب های قدر تعداد زیادی از قر آن های امامزاده محلمان را باید به کارخانه مقوا سازی بدهیم چرا که جماعتی ان را باز کده بر سر خود می گزارند و دست به صوی آسمان می نمایند تا حاجت بگیرن وای کاش بجای خیر شدن به اسمان به کنار دستمان مینگریستیم و میدیدم برادر یا خواهر یا همین انسان کنار دستمان را شاید به را حتی می توانستیم به آرزویش برسانیم و دردش ا در مان کنیم ، ای کاش باور می کردیم که هر کدام از ما نماینده خدا هستیم بر روی زمین و خدا به ما توانایی های داده تا اشرف مخلوقات باشیم … ای کاش می دانستیم خاموش کردن چراغ ها نه برای این است که اشکهایمان را کسی نبیند بلکه برای آن است تا آبری انسانی را در تاریکی دریابیم!چند هزار خانه مسکونی در تهران یا کلانشهر ها هست که خالی می باشد و چقدر انسان آبرو دار است که تنها بدلیل مشکل مسکن در همین شبها دست به دعا برداشته بود! چرا باور نداریم که درد هایی مانند سرطان  به جان مان افتاده درد بی خیالی است! وای بر ما که ناله گربه مادری را نمی شنویم و اشک مادر زجر کشیدهای را نمی بینم وای به ما که زانوان لرزان زن آبرو داری را کنار خیابان نمی بینم وای به ما که اشک میریزیم و اشک دوستانامان را نمی بینیم!خدایا ما  خود مان چه می کنیم!وای بر زنان و مردانی  که بعد از سالها زندگی به یک دیگر بد دهنی می کنند و پرده های معرفت را به راحتی میدرند و برای هیچ و پوچ زندگی مشرکشان را به فنا میکشند ! خدا وندا کاش می دانستیم این ایام چه چیز هایی را سرنماز زمزمه می کردیم و می گفتیم!

بیش از هر کس سخنم با تو برادر دینی است که سخت گرفتاری همسر بیمار یا فرزند بیماری داری گره در کارت افتاده و کمتر نتیجه تلاشت را می بینی بدان که باید بیشتر در خود و نیاتت بنگری و بدان که خدا دوستت  دارد که به فکر می اندازدت تا بسیار  یادش کنی !

با ماشین گرانقیمت خوددر مقابل هر زنی می استی تا به او خدمت نمایی و به مقصدش برسانی بی خبر از اینکه  ناموس تو نیز در همین خیابان ها خواهد ایستاد!

برادر بدان که اگر هرزگی من یا تو نباشد هرزه ای بوجود نخواهد آمد ! برادر بدان این جهان دار مکافاتست و اگر خود را بفریبی فریفته خواهی شود ! دوستی از آنچه در خیابانهای شهر میگزرد میگفتو دیگری از شبکه های اجتماعی و … من تنها می گویم چه مرگ های سختی در انتظار بعضی ها نشسته و چه روزگار درد ناکی را شاهد خواهند بود زنان و مردانی که یادشان رفته انسان هستند !نه همین لباس زیباست نشان آدمیت!

عزیزی میگفت  خدا را شکر ما که چیزی برای خد مت به خلق خدا ندداریم  ! شاید هم اگر داشتیم مثل خیلی های که دارند می شدیم و به کسی کمک نمی کردیم .  درغ گو هم دشمن خداست به قول معروف خدایا به ما که رحم نمی کنی دکه دوسسات هستیم و خودت در حق ما دشمنی کرید و چقدر دشمن داری ای خدا!

 و من از زبان زندیاد احمد شاملو می گویم که:

[ چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶ ] [ 15:10 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

عشق یا ترس

 جعفر صابری/ عشق یا ترس

زن خجل بود و مرد شرمنده از بیان بعضی جمله ها و من غوطه ور در خاطرات نوجوانی ،یادم هست کلاس  پنجم دبستان بودیم که نمایش نامه ای را در سالن مدرسه اجراء می کردیم قرار بود بلیط نمایش نامه ها را بین مدارس دیگر بفروشیم و من با طرحی که دادم قرارشد به شاگرد اول  مدارس دیگر بلیط رایگان بدهیم و می دانستم دختری که دوست دارم شاگرد نمونه کدام مدرسه است وبه همراه دوستم  یک دسته بلیط را بردیم برای مدرسه آنها و به مدیرشان توضیح دادم که می تواند به دانش آموزان نمونه بلیط رایگان با یک همراه هدیه بدهد… شب اجراء دوستم از لای پرده گفت :آمده اند با خواهر بزرگش ! می دانستم می آید چون خانه آنها  طبقه بالای  مطب پدرش بود که درست روبروی مدرسه ما قرارداشت!

یادم نیست ولی اگر قرارباشد از این گونه عشق ها بنویسم بیش از صدهامورد در ذهن دارم ، تعجب نکنید هر یک از ما در خلوت ذهنمان کلی از این خاطرات داریم که به سراغشان نمی رویم ، ما هم که گاهی چنگی به آنها میزنیم بخاطر نوع شغلمان است که مینویسیم ، البته کم نیستند نویسندگان عزیزی که از بیان بعضی خاطرات خود واهمه دارند اما گفتن اینکه من چقدر عاشق بودم برای منبسیار لذت بخش است …بعد از انقلاب و شروع جنگ معنای عشق و نیاز بکلی برای ما و نسل مان عوض شد راهی جایی شدیم که لابلای دودو غبار عشق بشدت خود نمایی می کرد ،خون بودو جنون عشق بودو عاشقی معشوق بودو دل دادگی وتنها دلدادگان آن زمان حال ما را میداندو بس…

این روز ها عشق و عاشقی واژه غریبی است بیشتر افراد و جوانان درگیر موضوعات فرعی یک رابطه  هستند، برای همین به سادگی دل میدهند و ساده تر دل میبرند!

مرد میگفت همسرش می گوید از تو خسته شده ام و نمی توانم زندگی با تورا دیگر تحمل کنم … میگفت که همسرش میگوید من جوان هستم چرا نباید زندگی کنم و چه اصراری به ادامه این زندگی سخت و نکبت بار است به اطرافمان نگاه کن کدام یک از این وسایل را با دل خوش خریداری کردیم ، همین   مبلها …           در

  یا همین تلویزیون  ببین این فرش یادت هست… مرد میگفت وبغضش را در گلو نگه داشته بود!

و زن سرش را پائین انداخته بود !

زن هم حرف داشت از گرانی و خرج سخت زندگی میگفت از اجاره خانه و هزینه های بچه و اینکه به واقع چیزی برای دل خوشی و ادامه زندگی ندارد!

با خودم باز به نو جوانی و عشق های آن زمان فکر میکردم … این که با خودمان راجع به زندگی چی فکر میکردیم که اگه با دختر مورد علاقه مان ازدواج کنیم یه خونه و دوسه تا بچه و بعد ما میریم سر کار زنمون تو خونه نهار شام درست میکنه بچه داری و برمیگردیم شبا با خانم بچه ها میریم تفریح نوشابه میخوریم و از چلو کبابی سرکوچه کوبیده میگیریم وشب که بچه ها خوابند ما تا نیمه هایش با هم از بزرگ شدن بچه ها و از آیند حرف میزنیم و به همانقدر نگاه میکنیم که چشمامون خسته بشه و بعد…

چقدر عشق های آن موقع قشنگ و ساده بود…

مادرآمون را میدیدیم فکر میکردیم همه ی زنای دنیا مثل مادرآمون زن زندگی هستند!لباس بچه هارامیشورند و ته تهش ماهی یه سینما خرجشونه و سالی یک سفر مشهد!

اما این روزا با این گرونی ها اساساً کی مردشه زن بگیره .

هم  زن وهم مرد  حق داشتن، و لی یک موضوع را فراموش کرده بودند و آن عشق بود!

 این روزا که عروس خانم ها  با مهریه هایی بیش از  هزارتا سکه بهار آزادی وارد خانه داماد میشوند همون اول کار چنان میخ را می کوبند که پدر جد آقا داماد  هم فکرجدایی نمی کنه و از ترسش مردانه باید زندگی را ادامه بدهد! و یا  دختر خانم از ترس اینکه بهش خیانت نشه و ولش نکنه باید مهریه سنگین بگیره.

دوستم میگفت داستان ما از اینجا شروع شد که مادرزنم اصرارکرد خوبه زنت بره سرکار چرا نمیزاری بره و بعد زنم گفت یه شغل زنانه است همه زنیم و ساعت کارش دست خودمه و … تو چرا نمی زاری من اجتماعی بشم و…خلاصه رفت سر کار و هر روز بیشتر از روز قبل ما از هم جدا شدیم شبها من تنها بودم و او خسته … بچه هم به امان خدا تو خونهی این دوستو آشنا و یا تنها در خانه…نمیه شب ها بیدار میشد  و میرفت تو یه اتاق با موبایلش مشغول بود و هر وقت من نگاهش میکردم مثل دزد زده ها با خشم میگفت چی ؟ مگه چی ! باز میخوای گیر بدی؟ و حالا میگه نمیتونه و دیگه خسته شده از من از این زندگی!

اگه به من نخندید میگم والله مال لقمه نان حرامه… باورنمی کنید ولی من نمی دونم یه جایی کار اشکال از خود مااست ما نمیدونیم چی وارد خانه هایمان میکنیم و به چه قیمتی … باید یک جای تاوان پس بدیم یا زن یا بچه و خلاصه این دست تقدیر چوب خداست من خیلی سعی کردم مبازب باشم ولی گویا  موفق نبودم !

و اما زن میگفت : این طوری بهتره من نمی خوام با ترس زندگی کنم من میگم بزار من این راه را برم قول میدم موفق که بشم به نفع هر دوتای مااست و لی این نمی فهمه…من میگم هیچی نمی خواهم حتی مهرم را هم بخشیدم ولی بچم را بده بزاره خودم بزرگش کنم !

ساکت بودم و فقط نگاهش میکردم مانده بودم چی بگم پرسیدم : پول برای چی میخوای پولداربشی؟

 و اون گفت برای خوشبختی و ساعدت هممون!

حالا دیگه مرد ساکت بود و ملتمسانه به من مثل یه مرد نگاه  میکرد اما ته چشماش مردی را میدیم که کشتی آرزوهاش به گل نشسته و بدلیل اقتصاد خراب که همه ی مردم این روزها درگیرش هستن دیگه حرفی برای گفتن نداشت یا اگر هم داشت فکر میکرد چی بگه …میخواستم به زن بگم بهتر نیست قناعت کنید و چنتا حدیث از قناعت براش بگم ولی ترسیدم چرا که میدونستم  کار از این حرف ها گذشته  و برای همین ساکت شدم.

مرد آهی کشید و گفت درست زندگی سخت شده ولی این شرایط برای همه هست باید زندگیمون و آینده بچه مون را به نابودی بکشیم تو میدونی جدایی یعنی چی ؟

حالا این آنها بودن که حرف میزدن و بیشتر هم مرد و من ساکت بودم … چیزی نمیگم چون شاید هرکسی بخونه فکر کنه دارم طرف مرد ها را میگیرم ولی یه جمله تکونم داد و اون این بود که مرد با تمام احساس مردانگیش و غرورش گفت من دوست ندارم زنم برای پول دراوردن  مجبور بشه با هر مردی ساعت ها حرف بزنه … و زن گفت با این هم منطقشه من حرف نمی زنم آموزششون میدم!

مرد شکسته شد بود و صدای شکستنش تو اتاق پیچید!

به زن گفتم چی میخوای ؟

و زن گفت کاری به ما نداشته باشه فقط بچم را بده همین من خودم میدونم و زندگیم!من نمی خوام  از ترس رفتار های بعدش و یا از ترس اینکه بچم را بهم نده بااین مرد زندگی کنم من دیگه دوستش ندارم! نمی تونم نگاش کنم …

 دعا میکردم  چیزی که بار ها به نوک زبونش آمد را  نگه و اون کلمه تنفر بود ولی انقدر صریح حرف میزد که همان معنی را  در حرفهاش میشد فهمید  !

مرد بیچاره له شد ه بود و داغون بود هیچی نمیگفت ولی کوه خشم بود و شرم از من ته دلم می دونستم که زن بسیار نجیبیه و هیچ مردی توزندگیش نیست و عاشق بچه و زندگیشه اما تمامشده بود و این حرفها داشت همه چی را خراب میکرد!

پدرم میگفت : وقتی یه زن  خانه دار یا کارمند با حقوقی مشخص و معلوم میگه من پول نمی خوام و خودم یه جوری درستش میکنم  ! یا داره از خرجیش میدزده که خیلی بده ! یایه ارثی براش رسیده که شوهره نمی دونه و اون هم بده  ویا داره از یه جای پول در میاره که شوهرش نمی دونه و قرار هم هست ندونه که اگه همسرش ندونه هزارتا فکر میکنه…

بهتر دیدم بزنم به شوخی و خنده و گفتم : هر چی فکرشو میکنم میبینم همون که قدیمیا میگن زن و شوهر  دعوا کنند و ابلهان باور کنند! پاشید هیچی هم نمی خواد به ما بدین برین متوجه شدم خودتون هم میدونید که چقدر عاشق هم هستید و هم دیگر را دوست دارید نه تو شوهرتونمیخوای و نه شوهرت بدون تو میتونه زندگی کنه، برید سرزندگیتون همه چی به مرور زمان درست میشه ظرف نهار شام تون را یکی کنید و شبا بیشتر همو تحویل بگیرید بابا زندگی اینه اوضای اقتصادی همه خرابه با ناراحت کردن هم و یا توهین به یک دیگرهیچیدرست نمی شه…واز این حرفا… هی گفتم و سردی نگاه هر دو را احساس میکردم… نه هیچ عشقی نبود… رفتن و من سرم درد میکرد …طوری که بهتر دیدم برم خونه و بخوابم.

========

چند وقت بعد مرد را دیدم  خیلی شکسته تر شده بود و لی میخندید گفتم چه خبر و او گفت: وقت داری و شروع کرد…

راستش خیلی چیزا ی بود که من به شما نگفتم شرم داشتم و الان هم ارزش گفتن نداره شاید یه روز یه گوشه هایش را براتون نوشتم و فرستادم بخونید! بد نیست بدونید!

 علی  رغم میل باطنیم  او را با بچه  همانطور که میخواست ترک  کردم، یه مدتی تنها زندگی کردن وبه شدت کارش را در همان شرکتهای شبکه ای ادامه داد و بعد … بگذریم…

تو خودت خوبی!

من ساکت بودم و با سر م حالیش کردم که نه! خوب نیستم داغونم ریختم به هم و اون ادامه داد:من خیلی سعی کردم هیچ حسی برام از عشق و زنا شوئی نمونده بود چند بار هم بخودش گفتم و اون هم همین هارا بمن می گفت همش شده بود یه معامله اگه چیزی و یا کاری و یا پولی میخواست رابطه ای بین ما بود وگر نه اون سوی خودش بود و من هم یه گوشه از خونه شب رو روز میکردم ساعت ها روی مبل مینشستم و در تاریکی اتاق به تاریکی زندگیم فکر میکردم …که چی شد که این طوری شد! یکی میگفت دعا نوشتن و یکی میگفت  تقصیر مادر زنته و یا خواهرزنات بیچاره ا ت کردن ولی نه خودم مقصر بودم نباید از اول قبول میکردم زنم بره سرکار  بعضی از زنها گنجایشش را ندارند و زود خودشونو میبازند فرق داره یه زنی از اول کار کنه تا این که بعد از ده پانزده سال خانه داری بره سرکار و لی هیچ کدوم اینها به اندازه نتونست منو بشکونه تا اینکه!

گوشهام تیز شد و وحشت شنیدن یه داستان ترسناک همه وجودم را گرفت  هم میخواستم بدونم و هم میترسیدم و شرم داشتم بشنوم.

مرد آرام و با طمعنینه گفت متشکرم که سعی کردی بین ما عشق را باز زنده کنی ولی هیچی بین ما نبود شاید سالها بود که هیچی بین ما نبود من فکر میکردم یه چیزی هست عشق ما یه طرفه بود و اون داشت منو تحمل میکرد شاید بخاطر بچه و ترس از آینه و نمی دونم تا اینکه رفت سرکار کاری که به اون یا به درست یا به غلط اعتماد به نفس بالای داد اون باور کرد که میتونه رو پای خودش بایسته و میتونه مردونه یه زندگی را اداره کنه زن خیلی خوبی بود پاک و نجیب اما باور نداشت که جامعه اون هم جامعه فعلی به زنای بی شوهر رحم نمی کنه راستش به زنای شهور دار هم رحم نمی کنند و لی من حیلی گفتم  التماس کردم نتیجه نداشت بیشتر مغرور میشد اون  همیشه آنلاین بود  و همیشه برای همه وقت داشت ساعت ها با دوستاش حرف میزد و وقت میگذراند اما با من زمان براش سخت میگذشت و من با اوخیلی تنها بودم یا کتاب میخوندم و یا تلویزیون نگاه میکردم بچمون هم همین طوری بود یه وقتای چند بار میگفت مامان تا اون نگاش کنه… با هم زیر یک سقف بودیم ولی خیلی جدا ، بیشتر وقت ها یا حرف نمی زدیم یا بلند بلند حرف میزدیم مثل اینکه خیلی دور هستیم و صدای هم را نمی شنویم و یا هم دیگر را مسخره میکردیم و با طعنه و تمسخر به هم متلک میگفتیم!

خیلی سعی کردم که رابطمون را حفظ کنم و همه چیز را فراموش یا نادیده بگیرم  اما نشد .به نظر من برای یه چیز مشترک نمیشه تنهایی جنگید !

گاهی وقتها یه کلمه حرف همه چیز را ازنو بسازه و یا از بین میبره و نابود میکنه …من خیلی منتظر بودم یه حرف عاشقانه و یا جملات عاشقانه بشنوم شاید بتوانم خیلی چیز ها را فراموش کنم و یا نادیده بگیرم اما روزها میگذشت و اون قدمی برای جبران برنمی داشت!و بد تر هم میشد…با هر اس ام اسی  فکر میکردم اون که پیام داده  هرکی زنگ میزد فکر میکردم اونه … سردی و بی تفاوتی در حد بی احترامی برای من محسوب میشد اون خوب فهمید بود که داره غرور من را از بین می بره…

یه شب بعد از اینکه من سعی میکردم خیلی چیزها را تمام شده بدونم و پیش خودم یه فرصت دیگه بهش بدم برای اینکه شاید یه قدم به طرف من برداره و یه جمله یا کلمه عاشقانه بگه … آخرش گفت…تو که نمی تونی یه رابطه خوب جنسی را داشته باشی چرا ادای  جونا را درمیاری … من داغون شدم … خسته بودم و دل شکسته نمیدونم این چه حرفی بود که زد و چه معنای داشت ولی احساس پیری و خستگی کردم من فکر میکردم وقتی بهش میگم خسته شدم و نا ندارم نازم میکنه و به همیگه ببخش همه چی درست میشه یا میگه بهم فرصت بده و از این حرفا ولی اون چیزی گفت که من انتظارش را نداشتم !اون چی را تجربه کرده بود ! اون به دنبال چی بود ! و من به دنبال چی!

راستش شما دکترید و من یه آدم معمولی  من قد شما سواد ندارم مثل شما بلد نیستم حرف بزنم ولی فکر میکنم دوران قدیم تو فیلمای فارسی نشون میداد زنه رقاصه کاباره اس تو خراب خونس اما عاشق میشه همه چیر و میزار کنار کتک میخوره اما با عشقش میره و … حالا برعکسه زنه تو خونس بچه داره شوهر داره زندگی سالمی داره ولی میگه میخوام برم دنبال پول دراوردن و مگه چی!

من تو این شبکه های اجتماعی حدود هشصد تا جمله پیدا کردم که همهرو نوشتم بیشترش راجع به خیانت و خیانت کارا، همش میگن عاشق نشید دل نبندید  بترسید و… از این حرفا همش آدم را از دوست داشتن میترسون و به آدم میفهماند که باور نکن رو پای خودت وایسا و از این حرفها… جالب بیشترشون همکارای شما روانشناس و یا مشاورا میگن! ناراحت نشی آقای دکتر ولی قدیما ما عاشقیرو یه جور دیگه میدونستم تو داستایی که برامون تعریف میکردن عشق و عاشقی یه چیز دیگه بود ادبیات ما یه معنای دیگری از دوست داشتن بود …

نه که بد باشه اتفاقاً برای خیلی ها هم لازمه چون شکست عشقی خوردن و لازمه که به خودشون بیان ولی نه برای کسایی که میخوان یه رابط را شروع کنند چون همش نگران آینده هستن و هیچ اعتمادی به هم نه دارن و یا نه برای کسی که داره زندگی میکنه و همه چی یه زندگی را داره!

قدیما یه زن و یا مرد وقتی میگفت یا علی تهتش وایمیساد چقدر زنایی  بودن که تو محل ما پا شوهرای ناجور و معتادشون یا تو زندون نشستن و به بدبختی بچه هاشونو بزرگ کردن  و بچه هاشون الان برای خودشون کسی هستند !

کی مهرشون رو تو سر شوهره زدن … کی گفتن تو لیاقت نداری منو خوشبخت کنی و…

کلی برنامه میسازن برای خندیدن مردم و یا شادیشون اما یه فیلم یا سریال از درستی و زندگی ساخته نمی شه ملت عاشق برنامه های ماهواره ها شدن خودشون باور نمکنند اما یه جورای اعتیاد دارند اعتیاد به بی اعتمادی و ناجوان مردی … صد رحمت به معتاد ذره ذره دراند این جملات و این حرفا رو مخ ملت کار میشه ما نمی فهممی که با هامون چه میکنند کمترینش بی اعتمادی زن به شوهر شوهر به زن بچه به والدینش معلم به شاگرد پدر مادر به بچه و وای بر ما چی شده  حالیمون نیست.

قربونش برم صدا سیما و یا رسانه های دیگه هم که کلاً تعطیل هستند و هیچ کاری نمی کنند اگه راستی راستی کمی دلشون بحال این ملت میسوخت وقتی میدیدن یه برنامه پر مخاطبه چند دقیقه راجع به  فاجه های که در حال اتفاق بین خانواده ها است حرف میزدن هر شب چند دقیقه در باره زندگی زنا شوعی حرف میزدن  این همه سخنران خوب خود شما را دعوت میکردن بابا آدم به کی بگه … فقط بلد هستیم آمار بدیم هر دقیقه سه تا طلاق تو کشورمون ثبت میشه!

آقای دکتر من یاد گرفتم دردمو درمون کنم و با دوست داشتنم کنار بیام و برم دنبال سرنوشتم ممنون از شما ممنون از همسر سابقم که امید را در من زنده کرد گر چه تو تمام این مدت من مثل اون ماری که  خاطر خاییه شلنگ آب بودم ولی بیخیال…در واقع من چیزی را از دست ندادم بلکه اون یک نفر را که عاشقش بود را از دست داد .

 دارم میرم یه چیزای هم نوشتم با عنوان عشق و ترس برات میفرستم اگه دوست داشتی بده دوستان و آشنایان بخونن  شاید به دردشون خورد!نمی دونم این جور زنها بعد از جدایی از همسرشون چی بدت میارند ولی میدونم هرچی باشه به هر قیمتی که باشه مثل روز های اولش نیست.

به نظر من آدمهای تمام شده تمام شده اند …و دیگر از نو شروع کردن ش خطا است . نه آنها مثل قبل خواهند شد و نه ما  و نه حتی رابطه بینمان…                                       عذت زیاد …


[ چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶ ] [ 15:0 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/درخت

جعفر صابری/درخت

  درخت

دیروز بعد از باد شدیدی که آمد بزرگترین و قدیمی ترین درخت نزدیک خانه ما را که کنار میدان بود،با حضور مأمورین شهرداری و آتش نشانی و چند نفر از نیروی انتظامی قطع کردند!

درخت بزرگی بود ،خیلی بزرگ می ترسیدند وقتی باد بیاید شاخه و برگهایش به مردم آسیب برساند!

به یاد شعری از مارگوت بیکل ترجمه: احمد شاملو افتادم که میگفت:

درخت هر چه سالخورده تر باشد

سُترگ تر است و پُر ارزش تر

ريشه اش هر چه عميق تر

پاي در جاي تر در برابر توفان

شاخه اش هر چه انبوه تر

پناه اش امن تر

تنه اش هر چه بنيرو تر

تكيه گاهي اطمينان بخش تر

تاجش هر چه بَرتر

سايه اش دعوت كننده تر.

هر حلقه اش نشان نماياني است

از روزگاري كه پسِ پشت نهاده:

همچون چيني بر چهره اي.

آدم ها هم این طور هستند،اگر عمرشان بیشتر شود ،بدون شک تجربه هایشان هم بیشتر میشود و شاخه و برگش هم بزرگ تر میشود اما عجیب است نباید خیلی بزرگ شود درخت هم که باشد کنار هم که باشد به کسی هم که کار نداشته باشد باز دلیلی برای شکستن و یا از ریشه کندنش خواهد بود… ترس از اینکه شاخه هایش زمانی که باد می وزد به دیگران آسیب نرساند !

تازه کسی هم به حرفهایش گوش نمی دهد و گاهی برای عکس یادگاری کنارش می آیند و یا برتن خسته اش یادگاری می نویسند … زیر سایه اش و کنارش سفره پهن میکنند و لی وقتی میروند حتی زباله های بجا مانده شان را هم با خود نمی برند.

من صدای ناله درخت بزرگ کنار خانه مان را شنیدم و اگر به من نخندید اشکهایش را هم دیدم!

دیدم که چطور خیره به آدمها نگاه میکرد من را شناخت و دردلش گفت یادت هست از کودکی و نوجوانی چقدر به من تکیه میدادی؟به مغازه دار محله نگاه کرد و گفت یادت هست چقدر تفاله قوری چایی خودت را پای من ریختی!ولی من تابستانها سایه بر سر مغازه ات انداختم!

من دیدم دختر بچه ای به طرف درخت دوید ولی مأمور او را از درخت دور کرد، دخترک قسمتی از پوست خشکیده تنه درخت را در دست داشت خوب که نگاه کردم دیدم نیمه ی قلبی است که سالها پیش شاید پدرش بر روی درخت با چاقو جا گذاشته بود!

عصر فردای آن روز جلسه شورایاری محله بود ،یکی از اعضاء گفت کار مهمی انجام داده و به دوستان شهر داری  پیشنهاد داده از امسال دیگر نهال های یک ساله را در روز درخت کاری نکارند چراکه زود میشکند بهتر است نهالها، چند ساله باشند!

اما این روز ها بیشتر درختهای قدیمی و بزرگ را در گذرگاه ها حتی خیابان ها ی بزرگ شهر ما از ریشه جدا میکنند و شاخه و برگهایش را می برند تا مزاحم کسی نباشد!

اما درخت تمثیلی از ریشه های ماست و تو میدانی که من چه میگویم و از چه سخن در میان می آورم؟ پس  بیائید به  حفظ ریشه  و اندیشه ها و فرهنگمان بیشتر بیندیشیم. چرا که نابودی اینها ،نابودی خود مان خواهد بود گنجینه ای به نام سالمندان را کنارمان داریم که منبع خیرات هستند آنها را دریابیم نه برای خودشان که برای خودمان، این گونه شایسته است!

زنده یاد سیاوش کسرایی می سراید:

 تو قامت بلند تمنایی ای درخت

همواره خفته است در آغوشت آسمان

بالایی ای درخت

دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار

زیبایی ای درخت

وقتی که بادها

در برگهای در هم تو لانه می‌کنند

وقتی که بادها

گیسوی سبز فام تو را شانه می‌کنند

غوغایی ای درخت

وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است

در بزم سرد او

خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت

در زیر پای تو

اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان

صبحی ندیده است

تو روز را کجا ؟

خورشید را کجا ؟

در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت ؟

چون با هزار رشته تو با جان خاکیان

پیوند می‌کنی

پروا مکن ز رعد

پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت

سر بر کش ای رمیده که همچون امید ما

با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت

 

[ چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۶ ] [ 17:10 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
حمایت از روحانی, میرزا آقا, دیدار میرزا آقا با روحانی, میرزا آقا میوه فروش

ثریا و محسن

  جناب آقای رئیس جمهور عرض سلام و احترام

جناب آقای رئیس جمهور از این که مجدد توفیق خدمت به ملت شریف ایران را پیدا کردید عرض تبریک دارم و امید وارم خداوند به شما و همکاران اجرائی تان توفیق روز افزون عطا نماید.

در طول تبلیغات انتخاباتی عکسها و تصاویر زیادی از شما و دیگر نامزد های انتخاباتی با شعارها ی زیادی بین مردم دست به دست شد و شبکه های اجتماعی  نیز به این موضوع کمک شایانی نمودند. اما در میان تمام تصاویر و نوشته ها و فیلمها یک تصویرنظرهمه را جلب کرد .

میرزا آقا مردی میان سال   درحالی که تصویری از شمارا بالای سر گرفته بود در اردبیل برای دیدنتان  آمده بود ، نگاهی توأم با بیم و امید را به مخاطب القاء می نمود که  هزاران نکته ی نا نوشته و نا گفته به همراه داشت!

همچنین  سخنان حضرت شیخ الاسلام مولانا عبدالحمید (حفظه الله) امام جمعه محترم اهل سنت زاهدان که به اهمیت نقش شما به عنوان بالا ترین مقام اجرائی کشور اشاره می نمود همه و همه بیانگر عشق و علاقه جمعیّت کثیری به حضرتعالی است و لذا مستحضر هستید که این عشق و علاقه چه مقدار وظایف تان را دشوار تر می نماید.

گر چه اینجانب به شما رأی ندادم ولی به احترام بیش از بیست میلیون ایرانی برای شما چون گذشته احترام خاصی قائل هستم و امید وارم این صراحت بیان مرا به من و تمام کسانی که به شما رأی ندادند خرده نگیرید و بدانید که همه ی ما عاشق ایران عزیزمان هستیم .

 من نیز مانند خیلی از ایرانیان معتقد هستم کار بزرگی را شما برای بوجود آوردن صلح در منطقه و حتی جهان بوجود آوردید و باید از فرد فرد شما عزیزان بویژه وزیر محترم امور خارجه جناب آقای دکتر ظریف قدردانی نمائیم.

 و لی صرفاً تقدیر و تشکر و تعریف، مشکلی از مشکلات فراوان ایران، این سرزمین پهنا ور را حل نمی نماید .

تعداد زیادی از مردم به شما رأی ندادند و این به معنای عدم رضایت از خدمات شما بوده نه عدم قدردانی ! تعدادی هم صرفاً برای دلشان به شما رأی دادند و آنها هم قابل احترام هستند.

 معذالک باید بپذیرید که هرآن کس جز شما هم رأی می آورد؛ همین جماعت از او تقدیر و تشکر و قدردانی می نمود! امّا درود به شرف انسانهایی که صادقانه لب به گلایه می گشایند و به دور از هر کینه و دشمنی دستانشان را برای آبادانی کشور به سوی شما دراز می کنند، همانطور که شما بهتر از هر کسی می دانید ایران کشوری است پهناور دارای فرهنگهای گونا گون ،لهجه و زبانهای شیرین و دوست داشتنی گویش های زیبا و پستی و بلندی های فراوان ،موسیقی هر نقطه از این کشور خود یک سمفونی است و طبیعت جای جایش دیدنی ، اقلیت های عزیز وگرامی ، و مردمی  که با هزاران آرزو در زیر سقف آسمان  آبیش زندگی میکنند .

آقای رئیس جمهور بیائید ایران را برای همه ی ایرانیان بدانید ، دختران و زنان این سرزمین مادران آینده هستند و فرزندانشان ایران را اداره خواهند کرد ؛آنها را ببینید! جوانان این سرزمین برومند و توانا و پر تلاش هستند برایشان کاری کنید  تا عمرشان به بطالت نگذرد!

باور بفرمائید با یک دهم این ثروت که خبر چپاول و غارتش هر از چندی در رسانه ها منتشر می شود، می توان ایران را هزار بار آباد کرد و مشکل بیکاری و بحرانهای ناشی از آن را برطرف نمود ،تا ماهیگیر ستم دیده و زجر کشیده اش در چنگال دژخیمان آدم ربای سومالیایی بیش از دو سال اسیر نباشند و با سخت ترین شکنجه های غیر انسانی تنها هشت نفر از بیست و یک نفرشان زنده بماند !

آقای رئیس جمهور این درد آور است که ایران نتواند برای مردانش منبع درآمد بوجود آورد تا زیر بار بهمن در سرمای کوههای کردستان جان بدهند!

آقای رئیس جمهور سخت است نام هموطن را داشتن ولی بی خبر از حال و روز سیل زده آذربایجان بودن!

آقای رئیس جمهور من می دانم چقدر به شما سخت گذشت شنیدن خبر سانحه قطار مسافربری!

مگر می شود شخصی چون شما، آگاه از شرایط بد کودکان کار و زنان بد سرپرست یا بی سرپرست نباشید! مگر میشود شما مطلع از آمار کارتن خواب ها و معتادین نباشید!

شایسته است به معیشت  و تحصیل مهاجرین عزیز افغانستانی نیز که  مسلمان هستند در دولت شما توجه ویژهای شود!

و به ادیان و اقلیت های مذهبی  بیش از گذشته  خدمت نمائید.

جناب آقای رئیس جمهور، هفته نامه همسر یک رسانه سیاسی نیست، کلامم  راهم نباید سیاسی ببینید چراکه  درد دلی است از طرف مردم و خوانندگان هفته نامه و من  ناچار به بیانش هستم .

جناب آقای رئیس جمهور هفته نامه همسر بیش از بیست سال است که بین خانواده های ایران و جهان حضورداشته  و بدون شک مخاطبین زیادی دارد که از میان آنها تعدادی به حضوردباره  حضرتعالی آری گفته اند پس بگذارید هم از طرف آنها و هم از طرف دیگران به شما خدا قوت عرض کنم و آرزو نمایم نه مانند گذشته که با نگاهی تازه به ایران بنگرید .

جناب رئیس جمهور بیش از چهارده سال است که بهای هفته نامه همسر تنها هزار تومان بوده و هست در صورتی که بهای هر چیزی در کشور چند برابر شده است!

جناب رئیس جمهور بد نیست بدانید  هفته نامه همسر مانند بسیاری از مطبوعات آزاد این سرزمین در طول دوره ریاست شما و حتی قبل از شما هیچ کمک نقدی و غیر نقدی را نیز دریافت ننموده و از هر نظر مستقل بوده و هست!و به لطف خدا و یاری همین خوانندگان محترم به سختی اما به انجام وظیفه  خود کوشیده است.

 شما مستحضر بودید  مقام معظم رهبری چگونه نگرانی خود را از معیشت مردم محروم بیان نمود و شما یک بار دیگر  در مقابل همه اعلام نمودید که می توانید دردی از دردهای ملت را کاهش دهید.

 اینجانب عرض میکنم اگر بواقع چنین تصمیمی دارید باید از قشر فرهنگی و تحصیل کرده و باسواد این مرز و بوم بیشتر استفاده نمائید دخالت دادن مردم در تصمیم گیری ها و بکار گیری نظراتشان کار خردمندانه ای است باور کنید هموطن کُرد یا عرب یا تُرک یا سیستانی و بلوچ یا لُر  اگر درست به کار گرفته شود بهتر به لحاظ آشنایی با منطقه اش  انجام وظیفه می نماید.

 کم نیستند افرادی که حرف برای گفتن و ایده برای آبادانی کشور دارند کافیست هر ماه یک بار در جلسه هایی ولو به مدت دو یا سه ساعت پای صحبتهایشان بنشینید و گلچینی از نظرات و پیشنهاداتشان را گوش فرا دهید.

برای نمونه همین دو جوان که با تحصیلات عالی آمدند تا پیامشان را در چند جمله به شما بگویند ثریا و محسن از طرف هزاران جوان ایرانی به شما و دولتِ تدبیر و امیدتان  می گویند:

1- برقراری عدالت آموزشی جهت کاهش ترک تحصیل کودکان سیستانی و بلوچستانی

2-برقراری عدالت اجتماعی

3- اجرای عدالت در استخدامی ها

 جناب آقای رئیس جمهور بدون شک چهار سال آینده شما هرگز برای پاسخ گویی آنچه کرده یا نکرده اید دعوت نمی شوید ! پس همین امروز گوش دل به سخنان  سازنده بسپارید .

پیشنهاد دیگرم، این است که بجای هر تصویری تصویر میرزا آقا را در دفتر کار خود قرار دهید و زیرش جمله ای که ما همواره بر سربرگ خود می نویسیم را بنویسید امروز برای رضای خدا چه کردم! را بنویسید.

 یا حق

اراتمند

 جعفر صابری

[ دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۶ ] [ 10:21 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/ وکیل خانواده

   	  جعفر صابری/ وکیل خانواده شنبه 23 اردیبهشت 1396

 طرح وکیل خانواده

 وکیل خانواده

مطلع شدیم آقای جعفر صابری و تیم همکارانش در جلسات اتاق فکر موسسه آشتی در خصوص کاهش مشکلات حقوقی و مسائل ناشی از این موارد طرحی را با عنوان ( وکیل خانواده ) مطرح نمودند، که بهتر دیدیم از زبان خود ایشان باشد:

 بله خوشبختانه  در جلسه  هفته گذشته دوستان با طرح مطرح شده آقای مهدی اکبری همکار خوب ما پس از بررسی های لازم موافقت نمودند .

این طرح دقیقاً چیست؟

 به کمک این طرح نه تنها اشتغال زائی می شود بلکه بیش از 80% از مشکلات حقوقی کشور نیز کاسته می شودچرا که هر خانواده ایرانی موظف میشود برای همه امور خود از یک وکیل مشاور در کنار خود بهره مند شود و دستگاه های مختلف حتی دفتر خانه ها و یا بنگاه های خرید و فروش ماشین یا خانه نیز بدون امضاء وکیل خانواده هیچ کاری انجام نخواهند داد .

برای معرفی این طرح چه اقداماتی صورت گرفته؟

در خصوص طرح ما بیش از سه اه بررسی نمودیم و بدون شک مواردی هست که نگاه کارشناسانه و دقیقتری از طرف مسئولین محترم قوه قضائی را می طلبد ولذا ما برحسب وظیفه این موضوع را بطور کامل در اختیار این عزیان قرارداه ایم و طی نامه ای کانون وکلا  را نیز در جریان قراداده ایم. و امیدوار هستیم گرهای از  مشکلات جاری گشوده شود چرا که موتقد هستیم دستگا ه قضا کشور علارغم کارامدی فراوانش  متاسفانه در گیر موارد بسیار پیش پا افتادهای شده که اصاصاً نیازی به طرح دعوی نداشته معذالک بدلیل عدم آشنای افراد جامعه معذلات کلان جقوقی پیش آمده است.

برای شما  و همکارانتان آرزوی موفقیت داریم.

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۶ ] [ 15:42 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

هر خانواد ایرانی یک شغل یک خانه

مسکن برای هر خانواده ایرانی

اگر من نامزد انتخابات بودم

جعفر صابری/ هر خانواده ایرانی یک شغل یک خانه

بدون شک ،اداره ی کشوری به گستردگی و اهمیت کشور ایران، کاری بس بزرگ و دشوار است و داشتن زمام امور اجرائی چنین کشوری باید در اختیار انسانهای کار بلد و متخصصی باشد که بیش از همه ،سالها تجربه ی مدیریت  در کار نامه خود داشته باشند و این که بعضی افراد به هر دلیل و هر مقصودی  به خود اجازه میدهند برای ثبت نام در این سمت، نامزد شوند؛متأسفانه شوخی بسیار تلخی است که جای تأمل و تفکر دارد، معذالک اینجانب صرفاً بدلیل ارادتی که به شخصیت هر یک از عزیان نامزد های انتخابات ریاست جمهوری دارم و بر حسب وظیفه یک ایرانی عرض میکنم ، بعضی رفتار ها و گفتارها اساساً در شأن و شخصیت هیچ یک از این بزرگواران نبوده ونیست ایشان نباید فراموش نمایند که تخریب شخصیت و جایگاه اجتماعی دوست و همکار اجرائیشان قبل از هر چیز آب به آسیاب دشمن ریختن است.

ملت ایران ملتی فهیم و همیشه در صحنه است که به لطف خدا و درایت مقام معظم رهبری قدر دان خون هزاران شهید و جانباز سرافراز بوده و هستند و به هیچ عنوان ارزشهای انقلاب و اصولی را که بدان معتقد میباشند را فراموش نمی نمایند ،بسی خامی و ساده انگاری است که حتی به ذهن بعضی ها خطور نماید سهل انکاری و قصور افرادی را ملت بر پای نظام و عقاید و اعتقاداتشان فرض نمایند . اینکه مدیران ارشد و لایق ایران اسلامی بدین سراحت در مقابل چشم مردم سیستم مدسریتی کشور را به چالش بکشند نه تنها بد نیست بلکه بسیار شایسته و بایسته است و ای کاش سنتی گردد تا نه هر چهار سال یک بار بلکه هر ماه یک بار مدیران و مسئولین بتوانند در جلسه ای این گونه و در مقابل چشم مردم به مطرح نمودن مشکلان و نواقص جاری کشور وارائه تریق بپردازند تا لاعقل راهی برای جبران مطرح و بکار آید نهاین که هر چهار سال بعداز جاری شدن و انجام  دهاآزمون و خطا مورد بررسی و تفحص آ« هم در حد کلامی باشد. اگر بواقع آنچه دولت مردان بیان می کنند صحت دارد چرا  در طول چهار سال مهر سکوت بر لب می نهند و تنها در یک زمان مشخص و صرفاً برای تبلیغ خود بیان می نمایند؟

چقدر شایسته  می بود اگر هر یک از بزرگواران بیان می نود بدون شکا عزیزان در جایگاهاجرائی شایسته بود و مورد تائید و قطاً در زمان تصمیم گیری موضوعات بهترین گزینه را انتخاب نموده اند و چه بسا اگر شخص دیگری هم بود همین گزینه را انتخاب می نمود!

ای کاش هر یک از ایشان و یا رسانه ملی ،این فرصت  را همواره برای بیان واقعیت های جاری کشور فراهم سازد تا علاج واقعه قبل از وقوع حادثه باشد و ای کاش نظرات و پیشنهادات نه تنها این افراد بلکه دیگر کارشناسان و صاحب نظران در طول هر چهار سال بدین شکل عمومی بررسی و مورد توجه قرار گیرد تا مملکت  سریع تر به سوی آبادانی برود.

کاری که رهبر انقلاب اسلامی بدون هیچ واهمه ای هر ازچند با نشست های مردمی و شنیدن نظرات و پیشنهادات عموم مردم ، دانشجویان ، خبرنگارن ، دانشجویان و حتی دولتمردان به انجام می رساند و بعنوان قطب نظام ،چنان مدبرانه  به موضوعات توجه می نماید که می تواند بهترین الگوی هر فردی و مدیری در جامعه باشد، ای کاش مدیران اجرائی از خود باوری  خود دست برداشته این گونه مدیرت روز جهانی را که باید با مردم بود تا بر مردم حکومت نمود را می آموختند.

معذالک اگر فرصتی بعنوان یک نامزد انتخاباتی داشتم  ،نه بعنوان تخریب و توهین و نبش قبر موضوعاتی که انجام شده و من می دانستم و هیچ اقدامی نکردم بلکه بعنوان یک ایرانی  دلسوز و وطن پرست ،ارائه طریق می نمودم و لااقل در راستای معیشت مردم چند راه کار مهم و ارزنده مطرح می نمودم تا نشان دهم برای چهار سال پیش رو چه موضوعاتی را به سرانجام برسانم.

مسکن و اشتغال از مهمترین دغدغه های هر ملت و جامعه، بخصوص ایرانی ان بوده و هست که با  الگوبرداری درست از کشور های پیشرفته جهان و با عنایت به توان بالفعل و موجود کشور بسادگی می توان آن را مرتفع نمود و معضل بیکاری و کم کاری و عدم استفاده شایسته از متخصصین و تحصیل کرده ها را به انجام رساند.

طرح هر خانواد ایرانی یک شغل یک خانه بدون شک قابل اجراء است اگر مسئولین دست به دست هم دهند در این طرح که ثمره ماه ها تلاش و محاسبه کارشناسانه اینجانب و دوستانم می باشد با آوردهایی در حد  سی تا چهل درصد بسته به تمایل افراد و اعطاء کمک های مالی در قالب وام مسکن بلند مدت و کم بهره ی یک رقمی ،می توان افراد متقاضی را صاحب مسکن مورد نظرشان نمود کاری که سالهاست در جهان در حال اجراء می باشد.

بدون شک در  راستای اجراء این طرح بیش از هشتصد شغل مربوط به صنعت ساختمان سازی بطور مستقیم تقویت می شود و مشاغل دیگر نیز به همان اندازه رونق می یابد و این خود اشتغال زایی است.شایان ذکر است تحول قابل توجهی نیز در صنعت بیمه کشور بوجود خواهد آمد که خود حائز اهمیت می باشد.

اینجانب به عنوان یک ایرانی دلسوز وطن و عاشق پیشرفت و سربلندیش در جهان که بیش از بیست سال سابقه مدیریت  یک نشریه ی خانوادگی را داشته و دارم( هفته نامه بین المللی همسر)به دلیل مواجهه مستقیم با مشکلات و دغدغه های آحاد مختلف مردم، بر خود واجب و لازم دیدم مراتب راتقدیم شما بزرگواران نمایم.صمیمانه آماده ارائه طریق به هر یک از عزیزان نامزد انتخاباتی هستیم بخصوص آنها که گمان  می کنند می توانند و نیتشان خدمت بیشتر به ملت است!

ارادتمند

جعفر صابری

مدیر عامل مؤسسه آشتی

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۶ ] [ 15:32 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جشنواره فر هنگی اداری اخلاق کار گزاران

بی شک یکی از بزرگ ترین تحولات قرن حاضر بر خواسته از  اندیشه های  بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران  حضرت امام خمینی (ره) بود که شایسته و بایسته است تا برای نشان دادن اقتدار و ثبات نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران که ثمره جانفشانی هزاران شهید و جانباز ی عزیزان و شیر مردان این آب و خاک بوده همچنان چون پرچم سه رنگ این مرز و بوم برافراشته بماند .

 

ادامه در …

ادامه مطلب

[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ ] [ 14:28 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

شهر وند نمونه

جعفر صابری/نزدیک بین

 

 

مطلع شدیم آقای جعفر صابری طرحی را برای بهبود فر هنگ شهر نشینی مطرح کرده که  بعنوان شهر وند نمونه قابل بررسی است به همین دلیل از او خواستیم تا در این خصوص بیشتر  برای ما و شما توضیح بدهد…

قبل از هر چیز عرض می کنم این طرح هنوز خیلی کار دارد و می طلبد که فرد فرد همشهریان محترم به ما کمک نمایند تا به بهترین شکل اجرائیش نما ئیم.  اما لازم می دانم از حمایت افراد و مؤسسات و شرکت ها و بخصوص انجمن های مردم نهاد ، که از همین ابتدا اعلام آمادگی نموده اند کمال تشکر را بنمایم و عرض میکنم:

همواره در جوامع بشر خدمات هر یک از افراد جامعه که در راستای ارج نهادن به ارزشهای فرهنگ جامعه نشینی بوده مورد توجه و احترام دیگران بوده از این رو قدر دانی ازاین افراد امری مهم و بدیهی بوده که مرکز مؤسسات مردمی (NGO) این امر را به عهده گرفته اند که ضمن شناسایی این افراد خدمات ایشان را بررسی و به بهترین شکل به اطلاع عموم برسانند و از این رو نه تنها قدردان این گونه اشخاص باشند. بلکه فرهنگ خدمت به دیگران را نیز در فرد فرد افراد جامعه به وجود بیاورند و زنده نگاه دارند .

هدف از اجراء طرح همشهری نمونه

شهروند نمونه :

شناخت و معرفی افراد شاخص جامعه که سعی در خدمت رسانی بیشتر و بهتر به دیگر همشهریان خود دارند.

از این راه نه تنها از این افراد قدردانی به عمل می آید بلکه روحیه تلاش و همکاری در دیگر افراد جامعه تقویت می شود و در نهایت جامعه رو به بالندگی و بهبودی خواهد رفت .

شهروند نمونه

بی شک افراد گوناگون ارزش و جایگاه خاصی در جامعه دارند و بیشتر مشاغل اجتماعی قابل احترام می باشند، اما آنچه یک فرد را در جامعه شاخص و قابل قدردانی بیشتر می نماید خدمات ارزشمند قابل توجهی است که در طول زمان انجام داده است . شغل و خدمت افراد از آنجا که همواره بعنوان وظیفه شناخته شده نمی تواند همه ارزشهای فرد را نشان دهد که می تواند باز خورد یک تصمیم و اراده ای برای ساختن یک جامعه مطلوب مورد توجه و کارشناسی قرار گیرد چرا یکی از اهداف مؤسسین این طرح بررسی علل – راه کارها و مشکلات پیش روی فرد بود که در دراز مدت با آنها روبرو شده و توانسته بر آنها پیروز شود .

البته فرد یا افرادی که در یک لحظه تصمیم درستی را اتخاذ می کنند به جامعه خدمتی شایسته می نمایند قطعا قابل احترام می باشند چرا که چه بسا این تصمیم فوری نتیجه سالها بررسی و مطالعه و تحقیق است اما قرار گرفتن در شرایط دشوار و استقامت در مقابل سختی ها و مشکلات و موانع پیش رو به جهت انکه بتوان الگو سازی نمود مورد توجه هیئت مؤسسه شهروند نمونه است.

شهروند نمونه دولتی نیست

قابل توجه شهروند نمونه این است که :

هیچ عنوان دولتی ویا حتی نیمه دولتی نیست و نباید باشد . هیئت مؤسسه ترکیبی از هفت نفر هستند مرکزی و هیئت داوران است .

هیئت داوران بعد از اعلام آمادگی خود شان می توانند به جمع هیئت داوران بپیوندند و بعد از بررسی هسته مرکزی به جمع اصلی هیئت داوران افزوده شدند که هیچ محدودیتی در تعداد ندارند و هر چه بیشتر هم باشند نتیجه اعلام رای ارزشمند تر خواهد بود .

نامزدها نیز توسط هیئت مؤسسه و یا هیئت داوران ویا افراد جامعه و حتی خود فرد مشخص می شود . فرد می تواند بعنوان نامزد شهروند نمونه خدمات خود را به دبیر خانه شهروند نمونه ارسال نماید و پس از بررسی و تائید در لیست نامزدها افزوده شود . از این رو این تشکیلات به هیچ عنوان دولتی و یا نیمه دولتی وابسته به تشکیلات کشوری نباید باشد .

منابع مالی و هدایا :

هر یک از افراد جامعه که بعنوان یک شهروند در جامعه زندگی می کند خود را در این مهم شرکت نماید و با کمک های مالی و معنوی خود نقش ارزشمندی در راستای قدردانی از شهروند نمونه داشته باشد.

حساب جاری که به همین دلیل مشخص شده می تواند راه کمک های مرد می باشد . ضمنا مؤسسات دولتی و یا خصوصی، شرکتها و هر یک از از جوامع کوچک یا بزرگ اجتماعی می توانند در این مهم یا ر و یاور ما باشند و ما نیز قدر دان فرد فردشان هستیم و بی شک کلیه این خدمات بازتاب تبلیغی و اطلاع رسانی شایسته ای خواهد داشت ، که بتواند قدر دان حرکت ارزشمند این افراد نیز باشد .

شرایط نامزدهای شهروند نمونه :

این افراد در زمینه فرهنگ و هنر همچنین علوم اجتماعی نیز می توانند شرکت داشته باشند توجه ویژه به علوم طبیعی ، فیزیک و پزشکی …

شایان ذکر است همه ساله گزارش عملکرد مالی مرکز به صورت کتبی به اطلاع کلیه اعضا خواهد رسید .

 با توجه به برنامه ها و زمان من فکر می کنم همین اندازه کفایت می کند وجزئیات بیشتر انشاء الله در آینده نزدیک به اطلاع عموم می رسد.

[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ ] [ 14:26 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/ به طواف کعبه رفتم…

سه شنبه 15 فروردین 1396

جعفر صابری/ به طواف کعبه رفتم...

به دستهایم نگاه میکنم و می بینم  لابلای موهای سیاه، چند تایی هم موی سفید هست و این یعنی اینکه دارم پیر میشوم، جوان که بودم  جلو آینه به خودم میگفتم چقدر قشنگ میشود اگه چند تایی از موهای کنار گوشم هم سفید میشد و حالا به یاد تمام موهای سیاه تو سرم دارم به پیر شدن اعضاء دیگر بدنم می نگرم.

رو به خدا کردم و با حسرتی درونی گفتم (مثل خیلی از شما خوانندگان گرامی)با من چه کردی این همه عبادت و خدا پرستی و دوری از گناه و نوکری تو، حالا چی دارم؟

چند لحظه بعد یه صدایی از درونم گفت هیچی!  و بعد از سکوتی همان صدا گفت : اما ! میتونستی خیلی چیزها را هم داشته باشی ! مثل یه مریضی خیلی بد و یا معلولیت و یافقر و گرفتاری و یا فرزند بد و یا…اما نداری! این اون چیزی هست که تو داری …ما پیشا پیش به تو و خیلی ها ، خیلی چیز ها را دادیم که قدردانش نیستند و اگر شاکر و قدر دان آن باشند  هم کافیست … اگر به آنچه دارید قناعت کنید و در راستای همان ها تلاش کنید صاحب خیلی چیز های بیشتر می شوید و زندگی بهتری خواهید داشت …و …ادامه صدای درونم که بی شک اگر شما هم  منصفانه با خود تان خلوت کنید این صدا را خواهید شنید.

یاد داستانی از سعدی  بزرگوار  افتادم که میگوید: جوانی پرنده کوچکی را شکار می کند و لی پرنده به زبان می آید و میگوید : تو این همه مرغ و پرنده خورده ای  اگر مرا نخوری  به تو سه پند می دهم که بسیار تورا به کار آید…و جوان می پذیرد ! پرنده در دست جوان می گوید : هرگز دروغ کوچک یا بزرگ را باور نکن و به آنچه می شنوی خوب بیندیش دوم اینکه هرگز بابت چیزی که از دست دادی حسرت مخور  که رفته را بازگشتی نیست!و سومی را زمانی می گویم که مرا رها سازی تا بر روی آن شاخه درخت بنشینم! پرنده آزاد شد و بر روی شاخه درختی نشست و وقتی جانش را در امان دید گفت : تو مرا ارزان از دست دادی چرا که در شکم من سنگ گران قیمتی به وزن سیصد گرم بود و تو می توانستی صاحب آن شوی! جوان انگشت حسرت به دندان گرفت و ساکت بماند … و رو به پرنده کرد و گفت سومین پند چیست حال آن را بگو…پرنده خندید و گفت من به تو گفتم هر چیزی را که می شنوی در آن بیندیش آخر چگونه سنگی به وزن سیصد گرم در شکم من وجود خواهد داشت که خودم هم سیصد گرم نیستم! دوم اینکه به فرض آنکه من راست گفتم مگر به تو اندرز ندادم که هرگز حسرت آنچه از دست دادی را مخور… از این دو پندی که دادم چقدربهره گرفتی تا پند سوم را به تو بگویم…

به  راستی ما چقدر از پند ها و داشته هایمان در زندگی بهره مند شده ایم که به دنبال بیشتر داشتن هستیم…ما تا چه اندازه به زندگی مان اهمیت می دهیم و به اطرافیانمان توجه میکنیم … مثال زیبایی است که میگوید هر ساعت خرابی در هر بیست و چهارساعت دو بار ساعت دقیق را به ما نشا ن میدهد.

گا هی وقتها ما  توجه نمی کنیم و از نگاه خود مان، به موضوعات اطرافمان می نگریم ؛برای نمونه می گوئیم این وسیله و یا این آدم و یا … هیچ مورد استفاده ای ندارد بلا استفاده است و …ولی همین مورد و  یا  نظر و یا پیشنهاد یا آدم که به نظر شما بلا استفاده یا بی ارزش است خیلی جا ها بدرد میخورد.

دوشیزه هدا یک نوجوان عزیز است که با نوجوانان دیگر حتی هم سن و سالش که بسیار هم سالم و تندرست هستند متفاوت است او علی رغم معلولیتش یک کار آفرین است و زندگی می کند و پول در میاورد.

نگاه ما به اطرافمان فقط  مختص ما نیست ، شاید داستان  حضرت سلیمان را در قرآن خوانده و یا شنیده باشید که خیلی از مورچه ها را میبیند و متوجه میشود که رئیس مورچه ها چه میگوید و به همین دلیل به سربازانش دستور میدهد تا مواظب مورچه ها باشند و بعد که با خدا ملاقات میکند به خدا عرض میدارد، این مورچه ها به چه کار می آیند و پاسخ خدا وند این بوده که اتفاقاً مورچه نیز از من سئوال میکرد خلقت  انسان به چه کاری می آید؟

ما اگر ندانیم به چه دلیل خلق شده ایم و چه توانائی هایی داریم همواره در حسرت آنچه نداریم می مانیم و از زندگی مان بهره مند نمی شویم . ماندن در گذشته و حسرت ناداشته هایمان همه و همه از بی توجهی ما به خودمان است!

در سوره نمل آیه هشتادو پنج،خدا وند به همین موضوع اشاره می کند که به آنچه در اختیارتان بود چه اندازه اهمیت دادید و چقدر شاکر بودید و چقدر به کار بستید!

امید است در زندگی مان بخصوص زندگی شخصی به داشته هایمان بیشتر توجه کنیم و با احترام به اطرافیانمان و بویژه شخصیت درونی خودمان به ارزشهای انسانی مان بیفزائیم و بپذیریم که صرف مدرک تحصیلی و جمال زیبا و …برتر از دیگران نیستیم ویا بلعکس کمتر !بلکه آنچه از خود بعنوان انسان برای دیگران به یاد گار می گذاریم و همانا خدمت به خلق خدا است ارزش واقعی ما می باشد و می ماند.بیائید در این سال اقتصاد مقاومتی و تولید ملی  به اشتغال زائی کمک کنیم و جوانانمان را مشغول کسب و  کار و درآمد نمائیمو بدانیم که روزی از ما سئوال میشود:

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جـدایی

چــه کنم که هست اینها گل باغ آشنــــایــی

همه‌شب نهاده‌ام سر، چو سگان بر آستانت

کــــه رقـیـب در نیـایـد به بهانــهء گدایـــــــــی

مـــژه‌ها و چـــشم یارم به نظر چـــنـان نماید

که میـان سنبلستـان چرد آهـــوی ختــایـــی

در گلستان چشمم زچه رو همیشه باز است

به امیـــد آنکه شاید تو به چــشم من درآیــی

ســر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گــلشن

که شنیــــده‌ام ز گلها همه بوی بــــــی‌وفایی

به‌کدام مذهب‌ست این به‌کدام ملت‌است این

که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چــرایی

به طـــــواف کعبه رفتم به حــــــرم رهم ندادند

که برون در چـــــه کردی که درون خـــــانه آیی

به قــــــمارخــــــانه رفــتـم، همـه پاکـباز دیدم

چو به صــــــومــــعه رسیـدم همه زاهد ریایی

در دیـــر مــی‌زدم من، که یـکـــی ز در در آمد

که: درآ، درآ، عراقی! که تو خاص از آن مـایی

سال خوبی پیش رو داشته باشید.

جعفر صابری

فروردین 1396

[ سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۶ ] [ 17:18 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/گرامافون

بنام خدای خوب ،مهربان و بخشنده


 

گرامافون

خوب یادمه مرحوم پدر،قدیما  هر وقت یک صفحه تازه به بازار می آمد حتماً یکی می خرید و به خانه می آورد .ما هم با خوشحالی تمام دستگاه گرام را می آوردیم و می نشستیم به شنیدن آن آهنگ ،من مدام می خواستم دست بذارم روی صفحه تا ببینم اگه نچرخه چی میشه و یا اگه کند بچرخه صدای خواننده چه جوری شنیده میشه راستش بعضی وقتها هم با دست صفحه را با سرعت می چرخاندم تا صدای خواننده مثل بچه ها بشه و ما بخندیم! یه وقتهایی آنقدر این کار را میکردیم که یا صفحه خراب می شد و یا سوزن گرام و صدای خواننده همان طور می موند و ترانه مدام تکرار میشد! و ما کلی می خندیدیم .

بعضی ها خوب یادشون هست که چه حالی می داد این جور شیطونی کردن های کودکی،مطمئن هستم اگه امروز هم بود ،بچه هایمان بیشتر از ما  این  شیطونی ها را میکردن!

اما یک روز پدرم حرفی زد که بیشتر از چهل سال بعد، همین دیشب به دخترم گفتم و اون این بودکه:زندگی مثل صفحه گرام می مونه اگه بخواهی یا نخواهی میچرخد و در گذر است گا هی وقتها کُند میشه و گاهی وقتها تند ،اما می چرخه و یه صدایی ازش در میاد  که همه ازش لذت می برند… اما وقتی یه جا وایسه و بقول معروف سوزن بزنه حرفها تکراری میشه و آهنگ زندگی یکنواخت میشه و به مرور صفحه و یا گرام خراب میشه و دیگه نمی چرخه ! اگه نذاری بچرخه این لذت امروز را از دست میدی ! دیگه خودت میدونی…و من دیگه هرگز از چرخیدن صفحه جلوگیری نکردم چون عاشق شنیدن خوب صدای آهنگ زندگی بودم!

هنوز یه گرام و کلی صفحه دارم که هروقت خیلی دلم میگیره میشینم و بیشتر از اینکه به صدای آهنگ ها گوش کنم به چرخیدن صفحه زندگی نگاه میکنم.

آره با رفتار بد خودمون از چرخش زندگی جلو گیری نکنیم چون ناخواسته  لذت شنیدن آهنگ زندگی را از دست می دهیم.

ضمن تبریک سال نو آرزو می کنم  سال پیش رو سالی پر از آهنگ های زیبا و شنیدنی باشه برای فرد فرد مون …

                                                                                                                      یا حق

شاد باشید و شاد زندگی کنید

                                                                                                                      ارادتمند

                                                                                                                           جعفر صابری

                                                                                                                         ( آقای آشتی)

www.hamsar-magazine.ir

 

به تقویم ها اعتمادی نیست.

اگر تحولی در دل و زندگی ات روی داد،

مبارک است!

راز نو شدن را باید دانست..

و گرنه گذ شت که عمر تبریک ندارد.

صافی دل ها و نو شدن ها تبریک دارد!

همه به شما می گویند : سال خوبی  داشته  باشید.

ولی من به شما می گویم سال خوبی را برای خودتان  خلق کنید.

به فکر آمدن روزهای خوب نباشید ،آنها نخواهند آمد!

جعفر صابری/گرامافون

عکس از آقای :داود کریمی

[ پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۶ ] [ 6:43 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۵ | 17:49 | نویسنده : خبرنگاران

جعفر صابری/مترو در خدمت شما!

پنج شنبه 26 اسفند 1395

مترو در خد مت شما!

جعفر صابری/مترو در خدمت شما!

درست این جمله این است که : پست در خد مت شماست!

چرا که خیلی از خد مات را پست برای مشتریان انجام می دهد تا از سفر های درون شهری نیز کاسته شود البته در تهران و کلان شهر های ایران این خد مات را پیک های موتوری بر دوش میکشند .

اما داستان مترو چیست؟

کافیست مقداری پول برای خرید هر آنچه نیاز دارید و یا شاید نیازتان بشود  به همراه داشته باشید و وارد یکی از خطوط مترو شوید و به محض سوار شدن انبوهی از عزیزان دست فروش برای ارائه کالا های خود خدمت شما می رسند و ستون دست فروشها با چند کیسه و یا ساک که با خود حمل می کنند  مدام  راهرو مترو را طی  کرده و با صدای بلند و رسا به محاسن کالا های خود اشاره داشته و حتی برای نمونه  و یا تست نیز در اختیار افراد قرار می دهند البته این موارد بین خانم ها به روایت همکاران خانم ما بیشتر است!

دوست همکار ما از خانم فروشنده لوازم آرایش که در مترو دست فروشی میکند از رقم واقعی درآمدش سؤال میکند تا اگر شد از کار خبر نگاری استعفا و به شغل دست فروشی لوازم آرایش در مترو مشغول شود و با کمال تعجب متوجه میشود درآمد میانگین بین ده تا دوازده میلیون تومان سود حاصل از این تجارت بی دکه و مغازه است که بدون پرداخت مالیات و عوارض هر ماه نصیب این خانم دست فروش میشود.

 این که دست فروشی درست است یا غلط ،خود به تنهایی جای ساعت ها بحث و گفت و گو دارد؛ اما با توجه به کمبود فضای کافی برای مسافران واقعی خطوط مترو  حضور عزیزان دست فروش با آن همه وسیله و طی نمودن راهرو های مترو در حال حرکت بین مسافران ایستاده و یا نشسته بقدری زجر آور است که بیانش نیز باعث آزردگی خاطر می شود.

سؤال این است آیا مسئولین مربوطه جز گرفتن و تنبیه و یا توقیف کالای ایشان و یا ورود شان به داخل خطوط مترو کار دیگری به ذهنشان نمیرسد؟

بدیهیست معضل وحشتناک بیکاری بخصوص در بین جوانان باعث میشود به شرف و غیرت این عزیزان دست فروش که با این همه سختی حاضر شده اند این گونه امرار معاش نمایند تبریک گفت  و قدردانشان بود اما آیا این شایسته جامعه ای با فرهنگ و تمدن و …است؟

آیا شایسته نیست  حالا که ما صاحب یکی از زیباترین و بهترین ایستگاه های خطوط مترو جهان هستیم و با این همه بار ترافیکی که مترو از دوش مردم و شهر بر میدارد فکر عاقلانه ای بنمائیم؟

 یادتان هست صاحب همین قلم در خصوص زیر گذر چهار راه ولی عصر تهران چه بیان نمود ؟ عرض کردم شایسته است که این زیر گذر برای جذابیت و استفاده بهینه اگر چند مغازه و یا سرویس بهداشتی و یا اتاق مادر برای شیر دادن به بچه و یا اتاق سالمند و … داشته باشد بهتر است ، عرض کردم چقدر شایسته است حال که با کمبود فضا و زمین در  شهر تهران مواجه هستیم از این گونه فضا های زیر زمینی با بهترین شکل ممکن و بهره برداری از طرح های عالی معماری بهره مند شویم ؟ خوشبختانه  امروز این اتفاق در این زیر گذر افتاده اما از آنجایی که قبلاً پیش بینی های لازم نشده غرفه های دست فروشان و صنایع دستی روی میز  بر قرار شده و و متأسفانه  از فضای عبور عابرین گرفته شده است .

و یا در مقاله ای دیگر  با نام گل خر زهره که در تیر ماه 1392  انتشار یافت اشاره می شود تهران را اولین پارک شهری و یا عمومی  بنمائیم،کاری که شهر داری لندن به تازگی اقدام به آنجام دادن آن نموده و با حفظ درختان شهری و گسترش آن  سعی دارد تا لندن تبدیل به یک پارک شود! ما چه به سر همین چند هزار درخت شهری آورده ایم!

آیا این است اندیشه مدیریت شهری ؟

 

گویا در میدان ولی عصر نیز در چند طبقه ،این پروژه تا چند روز آینده افتتاح خواهد شد اما این بار با احداث مغازه های فرهنگی هنری و… اما یاران و عزیزان خوب خواننده گرامی از من گفتن، کافیست شش ماه بعد از افتتاح این مکان نیز به آنجا سری بزنید و خواهید دید که  راهرو های آنجا نیز مکانی برای فروش و ارائه کالا های دست فروشان شده است.

 اهل تهران خوب یادشان هست که در ضلع جنوبی میدان انقلاب پل عابر پیاده ای بود که شهر داری منطقه تصمیم به جمع آوری آن نمود چرا که یکی از پر فروش ترین مکانهای دست فروشان شده بود!

گاهی وقتها بد نیست مسئولین محترم در مسائل گونا گون که بعد ازتجربه ی سفر های خارجیشان بدست می آورند ابتدا به بومی سازی آن بیندیشند.

 مولا علی (ع) به عنوان یک مدیر و رهبر شایسته سالها قبل از مارکس و یا اساتید و اقتصاد دانهای بزرگ جهان می فرماید: اساس کار فرهنگی  حل مشکل اقتصادی مردم است! این تفسیر ساده ای از بیان آن بزرگواران می باشد که اگر مسئولین متوجه باشد می توانند مشکلات مردم را حل نمایند!

 در خصوص مترو نیز پیشنهاد میشود کمی منطقی و عاقلانه با قضیه برخورد نمائیم و بدانیم در هیچ شرایطی نمی توانیم دست فروشان داخل مترو را جمع آوری کنیم و بهتر است این مشکل را تبدیل به یک فرصت بنمائیم کاری که در بیشتر کشور های اروپایی نیز صورت گرفته و کم و بیش در بعضی از ایستگاه های مترو تهران نیز بدان توجه شده و آن اختصاص غرفه ای برای ارائه کالای این عزیزان می باشد .

کافیست مدیریت لازم صورت بگیرد و هر دست فروش فقط یک کالا را ارائه دهد برای نمونه لوازم موبایل و یا خوراکی در تمام ایستگاه ها غرفه ای یک متری پیش بینی شود و روزانه در اختیار این عزیزان قرارگیرد و حتی  ملزم به پرداخت اجاره هم شوند باور کنید هم اکنون بیشترین ضرر مالی را مترو تهران متحمل می شود چرا که بخش عظیمی از سرویس دهی رایگانش به همین عزیزان دست فروش است و فشار روحی وروانیش بر ای مسافران …در صورتی که می تواند به صورت درآمدی ثابت و قابل توجه نیز تبدیل شود . هر غرفه برای فروش یک کالا و با یک شماره طوری که  خریدارن بدانند در تمام غرفه های شماره یک که در ایستگا ه های مختلف میباشد فقط یک نوع کالا ارائه می شود نه بیشتر و تنها یک فروشنده آنجا است درست به اندازه یک متر مربع فضا را اشغال نموده!

این که بگوئیم با این کار شهرستانی ها و روستائیان برای کار به تهران هجوم می آورند و یا فلان وزارت خانه یا سازمان با اجراء این موضوع دچار مشکل می شود ؛مباحثی است که چه بخواهید چه نخواهید اتفاق می افتد و بهتر آن است که مدیریت شود .

خوشبختانه این کشور، انقلابی، اسلامی نموده است و به فرمایش رهبر کبیر مان، انقلاب پا برهنه ها بوده و صد هزار بار شکر، مقام معظم رهبری نیز در کمال سادگی و درستی زندگی کرده و می کند و به شما مسئولین نیز مدام می فرماید که ساده باشید و ساده زندگی کنید و صادقانه با مردم برخورد نمائید و به اقتصاد و سازندگی کشور برسید!

اسلام، دین سادگی و درستی است کافیست به سیره پیامبر گرامی توجه نمائید که حتی در جلساتش نیز دایره وار می نشستند تا تازه واردی متوجه نشود چه کسی رئیس جلسه است و یا سادگی مولا علی (ع) که خود لباس هایش را وصله می نمود؛ اما برای غلام جوانش لباس نو میخرید این است اسلام و نگرش درست به دین ،باید این گونه با مشکلات مردم  جامعه اسلامی برخورد نمود نه تنبیه و توبیخ و تشر که چرا برای گذران زندگیت ناچار هستی از روستایی که آب ندارد و یا امکانات رفاهی لازم مانند مدرسه و یا در مانگاه به تهران برای کار می آیی ! چرا دست فروشی میکنی و چرا نان در میاوری!

زمان اندکی تا انتخابات پیش رویمان است و باز همین جماعت دست فروش و ساده زیست است که پای صندوق های رأی می آیند تا باز برای رفاه بیشتر، شما را انتخاب نمایند چقدر شایسته است شما نیز به رفاه ایشان بیندیشید انشاءا…و این اتفاق نمی افتد مگر اینکه برای نمونه هراز چندی شما نیز مانند همین جماعت ساده زیست با مترو سفر کنید ،بدون شک با توجه به تجربه ، تحصیلات تان خود نیز می توانید صاحب طرح های بهتری برای رفع مشکل هموطنانتان بشوید …

 ارادتمند

 جعفر صابری

[ پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 17:51 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/ عمو نوروز

سه شنبه 17 اسفند 1395

   عمو نوروزجعفر صابری/ عمو نوروز

کم کم بوی بهار می آد و مردم در جای جای ایران می روند تا یک سال دیگر را پشت سر بگذارند و به استقبال بهار بروند، همیشه این وقت سال که میشه بعضی ها با  پوشیدن لباسهای سرخ و سیاه کردن قسمتهایی از صورتشان و نواختن یه ساز یا حتی یه ضرب کوچک سر چهارراه ها جلوی ماشینها سعی می کنند تا با تکان دادن اندامشون، دل سرنشین های اتومبیل را به دست بیاورند و ازشون عیدی بگیرند!

اینکه بیشتروقت ها کمتر کسی چیزی کمک میکنه بماند! یا اینکه بیشتر وقتها حتی کسی بهشون نگاه نمیکنه! اینکه چرا این آدما مهمترین رسم و فرهنگ این ملت را آنقدر خوار می کنند، بماند و یا اینکه یه جورایی موسیقی با آن بزرگیش حقیر میشه…که اگه بخواهیم برای هر کدام مطلبی بنویسیم خودش یه سرمقاله خواهد بود. اما من دلم برای این آدما میسوزه که فکر میکنند با رفتن جلو این ماشینهای گرون قیمت از اونا خیری می بینند!شاید فکر می کنند این جماعت دست به جیب هستند و کمکی  قابل توجهی میکنند.

بیشتر وقتها ،حتی سرنشینان این ماشین ها هیچ نگاهی هم به کناردستشون نمی کنند ،حتی اگه بچه ای بخواهد شیشه ماشین اونها رو پاک کنه، داد می زنند که نکن کثیف میشه! تازه بردم کارواش!

حتماً شما هم مثل من خیلی دیدید! بیشتر وقتها من با موتور سیکلت هستم و برای همین بهتر شاهد این صحنه ها هستم…یادمه وقتی جوان تر بودم خیلی دلم می خواست شبهای سه شنبه برم جمکران و بعد ها نذر کردم اگه ماشین داشتم چند نفر را هم با خودم ببرم و گذشت… این روزها آنهایی که اهل رفتن به جمکران هستند دیدند چند تا جوان هنرمند با قوتی های رنگ میان و روی ماشین ها با اجازه صاحبشون  اسماء اهل بیت و یا شعر های مذهبی مینویسند اما من ندیدم هیچ صاحب ماشین گران قیمتی اجازه بده روی ماشینش ازاین چیزها بنویسند. بدبخت حق هم داره پول رنگ زدن این ماشین ها خودش یه ماشین  میشه!

عمونوروزهای عزیز که سر چهارراه ها می ایستند و ساز میزنید و با لباس های سرخ و صورت سیاه میخواهید پول در بیاورید. پول شما از جیب این آدمها در نمی آد، برعکس جماعتی از جنس خودتون دست به جیب میشن و خرج عید شما را میدن…اگر این جماعت مایه دار میخواست خرج کنه که مایه دار نمی شد و نمی تونست سوار این ماشین ها بشه… حضرت رسول اکرم (ص)می فر ماید :فقر فخر من است! نه اینکه فقیر بودن خوب است نه این که با ثروت مشکلی داریم ولی اگر انسانیت  در جامعه ای جاری باشد فقیری به چشم نمی خورد !اگر هر کس به حقش قانع باشد و اگر مسئولین و دولتمردان بدانند که چگونه باید فقر را ریشه کن کنند فقیری باقی نمی ماند! نکته درد ناک این است که آن کسانی که رسماً لباس عمو نوروز را می پوشند و چهره سیاه می کنند و با تکان دادن اندامشان و زدن سازی سر چهارراهها کسب روزی میکنند بسیار اندک تر از آن جماعت فراوانی هستند که چه مخفی می سازند و روز سیاهشان در مقابل خانواده را پنهان می کنند تا عمونوروز بیاید و برود…حضرت صادق (ع) می فر ماید عزم کردم برای رستگاری ، دیدم هیچ نیست جز اندیشه و اشک! چگونه می توانیم به رستگاری بیندیشیم وقتی این گونه زندگی میکنیم؟هرچه اتومبیل هایمان ارزانتر است دعاو نوشته های مذهبی داخل و یا آویزان شیشه بیشتر است و روی ماشین کلی دعا و شعر می نویسیم.همینکه ماشینمان گران قیمت میشود ساده و شیک میکنیم…خدای ما چگونه خدایی است؟ رنگ خدای ما چیست؟ آسمان بالای سر ما چه رنگی است ؟ تاحالا فکرشو کردید که چرا دعاهایمان کمتر اجابت میشود؟چشمها و گوشهایمان و حتی دستها و دهانمان را برای چه چیز هایی به کار میبریم. این همه نعمتی که خدا وند به رایگان به ما ارزانی داشته  و خیلی ها آرزوی صحت و سلامتی  که در وجود ما است را دارند را چگونه گرامی می داریم . باچشمانمان چه تصاویری را می بینیم و با گوشهایمان چه چیزهایی را می شنویم از دستانمان چگونه استفاده میکنیم و چقدر از عمرمان را در شبانه روز به اندیشیدن می گذرانیم؟فقیر واقعی ما هستیم که در مقابل چیز های بی ارزش این جهان فانی با پوشیدن لباسی و سیاه کردن چهره مان اندام خود را می لرزانیم تا شاید بنده ای ما را ببیند و به ما ترحم کند! در صورتی که خالق هستی و واقعی را می شناسیم ! دل به چه خوش کردیم و در انتظار کدام بهاریم وقتی هنوز ریشه خود را در خاک بیدار نکرده ایم!

 عید در راه است و زمستان می رود یک سال دیگر هم از عمر ما سپری شد و نمی دانیم که آیا سالی دیگر را هم به پایان خواهیم رساند یا نه ! ؟

شاد باشیم و شادمانه بیندیشیم به فردایی که بی شک با ما یا بی ما خواهد آمد!

 حق یارتان نورزتان پیروز

 یا مقلب القلوب والابصار یا مدبراللیل ونهار یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال .

[ سه شنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 22:1 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/ لوله باز کن

دو شنبه 9 اسفند 1395
جعفر صابری/ لوله باز کن

لوله باز کن

دوستم با  ناراحتی میگفت یکصدو پنجاه هزار تومان بابت  باز کردن لوله زیر سینک آشپزخانه پول داده بودم و زنم با لبخندی طعنه آمیز می گفت سرت کلاه گذاشتند؟ رفتم تأسیساتی سر کوچه مون گفت پنجاه تومان میشه اما شما چهل بده… رفتم اتحادیه گفت زیاد گرفته تماس گرفتند و بالاخره طرف راضی شد پنچاه هزار تومان پس بدهد! حسابی دلش گرفته بود نه برای اینکه سرش کلاه رفته و یا طرف بیشتر ازش پول گرفته نه برای اینکه احساس میکرد تحقیر شده و کوچیکش کردند!

لبخند زدم و گفتم یادته بچه که بودیم وقتی تو کوچه دعوا می کردیم مادرمون چی میگفت: اگه زده بودیم میگفت ننه جون دعوا خوب نیست فردا کسی به آدم شرو شور زن نمی ده ! اگه کتک خورده بودیم و زخمی بودیم نازمون میکرد و میگفت ننه قربونت برم بزرگ میشی یادت میره ،  باید کتک بخوری تا مرد بشی این درسته.. کم کم یاد میگری که دعوا کار خوبی نیست!

و این طوری ما آروم میشدیم …مادرها مارا سپردند دست زنهامون ولی بعضی وقتها  زنهامون یادشون میره ما هنوز همون پسر بچه های کوچکی هستیم که بیشتر وقتها تو کوچه خیابون دعوامون میشه!کتک می خوریم کوچیک میشیم بخاطر زندگی و عشقمون، بیشتر وقتها چیزی نمی گیم ، ساکت میشیم و … خلاصه این دوره زمون مرد بودن و مرد موندن خیلی سخت شده و این را کمتر زنهامون میفهمند و خوش بحال آنهایی که زنشون این رو می فهمه و راستی خواهرم، خانم محترم بیا و درک کن که مرد تو همون پسر بچه کوچکی که بیشتر وقتها خسته و خراب به عشق دامن مادرش  میاد خونه تا سرشو بذاره رو زانوش و از یه روز سخت که پشت سر گذاشته براش بگه و تو هم نوازشش کنی ! ولی وقتی تو گرفتار باشی و بگی به من چه ! چرا اون منو درک نمی کنه !خسته شدم از این زندگی !  همه چی دارند ما هیچی نداریم ! مَرد مردم مَرده ! و خلاصه از  این حرفها این آدم میره دنبال یه دامن دیگه یکیش دامن اعتیاده و آن دیگری دامن دیگری!

باور نداری ! باور نمی کنی میگی به من چه، می گی همینه که هست میگی باید بفهمه میخوای لج کنی داری لج میکنی ! می خوای حالیش کنی ! با شه تو موفق میشی اما نه آنطور که فکر میکنی،  این آدم را تو از دست دادی باور کن یواش یواش سردی میاد  هرچقدر با غرور مَردت بازی کنی و بخواهی این غرور رو ازش بگیری بیشتر ازش دور میشی مَردی که روزی چند بار تو این جامعه غرورش را نادیده  می گیره ، به عشق تو و فرزندانش  تنها دل خوشی اش کلام محبت آمیز تو و آرامشی هست که تو باید برایش در خانه بوجود بیاوری. در غیر این صورت نابود میشه ،می شکنه خرد میشه! و اگه مردی خرد بشه خانه و خانواده از هم پاشیده میشه …بچه ها  نابود میشن  و بیشتر از همه تو خودت لطمه میخوری …لوله ها را باید باز کرد گاهی وقتها اگه به سراغ لوله نروی رسوب می گیره و کثافت بالا میزنه و زود تر از همه خانه ی خودمان و بعد جامعه ما  را آلودگی میگیره!

گاهی وقتها یه لبخند و یه کلام ساده میتونه آب باشه رو آتیش مثلاً همین که بگی بی خیال عزیزم ما که داریم فدای سرت این بنده ی خدا هم دیده وضع ما شکر خدا خوبه، خواسته یه چیزی بیشتر برای زن و بچه اش ببره توهم شاکر باش که خدا بهت داده، تنت سالم باشه ،فدای سرت  ،مرد با گذشت من، اصلاًمن عاشق همین مرام مردونگی هات شدم که زنت شدم…

کی گفته اگه یه زن برای همسرش خودشو لوس کنه و ناز  کنه خلافه شرعه ، چه غروری، برای چی قیافه گرفتن بگو همسرم،عزیزم سایه ی سرم، من این را میخوام ، من اون را میخوام من باید از تو بخواهم و می دونم خدا هم بهت میده …نه اینکه وقتی می بینی نداره  شرمنده اش کنی، یه چیزه کوچک بگو یه کار کوچک بخواه ولی بخوا ه بذار اون باور کنه که مرد خانه است و تو به اون احترام میذاری و به بودنش کنارخودت نیاز داری! با گفتن اینکه من نیازی به تو ندارم تو که نمی تونی زندگی  منو اداره کنی اگه مادرم اگه بابام اگه داداشم اگه خواهرم نبود ما که زندگی نداشتیم… فکر نکن بزرگ میشی نه هرچی ساختی خراب میکنی به همین سادگی !اگه تا حالا هر کاری کردی که زندگی را در کنار همسرت بگذرانی پس خرابش نکن ! و اگر واقعاٌ او نمی توانسته زندگی را بچرخاند و همیشه تو نیازمند دیگران بودی او را دوستانه و با احترام ترک کن ،شاید تقدیر تان عوض شود و زندگی بهتری در پیش روی تو یا حتی او باشد!

به بدنش دست بزن و بگو ماشاءالله چه مردونه هست، کوه من ،مرد من و…یه وقتهایی کنارش بشین تا وقتی از خواب بیدار میشه ببینه که تو داری نگاش میکنی ، براش اسفند دود کن و شبها که دیر می اد بگو دلم برات تنگ شده بود ، طی طول روز یه پیام بهش بده و بگو که نگرانش هستی! اگه زندگیت رو دوست داری!

 آره چه اشکالی داره یه وقتهایی به مردمون غرور بدهیم و دلش رو قرص کنیم…اما هیچ وقت بهش دروغ نگین حتی یه دروغ کوچولو چون دیگه راست هم که بگین باور نمی کنه…به روی شما نمی آره اما به همه ی کارهاتون شک میکنه و این هم خودش آخر تیرگی یه زندگی شیرینه!

زندگی خیلی قشنگتر از آنی هست که فکرش را میکنیم ،دنبال راز خوشبختی تو کانال های تلگرام نباشیم ، راز سلامت و ثروت و خوشبختی همین جاست کنار دستمون …

یا علی

 حق یارتان

جعفر صابری


[ دوشنبه نهم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 14:31 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
تاريخ : دوشنبه نهم اسفند ۱۳۹۵ | 14:28 | نویسنده : خبرنگاران

شما در مقابل دوربین هستید ،لبخند بزنید!

جعفر صابری/شما در مقابل دوربین هستید ،لبخند بزنید!

باور این نکته  که بیش از دوسوم از عمر فرد فرد ما آدم های شهر نشین در مقابل دوربین سپری می شود کمی دشوار است اما واقعیت دارد ، از زمان خروج از خانه دوربین  های ترافیکی و یا مغازه ها و اداره و خلاصه تمام شهر مارا کنترل می کند و هر جا هم که دوربینی نباشد از ترس نگاه های سنگین مردم اطرافمان سعی می کنیم که بعضی اصول اخلاقی و اجتماعی را  در ظاهر هم  که شده حفظ کنیم و این گونه نشان دهیم که فردی اجتماعی هستیم ،اما به محض آزادی و رسیدن به جای خلوت، رخت بازیگری خود را از تن درآورده و همان می شویم که بودیم!

 این گونه رفتارهای  اجتماعی در دراز مدت انرژی زیادی از ما می گیرد و در واقع  در یک زمان، دوبرابر زندگی کرده ایم و شاید هم چند برابر و این  فشار های روحی، روانی باعث میشود که حتی زود تر از موعود بمیریم.

این که ما با زدن ماسک شادی روی غم هایمان را بپوشانیم شاید بد نباشد اما این که روزانه به طور خواسته و ناخواسته دهها دروغ ،آنهم به نزدیک ترین افرادمان و عزیزانمان بگوئیم بسیار خطر ناک است.

به خانه دوستمان می رویم دوستی در ظاهر  صمیمی ، کمی از ظهر گذشته ما چیزی نخورد ه ایم از ما سئوال میشود،چیزی میل دارید نهار میخوری ؟ با لبخند میگویم نه بابا تازه صبحانه خوردم و یا باز دروغ میگوئیم نه گرسنه بودم سر کوچه شما دوتا ساندویج خوردم… و بیشتر این دروغ ها اساساً لازم نیست که بگوئیم ولی می گوئیم. .

فیلم «نمایش ترومن» را یادتان هست؟ جیم کری بخت برگشته در یک دنیای ساختگی زندگی می کرد که خودش پاک از مصنوعی بودن آن بی خبر بود. یک کارگردان ماهر به مدد تکنولوژی روزی شهری ساخته بود که هم زمینش غیرواقعی بود، هم آسمانش، هم دریا و ساحلش. در عوض، چندین و چند دوربین او را همه جا تعقیب می کردند تا از زندگی واقعی او، به مثابه بازیگری که از بازیگر بودن خود خبر ندارد، فیلم بگیرند و در تلویزیون برای مردم نمایش بدهند..
دنیای جیم کری دنیای ساختگی رسانه ها بود؛ دنیای نیازهای جعلی، حتی باران و ابر جعلی. پیتر ویر، کارگردان نمایش ترومن، داستان را طوری تعریف کرده است که تماشاگر تجربه بازیگر نقش اول را به خوبی حس کند، طوری که ما به عنوان مخاطبان فیلم تا اواخر داستان، درست مثل جیم کری، از ساختگی بودن این دنیا بی اطلاع می مانیم.

بیشتر ما زمانی که برای تهیه لوازم زندگی صرف میکنیم بیشتر از زمانی است که از آن لوازم و امکانات بهره مند هستیم. برای نمونه بیشتر وقتمان کار میکنیم و گاه دست به هر کاری میزنیم تا به اندازه اینچ تلوزیونمان و یا ماکرو فرمان بیفزائیم و یا مثل دختر خاله اقدس، در شمال یک ویلا بخریم در صورتی که هر سه ماه یک بار هم فرصت رفتن به شمال را نخواهیم داشت و یا وقتی به خانه می آئیم تنها فرصت دوش گرفتن و خوابیدن را داریم و دیگر نمی رسیم حتی تلوزیون نگاه کنیم . اما داریم اقساط این وسایل را می دهیم. متأسفانه در تبلیغات  گونا گون نیز این نیاز های کاذب هم بشدت تقویت می شود و ما ناخواسته به این می اندیشیم که چرا ما نباید داشته باشیم. دلایلی هم برای خود و خانواده می آوریم و داشتن این امکانات را حقوق اولیه خود می دانیم بی خبر از اینکه بسیاری از چیز های مهم دیگر را از دست می دهیم و فاجعه این است.

ساعت ها بیرون از منزل در مقابل دهها دوربین و چشم آدم های دیگر زندگی دروغی خود را ادامه میدهیم و وقتی به خانه میرسیم هم باز به برکت تکنو لوژی روز آنلاین می شویم تا در دسترس باشیم و با دوستانمان حتی موقع شام و نهار در گفتگو هستیم و به گروه های مختلف سر میزنیم و پیام می گذاریم…

زندگی که خود مان هم می دانیم دروغی است و جالب این است که با لبخند می گوئیم نه باباچیزی نیست. صبح نشده گوشیمان را از زیر بالشت بیرون میکشیم و بعد از چرخی زدن در شبکه های اجتماعی به اطرافمان نگاه میکنیم آنهایی که دوستمان دارند و یا دوستشا ن داریم بعد از دیگران قرار گرفته اند و نمی فهمیم که با خودمان چه می کنیم…

 در یک کلام، ما دانسته در حال دروغ گفتن و نقش بازی کردن هستیم و این اوج یک بیماری است که به هیچ عنوان باورش نداریم.

امید وار هستم در اولین فرصت تصمیم درستی برای سلامتی خود بگیریم.چرا که بسیار کوتاه و زود گذر است :

رفتم  ز پا خاری کشم

 محمل زچشمم دور شد!

 ارادتمند

جعفر صابری.

[ دوشنبه نهم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 14:29 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

چشم پلیس

دو شنبه 2 اسفند 1395

چشم پلیس

 همواره مشکلات اجتماعی از مهمترین دغدغه های مدیران شهری بوده و از مهمترین این مشکلات ترافیک شهری و حمل و نقل عمومی می باشد، متأسفانه به دلایل فراوانی از جمله مسائل فرهنگی،بیشترین آسیب های اجتماعی نیز از همین راه به وجود می آید که باعث درگیری فراوان کاری در تمام ادارات اعم از نیروی انتظامی ،قوه قضائیه و حتی بخشهای خصوصی و بیمه می شود.

بی شک حضور مأموران راهنمایی و رانندگی در سطح کلان شهری مانند تهران، در تمام ساعات شبانه روز و یا جای جای این شهر غیر ممکن می باشد و ضبط و ثبت تصاویر متخلفین نیز در تمام نقاط امکان پذیر نیست. به همین دلیل پیشنهاد زیر با رویکرد فرهنگ سازی و جلوگیری از تخلفات  رانندگی تقدیم محضر آن مقام مسئول، می گردد و امید است که با رفع مشکلات، طرح به جهت جلوگیری از روند تخلفات بیشتر، ان شاءالله  با دستور و راهنمایی حضرت عالی اجرائی گردد.

خلاصه طرح چشم پلیس

بکار گیری از توان بالفعل مردم برای به تصویر کشیدن کلیه تخلفات راهنمائی و  رانندگی در سطح کلان شهر ها.

در این روش عموم مردم با کمک تلفن های همراه می توانند هر گونه تخلف راهنمایی و رانندگی را به تصویر کشیده و به سامانه مشخص شده راهنمایی و رانندگی ارسال نمایند و از همین راه بعد از توقف اتومبیل و راننده متخلف توسط اولین ایستگاه پلیس ابتدا جریمه نقدی به همراه هزینه ای برای ارسال کننده تصویر متخلف، که مشخص شده  است (هر تصویرارسالی  پنجاه هزار تومان) و سپس انتقال اتومبیل به پارکینگ از مدت یک هفته تا شش ماه باشد.

بی شک جریمه هایی این گونه و ثبت تخلف ها توسط مردم  ازهر گونه رفتار غیر اخلاقی در جامعه بشدت می کاهد و رانندگان محترم وسایل نقلیه از این پس  با دقت بیشتری رانندگی خواهند نمود.

اگر چنانچه تصمیم به ریشه کن نمودن معضلات رانندگی و ایجاد یک شرایط مطلوب ،می باشیم باید هزینه کلانی رابپردازیم و آن هزینه بدون حضور و درگیر نمودن خود مردم غیر ممکن است.

 و حضور مردم نیاز به انگیزه دارد و چه انگیزه ای بالاتر از اینکه در ثبت خلاف های رانندگی با پلیس کمک نمایند و هزینه هایی را بعنوان پاداش دریافت بنمایند که شخص خلافکار می پردازد و هیچ تحمیلی بر دولت  و مسئولین دولتی به لحاظ هزینه ها نیست.

شایان ذکر است روش کار بدین گونه است که این هدیه به اولین کسی که تصویر را تهیه و سپس به سامانه مربوطه ارسال نموده باشد تعلق میگیرد و چنانچه افراد دیگری هم از متخلف تصاویری گرفته باشند از این فرصت بهره مند نخواهند شد. اما کمک می کند که به واقعی بودن تصویر بیشتر پی برده شود و متخلف  نمی تواند با انکار موضوع طفره رود.

در این روش مردم هستند که از حقوق حق خود محافظت می نمایند و کار به دست مردم سپرده شده است.

تنها نظارت و همکاری پلیس مهم است . البته نیروهای ویژه و امنیتی که در حال مأموریت و یا مسائل امنیتی هستند  با هماهنگی های لازم هیچ نیازی به برخورد و توضیح موضوع ندارند.

تعریف درستی از جرم و هزینه های نا دیده گرفتن قوانین:

 یکی از مهم ترین عوامل تخلف، نشناختن درست واژه جرم و تخلف است متأسفانه بیشتر تخلفات رانندگی، جرم محسوب نمی شوند، که با همکاری اداره محترم آموزش و در اختیار قرار دادن  این اطلاعات به عموم ،از راه نشریات و همچنین صدا وسیما فرهنگ شناخت درست از جرم ترویج داده می شود .

وضع  قوانین سنگین برای متخلفین ، کمک هرچه بیشتری به ایجاد نظم و قانون می نماید و این باید مهمترین هدف باشد.

و از همه مهمتر توقیف اتومبیل متخلف و انتقال به پارکینگ می باشد و یا توقف  در همان محل،

جریمه های نقدی هم هرچه سنگین تر برای شروع کار بهتر و  شایسته تر است.

یکی از مهمترین تخلفات رانندگی مسافرکشی اتومبیل های شخصی  می باشد که نه تنها چهره بسیار زشت و زننده ای را در سطح شهر بوجود می آورد  بلکه  مسائل  غیر اخلاقی زیادی را نیز به همراه می آورد.

  تعداد بی شماری از ایشان بدلیل عدم رعایت رانندگی صحیح،  همواره خطر ساز  می باشند.

 البته  کم نیستند رانندگان محترمی که  برای کمک به معیشت خانوادگی اقدام به مسافر کشی می نمایند واز این راه  کمک بزرگی به حمل و نقل شهری نیز می شود، اما بوجود آوردن یک سیستم قانون مدار و شناسایی این افراد و داشتن شناسنامه  کاری و داشتن نشان های ویژه این خدمات،مانند تابلو و نوشته های قانونی دیگر ،به مردم و بخصوص بانوان  و دوشیزگان محترم کمک به تشخیص درست می نماید.

بدیهی است افرادی که این قوانین و شرایط را نادیده می گیرند از حمایت های دولتی برخوردار نخواهد شد و در واقع خواسته و دانسته  اقدام به قانون شکنی نموده اند . و حامی متخلفین هستند.

از این پس اگر اتومبیل شخصی در مقابل بانوی محترم ایستاد و فاقد شرایط یاد شده بود کافیست تصویر و یا گزارش خلاف آن درج شود تا با برخورد شایسته قانونی مواجه شوند.

اگر موتور سواری فاقد کلاه ایمنی باشد از کمترین حمایت بیمه و دولت برخوردار نشد و این گونه می توان قانون را جاری و ساری نمود . 

متأسفانه  با ید اذعان داشت شاید در نگاه اول وضع این گونه قوانین خوشایند نباشد، اما بجهت ارتقاء فرهنگ عمومی و حمایت از حقوق شهروندان لازم وضروری است که موارد قانونی به شدت جدی گرفته شود .اینکه اتومبیل های شخصی هر جا به هرشکل قانون و مقرارت را نادیده بگیرند و هرگونه که تمایل دارند رانندگی نمایند ،توهین به کلیه مقدسات و ارزشهای ایرانی و اسلامی ما است و عدم توجه به حقوق حق بانوان و دوشیزگان محترمی که همواره با رفتاری زشت و ناشایست مورد آزار و اذیت عده ای می گردند، خود جای بسی تأسف دارد و به سادگی می توان این معضل اجتماعی را مرتفع نمود . شاید این فرمایش رهبر کبیر انقلاب که کار مردم را باید به دست خود مردم سپرد اینجا معنا و مفهوم یابد که چشم پلیس می تواند کاری مردمی باشد برای ایجاد نظم و قانون.

 در صورت تمایل برای توضیح جزئیات بیشتر این طرح در خدمت هستم.

 

                                                          ارادتمند

                                                        جعفر صابری

                                                 مدیر عامل مؤسسه فرهنگی هنری آشتی

 

 

تلفن جهت توضیحات بیشتر: 09213174722

[ دوشنبه دوم اسفند ۱۳۹۵ ] [ 10:37 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
تاريخ : جمعه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۵ | 14:22 | نویسنده : خبرنگاران

جعفر صابری/کلثوم ننه

جمعه 22 بهمن 1395

  کلثوم ننه

جعفر صابری/کلثوم ننه

کلاه کشی را از سر برداشت ابرو نداشت با تعجب پرسیدم با خودت چه کردی و او گفت داستانش بلنده، مادر زنم میگفت شوهر تو چرا همش تو خونه نشسته و میگه دارم کار میکنم ،  مرد باید صبح زود بره بیرون کار کنه و دنبال یک لقمه نان حلال برای زن و بچه اش باشه… و خلاصه تا به خودمان جنبیدیم که به مادرزنمان حالی کنیم کار من تحقیق و نوشتن است گویا یه دعا  و آب دعا گرفته بود ه و داده بود به زنم تا بریزه تو چایی ام و خلاصه دادند به خورد من بیچاره و این هم نتیجش حالا دیگه اگر هم بخواهم بروم بیرون نمی توانم…

هم خندم گرفته بود و هم ترسیدم چون من  هم  بیشتر وقتها در منزل هستم و مشغول کارم !

اماداستان دعا و دعا نویسی و خرافات و ترویج بعضی مطالب و دینی جلوه دادنش هر آدم عاقلی را به فکر وا میدارد. و این داستان نه تنها فقط در ایران،  بلکه ریشه بیشتر فرهنگ ها بخصوص غربی ها هم دارد ، بعضی ها میگویند مسلمانان این گونه هستند ولی باور بفرمائید در تمام ادیان است.

البته فرق بسیاری بین دعا و مناجات تا دعانویسی و خرافات است اما گاهی چنان این فرق در ذهن انسانها باریک می شود که به هیچ وجه قا بل تشخیص نمی باشد.

کتاب زیبا و خواندنی کلثوم ننه به قلم شیوا ی آقای جمال خوانساری که بیش از سیصد سال است موجود است ،دلیل این مدعا می باشد، که خواندنش خالی از لطف نمی باشد. و خوشبختانه در بیشتر سایت ها موجود می باشد.

حضرت آيت الله خامنه‌اي،‌ رهبر معظم انقلاب اسلامي در رابطه با کتاب کلثوم ننه به نوشه آقا جمال خوانساري اظهار نظر کردند و فرمودند: «مسئله ديگر، مبارزه‌ با خرافات است. در کنار ترويج و تبليغ معارف اصيل دينى و اسلام ناب، بايد با خرافات مبارزه کرد. کسانى دارند روزبه‌روز خرافات جديدى را وارد جامعه‌ ما مى‌کنند. مبارزه با خرافات را بايد جدى بگيريد. اين روش علماى ما بوده. مرحوم آقا جمال خوانسارى، عالم معروف، مُحشىّ شرح لمعه – که حاشيه‌هاى او را در حواشى شرح لمعه‌هاى قديم ديده‌ايد. نمى‌دانم حالا هم چاپ مى‌شود يا نه. پسر مرحوم آقا حسين خوانسارى (که پدر و پسر از علما و برجستگان تاريخ روحانيت شيعه‌اند) – سيصد سال پيش براى اينکه خرافات را برملا کند، کتابى به نام «کلثوم ننه» را نوشت، که الان هست. بنده چاپ‌هاى قديمش را داشتم و اخيرا هم ديدم مجددا چاپ شده است، که چاپ جديدش را هم براى من آوردند.

ايشان با زبان طنز، معروف‌ترين خرافات زمان خودش را به زبان فتواى فقهاى زنان درآورده و مى‌گويد زنان پنج فقيه بزرگ دارند! يکى‌اش، کلثوم ننه است! يکى، دده بزم‌آراست! يکى، بى‌بى‌شاه زينب است! يکى، فلان است. آن وقت از قول اينها مثلا در باب محرم و نامحرم، در باب طهارت و نجاست و در باب انواع و اقسام چيزها، مطالبى را نقل مى‌کند. يعنى عالم دينى به اين چيزها مى‌پردازد. ما خيال مى‌کنيم اگر با يک مطلبى که مورد عقيده‌ مردم است و خرافى و خلاف واقع است، مقاومت کرديم، بر خلاف شئون روحانى عمل کرده‌ايم؛ نه، شأن روحانى اين است.

خلق را تقلیدشان بر باد داد…

ای دو صد   لعنت براین تقلید با…

 متاسفانه جامعه گرفتار به لحاظ اقتصادی و معیشتی که دچار چند گونگی عقاید مذهبی هم شده و کتاب خدا را فراموش کرده و بجایش مطالب ارسالی در  شبکه های اجتماعی و یا مطبوعات  یا رسانه هایی که شوربختانه بدون تحقیق تهیه و در دسترس عموم قرارگرفته ر به سادگی باور می کنند و حتی زحمت تحقیق در خصوص آن را هم به خود نمی دهند و تنها با بیان اینکه اینجا نوشته و یا این آقا گفته صد در صد باور می کنند. و این تقلید وحشتناک خلق، باعث گرفتاری خودشان می شود. خانواده ها با توجه به عدم شناخت کافی از واقعیت های جاری جامعه به تشخیص سطحی خود از موارد اطرافشان  نه تنها به خودشان بلکه به پیکره اندیشه و شعور جامعه نیز لطمه میزنند . یکی از زشت ترین این خدمات دعا و دعا نویسی است و امید وارم  به مرور زمان با بالا رفتن فرهنگ مردم این مشکل از بین برود و با مراجعه به مشاور و یا روانشناس یا پزشک راه حل های منطقی و درست را در راستای بهبود زندگی خود برگزینند و از نوشتن دعا و یا  خوراندن انواع حشرات و جانوران به آنها که دوستشان داریم و یا می خواهیم شرشان از زندگیمان کم شود خود داری نمائیم.

جعفر صابری

[ جمعه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۵ ] [ 14:23 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
تاريخ : سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۵ | 9:7 | نویسنده : خبرنگاران

جعفر صابری/ شغل همسرم را دوست ندارم!

جعفر صابری/ شغل همسرم را دوست ندارم!

شغل همسرم را دوست ندارم…

خانم محترمی بود و ابتدا از مشکلات زندگی و بعد از این که او هم صبور و هم با اراده است سخن گفت و در ادامه توضیح داد بیشتر از بیست و هشت سال پیش ،وی ازدواج کرده بود همسرش ده سال از او بزرگتر بوده ولی بدلیل اصرارپدر و خانواده او می پذیرد او که آن زمان کمتر از هیجده سال داشته بعد از ازدواج متوجه می شود همسرش اعتیاد دارد ولی بدیل داشتن یک فرزند تحمل میکند و بعد فرزند دیگر ،دو بار از همسرش جدا شده بود بار اول بعد از اصرار دوستان و اقوام به زندگی برگشته  بود اما این بار چهار سال بود که از همسرش جدا شده و تنها با مادرش زندگی میکرد. از این که مرد دیگری را در طول این چند سال دوست داشته ولی آن مرد تصمیم به ازدواج با او را نداشته حرف میزد و از بی لیاقتی های همسرش و …بالاخره نوبت به حرف زدن من رسید و گفتم خواهرم یعنی در طول این مدت زندگی هیچ چیز دلخوش کننده ای میان شما نبود؟ حتی  وجود همین دو فرزند پسر؟ باستی او هیچ حس انسانی و عاطفی نداشت و از عاطفه و انسانیت بدور بود؟ …باز ادامه داد که نه خیر او اتفاقاً بسیار آدم با احساسی بود او یک هنر مند ماهر در رشته منبت و تذهیب بود مرد ساده ای بود که گاهی وقتها حتی از شاگردانش هم شهریه نمی گرفت ولی این که زندگی نشد شغل نشد و …دیگر حرفهایش را نمی شنیدم و به این موضوع می اندیشیدم که چرا بیشتر مشاغل ما این اندازه مظلوم و حقیر هستند؟ بی شک شما برنامه دور همی  را در کانال نسیم می بینید با اجراء بسیار خوب همکار عزیزمان جناب آقای دکتر مهران مدیری ،در این برنامه او در انتهای مصاحبه هایش از میهمان برنامه سئوال می کند از زندگی خود راضی هستی ؟ نمیدانم این سئوالی است که هر کس می تواند از خودش بپرسد و در خلوت بدان پاسخ دهد اما این که در مقابل جمعی و از یک شبکه تلویزیونی اجبار به پاسخ داشته باشد کمی بی انصافی است ! اگر جوابش مثبت باشد که بسیار عالی است و اما اگر جوابش منفی باشد آیا او به راحتی می تواند بیان کند که من از زندگی خود راضی نیستم! البته درود به شرف بعضی از هنر مندان میهمان این برنامه که  خیلی راحت میگفتند خیر و دلایلی هم داشتند اما وقتی به درد ودل ایشان توجه میکنیم می بینیم این دوستان و عزیزان در واقع بدلیل سادگی و درستی رفتار و کردارشان ،امروز نمی توانند چون دیگران از زندگی خود لذت ببرند و شاد باشند. هنرمندی که بیش از سه سال است جلو دوربین نرفته و یا آهنگی نساخته و یا کنسرتی نداده و یاتابلویی نفروخته از کجا و چطور شاد زندگی کند! متاسفانه جماعت هنرمند و بدلیل حضورشان در بین مردم ناچار هستند خوب بپوشند ،خوب بگردند و این موضوع خود  بسیار جای تأمل و دقت دارد، هیچ حمایت رسمی از این عزیزان نمی شود ، صندوق حمایت از نویسندگان و هنرمندان و روزنامه نگاران با کمبود بودجه مواجه است و بسیاری از نویسندگان و روزنامه نگاران  با مشکلات معیشتی روبرو هستند. کدام یک از ما به گالری میرویم و تابلو نقاشی و یا تابلو عکسی را می خریم .کدام یک از حضراتی که میلیاردی حقوق می گیرند یک صدم حقوق شان را صرف خرید یک کالای هنری و یا صنایع دستی می نمایند. کدام یک  البسه ایرانی می خرند و به تن می کنند. حتی اتومبیل ایرانی هم سوار نمی شوند. گرچه سخن ما در این باره نیست اما این ها را گفتم نه بدان جهت که مسئولین بدانند که یا می دانند و کاری نمی کنند یا نمی دانند که اصاصاً مسئول نیستند و بی دلیل آن جایگاه را اشغال نموده اند.

روی سخن من با شما است خواهرم تو که دغدغه اصلیت رفتار و کردار همسرت است می دانی او از چه راهی باید مخارج جاری زندگی را  فرارهم سازد.

ساده است که رو به همسرت بگویی به ما چه، چشمت کور دنده ات نرم، این مشکل تو است قربون مرد مردم بری ببین فلانی چطور زندگی میکنه ،ببین چقدر زن و بچه اش خوش هستند و…واژگانی این گونه ،زندگی را به خوشبختی  نمی کشاند و مردش را موفق نمی کند! وای اگر در مقابل بچه ها این گونه موارد گفته بشود دیگر جایی برای تربیت  و اخلاق باقی نمی ماند.و این داستانی است بسیار وحشتناک که متاسفانه همه روزه در بیشتر خانواده های ما ایرانیان به وقوع می پیوندد.

عزیزانم ،بزرگواران با بیانی دلسوزانه و همدردی با مردت است که می توانی زندگی را به سمت موفقیت و پیروزی جلو ببری اگر فکر میکنی او نمی تواند، در کنارش قراربگیر و با دادن  ایده های بهتر به کارش رونق بده و یا اگر نمی توانی ،از توهین و تحقیرش بشدت خودداری نما.در جمع از او و موفقیت ها و برنامه های کاریش تعریف و تمجید کن ، در خلوت به او بفهمان که عاشق او هستی و به کارش و صداقت و درستیش افتخار میکنی بگو دوستش داری و اگر باز هم پیش می آمد با او  ازدواج میکردی باور کنید که تاثیر این گونه حرف ها بیشتر است و مردت را مصر می کند که تلاش بیشتری کند اما هرگز فکرش هم نکن که با حیله گری این حرف ها را بزنی چرا که دروغ ،آفت همه چیز بویژه زندگی مشترک است و شک نکن که همسرت خیلی زود متوجه ریا کاری تو میشود این فقط قدرت عشق و باور آن است که زندگی تو را تغییر می دهد. کم نیستند زنانی که مرد معتادشان را دوباره به زندگی باز گرداندند و کم نیستند زنانی که همسرشان را بعد از سالها حبس و زندان تحمل نمودند اما امروز صاحب بهترین زندگی ها هستند .

همسر تو یا قبل از ازدواج با شما شغلش را انتخاب کرده بوده که خوب شما می دانستی با چه کسی و دارای چه شغلی ازدواج می کنید و یا بعد از ازدواج بوده که بی شک با هماهنگی شما بوده … اینکه اقتصاد امروز کمر شکن شده بی شک مقصر همسر تو نیست این واقعیت را بپذیر و دوشادوش همسرت از این بحران بگذر … تو می توانی چرا که بانویی سربلند و نجیب ایرانی هستی!

درود بر شما

 جعفر صابری

[ سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۵ ] [ 9:8 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/ چرا طلاق!

دو شنبه 11 بهمن 1395

چقدر زندگیت را دوست داری!

چرا طلاق!

جعفر صابری/ چرا طلاق!

 

 

 

 

 

 

باورم نمی شد اما خودش بود به نظرم بیست سال پیر تر می رسید لبخند تلخی بر لب داشت و وقتی پرسیدم چی شده گفت بگذریم:

داستان عجیبی داشت ،بعد از هیجده سال زندگی مشترک می گفت همش از یک شوخی شروع شد و چهار سال پیش شروع شد و همسرم به پیشنهاد خواهرش گفت بروم آرایشگری یاد بگیرم ،او میگفت بچه ها بزرگ شدند من هم در خانه حوصله ام سر میرود تو هم که مدام درسفر هستی میروم هم یه چیزی یاد میگرم و هم کمک خرج خونه میشوم و من بخاطر خودش و علاقه ام به او احساس کردم با قبول این موضوع میتوانم کمکش کنم تا سرزنده تر شود و بداند که دوستش دارم.

خیلی زود او کار را یاد گفت و بعد قرارشد من برایش در منزلمان یک اتاق درست کنم تا  همانجا کارش را شروع کند ولی بعد از مدتی گفت اینجا مشتری نداره به من پیشنهاد شده برم تهران در یک آرایشگاه بالا شهر کار کنم و خلاصه از ما نه ،از او آره، حالا چند وقت برم و …هرروز صبح حتی قبل از من بیدارمیشد و جلو آینه می ایستاد بعد از آرایش و آماده شدن راهی تهران میشد و شبها هم بیشتر وقتها بعد از من خسته و خراب به خانه می رسید وروزهای تعطیل هم باید میرفت میگفت مشتری داریم ،خلاصه من دیدم کل زندگیم به هم ریخته شاکی شدم و او گفت همینه که هست من نمی تونم کارم رو بذارم کنار و اینکه تومیگی من چی بپوشم و چطور بگردم نمیشه کار من این طوریه باید خوب لباس بپوشم، جلو مردم آرایش خوب کنم و …کار بالا کشید طوری که رفت و مهریه اش را اجرا گذاشت …دیگر هرچی بود سردی و بی مهری و توهین و تحقیر، من از خودم متنفر شده بودم عشق ما تبدیل شده بود به اینکه من باید همه رفتار های او وگفتارش را می دیدم و هیچی نمی گفتم نتیجه این شد که بروم و هرچی داشتم بدهم و او برود دنبال کارش و زندگیش و من هم برم خانه بابام و بشینم تواین سن و سال هم نه دیگه کسی به من کار میده و نه من حس کار کردن دارم…حتی بچه ها هم رفتن پیش او بچه ای که باید این روزها راهی دانشگاه میشدند، دارند کار میکنند یکی شون در یک موبایل فروشی و آن یکی هم فروشند بوتیک شده، دوتا دختر بدون سایه پدر…زندگی خوبی داشتیم معمولی بود اما خوب بود …                 

 

خانه ماشین و من کار میکردم هر چهارنفر جلو دوست و آشنا خوب بود …نمی دونم چرا این طوری شد!

و ده ها داستان این گونه، هر روز و یا هر هفته من می شنوم داستانهایی که وقتی بررسی میکنم به نتیجه تلخی میرسم که جای تأمل دارد.

 حضرت عیسی مسیح به صراحت می گوید زنانتان را طلاق ندهید هر زنی که طلاق می دهید یک فاحشه زیاد میشود. و کلام خدا در قرآن این است که با طلاق عرش خدا می لرزد. اما چقدر ساده قبح این موضوع در جامعه ما ریخته شده.هر ساعت سه طلاق ثبت میشود !

دوستی میگفت : به ازای هر زنی که مشغول کار است یک مرد بیکار،یک زن بی شوهر است!

 این واقعیت را باید پذیرفت واقرار کرد ، با تمام حقوقی که برای زنان در جهان قائل هستند متاسفانه بیشترین حق کشی و ظلم به ایشان در حال اجرا است و این درد ناک است که خود زنان هستند که به همنوعشان ظلم می کنند نه مرد ها!

وقتی صحبت از برابری و حقوق یکسان میکنند در واقع اصل را بر بدبختی و گرفتاری خود می نمایند. این چه برابری است که اصرار به آن دارند. کدام مؤسسه و شرکت است که حقوق یکسان برای زنان و مردان را فراهم سازد ،همواره زنان بعنوان نیروی انسانی ارزان بکار گرفته میشوند و متاسفانه با هزاران حربه ی گوناگون در بخش های عظیم تبلیغاتی نیز  برای عرضه کالا هایشان بکار گرفته می شوند.

برهنگی، ساده ترین و بیشترین استفاده ابزاری از زنان است و  تا زمانی که زنان به سادگی تن به این گونه امور بدهند باید در انتظار خشونت های بیشتر هم باشند . هر لحظه در جهان چندین جنایت بر علیه زنان صورت می گیرد که طلاق کمترین آن است اما باید گفت سرآغاز بیشتر این جنایات طلاق و نداشتن کانون خانواده و امنیت است . زنان این نیمه مهم جامعه بشری باید در امنیت و آسایش بسر ببرند تا اسباب آسایش و امنیت را برای فرد فرد خانواده بوجود بیاوند مرد خانواده با آرامش به خانه بیاید و فرزندان نیز در کمال امنیت و آسایش پرورش یابند . این حق اصلی زنان است و چنانچه این امنیت از او گرفته شود و یا او بخواهد خودش تغییری در این روش از زندگی بوجود بیاورد در واقع تلاشی سخت برای تغییرغریزه و تحولی در خلقت است . باید قبول کرد زایمان مرد همانقدر نا بخردانه است که کلاغی را برای نگهبانی گله برگزینیم و یا تلاش کنیم،میمونی به سخن در بیاید و حرف بزند، اینکه میان این همه مشاغل مورد نیاز بانوان و شایسته برای شخصیت او اصرار به کاری داشته باشد که شأن و شخصیتش زیر سؤال برود و یا امنیتش در جامعه مورد تهدید قرار گیرد ،خود دلیل نابخردی او است و از شخصیت دانا و هوشمند او بدور است. اصراربرای اینکه کاری مردانه را انجام دهد مانند رانندگی تریلر و یا راندن اتوبوس و یا حتی جنگیدن کنار مردان و سربازان یا راندن لیفتراک و یا تراکتورو یا دستفروشی و …گرچه در ظاهر شاید هیچ مشکلی نداشته باشد اما در واقع ظلمیست که زنان در حق خود می نمایند. و تنها بهانه هم این است که مگر چه ایرادی دارد. در بیشتر کشور ها مشاغلی مانند رفتگری و یا تعمیرات ساختمان و کارگری ساده نیز به زنان داد میشود و ایشان بدلیل مشکلات معیشتی و گرفتاری های اقتصادی ناچار به این کار ها، نیز تن در می دهند. زنی که همسر بیمار و یا فرزندانی چشم انتظار دارد، ناچار است تن به این گونه مشاغل دشوار نیز بد هد   تا مشکل مالی خود را برطرف نماید . زنانی که به سختی کار میکنند کم نیستند اما در مقابل هستند زنانی که کانون خانواده و امنیت خود را به سادگی به خطر می اندازند و با درشتی و خشونت در مقابل همسر خود سعی می کنند تا چیزی را بدست آورند که باید هزینه گرانی را در مقابلش بپردازند.

هرگز هیچ مردی نمی تواند به اندازه یک مادر دلسوز فرزندش باشد و هرگز هیچ زنی نمی تواند به اندازه یک مردی مدافع حقوق خانواده اش در مقابل سختی ها باشد اگر هر یک دچار نقصانی شوند یک جای کار می لنگد!

باید زنانی که پس از سالها زندگی مشترک رو به اشتغال و کار در بیرون از منزل   می آورند و با مخالفت همسرشان رو برو می شوند بپذیرند که همسرشان زن شاغل نمی خواسته  و به این گونه زندگی علاقه ای ندارد و اگر به ناچار تن در می دهد بیشتر برای حفظ ادامه زندگی است و نباید طرف مقابل احساس خود بزرگی و خود رای نماید . او نیز شایسته است تا قدم هایش کوتا هتر و منطقی تر باشد و حفظ احترام دو طرفه باشد . توهین ، تحقیر و تهدید ،روش منطقی برای ادامه زندگی  مشترک نخواهد بود . ذکاوت و مدیریت شایسته یک بانوی زیرک است. جدایی و ترک کانون گرم خانواده آغاز بیچارگی و تنهایی و تحقیر شدن خود زنان است . بخصوص در ایران و یا کشور های مسلمان که هنوز این پارادکس حقوق شهروندی معنای واقعی خود را پیدا نکرده است. تنهایی و نگاه های حریص اطرافیان و خلاصه همه و همه فضای ناامن و دشواری را برای یک زن تنها و یا صاحب اولاد بوجود می آورد که نشان میدهد بازنده واقعی همان زن است.

جامعه ای که کمتر جوانی به دلایل گونا گون حاضر است ازدواج نماید بستر مناسبی نیست که زنان خورا بدان بیندازند.

وقتی دلسوزانه به موضوع اشتغال زنان می نگریم در بسیاری مواقع ناچار، حق را به ایشان می دهیم ،چرا که با توجه به هزینه های فراوان زندگی و شرایط بد اقتصادی چاره ای نمی ماند،بخصوص برای زنانی که می خواهند دوشادوش همسرشان چرخ کند اقتصاد منزل را بچرخانند اما باز نکته تربیتی و اخلاقی این است قرارنیست شغل مورد نظرشان همانی باشد که آنها می پسندد و یا دوست دارند گاهی وقتها ناچار هستند مسائل مهم دیگری از جمله شرایط محیط کار ،زمان و ساعت کار و مسائلی از این دسته را نیز مورد توجه قراردهند و شاید به لحاظ درآمدی، آنچه مورد نظرشان است نباشد اما برای حفظ کانون خانواده که اهمیتش بسیار زیاد تر از درآمد حاصله از کاری است که باید بدان تن در بدهند. در غیر این صورت تشنج و اختلاف بین خانواده ها بالا می گیرد و متأسفانه طلاق راه حلی است که در بیشتر مواقع به ذهن این افراد میرسد.

تحقیر کردن همسر، توهین به او یا شغلش و یا جایگاه اجتماعی اش یا  مقایسه او با دیگران آسیبی وحشتناک به پیکره خانواده وارد میسازد که کمتر امکان باز سازی آن وجود دارد.

هرگز از جملاتی مانند تو لیاقتش را نداری ،قربان مرد های مردم بروی ، ما که چیزی نداریم ، این چه زندگیه که ما داریم ، مرد مردم مرده توهم …و…اگر می خواهید آرامش داشته باشید نباید در مقابل همسرتان استفاده کنید. حتی اگر حق با شما هم باشد !در نظر بگیرید این  همان مردی است که روزگاری عاشقانه وارد خانه مهرش شدید ولی امروز به هزار و یک دلیل بخصوص مسائل اقتصادی و معیشتی او نیز مانند هزاران مرد دیگر دچار بحران شده و در سختی های زندگی مانده، از در سازش و نرمی و یاری به او و تقویت شخصیتش برآئید ، اجازه ندهید فرزندانتان به همسرتان درشتی کنند و هرگز در مقابل دید فرزندانتان به همسرتان توهین نکنید بحث و گفت و گو های شما در مقابل چشم فرزندانتان موضوعی نیست که آنها فراموش کنند و دردراز مدت بر علیه شما بکار می بندند. اگر فکر می کنید که فرزند شما نمی فهمد و یا حق را به شما می دهد کاملاً در  اشتباه هستید ،جالب این است که در بیشتر جوامع  شرقی، بخصوص ادیان اسلامی زنان بشدت فرزندمحور میشوند و بعد از تولد فرزندشان بطور کلی فراموش میکنند که همسری هم دارند و تمام توجه شان به فرزندشان می شود و وقتی به خودشان می آیند که همسرشان راهی مسیر دیگری شده و آنها نیز می خواهند تلافی کنند و با همین بیان که من هم حق دارم و خسته شده ام از اینکه فقط در خانه بودم و بچه ها هم بزرگ شدند،  می روند تا فصل جدید را در زندگی خود شروع نمایند. درست زمانی که فرزندان و یا حتی همسرشان بشدت نیاز عاطفی به بودن کنارشان را دارد.

مرد ها بعد از مدتی سرخوشی و سرگردانی های دوران جوانی در میانسالی بیشتر نیاز به بودن کنار همسر و خانواده را دارند و این بهترین زمان برای اصلا ح و حل مشکلات است . بازگشت به گذشته و توجه به آنچه روزگاری بین شما پیش آمده بیشتر باعث درگیری های بی فایده آینده میشود.

برای چند دقیقه چشمانتان را ببندید کدام یک از دوستان و اقوام خواهر یا برادر و یا مادر حتی پدر می تواند میزبان شما و مشکلات بعد از طلاقتان باشد چقدر می توانید نقش مادر و پدر را همزمان برای فرزند یا  فرزندانتان داشته باشید آیا بهتر نیست عاقلانه همین زندگی را مدیریت کنید و نشان دهید که می توانید آنچه سالها برایش تلاش کرده اید را به سادگی از دست ندهید .

فکر کنید همسرتان دچار یک بیماری شده و یا بدلیلی به حبس افتاده و یا مشکل روحی برایش پیش آمده آیا این آن مشارکت و همیاری بوده که ابتداء زندگی بدان تعهد نمودید . آیا حاضر هستید تا با کنار کشیدن از این زندگی نشان دهید که پیروز شدید و برنده بازی شما هستید! این چه بردی است که بدان باید افتخار کنید. بعد از سالها با هم بودن، سختی کشیدن ،همسر بودن و همراه بودن این چه سودی است که بدان دل خوش می شوید. لحظه ای بیندیشید، فرزند تان در بهترین شرایط در مقابل خانواده همسر آینده اش چه پاسخی خواهد داشت وقتی شما و همسرتان کنار هم نباشید. خوشبختانه ما ایرانیان همواره به لحاظ عاطفی بشدت احساسی عمل می کنیم و حتی در ادبیات خود می گوئیم از محبت خار ها گل می شود . خواهرم این را من بعنوان یک دوست و برادر کوچک عرض میکنم مشکلات اقتصادی و معیشتی آفت بزرگ خانواده ها شده و متاسفانه چشم و هم چشمی و نادیده گرفتن واژه زیبای عشق و محبت باعث شده تا ما از هم دور شویم .  برای ارزشهایی که برای آن روزگاری از خیلی چیز ها گذشتیم به سادگی نگذریم و قدر زندگی مشترکتان را بدانید . مرد ها پسر بچه های کوچکی هستند که شما می توانید خوب با آنها زندگی کنید کافیست دوستشان بدارید هر چقدر هم که بزرگ شده باشند اگر به موقع ترو خشکشان کنید همیشه در کنارتان هستند و زندگی شیرین است . شکستنشان بی شک شکست با خود شما را به همراه خواهد داشت . کافیست یک بار  برای کسب حقوق خود اقدام کنید…اگر منصف باشید می پذیرید که مردتان در بسیاری موارد از خیلی ها مرد تر است.

التماس دعا

 جعفر صابری

[ دوشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۵ ] [ 15:22 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری.مرد من نمونه است،زن من تو دنیا تکه…

جعفر صابری.مرد من نمونه است،زن من تو دنیا تکه...

مرد من نمونه است،

                                                                                             زن من تو دنیا تکه…

مردت رابغل کن و با شوق بگو تو بهترین مرد دنیا هستی من اگه صدبار به دنیا می آمدم بازم زن تو می شدم تو بهترین هستی و من عاشقتم تو بهترین همسر و بهترین پدر هستی تو تمام تلاشت رو میکنی که ما خوشبخت باشیم!این را بگو و به این واژه ها ایمان داشته باش. با همین چند کلمه تو تا ابد صاحب مردت میشی و اون هرچقدر هم بد باشه از این همه محبت شرمنده تو میشه و باورکنید او نیز عاشق شما میشه و هزار بار بیشتر برای خوشبختی شما تلاش میکنه …نه نگو…بجاش بگو ول کن بابا تو لیاقتش رو نداری من اگه زن هرکی میشدم هزار بار بیشتر از تو منو خوشبخت میکرد!تو پدر خوبی نیستی و بلد نیستی با بچه  ارتباط بر قرار کنی، بچه می ترسه با تو حرف بزنه، شده یکبار ما رو ببری سینما ، تاحالا رفتیم تو پارک یه شام مثل مردم بخوریم؟ گاهی وقتا نمیدونید تأثیر این حرفها چقدر زیاده و وقتی چشمهاتون رو می بندید و دهانتون رو باز میکنید نمیدونید چگونه آتش به زندگی قشنگتون میزنید ، حتی اگه همه ی این حرف ها هم درست باشه با این ادبیات هرگز به نتیجه مطلوب نخواهید رسید و جز نفرت و کینه و تنفر در قلب مردتان هیچ چیز را زنده نمی کنید.وای، وای اگر این گونه بیانات هم در مقابل چشمان فرزندانتان باشد .درنگ نکنید که بازنده واقعی این زندگی شما خواهید بود و فرزندانتان را نابود میکنید نکته درد ناک این است که نه تنها فرزندانتان را بلکه فرزند فرزندانتان را نیز به ورطه نابودی می کشاند. امان از بد دهنی و یا دست درازی روی مردتان، کم نیستند مرد هایی که در مقابل همسرشان سکوت میکنند تا شاید این گونه کانون گرم خانواده را از نابودی دور نگه دارند و زنانشان با بی شرمی دست برروی این مرد بلند می کند و او سکوت میکند …و فرزندتان می بیند این چه زندگی خواهد بود اگر به دادش نرسید.وای بر زنی که هر لباسی را بپوشد وهر طور دلش میخواهد آرایش کند و بگوید همین هست که هست به هیچ کس هم ربطی ندارد …من اینم، میخواهم این طور باشم …باور ندارید اما هستند …و مردش نه از روی بی غیرتی که از روی انسانیت می ماند با این زن که  هنوز خرجیش را از مردش میگیرد چه برخوردی کند… باور کنید جنون ،یک آن است و به همین سادگی است که یک جنایت اتفاق می افتد و یا کمترینش جدایی است و سرخوردگی فرزندتان! فرزندی که برای داشتنش بسیار تلاش کردید و ریشه جانتان است .بسنجید چه شغلی و چه درآمدی بالاتراززندگی مشترک و آسایش در کنار همسر و فرزندتان است . اما اگر انتخاب شما این است روش انسانیش را برگزینید نه…

با پرخاش و بی ادبی و تهدید و توحین، انسانی بایستید و مسیر زندگی را جدا کنید …نشه یک وقت باور کنی، مردی که می دونه تو همسر داری و زندگی و صاحب بچه هستی، مردی که امکان داره تورا خوشبخت تر از همسرت کنه ،این نامرد اگه ذره ای مردانگی و انسانیت حالیش بود به تو نزدیک هم نمیشد چه برسه به  اینکه پیش بده تورا خوشبخت میکنه و تو حیفی و از این حرفها…مرد اگه خوب بود که مرد خودت  بابای بچت بود دیگه!تو اگه میتونستی درستش کنی همین اولی را درست کن که ریشش هم پیشت گیره!

 و اما تو برادر، کجای آسمان خدا می لرزد اگر هر روز به همسرت بگویی دوستت دارم و عاشقت هستم و تو زن آرزوهایم هستی و اگر تو نبودی من تنها ترین مرد دنیا بودم. چه می شود هراز چندی به یاد زمان جوانی و نامزد بازی بروی و همسرت را بدزدی و بروید یک جای دنج خلوت کنید. چه میشود هر روز بدنش را نوازش کنی و نازش رابکشی نترس او هرچقدر هم بد باشد از نوازش تو خوشش می آید و ای برادر اگر تو برایش پیام عاشقانه نفرستی و جملات زیبا ننویسی او بدنبال این جمله ها در جای دیگری می گردد . کار و زندگی بسیار ارزشمند است زندگی سخت است اقتصاد مردم را نابود کرده بخصوص قشر آسیب پذیر جامعه را ،اما زن و بچه تو چه گناهی کرده اند که باید قیافه شش در چهار تو را همیشه خشمگین ببینند. برادر من، عزیز من، مردی گفتن زنی گفتن تو بسلامتی مرد خونه هستی باید سنگ صبور باشی بی خیال اگه همسرت یه چیزی هم گفت بخند و زیر سبیلی رد کن .وای بر مردی که چشمش دنبال این و اون باشه و خدای ناخواسته زنش را با دیگران مثال بزند  ،بزرگوار اگه دوست نداری زنت مسیر خطا را در زندگی برود تو هم نرو، فرق نمی کنه چه مرد و چه زن هر دو باید قداست خانواده را حفظ کند . سالار اگه دیدی رفیقت از زنها بد میگه  برو دست زنت رو ببوس که یه فرشته است، بذار فرشته بمونه …اگه دیدی زنی در مسیر زندگیت قرار گرفته انسان باش کمکش کن تا در مسیر درست قراربگیره با همسرت صحبت کن تا اون کمکش کنه و با هم به آینده یک انسان که میتونه یک جامعه رو نابود کنه کمک کنید نه اینکه خودت در مسیر غلط قراربگیری .برادر دنیا خیلی کوچیکه بزنی دری را میزنند  درت را… این زن اگه زن زندگی بود  با تو نبود…چرا خودت را گول میزنی چطور دلت میاد حق زن و بچت را خرج این آدم کنی ؟

خلاصه از دست من و نوشته هایم دلخورنشوید مرحوم زنده یاد پدرم می گفت پسرم قدر دوستی را بدان که چون آیینه روبرویت حرفها را میزند و نه مانند شانه پشت سرت مو به مو می گوید!

حق یارتان باد

مارا هم دعا کنید

[ جمعه یکم بهمن ۱۳۹۵ ] [ 12:41 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
تاريخ : شنبه یازدهم دی ۱۳۹۵ | 19:51 | نویسنده : خبرنگاران

جعفر صابری/ الو هستی؟

جعفر صابری/ الو هستی؟

الو هستی!

یه  وقت ها یی  بوده که با یکی کار داشتیم و فکر میکردیم همه ی مشکلاتمان با یک تماس با او  حل میشه  ولی وقتی زنگ زدیم شنیدیم! مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد،  تماس  شما از طریق پیامک  به او منتقل می شود…و یا بوق اشغال و یا بوق و موزیک انتظار شنیدیم و لی خبری نشد که نشد…

تا اینکه با دل شکسته و نا امید ،ته دلمون گفتیم

خدایا خودت کمک کن…وهمه چی درست شد…

درست مثل حال آن شب مجنون که :

 یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
 

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
 

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
 

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
 

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

– شعر از: مرتضی عبداللهی

باید در سجاده عشق یار نشست و  و با دل شکسته گفت: خدایا خودت کمکم کن! تا کمکت کنه وگرنه در خونه ی این و اون رفتن جز رو سیاهی به همراه نمیاره…

 

مولا نا زیبا میگوید:

با درد بساز ،چون دوای تو منم   

                درکس منگر،که آشنای تو منم

گر کشته شوی مگو که من کشته شدم    

    شکرانه بده که خون بهای تو منم

 

گاهی وقتها خدا آنقدر دوستمان دارد که تمام دوست داشتنی هایمان را از ما میگیرد تا فقط جا برای دوست داشتن خودش بمونه! بفهمونه  و نشون میده که مادر ، پدر ، خواهر ، برادر ، یا همسر ، فرزند و دوست …هیچ کدام به اندازه  خودش ما را دوست ندارد و وقتی دردی داریم هیچ مال دنیا یی نمی تونه به  ما کمک کنه.خیلی وقتها ما آدمها آنچه داریم را نمی بینیم و دل به یه چیزهایی خوش می کنیم که حتی ارزش نگاه کردنش را هم نداره. خیلی وقتها خیلی چیزها را داریم مثل آرامش ،آسایش، سلامتی خود و اطرافیانمان ،ولی نگرانیم و دنبال چیزهای دیگه میگردیم و خلاصه یک وقت به خودمان می آییم که همه چیز را از دست داده ایم . مرحوم پدر بزرگم  بعد از مرگ  مادر بزرگم میگفت بچه از مادر یتیم میشه و درستشم همینه مرد خیلی مهمه ولی تهش در گیر امور بیرونه خانه است  و آرامش و آسایش خانه و گرمایش به وجود مادر خانه است ،بچه ها حتی مرد خانه وقتی به خانه میرسند اولین چیزی که بهشون آرامش میده بوی خوب نهار و یا شامی که به محض باز کردن در خانه به مشامشان میرسه ، موقع خواب هرچقدر هم که بزرگ شده باشند باز برطبق عادت  دوست دارند مادر بهشون سربزنه و جای خابشان را درست کنه و یا صبح ها با صدای مادرشون بیدار بشن و پای سفره صبحانه که مادر فراهم کرده بنشینن و خلاصه  اگر شده یه لقمه نون و پنیر هم مادر برای میان وعده ی روزشان بگذارد و اگر مریض بشن این مادره که دلسوزه و بهشون میرسه…حتی خود آقای خونه…اما همین مادر با تمام پر رنگیش تو زندگیامون  یه وقتایی خیلی کمرنگ میشه و اون وقتی که خودش سعی میکنه پرنگ بشه ،میخواد به چشم بیاد و دیده بشه از زندگی یکنواخت خسته میشه و میگه مگه من چیم از دیگرون کمتره ، همیشه یه دیگرونی هستند و این طوری میشه که یواش یواش غذا ها حاضری میشه و از رستوران سفارش میدن و شبها هم یه چیزی همینجوری درست میشه و فرداش هم آقای خونه غذایی برای بردن نداره و با دوستاش میره رستوران و بچه ها هم با پول توجیبیشون میرن فسفوت و خلاصه اجاق خونه کم کم سرد میشه… خانم خونه گاهی وقتها بعد از بچه ها و یا حتی مرد خونه به خونه میرسه و از بس خسته اس دیگه حس رسیدگی به بچه ها را نداره و بچه ها هم که بزرگ شدن خودشون میرن میخوابند و این درست زمانی است که بچه ها یا به سن بلوغ نزدیک شده اند و یا دوران نوجوانی و جوانی را طی می نمایند و چند برابر کودکی نیاز به توجه و مشاوره دارند  چرا که سن بحران و انحرافات اخلاقی  ودرست از همین جا شروع میشود و اگر آغوش گرم خانواده و محبت فرد فرد اعضاء خانواده بویژه مادر نباشد ایشان به آغوش نا امن دیگری مانند مواد مخدر و یا دیگر بزهکاری ها ی اجتماعی پناه می برند…یه نوشته دیدم که به نقل از رابرت مرداک مدیر شبکه ماهوارای فارسی 1 که گفته بود برای نابودی ایران باید در خصوص کلمه ی مقدسی به نام خانواده  هزینه کرد و من قصد دارم تا موضوع مادر را در دستور کار خود قرار دهم ،در ایران مادر خانواده همه چیز را مدیریت میکند و اگر مادر را به لجن بکشیم تمام این جامعه به لجن کشیده خواهد شد، راستش من این جمله را در شبکه های اجتماعی دیدم و نمی توانم منبع آن را تأیید و یا رد کنم ،اما آمار وحشتناک طلاق را نمی توان انکار کرد.وجود شبکه های ماهورای و این روز ها شبکه های اجتماعی بدلیل عدم فرهنگ سازی بین مردم، باعث سرد شدن  روابط خانواده ها شده و متاسفانه آمار جدایی بین همسران و فرزندان بیشتر در خانواده هایی به چشم میخورد که بیش از ده یا پانزده حتی بیست سال است که زندگی مشترک دارند. و این درست زمانی است که هر دو زن و مرد به شدت نیاز به وجود یکدیگر دارند اما بدلیل عدم فر هنگ سازی درست در جامعه به خصوص توسط ما ارباب جراید فاجعه ای به نام جدایی در خانواده ها  هر روز بیشتر میشود . قبح موضوع طلاق و جدایی، بطور کل در خانواده ها از بین رفته و قناعت ، صبر و توکل و خلاصه خدا کاملاً فراموش شده و همین  مسئله در بیشتر خانواده ها بحران ساز شده است. موضوع اقتصادی و شرایط نا بسامان  جامعه هم مزید بر علت است و به همین دلایل افسردگی، اضطراب ،خشونت و پرخاشگری در بین  بیشتر خانواده ها وجود دارد و باید عدم آشنایی با موارد جنسی را مزید بر علت دانست  که تبدیل به  معضل  روابط جنسی  می شود و خود بهانه ای  برای سردی بیشتر همسران میشود.

 ادبیات غلط و حتی گفتار ناشایستی که  نه تنها در شبکه های ماهواره ای بلکه صدا وسیمای ما رایج است و نامش را ادبیات مردمی می گذاریم نتیجه بسیار غلطی را به همراه می آورد که این گونه گفتمان در خانواده ها رواج می یابد . حقم را می خواهم، مهریه ام را بده ، این حق منه ، و خیانت مرد ها ،روابط  غیر اخلاقی دوطرف و خیانت،همه و همه بدان دلیل ساده است که خدا را فراموش کرده ایم ؛و دیگر اتصالمان به ارزشهای خدایی کم رنگ شده است . به دنبال یکی هستیم واین یکی را نمی شناسیم . سینمای ما برای داشتن مخاطب بیشتر سعی به بیان هر واژه ای می کند تا مخاطب لبخندد بزند و حتی قسمت های مهم  فیلم که این گونه بیانات  و صحنه ها را دارد در آگهی ها بیشتر تکرار میشود  تا فیلم پر بیننده تر شود. دیگر این روز ها کسی به فکر سنت ها و باور های ارزشمند  رایج بین خانواده ها نیست ؛و عجبا بشدت به ایرانی بودن و داشتن فرهنگ تاریخی مان می نازیم. هیچ مناسبت و یا روزی را که در شبکه های اجتماعی بیان می شود را فراموش نمی کنیم و بشدت به آن توجه داریم  با تمام ریزه کاریهایش حتی در مدارس و سر کلاس درس برای بچه هایمان شب چله می گیرم و لی در خانه و خانواده نه… بی خبر از اینکه همه ی این سنت ها برای داشتن خانواده و عشق به خانواده و فرزندان است میلیار د ها ثروت و دارایی به یک دانه انار نمی ارزد که شب چله بدست بانوی خانه دانه دانه شده و در بشقاب های خانه قرار میگیرد. بی خبر از حج، به حج میرویم بیخبر از اینکه به کج میرویم.

 تا فرد فرد مان نخواهیم درست نمی شود و باید بپذیریم که این مسیر ،راه بی بازگشتی است که مارا ابتدا از خود و بعد از خانواده دور می سازد . چه مرد خانه باشی چه زن، باید بدانی که ستون خانه  و خانواده تو هستی و این سقف بر دوش تو استوار است دوشی که گاه با گذشت و گاه با صبر و حوصه باید لرزش های چند ریشتری خانواده را از سر بگذراند تا سقف بر سر اعضا ی خانواده نریزد.

 یا حق…

جعفر صابری

 

جعفر صابری

تلفن را الکساندر گراهام بل اختراع کرد

 اولین خط تلفن را به خانه معشوقه اش “آلساندرا لولیتا اوسوالدو “

وصل کرد. در هر تماس او را با نام کاملش میخواند.

گراهام بل مدتی بعد نام معشوقه اش را کوتاه کرد

 “آله لول اس”!

و دفعات دیگر نیز کوتاهتر: الو.

از آن پس بل با گفتن “الو” تلفن جواب میداد.

بل به چند نقطه شهر خط تلفن کشید و انسان ها مانند بل موقع زنگ زدن تلفن “الو” می‌گفتند.

امروزه از هر نقطه دنیا صدای “الو” شنیده می‌شود اما بیشتر افراد ماجرای الو را یا نمی‌دانند و یا اصلاً کنجکاوی هم نمی‌کنند.

[ شنبه یازدهم دی ۱۳۹۵ ] [ 19:53 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

نمایشنامه دینامیت

متن کامل نمایش نامه برای تمرین و اجراء گروه  های هنری

از : یان دردا ( نویسنده چک )

ترجمه : مهندس کاظم انصاری

برداشتی آزاد از: جعفر صابری

دینامیت

دینامیت

ناشر: آشتی
زبان: فارسی
رده‌بندی دیویی: 8fa2.62
سال چاپ: 1386
نوبت چاپ: 1
تیراژ: 3000 نسخه
تعداد صفحات: 22
شابک 10 رقمی: 9645534429
شابک 13 رقمی: 9789645534422
کد کتاب در گیسوم: 1434275
شناسنامۀ کتاب

مقدمه :

دینامیت نوشته یان دردا نویسنده چک به سال 1341 در مجموعه ای با نام کتاب هفته(کیهان هفته) به چاپ رسید ، ترجمه این متن که توسط جناب آقای مهندس کاظم انصاری صورت گرفته بود آنقدر به نظرم زیبا آمد که تصمیم گرفتم در اولین فرصت آن را برگردان نموده و با برداشتی آزاد تبدیل به نمایشنامه کنم ….. این تصمیم از سال 1367در ذهن من جای داشت و بعد از مطالعه و بررسی و بحث فراوان با تنی چند از دوستان و سروران عزیز و ارجمند تصمیم به تهیه متن حاضر به این شکل گرفته شد که امید دارم مورد قبول قرار گیرد .

شب 15 خرداد 1371 تهران

خلاصه داستان

فرانس ملیک مسؤل انبار یک معدن است ، او به خواهش تنی چند از دوستان و همکارانش حاضر می شود مقداری دینامیت را هر هفته در اختیار آن ها قرار دهد ، تا بتوانند به ماشین جنگی آلمانیها آسیب وارد نمایند .

در این میان بتوشکا همسر فرانس از خود گذشتگی فراوانی نشان می دهد ، و با یک حرکت منطقی و شجاعانه ضمن استقامت فراوان در مقابل شکنجه های گشتاپو ، خود را قربانی می کند تا همه ی آنها را به نابودی بکشد .

نقش ها :

فرانس ملیک

بتوشکا

ژوزف کارانت

ماریا

مارتینک

یاردایهنه

کارداس

هاوارنیک

مدیر معدن

افسر آلمانی

چهار سرباز مسلح

صحنه :

اتاقی با یک میز نهار خوری که چهار صندلی به دورش گذارده شده یک صندلی در کنار شومینه بر روی پیش بخاری چند مجسمه و یک مجسمه از عیسی مسیح تختخواب در گوشه ای از صحنه کنارش صندلی چوبی دیگری است . چند ظرف آشپرخانه که به دیوار آویزان است و یک پنجره طوری که نیمی از آن دیده می شود  درب و وسایل دیگر که در یک اتاق می باشد ، ( زنی که با لباس بلند در حدود چهل پنجاه ساله پیشبند بلندی جلوی پیراهن بسته و روسری خود را محکم بسر پیچانده با یک تشت پر از لباس که تازه شسته وارد خانه می شود ( بتوشکا ) در حالی که زیر لب آهنگی می خواند تشت را کنار اتاق می گذارد و در حالی که سعی می کند لباسها را بر روی بندی که در گوشه دیگر اتاق آویزان است بیندازد شروع به حرف زدن می کند …

بتوشکا :

چه هوای سردی . استخوان آدم هم یخ می بندد … این زمستون لعنتی هم تمام نمی شه ! ( با تعجب و کمی دلخوری ) پس چرا فرانس نیامد ؟ … ساعت از پنج هم گذشت .

( صدای در بتوشکا به طرف در می دود پشت در زنی با لباس ساده و تشتی در دست که حدود پنجاه سالی هم سن دارد ( ماریا )

…. ادامه …

ادامه مطلب

[ پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۵ ] [ 22:48 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری /

تلگرامی…

پنج شنبه 25 آذر 1395
جعفر صابری /

تشکر…

جعفر صابری

بیشتر معتادین  هر وقت به آنها می گویید شما دچار اعتیاد هستید با لبخندی بر لب تمسخر آمیز نگاهت میکنند و میگویند چی فکر میکنی من معتادم؟ گیرم که این طور باشد هر وقت بخواهم به آنی میگذارمش کنار! دست خودمه، تو نگران نباش برای چند لحظه است و…بله  ! ولی او معتاد است و نمی خواهد باور کند .

اما اعتیاد چیست؟

بدون شک بیشتر ما به موضوع و یا موضو عاتی اعتیاد داریم و این بیماری را بدون آنکه بخواهیم بپذیریم در خود تقویت می کنیم ،تعجب نکنید اعتیاد میتواند یک سری عادات خاص باشد  خوب یا بد ،اینکه  گلدان گل را روی کدام میز بگذاریم و یا مسواکمان باید کجا باشد هم می تواند اعتیاد شود که بشدت به وسواس نزدیک می شود و لی بدلیل اصرار به اجرایش و تکرار آن برای ما ساده و بی اهمیت می شود همین موضوع ساده و بی اهمیت از نگاه اطرافیانمان گاهی بسیار درد ناک است و آنها را رنج زیادی میدهد ،شکل زشت و بد اعتیاد که بیشتر ما فکر میکنیم این تنها نوع اعتیاد است اعتیاد به مواد مخدر و یا حتی سیگار است که به آن نوعی بیماری هم میگویند و این روزها معتادین را بیمار خطاب می کند،اما همین ارتباطات تلگرامی و یا اینترنتی و خلاصه داستان گوشی های همراه و پیام زدن و پیام گرفتن هاهم نوعی اعتیاد است که با کمال تعجب هیچ کس آن را اعتیاد نمی داند و لی همه ی مبتلایان به آن معتاد هستند ، حتی آمار وحشت ناکی در انگلستان  نشان میدهد که بیست و چهار درصد از مردم  حتی مسواک نمی زنند تا مگر از موبایلشان دور نشوند!

این روز ها رابطه های  زن و شوهر ها هم تلگرامی شده و پیام هایشان را از طریق تلگرام به هم میرسانند و جالب تر اینکه  بیشتر وقتها حتی دیگر از نوشتن نیز کمک نمی گیرند و از تصاویری موجود در سیستم بهرمند می شوند و این اشکال هر کدام یک یا چند معنی دارد که مخاطب باید بسته به متن تشخیص بدهد که چه پیامی مورد نظر ارسال کننده است .

متاسفانه بیشتر دوستان و عزیزان نیز چنان در گیر این موضوع تلگرام و شبکه های اجتماعی هستند که حضورشان در گرو های اجتماعی اگر لحضه ای با تاخیر مواجه شود چنان با عجله خود را به جمع می رسانند و اعلام تاسف میکنند که آدم می ماند راستی راستی باورشان شده که این یک شغل است و کار بسیار مهمی در حال صورت گرفتن است!

تو این روزا ما آدما گل نمی دیم به دست هم از یادمون

تو این روزا ما آدما
گل نمی دیم به دست هم
از یادمون داره میره
دلتنگی های دم به دم

این روزا دیگه همه جا
صحبت بی وفاییه
ورد زبون آدما
تنهایی و جداییه

هرکی به فکر خودشه
همدلی معنا نداره
حتی دیگه بی بهونه
عشق میره تنهات می ذاره

یکی بیاد داد بزنه
که دوره دوره ی وفاست
دشمنی معنی نداره
دنیا پر از صلح و صفاست

من می مونم تا که نگن
عشق دیگه بی دووم شده
من می مونم تا که نگن
دوره ی عشق تموم شده

من می مونم تا که بگم
دوست داشتنم حقیقته
برای اعتبار عشق
همین خودش غنیمته
همین خودش غنیمته

یکی بیاد یکی بیاد
تا آخر عاشق بمونه
دلزده و خسته نشه
دل کسی رو نشکونه

من می مونم تا بدونم
عاشق و با وفا کیه؟
تا که دیگه کسی نگه
یک دل با صفا چیه؟

یکی بیاد یکی بیاد تا آخر عاشق بمونه
دلزده و خسته نشه دل کسی رو نشکونه

من می مونم تا بدونم عاشق و با وفا کیه؟؟
تا که دیگه کسی نگه یک دل با صفا چیه؟؟

یکی بیاد یکی بیاد تا آخر عاشق بمونه
دلزده و خسته نشه دل کسی رو نشکونه

من می مونم تا بدونم عاشقو با وفا کیه؟؟
تا که دیگه کسی نگه یک دل با صفا چیه؟؟

 

و راستی راستی عشق و دوستی خلاصه  شده به چند تصویر و عکس  که مدام در شبکه های اجتماعی کپی و دست بدست میشود . و با چند پیام متاسفم ، این جای تاسف دارد ، باید کاری کرد ، و از این پیام ها و یا تصاویری  مانند این تایید  یا حتی رد می شود و حتی زحمت نوشتن یک متن کامل را هم به خودمان نمی دهیم از دوستی می پرسیم خوبی خوشی چه خبر؟ و او برایمان  این تصویر را می فرستد که یعنی خوب هستم.

 

 لااقل معتادین برای لذت بیشتر با هم از یک مواد مصرف میکنند و یا سرنگ خود را برای تزریق به دست دوستشان میدهند اما این اعتیاد بشدت خلوت میطلبد وعجیب اینکه هر کس  فکر میکند همان زمان که در گروه است کل گروه او را می بینند و ری اکشن  های گونا گون را از خود بروز می دهد.

 بعضی ها با موبایلشان می خوابند و با همان هم بیدار میشوند و کم نیستند زنان و شوهرانی که با دیدن رخ صفحه موبایلشان چشمشان را در پاسی از شب می بنددند و قبل از طلوع خورشید هم با دیدن همان صفحه موبایل از رختخواب برمیخیزد.

به قول معروف :

چنگی به دل نمیزنه این روزا عشق و عاشقی

از ته دل برات بگم نمونده قلب صادقی

اونا که اهل دل بودن دلو گذاشتن زیر پا

بی سر و سکه مونده دل شکسته بازار وفا

عاشق خوب شهرمون معرکه بود رنگ چشاش

تو این روزای قحط عشق راستی عجب خالیه جاش

یادش به خیر که عشقشو از دل و از جون میخرید

نگاه گرم یارشو به قیمت خون میخرید

اما تو این روزا که دل منگوله ی عروسکاست

واژه ی خوب عاشقی بازیچه ی آدمکاست

تو حجره های رنگارنگ تجارت دل میکنن

بعد یه چشم بهم زدن عشقشونو ول میکنن

 از آنجا که زنان و مردان هر دو بیمار این بیماری شده اند شخصاً دعا میکنم که شفا حاصل شود و این بلای هزار بار بد تر از ایدز از بین مردم بخصوص مردم کشور ما برود، اما وحشت من از برای فرزندانمان است که در این میان چه بلایی در آینده به سراغشان خواهد آمد .نسلی سرد و بی عاطفه بدون عشق و محبت !چند هزار بار شاهد برخورد والدین با بچه ها بودیم که به نظرشان مزاحم کار مان بودن و در بر قراری ارتباط های مجازی مان مارا دچار مشکل می کردند جالب این است که وقتی  به این افراد می گوئیم چه می کنی که از تربیت و ارتباط با بچه خودت و یا همسرت مهم تر است می گوید: دارم یک متن روانشناسی و یا تربیتی در خصوص کودکان می خوانم و یا رمز همسر داری و آئین عشق ورزی به همسر را  می خوانم! و یا دارم بیزینس میکنم و کار من این است !و عجبا که یا بیشترشان مطلقه هستند و یا اساساً به هزارو یک دلیل نتوانسته اند هنوز ازدواج نمایند…نکته جالب دیگر این است که  همیشه کسانی که مشوق اصلی برای افراد  هستند و آنها را به اعتیاد های گو نا گون میکشانند خود علی رغم شور و حال اولش هرگز معتاد نیستند و معتاد هم نمی شوند ! برای نمونه میگویند همسرم نگذاشت من بیام . موبایلم را شکست ! برای من کاری پیش آمد و نشد که بیام و خلاصه داستانی را میسازند و خود را به حاشیه  موضوع میکشند و افراد احساساتی و مغرور نا خود آگاه به منجلابی که برایشان فراهم شده فرو میروند و گاهی با خشم به طرف اصلی داستان هم میگن تو لیاقتش را نداشتی و یا تو عرضه نداری و ….دیگر نمی دانند آنها برای همین اندازه که پا پیش گذاشتن بسیار هم با عرضه و با لیاقت بودن و در واقع کارشان را به بهترین شکل انجام دادند حالا این فرد معتاد است که باید از این باتلاق خودش را بیرون بکشد!و همان دوستش نظاره گر بسیار هوشیاری است که به او و بدبختیهایش مینگرد و گاه هم میگوید من که گفتم  برای همین من نیامدم و …

چندی پیش مطلبی را خواندم که برداشتی زیبا از داستان مثنوی مولانا بود داستان شیر جنگل و خرگوش … با عنوان این که شیرمن جای تو در چاه نیست … این داستان که قصه بسیار زیبائی است داستان شیری است که  می نشسته تا برایش غذارا بیاورند و روزی خرگوش باهوشی به نمایندگی حیوانات جنگل  با یک ترفند شیر را در میان چاه میندازد و…این برداشت که توست دانشمند گرامی استاد سعید روح افزار نوشته شده بسیار خواندنی است . این کتابچه کوچک را انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به چاپ رسانده است.

 ما در کشوری زندگی میکنیم که رسماً نیمی از سال را با توجه به تعطیلات دیگر کشور ها یعنی شنبه و یک شنبه ها رسماً تعطیل  هستیم   پس  تو چه زمانی مشغول کار و کسب درآمد هستیم !

روایتی از رسول خدا است که می فر ماید رطب خورده را منع رطب نتوان و لذا حقیر نیز به همین مدار بسنده می کنم تا اینکه در اولین فرصت اول خودم از این منجلاب نجات یابم و بعد در خدمت شما باشم .

یا حق

جعفر صابری

[ پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۵ ] [ 22:10 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/ ما گلهای خندانیم

ما گل های خندانیم…

جعفر صابری/ ما گلهای خندانیم

چندی پیش دوستی از مردان نیک سیستان و بلوچستان  تصاویری از وضعیت نا بسامان  تحصیلی دانش آموزان این استان برای هفته نامه همسر ارسال نمود که بسیار درد ناک بود حتی فیلمی از یک مدرسه که تخته سیاه هم نداشت فرستاده بود که در کانال تلگرام موسسه آشتی موجود است . همین دوست عزیزمان به نکته مهمی اشاره نمود که قابل تامل است و آن این است که  همه ساله چند هزار برگ کاغذ که میتواند سرمایه ساخت دهها مدرسه شود را ما دور میریزیم و این فاجعه است ! این که سیاست دولت در حمایت از کشور و یا دولتی است بطور کل موردی است که ورود به آن به هیچ عنوان وظیفه من و یا حتی افراد غیر مسئول دیگر نیست ما  از دید خود مان و بعد انسانی داستان به موضوع می نگریم .  بیشتر معلمین عزیز به دانش آموزان اعلام می کنند که باید دفترتان را عوض کنید و یا دفتر نو بیارید و بچه ها نیز گاه با آنکه هنوز چند صفحه از دفترشان سفید است آن را دور میریزند و متاسفانه با عنایت به اینکه فرهنگ باز یافت  در کشور ما هنوز جا نیفتاد   بیشترین درصد این دفاتر در شهر ها ی بزرگ به زباله سپرده میشود و این گونه سرمایه عظیمی از کشور نابود میشود…سرمایه ای که  می تواند به بهترین شکل در سیستم آموزشی کشور هزینه شود.شاید باورش برای شما مشکل باشد اما هر برگ کاغذی که تولید و یا وارد کشور می شود هزینه ای بیش از ارزش واقعیش را به فرد فرد جامعه تحمیل می کند و این درست زمانی است که زمزمه های تحریم برای ده سال دیگر سایه خود ..

را بر سر همین ملت می اندازد. فرزندان این سرزمین بدون اینکه بخواهند و بدانند در گیر موضوعات بزرگی شده اند که چون ما بزرگتر ها برایشان فراهم ساختیم پس باید خودمان نیز آن را هدایت نمائیم و از بوجود آمن بحران ها ی بعدی بکاهیم ، این حقوق اولیه  همه فرزندان کشور ایران است که از تحصیل رایگان و اولین امکانات آموزشی در سراسر ایران بهره مند باشد چنانچه در قانون اساسی این کشور نیز آورد ه شد ه است معذالک جای بسی تاسف است که ما هنوز شاهد رنج و درد بسیاری از کودکانمان هستیم که برای لوازم تحصیلی و یا فضای آموزشی دچار مشکل هستند . موسسه آشتی و هفته نامه همسر بران است  تا با یاری و حمایت شما عزیزان و هموطنان گرامی اقدام به جمع آوری کمک های در همین خصوص بنماید در حال حاضر به لطف خدا هستند افرادی که مدرسه سازی می نمایند اما همین  بعضی از مدارس ما حتی یک بخاری برای گرم کردن کلاس ندارند پس می توانیم با کمک های اندک خود گامی هرچند کوچک اما کار ساز در این خصوص برداریم و به این فکر کنیم که در این سال تحصیلی شرایطی را برای یک دانش آموز هم وطنمان  بوجود بیاورید تا بهتر بتواند درس را متوجه شود.

با شعار ما گلهای خندانیم  کمک های نقدی  خود را در راستای آبادنی بخش آموزش نقاط محروم کشورمان هزینه کنیم.

 شماره تلفن روابط عمومی هفته نامه همسر در ساعت اداری در اختیار شما است تا آن گونه که تمایل دارید در خدمتتان باشیم.

09213174722

                                                     یا حق

جعفر صابری

[ چهارشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۵ ] [ 14:31 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/دچرخه آبی

یک شنبه 14 آذر 1395

دوچرخه آبی

جعفر صابری/دچرخه آبی

با چشمانی پر از اشک گفت: پسر بچه ده دوازده ساله ای را ندیدید که دوچرخه آبی داشته باشد؟ او پسر من است !ده سال او را ندیده بودم سال پیش که آزادی مشروط گرفتم دیدمش در طول این مدت نمی خواستم ببینمش طاقت دیدنش را نداشتم . و یک سال ماندم کنارش به قیمت نا دیده گرفتن آزادی مشروطم و لی وقتی  از من یک جفت کفش خواست و من دیدم هزینه خریدش را ندارم ناچار باز دزدی کردم ! من یک دزد سابقه دار هستم آخرین بار 10 سال حبس و قبلش هم باز حبس بیش از پانزده سال از عمرم را در حبس بودم از بیست و دو سالگی تا امروز ،تمام جوانیم در زندان گذشت به جرم دزدی ! هروقت آزاد شدم دنبال هر کاری رفتم این ننگ سابقه دار بودن در پیشانیم بود و هیچ کس به من کار نمیداد بخصوص که جرمم نیز دزدی بود کدام آدم عاقلی مالش را دست دزد میسپارد؟ کمتر از نیمساعت از دزدیم نگذشته بود که گرفتنم و حتی نتوانستم برای بچه ام  کفش بخرم!حالا او هر روز صبح میاید دم دادسرا تا وقتی ماشین آگاهی میاد مرا ببیند!

حمید نگاهی به من انداخت و گفت : 19 سالم بود ،مادرم مرده بود پدرم زن دیگری گرفت و خانه را فروخت و رفت  قوچان زندگی کند من مدتی منزل خواهر بزرگم بودم و کار میکردم ولی شب ها منزل او بودم شما بگو چند شب منزل خواهرم باید می ماندم …رفیق نامرد به من گفت دوتا کیف بزنیم پول پیش یه خونه مجردی درست میشه کیف سوم گیر افتادیم و ده سال حبس برام نوشتن و سی ساله بودم که آزاد شدم ،تعجب نکن وقتی گیر افتادیم به هزار کار نکرده اعتراف کردم دوستم این کاره بود بدبختم کرد…معتاد هم شدم و خلاصه …بگذریم ،تازه با عفو مشروط آزاد شده بودم که ماشین بهم زد پام پنج سانت کوتا شد، خرج دکتر و در مان بیچارم کرد رفتم دنبال کسی که بهم زده بود داد چند تا قل چماق زدن پای دیگرم را هم شکوندن و من چه میکردم به عالم و آدم بده کار بودم و ناچار رفتم کیف قاپی اولی هیچی تو کیفش نبود دومی سه هزار تومان و سومی گیر افتادم ، ده تا شاکی آمدن داد گاه هرکی یه چیزی میگفت یکشون یه خانم بود آن چنانی ! من مونده بودم این چطوری تونسته وارد دادگاه بشه جلو میز قاضی میگفت ساعت دو نیم شب این آقا زیر پل فردیس منو خفت کرد گوشیم را گرفت ! زد زیر خنده گفتم آقای قاضی خدا وکیلی شما جای من باشید ساعت دونیم شب زیر پل فردیس این خانم  که با این قیافه آمده داد گاه تو خیابون ببینید خودشو میبرید یا موبایلشو!

اصغر بچه لرستان بود و به یازده فقره سرقت ماشین اعتراف کرده بود میگفت در کمتر از نیم ساعت دو تا زانتیا را دزدیده بود!تنها نگرانیش این بود که همسرش وقت زایمانش است و دوست داشت بچه خودش را ببیند!

و ده ها نفر دیگر که هر کدام دنیای حرف داشتند !گاهی وقتا بد نیست وقتی از در خانه خارج میشویم و به داخل خیابان و کوچه و بازار می آئیم اول به آسمان نگاه کنیم و یک نفس عمیق بکشیم که زنده هستیم و آزاد و بعد به این بیندیشیم که زیر این سقف کبود چه داستانهایی در جریان است، آدمهایی هستن که برای کمتر از پانصد هزار تومان مدتها است که در حبس هستند آدمهای هستند که بدلیل ندانستن یک مسئله ساده حقوقی گرفتار شدن و کارشان با کرام الکاتبین است و خلاصه دنیای رنگارنگی داریم.

امام صادرق (ع) جمله زیبایی میگه :

هر کس مومنی را بر انجام  دادن گناهی سرزنش کند، نمی میرد تا آن که خود آن گناه را مرتکب شود.

برای همین نمی شود کسی را شماتت کرد، تا در موقعیت آدمی قرار نگرفتیم نمی توانیم او را قضا وت کنیم .

این روز ها روز میلاد پیامبر رحمت و محبت است و چقدر زیباست که دست به دست هم بدیم و به اندازه توانمان گره از کار انسانی بگشائیم . چقدر خوبه اگه  در اطرافمان آدمی را سراغ داریم که زندان بوده به هر جرمی بریم سراغش و دستش را بگیرم و یا اگه هنوز زندان است  به خانوادش کمکی کنیم . باور کنیم که فقط از راه محبت و دوست داشتن میشه دنیا را درست کرد و با نشان دادن تصاویر و حسرت خوردن هیچ اتفاقی نمی افتد و دنیا تعقیر نمی کند . این ما هستیم که می توانیم دنیا را عوض کنیم .

یا حق

 جعفر صابری

اول ربیع الاول1395

جعفر صابری /دوستی سرحد ندارد

جمعه 1 تیر 1397

دوستی سرحد ندارد

جعفر صابری /دوستی سرحد ندارد

18 خرداد ماه به دعوت کتابخانه دولتی کودکان و نوجوانان استاد میر سعید        میر شکر در شهر دوشنبه پایتخت کشور تاجیکستان قراربود از زبان هنر که هستی میدهد صحبت کنم و میزبان، دوستان زیادی را هم دعوت کرده بود من نیز دوستانی را دعوت کرده بودم از جمله آقای ملک زاده مسئول فرهنگی سفارت کشور افغانستان  همچنین مدیر کفالت بانک آقای کاوه که به رسم تقدیر از حضور به شش نفر از بچه ها نیز هدیه نقدی داد .

اما موضوع اصلی این نشست و یا به زبان تاجیکی چاره اندیشی دوستی سرحد ندارد بود و این به معنای آن است که روابط بین انسان ها مرز ندارد و کشور ها روابط خوبی باید با هم داشته باشند .این که ما سه نماینده فرهنگی از سه کشور هم دین و هم زبان و هم فرهنگ کنار هم برای نسلی صحبت کنیم که آینده جهان را میسازند بسیار ارزنده بود و شایسته است مسئولین دست به دست هم بدهند تا بتوانند لااقل در این جهان کوچک که بیشتر کشور های بزرگ و پیشرفته مرز هایشان را بین خودشان برداشته اند و حتی واحد پول مشترکی هم برای خودشان تعریف کرده اند ما نیز بدیل سالها سابقه فرهنگی  مرزها را بینمان برداریم و به پاس احترام متقابل به یکدیگر تلاش کنیم تا فرهنگ و تمدن فارسی زبانان  را گسترش دهیم .        امید وارم روزی برسد که هر سه ملت بیش از پیش با هم یکی شوند .

در اینجا لازم می دانم از مدیریت شایسته کتابخانه  جناب آقای حسین صفرزاده ،حضور ارزشمند جناب آقای حاتم حامید مدیر هفته نامه آموزگار وآقای  جلال شفیعی  فیلمساز ایرانی نیز کمال تشکر را به عمل آورم.

یا حق

جعفر صابری

دوشنبه پایتخت تاجیکستان

[ جمعه یکم تیر ۱۳۹۷ ] [ 15:43 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

انجمن همیشه بهار

انجمن همیشه بهار پنج شنبه 10 خرداد 1397

انجمن  ادبی همیشه بهار
ذر سفر مدیر عامل موسسه آشتی و صاحب امتیاز هفته نامه بین المللی همسر آقای دکتر جعفر صابری به همراه استاد جلال شفیعی از انجمن ادبی همیشه بهار در کتابخانه ملی شهر دوشنبه  پایتخت کشور تاجیکستان  نیز بازدید نمودن که با مدیرت استاد خیر اندیش بیش از 36 سال است فعالیت می نماید.
[ پنجشنبه دهم خرداد ۱۳۹۷ ] [ 22:59 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/مناجات نامه

جمعه 21 اردیبهشت 1397

جعفر صابری/مناجات نامه

 

 

بسم الله ارحمن ارحیم

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد ،

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

واو یکریز و پی در پی دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را

                عاشقانه ها

دکتر علی شریعتی

عنوان کتاب : عاشقانه ها

نویسنده جعفر صابری

چاپ اول : زمستان 86

تیراژ : 2000 نسخه

قیمت : رایگان

حروفچینی : آشتی

انتشارات : موسسه فرهنگی هنری آموزشی و انتشاراتی آشتی

آدرس فلکه دوم صادقیه  – اشرفی اصفهانی – باغ فیض –خیابان قربانی شریف – خیابان مفتح – پلاک 15 – تلفن  44608672  www.ashti.ir

خواننده گرامی :

این کتاب صرفا برای کسانی مفیداست که احساس می کنند

رابطه ای که با مولایشان داشته اند کم رنگ شده و از این بابت دچار فراق و نگرانی گشته اند .

راز و نیاز و مناجات با پروردگار چیزی نیست که در طول عمر بتوان از آن گذ شت  و آن را نادیده گرفت چرا که ذکرش باعث لطافت روح و آرامش قلب ها شده و برای کسانی که با توجه و اخلاص با او سخن می گویند لذتی بی انتها خواهد بود .

در این کتاب تنها مناجاتی که در گوش انسان نجوا دارد برگرفته از محبت معشوق است که عشق

انسانی را با صفای علی (ع) تجلی می بخشد و مهربانی را برای زندگی ابدی انتخاب می نماید .

                                  بسم الله ار حمن الرحیم

بارالها از تو مسِئلت می کنم به رحمتت که همه چیز را فرا گرفته است وبه قوتت که با آن همه موجودات را مقهور گردانده ای ودر مقابل آن هر چیزی سر تواضع پیش نهاده وهر موجودی ذلیل و خوار گردیده است وبه جلال و جبروتت ،که با آن بر هر چیزی غلبه یافته ای وبه عزتت که چیزی را در برابر آن یارای مقاومت نیست وبه عظمتت که همه چیز را فرا گرفته است و به سلطنتت که از هر چیزی برتر آمده است

وبه ذات حضرتت که بعد از فنای موجودات همچنان باقی وبرقرار است به اسم هایت که ارکان همه موجودات را فراگرفته است وبه نور ذاتت که هر چیزی از آن روشنی جسته است .

ای منبع نورانیت وای منزه از هر عیب و منقضت ، ای ابتدای اولیان وای واپسین آخریان .

بارالها بر من ببخشای آن گناهانی را که پرده عصمتم می درد بارالها بر من ببخش آن گناهانی را که باعث نزول عذاب می گردد.

بار الها بر من ببخشای آن گناهانی را که سبب بی اثر ماندن دعاهایم می شود .بارالها بر من ببخشای آن گناهانی را که باعث نزول بلایت می شود .بارالها بر من ببخشای آن گناهانی را که باعث نزول بلایت می شود .بارالها برمن ببخشای آن گناهانی را که قطع امید من میکند .

بارالها بر من ببخشای هر گناهی را که مرتکب شده وهر خطایی را که عامل گردیده ام .

بارالها من با یاد کردن تو به شما تقرب ونزدیکی می جویم وبه وسیله تو از حضرتت شفاعت می طلبم وبه اتکای وجود تو از حضورت استدعا میکنم که مرا به بارگاه تقربت نزدیک فرمایی وتوفیق سپاسگزاری عطا کنی و ذکر خود به اندازی .

بارالها مانند یک بنده خاشع وخوار و بی مقدار از تو مسئلت میکنم که خطای من بر من نگیری و مرا ببخشایی و به آنچه روزیم فرموده ای خشنود وقانعم سازی ودر هر حال از تواضع و فروتنی ام دور سازی .

بارالها از تو درخواست می کنم ،درخواست کردن کسی که در ماندگیش به غایت رسیده واز هجوم سختی ها ،حاجت به در گاه تو آورده وبر آنچه از عنایت و محبت ،نزد تو سراغ دارد رغبت فراوان نشان داده است .

بارالها سلطنتت بزرگ است و پاییگاه بلند و تدبیرت پنهان است و آمریتت آشکار و قهرت همگان را مسلط است و قدرتت همه جا جاری واحدی را از حوزه حکومتت فرار میسر نمی باشد  .

بارالها بر گناهانم بخشنده ای وبر قبایح اعمالم پرده پوشی و سیئات عملم را به حسنات بدل کننده ای .نمی بینم غیر حضرتت که خدایی جز اونیست .به پاکیت یاد می کنم وبه ستایشت قیام .

خدایا بر نفس خود ستم ها کرده ام وبه نادانی جرات و جسارت ورزیده ، راه خطا رفتم و اعتمادم به این بوده که از قدیمم یاد کرده ای و به نعمت بی منت متنعمم فرموده ای .

خدای من ، مولای من ،چه بسا از افعال بدم را که پرده پوشی کرده ای .وچه بلایای سنگینی که از من دفع فرموده ای و چه بسا گناهانی که مرا از آنها باز داشته ای وچه ناملایماتی که از من دور داشته ای وچه بسا مدح نیکویی که من اهلیت آن را نداشته اما از من بر زبان ها رانده و نقل مجالس کرده ای .

بارالها بلایم بزرگ است وبد حالیم از حدود گذشته وبه افراط پیوسته ودر خور قابلیت خود

 کاری نکرده ام .بندهای نفسانی ام زمین گیرم کرده و آرزوهای دور و دراز از راه بندگی منحرفم نموده وبه دخود مشغولم ساخته اند .

دنیا مرا به غرورش فریبم داده و نفسم به جنایتها و کشش های ناروای خود گمراهم ساخته است .

ای آقای من ،به عزتت از تو مسئلت می کنم .که به خاطر بدی رفتار وکردار من ،دعایم را از اجابت دور نداری وبه دآنچه از اسرار پنهانی من اطلاع داری رسوایم نسازی وبر آنچه از بدی ها در خلوت انجام داده وجز تفریح و جهالت ومتابعت شهوت و تقصیر در خدمت نکرده ام و نادانی وبسیاری شهوات و غفلتم ،به کیفر و عقوبتم تعجیل مفرما .

بارالها به عزتت قسم که در هر حال نسبت به من مهربان باشی ودر کلیه امورم نظر عطوفت از من دور نداری .

خدای من وپروردگار من ،کیست مرا غیر از تو که دفع مضرات ورفع سختی هایم را از او بخواهم و هم از وی استدعا کنم که به کار من در نکرده و سر خودم نگذارد .

خدای من مولای من ،به انجام حکمی مامور وموظفم ساختی ودر اجرای آن غفلت ورزیده ،از تو رو بر تافته ام وتابع هوای نفسم گردیدم واز متابعت چنین دشمنی خودداری ننموده ام ،او هم با لذتهای آنی و خواهش های نفسانی من ،مرا فریب داده ودر این طغیان و تمرد ثابت قد مم گردانید واز این جریان شومی که بر من گذشت از اجرای برخی از احکام تو در گذشتم واز پاره ای اوامرت مخالفت کردم .

پس بر من است که به خود آیم ودر همه این احوال راه تو پویم وستایش تو گویم .

اکنون از حکمتی که درباره من فرمایی وبلایی که از این تمرد بر من لازم دانستی مرا حجت وبرهانی نیست و مستوجب آنم.

اینک ای خدای من ،با این همه تقصیر واسراف بر نفس خود ،رو به تو می آورم ،در حالی که پوزش خواه وپشیمانم ، با عجز وانکار از تو طلب بخشش می طلبم و آمرزش می جویم وبه گناه خود اذعان واقرار واعتراف دارم ،جز پذیرفته شدن عذرم در پیشگاه تو واستدعای در آوردنم در فراخنای رحمت تو برخودفرارگاهی از آنچه در آن گرفتارم وپناه گاهی که بدان رو آورم نمی بینم و نمی یابم .

بارالها پوزشم بپذیر وبر شدت بد حالیم ترحم فرما واز بندهای گرانم رهایی ده . بار پروردگار ا ، بر ناتوانی تنم و نازکی پوست بدنم وبی تابی استخوانم ترحمی فرما .

ای آنکه اول از همه نامم در دفتر آفرینش و صحیفه ایجاد تو افتاد ،خلعت خلقتم بخشیدی ودر کنف عنایت ربانی پرورشم دادی و مشمول احسان خود ساخته از خوان کرم و سفره انعام عام غذایم دادی ،راه خطا رفتم و طریقت غفلت گرفتم .اینک پشیمانم باز بر من بر کرم اولیه و محبتت در گذشته ها باش .

ای خدا و ای مولا وای پروردگار من ،آیا خود چنین می بینی که مرا پس از اقرار به یگانگی تو و معرفتی که از تو در سراسر وجودم پیدا شده است و زبانم گویای ذکر تو گشته و خانه دلم محبت سرای تو گردیده با صدق نیت وحسن عقیده ت اقرار به بندگی تو کرده خاضعا و خاشعا از پیشگاه ربوبیت تو استدعای بخشش می کنم.

باز به آتشت معذبم فرمایی وبه خاکسترخزلانم نشانی ؟هیهات ،تو بزرگتر از آنی که پرورده خود ضایع و باطل گذاری، یا آن را که افتخار تقربش بخشیده ای تبعیدش فرمایی یا آنرا که خانه و مکانش داده ای پراکنده وسرگردانش سازی یا آنرا که در کنف کفایت و سایه رحمتش گرفته ای تسلیم بلایش کنی .

ای کاش می دانستم ای آقای من تو خدای من و مولای من ،آیا آتش را بر روی هایی که در آستان عظمت تو به سجده در آمده اند بر زبان هایی که صادقانه وحدانیت تو را گویا وبه سپاسگزاری تو مد حت افزا شده اند و یا دل هایی که محققا به خدایی تو اقرار کرده اند ویا بر خاطرهایی که پرتو دانش به آنها تابیده و خاشع در گاه تو گردیده اند .

یا اعضایی که در شهرستان بندگی تو افتخار فرمانبرداری داشته وبا اقرار به گناهان خود در رحمت وبخشایش تو کوبیده وقلبا در صدد بازگشت به سوی تو بوده اند مسلط می سازی ؟

نه ای رب بزرگوار ما بر تو چنین گمانی نمی برم و از فضل و کرم تو چنین خبری در نیافته ام .

بار پروردگارا ،تو ناتوانی مرا در مقابل بلای اندک دنیا و عقوبت ناچیز و ناملایمات حادثه آن ،با آنکه دورانش کم است و تحملش آسان و مدتش کوتاه است و زودگذر و ناپایدار ،می دانی .

پس چگونه تاب و تحمل بلای آخرت و نا ملایمات طاقت فرسای آن را خواهم داشت و حال آن بلایی است که مدتش طولانی و دورانش همیشگی و تخفیفی در وی حاصل نخواهد شد .

زیرا که آن نیست مگر از غضب و انتقام و خشم تو ،آن چنان غضب و انتقام و خشمی که زمین و آسمان ها تاب آنرا نیاورند . پس حالم چگونه خواهد بود و حال آنکه من بنده ناتوان خوار و بی مقدار و محتاج زاد و توشه عنایت توام .ای خدای من وای پروردگار من و ای آقای من ،شکایت کدامین کارم به حضور تو آرم وبرای کدامش ضجه وناله دکنم با عذاب درد ناک و سختی آن ،یا به طول بلا و مدت آن پس اگر عقوبت مرا هم دشمنانت گردانیده وبین من و اهل بلا الفت انداخته و میان من و دوستانتان و اولیا ئت جدایی افکند از  من در گذر و این همه خواری و عذاب ها بر من روا مداری .

ای خدا ی من و ای آقای من و پروردگار من ،گیرم بر عذابت تحمل کردم دوری و جدائیت را چگونه تحمل نمایم .گیرم با حرارت آتشینت شکیبایی کنم ،چگونه تحمل آن کنم که نظر به غیر کرامت تو افتد که هر چه دیده ام کرم تو را دیده ام.یا چگونه مسکن و مکان خود در آتش بینم ،حال آنکه امیدواری من به لطف و بخشش تو است .ای بزرگ وای مولای من به عزتت صادقانه قسم میخورم اگر مرا گویا گذاری البته میان دوزخیان مانند خروشیدن امید بخروشم و چون فریاد زنندگان به درگاهت فریادها برآرم وچون بچه مردگان به ناله های جانسوز بنالم و حتما تورا صدا کنم و گویم که کجایی ای دوست مومنان ای منتهای آرزوی عارفان ای کس بی کسان ای فریاد رس فریاد خواهان .

ای که دل دوستان و صداقت پیشگان اشغال شده محبت تو است و ای که جهان و جهانیان تجلی گاه الوهیت تو .ای خدایی که تو را تقدیس وستایش می کند آیا خود را چنین می بینی که از دوزخ صدای بنده مسلمانت را که به عمل مکافات گناهش مزه عذاب را می چشدوبه انتقام معاصی ،بین طبقات آن زندانی مانده و خروشیدن یک بنده آرزو مند به رحمتت می خروشد وتورا به زبان اهل توحیدت می خواند وبه پروردگار ی تو ،توسل می جوید وحال آن که چون گذشته نیز امید بردباری ومهربانی ورافت تورا دارد .یا چگونه اورا آتش درد و شکنجه دهد وحال آنکه امید فضل و گذشت ورحمت تورا دارد.

ودیده به سوی تو دوخته است ؟یا چگونه زبانه های آتش اورا می سوزاند وحال آنکه تو صدای او ر می شنوی وحال ومقالش را می بینی ؟ویا چگونه شعله های آن وی را احاطه خواهد کرد وحال آنکه تو از ناتوانی او با خبری یا چگونه دستخوش طبقات آتش خواهد شد وحال آنکه تو از صداقت وراستی او آگاهی ؟ویا چگونه زبانه های آتش اورا صدمه و آسیب رسانده وحال آن که او تورا می خواند و یا رباه می گوید ؟آنکه در خلاصی خود از آتش به فضل تو امید وار است چگونه اورا وا می گذاری ومتوجهش نمی شوی ؟هیهات ،هیهات،کسی به تو این گمان نبرد واز فضلت این انتظار نرود واین معامله ای نیست که از نیکی واحسان با یکتاپرستان می کنی .

من یقین قطعی دارم اگر نه حکم فرموده بودی منکرانت را عذاب دهی ودشمنانت را جاویدان در دوزخ نگهداری حتما همگی آتش آن را سرد و منبع سلامتیش می کردی و هرگز کسی را در آن نه جایگاهی بود ونه قرار گاهی و ولیکن ای که پاکیزه ومقدس است نام هایت .

قسم خورده ای که آن را از کافرین جن وانس پر سازی و دشمنان را در آن جاودان داری .وتو ای که حمد وثنایت بزرگ است ،ابتدا تا چنین گفته ای و اکراما از راه افضال و انعام فرموده ای :آیا ممکن است آن که ایمان آورده با آن حکم کرده ای .

وتسلطی که بر بنده ات  داشته فرمانت را در باره آن اجرا نموده ای که در این شب واین ساعت بر من ببخشی هر گناهی را که کرده ام وهر معصیتی که مرتکب شده ام وهر عمل زشتی را که در پنهانی انجام داده ام و هر حرکت جاهلانه ای که آشکارا وپنهانی یا هویدا ویا در نهان از من سر زده وکرام الکاتبین را به ثبت آن امر فرموده ای و آنان را بر آن گماشته ای که حافظ حرکات وسکنات وشاهد اعضاوجوارح من باشند وخود از ورای ایشان مراقب من بوده وبا اعمال و نیات که از نظر ایشان پنهان مانده است .

تو توجه داشته ای واز راه رحمت آشکارش نساخته وبه فضل و بزرگواریت پرده پوشی کرده وهم مسئلت دارم از هر چیزی که از آسمان فرو فرستی

یا احسانی که مشمول بندگانت فرمایی یا نیکی هایی که بین خلایق پراکنده سازی یا نعمتی بگسترانی یا گناهی که مورد بخشایش قرار دهی یا خطایی که پرده پوشی فرمایی نصیب مرا فراوان گردانی .

ای پروردگار من وای آفریدگار من ،ای خدای من و بزرگ من و آقای من ،ای صاحب اختیار من ،ای آنکه بر سختی ودرماندگی و زبونی من واقفی وبر فقر و تنگدستی من آگاهی .

ای پروردگار من و کردگار من و آفریدگار من به حق تو و پاکیزگی تو و اعظم صفات ونام های تو ،از تو مسئلت می کنم که اوقات شبانه روز مرا به یاد خودت گذاری وبه خدمتت پیوسته داری وکارهایم چنان گردانی که قبول درگاهت گردد.

وبه مقامی برسانی که کار و بارم تو باشی وذکر وفکرم توگردی وخانه دلم منحصرا از آن تو باشد وبندگی ام در آستان تو دائمی وهمیشگی. ای آقای من ،ای آن که اعتماد من فقط به توست وای آن که شکایت احوالم به آستان تو ،ای خدای من وای آفریدگار من ،اعضا ء مرا برای انجام خدمتت تقویت فرما .

دست و پای مرا در عزیمت به سوی خود مقاوم گردان وثباتشان بخشای ومرادر ترس از حضرتت کمالی ودر پیوستن به خدمتت مداومتی مرحمت فرما تا هم شمار عزیمت کنندگان به سوی تو گردم ودر عدد پیشی گیرند گان به حضرتت قرار گیرم ودر صف مشتقان ،اشتیاق تقرب تو جویم.

ومانند اخلاص مندان به دائره اخلاص تو در آیم واز تو بپرسم وبه حلقه گرویدگان به تو در آیم .

بارالها آن که درباره من اراده سوئی کند تو اراده او کن و آن که نسبت به من حیله و مکر ورزد به حیله خود چاره او فرما ومرا از بهترین بندگانت قرار ده که در پیشگاه تو نصیبی دارند ودر آستانت ودر حضورت اختصاص تقربی.

حقا که کسی به این سعادت ها نرسد جز به فضل وعنایت تو به جودت مرا ببخش وبه بزرگواریت بر من مهربانی فرما وبه رحمتت مرا نگهداری کن و زبانم را به ذکرت گویا فرما ودلم را در محبتت بی تاب گردان ودر حسن قبول و انجام حاجتم منت نه واز لغزش من در گذر وگناهم را بیامرز .

همانا تویی که بندگانت را به بندگی خود حکم کرده ای و امر فرموده ای که تو را بخوانند و ضامن

شده ای که دعای آنان را اجابت فرمایی .پس بار پروردگارا ،رو به آستان تو کرده ام ودست نیاز به درگاه تو درازنموده ام به عزتت قسم که دعای مرا مستجاب فرما ومرا به آرزویم برسان وقطع امیدم منما وشر دشمنانم را از انس وجن ،خود کفایت فرما واز من باز دار. ای که از بندگانت زود خشنود می شوی کسی را که جز به دعا مالک نیست ،بیامرز که تویی فعال مایشاء و بکنی هر چه بخواهی .ای که نامش هر مرضی را دواست و ذکرش هر مریضی را شفا و بندگیش هر بنده را ثروت و غنا ،بر کسی که سرمایه اش امید است و سلاحش زاری ،رحمت کن .ای تمام کننده نعمت ها وبرطرف سازنده زحمت ها ای نور وحشت زدگان از تاریکی ها و ای عالم معلم ندیده .

بر محمد و آل محمد درود فرست وبا من آن کن که در خور اهل بیت تو است و رحمت فرست ای خدا بر رسول و امامان از اولاد او و آنان را درود فرست درودی فراوان .

                                                                                                 التماس دعا

                                               هوالباقی

آن کس که مرا روح و روان بود پدر بود

آن کس که مرا فخر زمان بود پدر بود

افسوس که رفت از سرم آن سایه رحمت

آن کس که برایم نگران بود پدر بود

به مناسبت  سالگرد فوت مرحوم

هوشنگ صابری

مصادف با اربعین حسینی ( ع )

قطعه 224 ردیف 33 شماره 48

[ جمعه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۷ ] [ 14:39 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/عشق نامه ای دیگر

جمعه 21 اردیبهشت 1397

جعفر صابری/عشق نامه ای دیگر

جعفر صابری

عشق نامه ای دیگر

 

می خواهم حرفهای دلم را برای تو بنویسم تا همیشه بمونه .

وقتی برای اولین بار دیدمش فکر نمی کردم اونقد دوسش داشته باشم که نتونم لحظه ای فراموشش کنم و هر روز بیشتر از روز گذشته جای خالیش برام بیشتر احساس بشه.

دیشب وقتی پشتش به من بود گفتم برگرد رو به من بخواب ،خندید و گفت :روی قلبم فشار میا د ،تو توشی درد میاد !

از امروز جای خواب را طوری درست می کنم که نه به قلبش فشار بیاد و نه پشتش به من باشه!

                                                                                       شنبه نمیدونم چندم.

*************

1440 دقیقه

خدا از من نگذرد،یک بار دیگر دلشو سوزوندم .آخه مگه این بنده خدا چه توقعی داره ،مگه چقدر ما با هم هستیم ،دیروز حساب کردم 1440 دقیقه شبانه روز ، یک روز کامل چقدر از یک روز اون با منه که من دلش را بسوزونم.

باید برم مرغ پختن رو اون طور که اون دوست داره یاد بگیرم . نباید کاری کنم که احساس کسری و یا کمبود کنه .

اون به امید ی میاد به این خونه باید همه دچیز بوی انتظار و دوست داشتن بده تا بفهمه چقدر دوستش دارم .خدایا کمکم کن تا بتونم بهش نشون بدم چقدر دوستش دارم .

یکی از روزهای هفته

**************

راست می گفت :باز هم قبض ها را بده اما من یادم رفته بود ،نباید بحث می کردم ،حالا ناراحت رفت وتا فردا شب همین طور ی ناراحته .می ترسم که زنگ بزنم ،خجالت می کشم .چی بگم حق با اون بود.

اصلا حق هم که با اون نباشه نباید ناراحت از خونه بره بیرون ،روزش خراب میشه .مگه چی کافی من کوتا بیام مرده دیگه ،اگه تو خونه هم برای ما رئیس بازی در نیاره پس چه مردی

گناه داره باید کوتاه می آمدم وبحث نمی کردم ،دلش سوخت هیچی نگفت و رفت .اما نمی دونم که اگه زنگ بزنم حرف نمی زنه …

عیبی نداره ساعت 5/4 پنج دفتر کارشه ، میرم براش خوردنی می برم هم ازش عذر خواهی می کنم هم می بینمش تلافی شب که نمیاد را هم در میارم.

**************

از سیاست مدار ها بدم میاد زیاد دروغ نمیگن و ساده از روی واقعیت می گذرند اما با نگاه به بعضی واقعیت ها احساس می کنم باید سیاست داشته باشم ،اون عاشق مادرش هست و بی تفاوتی و یابی خیالی من می ترسم کار دستم بده.بهتر هست کمی از خوبی های مادرش بگم و بدی ها را بزرگ نکنم بهتر وساطتت کنم ویه کاری کنم کینه نشه.هر چی باشه من نفر سوم بین مادر و پسر هستم ،بهتر ه نقش مهمی داشته باشم .با این کار علاقه اون هم به من بیشتر میشه ، من بخاطر اون همه کار می کنم .فقط بخاطر عشقمون .

                                                                                           آخرین روز هفته

*************

این طوری بهتر شد ،خودش فهمید که با من چه رفتاری شد.گرچه نمی تونه کاری کنه و خوب من خودم هه چیز را می دانستم واین طبیعی است که همسر اون بخواد از منبدش بیاد ،من هم بودم همین کارها را می کردمبا ناراحتی اون بیشتر شرایط را براش دشوار می کنم ،اون که نمی تونه بچه هاش رو رها کنه باید بسوزه و بسازه و خدای نا خواسته من کم رنگ می شم .پس بهتر ه کوتا بیام ،این طور اون بیشتر دلش برام می سوزه و حق هم به من میده ،چرا ناراحتش کنم و دلش رو بشکنم.اون همه چیز رو به من گفته بود و من این طوری خواستم .

اما دلم خیلی گرفت خدایا کمکم کن که صبور باشم .بخاطر عشقمون.

                                                                                          یه روز خیلی بد

*************شاید من خیلی زشت شدم یا پیر و کمتر به خودم می رسم .

نباید گله کنم باید شرایط را طوری درست کنم که اون همیشه من رو مثل روز اول که دید و خواست دوست داشته باشد ،لباسهایم را باید عوض کنم .حمام برم و آرایشم ملایم و خوب باشد .

از موهای بسته خوشش نمی یاد ،غذا که تمام شد موهایم را باز می کنم و مواظب هستم که داخل غذا مو نباشه .خدایا من چقد شلخته شدم.

مثل زنای …نه فقط مثل خودم تنبل شدم .

عصر یک روز از هفته

حق با اونه ،چقد باید با این تلفن حرف بزنم .

اگه حوصله م سر میره خب باید کار دیگه ای بکنم .این همه کار ،صبح که میره تا ظهر من ده

تا کار دارم.

به من چه که دیگران چکار میکنن ،اونا مردشون همش مال خودشونه ،مرد من نصفه است ،نمی زارم از دستش بدم.

از ساعت 8 صبح تا یک هر کجا زنگ زدم ،زدم ،ولی عصر تلفن آزاد باید باشد که هر وقت زنگ زد من بتونم صداشو بشنوم.

باید بدونه که من همیشه منتظر صداش

                                                                                           همین امروز

***********

خدایا کمکم کن تمام دیشب به فکر این بودم که چرا شبهای جمعه اون باید اینجا نباشه و کنار من ،خیلی برام سخته تنها وبدون اون .کاشکی زنش نبودم ،شاید کمتر حسادت می کردم ،ولی چه باید کرد امروز شمردم 98 روز دیگر تابستونه ،اونا میرن شهرستان و چند هفته همیشه ،هر شب و حتی جمعه ها اون پیش منه ،مال من ،خود خودم…

یه روز از 98 روز گذشت .

                                                                                صبح یه جمعه دلگیر

****************

حوصله نوشتن ندارمفقط می نویسم که نوشته باشم ، با من اسم اونو رو لبش میاره ،نمی دونم چی من شبیه اونه …

خودش میگه ناراحت بودم ،اعصابم را خورد کرده 10 ماه ! شاید راست میگه ،شاید آدم ناراحت اینطوری میشه …

خدا کنه دیگه ناراحت نشه !

                                                                                          یه روز بد

***********

دیشب تولدش بود ،یه شام خوب ،اتاق خوب ،و نباید می زاشتم تلفن زنگ بخوره ،الکی ناراحت شد و دلش شکست .

حرفای زیادی هست من باید بیشتر حواسم را جمع کنم .

همیشه یه چیزایی هستند که می تونند لحظات خوش آدم ناخوشایند و یا به عکس ناخوش را خوش کنند .

*************

سه روزه رفته مسافرت !

خیلی دلم براش تنگ شده .غذا درست کردم میرم دفترش ،پدرش آنجاست با هم می خوریم .پیر مرد خوشحال میشه .وحرفهای خوبی هم برامخ از بچه گی های اون می زنه .

بهتره برم ،از خونه نشستن هم بهتره .

                                                                                   یه روز بدون اون

***************

فکر نمی کردم جریان درست باشه .

باورم نمی شد همه درست می گفتن و اون واقعا …

به من نگاه کرد و گفت :تو خودت این طور خواستی !

خدایا منو بکش …

                                                                                روزی که واقعیت فاش شد

************

دیگه با اون بودن مثل سابق واسم لذت نداره .

سرده ،خیلی سرد شده ،شبهایی که هست بیشتر احساس تنهایی میکنم تا وقتی که نیست .

فکر می کنم خودش هم متوجه شده .

                                                                                         روزهای تلخ

***************

وقتی جدی حرف می زنه ازش میترسم ،می دونم یا یه کار خیلی بدی کردمیا

یه کار خیلی بد میخواد بکنه !

اما دیشب فقط گفت :ما باید با هم حرف بزنیم .ولی امشب نه خیلی خسته هستم .و سرم درد می کنه و رفت خوابید .

من هم بعد از اینکه اون خوابید آمدم داخل حال و شروع به نوشتن کردم .

نماز هم خواندم !با خداغ درد دل کردم .ای خدا خودت کمکم کن .

روزهای تنهاییم!

*********

گفتم می خوام چند روز برم خانه مادرم ،چیزی نگفت ،

فقط مقداری پول گزاشت روی تلویزیون و رفت …

حتی به من نگاه هم نکرد .نمی فهمم من کار بدی کردم یا اون!

**********

تو خونه حوصله م سر میره :بهش گفتم :می خوام برم سر کار …

گفت برو خوبه .بعد با نات بوکش مشغول شد ،وصل شد به اینترنت و کار کرد …

تا نزدیک صبح !من هم رفتم خوابیدم .

یعنی خوابم برد ه بود .فهمیدم که حرف بی موردی زدم !

**********

خیابونا خیلی شلوغ بود وهمه برای خرید با همسرانشان بودن.می خندیدن و به وسیله های کنار پیاده رو و یا داخل مغازه ها نگاه می کردن …

اجناس مختلف از لباس ،کیف ،کفش و همه چیز …

سفره هفت سین هم بود .من پول داشتم ،اما حال نداشتم .بیشتر مردم را دیدم و برگشتم .چیز زیادی نخریدم ،فقط سفره هفت سین کوچکی خریدم به اندازه خانه و تمام زندگیم …

                                                                                      یکی از روزای تنهاییم

***************

آمد سعی می کرد نشان ندهد که عجله ندارد .نشست چای خوردیم و شیرینی .لبخد تلخی داشت .

پرسید سال تحویل کجا بودی ؟ بدون توجه به حالش گفتم :توالت !

با خنده تلخی گفت :پس آغاز سال جدید را خیلی خوب شروع کردی !و چند لحظه بعد رفت …

من هم خوابیدم!

                                                                                         اولین روز سال نو

**************

خیلی وقت بود که باهم  سفر نیامده بودیم .اون عاشق سفر بود ،مثل خود من …چون ماه تولد هر دومون یکی هست .

هر دو در آذر ماه بدنیا اومدیم . ولی هیچ وقت سفرهایمان خوب تمام نمی شود و یا همیشه در سفر ناراحتی پیش می آید .

خدایا کمکم کن تا خرابکاری نکنم ..

                                                                                          اولین روز سفر

*************

شاید اگر مادرش با ما نبود بیشتر خوش می گذشت ،خیلی کارها را در حضور مادرش نمی توان انجام داد .ولی او مادرش را خیلی دوست دارد ،پس باید بخاطر او مادرش را هم تحمل کرد .

ولی کاشکی یه سفر دوتایی بیایم ،خیلی خوش میگذرد .

                                                                                             دومین روز سفر

**********

نمی دونم چی شد ولی تمام عقده هایم توی گلوم یه دفه باز شد .شاید بخاطر این بود که من در این سفر یه عکس با همسرم نگرفتم و مادرش می گوید :زشته چرا زن اولش را نبرد .وشاید بخواهد این که او در تمام شرایط به فکر بچه هاش است .وحتی در کتابی که به من داده نام بچه هاش را می نویسد .اون بچه ه9اش را دوست دارد .چیزی که از من ریغ کرد و حتما زنش را هم دوست دارد .

خوب کاری کردم سر نهار  اون کار را کردم!

                                                                                        چهار مین روز سفر

***************

بهتش زده بود .زبونش می گرفت و بغض تو گلوش گیر کرده بود .لباس را از تنش در آورد و از مغازه خارج شد ….

من ومادرش دنبالش بودیم .مغازه دار گفت :نمی خرید گفتم نه … مثل اینکه پدرش فوت کرد …

عصر جمعه ساعت 5/4  دوازده فروردین 1384 مصادف با اولین امام حسین (ع) سوریه…

***********

سفرمان با مرگ پدرش بد تمام شد .دو روز و نصفی در فرود گاه دمشق منتظر یک پرواز بودیم که بیایم ایران و وقتی رسیدیم او رفت …

من فکر نمی کردم تا این اندازه پدرش را دوست داشته باشد .

پیر مرد می رود حمام داخل دفتر کار همسرم و بعد از شست و شو ی خودش دم در تمتم می کند.

عجیب بود همان روز همسرم سر نماز به پدرش زنگ زد و همه حتی مادرش با پدرش حرف زدن .

پدر می گفت : برایم یک جفت جوراب بخرید…

وهمسرم برایش کفش خرید …امروز پدرش را بخاک سپردن .

**********

حرفای فامیل همسرم حالب است .انگار نه انگار یکی از آنها مرده ،می خندند و شوخی میکنن ،سر به سر مادر شوهرم می زارند که عجب عروسی گرفتی .

خیلی ها هم با بهت زدگی به من نگاه می کنند و به همسرم می گویند : راسته !

بیچاره همسصرم هنوز زبانش موقع حرف زدن می گیرد و حرفها یادش میرود .

                                                                          چند روز بعد از مرگ پدر شوهرم

**********

روزها به سرعت می گذرد و خیلی تکراری . او یک شب در میان می آید اینجا و شب سه شنبه و چهار شنبه دو شب را اینجا می ماند ولی هنوز شب های جمعه می رود آن خانه .

من هم هر یکی دو هفته پنج شنبه ها میرم منزل پدر مادرم !

چیزی برای نوشتن ندارم .چیزی نشده .

                                                                                            یک روز تکراری دیگر

خواهرم زنگ زد گفت امسال زودتر میاد .خیلی خوشحال شدم .قرار گزاشتیم بریم مشهد .

اون هم قبول کرد .

**********

به من گفت اگر بچه می خوای باید تمام مهرت را ببخشی ،جز مکه و 14 سکه ،همان چیزی که از اول قرار بود .

اگر چه ناراحت شدم اما مهم نیست .ما از اول بر پایه عشق زندگیمان را شروع کردیم و مادرم سر عقد به او تحمیل کرد که هزار تا سکه باید مهرش باشد .

او فقط مرا نگاه کرد و قبول کرد .

**********

کاغذ را روی میز کارش گذاشتم و گفتم بیا  فقط قول بده بچم مال خودم باشه .

خندید و گفت باشه !

سردم شده بود فکر نمی کردم یه همچین آدمی باشه و فکر کنه من از اون زنها هستم که مهرم را اجرا بزارم و… بازم دلم را شکست!

                                                                                      عصر یک روز دلگیر

**************

خیلی ناراحت بود .

خانه برایش تنها سرمایه بود ونامه از بانک خیلی ناراحتش کرده بود .

به من نگاه کرد و گفت :دیدی چی شد .باید کاری کنیم اما چه کار…

من گفتم صبر کن همه چیز درست میشه.با ناراحتی گفت :بخاطر مادرت و سه میلیون پول

خانه رو گرو ی بانک گذاشتم .حالا دوستت کجاست .

راست می گفت :حق داشت باید کوتاه می آمدم .از خدا می خواهم هر چه زودتر مشکل او حل شود.

                                                                                                یه روز سخت

***********

این دومین باره که داره میره دبی ،بعد از سال 1380

نمی دونم چی برام می خره ،ولی منتظرم زودتر بیاد ،سه روزه رفته با دوستش.انشالله بهش خوش بگذره…

                                                                         روزی بدون اون ولی در فکر اون

**********

خدای من باورم نمیشه یه دست لباس بچه پسرانه چقد با نمکه …

گفت :به من الهام شده که بچه ما پسر است و این لباس را برای او از دی تو دی خریدم.

شب خیلی خیلی خوبی بود …

ومن لباس را روی دستگیره کمد آویزان کرده بودم .باورم نمی شد .

                                                                                           شبی خوش با او

**********

امروز دلم برای پدرش تنگ شده بود .خدا رحمتش کنه .مرد خوبی بود .کاش کی میشد بود.

هر کی میاد پیشش اذیتش می کنه ،حتی عموش!

ودو تا از کارمنداش از اون شکایت کردن و ناراحته…

خدایا این روزا کی تموم میشه…

**************

شب با هم رفتیم بیمارستان اون آزمایش داد و من هم…

اون نمی دونست من برای چی آزمایش دادم ولی من احساس می کنم مسافرم در راه است .

                                                                                     شب خانه با فرزندم

*************

تصمیم گرفتم از امروز نماز بخوانم و

شروع کردم ،خدا هر چی می خواستم به من داده …شکر.

**********

برگه را داد دستم و گفت تو می دونستی !

گفتم آره و خندید و گفت :مبارک…

من شروع کردم به خواندن سوره یوسف …شنیدم هر کی سوره یوسف را بخواند پسرش خوشگل میشه ایشالا.

*=================================

امروز وقتی دکتر سنو گرافی کرد گفت :پسره و صدای قلبش رو شنیدم و به اون ایمان دوباره آوردم.

مرد خوب و با خدایی است .وقتی کاغذ را دادم فکر نمی کردم بره و عمل کنه … با ما آمد مشهد .

ما وقتی رسیدیم هتل او صبح زود رفت و صبحانه نخورد .

فردای آن روز عصر آمد وبه من گفت عمل کردم و 11 ساعت بی هوش بودم .

باور نمی کردم تا دیدم چقدر بخیه و چسب …

زخم . همان شب با ما آمد پارک بدون این که خانواده من چیزی بفهمد .

فیلم گرفت .خندید و حتی شوخی کرد …خیلی مرده .این رفتار مردانش رو دوست دارم .

و عاشقش هستم .خدا کنه پسرم هم مثل خودش بشه .انشالله میشه…

************

صدای قلبش را می شنوم آرام است .صداش را می شنوم .یک وقتهایی هم لگد می زند .

قربون لگدش …

حالا دیگه ناراحت نیستم مردم چی میگن ،هر چی میخوان بگن بگن مهم اینه که من زنش هستم و این هم پسرم هست.حالا خدا را شکر من دوتا مرد دارم .

خدایا متشکرم.!

********

دلم می خواست می ماند خانه اما گفت : خیلی کار دارم و رفت …

کاشکی می ماند .دوست داشتم نهار را با من بخورد .اما رفت

وقتی این وقت روز یعنی سر ظهر می رود دلم بیشتر و زودتر برایش تنگ می شود .

اما او می رود یعنی باید برود.                                      یک روز بهاری

امروز از صبح تو دلم شور افتاده بود .همش فکر میکردم یه اتفاقی میافته …

زنگ زدم دفتر حاجی آمده بود و دعا می خوند ،برای همین قطع کردم.

وقتی دعا می خوند شماره منو می بینه بر می داره ،زیر لب دعا می خونه من می فهمم و قطع می کنم .

می خواستم حالشو بپرسم ،خوب خوب بود ،خدایا شکر…شب می بینمش . تا شب …

********

دیشب نیامد زنگ زدم از شهرستان فامیلاشون آمده بودن .چاره ای نبود ،خیلی دلم براش تنگ شده بود .

صبح زنگ زدم ،هنوز نیامده بود .حالا هم ظهره می ترسم زنگ بزنم ،

امشب هم حتما نمیاد .چقد اینطوری زندگی کردن سخته !

***********

دیشب آمد من فکر می کردم نمیاد.

خیلی خوشحال شدم .ولی اون ناراحت شد .پتو توی اتاق پهن بود ومن دراز کشیده بودم .ظرفا نشسته و خلاصه خانه ریخت و پاش بود …

چیزی نگفت نشست و تلویزیون نگاه کرد.صدای آمریکا…اخبار و بعد خوابیدیم .

من نمی دونم چرا پرسیدم می تونم برم کرج ؟خودم رو لوس کردم . گفت امروز ؟گفتم آره و اون گفت خب برو…

**********

دیروز کرج نرفتم .کرج نرفتم ولی امامزاده رفتم …با پسرم درد دل کردم.

حالا دیگه حاجی لگد می زنه …خدا کنه مثل باباش بی معرفت نشه !

یه وقتایی خیلی نامرده…

                                                                          عصر روز پنج شنبه بهاری !

***********

صبح زنگ زد ،سرحال بود و گفت :چه خبر ؟کرج خوش گذشت !بیشرف مسخرم می کرد.

می دونست نرفتم !حالم رو گرفته بود .حالشو می گیرم شب که بیاد…

دیشب باز اذیتش کردم و گفتم :حالم خوش نیست  گفت :باشه خوابید !

بی معرفت .

خواستم خودم رو باز لوس کنم …برای همین صبح سرد بااون خداحافظی کردم گرچه می دونم کار خوبی نکردم .ولی دلم بد جوری سوخت!

*********

تمام روز تنها در خانه بودم .روز را اکرم و اعظم خانم زنگ زدن اما حرف نزدم .

حالا هیچ کس را نداشتم .شب یک فیلم ترسناک دیدم و جلو تلویزیئن خوابیدم.

یکی می پرسد اندوه تو از چیست

سبب ساز سکوت مبهمت کیست

برایش صادقانه می نویسم :

برای انکه باید باشد و نیست !

                                                                              یک روز بی روح بهاری

***********

دیشب زودتر آمد گفت بچه ها رفتن شیراز ،نشستیم و حرف زدیم ،کلی از این طرف و آنطرف حرف زدیم و خندیدیم.

حرفهای خوب از گذشته های نه چندان دور با موبایل از او عکس گرفتم.

***************

دیشب فیلم دیدیم سه تا …تا 4 بیدار بودیم .خیلی خوش میگذره وقتی هست .

دستش رو می زاشت رو شکمم که پسرم لگدش بزند و می خندید .خدایا شکرت.خیلی شکرت…

**************

صبح رفت ولی من دلم آط شوب بود…

رفتم میدان خرید و بعد خانه خیلی درد داشتم .ناهی خانم و فرشته خانم آمدن و راهی بیمارستان میلاد شدم.

**********

خدایا شکرت .دکتر می گفت ناراحت نباش خیلی درد داشتم .گفت طبیعی بدنیا بیاد بهتره .من داشتم می مردم .دعا می خوندم .داد می زدم .گریه می کردم و…

خدایا شکرت دیدمش چه ناز بود .شب روزاو حاجی آمدن بیمارستان فیلم گرفت .فرداش آمد دنبالم .گوسفند سر برید ولی خیلی ناراحت بود .داد و بیداد می کرد .اما خوشحال بود مادرم .

روزا و فریبا و همه خوشحال بودند .زری هم اسفند دود می کرد و خیلی خوب بود .

شب کنار پسرم و همسرم …خدایا شکرت.

***********

همه رفتن حتی اواما پسرم پیشم است .خدا را شکر دیگه تنها نیستم .

دستای کوچک و قشنگش را می بوسم .

محمد یوسف من همان شد که می خواستم .خدارا شکر .تمام روز با محمد یوسف هستم .

*********

تمام شب با محمد یوسف بازی می کرد و یوسف هم می خندید .من فکرش را هم نمی کردم این قدر بچه را دوست داشته باشد .

*************

حالا اون پدر چهار تا بجه شده بود و کمتر از بیست روز بعد از تولد محمد یوسف ،امیر صدرا هم متولد شد .ولی اون نرفت شیراز و فقط خبرش را شنید.

بعضی وقتها به این فکر می کنهم یعنی کدام یک از بچه هارا اون بیشتر دوست دارد ؟

خیلی آرامتر از گذشته شده بود .

**********

محمد یوسف خیلی زرد شده بود ،نبردیمش دکتر ،نگران بود و شکر خدا خیلی بهتر شد…

برگشتیم خانه … مهتابی آورد و کنار تخت محمد یوسف گذاشت و نماز خواند کنارش .

**********

روزها به سادگی می گذرد ولی به نظرم یک آتش زیر خاکستر است .همش دلم آشوب است و نگران هستم .این روزها صحبت از رفتن او به رومانی است ومی خواهد شرکتی آنجا بزند…

اما پول نداره و نگرانه .دیشب از شرایط بد ایران می گفت و می ترسید .او احساس خطر می کرد و می گفت ایران بوی 1356 را می دهد.

من آن سال هنوز بدنیا نیامده بودم .برای همین نمی فهمیدم چی میگوید .اما می دانم دکه خوب می فهمد.

****************

دیشب خانه بود و ناراحت.می گفت امروز چیزی را امضاء کردم که خیلی می ترسم .کار دستم بده.

گویا داماد صاحب ملک موسسه برگه ای را به او نشان داده بود که تمدید اجاره بوده و او با توکل به خدا آن را امضاءکرده بود .بعد خوانده بود دیده بود که چیزی از تمدید نیست .ولی باز گفت :پناه بخدا…

خدایا گاهی وقتها دلم بقدری برای او و تنهایی هایش می سوزد که همه چیز را فراموش میکنم

خدایا خودت کمکش کن …

***********

این روزها سخت گرفتار مسائل مالی است و حسابی ناراحت است .تنها دل خوشی ما محمد یوسف است که بازی می کند و می خندد.

زندگی رنگ و بوی تازه ای گرفته .خدا را هزار بار شکر .

****************

باز سر هیچ و پوچ او را ناراحت کردم .با اینکه خودم هم ناراحت می شوم .نمی دانم چرا .خیلی سرد شده و بی تفاوت به همه چیز!

اولین پاییز زندگی محمد یوسف است .

او در حال بزرگ شدن است

همه چیز با یوسف برایم عوض شده .و تنهایی هایم را در کنار او دیگر احساس نمی کنم .

                                                        پایان

جعفر صابری

این  نوشته ها را تقدیم می کنم به تمام تنهایی های عزیزی که فکر میکرد خیلی تنهاست!

نوشته شده مهر 1388 بخارس – رمانی

مینویسم از همه عقبتر که دوستت دارم از همه بیشتر

هر که دوستت داره از من بیشتر بنویسه از من عقبتر

faezeh

[ جمعه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۷ ] [ 14:38 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/کاروان صلح

کارناوال شادی 

 

*The conciliation caravan

The world has too much evilness . If the men ignored the world evilness they may become less. but the men find the way .

A caravan for bringing of message of friendship and peace, for bringing of whatever that implies on goodness and joy. For informing the human being that the others are read to help and to reduce their grief. A caravan from every villages and cities , A caravan for participation in a kind of philanthropy along with blue flag of navy blue and with a branch of olive and according to its leaves which implies on the number of participating countries in this useful movement .

کارناوال نمایشی در رشت برگزار شد

*Objective:

 Assisting to society poor people and the introduction of the culture and civilization of each nation to other nations.

The showing of ideas and opinions of each nation to other nations and a symbolic action in which can show the sense of philanthropy and also the absorbing of popular helps and governmental helps in this respect.

The method and the form of the implementation of caravan : A caravan which consisting of theatre , music and etc… artists along with handicrafts and the production of each country initially moves from the mentioned country and then moves into neighbour countries . and so the other countries will be added to this caravan will reach to final destination in a circular way and this method will turning over and the hosting country moves every year .and in every place of caravan road will have stations in which the people become familiar with caravan and its objectives . the Introduction of folk wears and the special music of each country are the main symbols of this journey . we can help UNICEF in order to keep the nations culture through this method , since the available countries responsible in caravan will act so much for the better introduction of their nation and cultures .

کارناوال شادی

*Remarkable Point:

Long ago, not so far, the Gypsies and circus have such journeys and that was interesting to people to become familiar with various cultures.

With sampling from this philanthropic action we provide a caravan under the name of peace and conciliation or better to say the nation’s friendship. We believe that the globe is too small. However, it’s the big one. Therefore the world people need to know each other and respect the culture and opinion of each other. Actually, this is one of the main Guidelines of united nation . We hope that may one day the people of the world respecting to their colour , race , religion and whatever which belonging to every nation .

Jafar saberi

Sitges Carnival 2018: The Biggest Party of

the Year

Sitges Carnival Parades

Carnival is one of the brightest, most vibrant celebrations to hit the picturesque town of Sitges near Barcelona every year, and 2018 will be no exception! The festival will take place from February 8th – February 14th, and if you’re lucky enough to be visiting the Catalan capital during this period, then we suggest you head on down to the usually quiet seaside village of Sitges, located just 40 minutes outside Barcelona. Here you’ll find a week-long fiesta boasting wild parties, colorful parades and delectable delicacies, as well as live music, dancing and some traditional celebrations.

Read on to find out why the Sitges Carnival 2018 is one event not to be missed…

WHERE: Sitges, 35km south of Barcelona.

HOW TO GET THERE: Trains departing from Barcelona Sants to Sitges.

COST: Free!

 

[ سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۷ ] [ 7:24 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

لاتاری

فیلم لاتاری

مقاله ای که هرگز چاپ نخواهد شد!

ما یاد گرفتیم  که همیشه دنبال معلول بگردیم و علت را فراموش کنیم !

این روزها یکی از پر سرو صدا ترین فیلمهای سینمای ایران فیلمی با نام لاتاری است که همچون  فیلم به وقت شام جزو فیلم های برتر سینمای ایران شناخته شده و  قسمتی  از جوایز جشنواره فیلم فجر را نیز به خود اختصاص داد ، دراین که ساختار فیلم و بازی بازیگران و همه، بطور کل خوب و قابل توجه بود جای بحثی نیست اما همواره یک موضوع مهم در چنین فیلم هایی مورد فراموشی قرارمیگیرد که علت رفتن و یا گول خوردن یک انسان برای رفتن و انگیزه اش برای خروج از کشور چه بوده ؟علت حضور و درگیر شدن در یک موضوع جنگی در کشوری ثالث و کشته شدن و هزینه کردن میلیارد ها دلار برای مردم یک کشور دیگر چیست؟ شاید تمام پاسخ داستان لاتاری در به وقت شام داده شود!

من نه می دانم و نه می خواهم که به آن پاسخ دهم چراکه بیش از هشت سال ما درگیر جنگی خانمان سوز با بیشتر دنیا شدیم که به نوبه خود من هم  در آن حضور داشتم .حال اگر چون یکی از قهرمانهای  فیلم لاتاری شیمیایی و موجی محسوب میشوم و به نوعی طرد شدن از جامعه بدان دلیل است که علت جنگ یا همان دفاع مقدس را بدرستی هنوز نفهمیده ام و نمی دانم چرا یک زن و دختر ایرانی بدنبال خوشبختی و پیشرفت و آرزوهایش باید فریب بخورد وبه همه ی آنچه دارد و یا باید داشته باشد پشت کند و برود !

لاتاری بیش از آنکه یک فیلم باشد سؤالی  است که باید پاسخ داده شود !سربریدن، کشتن یک نفر یا صد نفر حل مسئله نیست. هر روز چند پرواز از ایران برمی خیزد ، کم نیستند آدم هایی که قرار نیست هرگز یا حالا حالا ها باز به این زمین برگردند! در بین این افراد کم نیستند افرادی که به دنبال آرزوهایشان میروند ، افرادی که تجربه و تخصصشان را می برند ،افرادی که سرمایه مالیشان را میبرند ، افرادی که همه چیزشان را اینجا میگذارند تا جان به درببرند!چند لشگر باید برود به دنبال گرفتن حق و حقوق این افراد در بیرون از مرزهای این کشور ؟ چه برخوردی با ایرانی مهاجر میشود! بد نیست فیلمی هم از  مهاجرین به استرالیا واسیر شده در جزیره پاپوآ و گینه‌ نو بسازیم !

فیلم ساز متحد ،هنر مند متحد آن است که به طرح موضوع بپردازد که گویا این کار صورت گرفته حال باید به دنبال پاسخ ،نه حل موضوع بود !

چرا بیشتر کشور های خارجی برای دادن ویزا به ایرانیان از ترس رفتن و پناهنده شدنشان دهها سند و مدرک میگیرند ؟ از چه  میترسند ! چرا باید بطور کل بترسند؟ این سؤال است نه آن پاسخ !

این دغدغه  مسئولین دلسوز نظام مقدس است که کاری بکنیم تا مردم ایران، درایران بمانند و عاشق ماندن در کشورشان باشند.

اگر کار و صنعت و تأمین اولین نیاز های انسانی فراهم شود، اگر حقوق برابر برای هر شهر وند فراهم شود ،اگر فاصله طبقاتی و نحوه زندگی و برخورد با آدمها تغییر کند ،اگر جلو چپاول و سرقت اموال  بیت المال گرفته شود اگر با عاملان خیانت به حقوق این ملت برخورد قاطعی صورت گیرد اگر و اگر واگر… این سئوالاتی است که در لاتاری نهفته شده و یا سالها قبلش در فیلم فقر و فحشا ی آقای ده نمکی !

تن فروشی زنان خیابانی چرا دیده نمی شود !تن فروشی زن شوهر دار چرا گفته  نمی شود و به تصویر کشیده نمیشود؟ بیکاری و شغلهای کاذبی که تنها با واسطه گری و دست به دست کردن کالا صورت میگیرد چرا دیده نمی شوند!درآمد های کاذب و مشاغل مجازی و واسطه گری که فقط بعنوان شغل آن هم به لحاظ درآمدش در کشور مطرح می شود چه تاثیر مخربی به اقتصاد میزند شغلهایی که با تعریف نادرستی در ایران بعنوان فروش شبکه ای مطرح میشود!و رسماً  بیش از  یک سوم درآمد  ش به حساب  های دولتی میرود !

به اقتصاد می اندیشیم! می خواهیم وضع اقتصادی کشور را درست کنیم ! میخواهیم از فرار نخبگان جلو گیری کنیم !نه هرگز این برنامه نبوده و نخواهد بود وقتی حتی آب خوردن را  میفروشیم !

بد نیست  همین حالا سرچ کنیم که  صاحب همین قلم فیلمینامه ای را که هرگز مجوز ساخت نگرفت و نخواهد گرفت را با عنوان تاکسی نوشته که اتفاقاً به لحاظ مکانی با مکان وقوع فیلم لاتاری  هم برابر است . واقعیت این است که لاتاری از روی واقعیت ها ساخته شده و مستند فقر و فحشا نیز همین طور، حتی فیلمنامه تاکسی نوشته این جانب نیز بر اساس واقعیت ها است اما پاسخی هنوز گرفته نشده و گویا قرارهم نیست پاسخی بدهند!

تنها باید گفت انشاءالله درست میشود.با دعای خیر شما ملت شریف و شهید پرور و دلسوز و مقید به نظام و خون پاک شهدا درست میشود و به قول زنده یاد سید شهیدان اهل قلم : حق همیشه از انزوا برمیخیزد!

                                                                                                                                   یا حق

جعفر صابری

[ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۷ ] [ 10:44 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

بچه مال منه!

 جعفر صابری/لاتاری

فرزندی متولد میشود و همه بفکر خرید لوازم کودک هستند از کالسکه تا … بعد کلاس زبان ،کلاس، موسیقی، کلاس ورزش و خلاصه همین که خودش را پیدا کرده ، نکرده مادر بچه یا پدرش از زندگی مشترک سیر می شوند و میگویند ما با هم همفکری لازم را نداریم و به هیچ عنوان برای هم ساخته  نشدیم ما باید به فکر خود مان باشیم و جوان هستیم چرا باید به زندگی که می دانیم هیچ آینده خوبی پیش رویمان نیست دلخوش باشیم.

پس بچه چه میشود؟ آینده او بدون داشتن پدر یا مادر چه خواهد شد؟

بیشتر وقتها نقش کلیدی را مادرها بر عهده می گیرند و با اصرار می خواهند که بچه را خودشان تربیت کنند تا مثل بابا نشود و این جا ،گاهی با بحث و گاهی هم به خوبی و خوشی، بابا از حق خود میگذرد و بچه به مادر می رسد که پرورش یابد.

مادر که روزی یک تن بود حالا سه تن شده چرا ؟ چون یک تن فرزندش است که باید بزرگ کند و یک تن دیگر نیمی از وجود مردیست که یادش را در خود باید همیشه تا آخر عمر حمل کند !

من فکر میکنم خانم های محترم وقتی اصراربه نگهداری فرزند میکنند می خواهند پل  پشت سر مرد خراب نشود و به نوعی به او لطف میکنند ،اما بواقع به خود ظلم میکنند حتی اگر مرد تمام مخارج لازم برای زندگی شان را تأمین کند باز ظلمی که در حق مادر شده بیشتر است  فرقی نمیکند فرزند پسر باشد یا دختر!یا در چه سن و سالی باشد !

برای نمونه فرض کنید پسر بچه باشد و بخواهد مثل بقیه بچه ها باپدرش به استخر برود!

مادر بزرگوار، چه میخواهی بکنی !گاهی وقت ها دلایل جدایی بقدری ساده و ابتدایی است که نه مرد و نه زن              نمی توانند بیان کنند چرا که نه خیانتی بوده ، نه اعتیادی،  تنها عدم تفاهم فکری و یا مسائلی این گونه که  می توانستند با کمی گذشت و تعامل و گفت و گو  برطرف کنند. و به این سادگی با خود خواهی و نا بخردی شان آینده فرزند یا فرزندانشان را به  نابودی نمی کشیدند.

متاسفانه بیشتر وقتها ریشه اختلافات در خانواده ها  به موارد اقتصادی میرسد که این از کم لطفی طرفین است که بجای مبارزه و استقامت با مشکلات موجود تن به طلاق بدهند و جدایی را انتخاب نمایند.

در هر صورت روی سخن با خانم های محترمی است که اگر مردی  از نظر شما مرد زندگی نبوده  و شما قبول کردید که فرزند  یا فرزندانتان را شخصاً پرورش دهید مطمئن باشید اولاً به او بسیار خدمت بزرگی کرده اید و ثانیاً هرگز او به شما آن سرویسی که باید بدهد را نمی دهد و ثالثاً امکان بازگشت  به زندگی مشترتان بسیار کم خواهد بود!

حال بد نیست  کمی بهتر و درست تر با زندگی و آینده خود معامله کنید!

یا حق

جعفر صابری

[ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۷ ] [ 10:41 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

دَم را غنیمت است

 بیشتر وقت ها برای آرام کردن ما از نگرانی های گذشته و آینده می گویند :دَم را غنیمت است!

بدون شک این جمله ی کوتاه  معنای عمیقی را در خود جای داده است که از نظر روانشناسی می تواند بسیار آرامبخش باشد و از نگرانی های انسان بکاهد؛ اما راستش را بخواهید . دَم یا حال همان فردایی بوده که متأسفانه شما در دَم یعنی گذشته ساخته بوده اید!

یعنی اینکه اگر امروز درست نیندیشیم و برنامه ریزی خوبی نداشته باشیم  بدون شک در آینده دچار بحران  خواهیم شد و نگران چیزی خواهیم بود که در انتظارمان است!

امروز همان فرداییست که نگرانش بودید و فردا همان روزیست که دیروز ساخته اید.

امروز همان دمی است که در آن قرارگرفته ایم و با بی خیالی و بی تفاوتی و ساده انگاری فردایی را می سازیم که باید از همین امروز نگرانش باشیم چرا که دیروز به فکر امروز نبودیم .

این ها را عرض کردم نه فقط برای افراد جامعه ،بلکه بیشتر برای مسئولین محترمی که گاه بود یا نبودشان پشت میز ریاست هیچ توفیقی  به حال آینده این مملکت ندارد.

 وقتی مقام معظم رهبری از حمایت و خرید کالای ایرانی می گوید باید امروز کاری برای تولید و حمایت از تولید کننده ایرانی بنمائید وتنها بانوشتن حمایت از تولید کننده ایرانی و یا تصویر  کالای ایرانی نمی توان گفت حامی تولید کننده ایرانی هستید.

بیمه ، دارایی، انواع عوارض و کرایه ملک و …هر کدام از اینها کمر تولید کننده ایرانی را می شکند و او ناچار کالای تولید خود را با قیمتی وارد بازار رقابتی می کند که هیچ جای رشدی نخواهد داشت . برای نمونه یک پیراهن تولید ایران در فروشگاه شهروند بدلیل حضورش در آن جا و ارزش افزوده و دلایل دیگر بیش از صد هزار تومان باید به دست خریدار برسد در صورتی که پیراهنی به مراتب شیک تر، زیبا تر و مارک دار، حتی ترک در مغازه بیرون از فروشگاه زیر این قیمت و حتی نیمی از این قیمت است ، بماند که نمونه چینی آن یک سوم یا یک چهارم قیمت در بازار می باشد !سؤال این است این جنس خارجی از کجا و چطور وارد شده ؟ چه کسی و کسانی از آن منفعت خواهند برد و در نتیجه تولید کننده ایرانی جایی برای رشد نخواهد داشت و نابودیش قطعی است .

بدون شک بهترین راه برای حمایت از تولید داخلی حمایت های دولتی است ،بیمه کمتر ،عوارض کمتر ،مالیات کمتر ومواردی این گونه که باعث شود تولید کننده رقابتی برای تولید و اشتغال زایی داشته باشد تازمانی که گمرکی ورود کالا های مورد نیاز تولید کننده بیشتر از ورود کالای تولید شده باشد تولید کننده اقدام به تولید نمی نماید . تا زمانی که حمایت های ارزی از وارد کننده لوازم اصلی و کالای مورد نیاز کارخانه ها صورت نگیرد تولید کننده چاره ای جز افزایش بی رویه قیمت کالا هایش را نخواهد داشت و این ها یعنی نابودی تولید ملی و نا دیده گرفتن دغدغه های مقامات و مسئولین دلسوز نظام مقدس،پس امروز به فکر ساخت کشوری تولید کننده و مستقل باشیم همانگونه که به لطف خدا در صنایع نظامی حرفی برای گفتن داریم؛ در موارد دیگر نیز گام های درست برداریم.

بد نیست در مقابل این جمله، جمله دیگری را بیاوریم که:

وقتی جیک جیک مستونت بود

فکرزمستونت بود!

یا حق

جعفر صابری

[ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۷ ] [ 10:40 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

معرفي موسسه آشتي

 

The festival by the title of “second camera” or better to say “second vision”

Description:

 

معرفی موسسه آشتی

 this festival which is the unique one and happens for the first timearound the world tend to show scenes which is regarded as the worthless films according to directors opinion , despite of famous festival in the world and may be also the boring one for viewers and lead the viewers, s mind into the weakness of director . anyway , maybe taking several films from the plan of several scenes and select the best one as the original plan . sometimes some incidents, matter or story become valuable , because they record by the second camera , there fore they are valuable and holding of such festivals is useless according to director ,s idea and the human values can be considered which are adorable .

Objective :

1)The better presentation of equipment and the technology of cinema industry which reduces the risk of making of incidents.

2) The special consideration of responsible and producers of cinema industry to the producing of better instrument for the reducing of such incidents.

3) The better presentation of cinema industry available technology to the people concerning with film producing and cinema , particularly the directors and executive producers .

4) The holding of discussing forums between the film-producers and the producers of film-making instrument .

5) The public show of such scenes and incidents for people and especially for the people concerning with cinema in order to recognize the cinema better than before and also for the reduction of relevant incidents.

6) The holding of seminars and discussing forums concerning the films back stages by the attending of the film relevant producers.

7) A market for the better selling of produced films in the cinema world .

The term of holding :

the term of festival holding is as follows :

1)    The holding of festivals concerning the selected films and also showing the latest cinema industry production s .

2)     The holding of photograph exhibition from the incidents wich taking place in film production .

3)    The holding of cinema-makers and producers(the persons which are interest in film can also attend . )

4)    The holding of exclusive shop and exhibition concerning the latest world production in the field of film industry .

*The notable points :

As is said previously , so many cinema producers including of film-producers or cinema industrial persons and also those ones who interest in cinema will attend in this festival within the holding of second camera film festival . naturally they will visit the holder country as the tourists . there fore we have consider this industry very seriously ( we mean tourism industry )

*meanwhile , if the holder country possess the folkloric culture and even music or handy craft which can be regarded as the cultural heritage of that country , it’s so much better to be considered in order to underlining to the global reflex of this subject for that country .

It is necessary to say that the attending of industrial persons and producers of cinema industry and relevant persons , normally requires the control and supervision of industry and business and even custom departments of the country which holds this festival , whether they attending in television or cinema or in the relevant responsible must take deep consideration with this note .

  • · The  city which the festival may held on it , must be the one which equipped with the holding specifications because the cinema-producers are very sharp-sighted persons and if there was no suitable condition for then within next years . there fore this point is very important to holders of this festival .
  • · The attending of hundreds of experienced film-producers along with specialists and experts of cinema industry and television is the important and trainings scientific incident , thus the aware of university-personnel of such these festival is too important in which they provide a situation for students of university to take the advantages of these festivals and specially attending in discussing sessions .

The festival duration and time :

the festival time and duration depends on the following factors :

1)    The number of films which propose to this festival and their durations .

Explain : The films can be between 10 minutes and 60 minutes and the board of judgment is free to select the scenes for showing .

2)    The number of attending company in shops and exhibitions .

3)    The number of discussion sessions between experts . but generally , this festivalis going to be held within 3 or 7 days from the 9:a.m until 9:p.m which one day belongs to opening ceremony and one day belong to closing ceremony .

there are some days in which the attendance can visit the interesting places of the holder country and also the relevant objectives are :

1) The better introduction of holder country .

2) The interest-making for investment concerning the film-producing in the mentioned country.

3) The interest-making for the establishment of cinema producing and industrial factory .

4) The introduction of the ability and favourite conditions of helder country concerning the sale-production and cinema production .

 

*The amount of expenses or primary investment :

The determining of a completed program for this section seems to be little hard , because may depend on the factors such as :

The number of guests

The number of award’s and prizes .

1)    The number of days in which the festival going to be held .

Note : If the main inviters be the holder country the participants expectation will grow up and normally must observe more precise regulations which this form is the favourite form for the main investors and supporters the mentioned festival. any way , the main awards to the winners which are in 2 main parts is as follows :

the golden eagle with the weight of 1 kg for 5 persons and one silver crystal for 5 second persons and 10 pcs of 1 kg crystals for 10 persons which can be accompanied with some amounts of money . also the cinema-industry producers will be given by one golden eagle to first one , and silver to second one and the crystal to third person .

The tablet of memorial will also given to the participants .

The tablet and special shield of host country will be given to all participants under the permission of host country responsible .

  • · Note

The number of prizes &awards in such festival is too important .

The amount of predicted profits:

We can simply analyze this point, because depending on the factors such as :

1)    The number of attendance in shops and exhibitions ( which must purchase )

2)    The free participants number ( must pay much – amounts )

3)    The purchasing of entrance ticket for the showing halls or shops .

4)    The renting of exhibition stands and also the other factors are still important in order to collect money for this project.

5)    The providing of investment situation for other companies in the form of festival advertisement as the financial sponsor.

6)    The renting and cooperation with world newspapers specially the mas media and famous too channels for the renting of advertisement time between the showing programs.

by the appreciation from dear Mr. faisal bin turki al – said ( the head of planning and follow up department ) which provide the visiting and appointments arrangement for myself . I here by ask after the visiting and discussing with the responsible which had been already considered by me for the inserting of mentioned items into the festival implementation project , since they may become more familiar with festival implementation and its motivations and also find out the reason of responsible visiting request . I again thank for your collaboration , specially from your sincere and nice colleague , dear Mr. khalid bin khalfan al hashli ( The head of planning & follow up division) .

I again remain faithfully and thank from the below ladies & gentleman which meet me and keep-Informed of this festival :

*Ladies: abeer Abdullah al-farsi ministry of tourism sabrah al riyami darran enterprises L.L.C

*Gentleman : Mr. Mohsen-bin-mohammad alrahbi

The Dr.khaled abdullrahim Alzedjali (the head of omanian cinema Assaciation) .

The engineer abdullah-bin-suleiman Alsari (The general manager of television of municipality .

Mr. salem-binodai-alomri(The marketing-manager of Tourism ministry)

The scientist Mr.Ayman Helal . (the general manager of darran Enterprises L.L.C.

Its necessary to say that designing and implementation of this festival project is enforceable by our Institute , but I ask your cooperation concerning the spiritual aids and also giving the facilities for the better holding of this project . I hope we may open a new horizon for the transaction in the nice and good country of Oman by your cooperation in this case .

I cordially say that sultan Ghaboos, leadership and insight in the managing of Oman and also the management of beloved and sincere responsible of Oman overshadows me and make the beauty of this ancient country as much as possible for me .

With the best wishes for victory and productivity of sultan Ghaboos and his colleagues as much as possible .

 

Best regards

 Jafar saberi

www.ashti.co

www.ashti.ir

 

[ دوشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۷ ] [ 20:8 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
jafar saberi

To: The Esteemed Slovenian Ambassador,

With Best Regards,

 

I deem  it necessary, first, to express my greatest thanks for allowing me to have a friendly visit and conversation. I am so pleased to be able to present you some issues pertaining to the production project of a documentary film named:”My Home Country”.

This project is the world concern more than being national and Iranian and it’ll be interesting to introduce Ashti Institute to you briefly before explaining the object of the film. Ashti cultural, art, educational, publication, press and research institute was officially registered in Iran as from 1993 and it has carried on providing its services in spite of all problems which has happened from time to time. Hamsar (Spouse) weekly is the first family weekly in Iran which is affiliated to this institute and it is issued for more than 15 years. This institute has several training center which provide their services to the interested people in different fields. Ashti institute is active in producing films and providing training for film production for many years and particularly it is considered as the first official centers for training.

The plan for holding the international 2nd camera festival which has a look at the backstage of the world movies and will be held in Oman is one of this institute’s services.

Ashti institute sometimes is forced to carry on its human, cultural and art services outside Iran due to the ongoing laws and regulations. But not because of political and anti-state issues but further for the sake of presenting arts and cultures which are not applicable with the Islamic Iran’s laws.

From the point of establishment, this institute has provided and still provides special humane services. Among them we can mention services to needful children, widowed women, patients and particularly the mental and physical disabled.

As from 2000, Ashti institute embarked on a big job in line with its objectives which is appreciating the humans who have taken good steps for mankind. As one of such acts we can name the special gratitude by this institute of Pope John Paul II as well as Mr. Queen Rod, the Italian prime minister I 2009. This appreciation is known under the name of Ashti Recognition Tablet. This tablet is prepared in Pahlavi and historical language and is presented to humans who have provided appropriate services toward serving the mankind. It has been presented to 7 peoples. The production project of producing the documentary film” My Home Country” is the continuation of theses services, because we intend to familiarize the Iranian nation with the world culture and civilization as well as to make the world familiar with the pre- Islamic Iranian culture and civilization. The countries that doubtlessly have had and still have noticeable cultures and civilizations. The cultures and civilizations which will be introduced through this project to not only Iranians but also to the other countries. In this documentary the people of the world will be familiarized with each other’s cultures and civilizations more than ever and I hope that we can complete this project to the end in spite of the difficulties present for the Iranian film producing team. Undoubtedly the process of production of this documentary will not end quickly and it will last for several years. However the result of the work may be seen from the beginning and after research and study stages.

The Procedure

The film production team will be introduced after acquiring the approvals from Ministry of Iranian Culture to the Ministry of Foreign Affairs and this Ministry will contact to its embassies in different countries. The related officials will announce to Ministry of Foreign Affairs their readiness for hosting the research group after the initial preparation of the team. Then  the Ministry of Foreign Affairs through a note will request visas for the film production team in order to make the team familiar with the different centers and intended individuals in that country. In this visiting trip, the research group will have some initial study and will take some photos, videos and interviews and they will revisit that country in another time if necessary so that the documentary producing group will complete its job. Actually this is the initial specified procedure for the film production group.

It is to mention that I had and still have no role in selecting and or designating the individuals and I only  bear the responsibility of producing the movie which is confirmed. All stages of confirmation of the individuals shall be borne by the Iranian Ministry of Guidance and Ministry of Foreign Affairs. So that if an individual is not confirmed by them he/she shall leave the group.

As to the facilities and equipment with us, there will be about 3 to 4 complete cameras with the essential equipment and we will work by an HD system.

The approximate duration of the work will be less than 2 weeks. Arrangements for the place of accommodation and the exact time of the flight tickets, hotel reservation and also arrangement for personnel and members of the group shall be borne by Mr. Mohammad PERMEH.

I deem it necessary to thank your esteemed colleagues and inform you that after the initial meeting with them a list of the centers which provide cultural services in your country was given to us and we contacted some of them and it was provided that at the time of arriving in that country we pay a visit to them.

I hope this cultural project by Ashti institute may be regarded as a mere cultural and art work and the cooperation conditions will be provided for us to be the commencement of a friendship between the nations.

 

Sincerely Yours

Jafar SABERI

Managing Director of Ashti Institute

 

[ دوشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۷ ] [ 20:4 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

دیدار با سفیر اکراین

دیدار با سفیر اکراین
دیدار با سفیر اکراین

پنج شنبه ششم اردیبهشت ماه سال 97  تعدای از اعضا ء و خبرنگاران شرکت تعاونی مطبوعات کشور  به دعوت سفیر محترم کشور اکراین در یک نشست دوستانه پیرامون شناخت بهتر امکانات و توانایی های هر دوکشور به گفت و گو نشستند
در این دیدار دوستانه جناب آقای شانا سرگی بوردیلیاک، سفیر اکراین در تهران با برشمردن توانایی های هر دوکشور آرزو نمود تا بتوانیم  بیش از گذشته همکاری مشترک در بخش های مختلف بویژه صنعت توریست، هواپیما سازی ، دارو سازی ، علم و فناوری ،کشاورزی و…داشته باشیم همچنین به پیشنهاد آقای دکتر جعفر صابری مدیر عامل مؤسسه آشتی و صاحب امتیاز هفته نامه همسر به تشکیل یک انجمن فر هنگی و ادبی بین دوکشور اقدام شود و مؤسسه آشتی اولین جشنواره فیلم را در این کشور برگزار نماید که مورد استقبال جناب آقای سفیر قرار گرفت و دستور جلسه دیگری برای رسیدگی به ابعاد آن مشخص شد
جناب سفیر اعضاء حاضر را برای بازدید و ملاقات حضوری از کشور اکراین نیز دعوت نمودند که در اولین فرصت صورت گیرد
در این جلسه شخص کنسول و همچنین دبیر سوم سفارت  نیز حضور داشتند.

 

[ شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۷ ] [ 8:44 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آوای ترنس

آوای ترنس

آوای ترنس

برای اولین بار در ایران

گروه هنری سایه روشن

(هنرمندان ترنس)

تقدیم میکند

آوای ترنس

نما آهنگی شاد و دیدنی

موسیقی زنده

به کار گردانی حسن خوانساری

زیر نظر دکتر جعفر صابری

نگاهی عمیق ولی تازه به شرایط آنها که ملال جنسیتی دارند

با حضور هنر مندان ، ورزشکاران و چهر ه های محبوب شما

کاری از موسسه فر هنگی هنری آشتی، صاحب امتیاز هفته نامه بین المللی همسر

درراستای فر هنگ سازی و بالا بردن اذهان عمومی

فقط برای یک بار ودر یک  روز !

عصر جمعه 25/12/1396

ساعت 15

میدان امام حسین خیابان دماوند نبش خیابان شهید فتحنایی

( کهن سابق) ساختمان شهر کتاب (سینما نپتون سابق)

به روی صحنه رفت و برگی از تاریخ شد

[ پنجشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۷ ] [ 8:36 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/دل شکسته

جعفر صابری/دل شکسته

 

 

 دل شکسته

 

         دل چوشکست از کسی خرسند کردن مشکل است

                                                              شیشـۀ بشکسته را پیوند کردن مشکل است

    کوه ناهموار را هموارکردن سخت  است

                                                        حرف ناهموار را هموار کردن مشکل است

در فرهنگ وتمدن فارسی ،گاهی مواقع ادبیات، اینگونه تمامی آنچه ساعت ها کلاس های مشاوره باید بگوید را به سادگی بیان می نماید. این گونه ادبیات در جای خود مشکل گشای بسیاری از اختلافات به ویژه خانوادگی می تواند باشد.

هریک از همسران درطول زندگی زناشوئی خود هرگاه دچار ناملایمتی شدند کافیست روزهای اول ازدواج ویابهتر بگویم قبل از ازدواج خودرابه یادبیاورند که چگونه هرآنچه مورد توجه یار بود را بی کم وکا ست می پذیرفتند و حال پس از گذشت زمان اگر دلخوری پیش می آید قبل از هر چیز با خود می گوییم او قول های خود را شکسته، نا درستی کرده و به آنچه بین ما گفته شده بود پشت پا زده است.

سوال این ا ست که شما چطور؟ 

آیا شما به آنچه قرار بود عمل کنید عمل کردید. و یا نه شریک زندگی  شما عمل نکرد شما هم لج کردید وتصمیم دارید به لجاجت خود ادامه دهید تا کی ،تا خدای نا خوا سته طلاق ؟ !

فکر نمی کنید با شکستن غرور یکدیگر در واقع پروبال پریدن های آینده را در شریک زندگی خود می شکنید ! گفتن کلمات رکیک وزننده، توهین به افراد خانواده یکدیگر و خدای نا خوا سته تهمت، حرف هایی است که جبران آنها گاهی مواقع غیر ممکن می نماید.

خانمی که برای مشاوره به دفتر مؤسسه آشتی آمده بود می گفت: همسرم رسمأ تصمیم گرفته با شخص دیگری ازدواج نماید وقتی علت را از او جویا شدم گفت: او خیلی بهتر از تو با من حرف میزند، چقدر با تو حرف زدم و تو قبول نکردی که رفتارت غلط است . همان خانم ادامه داد،من به همسرم گفتم :اگر در مقابل بچه ها من می گفتم ببخشید بچه ها دیگر به حرف من گوش نمی کردند!

مورد داشتیم خانمی برای شوهرش با داشتن فرزند مینویسد: بهتره مدتی از هم جدا باشیم تا بیشتر فکر کنیم آیا این زندگی ادامه یابد یا نه !دوستت دارم!

استدلال های این گونه گاهی مواقع کانون گرم یک خانواده را متلاشی می نماید.و باید ساده بگویم یا از روی حسادت اطرافیان است یا سادگی و ندانی ایشان و یا دیدن بعضی برنامه ها ی تلوزیونی و ماهواره ای،  راضی هست به غرورش لطمه نخورد ونگوید :ببخشید. بی خبر از اینکه در آینده چنان دچار بحران میشوند که روزی چند بار باید بگویند ببخشید!

این نوشته هارا بخوانید که یک مشاور و راهنمای بسیارعالی نوشته و خواندنش خالی از لطف نیست.

مردان عهده دار امور زندگى زنانند. این از آن روست که خداوند برخى از مردم را بر برخى دیگر به خردمندى و توانمندىِ بیشتر برترى داده، و نیز از آن روست که مردان از اموال خود هزینه زندگى زنان را مى پردازند. پس زنان شایسته در برابر خواسته هاى بحقِّ شوهرانشان فرمانبردارند و به پاس این که خداوند حقوقشان را حفظ کرده است، در غیاب شوهرانشان نگهبان حقوق آنانند. و زنانى را که از سرکشى آنان بیم دارید پند دهید، اگر نتیجه نداشت، در خوابگاه ها از آنان کناره گیرى کنید و اگر اثربخش نبود آنان را بزنید. پس اگر در مورد حقوقى که برعهده آنان دارید از شما اطاعت کردند، راهى براى آزارشان مجویید که خدا بلند مرتبه و بزرگ است.

 

 

و اگر از دشمنى و جدایى میان آن دو بیم دارید، داورى از خانواده شوهر و داورى از خانواده زن تعیین کنید. اگر آنها خود بخواهند به نوعى میانشان آشتى برقرار شود، خداوند میان آن دو به وسیله داوران سازگارى ایجاد خواهد کرد، چرا که خدا به حال آنان دانا و به کارشان آگاه است.

خدا را بپرستید و چیزى را شریک او نسازید، و به پدر و مادر و خویشاوند و یتیمان و بینوایان و همسایه نزدیک و همسایه دور و همنشین و در راه مانده و برده و کنیزى که مالک آنهایید نیکى کنید. به یقین خداوند کسى را که متکبّر و خیالبافِ فخرفروش است دوست نمى دارد.

همان کسانى که بخل می ورزند و با عملکرد زشت خویش مردم را به بخل وا مى دارند و نعمت هایى را که خدا به فضل خود به آنان عطا کرده است کتمان مى کنند و خود را فقیر جلوه مى دهند. و ما براى کسانى که نعمت هاى الهى را به منظور محروم ساختن نیازمندان پوشیده مى دارند و حق را انکار مى کنند عذابى خوارکننده، آماده کرده ایم.

به امید آنکه برای دلگرمی خودتان هم که شده گاهی وقتها کمی گذشت داشته باشید، لا اقل برای همان کود کانمان، و یاد بگیریم در خانه از کلماتی چون خواهش می کنم ، ببخشید ، بفرمائید و… استفاده کنیم.

 

یاحق

جعفر صابری

[ چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۷ ] [ 8:21 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

بِلَه دیگ، بِلَه چغندر

 

 بِلَه دیگ، بِلَه چغندر

 

 

 

  جعفر صابری /بِلَه دیگ، بِلَه چغندر

حدود سی سال پیش وقتی به کشور هند سفر میکردی چنانچه وسیله ای داشتی که برای آن کشور ناشناخته بود مدتی از ورود آن جلوگیری می شد ولی در نهایت، زمان خروج آن را به شما برمی گرداندند و نکته جالب این بود که اگر چند ماه بعد به هند سفر میکردی و  باز همان وسیله همراهت بود ورودش اشکالی نداشت، این موضوع برای من سؤال شد و از دوستی پرسیدم و او توضیح داد که در این کشور بشدت مهندسی معکوس رایج است و تولیدات هندی کم از کشور های دیگر ندارد ! و این مدیون تلاش  بزرگ مردی به نام گاندی است که حفظ ارزشهای کشورش را در حمایت از تولید ملی می دید!

چند سال قبل وزیر اقتصاد سوئد در یک برنامه تلوزیونی که از اقتصادشان میگفت وقتی مجری تلوزیون سؤال کرد: کفش شما تولید چه کشوری است ؟و او ناچار دروغ گفت زمانی که به اصرارمجری، کفش ازپا درآورد و مشخص شد ایتالیایی است از سمت خود استعفا داد!

حمایت از تولید ملی یعنی اینکه اگر یک تولید کننده آمریکایی به هر دلیلی نمونه و یا کپی تولیداتش را در کشور دیگری ببیند، میتواند به دادگاه شکایت کند و اگرکالایی را وارد کننده ای به کشور آمریکا بیاورد که در این کشور نمونه اش تولید میشود ، آن  تولید کننده میتواند شکایت کند و حقش را بگیرد!

 که خوشبختانه هیچ یک از این اتفاقات در کشور ما نمی افتد برای نمونه، ما که کلاً بلد نیستیم کفش تولید کنیم ! و یا اساساً ما بزرگترین کارخانه تولید پارچه خاور میانه را نداشتیم! همین طور کی ما توانایی تولید لوازم کشاورزی حتی داس را داشتیم! باورتان نمی شود همین نوروز گذشته در بازار وکیل شیراز داس وارداتی چینی فقط چهار هزارو پانصد تومان ! صاحب همین قلم در  تابستان سال 1373 در نمایشگاه بین المللی تهران با رئیس بنیاد مستضعفان وقت ،مصاحبه ای داشت و از ایشان در مقابل  حمایت از تولید ملی سؤال کرد پس چرا مرغ از خارج  وارد می کنید؟ و صنعت مرغداری هارا نابود میسازید!

حال سؤال این است ،اگر تولید ملی ارزش دارد چرا دوست عزیزمان در برنامه تلوزیونی که چند میلیون مخاطب دارد میگوید جایزه ویژه ما ده خودرو … !مگر پراید ، پژو ویا سمند خودرو های ملی نیستند؟

جالب این است که گاه چنان تخفیف هایی را میبینیم که حیران می مانیم، مگر می شود 80%به یک کالا تخفیف داد و واقعاً قیمت واقعی این کالا چقدر بوده که تا این اندازه تخفیف میخورد ؟

دوستی میگفت ما به تولید ملی رسیده ایم هرچی کار خانه  تولیدی از کوچک تا بزرگ بود به هزارو یک دلیل بسته شده و خدارا شکر انواع مختلف بانک ها و صندوق های مالی و موسسات مالی اعتباری درست شده که  تا 19%  به صاحب سرمایه بهره می دهند و خودشان در بدترین شرایط 25 تا 32 درصدبهره میگیرند! برای نمونه در خیابان 13 ولنجک  تهران یازده بانک و موسسه مالی اعتباری است که هر کدام اگر ده کار مند داشته باشد، هم به کسی بر نمی خورد. برآورد موجودی این مراکز مالی ته تنها از سود موجودی سپرده گذاران بقدری است که طعنه بر هر بودجه کشور میزند و کم نیستند افرادی که تنها با  سود سپرده مالیشان در سال میتوانند یک مدرسه یا یک بیمارستان بسازند!

در همان اولین روز های سال نو شاهد افزایش قیمت دلار بودیم و این را باکمال تأسف باید عرض کنم بیش از ده سال پیش نود نفر از اقتصاد دانان و اساتید محترم دانشگاه های کشور طی نامه ای نوشتند اقتصاد ایران دچار بحران است و پیش بینی دلار بالای ده هزار تومان هم شده، اما کسی گوش نداد و این سونامی اقتصادی را جدی نگرفت!

دغدغه های مقام معظم رهبری را برای رسیدن به استقلال واقعی جدید بگیریم و بدانیم تنها با فرستادن مرگ برای این و آن به استقلال نمی رسیم . خوشبختانه کم نداریم جوانان فعال و دانشمندی را که صاحب اندیشه و توانایی های فوق العاده ای هستند؛ کافیست کمی آنها را جدی بگیریم و حمایتشان بنمائیم.

تا بقول دوستمان که اندک سوادی هم ندارد دچار این تناقض های شدید نشویم که بله دیگ بله چغندر ! یعنی این اندازه دیگ چگونه چغندری با این اندازه را در خود جای میدهد!

 یا حق

جعفر صابری

نحوه اداره جهان  در سال ۹۷

نوشته مشترک ۸ عضو گروه تحقیق محمد حسین ادیب ( این مقاله ۵۹ بار به درخواست محمد حسین ادیب مورد ویرایش قرار گرفت ، این مقاله با ۵ رای مثبت و ۴ رای منفی انتشار یافت )

یونانی ها ملتی به شدت ولخرج هستند و آلمانی ها ملتی به شدت حسابگر ، یونان در دهه گذشته ۲۳۰ میلیارد دلار وام خارجی گرفت و  با وام خارجی به ولخرجی ادامه داد .اما ۷۰ درصد وام پرداختی به یونان را بانکهای آلمان و فرانسه پرداخت کردند ،

سیستمی در اروپا ایجاد شده تا پس انداز های آلمانی ها و فرانسوی ها را در اختیار یونانی ها ، ایتالیائی ها ، اسپانیائی ها و پرتفالی ها قرار گیرد .ملت های ولخرج؛  هیچ گاه نمی توانند وام خود را پرداخت کنند .

ایتالیا در دهه گذشته ۵۲۰ میلیارد دلار از فرانسه استقراض و در رفاه زندگی کرد، سیستمی در فرانسه ایجاد شده تا پس انداز فرانسوی ها به ایتالیايی هايی پرداخت شود که هر گز نمی توانند آن را پس دهند.

۸۰ درصد مردم آمریکا ۱۱۰ درصد درآمد خود مصرف می کنند ، نه یک ماه نه دو ماه ؛ بلکه یک عمر .

استیگلیتز برنده جایزه نوبل در رشته اقتصاد می نویسد سیستمی در جهان ایجاد شده که مقصد همه پس انداز ها در  جهان آمریکا و انگلیس باشد ،  برای فهم بهتر مطلب ، ایران ۵۵ میلیارد دلار سپرده ارزی دارد اما ۵۴ میلیارد دلار آن در بانکهای اروپا ( منهای انگلیس ) و شرق آسیا نگهداری میشود ، اما سپرده های بانکهای شرق آسیا و  اروپا هم در بانکهای آمریکا و انگلیس است یعنی نقدینگی جهانی در بانکهای آمریکا و انگلیس نگهداری میشود .

۸۰ درصد آمریکائی ها ده درصد بیش از درآمدشان مصرف می کنند اما اضافه مصرف از محل استقراض از جهان تامین میشود ، استقراضی که هیچ گاه قرار نیست پرداخت شود .

سیستمی در جهان ایجاد شده تا پس انداز همه مردم سیاره زمین جمع شود و در اختیار ۸۰ درصد مردم آمریکا قرار گیرد تا ۱۰ درصد بیشتر از درآمد خود مصرف کنند.

در ژاپن سیستمی ایجاد شده که پس انداز مردم دهها سال است در اختیار دولت قرار می گیرد ، دولت ژاپن مالیات جدی نمی گیرد اما مثل همه دولتها هزینه دارد ، دولت ژاپن هزینه خود را بیشتر از طریق استقراض از مردم تحت عنوان اوراق قرضه تامین می کند اما تورم در ژاپن باید حدود صفر باشد تا سود یک درصدی اوراق قرضه جذابیت داشته باشد.

هشتاد درصد از مردم ایران بسیار کمتر از درآمد خود زندگی می کنند و اختلاف را پس انداز می کنند ، اما ۸۰ درصد مردم ایران پس انداز خود را به بانک می دهند و بعد بانکها این پس انداز را در اختیار ۵۰۰۰ شرکت بزرگ قرار می دهند که از سال ۹۱ زیان ده هستند و به جای تعطیل شدن وام می گیرند و ادامه می دهند  ، پس انداز ۸۰ درصد قشر ضعیف و متوسط را صرف ادامه فعالیت ۵۰۰۰ شرکت کرده اند که ۶ سال قبل باید به خاطر زیان دهی تعطیل می شدند .

رئیس بانک مرکزی اظهار داشتند ۴۰ درصد وام های بانکی در اختیار ۲۰۰ شرکت بزرگ است که نه اصل وام را پرداخت می کنند و نه فرع آن را و هم اصل وام را تمدید می کنند و هم فرع آن را ، چون قصد باز پرداخت ندارند ، معاون نظارت بانک مرکزی هم سه سال قبل گفتند ۵۰ درصد وام های بانکی را به شرکتهای بزرگ داده اند که آن را پرداخت نمی کنند و اگر پرداخت کنند از یک بانک می گیرند و به بانک دیگر می دهند، یعنی حاصل جمع مثبت آن برای نظام بانکی صفر است.

نتیجه گیری :

در ایران هم مثل بقیه دنیا عمل میشود ، در دنیا سیستمی ایجاد شده تا پس انداز مردم دنیا صرف ولخرجی مردم آمریکا شود .

در ژاپن پس انداز مردم صرف هزینه های دولت شود .

در ایران هم پس انداز مردم صرف جبران زیان ۵ هزار شرکت بزرگ شود .

کسی نباید نگران این وضعیت باشد ، در همه دنیا سیستمی ایجاد میشود تا پس انداز یک عده صرف اداره یک عده دیگر شود .

بدهی ها نباید پرداخت شود بدهی ها باید مدیریت شود .

ذکر یک خاطره از محمد حسین ادیب …

مدیر عامل یکی از بانکهای بزرگ ایتالیا به ایران آمده بود در سر میز ناهار مدیر عامل بانک ایتالیائی بگونه ای تهاجمی شروع به دفاع از نظام بانکی منطقه یورو کرد.

من قصد ورود به بحث را نداشتم اما شیوه تهاجمی او کم کم من را وارد بحث کرد، از او پرسیدم منطقه یورو ۱۶ هزار میلیارد دلار بدهی خارجی دارد و این بدهی را چگونه می خواهد باز پس دهد ؟

ابتدا به پاسخ های متعارف پرداخت که منطبق با صورت های مالی است و وقتی اظهار شد که دو فروپاشی بانکی در غرب طی ۱۵ سال گذشته هیچ کدام با صورت های مالی نشان داده نمی شد و در حالتی که صورت های مالی همه چیز را عالی نشان می داد فروپاشی بانکی اتفاق افتاد ؛ جمله سنگینی گفت که مگر قرار است این بدهی ها پرداخت شود ؟ این بدهی ها فقط باید مدیریت شود ؛ همین !

با جمله او من معنی بانکداری را فهمیدم و مگر غیر از این است ؟

دنیا با این منطق اداره میشود که  بخشی از مردم با پس انداز بخشی دیگر ، اداره شود .

باید معنی مدیریت بدهی را فهمید

🌏چرا در کشور بزرگ ترکیه اردوغان هنوز محبوبیت چشمگیری دارد؟

🌎چرا در کشور ترکیه هم بخشی از شهروندانی که سکولار هستند و هم شهروندانی که مذهبی ترند از رجب طیب اردوغان حمایت میکنند و خواستار حفظ قدرت حزب عدالت و توسعه بر کشور ترکیه هستند ؟

به بخشی از کارهای اردوغان در این سالها دقت کنید .

🌏تولید ناخالص ملی ترکیه در سال 2013 حدود یک تریلیون و یکصد ملیارد دلار بوده است.

🌏اردوغان باعث جهش چشمگیر کشورش از رتبه 111 دنیا به رتبه 16 با میانگین سالانه 10 در صد بوده است و این یعنی ورود این کشور به گروه 20 (G-20) بیست کشور قدرتمند دنیا.

🌏سال2023 موافق  با تاریخ بنای کشور ترکیه نوین و همان تاریخی است که اردوغان مشخص کرده که ترکیه در میان پنج قدرت اقتصادی و سیاسی اول دنیا باشد و اگر با همین شیب رشد اقتصادی پیش برود موفق خواهد شد.

🌍فرودگاه بین المللی استانبول بزرگترین فرودگاه در اروپاست و در هر روز 1260 هواپیما در آن می نشیند. و این علاوه بر فرودگاه دیگر استانبول یعنی صبیحه است که نصف این تعداد را می پذیرد.

🌎هواپیمایی ترکیه به مدت سه سال متوالی به عنوان بهترین خطوط هوایی در جهان انتخاب شده است.

🌍در مدت ده سال در ترکیه دو میلیارد و هفتصد و هفتاد ملیون درخت و گیاه میوه دار کاشته شده است!

🌎ترکیه برای اولین بار در دوران یک دولت مدنی توانسته اولین تانک مسطح و اولین نفربر هوایی و اولین هواپیمای بدون سرنشین و اولین ماهواره نظامی جدید چندکاره بسازد.

🌎اردوغان در مدت ده سال 125 دانشگاه جدید و 189 مدرسه و 510 بیمارستان و 169000کلاس جدید که تعداد دانش آموزان آن از 21 نفر تجاوز نمیکند ، ساخته است.

🌏هنگامی که بحران اقتصادی اروپا و آمریکا را درنوردید دانشگاههای آمریکایی و اروپایی شهریه هایشان را بالا بردند در حالیکه اردوغان دستور داد که آموزش در همه دانشگاهها و مدارس ترکیه رایگان و بعهده دولت باشد!

🌎 ده سال گذشته درآمد هر فرد در ترکیه3500 دلار در سال بود که سال 2013 این مقدار به 11000 دلار افزایش یافت و این بالاتراز درامد یک شهروند فرانسوی در کشورش است.و ارزش پول ملی ترکیه را 30 برابر کرد.

🌍در ترکیه تلاش دولت این است که تعداد دانشمندان در عرصه تحقیق و پژوهش را تا سال 2023 به سیصد هزار نفر برساند!

🌏در بزرگترین دستاورد سیاسی اردوغان توانست میان دو بخش قبرس صلح پایدار برقرار کند و با حزب کارگران کردستان (پ ک ک) به توافق نزدیک شود تا از خونریزی جلوگیری شود و از ارامنه عذرخواهی کند. که اینها پرونده های سیاسی بودند که 9 دهه بدون راه حل و معلق بودند!

🌎در ترکیه حقوق و دستمزدها افزایش یافت و حداقل حقوق برای یک کارمند تازه کار از 340 لیره به 957 لیره ارتقا پیدا کرد و میزان بیکاری از 38% به 2% کاهش یافت.

🌍در ترکیه  بودجه آموزش و بهداشت از بودجه امور دفاعی بیشتر شد و یک معلم به اندازه یک پزشک حقوق دریافت میکند! بنگرید که اولویتهای اردوغان آخرین چیزی است که شما به آن اهمیت میدهید!

🌎در ترکیه 35 هزار مرکز آزمایشگاهی و فناوری و پایگاه کلامی جدید احداث شده است و جوانان ترک در این مراکز تحت تاثیر سازمانهای جهانی که نگاه ویژه مربیان  را  با یک گردش تفریحی و یا یک شام شاهانه و دادن مشروب میخرند قرار نمیگیرند!

🌏اردوغان کسری بودجه که بالغ بر 47 ملیارد دلار بود را جبران کرد و آخرین بدهی خارجی به بانک جهانی که 300 ملیون دلار بود را در ماه ژوئن گذشته تسویه کرد. و همین ترکیه به همین بانک جهانی  5 میليارد قرض داد و اردوغان 100 میلیارد را در خزانه این بانک ودیعه گذاشت .

🌎صادرات ترکیه تا ده سال پیش 23 ميليارد بود و اکنون به153 ميلياردرسیده که این صادرات به 190 کشور می رود. که بیشتر آن اتومبیل و پس از آن وسایل الکترونیکی است .

🌎دولت اردوغان بنای جمع آوری زباله ها و استفاده از آنها در تولید انرژی و برق را گذاشت به طوری که یک سوم ساکنان ترکیه از آن استفاده میکنند. برق به 90% خانه های ترکیه در شهرها و روستاها رسیده است!

شهر استانبول در طول کمتر از ۱۰ سال از رتبه ۳۰ به رتبه ۵ شهر اول جذب توریست دنیا ارتقا یافت و همچنین کشور ترکیه بیشترین رشد را در طول ۷ سال گذشته در جذب توریست در بین کشورهای دنیا داشته است. و آیا میدانید مقصد اول مسافرتهای خارجی کشورهای اسکاندیناوی اکنون ترکیه است.

صنعت پوشاک ترکیه اکنون پس از ایتالیا در مقام دوم از لحاظ صادرات قرار دارد و اگر با همین رول حرکت کند در چند سال آینده ایتالیا را نیز پشت سر خواهد گذاشت.

کشور ترکیه عضو ناتو میباشد و اعضای ناتو اکنون موظف میباشند در صورت بروز هر تهدیدی علیه ترکیه وارد صحنه شوند.

ایران ما میتوانست به این شکل باشد :

کسی تا بحال فکر کرده که میشود از تبریز به باکو و تفلیس و مسکو و دیاربکر و آنکارا و استانبول و اربیل و تهران و گیلان قطار سریع‌السیر گذاشت یا شرکت هواپیمایی ارزان قیمت مثل «رایان ایر» یا «ایزی جت» در منطقه درست کرد؟

آخر هفته سوار قطار شد و دو ساعت دیگر در تفلیسی. ماه بعد میتوان برای نهار به «دیاربکر» یا «طرابزون» رفت یا باکو مثلا.

یکبار در سال میتوان به استانبول رفت و بازی بشیکتاش منچستر را در ورزشگاه جدید بشیکتاش از نزدیک دید.

و یا میتوان دهکده‌ای سبز مثل آنهایی را که در سوئیس است در کوهپایه‌های سهند و سبلان و میشوو و اورین درست کرد و با تبلیغاتی که در «سی‌ان‌ا‌ن» و فوکس و الجزیره میشود سالانه حداقل ده میلیون توریست را در آذربایجان پذیرفت.

بجای فرودگاه فعلی تبریز و اردبیل و …که دو ساعت باید مننظر باشی تا کیف صد نفر مسافر هواپیمایی … آتا توسط مامورین گمرگ بازرسی شود میتوان فرودگاهی زد که سالانه پنجاه میلیون ظرفیت داشته باشد.

سیستم ویزا را برای کشورهای منطقه کلا برداشت و اختلافات را به معامله و نفع همگانی تبدیل کرد.

میتوان دانشجویان رشته اقتصاد را یک سال فرستاد کره جنوبی تا ببینند توسعه در این کشور چگونه رخ داد.

یا برای دانشگاه زنجان یا اردبیل و اورمیه اساتید مدعو از «ام‌آی‌تی» یا «هاروارد» و «استنفورد» و «کمبریج» آورد تا آرام ارام بفهمیم چگونه مسئله رقابت و بهترشدن موضوع جهان توسعه یافته است .

جشنواره انگور در مراغه، جشنواره سیب در زنوز، جشنواره آفتاب‌گردان در خوی، عسل در سرعین و زردآلو در مرند درست کرد. هم خرید و فروخت و هم شادی کرد و خندید.

یا به روستائیان آموزش داد چگونه میتوانند پنیرشان را کیلویی پنجاه دلار بفروشند. یا مثلا چگونه میشود نان اسکو را بسته‌ای بیست یورو در پاریس و یا خامه سراب را با بسته‌بندی خوب لندن کیلویی صد پوند فروخت.

چقدر پروژه میتوان تعریف کرد؟

میتوان از فرودگاهی در مغان هر روز صبح محصولات ارگانیک کشاورزی را به اروپا و کشورهای عرب همسایه صادر کرد.

میتوان مثلا به چرم‌فروش تبریزی آموزش داد با انرژی و مواد اولیه ارزان چگونه میتواند «کفش‌فروشی منوچهر و پسران شعبه دیگری ندارد» را به هزاران شعبه در جهان تبدیل کند.

میتوان بچه‌های ده ساله را سوار قطار کرد تا ببینند غذا و لباس و قیافه یک کرد، یا فارس، یک روس، یک گرجی و یا یک عرب و گیلکی عین ماست. آنها هم ببینند. ببینند که عین همیم و … و چنان مشغول خودیم که نمی‌دانیم چقدر پرتیم از عالم.

میتوان بجای اخبار جنایات … دائما این لیست سرانه تولید ناخالص را ورانداز کرد و راهی یافت که در طی پنجاه سال آینده یکی از این بیست کشور اول دنیا باشیم.

میتوان بجای شرمندگی و اضطراب و استرس ، خنده به خانه‌ها برد.

میشود از صبح تا شب به حل یک مشکل نه بیشتر کردن آن فکر کرد.

می‌شود؟

نمی‌شود.

سیدعلی سیدرزاقی

دانشجوی دکتری علوم سیاسي مدرسه اقتصاد لندن

🔴 چرا ما راحت تحریم می‌شویم؟ (✍🏻: دکتر محمود سریع القلم)

چرا ایران براحتی مورد هدف قرار میگیرد؟ چرا هر نسبتی دادن به ایران تقریباً مجانی است؟ چرا پیوسته ما را متهم میکنند؟ چرا بیشتر وقت سخنگوی وزارت خارجه صرف رد اتهام است تا تبیین سیاست خارجی کشور؟ چرا از جیبوتی گرفته تا همسایگان بزرگ و قدرتهای جهانی ما را نفی میکنند؟ چرا تقریباً همه اعضای سازمان کنفرانس اسلامی علیه ایران رأی دادند؟

از منظر علم روابط بین الملل، پاسخ به این پرسشها بسیار ساده و روشن هستند. اما قبل از طرح پاسخ به این نکته توجه فرمایید: با سرمایه‌گذاری و همکاری بین‌المللی که عربستان طی ۴۰سال گذشته انجام داده به مهمترین بازیگر انرژی چه در قالب اوپک و غیر اوپک تبدیل شده‌است. ۱۰ میلیون کارگر خارجی با درآمدی حدود ۱۸ میلیارد دلار در این کشور کار میکنند. حدود ۴۴۰۰۰ نفر متخصص عرب و غیر عرب در بهداشت، صنعت، آموزش و غیره از دولت عربستان حقوق معادل پنج میلیارد دلار دریافت میکنند. اروپا در تحریم روسیه بعد از الحاق کریمه، بسیار ملایم تر از آمریکا رفتار کرد. چون اتحادیه اروپا، حدود نیم تریلیون دلار با روسیه تجارت می‌کند. تجارت آمریکا با روسیه حدود ۴۰میلیارد دلار است که در مقیاس جهانی بسیار ناچیز است و بنابراین، تحریم روسیه بسیار آسان و کم‌هزینه بود. آمریکا با چین بسیار محتاطانه عمل میکند چون نیم تریلیون دلار با آن کشور تبادل دارد. چینی‌ها بقدری آرام و پیچیده عمل میکنند که غربی‌ها به طور دقیق از قدرت مالی و نظامی آنها، اطلاعات دقیقی ندارند و بیشتر حدس میزنند. درنهایت آمریکا در قبال مکزیک کوتاه خواهد آمد چون بدون نیروی کار مکزیک، بخش کشاورزی و خدمات در آمریکا دچار اختلال جدی میشود. اروپایی‌ها به شدت یکدیگر را رعایت میکنند چون ۷۰ درصد تجارت آنها در میان اعضای اتحادیه اروپاست. همه به آلمان احترام میگذارند چون مازاد تجاری آن در سال ۲۰۱۶، رتبه اول جهانی را آورد: ۲۸۵ میلیارد دلار. نیم میلیون مهندس چینی فقط در آفریقا، مشغول تولید وساخت عمرانی هستند. یک شرکت مسافری هوایی رتبه سوم هندی، اخیراً ۲۰۵ هواپیمای ایرباس سفارش داد. سالانه حدود ۱۷۰ میلیون نفر خارجی از ۵۳۵ راه ورودی، به آمریکا سفر می‌کنند. ۹۰۰ نفر افسر مسلمان در اداره پلیس شهر نیویورک کار میکنند. پنج میلیون انگلیسی در اسپانیا ویلا دارند. در سال حدود ۱۳ میلیون نفر خارجی از دوبی بازدید میکنند. شش میلیون هندی در کشورهای عربی حوزه خلیج فارس کار میکنند. و هزاران آمار دیگر در تبادلات و ارتباطات متقابل میان کشورها.

مقایسه کنید این واقعیات جهانی را با هیجان و خندۀ افراد اجرایی در راهروی هواپیمای ایرباس که به ایران تحویل داده شده بود. حقیقت این است که ایران یک کشور صرفاً وارد کننده‌است. استقبال اروپایی‌ها از برجام بخاطر فروش کالا و خدمات است. آمریکا به ایران نیازی ندارد اما به عربستان، ترکیه و مصر نیاز دارد. بخش اعظم احترامی که یک کشور به کشوری دیگر میگذارد به خاطر نیاز است و نه اخلاق. روابط بین الملل در سه واژه خلاصه میشود (به ترتیب): نیاز،ترس و بنابراین احترام.

چرا هر حرفی و اتهامی به ایران روا داشتن بدون هزینه است؟ افرادی هستند حتی نمى‌توانند بگویند که ایران کجای کرۀ زمین است اما هرچه میخواهند نسبت میدهند. چرا؟ چون بود و نبود ایران برای آنها اهمیت ندارد. کدام کشور و صنعت و شرکت به ما نیازمند است؟ کدام کشور از ما می‌ترسد؟ اصل اجتناب‌ ناپذیری (Indispensability) به این معناست. هندی‌ها برای آنکه توازنی در روابط با همسایه چینی خود ایجاد کنند، تبادلات وسیع و عمیق عمرانی و خدماتی با ژاپن برقرار کرده‌اند. عربستان ۲۰ میلیارد دلار در روسیه سرمایه‌گذاری کرده تا سیاستهای مسکو را تعدیل کند. وقتی کشوری بخصوص همسایگان را به خود وابسته کند بطور طبیعی مانع از رفتار و گفتار خصمانه آنها می‌شود. نفت و گاز و محصولات پتروشیمی ما به وفور در بازارهای بین‌المللی قابل یافت است. محصولات کشاورزی ایران، رقبای خارجی نیز دارد ضمن اینکه فرش هندی، ترکیه‌ای و چینی، خریداران متوسط را راضی کرده‌است.

بنابراین، استراتژی ما برای آنکه حداقل تعدادی از کشورها را به خود نیازمند نماییم چیست؟ دستگاه دیپلماسی به معنای علمی و کاربردی مفهوم، استراتژی سیاست خارجی نداشته است زیرا سیاست خارجی = ملاقات، جلسه و سفر. سیاست خارجی = اعلام مواضع، رد اتهام و دفاع از خود. سیاست خارجی = موعظه و دعوت به مراعات کردن و انسان خوب بودن. کدام اندیشه‌های اقتصادی، فنی و سیاسی، ارتباطات خارجی کشور را تئوریزه کرده است؟

[ چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۷ ] [ 8:19 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/سخاوت

جعفر صابری/سخاوت

اسمش محمود بود و حدود شصت سال سن داشت، کارگر ساده ای بود و بیشتر وقتها بارهای دم در مغازه حاج عمو را  جا بجا میکرد ،سالی یک بار هم که عمویم برای اربعین امام حسین (ع) شام می داد کمک میکرد ، بخاطر سادگی و رفتارش ما او را کمی شیرین عقل میدانستیم و سربه سرش هم میذاشتیم ولی اون فقط میخندید و با شوخی از موضوع میگذشت!

یک شب بعد از این که همه ی مهمانان سفره امام حسین (ع)  رفتند  ما برای دوستانی که  ایستاده بودند و کار میکردند سفره انداختیم شخصی هم که سر و وضع درستی نداشت رسید بچه ها برای ثوابش گفتند به او هم شام بدهیم او نیز نشست و با ما شروع به شام خوردن کرد…ناگهان من متوجه شدم داره از سفره بیشتر شام بر میداره ولی از بس آقا محمود از خودش ادا درآورد    حواس ها پرت شد طوری که همه بقدری سر به سر محمود گذاشتیم که صدای خنده و شوخیمان حاج عمو را به آنجا کشاند و او هم جلو همه اول هرچی از دهنش درآمد به آقا محمود گفت و بعد هم به ما، من آخر شب به آقا محمود گفتم شما جای پدر من هستی سنی از شما گذشته این رفتار چی بود که میکردی و…او سرش را با افتخار بالا آورد و خیلی محکم گفت: چون من تورا آدم با معرفتی میدانم و فکر کردم متوجه حال آن مرد نیاز مند شدی ،من با این رفتارم کاری کردم که همه متوجه من شوند تا او بتواند با خیال راحت چند پرس غذای بیشتر را با خودش ببرد!

بغض در گلویم ترکید میخواستم دستانش را ببوسم این همه مردانگی و معرفت و سخاوت در وجود او بود و من سالها او را ابله و ساده میدانستم…

چند روز بعد آقا محمود از پیش عموم رفت و من داستان را به عموم گفتم او نیز شرمنده شد ولی محمود رفته بود و من به یاد شعر حافظ افتادم که میگوید:

بیا ای شیخ واز خمخانه ما

شرابی خور که در کوثر نباشد

بشوی اوراق اگر همدرس مایی

که علم عشق در دفتر نباشد

 

وقتی صحبت از سخاوت میشه بیشتر ما به این فکر میکنیم که باید با پول ارزش سخاوت مندی یک انسان را برابر بدانیم والبته که درست هم هست ولی اگر پول نداشتیم چی ؟ اگر احساس کردیم ما که نمی توانیم کمک مالی کنیم پس تکلیف از روی دوش ما برداشته شده چی؟  دوستی به شوخی میگفت ما برای چی زنده هستیم؟ کار میکنیم از صبح تا شب به امید یک لقمه نون  از خونه میزنیم بیرون حتی پول ناهارمون هم در نمیاد ،باورت نمی شه چند وقت از خونه ناهار میاوردم بعد دیدم نمیشه بهتر دیدم بگم بیرون یه چیزی میخورم که راستش هیچی هم نمی خوردم اما یه روز زنم برگشت گفت تو نمی خوای خرج خونه بدی اصلاً میفهمی  خونه خرج داره؟ خودت که میری بیرون با رفیقات سیر میخوری نمی گی ما هم آدم هستیم و… فقط نگاش کردم و ساکت ماندم راستی ما برای چی زنده هستیم؟ میری مدرسه بچه ات پول میخوان میری تو مسجد نماز بخونی پول جمع میکنن و جالبه یکی از ته جلسه داد میزنه من انقدر میدم ، آدم می مونه همه میگن برای سلامتیش صلوات! بعد میشنوی بغل دستیت میگه خدا وکیلی آدم دست به خیریه خیلی وقتها سخاوت از خودش نشان میده! خدا پدرش را بیامرزد.

دوست دیگری میگفت وقتی آدم معتاد میشه به خودش و خانواده اش لطمه میزنه ولی همه باهاش کنار میان میگن گناه داره بیماره اما وقتی بیکاره و یا بی پوله هیچکس درکش نمی کنه زنده نبودنش بهتر از زندگی کردنه!

رفیق سالهای دفاع مقدسم می گفت: حاجی به جان مادرم زهرا (س) روزی صد بار شرمنده زن و بچم میشم آرزوی مرگ میکنم از خودم از مردم خجالت میکشم ما برای این شرایط انقلاب کردیم ؟ ما برای راحتی این حضرات نجنگیدیم ؟ بابا نمی شه از امام حسین (ع) دم زد  ولی مثل یزید حکومت کرد !چقدر آقا بهشون گوش زد کنه اینا به فرمان کی هستند جز شیطان نفسشون ؟ مگه  بچه ی ما دل نداره آدم نیست  چرا آقا زاده ها تو این مملکت  اما م زمان (عج) باید حکومت کنن! من به نوبه ی خودم شرمنده مردم هستم خجالت میکشم، بابا ما از جانمان گذشتیم این جوری اهل سخاوت بودیم چند هزار نفر دست و پا دادند چشم دادند اینها  سخاوت مند ترین آدم ها هستند!

این روزها خیلی ها دست به کار خلاف می زنند تا شرمنده زن و بچشون نشن !

متأسفانه باید بگم کاملاً درسته ، نمیدونم  شاید  به معلمی که با تمام عشقش بیشتر از وظیفه اش برای یک دانش آموز دل می سوزونه هم گفت که انسان سخاوت مندی است ، میشه به  وقتی   میوه فروش  سیاری که می بینه یکی داره میوه های لک دار را می خره و اون چند تا میوه خوب و سالم را هم می ریزه تو مشمای طرف ،گفت  کار سخاوتمندانه.

وقتی   پشت چراغ  قرمز یه دختر بچه میاد جلوی ماشین گران قیمتی اسفند  دود میده ولی کسی بهش پول نمی ده ولی اون کارش را انجام میده گفت کار سخاوت مندانه.

 وقتی چند نفر جوان پا میشن میرن حاشیه یه شهر بزرگ دود گرفته به بچه های نیاز مند درس خوندن یاد میدن و مشکلات درسیشون را مرتفع میکنن میشه گفت کار سخاوت مندانه ای کردند. یا وقتی زنی میدونه شوهرش چیزی  به خونه نیاورده با روی خوش میگه امشب یه غذای سبک درست میکنیم تا بهتر بخوابیم  ،کم بخوریم کمتر مریض میشیم!

سخاوت آخر معرفته و معرفت در گرانیست به هر کس ندهند!بیشتر وقت ها  برای دلگرمی به خودم میگم همین کار ما که میکنیم کار سخاوت مندانه ای است چراکه با دل خونین لب خندان می آریم!  راستی … پیشاپیش عید نوروز مبارک!

یا حق

جعفر صابری

[ جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۶ ] [ 15:1 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/بدنبال خوشبختی

جعفر صابری/بدنبال خوشبختی

بدنبال خوشبختی

دوستی میگفت سالگرد ازدواجمان بود و فرصتی شد تا با همسرم تنها باشم او فراموش کرده بود ،من از او خواستم تا کنارم بنشیند و به درد دل های عاشقانه بپردازیم ولی او باز گوشی بدست آمد و شروع کرد به خواندن مطالب گرو ها ،آرام پرسیدم :دنبال چه هستی؟ گفت :این گرو ه مطالب خوبی در خصوص موفقیت و خوشبختی دارد، برایت بخوانم؟ ساکت نگاهش کردم و بعد گفتم : نه دلم درد میکند و رفتم دست شویی. وقتی آمدم جا را انداخته بود و من خوابیدم …البته تا ساعت چهار صبح به این

می اندیشیدم که ما کجادنبال خوشبختی هستیم؟

 چندی پیش در همین شبکه های اجتماعی خانمی با لحجه شیرین یزدی به خانم ها پیشنهاد میکرد چقدر خوب است وقتی همسرتان به منزل می آید از او با روی باز پذیرای کنید و گاهی مواقع پایش را بشوئید. و خلاصه این موضوع بهانه ای شد تا خیلی ها نظرشان را در همین شبکه های اجتماعی به دیگران بگویند .چند سال پیش در همین هفته نامه همسر مطلبی با عنوان ماساژ در مانی به چاپ رسانده بودم . شاید شستن پای همسر آن هم با شیر زیاد امکان پذیر نباشد اما  به یاد دوران نامزدی و جوانی بد نیست گاهی دست و پای همان یاردیروز و عشق جوانی ،دستی به رسم نوازش بر سرو گردن یک دیگر بکشیم و بفهمانیم که گذر زمان نتوانسته از محبت مان بکاهد. اگر کمی منصف باشیم خوب یادمان هست که  گویا همین دیروز بود که چقدر دوست داشتیم کنار هم بنشینیم و دست در دست هم قرار دهیم و ساعت ها به صحبت های یکدیگر گوش دل بسپاریم و از با هم بودنمان لذت ببریم .

  به خود مان بگوئیم :این همان مرد است  که روزی با صدایش آرام می گرفتیم وامروز مرد خانه من است و سایه اش بر سرمان و یا این همان دختر زیبای شوخی است که  زن من  است و مادر بچه هایم و در آشپزخانه برایمان غذا محیا میکند.

خوشبختی همین است و پس اگر بدانیم ، خوشبختی درست در کنار دستمان قرارگرفته فرزند مان که سالم و سرحال است و مدام بهانه های جور باجور میگیرد ، خوشبختی همسرمان است که از خستگی زندگی مدام غر میزند و مینالد و دنبال بهانه است تا ما او را …           

 با سخنی دل نشین آرامش کنیم ، خوشبختی بوی خوب غذایی است که در فضای خانه می پیچد و سفره  پهن شده که گوشه ای از آن را سبزی های خوردن پرمیکند. خوشبختی نمکدان سر سفره است که دست بدست میگردد و یا سس سرخی که همه منتظر هستند تا به دستشان برسد و روی خوراکشان بریزند! خوشبختی جای نیست که دنبالش بگردی خوشبختی نفس  عمیقی است  که روی بالشت  کنار همسرت میکشی درست وقتی که او هم بازدمش به  صورتت میخورد …

باور کنید خوشبختی همین نداری های مالی است ،اگر بدانیم … موفقیت همان است که این همه نعمت را بشناسیم  و قدردان باشیم خیلی ها کمتر از این را هم ندارند.

خیلی ها آرزوی برخاستن از جایشان را دارند خیلی ها آرزوی کنار خانواده بودن را دارند خیل ها سالهاست که رنگ آسمان آبی را هم ندیدن و خیل ها هستند که نان در سفره و سقف بر سرشان نیست!

 باور داشته باشیم که با هم بودن و قدر شناس بودن است که تحول ایجاد میکند و موفقیت با هم بودن  است وخانواده معنای درستش کنار هم بودن است ،هم درد و هم راز بودن، گفتن و شنفتن و همین…

شاکر باشیم  و باطن زندگی مان را با  ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنیم ، داشته هایمان را به ارزانی از دست ندهیم و بدانیم هر روز چه چیز های با ارزشی را می توانیم با توکل به خدا بدست بیاوریم ،به هم احترا م بگزاریم الفاز تحقیر آمیز و توهین به یک دیگر را کنار بگزاریم و بدانیم توان  انرژی مثبت  در بیان مثبت است نه پرخاش و توهین … شرایط فعلی اقتصادی جامعه را باور کنیم و برای بدست آوردن ساعتی خوش ،عمری گران را از دست ندهیم و عزت نفس خود را به هیچ نفروشیم .

و بدانیم که :

هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد

 سعادت همدم او گشت و دولت هم نشین دارد

 حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

 کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

 دل آرام باشد زن نیک خواه

 ولی از زن بد خدایا پناه

  دل آرامی که دارد دل براو بند

 دگر چشم از همه عالم فرو بند

 چو شادی بکاهد، بکاهد روان

 خرد گردد اندرمیان  ناتوان

به امید سربلندی و سلامت روح و جان برای فرد فرد شما عزیزان

یا حق

 جعفر صابری

[ سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۶ ] [ 0:28 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/اسنپ

یک شنبه 8 بهمن 1396

اسنپ

 جعفر صابری/اسنپ

من هیچی نیستم!

این را گفت و از دفترم خارج شد…

اسمش صادق بود سی و دو سال سن داشت در نوجوانی پدرش را از دست داد.هم خودش و هم مادرش کار کردند تا بتوانند چرخ زندگی را بچرخانند حتی خواهرش هم بعد از  گرفتن دیپلم،دانشگاه نرفت و مشغول کار شد روزها ی سختی را گذراندند خواهرش ازدواج کرد اما او با مادرش زندگی می کردند، یک خانه استیجاری در جنوب شهر تهران، کارهای زیادی رابه ناچار تجربه کرد.  در بیست و هفت سالگی به  سختی دیپلمش را گرفت و سه سال بعد به دانشگاه رفت ؛کار میکرد مخارج زندگی و تحصیل و خلاصه توانست فوق لیسانس هم بگیرد؛ اما هنوز نه کار درستی نه بیمه ای و نه ازدواج و زندگی… خودش میگفت بار ها عاشق شده یکی دوبار هم تا مرز ازدواج پیش رفتند اما قسمت نبود.حالا اوهنوزمستاجر است همان مناطق پائین شهر تهران توانسته یک ماشین با اقساط بخرد و در اسنپ کار کند راضی است و می گوید چاره ای چیست!

اسنپ این پدیده نوظهور قرن حاضر در کشور ما توانست کار آفرین باشد و هزاران ایرانی با کار یا بیکار را سرکار بگذارد که بی نهایت قابل ستایش است.

همه جای جهان تاکسی و سرویس های عمومی تعریف خودش را دارد و بالاخره یک سیستم نظارتی و درستی بر روی خد مات آن نظارت می کند که صد البته در ایران نیز این چنین می باشد . اما شما در نظر بگیرید یک ماشین شخصی  با قیمت نزدیک به پنجاه میلیون  بعنوان سرویس ایاب و ذهاب یا تاکسی بدون هیچ علامت و نشانه ای در مقابل شما بایستد و یا  در بیشتر خیابان ها سر چهارراهها یا میادین و یا گلوگاه های اصلی شهر، چند ماشین همیشه ایستاده و راننده مشغول چک کردن سفارشات مشتریان باشد نه ایستگاه مشخصی نه رنگ معلومی نه کنترل درستی و نه…با توجه به نیاز فراوان به وسایل حمل و نقل شهری ،آیا شایسته تر نیست کنترل معقول تری انجام شود.

مشخص نیست این ماشین که خانمی داخل آن نشسته  مسافر کش است  یا خیر ! مشخص نیست این ماشین که سر چهار راه می خواهد مسافر سوار کند کارش مسافر کشی و کسب درآمد حلال است یا خیر!

و دهها سؤال دیگر که  هر کدامش مشکلات فراوانی را به همراه می آورد.متأسفانه دولتمردان ما صِرف اینکه مردم مشغول باشند،سیاست های غلطی را اجراء میکنند و به آسیب های کلان آن در دراز مدت به هیچ عنوان توجه نمی کنند بیشتر به این امید کار ها پیش می رود که انشاءالله مشکلی پیش نخواهد آمد و اگر هم روزی موردی بود در زمان خودش رسیدگی میکنیم.

شرکت اسنپ و یا شرکتهایی نظیر آن، مانند شرکتهای فروش شبکه ای، مشاغل کاذبی را بوجود آورده اند که مرحمی بر روی زخم بیکاری و جامعه است و درد ناک است جوانی تحصیل کرده تنها راه درآمد و گذران زندگیش شغل مسافرکشی باشد ، وقتی با این همه دقت و نظارت اتوبوس های واحد و یا دانشگاه ها را مجزا می نمائید تا محرم و نامحرم  حفظ شود چطور است این جوان می تواند در این ترافیک های طولانی، ساعت ها با نامحرم خلوت کند! چه نظارتی ،چه کنترلی چه شناختی روی این افراد وجود دارد ؟آیا یک راننده تاکسی به همین سادگی می تواند صاحب  کارت رانندگی شود؟

جای تأسف است که هزاران واقعیت در جامعه را می بینم ولی با بودن راه ،بی تفاوت از کنارش   می گذریم. جای تأسف است که این جوان یا شخصی که برای حل مشکلات معیشتی زندگیش تن به مسافر کشی داده با صدای گوشی تلفنش که می گوید : اسنپ… باید به خود بیاید و برود دنبال مسافر!

ما خوشحال می شویم با توجه به تجربه و تحقیقاتی که انجام داده ایم روش مناسبی را برای حل این معضلات به انجام برسانیم. که نه تنها به ترافیک روان بلکه به داشتن هوای سالم نیز در شهری چون تهران کمک نماید. تا جوانان با لیاقت ما به همین سادگی نگویند من هیچی نیستم.

 یا حق

 جعفر صابری


[ یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۶ ] [ 9:18 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/دروغ

یک شنبه 8 بهمن 1396

دروغجعفر صابری/دروغ

 

 

رنگ زندگی

 دوستی می گفت بیش از یک سال است که میدانم همسرم به من دروغ میگوید و جالب این که اصلاً این  موضوع ارزش آن را ندارد که او بخواهد به من بعنوان همسرش پس از پانزده سال دروغ بگوید و در واقع این موضوع مرا بسیار رنج میدهد! بدون شک دروغ یکی از مهمترین آفت های یک زندگی مشترک است و دروغ زن به مرد و یا مرد به زن اعتماد را نابود می سازد .این دوست  میگفت من هرگز به همسرم شک نداشته و ندارم ولی وقتی میبینم به این راحتی دروغ میگوید دلم برایش میسوزد او با دوستانش کاریرا شروع کرده که به هیچ عنوان عقلانی نیست، لاعقل از نظر من کار درستی نیست ما بیش از یک سال قبل به این نتیجه رسیدیم که او بین زندگی  مشترک و کارش یکی را انتخاب نماید و او پذیرفت که دنبال این شغل نرود و کار دیگری را جایگزین نمود. بار ها از خانه خارج میشد و میگفت برای کارش میرود و من علی رغم این که میدانستم دروغ میگوید و دنبال همان شغل است تنها میگفتم باشه مواظب خودت باش … روزها و هفته ها میگذرد و هنوز چیزی نگفتم تنها چند بار به او گفتم بنظر تو اشکال کار من چیست که زندگی مان به این سمت میرود و او سکوت میکرد…راستش زندگی ما خوب بود و همه چیز معمولی ، یک زندگی ساده با کمو زیاد می ساختیم ولی دخالت های دوستان و اقوام بخصوص روی رفتار همسرم تاثیر گذاشت. خودش میگوید هیچ کس بر روحیات او تاثیر نداشته ولی به نظر من او خیلی عوض شده شاید میترسد که راستش را بگوید ،…

شاید عشق زیادی به من دارد و نمی خواهد مرا ناراحت کند و هزاران شاید دیگر! سوالم این است اگر من به  او دروغ میگفتم و  با او این چنین برخورد میکردم تکلیف چه بود؟

بدون شک کسی که بیش از یک سال است به همسرش دروغ میگوید بار ها و بار ها نه تنها دروغ بلکه کار های دیگری هم نموده که از چشم همسرش مخفی مانده و فرق نمی کند مرد باشد یا زن ! افراد از کودکی خود دچار این مشکل میشوند به نوعی بیشتر رفتار های درست و یا غلط ما ریشه در کودکی مان دارد برای نمونه پدری داشتیم که سخت گیر بود و اگر در قوری میشکست مادرمان میگفت بابات متوجه نشود! چیزی به همین سادگی نطفه دروغ و ترس از واقعیت را در ما بوجود می آورد و سالها بعد نا خواسته دچار این بیماری میشویم، میگویم بیماری چون می توانیم آن را با کمی ریاضت و درست اندیشیدن برطرف کنیم !حتی دزدی هم در خانواده   ما ایرانیان رایج  است ، زن از شوهرش کمی میدزدد و یا مرد به  زنش در خصوص مخارج  دروغ میگوید. که نوعی دزدی میشود .و فرزندان ما که به شدت الگو پذیر هستند  وقتی می بینند  والدینشان چطور به هم دروغ میگویند و یا دزدی میکنند دیگر به نادرستی این عمال نمی اندیشند و در زندگی خود همین گونه می شوند.

موضوع دروغ و مخفی کاری خیلی به هم نزدیک است اما فاجه وقتی است که همه بدانند جز فرد مورد نظر و همه بخواهند عمداٌ موضوع را از آن فرد مخفی نمایند .در اینجا با ید بگویم فردی که به او دروغ میگویند محکوم نیست و آسیب نمی بیند بلکه بیشتر از همه خود دروغ گوی اصلی نابود میشود ! نزدیک ترین دوستانش در خلوت به این می اندیشند این دوست ما چه ساده به همسرش دروغ  میگوید  در واقع خیانت میکند !چه  ضمانتی  است که به ما خیانت نکند شاید به ما هم دروغ بگوید و… به همین سادگی فرد اگر عاقل باشد دوستان خوبش را از دست می دهد حتی اگر فکر کند که دوستانش هم افرادی مانند خود او هستند ! بد نیست بداند که اتفاقاً این افراد بیشتر مواظب کار هایشان و روابطشان هستند.

حا اگر حتی پیشنهاد گفتن دروغ به همسر مطرح میشد او با کمال قدرت میگفت :نه من هرگز به شریک زندگیم خیانت نمی کنم و به او دروغ نمی گویم.

 دو حالت داشت یا دوستانش او را رها میکردن و یا پس از آن میدانستن  این شخص  یک انسان واقعی  است و  آنها با  یک   شخص  درست کار سرو کار دارند و همیشه به او اعتماد مینمودند!

حال متوجه میشویم که چقدر بی ارزش است که انسان بخودش دروغ بگوید و  تا چه انداز با همین دروغ های ساده  آینده خود و فرزندانش را به خطر میاندازد!

می توان چندین صفحه در این  خصوص نوشت ، ولی در یک جمله : با دروغ خود مان را گول نزنیم!

واما  چه باید کرد؟

اول شخص دروغ گوینده اگر دوست داشت بهترین راه نجات برای خودش گفتن حقیقت است به طرف مقابل چرا که لاعقل وجدانش راحت میشود و این بار سنگین را زمین میگذارد.

دوم طرف دیگر داستان با گذشت و صبر اگر می تواند فرصت جبران را به طرف مقابل بدهد و به نوعی فراموش کند …اما بد نیست برای آرامش بیشتر به یک مشاور مراجه نماید چون کار بسیار سخت است خیانت عزیزی را نادیده بگیرم.

 یاحق

 جعفر صابری

[ یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۶ ] [ 9:17 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
[ پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۶ ] [ 18:25 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

تصویر آخر

جعفر صابری/تصویر آخرآذر ماه 1392اصفهان

دوستی میگفت غروب که از مسجد برمیگشتم گربه کوچکی را دیدم، می خواست از خیابان عبور کند کمکش کردم و به حاشیه جدول ها رساندمش ماشین ها بوق می زدند و  چند نفری هم  شاهد جریان بودند… یه  جورایی دلم برای گربه سوخته بود… از اینکه کمکش کردم خوشحال بودم ،و لی فردا صبح کمی آن طرف تر از جای شب قبل جسد بی جان حیوان را دیدم که مرده بود…  مدت ها از این ماجرا می گذرد ولی هنوز فکر من مشغول است و این تصویر در ذهنم نقش بسته!

عزیزی میگفت همکارم گفت در مسیر ت سری به بیمارستان بزن و این بسته را به مادرم که در انجا بستری است برسان من رفتم وبعد از دیدن مادر دوستم کلی نشستیم با هم حرف زدیم فردای آنروز متوجه شدم پیززن فوت کرده و بیست سال گذشته بطور کلی دوستم را از یاد برده ام ، اما هنوز آن چهره مهربان  مادرش را فراموش نکرده ام !

گاهی وقت ها یه تصویر در ذهن ما از تمام تصاویری که از یک نفر در ذهنمان مانده پر رنگ تر است و خدا کند که این تصویر تصویر خوبی باشد تصویری از آخرین دیدار ،محسن مسعودی دوست و یاری بود که بیش از سی سال از رفاقت و دوستی ما می گذشت و بار ها در همین هفته نامه طرح ها و ایده هایش را که برای رفاه حال مردم بود نوشتیم  بیشتر سفر های کاری را با او می رفتیم مردی بود که برای هر مشکلی یک یا گاه چند راه کار ارائه می داد هنرمندی توانا و چیره دست بود زمان دفاع مقدس با تمام توان در بخش تولید فیلتر های گونا گون پیش رفت تا جایی که به خود کفایی رسید و چندین کار خانه را  از ورشکستگی نجات داد ،محسن مسعودی با قلم نقاشیش تصویر نمی ساخت بلکه زندگی می بخشید و تا لحظه آخر او از کار دست نکشید!

کمتر از یک ماه پیش دوست و همکار خوبمان زنده یاد محسن مسعودی دار فانی را ترک نمود ولی متأسفانه علی رغم تمام تصاویر زیبا و دوست داشتنی که از او در ذهنم بود آخرین تصویری که از او دیدم زمانی بود که در بیمارستن بدلیل سکته مغزی کاملاً بی هوش بود.

  ای کاش می دانستیم که چه زمانی قرار است  برای همیشه از هم جدا شویم تا بهترین تصویر را در ذهن مخاطبمان به یادگار بگذاریم!

ای کاش می دانستیم که فرصتی برای جبران کردن داریم یا نه؟

ای کاش میدانستیم این دروغ  مصلحتی که امروز میگوئیم  آیا می توانیم فردا  با راست گفتن جبرانش کنیم!

آیا صبح که از خانه خارج می شویم با لبخند و روی خوش از همسرمان خدا حافظی میکنیم؟آیا زمان بد رقه همسرمان برایش دعای خیر میکنیم ؟ آیا در برخورد با همکاران و ارباب رجوع سعی میکنیم تا خاطره ای خوش در ذهنش به یاد گار بگذاریم ؟ آیا قبول داریم هر یک از ما می تواند یک لحظه بیاد ماندنی برای دیگری بوجود بیاورد حتی اگر غریبه ای  باشد که فقط قرار است یک بار او را برای همیشه ببینیم!

آیا باور داریم که عمر دست خداست و ما نمی دانیم چقدر از زندگیمان باقی مانده و قرار است چگونه بمیریم؟

به همین دلیل است که مرگ یک راز است!

پس بیاییم به لحظات بیندیشیم و هر  ثانیه  از عمر خود را جاودانه سازیم .

هر لحظه از زندگی یک تصویر جاودانه است.

اگر خوب بیندیشیم.

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند

که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است

که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ

حوالتش به لب یار دلنواز کنید

شب چله شما  مبارک

جعفر صابری

تقدیم به زند یاد محسن مسعودی همکار خوبمان که آذر ماه 1396 از بین ما رفت.


[ پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۶ ] [ 17:49 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری: پاسخی به رئیس جمهور

 

       جعفر صابری:  پاسخی  به رئیس جمهور

 

       جعفر صابری:  پاسخی  به رئیس جمهور

 

پاسخی به پرسش جناب رئیس جمهور:

چگونه باید در محیط مدرسه تحمل و احترام به افکار دیگران و اخلاق و ادب را تمرین کنیم؟

این پرسشی بود که جناب آقای روحانی  رئیس جمهور محترم  از دانش آموزان درآغاز سال تحصیلی 97-96 پرسیده اند و قرار است دانش آموزان با همکاری والدینشان پاسخ گو باشندولذا بد ندیدیم ما هم پاسخی  تقدیم نمائیم .آن هم از زبان دوست و استاد عزیزم جناب آقای مهندس سید مصطفی موسویکه خود نه تنها یک پدر است بلکه معلم و مدیر باز نشتسته  سیستم آموزشی کشور نیز می باشد: البته با کمی تعقیرات که حقیر در آن داده ام.

 گاهی وقت ها به این می اندیشم که چرا هر کاری می کنم؛ باز همه چیز جور نمی شود ؟ ساده ترین مطالب انسانی و اجتماعی ،برای ما معنایش را از دست داده و کلاسهای اخلاق و تربیت و فعالیت هایی این گونه ،چرا در  جامع تأثیری ندارد؟

 تا اینکه دوست  و استاد عزیزم جناب آقای مهندس موسوی در دیداری  پاسخ سؤالم را این گونه داد : وقتی صحبت از تربیت و آموزش می شود آن هم در آموزش و پرورش باید ببینیم زیر ساخت های لازم را فراهم نموده ایم یا نه ؟

اینکه  بدون توجه به نیاز های اولیه و فطری انسان بخواهیم او را تربیت کنیم کار سختی است.چرا که با تاًمین این نیازهای اولیه بدون شک بسیاری از مشکلات تربیتی و آموزشی ،خود بخود برای نسل  های بعد ،از بین  خواهد رفت .

کمترینش خورد و خوراک است که انسان نگران خورد و خوراکش نباشد ، انسانی که گرسنه باشد برای سیر کردن خود هر کاری میکند و یا اینکه به هیچ عنوان گوش به فرمان تربیت نیست!

امنیت هم بسیار مهم است ،البته  امنیت هم انواع گونا گون دارد که می توان امنیت از زبان و زخم زبان و حسادت یا تهمت و افتراء را هم امنیت دانست، راحت غیبت می کنیم و آبروی افراد را به باد میدهیم .

 این که انسان احساس نماید اطرافیانش به او حس تعلق  دارند و او هم برایش همین حس تعلق  نسبت به دیگران بوجود بیاید!

بعد حس زیبای توجه، اینکه  به آدم ها توجه شود به نوعی دیده شوند هم ،نوعی حقوق انسانی است ،متأسفانه بیشتر وقتها ما کسی را جز خودمان نمی بینیم  کمتر به اطرافمان توجه می کنیم برای نمونه از خانه خودمان و اطرافیانمان گرفته تا محله و شهر و استانمان، ما که در مرکز کشور هستیم کی توجه به مردم روستاها و شهرستانها داریم.

و حس زیبای تحسین و قدردانی ، تازه وقتی کسی را دیدیم موقع آن است خوبی هایش ،توانایی هایش و بطور کلی وجودش را تحسین کنیم .این گونه فرد احساس میکند که دیده می شود تحسین می شود و به او تعلقی هست و وجودش ارزشمند است پس سعی میکند بیشتر دیده شود و بیشتر تحسین شود و … حالا  کمی تأمل کنیم  اگر  این کمترین ها در خصوص افراد جامعه  و یا فرد فرد  افراد خانواده مان  بطور  متقابل رعایت شود   صدها مشکل رفتاری جامعه مان کم نمی شود؟

و در ادامه عرض میکنم:

اگر نمی توانی در باره دیگران چیز خوبی بگویی اصلاً حرف نزن.

هشدار:افکار منفی رشد میکنند،بزرگ می شوند و تو را غرق می کنند.

بزرگترین دشمن آرامش انسان ،مقایسه خود با دیگران است.

مثبت بیاندیشیم تا مثبت زندگی کنیم.

نیمی از نگرانی ها و اضطراب ها ی ما مربوط به دیگران است.

زندگی ای موفق،شاد و بادوام به وسیله احترام به یک دیگر

مهمترین علتی که آدمها نمی خواهند پیش روانشناس یا مشاور بروند مکانیسم (انکار) است.

سه دلیل اصلی برای ازدواج (عشق ،هم نشینی،تحقق انتظارها) است.

مشکلات زوجین در صورتی که حل نشود رشد میکنند.

زندگی انسان با شانس بهتر نمیشود بلکه با تغییر بهبود می یابد.

بنیاد اختلافات زوجین از دخالت های دیگران آغاز میگردد.

موفقیت ازدواج ،وابسته به میزان آمادگی و  درک واقع بینانه از روابط زوجی است.

زندگی را با عشق آغاز  و با عشق به پایان برسانید.

[ یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶ ] [ 11:45 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/پارکیگ

پارکینگ 

 جعفر صابری/پارکیگ

 

تنها در 20 ثانیه ی اول موتور های جستجو گر گوگل 626000 مورد در خصوص پارکینگ، ملاحظه میکنیم که بیش از 80% آن پیرامون در گیری بر سر جای پارک است ، دعوا و خشونت مردم  بر سر جای پارک ماشین ، تاریخچه ای به اندازه تاریخ پیدایش بشر دارد!

 شاید بد نباشد این موضوع را دنبال کنیم که بیشتر جنگ ها و کشتار های انسانی بر سر زمین و همین جای پارک می باشد حتی غالب حیوانات ،منطقه سکونت خود را علامت گذاری می نمایند تا در صورت حضور بیگانه با آن برخورد نمایند و طبیعی است که جنس بشر نیز نسبت به جایی برای ماندن حتی چند دقیقه از خود حساسیت نشان دهد .

بدون شک پیدایش وسیله های حمل و نقل از درشکه و گاری گرفته تا پورشه و پراید برای این بوده تا انسان در آرامش و رفاه باشد اما تا چه اندازه؟ برای نمونه  وقتی قرار می شود فرزندمان را برسانیم مدرسه و یا بالعکس  آیا لازم است درست درب اصلی مدرسه بایستیم؟ وقتی قرار است مادر بچه ها را از جلو فروشگاه یا آرایشگاه یا آموزشگاه سوار کنیم باید درست در مقابل درب آن جا بایستیم تا ایشان بعد از خداحافظی مفصل با دوستان و رهگذران عزم حرکت بکنند و سوار ماشین شوند ؟ و یا برای رفتن به اداره ، یا محل کارمان باید درست در مقابل درآنجا پارک نمائیم ؟

آیا شایسته نیست این  وسیله رفاه و آرامش را اگر کمی دور تر قراردهیم واز پاهایما ن  چون گذشتگان نه چندان دور یاری  جسته تا  دیگر اجزاء بدنمان را به مقصد برسانیم؟

بعضی وقت ها بیشتر وسایل  همچنان کاربردی ندارند بخصوص در اتومبیل، برای نمونه زیر سیگاری و یا فندک ماشین یا حتی راهنما و جالب این است که از بوق برای موارد بسیاری می توان بهره جست از سلام و خدا حافظی گرفته تا اعلام خطر و یا اخطار حتی برای مراسم شادی و عروسی هم این وسیله مورد استفاده فراوان دارد و اما چراغ ها بخصوص نور بالا برای آن است که وقتی کنار خیابان می ایستیم بتوانیم از  مشاهده عبور عابرین پیاده و سواره  نیز لذت کافی ببریم!د بی فر هنگی و…

حال اینکه از داخل اتو مبیل خود زباله و یا ته سیگار و یا حتی کیسه آشغالهای منزلمان را به بیرون شوت کنیم بماند که چه نام دارد!

از فرهنگ بالای رانندگان تاکسی و مسافر کشهای محترم که دیگر چه بگویم؟

اما باور بفر مائید عدم رعایت  همین موارد در در جوامعی چون ما بار ها باعث در گیری ،حتی منجربه مرگ شده است و دیگر به هیچ عنوان خنده دار نیست!

افرادی که سالهاست درون زندان ها در انتظار اجراء حکمشان هستند  همانهایی هستند که فقط برای لحظه ای حاضر نشدند چند قدم دورتر ماشین خود را پارک نمایند و قدم زنان به مقصد برسند!اندیشیدن و داشتن صبر و تحمل در زندگی امروز که به شدت ماشینی شده ازواجبات است متأسفانه ما درگیر بیماری آلزایمر میشویم بدون اینکه بدانیم از کودکی ریاضی خواندیم تا لااقل مسائل ساده را با کمک ذهنمان حل کنیم نه ماشین حساب!

استفاده از گوشی های همراه برای رفاه حال بشر است نه اینکه در هر شرایطی و مکانی حتی پشت فرمان  اتو مبیل پیام ها ی رسیده  را بخوانیم و پاسخشان را بدهیم و یا فیلمها را با دقت ببینیم و زیر نویسشان را  نیز ترجمه نمائیم. همین رفتار به ظاهر ساده  و معمولی مان  نامش بی فرهنگی است و بیشتر مواقع منجر به تصادف و مرگ انسانی شده!

بدون شک اگر پس از ایستادن در جای مناسب و توضیح اینکه بدلیل رانندگی و پشت فر مان بودن نتوانسته اید پاسخگو  مخاطبتان باشد ایشان را نگران و خشمگین نخواهد کرد فرض کنید دوست محترمی است که نمی خواهید پاسخش را بدهید و او مدام تلاش میکند تا شما جواب تلفنش را بدهید و شما خونسرد او را در انتظار می گذارید!که این کار هم نوعی بی فرهنگی محسوب میشود!

بگذریم دوستی دارم که نامش فرهنگ است و بسیار انسان با فرهنگی است.شاهنامه می خواند ،گردنبند فروهر می اندازد و لوح کورش را نیز از حفظ میداند!اما…

یا حق

جعفر صابری

 

 

[ چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۶ ] [ 23:32 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/آبکو شت شریکی

سه شنبه 7 آذر 1396

آبگوشت شریکی

جعفر صابری/آبکو شت شریکی

 

 

 

همین چند سال پیش خیلی ها پول خرید یک دست آبگوشت را نداشتند با صدای بلند می گفتند آبگوشت شریکی و یکی هم که مثل خودشون بود می آمدو دوتایی یک دست آبگوشت را میخوردند حتی اگر یکدیگر را نمی شناختند!

صفا  و صمیمیت و رفاقت بود حالا هم هست ،همین چند روز پیش بود که یک بار دیگه  زمین زیر پامون لرزید تا دلامون را بلرزونه و بیشتر به هم نزدیک کنه!

خیلی ها که خودشون هم چیززیادی نداشتند، نداشته هایشان را نصف کردند تا به یکی مثل خودشون از جنس خودشون از آن آدما که در بی مهری بعضی ها به خانه های مهر پناه برده بودند برسونند.

از مهر گفتیم و مهر نشینان از درد گفتیم و درد مندا ن ،از آنهایی که تا بیست سال دیگه باید قسط سقفی را بدهند که دیگه بالای سرشون نیست.

ای کاش حل  مشکلات و درد ها به دست مردم بود  چرا که نماینده واقعی خدا هستند و بدرستی به یکدیگر خد مت میکنند آنچه درد ناک است و غیر قابل تحمل بی تفاوتی مسئولین است که نماینده مردم می شوند تا به حل مشکلات ایشان رسیدگی نمایند و این کمترین کاریست که زمان نیازملت ،دولتی می تواند در حقش بنماید سرمایه و برنامه ریزی ها بدست ایشان است و توقع اندکی است که مردم از دولتمردان خود داشته باشند متأسفانه تنها آبگوشت شراکتی که ما میبینم شراکت در خوردن مال ملت و بیت المال است که بعضی از مسئولین خدانشناس دارند و هرچه دلشان میخواهد می نمایند در این آغازین روز های سرمای  منطقه  غرب کشور اگر فکر درستی نشود درد ها بیشتر میشود همین چند سال پیش بود که استان آذربایجان نیز دچار زلزله شده بود و  هنوز هم مردمش رنگ آبادانی را ندیده اند .

بم هم هنوز آباد نشده و این ها نشان از مدیریت ضعیف مدیران ما که با حقوق اندکی  که میگیرند قرار است خد متی بنمایند به این ملت!

اما چه جای گله و شکایت که هرگز گوش این جماعت شنوا  نبوده و نیست این همه مقام معظم رهبری پدرانه این جماعت را اندرز می نماید و این عده ی قلیل باعث رسوایی عده ی         کثیری از خدمت گزاران  واقعی می شوند که گمنام و صادقانه در حال خدمت هستند نیرو های ارتشی  حاضر در منطقه نشان دادند که چقدر فدایی ملت می باشند و همچنین گروه های امدادی بویژه سازمان هلال احمر و دیگران …

 با ید پذیرفت این گونه سوانح مدام در حال اتفاق است و باید پیش بینی های لازم را نمود مسکن مناسب آمادگی فراوان نیرو ها ی امدادی و مواردی از این دسته که همواره بدان اشاره می شود اما فقط در صفحات کاغذ صورت جلسات، باقی می مانند و هرگز به مرحله اجرا نمی رسند تنها بودجه آن بعنوان حق ماموریت و یا حضور در جلسات  بین حضار تقسیم  میشود .

گِله من و امثال من  برای رفع مشکل است  این همه کمک مردمی بلاتکلیف باقی نماند و انشاءالله در این زمان به دست نیاز مندان واقعی برسد مردم باید به مسئولین اعتماد نمایند و کار را به کار بلدها بسپارند؛اما عدم اعتماد باعث شده هرکس خودش راه بیفتد، برای کمک و نیاز های واقعی مورد توجه قرار نگرفته، امید وارم انشاءالله  مدیران لایق، زمام امور را بدست گیرند و به نوبه خود از کلیه دوستان و یارانی که از همان ساعات اولیه اعلام آمادگی نمودند و بعنوان داوطلب کمر همت بستند سپاسگزار هستم.

یا حق

جعفر صابری

[ چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۶ ] [ 23:31 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/نمایشگاه ویژه

نمایشگاهی ویژه…

پنج شنبه 18 آبان 1396

نمایشگاهی ویژه…

نمایشگاهی ویژه...

همزمان با سالگرد صدور مجوز هفته نامه بین المللی همسر و به بهانه نمایشگاه مطبوعات، نمایشگاهی از عکس و پوستر کار آقای جعفر صابری مدیرمسئول هفته نامه همسر و سجاد زارع وندپور عکاس مجله  در دفتر مرکزی مؤسسه آشتی برگزار شد که مورد توجه مهمانان و همچنین بازدید کنندگان قرارگرفت این نمایشگاه از روز 6 تا 11 برقرار بود .

به همین بهانه با آقای صابری به گفت وگو نشستیم :

-من هم به نوبه ی خودم خوشحال هستم که توفیقی حاصل شد تا به بهانه سالگرد صدور مجوز هفته نامه همسر که بیش از بیست سال از تولدش میگذرد  این کار فرهنگی صورت بگیرد و بتوانیم حضور خودمان را نیز جشن بگیریم. در پاسخ به سئوال شما که چرا امسال نیز ما در نمایشگاه مطبوعات حضور نداشتیم باید عرض کنم بیش از ده سال است که ما تنها بعنوان عضو رسمی تعاونی مطبوعات کشور، آن هم بدلیل صنفی بودن این تعاونی حضور عمومی داشته و داریم ،و ضمن احترام به عقیده همکاران مطبوعاتیم جایی برای حضور خود بعنوان یک نشریه آزاد نمی بینم ما را نمی بینند  ، هیچ حمایتی از ما نمی شود ما نیز مثل خیلی از مطبوعات آزاد از هیچ حقوق و کمکی برخوردار نیستیم حتی اخیراً بازرسین بیمه تأمین اجتماعی شعه 28 به دفتر مجله آمدند و علی رغم حضور شخص من و توضیحاتم که ما مجله هستیم و نیازی به حضور همیشگی و ثابت همکارانمان نیست به بهانه هایی چون مسکونی بودن ملک و نبود همکارانمان کل لیست بیمه ی ما را معلق نمودند. این یعنی رسماً مارا ندیدند؛ من سؤالم این است چطور امکان دارد هفته نامه ای بین المللی به چاپ  برسد و حتی پنج نفر هم کارمند نداشته باشد که مورد تأیید این عزیزان باشد . این فاجعه است و من متأسف هستم گر چه مراتب به مسئولین محترم مطبوعات گزارش شد،معذالک هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده، من و همکارانم نیز با پذیرش این موضوع بیش از گذشته مصر هستیم که به کارمان ادامه دهیم و افسوس و صد افسوس که این گونه با اهل قلم برخورد می شود.شخصاً بیش از سی سال است کار مطبوعات می کنم و این روزها، روزهای بازنشستگی من بود که این داستان را بوجود آوردند، من و یکی از همکاران تا چند ماه دیگر رسماً بازنشسته می شدیم.

جناب صابری چه درخواستی از مسئولین دارید؟

هیچی ،هیچ موضوعی نیست که من از کسی بخواهم من فقط چیزی را میخواهم که باید به همه بدهند نه یکی کمتر و نه یکی بیشتر من چیزی از دیگران زیادترنداشته و ندارم ما نیز مانند دیگران یک مجموعه فرهنگی هستیم و خواهشم این است که به ما به چشم فرهنگی نگاه کنند.

 از کار های داخل نمایشگاه بگوئید ؟

 سوای عکسهای من که نمک این کار بود پوستر های ارائه شده توسط آقای سجاد زارع وند پور، بسیار زیبا و دیدنی است بخصوص اشعاری که توسط خانم سهرابی سروده شده و باید از سجاد عزیزم تشکر کنم که این ایده را داشت تا نمایشگاهی برگزار کنیم . سجاد که از هنرجویان سال 1375 مؤسسه و مدرسه ما بوده از بیماران تالسمی است و علی رغم تالاسمی دچار بیماری هپاتید و همین طور کلیوی و ناراحتی قلبی نیز می باشد و لی بواقع یک الگو از استقامت و تلاش می باشد و من خیلی خوشحال هستم که توانستیم کار های او را در دفتر مؤسسه به نمایش عموم بگذاریم.

برای شما و کلیه همکاران بخصوص آقای سجاد زارع وند پور نیز آرزوی صحت و سلامت داریم.

[ پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۶ ] [ 13:32 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/بابام مرد

جمعه 12 آبان 1396

 

جعفر صابری/بابام مرد

 

غیرت

هرگز با مردی که به همراه یک زن است بحث نکن! جعفر صابری

غیرت زیادی بی غیرتی می آره!

این  معنای جمله ای بود که مرحوم پدر بزرگم به زبان آذری  در یک ظهر گرم تابستانی سال 1355وقتی با یکی از بچه های محله دعوام شده بود به من گفت! آن پسر بچه  در بین بازی به من فحش ناموسی داد و من زدمش! سالها بعد استاد و مربی محترم کارته آقای اسداللهی وقتی دید مردی جلوی زنش با ما که از باشگاه بیرون آمده بودیم بحث و فحاشی  میکرد گفت: آقا شما این جوانان را ببخشید و کلی عذر خواهی کرد اما در خلوت به من گفت غیرت زیادی بی غیرتی می آره!

حالا دوستم ازدلایل بدبختی ها و گرفتاری هایش و شکستهایش میگفت: که پدری داشته، بسیار خود رأی و قوی طوری که حتی اهالی محل هم از او حساب میبردند ، درآمد خوبی داشته و زندگیشان متوسط بود اما خرج های پدرش زیاد بود بیشتر وقت ها پدرش به نیاز مندان و یا حتی هر کسی که میگفت نیاز دارم کمک مالی میکرد ه حتی اگر بچه ها و همسرش چیزی نداشتند او میگفت بیشتر وقتها ما غذای ساده میخوردیم ولی پدرم با دوستاش میرفت و حسابی  تو کاباره ها ی شهر برای دوستاش و خودش خرج میکرد ،اگه دوستش چیزی می خواست براش میخرید ولی ما برای داشتن یک مداد معمولی باید کلی التماس میکردیم وضع ما در مدرسه  بقدری خراب بود که گاهی دیگران دلشان به حال ما میسوخت !پدرم همیشه مسلح بود نمی دانم چرا ولی یا چاقو داشت یا پنجه بوکس و همیشه آماده جنگ بود ،میگفت دشمن زیاد داره ،پدرم به مادرم میگفت زن سالم چادر سرش میکنه ولی همیشه از زنهای بدون چادر خوشش می آمد!بابام مرد خوبی بود ما هیئت هم داشتیم همه ی لاتها و اسمی های محله حتی از محله های دیگه می آمدن هیئت ما هر شب شام می دادیم و ظهر عاشورا و تاسوعا هم نهار بود تا سوم امام خرج می دادیم.بنده ی خدا مادرم همیشه پا دیگ بود… دادش بزرگم هم حتی زمانی که سرباز بود می آمد کمک تا اینکه یه روز کلاً رفت گفت من نمی تونم میرم شاید زندگی شما را بتونم درست کنم رفت خارج یکی دیگه از داداشهام هم درس را ول کرد رفت شاگرد میکانیک شد خواهرم که از من دو سال بزرگ تر بود همون سوم راهنمایی شوهر کرد و فقط من در خانه بودم…

خوب یادمه وقتی خبر مرگ پدرم را آوردند مادرم زد تو سرش و گفت یتیم شدید!میدونستم یه روز میکشنش!

بابام را کشته بودند میگفتن تو یه محله دیگه سر ناموسی یکی میزنه تو گوشه یه پسره اون هم از عقب با یه چاقو میکنه تو پلوی بابام واین طوری بابام مرد.

همه میگفتن بابات خیلی باغیرت بود!

خیلی ها آمدند مجلس ختمش هفت هشت روز خرج دادیم ولی بعدش دیگه هیچ کس سراغ مارا نگرفت ما ناچار خانه را فروختیم از آن محل رفتیم و بعد از چند سال خواهرم هم طلاق گرفت شوهرش یه زن دیگه گرفته بود و آبجیم با سه تا بچه آمد خانه ما… من هم دبیرستان  را ول کردم و رفتم سر کار…یه روز تو کار گاه با یکی بحثم شد فحش مادر داد زدمش افتاد زمین اجلش آمده بود بدبخت سرش خورد به یه میله و مرد!

بیست سال پشت میله ها و …چی بگم تنها چیزی که تواین سالها یاد گرفتم این بود که غیرت زیادی بی غیرتی میاره ننم دق کرد آبجیم دوباره شوهر کرد و برادرم معتاد شد وخلاصه… کاشکی بابام بیشتر غیرت برای خانوادش نشان میداد تا مردم!

ساکت بودم و نگاهش میکردم و به روح مرحوم پدرم صلوات میفرستادم!و به این فکر میکردم که ما ایرانیان  چقدر مردمان باغیرتی هستیم.

 جعفر صابری

[ جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۶ ] [ 10:2 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جهانی برای داشتن صلح

جعفر صابری/جانی برای داشتن صلح

همیشه به خودم می گفتم 124 هزار پیامبر و هزاران هزار انسان دانا و خرد مند تنها به نیت راهنمای جنس بشر آمدند و گاه کاملاً نا امید و گاه با اندکی توفیق  از دنیا رفتند برای چه؟

یه چیزایی تو خون و جون آدم است به قول دوستی در ژن انسانهاست! و هیچ جوری نمیتوانیم از آن سر در بیاوریم.

فرزند دختر نبی خدا را دعوت میکنند و بعد راه را بر او می بندند و غسل می کنند تا با بدنی طیب و طاهر او و همراهانش را تکه تکه نمایند! آن هم با اندکی فاصله زمانی از ظهور پیامبری با آن همه محبت و معجزه!

وقتی به تاریخ می نگری  حیران می شوی که این چه جماعتی بوده و هست… بله هست مگر امروز همان گونه مردان را سر نمی برند و زنان را به اسارت و کنیزی نمی برند و نمی فروشند! مگر شلاق نمی زنند و یا دست نمی برند و چشم در نمی آورند این جماعت با نام بر قراری اسلام دایه حکومت جهانی را نیز دارد و با سلاحهای آمریکایی و اسرائیلی به جان نه خارجی بلکه مسلمانان هم دین و هم کیش خود می افتند . و هر روز با نام تازه ای مانند طالبان ، داعش و یا… در جای جای جهان جنایت می کنند !

این چهره اسلامیست که به جهانیان نشان میدهند!

مگر پیامبر اسلام در مدینه با ادیان دیگر زندگی نمی کرد مگر اساس دین اسلام بر برادری و برابری نیست ؟مگر میشود با زور و کتک راه درست رفتن به بهشت را به ملتی تحمیل کرد !آنهم این زمان با بودن این همه امکانات و رسانه های گونا گون ؟ امواج اطلاعات چه درست چه غلط در اطراف ما در جریان است و باهوش ترین افراد هم نا خواسته در گیر موضوعی میشوند که اطلاعاتشان در آن خصوص کم است . دنیای تصویر و رنگ و رسانه چنان مسیر فکری بشر امروز را تغییر میدهد که سالها بعد متوجه خواهد شد که چقدر عوض شده است.

پیامبران امروز دیگر کمتر به منافع صلح جهانی و آسودگی بشر می اندیشند و با هزاران حربه سعی در بدست آوردن منافع مادی و معنوی برای خودشان هستند . از این راه یعنی رسانه بهره میگیرند.

چقدر خوب است که ما بدانیم اهمیت مان به عنوان یک انسان در چیست .بخصوص اگر مسلمان هستیم توجه داشته باشیم هیچ فرقی بین اندیشه های ما در اصل نیست خدا یکی ، پیامبر یکی و حتی قبله نیز یکی است و هر نزاع و جنگی بین ما خرسندی دشمنان را به همراه خواهد داشت.

تنها در طول  سی سال گذشته چند میلیون انسان  آن هم مسلمان به دست هم کیش خود کشته شده حال بماند که در بوسنی نیز هزاران مسلمان را قتل عام نمودند.

امروز کردستان بعد از جنگ با داعش برای انتخابات و استقلال قد علم میکند و مردمش می خواهند تا بهتر دیده شوند و حقوق از دست رفته شان را بدست آورند ،اگر جهان امروز به درستی به تقسیم قدرت بین ملت ها و نظارت جهانی نپردازد امکان اینکه هر قسمت از جهان ملتش اعلام استقلال کنند بعید نیست کما اینکه ما فقط کردستان را دیدیم اما بسیاری از قبایل افریقایی نیز همین گونه اعلام استقلال و خود مختاری میکنند ،عدالت اجتماعی برابری و درستی و تقسیم منابع بین همه و بوجود آوردن شرایط زندگی مناسب برای همه افراد جهان بر عهده دولتمردان است و چه نیکوست که بشر امرز برای بدست آوردن سود بیشتر نه از راه فروش سلاح و بدست گرفتن منابع طبیعی بلکه با همزیستی مسالمت آمیز  و احترام به دیگران کار های خود را پیش ببرد و بدانیم که دیر یا زود بشریت چاره ای جز پذیرش این اندیشه نخواهد داشت کما اینکه با کمی دقت می بینیم به همین سمت نیز در حال حرکت هستیم. 

احترام به حقوق همه لازمه انسانیت واقعی است،بد نیست این روز ها که سالگرد شهادت حضرت آیت الله اشرفی اصفهانی است به نقل از فرزند ایشان  می نویسم که:

پدرم از آشپزخانه می‌خواست به اتاق برود، عصا دستش بود، یك مرتبه دید كه گربه دارد می‌دود گوشت دهانش است. تا دید گوشت دهانش است، با عصا روی گربه زد. بعد رفت در اتاق و به خودش گفت: چرا زدی؟! گربه غریزه‌اش این است كه هرجا گوشت دید ببرد. چون هم گرسنه اش است هم بچه دارد. تو هنر داری باید گوشت خودت را حفظ كنی ، تو مقصر هستی.

صدایم كرد و گفت: برو گربه را بیاور عذرخواهی كنم. گفتم: آخر گربه كه عذرخواهی نمی‌خواهد. گفت: من به ایشان بیخود چوب زدم. من وظیفه دارم حیوان غریزه، وظیفه‌ی من حفظ گوشت است. غریزه‌ی او هم بردن گوشت. من مقصر هستم، نه گربه! گفتم: خوب حالا عوضش گوشت را برد. گفت: نه! این چوبی كه من زدم به او، گناه كردم ، تو را به خدا برو او را بیاور، گربه در سرداب رفته. گفتم: آقا مرغ كه نیست، چنگ می‌اندازد صورتمان را زخمی می‌كند. گفت: ببین یك كلاه روی سرت بكش، چشم‌هایت پیدا باشد، دستت را هم بكن در این كیسه‌های حمام و بیاورش. به همان صورت رفتم؛ یواش گربه را گرفتم به آقا دادم.

 آیت الله اشرفی بغلش كرد و مرتب می گفت: خدایا! مرا ببخش! ظلم كردم. این حیوان كه گناه نكرده بود، خدایا من را ببخش. و از گربه هم عذر خواهی می كرد كه من را ببخش در حقت ظلم كردم، حلالم كن و گریه می كرد. همه بهت زده شده بویم . بعد از آن؛ هروقت می‌خواست غذا بخورد یك مقدار غذا در یك ظرف می‌‌كرد، پیر مرد 80، 90 ساله زیرزمین می‌برد و به گربه می داد و برمی‌گشت بعد غذا می‌خورد. می‌گفت: باید این چوب را جبران كنم.

 آیت الله اشرفی كه شهید شد گربه تا صبح نعره كشید. هرچه غذا به این گربه دادیم نخورد. جنازه را اصفهان بردیم، گربه‌ای هم كه چند سال در خانه‌ی ما بود، برای همیشه از خانمان رفت.

ما که ناممان را انسان اشرف مخلوقات قرر میدهیم چرا باید گاه نادانسته و نیندیشیده کاری بنمائیم که دچار مشکلات بعدی شویم . گاه یک کلمه و یا جمله که بر زبان می رانیم تا  اقلیتی  را خورسند کنیم اکسریتی را می آزاریم.یاد مان باشد زبان نیز چون چشم به راهتی گناهان بسیاری را مرتکب میشود .

امید است در این ایام اندیشه،زبان ،چشم و وجودمان را آلایش دهیم و بیش از گذشته به فکر یکدیگر باشیم و به حقوق هم احترام بگذاریم و بپزیریم که جهان را انسانهایی با رنگ ،نژاد ،فرهنگ ،گویش، و…گوناگون زیبا ساخته و اگر خداوند می خواست می توانست همه را یک دین یک شکل و آئین و… بوجود بیاورد و این همه پیامبر   برای هر ملت لازم نبود.

 

التماس دعا

جعفر صابری

تصویر روز اول مهر در دبیرستان امام هادی ناحیه سه منطقه پنج شهرداری با حضور عضاء محترم شورایاری

[ پنجشنبه ششم مهر ۱۳۹۶ ] [ 10:17 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/86

جعفر صابری/86

86َ

گاهی وقتها آدم چنان دلش میگیره که حوصله خودش را هم نداره! به خدای خودش میگه دِ نوکرتم این چه امتحانهایی هست که از من می گیری، مگه من چه گناهی مرتکب شدم که باید همه بلاها و درد ها را برسر من بریزی … خدایا به هر کی دل دادم نا جوانمردی دیدم به هر کی امید بستم امیدم را نا امید کرد برای هرکی  قدمی برداشتم قدر ناشناسی کرد به هر کی اطمینان کردم یه جوری بهم لطمه زد …

خدایا سپاسگزارتم که به من می فهمانی هیچ کس جز تو برام  نمی مونه و تنها تو هستی که به دردم می خوره…چقدر آدم باید ساده باشه که بشینه با کسی درد ودل کنه ،کسی که تهش یا حرفهات رو میره به یکی دیگه میزنه و یا یه روز دونه دونه شو مثل پتک تو سرت میکوبه…داستان عجیبیه، ما باید یاد بگیرم تو این دوره و زمونه  خلوتمون مال خودمونه و خیلی چیز ها را نباید عزیز ترین کسانمون هم بدونند ،کافیه چشمامونو ببندیم و بریم به گذشته ها ی زندگیمون فکر کنیم بدون شک کلی اشتباه داشتیم ،چه حرفهایی که نباید می زدیم و زدیم،چه کار هایی را که نباید می کردیم و کردیم،چه جاهایی که نباید می رفتیم و رفتیم ،چه آدمهایی که ارزش اعتماد نداشتند ولی مورد اعتمادمون قراردادیم و…ولی در تمام موارد تنها خدا بود که با ما بود…چه جاهایی می شد آبرومون بره ولی خدا آبرو داری کرد و نگذاشت ما شرمنده بشیم .

اما ما چقدر شاکر بودیم ؟آیا در مقابل این همه لطف خدا کمی قدر دان بودیم؟اگر هم کاری کردیم بیشتر از همه به خدا گفتیم که چه کارهایی براش کردیم!تا دلمون میگیره براش ناز میکنیم و ابرو نازک کرده باهاش قهر می کنیم و داد میزنیم این چه رسمیه … باور نداریم که خیلی وقتها خیلی چیزها که ما فکر می کنیم صلاحمونه آخر بدبختی و گرفتاری هارا برای ما به همراه می آره اگه آن طور که ما می خواهیم بشه ونشه با خدا قهر میکنیم برای چیزی که نمی دونیم چقدر برای ما زیان داره و ناشکر نعمت هایش هستیم بدون اینکه قدر دان داده هایش باشیم.

کافیه فقط به اندازه ایستادن پشت یه چراغ قرمز به خدا فکر کنیم و کلاه مون را قاضی کنیم تازه میفهمیم که چقدر خدای خوبی داشتیم و داریم!

تو این دوره زمونه که بدلیل مشکلات اقتصادی و شرایط معیشتی بیشتر آدما یه جورایی تو روی هم می ایستند و راحت به هم توهین می کنند کم نیستند زنانی که به شوهرانشون بی احترامی میکنند و یا بالعکس ،بچه هایی که والدینشون را مورد بی احترامی قرارمیدهند ویا چه رفاقتهایی که سر پول خراب میشه…

چقدر خوبه تو زندگیمون گاهی وقتها برای خودمون یه چراغ قرمز هایی را تعریف کنیم و وایسیم تا اعداد چراغ قرمز به مرور کم بشه و مطمئن باشیم نوبت چراغ سبز هم میشه!

اون روز پشت یه چراغ قرمز وقتی عدد 86 را دیدم کلافه شدم که حالا چقدر باید بایستم ولی وقتی به کنار دستم نگاه کردم دیدم یه آقای موتور سوار داره شکلک در می اره و کلی میخنده… خوب که نگاه کردم دیدم کمی آن طرف تر کودکی یک ساله یا کمی بیشتر داره به رفتار موتور سوار میخنده و زندگی یعنی این یعنی شناخت لحظه ها ایستادند پشت چراغ قرمز ها ولی تن ندادند به غم ها و شاد بودن از اینکه ایستادی تا هزار تا بلا رد بشه به خودم آمدم و به حال آن موتور سوار حسودی کردم که انقدر خوب زندگی را شناخته خدا را شناخته و… چند تا از ما وقتی تو ماشینای گرون قیمتمون نشستیم سعی میکنیم چراغ قرمز را رد کنیم وزود تر به مقصد برسیم…راحت پیش خودمون فکر می کنیم برنده شدیم و در زمان صرفه جویی کردیم راحت به آنهایی که پشت چراغ قرمز ایستادند و به قانون احترام گذاشتند می خندیم ولی خوش به حال تمام آدمهایی که آدم هستند و حس خوب آدمیّت را در وجودشون تقویت میکنند، دروغ نمیگن ، به مال همدیگر ،ناموس یکدیگر و …چشم طمع نمی دوزند ودزدی نمی کنند …

یا حق

جعفر صابری

با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي

تا بي خبر بميرد در درد خودپرستي

عاشق شو ار نه روزي کار جهان سر آيد

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستي

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم

با کافران چه کارت گر بت نمي پرستي

سلطان من خدا را زلفت شکست ما را

تا کي کند سياهي چندين درازدستي

در گوشه سلامت مستور چون توان بود

تا نرگس تو با ما گويد رموز مستي

آن روز ديده بودم اين فتنه ها که برخاست

کز سرکشي زماني با ما نمي نشستي

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ


[ جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 11:12 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

مرگ از دید صمد

مرگ خیلی اسان می تواند الان به سراغ من بیاید . اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم البته یک وقتی ناچار با مگ روبرو می شوم که می شوم مهم نیست مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته است .

ماهی سیاه کوچولو – صمد بهرنگی

من و صمد

 بعد از انکه به تاتر ما اجازه داده نشد کتاب ماهی سیاه کوچولو نزد من ماندن و آن را بارها خواندم بعدها چند کتاب دیگر از صمد را خواهرم به مناسبت تولدم به من داد و پسرک لبو فروش صمد بعد از موفقیت در ارائه طرح به حسینیه حضرت ابوالفضل (ع) دامغان در سال 1358 به من هدیه شد. اما دری در من بود و آن این بود که چرا باید صمد صمد شود  و را ما دیگر چون صمد نداریم . علی اشرف درویشی هم چون صمد می نوشت اما آن کجا و صمد کجا همیشه نوعی احساس دین به صمد می نمود اودر ماهی سیاه کوچولو ی خود نه به افکار من که آن جمع تاثیر گذاشته بود مربیان مدام صفحه ها را وصیف می کرد و خوب یادم هست که آن روزها مرا رنج می داد که چرا باید دریا…

 

شعر گونه ای تهیه کردم و آن را دکلمه کردم و ضبطش نمودم اما این احساس من به صمد نبود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من ماهی سیاه صمد بودم

که از تنگنای کور ده رودی در جستجوی کشور دریا گریختم

از آنبهشت راحت و آرامش تا مرز یک جهنم

جهنم سوزان با عشق  و شور

با مشعلی ز آتش و آگاهی و شور

 در پرتو هدایت این چهل چراغ نور

تنها گریختم

انبوه ماهیان

در زاقه های پر لجن زیر صخره ها

دیدم که می زند

بر مرگ خویش رنگ دروغین زندگی را

بر لب هزار نغمه آزادی

بر پا هزار زنجیر بردگی

شنیده بودم که ماهی قزل آلا ماهی است که بر خلاف آب رودخانه شنا می کند و این شد خمیر مایه داستان گنجشک کوچولوی من که این طور شروع میشود.

گنجشک کوچولوی

یکی بود و کی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود …!

یک گنجشک کوچولو هم بود که هم پدر داشت و هم مار و هم برادر و هم خواهر هم کلی دوست و آشنا … تمام ذوق گنجشک کوچولوی ما این بود که شب بره روز بیاد، سپیده بزنه و اون بالای شاخ و برگ چنار پیر که لونه شون رو یکی از شاخه هاش بود از این شاخه به اون شاخه بپره و جیک جیک کنه … تمام دلخوشیش این بود که زیر نور آفتاب بالشو باز کنه چرخ بزنه از اون بالا دونه گندم یا جوئی ببینه بیاد پائین با نوکهای کوچولوش دونه رو که افتاده بر روی زمنی بر دارد و سرشو را بلند کنه و هم دانه رو بخوره و هم شکر خدا رو بگه …

یک روز صبح مثل تمام صبحهایی که خورشید خانم طلوع می کنه و گنجشکا جیک جیک کنون از این شاخه به اون شاخه می پرند گنجشک کوچولوی صدای خودش را هم نمی شنید حتی نمی فهمید دیگران چی می گن برای همین بالش را باز کرد ورفت …رفت و رفت جلو دید گنجشکه دارد گریه می کنه بالهایش را به هم می زند سرش را تکان می دهد نوکش را می مالد به زمین لای خاکها قشنگ که نگاه کرد دید سه تا جوجه گنجشک کوچولوی کوچولو که هنوز پر و بال در نیاورده اند یک مشک کاه و علف خشک افتادند هیچ کدام ا زآن سه تا گنجشک را پاک کرد بعد گفت: چی شده چرا گریه می کنی …

گنجشکه دوباره شورع به گریه کردن همینطور که اشک می ریخت گفت: مگه نمی بینی لونه ام خراب شده جوجه هام مردن….

گنجشک کوچولو آهی کشید و گفت:

چرا می بینم ولی با گریه کاری نمی شه کرد بس کن تو را خدا گریه نکن !

گنجشکه گفت:

پس چکار کنم ؟

گنجشک کوچولو چرخی زد  و دوباره نشست و گفت:

ببین دنیا خیلی بزرگه تو باد دوباره بسازی با خواست خدا … باید یک لونه دیگه درست کنی…

گنجشک نگاه حسرت باری به گنجشک کوچولو انداخت و گفت :

گنجشک کوچولو این بار اول نیست که لونه من خراب شده شاید ده بار شاید هم بیست بار و من می ساختم .

گنجسک کوچولو دوباره بالاشو باز کرد چرخی زو و باز کنار گنجشکه نشست و با تعجب گفت: خوب پس برای چی گریه می کنی چرا ناله میکنی؟

گنجشک سرشو تکان داد و گفن:

برای تو و امثال تو بعد بالاشو باز کرد و پرید و رفت…

گنجشک کوچولو هاج و واج مانده بود که منظور گنجشکه چی بوده .. هر چی فکر کرد عقلش به جایی نرسید واسه همین رید و رفت و رفت و رفت . آنقدر رفت که خسته شد از اون بالا دید یه رخت راست و استوار وسط بیابان وایساه عین درخت چنار خودشان ولی صدای جیک یک گنجشک ها نیم آید . رفت پائین تا استراحت کند ولی همین که به درخت نزدیک ششد صدای دو تا جوجه گنجشک قصه ما نمی فهمید چی میگن .. وقتی خوب به لونه جوجه گنجشکهای که روی درخت چنار بود نزدیک شد دید سه تا جوجه گنجشگ که مثل اون سه تا جوجه گنجشک قبلی هنوز پرو بال در نیاوردن دهنشو باز کردن و رو به آسمان هی جیک جیک می کنند . جوجه گنجشکها وقتی دیدن سایه که مثل سایه مادرشان نیست صداشونو بلند و بلندتر کردن گنجشک کوچولو رفت و کنار لونه گنجشکها نشست بعد گفت – چه ؟ چرا انقدر داد می زنید…!

یکی از جوجه گنجشک گفت مامانمون رفته برامون غدا بیاره خیلی وقته رفته … بعد شروع کرد به جیک جیک ….

گنجشک کوچولو سرش را پائین انداخت از لابلای برگهای درخت چنار دید یه چیزی روی زمین افتاده رفت پای  درخت دید… یه گنجشک مرده … با خودش گفت شاید مادر همین جوجه ها باشد ؟بیچاره ج.جه ها به آسمان چایی  که همیشه مادرشاناز اونجا می آمد نگاه می کردند دیگه نمی دونند که پای درخت چنار مادرشان  افتاده ….

بیچاره ها بهتر ه چیی بهشون نگم . بزرگ که شدند خودشان می فهمند برم برم برای جوجه  کوچولوها ی مادر از دست داده یه چیزی پیدا کنم بیارم از گشنگی نمیرند.

بلند شد پرید و رفت توی اسمان رفت و رفت و رفت تا رسید کنار یک رود خونه همون جانشست و با نوکش دنبال کرم لای گلا گشت همین جوری که وکش ت گلا فرو می کرد یواش یواش آمد کنار رودخانه دید صد تا شاید هم هزار تا ماهی ریز و درشت دارن بر خلاف حرکت آب شنا می کنند و می رن بالا.. خوب نگاه کرد اون دور ا تو مسیر ماهی های یه آبشار دید که آب از بالا می ریخت تو رودخانه . یه ماهی کوچولو تک بود که دنبال بابا و ننش شنا می کرد و می رفت . گنجشک کوچولو گفت:

آهای ماهی هیچ معلومه دارید کجا می رید؟

ماهی کوچولو خودشو به کنار ساحل رودخونه رسوند و گفت:

داریم می ریم برسیم بهسر چشمه ی این رودخونه .

گنجشک کوچولو گفت:

آخه چرا ؟ سرچشمه این رودخونه نزدیک او نکوه بلند سر قله اون کوه . این آبشار هم که جلوی شماست .. اصلا شما از کجا می یاین

ماهی کوچولو خندید و گفت :

ما از دریا می یائیم و باید این راه را برویم . باید سرچشمه  برسیم جائی که آب زلاله اونجا باید تخم بزاریم باید بچه ها مون اونجا بدنیا بیان پدر و مادر بزرگ من این راهو رفتند حتی از آبشار هم پریدن .. و خودشونو به سرچشمه این رودخانه که آب زلال داره رسوندن ….

(برداشتی از ماهی سیاه کوچولو)

گنجشک کوچولو با تعجب گفت:

اولا خودت کوچولوئی دوما چرا تو دریا نموندید.

ماهی کوچولو گفت:

زندگی پدر و پدر بزرگ من لیطوری بود. ما تمام عمر کارمون اینه که مسیر این رودخونه را طی کنیم اینم بار اول منه اگر سالم رسیدم بالا باید برگردم پائین و اگر سالم رسیدم پائین باز باید برگردم بالا و اما من نمی دونم چرا تو دریا تخم نمیزاریم شاید برای اینه که من تو سرچشمه بدنیا اومدم پدرم و پدربزرگ من تو سرچشمه بدنیا اومدن . نمی دونم باید برم به امید دیدار …

ماهی کوچولو رفت گنجشک هم دو تا کرم چاق و چله پیدا کرد و با نوکش گرفتشون و خوشحال پرید بطرف لونه اون سه تا جوجه گنجشک … اما تو راه همش فکر حفهای ماهی کوچولو بود ..

به درخت  چنار رسید دید یه عقاب بزرگ از لابلای شاخ و برگها درخت پر گرفت و رفت درخت چنار از حرکت بال عقاب تکون تکون میخورد . خوب که نگاه کرد دید تو چنگال عقاب سه تا جوجه هست که دیگه جیک جیک نمی کند. کرمها از دهانشان افتاد خواست بره سراغ عقاب ولی ترسید عقاب خیلی قویتر بود واو به اندازه ی ناخنون پای عقاب هم نمی شد تازه جوجه ها هم که دیگه مرده بودند … رفت روی یک از شاخه ها ی چنار نشست و آروم آروم اشک ریخت پیش خودش فکر می کرد . آخه چرا من باید به گنجشک کوچولو تنها باشم….

اشکهای گنجشگ کوچولو از لابلای شاخ و برگ درخت چنار روی زمین همون جایی که گنجشکه مرده افتاده بود می ریخت گنجشک کوچولو رفت  کنار گنجشک مرده بانوکش شروع کرد زمین را کندن کند و کند و کند تا یه گودالی به اندازه ی گنجشک مرده درست شدبعد گنجشک را کشید انداخت توی گودال روشم خاک ریخت و چندتا برگ خشکیده از درخت چنار هم که روی زمین ریخته بود جمع کرد گذاشت روی قبر گنجشک مرده بعد شروع کرد به گریه کردن راستش درخت چنار هم که حالا حسابی تنهای تنها شده بود و دیگه صدای جیک  جیک جوجه  ای روی لابلای شاخ وبرگاش نمی شنید همراه گنجشک کوچولو شروع کرد به گریه ..

گنجشک سرشو بالا آورد دید درخته داره گریه می کنه گفت:

واسه چی گریه می کنی؟

درخت گفت: واسه تو امثال تو

گنجشک کوچولو گفت:

منکه نمردم . من که لونمو از دست ندادم منو که جوجه عقاب نبرده من زنده هستم ببین ایناهاش می تونم بال لزنم جیک جیک کنم بپرم .

بعد هم نگاه کرد به آسمون و ساکت شد…

درخت خیلی یواش یواش و شمرده گفت:

دلم خیلی به حال تو و امثل تو می سوزد که  باید بمونید و منتظر باشید تا خواست خدا به سراغتون بیاد بیچاره ها ..

گنجشه فریاد زد:

که من بیچاره نیستم من چاره دارم من نمی خواهم مل اینها باشم من می دونم که خدا هست

درخت لبخندی زد و گفت:

کوچولو تو از کجا می دونی که خداهست اگر خدا هست که این گنجشکه  نباید میمرد یا جوجه هاشو عقاب می برد؟

خدا هست دونه که تو زمین لای خاک کاشته می شه به دستور خدا و به عشق سر در آوردن از لای خاک  می رویه باد میاد خاک را از روی زمین بلند می کنه با خودش می بره شاید یه گنجشکو به درخت بزنه گنجشک هم بمیر ه . شاید هم لونه رو خراب کنه سه تا جوجه گنجشک بیفتن بمیرن . ولی همین باد و خاک رو از روی زمین بلند می کنه رو سر دونه باز بشه سبک بشه دونه بتونه جوونه بزنه مثل تو درخت بشه گنجشکی بیاد لابلای شاخه هایش لونه بسازه و اگه نبود عقابی بیاد  جوجه هاشو برداره بره برای غذای جوجه های خودش شاید عقاب گنجشک مادر و دید ه بود که مرده آره حتما دیده بودش و گرنه دلش نمی آمد جوجه ها یی که مثل جوجه های خودش منتظر آمدن مادرشان هستند را برداری ببره .. تازه اگر این کارونکنه جوجه ها خودشان می میرن خدا هست . عشق هست من می دونم ولی نیم تونم برای تو بگم حالا دیگه چرا گریه می کنی …

گریه من برای اینه که می بینیم حق با توس و افسوس می خورم که ریشه ام تو خاکه و نمی تونم مثل تو پرواز کنم تازه خلی پیر شدم

گنجشکه اشکاشو با بالش پاک کرد بعد بال زد و رفت رویکی از صد شاخه درخت چنار نشست و گفت:

ولی تو  نباید گریه کنی تو باید شاد باشی امروز و فردا دوباره یک جفت گنجشک میان رو شاخه های تو لونه می سازن شاید هم ده تا شاید هم صد تا و تا چشم بهم بزنی صدای جیک جیک که تو آسمون بلند شده جیک جیک جوجه ها و گنجشک هایی که لابلای شاخ و برگ تو زندگی م یکنند . تو بمون تو باید بمونی و می مونی …

درخته اشکهاشو پاک کرد بعد گفت:

پس تو چی؟

گنجشک کوچولو سرشو بالا گرفت و به طرف آسمون کرده و گفت بزرگتر از ما که تو آسموناست من می رم که به خدا برسم …

بعد بالاشو باز کرد و پر زو و رفت آنقدر رفت که سایه اش روی درخت افتاد و گنجشک کوچولو زیر سقف گنبد کبود رفت  ورفت و رفت

قصه ما همین بود

خیال نکن دروغ بود

در ماهی سیاه کوچولو صمد سعی می کرد رسیدن به دریا را آمال آرزو ها قرار دهد . اما در داستان گنجشک کوچولو من سعی کرده بودم تا درخت استوار کشورم با ریشه هایی به قدمت تاریخ و برافراشته چون بیرق بودن  و زیستنن درخت وطن پا  برجاست و فرزندان آن کوچه  شاهد طوفان و هجوم عقابها سمبل استعمار آمریکاست.

اما بودن و ماندن را می شناسد گنجشک من به آسمون می پرد و به خورشید نزدیک می شود هر چه سوزان است .

ماهی من از دریا سفر را آغاز می کند و بر خلاف آب رودخانه به سرچشمه هستی اش باز می گردد چرا که می خواهد فرزندش در سرچشمه ی زلال نمتولد شود و دریا و دریانیان را برای خودشان می گذارد چرا که می داند سرچشمه هستی پاک و منزه است.

و اینها همه از پس بودن و زیستن شکل می گیرد و راستی چقدر زیبا می گوید شهید اهل قلم سید مرتضی آوینی که :

هنر آن است که بمیری پیش از آنکه بمیرانندت و مبدا و منشاء حیات آنند که چنین مرده اند .

[ جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 11:10 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

مرگ از دید صمد

مرگ خیلی اسان می تواند الان به سراغ من بیاید . اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم البته یک وقتی ناچار با مگ روبرو می شوم که می شوم مهم نیست مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته است .

ماهی سیاه کوچولو – صمد بهرنگی

من و صمد

 بعد از انکه به تاتر ما اجازه داده نشد کتاب ماهی سیاه کوچولو نزد من ماندن و آن را بارها خواندم بعدها چند کتاب دیگر از صمد را خواهرم به مناسبت تولدم به من داد و پسرک لبو فروش صمد بعد از موفقیت در ارائه طرح به حسینیه حضرت ابوالفضل (ع) دامغان در سال 1358 به من هدیه شد. اما دری در من بود و آن این بود که چرا باید صمد صمد شود  و را ما دیگر چون صمد نداریم . علی اشرف درویشی هم چون صمد می نوشت اما آن کجا و صمد کجا همیشه نوعی احساس دین به صمد می نمود اودر ماهی سیاه کوچولو ی خود نه به افکار من که آن جمع تاثیر گذاشته بود مربیان مدام صفحه ها را وصیف می کرد و خوب یادم هست که آن روزها مرا رنج می داد که چرا باید دریا…

 

شعر گونه ای تهیه کردم و آن را دکلمه کردم و ضبطش نمودم اما این احساس من به صمد نبود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من ماهی سیاه صمد بودم

که از تنگنای کور ده رودی در جستجوی کشور دریا گریختم

از آنبهشت راحت و آرامش تا مرز یک جهنم

جهنم سوزان با عشق  و شور

با مشعلی ز آتش و آگاهی و شور

 در پرتو هدایت این چهل چراغ نور

تنها گریختم

انبوه ماهیان

در زاقه های پر لجن زیر صخره ها

دیدم که می زند

بر مرگ خویش رنگ دروغین زندگی را

بر لب هزار نغمه آزادی

بر پا هزار زنجیر بردگی

شنیده بودم که ماهی قزل آلا ماهی است که بر خلاف آب رودخانه شنا می کند و این شد خمیر مایه داستان گنجشک کوچولوی من که این طور شروع میشود.

گنجشک کوچولوی

یکی بود و کی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود …!

یک گنجشک کوچولو هم بود که هم پدر داشت و هم مار و هم برادر و هم خواهر هم کلی دوست و آشنا … تمام ذوق گنجشک کوچولوی ما این بود که شب بره روز بیاد، سپیده بزنه و اون بالای شاخ و برگ چنار پیر که لونه شون رو یکی از شاخه هاش بود از این شاخه به اون شاخه بپره و جیک جیک کنه … تمام دلخوشیش این بود که زیر نور آفتاب بالشو باز کنه چرخ بزنه از اون بالا دونه گندم یا جوئی ببینه بیاد پائین با نوکهای کوچولوش دونه رو که افتاده بر روی زمنی بر دارد و سرشو را بلند کنه و هم دانه رو بخوره و هم شکر خدا رو بگه …

یک روز صبح مثل تمام صبحهایی که خورشید خانم طلوع می کنه و گنجشکا جیک جیک کنون از این شاخه به اون شاخه می پرند گنجشک کوچولوی صدای خودش را هم نمی شنید حتی نمی فهمید دیگران چی می گن برای همین بالش را باز کرد ورفت …رفت و رفت جلو دید گنجشکه دارد گریه می کنه بالهایش را به هم می زند سرش را تکان می دهد نوکش را می مالد به زمین لای خاکها قشنگ که نگاه کرد دید سه تا جوجه گنجشک کوچولوی کوچولو که هنوز پر و بال در نیاورده اند یک مشک کاه و علف خشک افتادند هیچ کدام ا زآن سه تا گنجشک را پاک کرد بعد گفت: چی شده چرا گریه می کنی …

گنجشکه دوباره شورع به گریه کردن همینطور که اشک می ریخت گفت: مگه نمی بینی لونه ام خراب شده جوجه هام مردن….

گنجشک کوچولو آهی کشید و گفت:

چرا می بینم ولی با گریه کاری نمی شه کرد بس کن تو را خدا گریه نکن !

گنجشکه گفت:

پس چکار کنم ؟

گنجشک کوچولو چرخی زد  و دوباره نشست و گفت:

ببین دنیا خیلی بزرگه تو باد دوباره بسازی با خواست خدا … باید یک لونه دیگه درست کنی…

گنجشک نگاه حسرت باری به گنجشک کوچولو انداخت و گفت :

گنجشک کوچولو این بار اول نیست که لونه من خراب شده شاید ده بار شاید هم بیست بار و من می ساختم .

گنجسک کوچولو دوباره بالاشو باز کرد چرخی زو و باز کنار گنجشکه نشست و با تعجب گفت: خوب پس برای چی گریه می کنی چرا ناله میکنی؟

گنجشک سرشو تکان داد و گفن:

برای تو و امثال تو بعد بالاشو باز کرد و پرید و رفت…

گنجشک کوچولو هاج و واج مانده بود که منظور گنجشکه چی بوده .. هر چی فکر کرد عقلش به جایی نرسید واسه همین رید و رفت و رفت و رفت . آنقدر رفت که خسته شد از اون بالا دید یه رخت راست و استوار وسط بیابان وایساه عین درخت چنار خودشان ولی صدای جیک یک گنجشک ها نیم آید . رفت پائین تا استراحت کند ولی همین که به درخت نزدیک ششد صدای دو تا جوجه گنجشک قصه ما نمی فهمید چی میگن .. وقتی خوب به لونه جوجه گنجشکهای که روی درخت چنار بود نزدیک شد دید سه تا جوجه گنجشگ که مثل اون سه تا جوجه گنجشک قبلی هنوز پرو بال در نیاوردن دهنشو باز کردن و رو به آسمان هی جیک جیک می کنند . جوجه گنجشکها وقتی دیدن سایه که مثل سایه مادرشان نیست صداشونو بلند و بلندتر کردن گنجشک کوچولو رفت و کنار لونه گنجشکها نشست بعد گفت – چه ؟ چرا انقدر داد می زنید…!

یکی از جوجه گنجشک گفت مامانمون رفته برامون غدا بیاره خیلی وقته رفته … بعد شروع کرد به جیک جیک ….

گنجشک کوچولو سرش را پائین انداخت از لابلای برگهای درخت چنار دید یه چیزی روی زمین افتاده رفت پای  درخت دید… یه گنجشک مرده … با خودش گفت شاید مادر همین جوجه ها باشد ؟بیچاره ج.جه ها به آسمان چایی  که همیشه مادرشاناز اونجا می آمد نگاه می کردند دیگه نمی دونند که پای درخت چنار مادرشان  افتاده ….

بیچاره ها بهتر ه چیی بهشون نگم . بزرگ که شدند خودشان می فهمند برم برم برای جوجه  کوچولوها ی مادر از دست داده یه چیزی پیدا کنم بیارم از گشنگی نمیرند.

بلند شد پرید و رفت توی اسمان رفت و رفت و رفت تا رسید کنار یک رود خونه همون جانشست و با نوکش دنبال کرم لای گلا گشت همین جوری که وکش ت گلا فرو می کرد یواش یواش آمد کنار رودخانه دید صد تا شاید هم هزار تا ماهی ریز و درشت دارن بر خلاف حرکت آب شنا می کنند و می رن بالا.. خوب نگاه کرد اون دور ا تو مسیر ماهی های یه آبشار دید که آب از بالا می ریخت تو رودخانه . یه ماهی کوچولو تک بود که دنبال بابا و ننش شنا می کرد و می رفت . گنجشک کوچولو گفت:

آهای ماهی هیچ معلومه دارید کجا می رید؟

ماهی کوچولو خودشو به کنار ساحل رودخونه رسوند و گفت:

داریم می ریم برسیم بهسر چشمه ی این رودخونه .

گنجشک کوچولو گفت:

آخه چرا ؟ سرچشمه این رودخونه نزدیک او نکوه بلند سر قله اون کوه . این آبشار هم که جلوی شماست .. اصلا شما از کجا می یاین

ماهی کوچولو خندید و گفت :

ما از دریا می یائیم و باید این راه را برویم . باید سرچشمه  برسیم جائی که آب زلاله اونجا باید تخم بزاریم باید بچه ها مون اونجا بدنیا بیان پدر و مادر بزرگ من این راهو رفتند حتی از آبشار هم پریدن .. و خودشونو به سرچشمه این رودخانه که آب زلال داره رسوندن ….

(برداشتی از ماهی سیاه کوچولو)

گنجشک کوچولو با تعجب گفت:

اولا خودت کوچولوئی دوما چرا تو دریا نموندید.

ماهی کوچولو گفت:

زندگی پدر و پدر بزرگ من لیطوری بود. ما تمام عمر کارمون اینه که مسیر این رودخونه را طی کنیم اینم بار اول منه اگر سالم رسیدم بالا باید برگردم پائین و اگر سالم رسیدم پائین باز باید برگردم بالا و اما من نمی دونم چرا تو دریا تخم نمیزاریم شاید برای اینه که من تو سرچشمه بدنیا اومدم پدرم و پدربزرگ من تو سرچشمه بدنیا اومدن . نمی دونم باید برم به امید دیدار …

ماهی کوچولو رفت گنجشک هم دو تا کرم چاق و چله پیدا کرد و با نوکش گرفتشون و خوشحال پرید بطرف لونه اون سه تا جوجه گنجشک … اما تو راه همش فکر حفهای ماهی کوچولو بود ..

به درخت  چنار رسید دید یه عقاب بزرگ از لابلای شاخ و برگها درخت پر گرفت و رفت درخت چنار از حرکت بال عقاب تکون تکون میخورد . خوب که نگاه کرد دید تو چنگال عقاب سه تا جوجه هست که دیگه جیک جیک نمی کند. کرمها از دهانشان افتاد خواست بره سراغ عقاب ولی ترسید عقاب خیلی قویتر بود واو به اندازه ی ناخنون پای عقاب هم نمی شد تازه جوجه ها هم که دیگه مرده بودند … رفت روی یک از شاخه ها ی چنار نشست و آروم آروم اشک ریخت پیش خودش فکر می کرد . آخه چرا من باید به گنجشک کوچولو تنها باشم….

اشکهای گنجشگ کوچولو از لابلای شاخ و برگ درخت چنار روی زمین همون جایی که گنجشکه مرده افتاده بود می ریخت گنجشک کوچولو رفت  کنار گنجشک مرده بانوکش شروع کرد زمین را کندن کند و کند و کند تا یه گودالی به اندازه ی گنجشک مرده درست شدبعد گنجشک را کشید انداخت توی گودال روشم خاک ریخت و چندتا برگ خشکیده از درخت چنار هم که روی زمین ریخته بود جمع کرد گذاشت روی قبر گنجشک مرده بعد شروع کرد به گریه کردن راستش درخت چنار هم که حالا حسابی تنهای تنها شده بود و دیگه صدای جیک  جیک جوجه  ای روی لابلای شاخ وبرگاش نمی شنید همراه گنجشک کوچولو شروع کرد به گریه ..

گنجشک سرشو بالا آورد دید درخته داره گریه می کنه گفت:

واسه چی گریه می کنی؟

درخت گفت: واسه تو امثال تو

گنجشک کوچولو گفت:

منکه نمردم . من که لونمو از دست ندادم منو که جوجه عقاب نبرده من زنده هستم ببین ایناهاش می تونم بال لزنم جیک جیک کنم بپرم .

بعد هم نگاه کرد به آسمون و ساکت شد…

درخت خیلی یواش یواش و شمرده گفت:

دلم خیلی به حال تو و امثل تو می سوزد که  باید بمونید و منتظر باشید تا خواست خدا به سراغتون بیاد بیچاره ها ..

گنجشه فریاد زد:

که من بیچاره نیستم من چاره دارم من نمی خواهم مل اینها باشم من می دونم که خدا هست

درخت لبخندی زد و گفت:

کوچولو تو از کجا می دونی که خداهست اگر خدا هست که این گنجشکه  نباید میمرد یا جوجه هاشو عقاب می برد؟

خدا هست دونه که تو زمین لای خاک کاشته می شه به دستور خدا و به عشق سر در آوردن از لای خاک  می رویه باد میاد خاک را از روی زمین بلند می کنه با خودش می بره شاید یه گنجشکو به درخت بزنه گنجشک هم بمیر ه . شاید هم لونه رو خراب کنه سه تا جوجه گنجشک بیفتن بمیرن . ولی همین باد و خاک رو از روی زمین بلند می کنه رو سر دونه باز بشه سبک بشه دونه بتونه جوونه بزنه مثل تو درخت بشه گنجشکی بیاد لابلای شاخه هایش لونه بسازه و اگه نبود عقابی بیاد  جوجه هاشو برداره بره برای غذای جوجه های خودش شاید عقاب گنجشک مادر و دید ه بود که مرده آره حتما دیده بودش و گرنه دلش نمی آمد جوجه ها یی که مثل جوجه های خودش منتظر آمدن مادرشان هستند را برداری ببره .. تازه اگر این کارونکنه جوجه ها خودشان می میرن خدا هست . عشق هست من می دونم ولی نیم تونم برای تو بگم حالا دیگه چرا گریه می کنی …

گریه من برای اینه که می بینیم حق با توس و افسوس می خورم که ریشه ام تو خاکه و نمی تونم مثل تو پرواز کنم تازه خلی پیر شدم

گنجشکه اشکاشو با بالش پاک کرد بعد بال زد و رفت رویکی از صد شاخه درخت چنار نشست و گفت:

ولی تو  نباید گریه کنی تو باید شاد باشی امروز و فردا دوباره یک جفت گنجشک میان رو شاخه های تو لونه می سازن شاید هم ده تا شاید هم صد تا و تا چشم بهم بزنی صدای جیک جیک که تو آسمون بلند شده جیک جیک جوجه ها و گنجشک هایی که لابلای شاخ و برگ تو زندگی م یکنند . تو بمون تو باید بمونی و می مونی …

درخته اشکهاشو پاک کرد بعد گفت:

پس تو چی؟

گنجشک کوچولو سرشو بالا گرفت و به طرف آسمون کرده و گفت بزرگتر از ما که تو آسموناست من می رم که به خدا برسم …

بعد بالاشو باز کرد و پر زو و رفت آنقدر رفت که سایه اش روی درخت افتاد و گنجشک کوچولو زیر سقف گنبد کبود رفت  ورفت و رفت

قصه ما همین بود

خیال نکن دروغ بود

در ماهی سیاه کوچولو صمد سعی می کرد رسیدن به دریا را آمال آرزو ها قرار دهد . اما در داستان گنجشک کوچولو من سعی کرده بودم تا درخت استوار کشورم با ریشه هایی به قدمت تاریخ و برافراشته چون بیرق بودن  و زیستنن درخت وطن پا  برجاست و فرزندان آن کوچه  شاهد طوفان و هجوم عقابها سمبل استعمار آمریکاست.

اما بودن و ماندن را می شناسد گنجشک من به آسمون می پرد و به خورشید نزدیک می شود هر چه سوزان است .

ماهی من از دریا سفر را آغاز می کند و بر خلاف آب رودخانه به سرچشمه هستی اش باز می گردد چرا که می خواهد فرزندش در سرچشمه ی زلال نمتولد شود و دریا و دریانیان را برای خودشان می گذارد چرا که می داند سرچشمه هستی پاک و منزه است.

و اینها همه از پس بودن و زیستن شکل می گیرد و راستی چقدر زیبا می گوید شهید اهل قلم سید مرتضی آوینی که :

هنر آن است که بمیری پیش از آنکه بمیرانندت و مبدا و منشاء حیات آنند که چنین مرده اند .

[ یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 18:38 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری /نقطه سرخط

جعفر صابری /نقطه سرخط جمعه 10 شهریور 1396
نقطه سرخط

از صبح روز عرفات چند نفری از دوستان عزیزم با من تماس گرفتند تا فرارسیدن عید قربان را به من تبریک بگویند و این موضوع باعث شد تا برکشتی خاطره ها سوار به صحرای عرفات بروم و آن روز باصفا را بیاد بیاورم ، سالهاست که  از آن روز گذشته اما  هرسال  با فرا رسیدن روز عرفات یاد و خاطره آن ساعت برایم زنده می شود و می دانم کمتر حاجی عرفات رفته ای هست که حس مرا درک نکند. حس نشستن در زیر چادری که از هر طرف باد ملایمی به سرو صورتش می وزد و زمزمه خواندن دعای عرفات و بعد از آن همراه با غروب آفتاب راهی میشویم به سوی مشعر و میرویم تا جایی که باید توقف کنیم در طول  راه با خود می اندیشیم که چه کرده ایم و چگونه به این نقطه سرخط رسیده ایم !
بله آنجا برای خیلی ها نقطه سر خط است ، سر خط زندگی تازه ای که باید  وقتی بر می گردند  بدان توجه کنند اگر دروغ میگفتند ، اگر به حقوق دیگران توجه لازم را نداشتند ، اگر حقی را ناحق میکردند ، اگر به مال مردم چشم می دوختند ، اگر چشم چرانی میکردند ، اگر و اگر و اگر های زیادی که گاه شرم دارم بگویم دیگر تمام می شود و این زندگی دوباره است که شامل حال او شده این بار با داشتن دانش و بینشی چند برابر و حالا او باید باز گرد د و فردای عرفات بعد از گذشتن از مشعر و رمی جمرات و قربانی نمودن او سر می تراشد تا نشان دهد که حاجی شده و با گفتن لّبیکّ لّکّ لّبّیک ، جز خدا را ندیده،امروز او حاجی شده تا نشان دهد چه مسیری را طی نموده تا زین پس الگوی انسانی کامل باشد او رفته حج تا دینش را تکمیل نماید او رفته حج تا بگوید به فرمان خدا تن داده و…
قربانی کردن موجودی زنده معنای عمیقی دارد و اگر زرهای ناخالصی در تمامی نیتت و رفتار من حاجی باشد کارمان با کرام الکاتبین است و وای بر  من که باید روز قیامت پاسخ گوی خون به ناحق ریخته این گوسفند ها هم باشم!
حاجی به حج رفته نباید از یاد ببریم که ما احرام بستیم و روزها و شبها را با احرام گذراندیم تا نشان دهیم روز قیامت  برهنه خواهیم بود نزد خالقمان و هیچ چیزی از مال دنیا را همراه نخواهیم داشت لحظه دیدار یار!
دل بریدن از آنچه به سختی بدان دل بسته ایم را  همواره در نظر داشته باشیم و بدانیم که نشستن در اتومبیل گران قیمت و کولر دار و رفتن به ویلای شمال و زندگی در خانه ای آنچنانی و یدک کشیدن نام حاجی هیچ هم خوانی با یکدیگر ندارد!و مواظب باشیم شامل حال آن شعر نشویم که میگوید:
حاجی که از صفا و عرفات برگشته
مار خورده اژدها برگشته!
یا حق!
جعفر صابری

عید قربان
1396

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید

حاجیان آمدند با تعظیم
شاکر از رحمت خدای رحیم
جسته از محنت و بلای حجاز
رسته از دوزخ و عذاب الیم
آمده سوی مکه از عرفات
زده لبیک عمره از تنعیم
یافته حج و کرده عمره تمام
باز گشته به سوی خانه سلیم
من شدم ساعتی به استقبال
پای کردم برون ز حد گلیم
مر مرا در میان قافله بود
دوستی مخلص و عزیز و کریم
گفتم او را «بگو که چون رستی
زین سفر کردن به رنج و به بیم
تا ز تو باز مانده‌ام جاوید
فکرتم را ندامت است ندیم
شاد گشتم بدانکه کردی حج
چون تو کس نیست اندر این اقلیم
باز گو تا چگونه داشته‌ای
حرمت آن بزرگوار حریم:
چون همی خواستی گرفت احرام
چه نیت کردی اندر آن تحریم؟
جمله برخود حرام کرده بدی
هرچه مادون کردگار قدیم؟»
گفت «نی» گفتمش «زدی لبیک
از سر علم و از سر تعظیم
می‌شنیدی ندای حق و، جواب
باز دادی چنانکه داد کلیم؟»
گفت «نی» گفتمش «چو در عرفات
ایستادی و یافتی تقدیم
عارف حق شدی و منکر خویش
به تو از معرفت رسید نسیم؟»
گفت «نی» گفتمش «چون می‌کشتی
گوسفند از پی یسیر و یتیم
قرب خود دیدی اول و کردی
قتل و قربان نفس شوم لئیم؟»
گفت «نی» گفتمش «چو می‌رفتی
در حرم همچو اهل کهف و رقیم
ایمن از شر نفس خود بودی
وز غم فرقت و عذاب جحیم؟»
گفت «نی» گفتمش «چو سنگ جمار
همی انداختی به دیو رجیم
از خود انداختی برون یکسر
همه عادات و فعلهای ذمیم؟»
گفت «نی» گفتمش «چو گشتی تو
مطلع بر مقام ابراهیم
کردی از صدق و اعتقاد و یقین
خویشی خویش را به حق تسلیم؟»
گفت «نی» گفتمش «به وقت طواف
که دویدی به هروله چو ظلیم
از طواف همه ملائکتان
یاد کردی به گرد عرش عظیم؟»
گفت «نی»گفتمش «چو کردی سعی
از صفا سوی مروه بر تقسیم
دیدی اندر صفای خود کونین
شد دلت فارغ از جحیم و نعیم؟»
گفت «نی» گفتمش «چو گشتی باز
مانده از هجر کعبه بر دل ریم
کردی آنجا به گور مر خود را
همچنانی کنون که گشته رمیم؟»
گفت « از این باب هر چه گفتی تو
من ندانسته‌ام صحیح و سقیم»
گفتم «ای دوست پس نکردی حج
نشدی در مقام محو مقیم
رفته‌ای مکه دیده، آمده باز
محنت بادیه خریده به سیم
گر تو خواهی که حج کنی، پس از این
این چنین کن که کردمت تعلیم»
۰۸ نوامبر ۲۰۱۱ – ۱۷ آبان ۱۳۹۰

 روزهای گفت و گوی فرهنگی

 

ایران – اوکراین

 

به مناسبت سالگرد استقلال کشور اوکراین برنامه ای با عنوان گفتگوی فرهنگی ایران و اوکراین از روز 9شهریورلغایت 11 شهریور در شهر کتاب فرشته برگزارگردید که در شب پایانی عالیجناب  سرگی بوردیلیاک – سفیر فوق العاده و تام الاختیار اوکراین در جمهوری اسلامی ایران  یک  نشست دوستان  با خبرنگاران  وارباب جراید داشتند که  به دلیل زیبایی  و تنوع این نشست و گفتگو بد ندیدیم به گوشه هایی از آن اشاره نمائیم.

 

دراین نشست که با توضیحاتی از طرف آقای علیرضابهرامی مدیر اداره اخبار  فر هنگی خبر گزاری ایسنا   و یکی از برپا کنندگان نمایشگاه عکس های کشور اوکراین بود آقای سفیر به ریشه های عمیق فرهنگی و حتی نژادی بین دوکشور اشاره نمودند که دو نژاد آریایی و سرو را در برمیگیرد همچنین فرهنگ ها و آداب مشترک زیادی که بین دوملت وجود دارد و اینکه بسیاری از محققان اوکراینی حتی شخص رئیس جمهور سابق این کشور با داشتن سن بالای 65 سال  هرسال برای تحقیق و مردم شناسی بیشتر به ایران سفرمیکند تا از فرهنگ و تمدن ایران بیشتر بداند؛ایشان اشاره نمودند به زودی یک مرکز فوق العاده دانشگاهی برای ایران شناسی در کشور اوکراین دایر خواهد شد که درنوع خود بی نظیر است. وی در پاسخ  به نقش تبادلات فرهنگی بویژه توریست اشار نمودند که خوشبختانه ما سعی نموده ایم که بهترین شرایط را برای بازدید ایرانیان از اوکراین بوجود بیاوریم و هر هفته پنج پرواز از تهران به این کشور صورت میگیرد و شایسته است با توانایی بالایی که فرود گاه امام خمینی دارد این تبادل پرواز ها بیشتر شود چراکه  فرود گاه استانبول در کشور ترکیه و یا فرودگاه دوبی  برای مسافران ترانزیت کشور اوکراین مقبول به صرفه نمی باشند.

 

دراین گفتگو جناب آقای کنسول نیز بعنوان فرد مسئول و صاحب نظر آقای سورن بالیانتس – دبیر اول در امور کنسولی در خصوص تعداد مسافرت های بین دو کشور توضیح داد؛ در سال گذشته بیش از 4000 هزار سفر از اتباع  ایرانی به اوکراین سفر نموده اند ولی بدلیل پاره ای از محدودیت ها برای شهروندان خارجی و شرایط مطلوبی که برای شهروندان اوکراینی برای سفر به کشور های جهان وجود دارد علی رغم تلاش ما تعداد قابل توجهی از اوکراین به ایران سفر ننموده اند.شایان ذکر است گذرنامه اوکراین جزء 25 گذرنامه معتبر در جهان می باشد که  به شهروندان این کشور اجازه میدهد سفر های بیشتری داشته باشند.

در پاسخ به چه دلایلی باعث میشود تا این تبادلات فرهنگی بین دوکشور افزایش یابد ؟جناب سفیر توضیح داد متأسفانه علی رغم استقبال خوب ایرانیان برای تحصیل،  در ایران وزارت علوم  مدارک دانشگاهی این کشور را به رسمیت نمی شناسد در صورتی که مدارک ایران را ما قبول داریم و مدارک ما را نیز همه جای جهان معتبر میداند!

دوستی ضمن تبریک جشن سالگرد استقلال کشور اوکراین اشاره نمود :جمهوری اسلامی ایران اولین کشوری بود که استقلال اوکراین را به رسمیت شمرد و در پاسخ سفیر با عرض تشکر از این موضوع ادامه داد بعد  از استقلال، ما کشور بسیار فقیری بودیم و من شخصاً به دنبال کمک های مالی بودم، کشور ژاپن 50 میلیون دلار نقداً به ما کمک کرد ولی کشور کره ی جنوبی با تمام مشکلات خودش بعد از اینکه سفارت خانه این کشور در کیف برقرارشد  سفیر این کشور به وزارت امور خارجه ما مراجعه نمود و اعلام داشت ما چه کمکی می توانیم به شما بنمائیم بعد هم چند اتومبیل و چند کامپیوتر و امکانات ساده ای این گونه را که من فکر میکنم در حدود 150 هزار دلار می ارزید به ما هدیه نمودند که هنوز خاطره این همکاری بین المللی در ذهن ما نقش بسته و امیدوارم شما ارزش این موضوع را دانسته باشید!

خبرنگاری از سلایق جناب سفیر و حتی تمایلش برای تناول غذاهای ایرانی سؤال نمود که ایشان توضیح دادند غذاهای ایرانی بسیار خوشمزه است و من همه را بخصوص زرشک پلو را دوست دارم و لی ما در اوکراین کتلتی داریم که مثل کباب های ایرانی خوشمزه است .

عزیز دیگری از مشکلات و موانع پیش رو بین دو کشور سؤال نمود که باعث شد جناب سفیر به مورد دردناکی که اخیراً پیش آمده اشاره نماید و آن این بود که یک مرد ایرانی که با زنی اوکراینی ازدواج نموده بدلیل برخورد ها و حتی کتک زدن های فراوانش باعث شد این زن به سفارت خانه پناه بیاورد و علی رغم تلاش ما  بدلیل موارد قانونی  ما هنوز نتوانستیم این زن را از ایران خارج نمائیم و گفتنی است این مرد شش مورد مجرمیت جنایی هم در ایران دارد که من امید وارم با رفتنم به وزارت امور خارجه ایران و پیگیری موضوع قبل از اینکه پای خبر نگاران اوکراینی به ایران باز شود بتوانیم  مشکل را حل نمائیم و بدون شک بیان و پیگیری این چنین موردی وجهه خوبی در اذهان عمومی مردم اوکراین بجا نمی گذارد.

خبرنگار دیگری با اشاره به این موضوع که بانوان زیادی از اوکراین همسر ایرانی انتخاب نموده اند و بطور کلی ایرانیان به همسر دوستی مشهور هستند آرزو نمود که این موضوع هرچه زود تر حل شود و رسانه ای نگردد ! و شخص سفیر ضمن تأیید این که ایرانیان بسیار خانواده دوست هستند این مورد را استثنا دانست و اشاره داشتند که بدون شک موارد این گونه و اختلافات زنا شویی  ویا موارد اخلاقی در همه جای جهان حتی اوکراین هم وجود دارد و ما نیز امید وار هستیم دولت ایران همکاری نماید و موضوع تمام شود!

در پایان جناب آقای سفیر از حضور مهمانان بویژه اعضاء محترم شرکت تعاونی مطبوعات کشور تقدیر نمود و اشاره داشتند که بدون شک کمک خبرنگاران می توند به ایجاد یک تبادل فرهنگی بسیار عالی بین دوکشور سامان بدهد و این گونه نشست ها بسیار ارزشمند می باشد.

 

در اینجا لازم می دانیم از حضور خوب و ارزشمند جناب آقای اولگ  شاوشا – دبیر سوم سفارت که کار ترجمه را نیز بر عهده داشت کمال تشکر را به عمل آوریم .گفتنی ست در پایان این مراسم آقای دکتر بامداد جویباری مدیر مسئول روزنامه … شعر زیبایی را در خصوص عشق و دوست داشتن  قرائت نمودند.

ما نیز به رسم یاد بود تصویری از جناب آقای سورن بالیانتس کنسول این کشور به همراه همسرو فرزندش را برای روی جلد این شماره تقدیم شما می نمائیم.

 

کارکنان سفارت اوکراین در ایران

ديپلومات ها:

– آقای سرگی بوردیلیاک – سفیر فوق العاده و تام الاختیار اوکراین در جمهوری اسلامی ایران

– آقاي آندری بیلنکی – وابسته دفاعي، وابسته نظامي- دريايي

– آقاي یوری برزنسکی – دبير اول

– آقای یوگن کراوچنکو – دبیر اول در امور اقتصادی

–  آقای سورن بالیانتس – دبیر اول در امور کنسولی

–  آقای اولگ  شاوشا – دبیر سوم

https://iran.mfa.gov.ua/fa

 

[ سه شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۷ ] [ 11:45 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/ اتاقم

پنجشنبه یکم شهریور ۱۳۹۷

اتاقم و کتابخانی خالی از کتابم…روزگاری این اتاق بیش از 15هزار کتاب و مجله در خود جاد داده بود و امروز فقط همین و یک تصویر که برای من کلی معنا دارد!

[ پنجشنبه یکم شهریور ۱۳۹۷ ] [ 17:17 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
شب عروسی  یکی از اقوام در تالار ترانه احمد آباد مصتوفی

[ پنجشنبه یکم شهریور ۱۳۹۷ ] [ 17:17 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری /در خانه نمایش تهران

پنجشنبه یکم شهریور ۱۳۹۷

توفیقی شد تا دو کار  بسیار زیبا را در خانه نمایش تهران به همراه فرزندانم روز چهارشنبه 31مرداد ماه 1397 ببینم و به دوستان دست اندر کار شان  از نزدیک خدا قوت بگویم . یا حق

گفتگوی شبانه

پنجشنبه یکم شهریور ۱۳۹۷

گالری عکس

  ۰۷ تا ۳۱ مرداد
  ۱۸:۳۰
  ۴۵ دقیقه
 بها: ۱۵,۰۰۰ تومان

 

: فردریک دورنمات
: علیرضا مهینی
: راحله شمس ابادی
: محسن ابوالفتحی، افشین زعیم
: راحله شمس ابادی

: سینا حاجی آباد، هانیه حضوری
: علی پروری
: هانیه وزیرپناه
: مهدیه ثمنی
: آریا آزاد پرتو
: تصویرتئاتر

جلادی از طرف فردی مامور شده تا نویسنده‌ای را بکشد. او نیمه شب به خانه نویسنده می‌رود تا بی سر و صدا وی را به قتل برساند اما نویسنده بیدار است و در انتظار او نشسته است. نویسنده درخواست می‌کند قبل از مرگش گفتگویی بین آنها صورت گیرد.

 

به گزارش خبرنگار تئاتر خبرگزاری آنا، خروس نمایشنامه ای از محمد رحمانیان است که از امروز با کارگردانی پیمان قیاسی، داستان عشق دختری افغان به یک خروس را روایت می کند.

اگرچه نمایش درباره حمله طالبان به افغانستان است اما با نگاهی ضدجنگ به آسیب ها و لطمه های عاطفی و روحی زنان در جنگ ها اشاره دارد.

این اثر نمایشی با بازی زهرا عظیمی، نرگس هزاره، رامین عزیزی، محمد صمدی، عالم صبوری روی صحنه می رود.

مرتضی آقاحسینی مشاور کارگردان و طراح، شهربانو محمدی منشی صحنه، حامد علی زاده دستیار کارگردان، اکبر اکبرزاده دستیار صحنه، محسن رومی طراح تیزر، مجتبی گیویان طراح نور، پیمان قیاسی طراح موسیقی و فریبا جدیدی روابط عمومی و تبلیغات مجازی آن را بر عهده دارد.

نمایش خروس تا 31 مردادماه هر شب ساعت 19:45 در خانه نمایش اداره تئاتر واقع در میدان فردوسی، خیابان موسوی، کوچه محمدآقا اجرا خواهد شد.

لازم به یادآوری است که این نمایش در سال 1382 توسط محمد رحمانیان اجرا شد و بعد از آن هم بارها با کارگردانی هنرمندان مختلف روی صحنه رفت.

انتهای پیام/4072/4031/

[ پنجشنبه یکم شهریور ۱۳۹۷ ] [ 17:15 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

بنام خدا

 

 

زندگی مشترک به آخرش نزدیک شده!

خانم ها بخوانند!

آقایان بدانند!

این نوشته ها  نتیجه بیش از بیست و دو سال مدیر مسؤلی اولین مجله ویژه همسران در ایران و همچنین سی سال کار در حوزه خانواده و آسیب های اجتماعی است و الزاماً شاید با سلیقه های شما هم همخون باشد بدون شک بیشتر این تجربه ها از نظر شما میتواند رد شود ولی خوشحال میشوم در ادامه همین مجموعه چنانچه مواردی به ذهنتان میرسد برایم ارسال کنید تا در چاپ بعدی به این مجموعه افزوده شود.

فرم زیر بعد از کارشناسی فراوان تهیه شده که بد نیست  هر یک از زوجین در خلوت این فرم را مرور نمایند و بعضی از علل فروپاشی خانواده را بهتر بشناسند.

 

اگر طرف اصلی گفت وگو  بیشتر خانم ها می باشند نه این است که حق با آقایان است؛ بلکه چون ناخدای اصلی خانه و خانواده زنان می باشند مورد خطاب قرارگرفته شده اند !

در ضمن اگر موردی برایتان جالب یا سؤال انگیز است می توانید از طریق شماره تلگرام زیر با من در ارتباط باشید.

لازم می دانم که عرض کنم:

آنچه مرد را سربلند نگاه میدارد قناعت همسرش است!

 در پایان از فرد فرد دوستانی که در جمع آوری و اصلاح  این مطالب به من کمک کردند.

سپاسگزارم.

                                                                                                       ارادتمند

 جعفر صابری

 

اگرهمسرت بار ها به توگفت : تورا دوست ندارم…زندگی مشترک به آخرش نزدیکه!

 

اگر مدام گفت : کی غیرازمن باتوازدواج می کرد…

اگر بیشتر وقتها می گوید:حوصله توراندارم…

اگر با طعنه و توهین بارهاگفته ومی گویدازخانواده ات خوشم نمی آید…

 اگروقتی واردخانه شدید و او خوشحال نشد…

اگرنسبت به حلقه ازدواجتون بی تفاوت هستید …

اگرسرسفره به پدرخانواده گفتید این مال فرزندمونه وتونخور…

اگرکاری کردید وبه فرزندتان گفتید به بابات نگو…

اگربه دوست وهمسایه گفتید بین خودمان باشدوبه بابای بچه ها چیزی نگوئید…

اگربه فرزندتون گفتید بابات که نمی فهمه… ویابلعکس…

اگرچیزی راقسطی خریدیدکه همسرتان نمیداند و قرار هم هست که نداند…(فرقی نمیکند)…

اگربه راحتی به هم توهین می کنید…

اگرزندگی وثروت گذشته وخانوادگی تان رابه رخ یکدیگر می کشید…

اگرنسبت به علایق یکدیگربی تفاوت هستید…

اگرنسبت به سلایق هم بانگاه تحقیرآمیزنگاه میکنید…

اگربه درجه تحمل رسیده اید…

اگریک موضوع رابیش ازسه بارمطرح میکنیدوعملی نمیشود…

اگرباورنداریم میتواندحق باطرف مقابل باشد…

اگه خانم خانه برای زیبایی بدون وسیله شخصی از محل زندگیش رفت چند محله آن طرف تر برای آرایشگاه و با آژانس و یا سواری دربست برگشت خانه تا مردش را سوپرایز کند…

اگه خانم خانه با بودن پدر بالای سر پسر بچه، اون رو برد سلمونی مردونه …

اگرخانمی بین  مهمانان رو به همسرش  گفت :این را ولش کن یا حتی به شوخی همسرش را دست انداخت ویا بلعکس آقایی این کار را انجام داد …

اگرموقع نصیحت فرزند یکی از والدین  دخالت کرد …

اگر  پدر و مادر زن یا  مرد مطلبی را گفتند و زن و شوهر بدون تحقیق و گفت و گو بین خودشان  آن را قبول کردند …

 اگر خودپسندی ، خودستایی، خودخواهی، خودسری،خودبزرگ بینی  را در خود هنوز دارید…

 اگر طاقت تحمل سختی و ناملایمت ها ی زندگی را در خود  تقویت نمی کنید…

اگردروغ ، دوروئی، دورنگی ، دوچهرگی ،دوگانگی که هر کدام به نوعی اعتماد را کم و یا سلب می کند در شما وجود دارد…

 اگر شما به  دلسوزیهای بی جای دوستان نادان و دخالتهای ناروای دشمنان و اطرافیان  توجه میکنید…

 اگرحسادتهای رقبا ، هم رد یفان ، همکاران و تحریکات مسموم آنان را  بلافاصله می پذیرید…

اگر بلند پرواز شده اید و از واقعیت زندگیتان دور شده اید…

اگر تصمیم به گرفتن  مهریه خود را دارید و می دانید همسرتان توان پرداختش را ندارد…

اگر وقتتان را به غیبت ، بدگویی از همسر، افشای ناجوانمردانه اسرار زندگی زناشویی در نزد دیگران  می گذرانید..(فرقی نمی کندهر کدام از زوجین)

اگر لجبازی ، و یک دندگی و تحقیر بخصوص نزد فرزندان  بین شما وجود دارد…

 اگر به حقوق  مشترک  زن و شوهر پایبند نیستید…

 اگر تجسس و کنجکاوی افراطی نسبت به یکدیگر درزندگی  پیدا کرده  اید…

اگربرای زندگی ، چهره و اندام و شدت ظاهری اجتماعی توأم  بیش از  مسائل زن و شوهری و زندگی توجه میکنید…

اگر  تحت تأثیر تعریف و تمجید دیگران که باعث تکبر و زیادی توقعات  در شما میشود شده اید…

 اگربدگویی مادر به دنبال پدر و یا پدر به دنبال مادر نزد فرزندان و یا سایرین زیاد شده…

اگر فرزندان الگوی رفتاری از بیگانگان می گیرند و منجر به انحراف  ایشان شده…

 اگر به  همسرتان افتخار نمی کنید...

 اگر  همسرتان  را با دیگران مقایسه می کنید…

 اگر اقتدارو غرور  همسرتان  را  می شکنید…

 اگر آراستگی خود را درعقل او جستجو  نمی کنید…

 اگرقناعت، پیشه نمی کنید

 اگر آراستگی خود را به رخ همسرتان می کشید...

 اگر برای همسرتان نازمی  کنید ولی متکبر هستید…

اگر زنی بعد از ازدواج علی رغم میل همسرش تصمیم به کار در بیرون از منزل میگیرد …

اگر وقت آما ده سازی و تلاش برای تهیه رزق و روزی(  یا کار های مربوط به خانه و خانواده) افراد خانواده حس خوبی نداشته باشد…

اگر هدیه ی همسرش را یواشکی فروخت…

اگر بدون اطلاع همسرش لوازم منزل را هدیه میدهد  و یا میفروشد…

اگر دلبری فریبایی و طنازی برای او پیشه  نمی کنید…

 اگر تمکین نمی کنید تا محبوب باشید…

اگرهوس بازی نمی کنید تا زیبا و دوست داشتنی باشید…

اگردهانتان را مسواک و خوشبو نمی کنید…

اگر بدنتان بوی عرق می دهد و این موضوع در زندگی زناشویی برایتان مهم نیست…

اگرلباست بوی غذا میدهد وتو اهمیت نمی دهی…

اگرموقع کار از لباس کار استفاده نمی کنی…

اگرتوی غصه هایت معناهای زیبا پیدا نمی کنی …

اگرسلوک و سازش نداشته باشید…

اگرسختی کار همسرتان را درک نکنید…

اگر به همسرتان می گو ئیید تو بی عرضه  ای …

اگردرخواست هایتان را با منطق برآورده نمی کنید…

اگراحساسات زیبایتان را با اندیشه ای متین همراه نمی کنید…

اگربه عمد لجبازی می کنید تا از چشم همسرتان بیافتید…

اگرپناهگاه همسرتان نمی باشید و می دانید اوبه دیگری پناه می برد…

اگرسعی نمی کنیدآشپزی را خوب یاد بگیرید…

اگر بدون آرایش مقابل همسرتان می نشینید…

اگرلباس هایش  را اتونمی کنید تا در صورت نیاز معطل نشود…

اگرقبل از همسرتان چشم بر هم می گذارید و بعد از او بیدار می شوید…

اگربه موهای خودکه یکی از زیبایی های شماست در مقابل همسرتان توجه ندارید…

اگرلبخند قشنگتان را در مقابل همسرتان بااخم عوض می کنید…

زندگی مشترک شما به پایان رسیده است…

 

 

 

برای زندگی بهتر

آقایان بدانند!

 

فرم زیر بعد از کارشناسی فراوان تهیه شده که بد نیست  هر یک از زوجین در خلوت این فرم را مرور نمایند و بعضی از علل فروپاشی خانواده را بهتر بشناسند:

 آقای عزیز:

1)     آیا :خودپسندی – خودستایی- خودخواهی- خودسری- خودبزرگ بینی که طاقت تحمل سختی و ناملایمات را کم می کند در  شما وجود دارد؟

2)     آیا: دروغ – دوروئی- دورنگی – دوچهرگی – دوگانگی که هر کدام به نوعی اعتماد را کم و یا سلب می کند در شما وجود دارد؟

3)      آیا شما به  دلسوزیهای بیجای دوستان نادان و دخالتهای ناروای دشمنان و اطرافیان  توجه میکنید؟

4)      آیا: حسادتهای رقبا – هم رد یفان – همکاران و تحریکات مسموم آنان – بلند پروازیهای زن  – خساست شوهر – مهر سنگین و ناتوانی شوهر از پرداخت آن -غیبت – بدگویی از همسر- افشای ناجوانمردانه اسرار زندگی زناشویی در نزد دیگران – لجبازی – و یک دندگی – و تحقیر بخصوص نزد فرزندان – دهن بینی – زود باوری- بی کفایتی – ناپختگی – عدم آشنایی با حقوق و وظایف یکدیگر-  پایبند نبودن به حقوق و وظایف – تجسس و کنجکاوی در حد افراط نسبت به زندگی خصوصی یکدیگر را دلایلی برای بوجود آمدن مشکل های خانوادگی خود می دانید؟

5)     آیا برای زندگی ، چهره و اندام و شدت ظاهری اجتماعی توام با کم ظرفیتی و ضعف ایمان که بر اثر تعریف و تمجید دیگران که باعث تکبر و زیادی توقعات شده و از  سوی دیگر حسادت و تحریکات زنان و مردان اجنبی که دامی خواهد شد برای خیانت  ودر نتیجه منجر به از هم پاشیدن کانون خانواده  اندیشیده اید؟

6)     بدگویی مادر به دنبال پدر و یا پدر به دنبال مادر نزد فرزندان و یا سایرین ،اعتیاد پدر و مادر به سیگار یا موادهای مختلف افیونی که باعث بی اعتباری والدین نزد فرزندان می گردد که ناچار الگوی رفتاری از بیگانگان می گردد و منجر به انحراف می شود و طعمه شیادان خواهد شد را باور دارید؟

انشالله زندگیتان به خوشی باشد.

 

 

تست پیوند محبت

با تکمیل این فرم و در صورت امکان ارسالش برای ما ابتدا به خود و بعد به ما کمک میکنید تا بتوانیم تحقیقی را برای بهبود زندگی بهتر برای شما و دیگر خوانندگان هفته نامه بین المللی همسر بوجود بیاوریم تا با مطالعۀ آن زندگی بهتری را تجربه نمایند.

 این تحقیق به شکل دیگری در سالهای قبل ،توسط جناب آقای لئو بوسکالیا  انجام شده و  قسمتی از آن با عنوان همه را دوست دارم و آنان نیز …؟ با ترجمه سرکار خانم زهره  فتوحی در کتابی با همین نام به همت انتشارات یاسمن در سال1377 به چاپ رسیده شایان ذکر است این کتاب پنج بار تجدید چاپ شده است.و از کتابهای پر خواننده می باشد.

 فرم پیوند نامه

جنسیت:

میزان تحصیلات:

شغل:

متولد:

وضعیت تاهل:

تعداد فرزندان:

چگونه با همسرتان آشنا شدید؟

چند ساله ازدواج کردید؟

چند ساله از همسرتان جدا شدید؟

چه پیوندی را نخستین پیوند مهرآمیز خویش می دانید؟

به اعتقاد شما سه ویژگی  تعیین کننده ی رشد مستمر عشق و بالندگی در این پیوند کدامند؟

به اعتقاد شما سه ویژگی مخرب برای ویرانی پیوند مهر آمیز کدامند؟

چه پیوندی را دومین پیوند اصلی خویش می دانید  (اولیاء، همسر ، فرزند و…)

کدام سه ویژگی تعیین کننده دوام و رشد دومین پیوند است؟

برای شما پیوند مهر آمیز مطلوب کدام است؟

بر اساس تجربیات خویش. به کسی که برای نخستین بار به شکل جدی در گیر شکل بخشیدن به پیوند مهر آمیز اولیه است، چه پندی می دهید؟

از شما بی نهایت قدر دان خواهیم شد، چنانچه این نظر سنجی را تکمیل و به آدرس ما ارسال نمائید .حتی می توانید پاسخ را ایمیل کنید. این فرم در سایت های ما موجود است ،کافی است کپی و بعد از تکمیل برای ما ایمیل نمائید . حتی دوستان شما نیز می توانند این کار را انجام دهند.بی شک ما نیز در صورت تمایل شما، چنانچه بخواهید با قید نام و آدرس پاسخ تست را برایتان ارسال می کنیم. (ASHTI.JS@GMAIL.COM)

با تشکر، روابط عمومی  هفته نامه بین المللی همسر تلفن تماس :09121199415

 

کلام آخر

و اما دوست عزیزم آقای محترم یک جمله ختم کلام :

غیرت زیادی بی غیرتی می آورد!

یعنی اگر آدم با غیرت و حساس به خانواده، بویژه همسرت هستی و روحیه ای مانند شیر داری !    اولاً هرگز با بی احترامی و بی ادبی با همسرت صحبت نکن و به او توهین نکن حتی اگر او این کار را میکند . ثانیاً اگربعد از یک جرو بحث بخواهی غیرت نشان بدهی و قهر کنی و این قهر را ادامه بدهی و آشتی پیشه نکنی ؛ بدان که در جامعه کم نیستند افرادی که چون کفتار در انتظار شکار زخمی نشسته اند!  اما چنانچه همسرت را دوست داری و برای ادامه زندگیت ارزش قائل هستی بهتر میدانم تو قدم اول را برای آشتی برداری !

 یا حق

جعفر صابری

[ یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۷ ] [ 16:11 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
جعفر صابری:گاهی وقتها که برای دانستن حقیقت ،

اصرار میکنیم ؛

در انتهاخودمان شرمنده میشویم!

[ پنجشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۷ ] [ 14:54 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری:

آرزوی داشتن خوشبختی فقط برای

خودمان،

آغاز بدبختی هایمان است.

[ پنجشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۷ ] [ 14:53 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 جعفر صابری:

بیشتر وقتها کودکی مان باتلاق

آرزوهایمان است.

[ پنجشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۷ ] [ 14:51 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

بنام خدا

زندگی مشترک شما به پایان رسیده است…

خانم ها بخوانند!

آقایان بدانند!

 اصول روابط زن و شوهر

این نوشته ها  نتیجه بیش از بیست و دو سال مدیر مسؤلی اولین مجله ویژه همسران در ایران و همچنین سی سال کار در حوزه خانواده و آسیب های اجتماعی است و الزاماً شاید با سلیقه های شما هم همخوانی نداشته باشد. بدون شک بیشتر این تجربه ها از نظر شما میتواند رد شود ولی خوشحال میشوم در ادامه همین مجموعه چنانچه مواردی به ذهنتان میرسد برایم ارسال کنید تا در چاپ بعدی به این مجموعه افزوده شود.

برای صرفه جویی جمله ی:

زندگی مشترک شما به پایان رسیده است…

تنها در ابتدا و انتهای جملات آمده ولی شما باید در پایان هر جمله قرار دهید !

فرم پیوست بعد از کارشناسی فراوان تهیه شده که بد نیست  هر یک از زوجین در خلوت این فرم را مرور نمایند و بعضی از علل فروپاشی خانواده را بهتر بشناسند.

 

اگر طرف اصلی گفت وگو  بیشتر خانم ها می باشند نه این است که حق با آقایان است؛ بلکه چون ناخدای اصلی خانه و خانواده زنان می باشند مورد خطاب قرارگرفته شده اند !

در ضمن اگر موردی برایتان جالب یا سؤال انگیز است می توانید از طریق شماره تلگرام زیر با من در ارتباط باشید.

از فرد فرد دوستانی که به جمع آوری و اصلاح  این مطالب به من کمک کردند سپاسگزارم.

ارادتمند

 جعفر صابری

 

  1. 1.    اگرهمسرتان بار ها به شما می گوید: تورا دوست ندارم…                                                                زندگی مشترک شما به پایان رسیده است…
  2. 2.    اگر مدام می گوئید : کی غیرازمن باتوازدواج می کرد…
  3. 3.    اگر بیشتر وقتها می گوئید:حوصله توراندارم…
  4. 4.    اگر با طعنه و توهین بارهاگفته ومی گوئیدازخانواده ات خوشم نمی آید…
  5. 5.    اگروقتی واردخانه شدید و همسرتان خوشحال نشد…
  6. 6.    اگرنسبت به حلقه ازدواجتون بی تفاوت هستید …
  7. 7.    اگرسرسفره به پدرخانواده گفتید این مال فرزندمونه وتونخور…
  8. 8.    اگرکاری کردید وبه فرزندتان گفتید به بابات نگو…
  9. 9.    اگربه دوست وهمسایه گفتید بین خودمان باشدوبه بابای بچه ها چیزی نگوئید…
  10. 10.           اگربه فرزندتون گفتید بابات که نمی فهمه… ویابلعکس…
  11. 11.           اگرچیزی راقسطی خریدیدکه همسرتان نمیداند و قرار هم هست که نداند…(فرقی نمیکند)…
  12. 12.           اگربه راحتی به هم توهین می کنید…
  13. 13.           اگرزندگی وثروت گذشته وخانوادگی تان رابه رخ یکدیگر می کشید…
  14. 14.           اگرنسبت به علایق یکدیگربی تفاوت هستید…
  15. 15.           اگرنسبت به سلایق هم بانگاه تحقیرآمیزنگاه میکنید…
  16. 16.           اگربه درجه تحمل رسیده اید…
  17. 17.           اگریک موضوع رابیش ازسه بارمطرح میکنیدوعملی نمیشود…
  18. 18.           اگرباورنداریم میتواندحق باطرف مقابل باشد…
  19. 19.           اگه خانم خانه برای زیبایی بدون وسیله شخصی از محل زندگیش رفت چند محله آن طرف تر برای آرایشگاه و با آژانس و یا سواری دربست برگشت خانه تا مردش را سوپرایز کند !
  20. 20.           اگه خانم خانه با بودن پدر بالای سر پسر بچه، اون رو برد سلمونی مردونه .
  21. 21.           اگرخانمی بین  مهمانان رو به همسرش  گفت :این را ولش کن یا حتی به شوخی همسرش را دست انداخت ویا بلعکس آقایی این کار را انجام داد .
  22. 22.           اگرموقع نصیحت فرزند یکی از والدین  دخالت کرد .
  23. 23.           اگر  پدر و مادر زن یا  مرد مطلبی را گفتند و زن و شوهر بدون تحقیق و گفت و گو بین خودشان  آن را قبول کردند …
  24. 24.           اگر خودپسندی ، خودستایی، خودخواهی، خودسری،خودبزرگ بینی  را در خود هنوز دارید…
  25. 25.           اگر طاقت تحمل سختی و ناملایمت ها ی زندگی را در خود  تقویت نمی کنید؟
  26. 26.           اگردروغ ، دوروئی، دورنگی ، دوچهرگی ،دوگانگی که هر کدام به نوعی اعتماد را کم و یا سلب می کند در شما وجود دارد؟
  27. 27.           اگر شما به  دلسوزیهای بی جای دوستان نادان و دخالتهای ناروای دشمنان و اطرافیان  توجه میکنید؟
  28. 28.           اگرحسادتهای رقبا ، هم رد یفان ، همکاران و تحریکات مسموم آنان را  بلافاصله می پذیرید…
  29. 29.           اگر بلند پرواز شده اید و از واقعیت زندگیتان دور شده اید…
  30. 30.           اگر تصمیم به گرفتن  مهریه خود را دارید و می دانید همسرتان توان پرداختش را ندارد…
  31. 31.           اگر وقتتان را به غیبت ، بدگویی از همسر، افشای ناجوانمردانه اسرار زندگی زناشویی در نزد دیگران  می گذرانید..(فرقی نمی کندهر کدام از زوجین)
  32. 32.           اگر لجبازی ، و یک دندگی و تحقیر بخصوص نزد فرزندان  بین شما وجود دارد…
  33. 33.           اگر به حقوق  مشترک  زن و شوهر پایبند نیستید…
  34. 34.           اگر تجسس و کنجکاوی افراطی نسبت به یکدیگر درزندگی  پیدا کرده  اید…
  35. 35.           اگربرای زندگی ، چهره و اندام و شدت ظاهری اجتماعی توأم  بیش از  مسائل زن و شوهری و زندگی توجه میکنید…
  36. 36.           اگر  تحت تأثیر تعریف و تمجید دیگران که باعث تکبر و زیادی توقعات  در شما میشود شده اید…
  37. 37.           اگربدگویی مادر به دنبال پدر و یا پدر به دنبال مادر نزد فرزندان و یا سایرین زیاد شده…
  38. 38.           اگر فرزندان الگوی رفتاری از بیگانگان می گیرند و منجر به انحراف  ایشان شده…
  39. 39.           اگر به  همسرتان افتخار نمی کنید...
  40. 40.           اگر کسی را با  همسرتان مقایسه می کنید.
  41. 41.           اگر اقتدارو غرور  همسرتان  را  می شکنید…
  42. 42.           اگر آراستگی خود را درعقل او جستجو  نمی کنید…
  43. 43.           اگرقناعت، پیشه نمی کنید
  44. 44.           اگر آراستگی خود را به رخ همسرتان می کشید...
  45. 45.           اگر برای همسرتان نازمی  کنید ولی متکبر هستید…

 

  1. 46.           اگر دلبری فریبایی و طنازی برای او پیشه  نمی کنید.
  2. 47.           اگر تمکین نمی کنید تا محبوب باشید.
  3. 48.           اگرهوس بازی نمی کنید تا زیبا و دوست داشتنی باشید.
  4. 49.           اگردهانتان را مسواک و خوشبو نمی کنید.
  5. 50.           اگر بدنتان بوی عرق می دهد و این موضوع در زندگی زناشویی برایتان مهم نیست…
  6. 51.           اگرلباست بوی غذا میدهد وتو اهمیت نمی دهی…
  7. 52.           اگرموقع کار از لباس کار استفاده نمی کنی…
  8. 53.           اگرتوی غصه هایت معناهای زیبا پیدا نمی کنی …
  9. 54.           اگرسلوک و سازش نداشته باشید.
  10. 55.           اگرسختی کار همسرتان را درک نکنید.
  11. 56.           اگر به همسرتان می گو ئیید تو بی عرضه  ای …
  12. 57.           اگردرخواست هایتان را با منطق برآورده نمی کنید…
  13. 58.           اگراحساسات زیبایتان را با اندیشه ای متین همراه نمی کنید…
  14. 59.           اگربه عمد لجبازی می کنید تا از چشم همسرتان بیافتید.
  15. 60.           اگرپناهگاه همسرتان نمی باشید و می دانید اوبه دیگری پناه می برد.
  16. 61.           اگرسعی نمی کنیدآشپزی را خوب یاد بگیرید…
  17. 62.           اگر بدون آرایش مقابل همسرتان می نشینید…
  18. 63.           اگرلباس هایش  را اتونمی کنید تا در صورت نیاز معطل نشود…
  19. 64.           اگرقبل از همسرتان چشم بر هم می گذارید و بعد از او بیدار می شوید…
  20. 65.           اگربه موهای خودکه یکی از زیبایی های شماست در مقابل همسرتان توجه ندارید…
  21. 66.           اگرلبخند قشنگتان را در مقابل همسرتان بااخم عوض می کنید…

زندگی مشترک شما به پایان رسیده است…

 

 

 

مهم:

اگر به زندگی مشترکتان علاقه مند هستید و می خواهید سالهای سال با خوبی و خوشی در کنار یکدیگر زندگی نمائید و فرزند یا فرزندانتان را بزرگ نمائید و موفقیتشان را هر روز ببینید ؛ کافیست جمله های  منفی را مثبت بنویسید.

با کمال تشکر از همکاران محترم هفته نامه بین المللی همسر بویژه  آقای  جواد بی آزار مشاور خانواده در بنیاد ازدواج و تحکیم خانواده واقع در تهران خیابان دروازه شمیران خیابان شهید قائدی (هدایت) پلاک 83 تلفن 77527841

 

یا حق

ارادتمند شما

جعفر صابری

00989121199415

Saberi.jafar@gmil.com

Jafar-saberi.ir.www

 

 

 

[ پنجشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۷ ] [ 14:49 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

Jafar Saberi / I and Samad Behargi

Saturday, Aug. 19, 1396

Death from Samad’s sight

Death is so easy that it can now come to me. But I can live so I should not go to death. Of course, I sometimes have to face me. I do not care how important my life or death has had in other people’s lives.

Little Black Fish – Samad Behrangi

Me and samad

After we were not allowed to play in the theater, the little black fish stayed with me and I read it several times. Later, several other books from Samad were given to my sister on the occasion of my birthday, and Samad’s boyfriend sold Samad after his success in presenting the project to Husseinieh, the Prophet (AS) Damghan was presented to me in 1358. But the door was in me and that is why why should Samad be Samad and we do not have Samad as such? Ali Ashraf Darvishi wrote Samad, but where and where Samad always had a kind of sense of religion, his little black fish did not inspire my thoughts that the crowd affected. The coaches constantly wrote the pages and I remember well. That those days suffered me why the sea …

I produced a poem and I put it up and recorded it, but this was not my feeling for Samad.

 

 

 

 

 انتشار مجموعه جدیدی از ترجمه‌هاي صمد بهرنگي

 

 

 

 

 

I was Samad’s black fish

I fled from the bottleneck of De Rudi in search of the sea

From its comfort and tranquility to the border of a hell

The burning hell with passion

With a torch of fire and awareness and passion

In the beam of guidance this forty light lights

I just fled

Massive fishes

In slime chips below the rocks

I saw him

On his death, the false color of life

On the lips of a thousand songs of freedom

On the feet of a thousand slaves of slaves

I had heard that salmon is a fish that swims against the water of the river, and this is the source of my little bitter parsnip that begins.

Little sparrow

One was and who was not under the dome of a bruise other than God, no one …!

There was also a little sparrow that had both a father and a snake, and a brother and sister, also a friend and friend of all … Our little little sparrow’s taste was that it would be dawning at dawn, it would be dawn and it was on the top of the old leafy foliage She was one of her branches to branch out from that branch and make Jake Jake … all she wanted was to open the pillow under the sun. She started to tear it up from the top of the wheat field or look down to her with her little doll’s tips. He has fallen on the ground and raised his head, he will eat both seeds and thank God.

One morning, like all the morning when the sun goes up and Mrs. Jake Jake slips from that branch, the little sparrow does not hear her voice, and she does not even know what they are saying, so she opened her pillow … Going and going forward Seeing the sparrow Crying waving his wings Shaking his head Taking a nail on the earth With the beautiful soil that he looked at Seeing three little little asparagus chicks that are still full of musk Straw and grass fell. None of them cleaned the three sparrows and then said: “Why are you crying …”

The cuckoo shrieked to cry like tears: “Do not you see my damn damn chicken dying ….”

The little sparrow sighed and said:

Why do you see, but do not cry, do not cry Allah does not cry for you!

The sparrow said:

So what can I do?

The little sparrow rolled and sat down again and said:

Watch the world make you big again with God’s will … you have to build another one …

The sparrow glanced at the little sparrow and said:

Little sparrow is not the first time that my lune ruined. Maybe ten times, perhaps twenty times, and I was building.

The little ginseng opened it up again, turning it around, sat down next to the spit and wondered: “So why are you crying for why you moan?”

The sparrow shook his head and Gafen:

For you and your likes, he opened it up and jumped and went …

There was a small hodge and a phallus sparse that was meant to be a spittoe. Everything thought that his mind did not get anywhere, so Reid went and went and went. He went so tired that he saw a rug and a rug in the middle of the desert and the same tree of their own, but Jake’s sound of a sparrow fell. He went down to rest, but when he was approaching the tree, the sound of two sparrow chickens did not know what they were saying. When it came close to the spot of the sparrow chicken on the plantain’s tree, three sawdust chickens, like the three sparrow chickens The previous one does not open the door open and he jumps to heaven. Sparrow chickens When they saw a shadow that was not like the shadow of their mother, the sound of it grew taller and taller than the little sparrow, and sat down at the spit of the spit, and then said – what? Why do you give so much …!

One of the sparrow chickens said our mom had gone to bed for a long time … then he started to Jake Jake ….

The little sparrow dropped her head down the side of the leaf of the plantain’s tree. Something fell on the ground. He saw the tree in the sight … A dead sparrow … she said, maybe the mother of these chicks is, the poor. Their mother looked there, they did not know that their mother’s daughters had fallen asleep ….

The poor do not give me any better. Big ones that they understand. I’m going to go. I lost my chicks. I’ll find something out of my head.

He climbed and jumped and went in the hole, went and went down to reach the summit along a river of the same house, and with the niche followed the worm of the liblah. As he threw himself up, he gazed at the river, seeing one hundred maybe a thousand fish Thick and coarse, they swim against the motion of the water and drowned high. Looked well. That way you saw the paths of a fish in a waterfall that sprinkled water out of the river. There was a little little fish who was swimming and dancing for Daddy. Little sparrow said:

Where are you going to fish?

The little fish came to the beach and said:

Let’s go to the spring of this river.

Little sparrow said:

Why ? The source of this river near him is the high mountain peak. This waterfall is also in front of you … where do you come from

Little fish laughed and said:

We call the sea and we have to go this way. We have to get to the point where the juice of water should be hanging there. My children should have been there. My grandparents did not even jump off the waterfall. And they came to the river where the water was thrown.

(Recipe from Little Black Fish)

Little sparrow with amazement said:

First of all, you’re a little young, why do not you go to sea.

Little fish said

The life of my father and grandfather was Lutheran. Our whole life is to go along the river. This is my first time. If I get healthy, I have to go back down and if I get healthy, I should go downstairs, but I do not know why you do not seed in the sea. Perhaps because you originated from me. I came to my father and my grandfather to come to life. I do not know I have to go to hope …

The little fish went to the sparrow, and found two burdensome worms, and they drove them with joy and joyed to the lune, the three sparrow chicks … But you were in the way thought of the little fish puddles.

He came to the plantain. A large eagle was filled with branches from the branches and the tree was plummet, and the plantain rolled out from the swinging eagle. Well, he looked, you saw that the eagle’s fork had three chicks that would not jig like Jake. The worms fell from their mouths. They called for the eagle, but they were afraid. The eagle was much stronger, and it was not as nail-biting as the eagle’s foot. The chicks also died dead… I sat down on a branch of the planet and threw it tears. She thought herself. Why should I be alone in the little sparrow ….

Little tusks were tearing from the horns of the leafy tree on the ground where the dead sparrow fell. The little sparrow went along with the dead sparrow. His head began to scoop up the ground and slow down to make a ditch like the dead sparrow, the sparrow. He threw himself in the pit and poured the soil into a pit and laid it on some of the dried leaves of a plantain on the floor. On the grave of the dead sparrow, he began to cry out to the right of the plantain, now that the loneliness had been alone, and then the voice of Jake Jake Chick He did not hear the horns and the horns, he began to cry with a little sparrow.

The sparrow raised his head. He saw the valley crying.

Why are you crying?

The tree said: for you are your likes

Little sparrow said:

I did not die. I did not miss Lumno. I do not have an eagle chicken. I’m alive. Look, I can climb Jake Jake.

Then he looked into the sky and silent …

The tree is very tidy and said:

I’m so fond of you and yours that you have to stay and wait for the will of God to come to you, poor.

The shriek shouted:

I’m not poor I’m sorry I do not want to be Mel. I know that God is

The tree smiled and said:

How little do you know when it comes to god? If it is God that this sparrow should not die or his eagles go to his chickens?

God knows that you are planted in the soil by the command of God and love to throw off the soil. The wind is blowing. It raises the soil from the ground. He goes with herself, maybe a sparrow will fall into the tree, and the sparrow will die. Maybe he’ll spoil the lion Three dead spit chicks die. But he climbs the wind and dirt on the ground. He’s stuck on the ground. She can be stuck. She can do it. She can make a tree. Like a tree, she will have a spruce tree. Let her branch out. If she does not have an eagle, she will leave her chicks. She may eat eagles for her chicks. The sparrow was a mother and she saw that she was dead. She had seen her and she would not have expected her to chickens that look like their own chicks are waiting for their mother to come. If they are chickens, they die. I know love, but I can say a little to you, now why are you crying …

My cry for seeing that I’m right to go and regret that my roots are in my throat and I can not fly like you. I just got old.

He cleared his sparrow spit with a pillow. Then he climbed up and went and walked around a hundred branches of a plantain and said:

But you should not cry. You should be happy. Today, tomorrow, a pair of sparrows will split between your branches. Maybe even ten, maybe even a hundred, and up to your eyes. The sound of Jake Jake, who is raised in the astounding Jake Chickens and The sparrows that live in your horns. You stay, you must stay and stay …

He cleared his tears and said:

So what are you

The little sparrow lifted his head and turned to the sky and said, Greater than us, who is in my heart, I will go to God …

Then he opened it up and went up and down so he went so much that his shadow fell on the tree and the little sparrow went under the roof of the dome.

That was our story

Do not think it was a lie

In the little black fish, Samad tried to reach the sea for the aspirations of desires. But in the story of my little sparrow, I tried to make my country stand upright with the roots of history and raise it up because the felonity and survival of the patriarch’s tree survive, and the descendants of that alley are witnessing the storm and the invasion of the eagles as the symbol of American colonialism.

But he is aware of being and staying. My sparrow goes to the sky and approaches the sun. It is burning.

My fish starts the journey from the sea, and, unlike the river’s water, it returns to its source, because it wants its son to not be born in a clear source, and it gives the sea and the dredges for them, because they know that you are the source of pure and pure Is.

And these are all shaped up by being and living, and how beautiful it really is, the martyr from the Pen of Seyyed Morteza Avini who:

The art is to die before they die, and they are the origin and source of life that died.


[ پنجشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۷ ] [ 13:12 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

7/3/2016 12:45:54 PM

jafarsaberi

With the name and remembrance of God

Captured Europe


Eupay captured

 

The question is, why did you use the concealed word for this book?

It’s a good idea to point out: in fact, we have to go back a little back about thirty years ago, in 1985, when I wrote an article titled “Global Christianism,” and I followed the theory that the West and Christianity were advancing towards Christianity. It does, of course, also do this now, but it was more time-consuming and more environmentally friendly. But the very Western-world politics and the so-called “humanitarian” rules led to the arrival of large numbers of immigrants over time. Europe, and this great congregation, with its richly special religious cultures, is a modern order for the people of Europe. And basically, new words and phrases emerged on this continent, which though it existed in the past, but not so intensely as it is now. It shows the names of the instrumentalists and their names to the type of people’s coverage, and that is the presence of Muslims on this continent.

You say so-called humanitarian why do you use this term?

It is clear that, despite the efforts of some organizations and people, the discussion of humanitarianism can never be implemented in Western societies, especially by statesmen! As most governments in Europe and the Western world are seeking their own interests, the least is the production of weapons and weapons of mass destruction in this regard. Therefore, the humanitarian terms for these governments, most of them the hands of the blood of innocent people, are a bit unfair.

But in any case, by imposing laws that make it possible for Muslims or immigrants to come to the forefront, they show that they are embracing a subject that needs better living conditions for those who are their victims. There is no need to kill, and direct authorities should be involved. At times, government support from tyrannical governments in the Asian or African regions causes the rights of their people to be ignored, and this is a violation of human rights.

Why Do You Think Muslims Cultural Damage To Western Societies?

I do not think that I am sure and will bring any Western and Christian people to think differently. This is contrary to Islam’s mixtures of Islam, which live in conditions other than Islamic conditions, or even nourish food other than solvent food.

That is, you say: is this kind of attitude that has been damaging for the West over the years despite the presence of Muslims in Europe and in the whole of the West?

Yes, I repeat, this is certain, but you are comparing Europe with Europe today to three hundred years or 500 years ago, but this is not correct. Today, I think it is the last thirty years ago, which is more than any other day today. Have Muslims been?

 

You do not have to worry about reflecting this kind of stuff?

I am a theorist and I am also born in a Muslim family and a Muslim country, but this is the truth you have rightly referred to. I am hopeful that Muslim friends or Christians will decide upon the exact study of this book and the examination of the facts, and I can not change the opinion of anyone, but I can only comment on the same freedom of human rights in the West. Can i say

What are your proposals for European governments against Muslims?

It’s too late and it’s really overcome, but there is still hope, and it’s about respecting human rights, and no doubt, it’s going to be a great human catastrophe!

Do you anticipate world war?

Not in the sense that you are thinking, but this war has long started!

How about

The September 11th disaster or the London subway or any incident caused by extremist Islamist Islam is a war of letters!

Do you think that respect for human rights, if you say, will not help Muslims more than they are?

I think that the European governments do not go the right way, they are secretive to see the presence of this large Muslim community alongside them without religious motives, which means their incorrect recognition of Islam.

Explain more?

As I have said, in Islam there are strict laws that have been forbidden by anyone, including the Muslims themselves, to declare war on all Muslims, and this unity and a clutter of Muslims are simply depicted in their daily prayers!

But how many Muslims have come up with these rules?

Of course, this is normal, but it will not continue, and it will continue to grow throughout the day of the opposition line with the current rules, and Europe will have no choice but to accept and give more privileges, which is what we have named its capture in Europe.

 

2

Most European laws take particular account of the rights of citizens and of humans altogether, now do you say this is wrong?

I do not say it’s false I say it’s unreal! Of course, if you are fair, you should say that in most cases it is unrealistic. For example: In Europe, you see legal immigrants, but do you have equal conditions for working with a European person? You do not think that if a European worker and a tax Deals. But an immigrant, most of whom are Muslims, only get legal rights from the government, it’s cruel to a European or, if it’s a job, a special immigrant, an immigrant and an unemployed Europe. Is it oppressive to a European?

Whether there is a civil war in a country, and a massive amount of European weapons are sold to make European and American factories producing more weapons, it is self-inflicted on the people who live in the war and will inevitably They are emigrating.

You are following the current immigrant crisis: immigrants from Syria, Iraq, Afghanistan, Libya, Morocco … all of them are Muslims and are involved in civil wars! Where ISIL began its war on warfare Where does it cost the merchant to sell oil and gas cheaper than the world’s prices to those countries and against the gunman? What do Europeans think? Have they thought that a weapon shot in Syria, Iraq or even Afghanistan would have its bullets hole the heart of a European!

Every blast in Muslim countries or even non-Muslims has been hit by Europe and undoubtedly an Orvay will be killed in the air, but it does not matter to the authorities!

Many of the eastern countries, or even Russia, are the manufacturer and the seller of weapons?

Of course, they are right and they will be affected by the same crisis. But we are talking about Europe, not Russia!

Today, the problem of Islam and Muslims in Europe must be examined, not the Muslims of China or even Russia and Chechnya!

In any case, Europe’s ammunition houses, even if they do not sell weapons to them, will not end the crisis of war and bloodshed in these areas. Do not sellers or dealers of weapons?

Yes, right, but your question was that Europe is a supporter of human rights and I wanted to tell you that it is not 100%!

Well, even if you have the right to do so, can not the Arabs or any progressive country renounce its laws and human rights and change the rules?

Of course, there are things that do not amount to war and assault in the present form, and this kind of mass destruction is much more devastating and, therefore, it is subject to the rules that it itself has set itself for human rights!

Can you explain more like what?

Of course, the expression of the fact that the rights of homosexuals in these countries are legal rights or the rights of women and girls or eating alcoholic beverages or the broadcast of sexy letters from television or anything that is strongly opposed to the Islamic religion, In the Qur’an, the Muslims have explicitly forbidden the discussion of the same sex and the relationship between the two, and even a sura with the title … and the wrath of Allah and God over the people who chose this, come and dance on their heads We drove from the soil and destroyed their land and … This is Islamic thought and the attitude of Islam about this issue, or about the women who are willing or better suited to their husbands. Their wife does not want to get away from him first and do not pay attention to him and then take her and then take another wife and … This is the Quran of God and that is the Holy Qur’an and the rulers of hundreds One hundred is against it, even one hundred percent in front of the gospel or the Torah of other heavenly books sent by God to guide the humans by his apostles!

So you believe, or rather, is it your opinion that Europe should change its laws and make it based on the Qur’an, Muslims or even the Gospel and the Torah?

You are grateful to this subject, but this is the opinion of the Muslims, and if you look at this, it is more of them!

The question is very well why these Muslims are secretive to live in such blasphemous countries as their own and their honorable family?

Yes, the point is here because there is no room for a healthy and painless life in their country. Whether they are ISIS or Taliban and … can live in their country.

Is this the problem of the Euphrates, whether there is the Taliban or Isis?

Yes, this is a hundred percent problem! If the demand is not low, the supply of wealth and money will not be low. Companies that have large headquarters are insecure or insignificant in those countries, which show upside down faces Of women with nudity and frustration, and so on. They have a wealth of wealth. After the economic revolution in the United States, and even the United States, the entry and role of women is even higher. Even this is a form of women’s rights and the equality of women with men, but is this a fact Is women’s rights really equal to men in Europe or even in America?

In my opinion, we are moving away from the main issue, and that is the crisis of Europe and the Muslims, not the European or American laws for women’s rights?

Your mistake is right here. These rights and laws that you say only killed a few Muslim women and girls in England and London, both for their families and their loved ones?

These laws are contrary to God’s commands and Muslims are strongly opposed to it.

The question here is whether it is better for Muslims to migrate to Muslim countries, and why why should immigrants to non-Muslim countries who oppose their culture and beliefs?

Yes, you mentioned a very good point, for example, the United Arab Emirates or Kuwait or Qatar, Oman, and even Saudi Arabia, which are also oil-rich countries, and the main owners of oil in the world!

Well why do not they go to live in these countries?

Yes, this is your excellent question, and I agree exactly with your opinion, while they are Muslims, and most of the laws of Islam in these countries are strictly adhered to, even the thieving or beheading of sinners with a sword …

Well why not go

Yes, this is a question to ask Muslims to ask themselves why the borders of Islamic countries are closed to Muslims and refugees and there is no possibility of supporting Muslims and refugees for these countries, even some do not have visas at all.

In my opinion, the Arabs and the politicians of the Nevada should point out their point of view at the same time as the urgent Muslims and the settlers who are in trouble with the laws of these countries.

So, we are not here with each other, and you, like us, believe that it is not necessary for the Arabs to change their rules and write Islamic laws?

Of course, but you have to admit that this is the way that immigrants arrive in Europe and not Muslim countries, you’ve created yourself many years ago, since instead of kimino or dishadhesh, jeans or short skirts or beige ones You showed women and men in Europe!

I do not understand why a Muslim is a Muslim who adheres to his Islamic laws and is his right to think in Islam as to the insistence of coming and staying in Europe that it would be unclear whether he would wear his pants or his fingers and decolletage.

He does not insist that you are Arabs who have forced him to make this choice. For many years there have been many Muslim countries in Asia that were your colony, or even your colonies are still European, perhaps colonially from them The hand is not the other colony of Europeans, but you see that even their language and dialect are no longer Arabic, there is a sharp contradiction between these countries. They are neither western nor Islamic, and in these countries, because of the good market, the Western and European products and thoughts of their peoples are without obligation, and their ultimate wish is to reach the West and Europe, and this is all because of the laws that the Europeans have and which makes them Exit a colonial country, but it is always a colony or a backyard .

Again, the same question arises. European laws are respected by Europeans, and most people and even Muslims accept it. Economic and scientific progress, and the peace and tranquility of life and happiness are the basic rights of a human being in Europe. And why should it be recalled for the sake of the ideas of a fast-paced Muslim?

Because, in your opinion, the fast-moving Muslims have gained weapons today in accordance with the rules of the Qur’an to rule God and the Lord in the land of reverence!

 

3

Today, we are seeing a lot of immigrants who leave their country unconditionally and refugee to European countries. According to your opinion, Europe should not send these immigrants to their countries?

No, I’m not saying that this is inhumane work done by the Europeans. But, if these people, especially the people who sailed from Europe to Syria, actually have to go to bed and go to bed, they should inevitably have to settle and refugee. Why do they know? They move to European laws and go to Western Europe? And where are you registering asylum? Not these human beings are not human. They could and could stay in a better country than Greece or Turkey and let them go from top to bottom, from Europe to the bottom, but they do not act. They are choosing from the very beginning. It is not fear of life but it is afraid that they have not come to come to make the future Europe as they wish to make by their own choices. These are many Muslims who are not Eastern Europeans who live in Western Europe for their lives and their future and their children. They have chosen and will never be in their countries even after the war and calm!

Do you think that European countries should not let them go and only provide temporary accommodation until the end of the war? But maybe this civil war continues for a long time, and in general these people have lost everything and have become asylum-seekers, and it’s not bad to know that some countries, like Hungary, did not even have a good deal at first with them and They had to choose other countries.

Of course, it is right for you, and this is your human and logical point of view. Even many have put the key to their home for immigrants, and this is very human. But let’s not forget that we are talking about an important issue. And that is the capture of Europe, you Muslims! I mean, these immigrants who, today, regardless of the current laws of the common European Union, cross the borders and the wires of the bristles and move towards the proportion that they want, they are the ones who have come to stay and Europe as it is Want and love to build and make!

Seeing the war and the killing of all these human beings and destroying the sense of humanity that would give them a more favorable situation, so what troubles do they have the choice to choose their own place of residence?

Nothing but this is what the men of Yiddish and the government are thinking about, not thinking today, but ten or twenty years later?

Do not make it clear that in Europe there are always laws that, in the meantime, can be controlled by human beings and the massive migration of human history. And apply new and better rules to restrain it? Do not worry!

I am not only concerned, but also happy, because today you help people who are the government of your men to rape their rights and be the main source of war and bloodshed in their country, after suffering a lot of troubles and problems, and to those who Far from their home country, they will be better suited to them and will be a good host, and their children will be brought up in a more appropriate environment. I’m not worried, and you are to be worried about twenty years!

Why ?

Because today, the epoch of Islamicization and Islam is about thinking of the current Muslims in their countries, and they are always angry with Islamists! Know and be aware that a lot of the same immigrants will love you today, and you will have a duty to do their part because of the crimes of the authorities in your country. On the other hand, in the future, it becomes clear that the government of your men, because of the aging of their garments and the need for human capital, and better, have said that they are cheap laborers and laborers, and they have not done anything human right, but simply slavish their choices. Have.

Why do you say that work and earnings are the first to talk about every human being, and migrants should finally work wherever they go, and it’s natural to work in the host country, and in Europe there are very precise rules of work and slavery There is no exile in the work!

That the rules of work in Europe are the same for workers, maybe it is that, of course, the European market is unevenly inferior to the prices of production or decline, and we have used it. In the Netherlands, for example, drinking water is more expensive than milk, and each Four liters of valerian milk are worth a liter of water, but as far as discrimination is concerned, it is a kind of discrimination, for example, with those who crossed the border and who have been able to buy tickets, as a matter of course, with the issue of empathetic migrants. Either take a long journey and reach the country they are looking for, if they are eight to ten The same people have been living in the worst possible places in temporary accommodation camps between their countries with Turkey or even Lebanon, and no one cares for them. They are human, even they have no money to buy bread. Why Europeans Only young people who have been able to bring their bodies to European countries are paying attention. More than 80% of these migrants are young men and women, so are families and children in refugee camps? No one should think about them? This is not extinction?

We are very happy to be right with you. What is your offer?

Undoubtedly, this is my right! But there is no way to figure it out, what the government of men and most theorists holds in the long-term culture of the Islamic culture of these refugees, and they think of the Oprah. And Lee does not get it. It might have been a bit of a shock, but in the current situation. So, from a simple issue to the issue, the birth rate of Muslims is much higher than that of non-Muslims in Europe, more immigrants and The need for work and life, and capital … Many European and young people take care of jobs and opportunities, the European culture has not behaved well with young people and their younger generation, and they have not been very successful people because they have not been motivated to live in comfort And they do not have to worry about living and livelihood problems, but Muslims, especially immigrants They are too busy and do not want to come down to people who are low in society, so they are trying to get more and this means more success. Immigrants are not only Muslims, but there is a new correlation between them, that is, they are immigrants and Hindi, Chinese, Muslim, etc. This is the good that will solve Europe in the future, and that Europe’s 200th anniversary will disappear. It does not mean that it will not grow, but I I would like to say that the future of Europe is made up of immigrants who think with thought other than the first European ones!

Well, what does it mean to those who do not load the dirt on their own to their own countries?

They do not load the dirt on their own and they do not need to do this. They have never gotten up without blood! And this is what we said from the beginning of the eulogy captured!

You are not familiar with the rules of an eagle, and do not worry, this will never happen?

You do not mean Rajah’s laws to migrate or even to the brutal borders of the border that these days have been repeatedly ignored by the immigrants and that they are not under attack!

These situations are different, they are people who need help!

Yes, because a good man is human, and thousands of people decide how to make their own lives, so today they violate the law and show that they can be tomorrow themselves who make the law and do not need to break it. See how they make it their own way!

In the Qur’an, Muslims have a verse that God gives to Prophet David (PBUH): it is the inheritance of Badiou Salahon, and this means that the land of honor belongs to the righteous! And this is the exhortation that Muslims are Muslims, God has given them!

But this is an exhortation to God and the Prophet David, one of the Prophets of Uhudi, not Muslims?

Of course, as you say, you can look at the story, but Muslims regard all divine religions, especially Yehudids, and Prophet Moses (as) or David as a clean person chosen by God and attribute this gospel to themselves. !

Prophet David was one of the Prophets chosen by God and his name is very honorable among Muslims and Muslims, and they are highly respected by him and by other prophets!

How is it possible that Muslims respect other religions, and especially other prophets, but throw their missiles over Youdhi settlements and fight with construction in Israel and consider Yehudyans to be their first enemy?

The controversy between Muslims and Yehudhans, especially in Feltin, is about the freshness of the soil of Felestin, which the Yehudids occupied and occupied. And every day, with their unconstructive construction, they strengthened their footprints, and eventually they conquered Felestine. Initially Immigrants were like the European day of the day and the interesting similarity, but these were the Yohodians who became the main owner of Feltin!

Yo Hedayan entered a land that had been driven years before, and this was their motherland and their ancestors!

If you want to look at the history of this issue, you will say a little bit right, but it is written in the Qur’an: When the Qur’a was settled in the Yahoudids in the land of Muod, there were people who were not at the hands of the Jewish Qasas, and were, and in fact, the main owners of the land And it’s interesting that these savage people were years old until even Jesus (as) appeared as a Prophet, and not the Ye-Hoodi fishermen, but other religious followers who migrated from their homeland over to South Iran and India And then they went to Australia. We do not want to discuss Rajah’s talk with divine or divine people!

But did you simulate the migration of Jews during the Second World War to Muslim immigration today?

Yes, there is little anyone who can not see the death of a Jew in the Second World War. The war that Hitler began with the main motive for anti-Semitism and the killing of the Jehudis, but many believe that this grudge of Christians was from Yoohudians, and that it was a kind of Zionist policy that defined the conditions To migrate to their ancestral lands and territories, and they wanted to be, they were taken to Felestin to reside and they became the owner of Felestin, and today they are the main proponents of it. And the fight of the Muslims considers Felestini as a terrorist!

But the countries of the world recognize Israel and this country has legal rights and its people are the towns of Vendians who have the right to live and reside?

Yes, because they did not create this right for themselves, but did the Israelis today not live in the open air? Did not have a home and a life? Housing and labor and capital? Why did they go to other places of residence and jobs?

Because in Europe, Hitler and his medicine were killed, and Milwaukee Jews went into burning blind people for this reason and settled elsewhere!

Of course, it is right for you, not me, but for any other Muslim, this does not deny you, but the question is, why did not return to their countries well after the war and did not build their homes and continue their normal life?

Because there was nothing left for most of them, Nazi Germany had destroyed everything!

I’m against you, many things have been destroyed, but many things have remained, including their lands, they could come and build, while they were building up and rebuilt, and they took away everything that they lost, and they still have it, but this time it’s not Only in Europe, but in their new country, which was the gift of the West of the West, they also lived in Israel, and the question is why, today, when there is no war and there is no need, these buildings are taking place, and Israel is bigger and bigger every day. Will be

Because Christians prefer the Johdans to return to their motherland, and they have the right to come from Africa or even Asia and Russia, and on the other hand, immigrant children are the first Israeli population to be in need of housing. Their first human rights are in Slayel! It’s not bad to know that Israel has also settled a lot of immigrants!

Yes, but if they returned to their country after a fight, then it would not be hard to bear it!

Which country did it take years to make Europe, and it would not be possible for the Yohohids of these major victims of the Second World War to live in tents all the time!

Excellent resettlement, build, live and own a child, and then they became independent statesmen in the heart of Muslim countries! So why do not the Muslims who are the victims of the war come to a country in the heart of the epoch after a while?

The Yohodians had to return to their homeland because of the global war and their killing by Hitler! And they settled!

Excellent of these motherlands that you say and cause and cause, as much as thinking that the emergence of the World War and the Yoohudians, and giving statistics of six million deadly people is a question for many Muslims and even Christians! And as This is the same Muslim disagreement with the Jews, which makes them take their machine guns to the Yoohudians too! And even today they oppose the settlements of the Jews.

Our subject is Arabs, not Jews, and especially the State of Israel?

It is perfectly correct and our subject is Muslim, but we are going to discuss it for one reason, and one of the most important reasons is the Jews, especially the state of Israel!

What could this have to do with Israel?

For example, we have seen that it was extremely difficult for Iran to be Iran-centered, even though we knew that Iran could not build a nuclear bomb, and if so, if the need was the same, The Americans, or even the Israelis themselves, ended up, but, after several years of sanctions and pressure on Iranians, they pushed for the majority of the Arabs and Americans who were worried about Israel’s security. How is the danger of the Islamic state of Iran dangerous to Israel, but ISIS and the Syrian civil war are not a threat to Israel, and you are not worried about the Islamicization of the Syrian state with the attitude of Islamists alongside Israel?

Iran was a country that even denied the integrity of Israel repeatedly, denying the flow of the Holocaust as well as the killing of the Jews. Every day, the sound of death on Israel is high. It has always had a problem with Israel, and it should be addressed with its nuclear issue, because There was a danger that the Israelis also threatened the world!

Iran has never been in danger and has not been saved. Iran is so overwhelmed by its economic problems and its turmoil that it takes more than fifty years to reach Iran before its Islamic revolution. But this same Islamic Iran was the most committed to the Americans and the Arabs in order to sell their most military weapons to the Arab countries of the region, which, according to the President of the United States, is eight times as large as Iran, especially Saudi Arabia, from the United States And this is what the people of Europe and Israel must keep in their hands, they are the real victims of this Western capitalist trade, among them who will make a black future for themselves and their children in Europe and even Israel. In fact, these days, Muslims are also suffering.

Iran has repeatedly stated its nuclear capability, and has repeatedly shown with missile tests that it could be a great deal of concern for the Euphrates?

Arau and especially Israel!

Yes, Israel too! Over the past years, the Israeli government has repeatedly shown its goodwill and even sat on the bench, but it was Hizbullah and Fatah who threatened Israel, and these were Iran’s fierce cities, Iranian rockets The Israeli defense has been caught and the Israeli people have been killed for many times! If this is not a danger then what?

Yes, Iran has no fear that it will co-host Hizbullah and Fatah, nor will it be financially financially, but will also give them free access to them. I do not deny this fact, and Lee says that Iran’s risk is less than ISIS or the government. Islamists are not in the neighborhood of Israel. Why did not the United States do anything about this, or why it is so involved with the issues, except in the course of the Kuwaiti conflict, the United States and its allies did not immediately attack Iraq, they did not release Kuwait, and then sweat Did not occupy?

On that subject, the properties of Iraq invaded another country, and Lee is now in Syria’s position as a domestic problem, and it affects the Syrians themselves, as well as Iraq and the problem of its civil war or Afghanis!

Excellent, it’s also possible to look at the issue, as long as the people of these countries themselves are carrying out their own weapons with the United States and the Americans, why should the troops of these countries intervene and be killed, these soldiers when they arrive That the oil is in danger and for whatever reason, the price or conditions of its offering would be compromised, and at that time, the lives of the innocent American soldiers or the Arabs, even Australians, are not important to be compromised and killed!

The war on oil is a dilemma that is not always mentioned by Muslims, especially Muslims in the Middle East, but did Afghanistan have oil?

Who knows, perhaps, but there are many mines that will be identified in the future, otherwise why the years of the former Soviet Union, then the West, and especially the United States, have had such a fairly comforting view, and Afghanistan is now in the West for another hundred years. And how does America pay off this debt?

It has not always been the West that started or fought for the Muslim civil war, for example, the war with Israel or the welfare of Yemen, a war that the Yemenites from which Iran is taking their place, and even Saudi Arabia and the Gulf countries entered it. have became?

First of all, I say Gulf, not the Persian Gulf. This is the history of a country that should pay attention to it!

Good luck Gulf!

Yes, regarding the Yemeni war and the involvement of both Saudi Arabia and the Gulf countries, I must say that it was a defined oil plan and also the power of the Arab countries for Iran, because firstly, the Western-made weapons that you are Arab and The other countries that have purchased this test will return their tests and we will not forget that these weapons are not only to be kept forever. Finally, they must be completed and become new weapons, and the same civil wars should arise. On the other hand, Saudi Arabia and its friends understand Iran that its gendarme period in the region is over and they are also powerful.

Why did not they enter the Saudi Arabia and its friends in Syria or Iraq, and they did not try their weapons and did not force Iran into Iran? In Iran, which has more influence in Iraq than Yemen?

Yes, it is not right for you to know that the emergence of the Taliban and Al-Qala’a were from the same sites of Saudi Arabia and Sunni Sunnis. There are also a number of hideouts behind the curtain of Saudi Arabia in the region, but Saudi Arabia and the Gulf countries prefer Avoid the issue that the terrorists face in front of them in order to make their country more secure.

So why is Iran not so? Sardar Qasemi and other Iranian Revolutionary Guards generals declare their presence and presence, and even Americans believe in this presence and consider Iran’s role as a security for the region very important?

We must admit that Iran is a very important power in the region, and this power is due to the wealth of oil and its capital. Iran stood in direct conflict with the world for eight years. Over eight years Iran has endured major Western sanctions, and Iran with all These problems have had the most internal security over the years, and we are less likely to be bombed in Iran or terrorist attacks. There is a lot of security in Iran. On the other hand, its borderline with Iraq gives Iran the opportunity to have a valuable presence in Iraq, such as Saudi Arabia, which borders with Yemen, and that is why it has even invaded the country!

The security of the country is due to the mass killing of its citizens, and the severe repression and censorship that prevails in this country, and Iran not only helps its neighbors, but also Syria or even Lebanon.

Yes, this is in fact a strategy for Iran to divert danger from its borders and create the main front in Lebanon or Syria, and even Iraq, and in this situation it will create more security in its country. But censorship and killing in Iran are not declared to be political. Not all of these executions are political. Most people have been executed as political in Iran. Most of these people were smugglers and criminals!

In any case, they were executed, and that daily executions in Iran between three and five are terrible. It creates a kind of fear in society.

Security for the Iranian government is important and, therefore, it creates security at any cost!

Is this security that you say that you are killing religious minorities or imprisoning them?

Yes, I do not deny it, as far as I know, this is the case, and there is and is a secret dispute between the Shi’a and the Sunnah in Iran, but it is very weak.

This weak difference that you are talking about is extremely high, even in times of civil war, such as the current Kurdistan, or Sistan and Baluchistan, even the Turkmens, in the early days of the Iranian Revolution.

Yes, it was natural that, with the onset of the revolution in parts of Iran, they would ask for autonomy and declare war, but not rivals!

But do these riots still persist sometimes but strangled?

Of course, this is the security that I said in Iran!

What kind of security is it that every Wendy city will be killed or put to jail if its voice is raised, and its rights will be ignored?

In most countries this is the case!

Of course, in most dictatorial countries, not democratic, the number of these countries is also a handful.

Maybe it’s right for you, and the result of this democratic thing is that today, Europe faces a crisis in the name of Muslims who are thinking of the heart of Islamic Christian countries and want to use their democratic rights as a city and to live in Islam!

What suggestion do you have for solving these problems?

All problems can not be solved! Because people who are extremist or endanger their interests do not agree peacefully with people. They should not be low. Politicians who think about the security and peace of their fellow citizens, but the owners of big industries, especially military ones, including dissenters of peace Are global.

Peace and peace in the world, especially in Muslim countries, as well as in Asia and Africa, must be the lowest right of the oppressed and deprived of human rights and justice and equality in the world.

Do you think you’re up?   What needs to be done with this problem?

  I think nothing is done in Europe! Though in the not too distant future of each country, especially Britain, it decides to separate this integrated Europe and take control of its own affairs, and will not succeed in interfering with others in matters such as immigration from this category. . Although this is an excuse for separating from Europe, but they are not succeeding, only the most vulnerable will be, perhaps, some other countries will want to descend in a defensive lacuna and, apart from a united Europe   They are ready to defend their castle in the country, but this does not happen from the outside and they are in trouble from within!

This is an ideal ideal that seems impossible?

Yes, but it should be hopeful and trying to do this, there were not a few people who were assassinated in this way, and not a few, who will be assassinated in order to remain justice and humanity in the world …

Continued on: August 29, 2015

 jafarsaberi

[ پنجشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۷ ] [ 13:9 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

تابستان گرم گرم و

فصل تابستان برای هرکس یک جوری شروع میشه ولی لامذهب برای فرد فرد ما یک دنیا خاطره به همراه دارد !

از آب بازی گرفته تا فوتبال بازی و عروسک بازی و خلاصه هنوز هم که هنوز است ریزو درشت آدمها با خاطرات تابستان زندگی میکنند از گرمای تابستان و میوه های تابستانی خربزه وانگور ، هندوانه و … اما راستش با آمدن فریزرو روشهای نوین کشاورزی دیگه نمی شه بگی این میوه تابستانی است وآن میوه زمستانی، بیشتر وقتها هرچی بخواهیم موجود است !

اما تابستان برای خیلی ها یعنی دوچرخه سواری و بازی توی کوچه و این روز ها بیشتر بچه ها در گیر دوچرخه هستند و زمانی است که پدران زیادی نشان بدهند که به قولشان عمل میکنند و بابت تلاش یک ساله فرزندشان دوچرخه را میخرند!برای همین بازار فروش دوچرخه ولوازم جانبی اش بسیار گرم است از تعمیر کار گرفته تا لوازم فروش لاستیک و تویوپ و خلاصه زنگ و زین تا … تابستان یعنی شبها دیر خوابیدن و روزها دیر پاشدن برای بچه ها تابستان یعنی سفر رفتن و دیدن اقوام و بازی با بچه های فامیل، تابستان یعنی شهرستان رفتن و خلاصه تابستان کلی موضوع دارد تابستان برای خیلی ها فرصت شغلی است و برای خیلی ها کسب درآمد دوچندان !

گرچه بیشتر مؤسسات و مراکز دولتی یا خصوصی در این ایام اقدام به برگزاری دوره های گوناگون فرهنگی ،هنری و یا حتی ورزشی می نمایند اما متأسفانه باید بگویم این بهترین ساعات و روزهای پرورشی بیشترین نیروهای ارزنده یک کشور مانند ما به هیچ گرفته میشود و صد افسوس که  اگر بد بینانه نگوئیم نابود میشود به هیچ گرفته میشود و به درستی از آن بهره مند نمی شویم.

جای تأسف دارد که حتی مساجد و پایگاه های بسیج هم بدلایل مشکلات مالی از این فرصت عالی انسان سازی به عنوان یک منبع مالی  می نگرند .در صورتی که چقدر شایسته و لازم بود که بدلیل کم بود های پرورشی که در طول سال تحصیلی شامل حال دانش آموزان است لااقل در تابستان این موضوع با همتی عالی توسط مسئولین مربوطه کارشناسی می شد و برنامه های جذابی که برای  کودکان ،نوجوانان و جوانان لازم و بایسته است به انجام میرسید.

گاهی وقت ها مامتوجه نیستیم که با هزینه نکردن اندکی برای نسل آینده ساز کشورمان،         چه لطمه بزرگی در آینده به پیکره جامعه واردمی سازیم .

بد نیست بدانیم مدرسه تعطیل میشود اما تربیت نباید تعطیل شود .

سالیان سال است که این گونه بحث ها مورد توجه کارشناسان بوده و دلسوزانی هم این موارد را گوشزد نموده اند اما همیشه آخرین روزهای تابستان برای جماعتی که حق و حقوق بررسی و کارشناسی موضوع را گرفته اند شیرین تر از بچه ها  خواهد بود!

خیلی از خانواده ها با رسیدن تابستان عزا می گیرند که چگونه اوقات فراغت فرزندانشان را پر کنند و بطور کلی هزینه شرکت در کلاسهای مختلف را از کجا تأمین نمایند بسیاری از استعداد ها نابود می شود و بسیاری حتی به نقطه کشف هم نمی رسد.

جعفر صابری

[ شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۷ ] [ 23:16 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جعفر صابری/حالا دیگه وقتشه

جعفر صابری/حالا دیگه وقتشه

جعفر صابری/حالا دیگه وقتشه

 

 آیا میدانستید که 1583979هزار نفر عزیزان  افغانستانی مهمان کشور دوست و برادرشان ایران هستند!آیا میدانستید 11 هزار نفر از ایشان دانشجویان دانشگاه     -های ایران می باشند !آیا میدانستید 36 هزار نفر دانش آموز افغانی در مدارس ایران تحصیل میکنند !آیا میدانستید دو هزار شهید در زمان دفاع مقدس عزیزان افغانی ما بودند .غریب به 2درصد جمعیت ایران را همین عزیزان افغانی تشکیل میدهند و به ترتیب تهران ،خراسان رضوی،اصفهان ،کرمان و استان فارس بیشترین درصد پناهندگان افغانی را در خود جای داده است .بله از این میان 53 درصد مرد و 47 درصد زن می باشند.و آیا میدانید ایران جزو اولین کشور هایی است که بالاترین درصد پذیرش پناهندگان را دارا می باشد!

متأسفانه در بیشتر کشورهایی که پناهندگان در آنجا اسکان دارند حتی کشور های پیشرفته غربی و اروپایی ما شاهد رفتار های غیر اخلاقی و گاه غیر انسانی میزبانان شان هستیم و شوربختانه گاهی هم خبر دلسوزانه ای را از داخل کشور ایران می شنویم که تمام تلاشهای مسئولین بویژه مردم مهمان نواز ایران را زیر سؤال می برد درست دراین ایام  من  در کشور تاجیکستان بودم و طبق یک برنامه تعریف شده برای یاری به سازمان  پناهندگان جهانی که در این کشور است مشغول بودم و به دلایلی فقط میتوانم بگویم عزیزان زیادی از افغانی ها نیز در این کشور بعنوان پناهنده بسر میبرند و با کمترین شرایط ممکن زندگی میکنند کار برای پناهندگان ممنو ع است و بیشترشان زنان بی سرپرست و کم سوادی هستند که برای تهیه معاش بی نهایت دچار مشکل هستند و زندگی سختی دارند ،البته سفارت افغانستان در این کشور به آنها کمک هایی را          می نماید اما علی رغم کمک های جهانی باز مشکلات ایشان بسیار است و من تلاش میکردم تا قبل از هرچیز امید به زندگی و داشتن یک برنامه کاری در طول روز را برایشان تعریف کنم و همینطور بتوانم کاری کنم تا از کمترین امکانات، بهترین باز دهی را داشته باشند .   

 ما باید بپذیریم که جهان امروز با تمام گستردگی که دارد کره بسیار کوچک خاکی است که انسانهایش چاره ای جز یاری رساندن به هم ندارند .ما باید قبول کنیم اگر به انسانی که امروز نیاز دارد…   

اگر یاری نرسانیم  شاید او در آینده بدلیل مشکلاتی که پشت سر گذاشته  به دنبال انتقام از دیگران باشد و خطراتی که جامعه بشری را در آینده تهدید می کند از امروز باید چاره سازی و بررسی گردد .

تحصیل ،خوراک ،پوشاک ،وداشتن سقفی روی سر ،از اولین حقوق یک انسان است که همه مردم جهان باید به فکر تأمینش برای نیاز مندان باشند.

شاید من نتوانم زندگی کسی را تغییر دهم اما بدون شک ما می توانیم زندگی یک نفر را تغییر دهیم پس با هم باشیم و قدم برداریم هرچند قدمی کوچک ،با ید قبول کنیم که حالا دیگر وقتش است از اطرافیان خودمان شروع کنیم اقوام، دوستان، آشنایان ،همسایگان و همشهریان و هموطنان و آنها که به ما پناه آورده اند و نامشان پناهنده است .

                                                     یا حق

جعفر صابری

دوشنبه پایتخت تاجیکستان


[ جمعه هشتم تیر ۱۳۹۷ ] [ 19:45 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
[ جمعه یکم تیر ۱۳۹۷ ] [ 15:59 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
[ جمعه یکم تیر ۱۳۹۷ ] [ 15:56 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
[ جمعه یکم تیر ۱۳۹۷ ] [ 15:54 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
[ جمعه یکم تیر ۱۳۹۷ ] [ 15:53 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]