حس خوب یاری

حس خوبی  است اگر بتوانیم در خودمان تقویتش کنیم ، حس کمک به دیگران حتی، به اندازه یک هدیه کوچک .

 بیشتر وقت ها ما به این اندیشیده ایم که آرزوهای بزرگی داریم و برای رسیدن به آنها باید اول یک برنامه ریزی درست داشته باشیم و به طرف آنچه  میخواهیم  حرکت کنیم، فکر میکنیم  ، اما در ابتدای حر کت اندیشه های زیادی به سراغمان می آید که  مهم ترین آن تغییرات احتمالی است که در زندگی اطرافیانمان بوجود خواهد آمد و این مارا نگران می کند که شاید با این تغییرات آینده و زندگی آنها دچار بحران شود .بیشتر وقتها همین نوع نگرش، ما را از حرکات بزرگ و تصمیمات مهم در زندگی وا میدارد و حتی به خود اجازه نمی دهیم که یک تنوع در زندگیمان بوجود بیاوریم. ماشینمان را عوض کنیم و یا وسیله ای را که دوست داریم داشته باشیم را بخریم و همه این ها برخواسته از همان حس زیبای دوست داشتن دیگران است پس چقدر خوب است که گاهی با دادن هدیه و یا کمک کردن به دیگران هر چند کوچک این حال خوشمان را افزایش دهیم.

داستان زیبایی هست که میگوید شخصی زمان سوار شدن در قطار، یک لنگه از کفشهای نواش را در ایستگاه جا میگذارد و بدون درنگ لنگه دیگر را از پنجره قطار بیرون میاندازد تا لااقل یابنده صاحب یک جفت کفش نو شود!

گذشتن از چیز هایی که دوست داریم اگر کوچک باشد هم زیباست و به مرور در وجودمان نهادینه میشود .

بیشتر وقتها گذشته های مادران بیشتر به چشم می آید ولی از حق نگذریم که پدران در این خصوص خیلی از خودشان گذشت نشان میدهند بخصوص مردان زحمت کشی که از صبح زود به نیت کسب روزی حلال راهی بیرون از خانه میشوند و تا شب   می کوشند تا  برای اطرافیانشان زندگی  آرامی فراهم نمایند. از حق نگذریم گاهی زنانی هم هستند که یا به تنهایی و یا دوشادوش همسرشان تلاش میکنند تا چرخ این زندگی به گردش درآید ولی نمی شود که نمی شود !

این روز ها روز های سختی است فشار های اقتصادی و درد ها و مشکلات معیشتی همه و همه باعث شده که کمتر به دیگران بیندیشیم و لذت شاد کردن دیگران را از دست بدهیم .

 حتی مدارس دولتی نیز کمک های مردمی دریافت می کنند و تحصیل برای پچه ها بسیار دشوار شده است .حالا  اگر کسی اقدام به شاد کردن دلی میکند به واقع کاری ارزشمند انجام داده و قابل ستایش  و خدا پسندادنه است حتی اگر این کار هدیه چند دفتر و خود کار و مداد به یک دانش آموز نیازمند باشد.

 گرچه ما میدانیم که کشوری سرشار از منابع طبیعی و امکانات وتوانمندی ها داریم اما ضعف مدیریت در بعضی بخش ها شرایط را  برای همه ما دشوار کرده پس باید به فکر خود مان باشیم و دستگیر یکدیگر .

یا حق

جعفر صابری

 بیوگرافی

جعفر صابري

متولد 21/9/13۴۶ حوزه 2 زنجان ، فارغ التحصيل رشته ساختماني سينما و مديريت دولتي بعلت شغل پدر كه نظامي بود كودكي و نوجواني را در شهرهاي مختلفي به سر برد. سن بلوغ وي كه همزمان با انقلاب اسلامي در ايران بود در شهر دامغان سپري شد وي مي گويد:

غوره نشده مویز شديم.

با شروع حركتهاي انقلابي وي فعاليت نوشتاري خود را شروع كرد و در سال 58 اولين مجله خود را تحت عنوان پيام طالقاني به چاپ رساند.

 و این شروع آشنایی او با شهید شاه چراغی   که بعد ها مدیر  روزنامه کیهان شده بود . فعاليت تئاتر وي از سال 56 آغاز شده بود ولي 58 اوج گرفت .  و زیر نظر اساتید کانون پر ورش فکری کودکان و نوجوانان رشد یافت .در سال 1362 با عظيمت به تهران  گروه هنری میثاق را راه انداخت و با دوستان هم سن وسال خود به کمک کمیته فرهنگی جهاد سازندگی که آن روز ها هنوز وزارت خانه نشده بود راهی مناطق جنگی شد و برای رزمندگان تئاتر و موسیقی اجراء می نمودند.  آشنایی او با شهید آوینی و گروه جهاد سازندگی از آن زمان شروع شد.

در سال 1365 فعالیت فرهنگی خود را در سپاه پاسداران بعنوان پاسدار افتخاری (برای سربازی)ادامه داد وی خیلی زود متوجه شد که با روحیه وی سازگار نیست و بعنوان بسیجی کار فرهنگی را دنبال کرد. پس از جنگ وی تحصیل را دنبال کرد و درآموزش و پرورش هم معلم پرورشی بود. فعالیت های پرورشی و هنری برای کودکان و نوجوانان وی بعنوان مدیر هنرستان چند سالی خدمت کرد و سپس برای تحقیق و مطالعه بیشتر شغل های اداری را ترک کرد.

و تا کنون علی الرغم اینکه با سازمانها و نهاد ها و بیشتر بخشهای دولتی همکاری می نماید اما  همچنان   آزاد است و خودش می گو ید این گونه بسیار  راحت تر هستم !

او خود را محقق –نویسنده-  مدرس – روزنامه نگار  و فیلمساز می داند . و عاشق  عکاسی است   به طوری که چندین نمایشگاه عکاسی  بصورت جمعی و منفرد بر گزار کرده است.

فعالیت مطبوعاتی وی از سال 1357 آغاز و تاکنون ادامه دارد.

وی در حال حاضر مدیر مسئول هفته نامه همسر می باشد.

همکاری او با روزنامه انقلاب اسلامی ،

 روزنامه جمهوری اسلامی ،

 روزنامه رسالت،

 روزنامه کیهان ،

 روزنامه اطلاعات ،

 زن روز،

 روزنامه رسالت،

 روزنامه سلام،

 مجله چیستا،

 مجله آدینه، و دیگر نشریات بویژه دانشجویی ،

 ماهنامه کلام دانشکده سوره ،

 ماهنامه اندیشه دانشگاه امیرکبیر و…

وی با نهادها و ادارات دیگر فعالیت فرهنگی داشته و دارد…

جعفر صابری علی الرغم سن و سالش پرونده هنری زیادی دارد.

نمایشنامه های که وی کار کرده عبارتند از:

شهادت 1357

ماهی سیاه کوچولو1358

معجزه 1360

  برزخ 1361

توابین1362

عاشقان شهادت 1362

اختلاف انگوری1362

قندیل1364

هتل نیم کت 1365

شغل جدید1365

طلایه قدیم 1366

به روایت تلخک1366

ثارچه1376

همچنین فیلهای مستند زیاد را ساخته از جمله:

 عروج ، (سینمایی داستانی)

گشمده در جزیره، (داستان)

 طلیعه ،(سینمایی  داستانی)

 درس نو، (آموزشی)

فردای دیروز،(سیاسی )

مستند جنگ به  شهادت تصویر.

تاسوکی (مستند )

بچه های خورشید(مستند)

مری (سینمای بلند)

گنج پنهان( مستند  در خصوص موسیقی ایران)

کاتوزیان(مستند)

خاک سرخ(مستندی در باره جزیره هرمز)

وطنم کاری در  باره  فرهنگ و تمدن ایران که در طول سالها از ایران به کشور های دیگر راه یافته است…

خبرنگار ککار مستندی از  مطبوعات ایران در طول سال های اخیر بویژه از سال ۱۳۸۸ تا کنون…

 فیلم نامه های نوشته شده:

سر زمین مقدس

قدرت ستاره

انتقام –

خدا بس

تاکسی

وطنم ( در حال ساخت- مستندی از تاریخ و فر هنگ ایران از ابتدا تا کنون در تمام جهان- به دنبال فر هنگ و تمدن  ایرانی…)

 خاک سرخ ( مستندی  -ساخته شده در حال مونتاژ)

کلیپ های ساخته شده:

بوی وطن

محرم

بچه های زندان

15 خرداد

جنگ و صلح

 نمایشگاه ها

چندین نمایشگاه عکس و نقاشی بویژه در شهرستان های دامغان- آباده  و تهران

کتابهای که به چاپ رسانده :

عشق ممنوع

افسانه محبت

قلموی ملائی

آغازی برای طراحی

ازبازی تا بازی های نمایشی

کتاب صلح

نامه ها

پای صحبت دوست

زمانها در دستور زبان انگلیسی

بچه های شاد

سراب هویت

ورود خانم ها ممنوع

 نمایشنامه ها :

 توابین

ثارچه

به روایت تلخک

دینامیت

عا شقان شهادت

گزارش

ورود خانم ها ممنوع

سابقه همکاری با نهادهای مختلف :

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

روابط عمومی جهاد سازندگی

روابط عمومی کمیته انقلاب اسلامی

روابط عمومی سپاه پاسداران

امور تربیتی آموزش و پرورش

روابط عمومی کانون اصلاح و تربیت کودکان (زندان کودکان)

کمک به نگهداری و اسکان کودکان نیاز مند

کمک به نگهداری و اسکان دختران فراری ویاری رساندن برای ساماندهی زندگیشان

طرح اشتغال و کمک به زنان بی سرژرست و بد سرپرست  (مراکز خیریه  مربوطه)

همکاری با مراکز خیریه مانند مرکز تالسمی و مرکز عقب ماندگان ذهنی و بدنی

روابط عمومی بنیاد جانبازان مرکز ضایعات نخائی

تدریس در دانشگاه  های مختلف  و مراکز علمی

سازمان داوطلبان  هلال احمر

ستاد سامان دهی سازمانهای مردم نهاد شهر تهران

معین ستاد سا مان دهی سازمانهای مردم نهاد شهر تهران در منطقه پنج شهر تهران

مسئول ماهنامه سمن ها

مدیر و مشاور پژوهشهای  تعاونی مطبوعات کشور

بازرس هیئت های مذهبی شمال غرب تهران

مسئول  رسانه و مطبوعات پیش کسوتان و قهر مانان  ورزشی کشور

معاونت فرهنگی  و مطبوعات شرقی در کشور  و آسیا (انجمن طب سنتی و شرقی )

 مدیر پژوهشهای  شرکت تعاونی مطبوعات کشور و عضوئ هیهت مدیر

دبیر کار گروه آموزش حقوق شهر وندی منطقع پنج

 عضو هیئت امنا ناحیه 3 از منطقع پنج شهر داری تهران

وی در حال حاضر مدیریت آموزشگاه سینمایی و مرکز مهارت آشتی را داراست و مدیرعامل موسسه آموزش فرهنگی هنری و انتشاراتی آشتی می باشد و سر پرست گروه کوهنوردی میثاق نیز می باشد .

فعالیت های اقتصادی و تجارتی  او بویژه در بخش تولید و صادرات و واردات نیز قابل توجه است و او مدیر عامل شر کت تولیدی کشت و صنعت مائده خجسته نیز می باشد که در بحث کار آفرینی   گفتنی است.

خدمات وی در امور خیریه و همکاریش با بیشتر مراکز و موسسات خیریه نیز سالها ادامه داشته و دارد.

وی بعنوان مدیر هیئت مذهبی   جواد الائمه(ع)  و صندوق قرض الحسنه  هم می باشد.

 موسسه آشتی از سال 1379 فعالیت خود را در خارج از کشور  شروع کرد و این بر نامه اصلی  وی بوده . موسسه آشتی در سالهای گذشته  در کشور های عمان –امارات متحده عربی – رمانی – تاجیکستان  نیز فعالیت داشته که  مدیریت اصلی با  آقای جعفر صابری بوده و هست.

گفتنی است او در گیر بر گزاری   اولین  جشنواره فیلم بین المللی به نام دوربین دوم  نیز می باشد که در تاریخ سینما  جهان برای اولین بار اجرئ می شود.

ایمیل موسسه . ایمیل و تلفن همراه ایشان و سایت موسسه آشتی به شرح زیر می باشد.

پيام گير شبانه روزي:09391199315

همراه : 09121199415        

 44608672-021

44608419-021 فکس                                                           

ashti_js@yahoo.com

ashti.js@gmail.com

saberi.jafar@gmail.com

 jafar-saberi.blogfa.com

www.ashti.ir

www.2ndcamera.com

هرگز تسلیم نشوید

Never

Giveup

همین حالا

DO NOT

WAIT  FOR

(سرنوشت من)

 بیشتر وقتها  به خودمون میگیم این سرنوشت من است و گاهی وقتها هم  به این درجه میرسیم که  حتماً خدا می خواهد که این طوری بشود و این قسمت من است!

این مجموعه که تقدیم شما شد تنها چند راه کار ساده است برای اینکه به لطف خدا و توکل بر خدا همت نمائیم و کاری بکنیم تا زندگیمان دچار تغییر گردد.

 سرنوشت من:

 در ابتدا با دوستان و عزیزان زیادی در خصوص نام این مجموعه صحبت کردم که هر یک نامی را معرفی کردند،یکی از زیبا ترین این نام ها  (سرنوشت من )  بود که سرکار خانم دکتر واله کردستانی (ش-ا)  بعنوان  الگوی بارزی از یک زن موفق  پیشنهاد کرد ه بود ،خیلی از اسامی، مضمون هایی از موفقیت داشت که بدلیل  نزدیکی به نام نشریه وزین موفقیت که تلاش قابل ستایش دوست و برادر عزیزم جناب آقای دکتر احمد حلت است ترجیح دادم از این گونه نامها نباشد .

اما بواقع قسمت دوم این مجموعه همان سرنوشت من است ، نه تنها سرنوشت من بلکه سرنوشت هر یک از ما میتواند باشد، وقتی ما در گیر زندگی هستیم  گاه متوجه نمی شویم که چه لحظاتی را در زندگی خود پشت سر می گذاریم و با چه دشواری هایی در زندگی پنجه در پنجه می اندازیم و چقدر لطف خدا شامل حال مان می شود که این

خطرات و دشواری ها را پشت سر می گذاریم و چه چیز هایی را می خواهیم که اساساً خدا  صلاح نمی داند که برایمان  به وقوع  یابد.

و این قسمتی از:

سرنوشت من

   صبح روز 21آذر ماه 1346 مصادف با 10 رمضان 1387دوازدهم دسامبر1967 در خانه  اجارهای واقع در حوزه 2 استان زنجان یعنی شهر ابهر بعد از فرزند دختری که خدا وند به خانواده ما داده بود من دیده به جهان گشودم.

پدرم ژاندارم بود و به همین  دلیل محل سکونت ما در این شهر بود، که شد محل تولد من ،جالب اینکه خواهرم در نورآباد ممسنی از توابع شهر کازرون  استان فارس متولد شده بود و اساساً زندگی نظامیان این گونه بوده و هست…که البته به نوبه خودش بسیار شیرین می باشد ،چرا که انسان می تواند طعم خوب آب و هوای کشورش را بیشتر از دیگران استشمام نماید.

 پدرم متولد صالح آباد همدان و از خانواده بزرگ صابری و باب الحوائجی بود و مادرم نیز متولد سده اقلید فارس بود. مادر نیز از خانواده بزرگی است که هر دو باعث افتخارمن هستند.

دوره ابتدایی را در دواستان قزوین و دامغان به پایان رساندم و راهنمائی را در دامغان و تهران خواندم اما با شروع جنگ هشت ساله،  درس را رها کردم و شدم رزمنده…

قسمت های مهم سرنوشت من این ها نیستند که عرض کردم . چرا که بیشک خیلی ها هم مثل من زندگی کرده اند، اما نکته های جالب زندگی من این است که :

 قبل از دبستان برادر کوچکم را در روستایی به نام نیک پی که توابع استان زنجان است  از دست دادم ،داغی که هنوز مرا رنج می دهد ،مارم می گوید ساعت ها برسر مزار برادرم می رفتم و اشک میریختم و برایم سخت بود که هم بازی و برادر کوچکم را از دست داده ام. آن هم بدلیل یم بیماریه  ساده پزشکی  و فقر مردم کشورم .

کلاس اول دبستان را  ابتدا در شهر قزوین وبعد روستای اسفرورین و بعد شهر تاکستان خواندم و به همین دلیل علیرغم اینکه قبول شدم اما بدلیل ضعف در دروس ریاضی و املاء فارسی  به دستور مرحوم پدرم باز از ابتدا خواندم و همین مسئله باعث شد که کمی با دیگران متفاوت باشم ،شایان ذکر است که من بدلیل اینکه متولد 21 آذر ماه بودم یک سال دیر تر از همسالان خود مدرسه رفته بودم و یک سال هم که به عقب برگشتم،  پس بسیار  از دوستان هم سن و سالم درشت تر و فهمیده تر به نظر میرسیدم …که خوب این هم جای شکر داشت…

مرحوم پدرم بدلایلی با رکن دو(ساواک) به مشکل خورده بود و وی را بدلایل سیاسی بعد از چند بار که بدون حقوق کرده بودند سرانجام در اوایل  سال 1357 به منطقه بی آب و علفی تبعید نمودند که پدرم امتنا کرد و مدتی ما در یک مسافر خانه بسیار ساده در شهر سمنان بسر بردیم و این همزمان شد با آتش سوزی سینما رکس آبادن،  پدر با دادن رشوه که دو تخته قالیچه کناری بود توانست مارا به شهر دامغان ببرد و در پاسگا ه دامغان  مشغول شود…که این هم خودش بسیار عالی بود…

 شهر دامغان شهر مذهبی، با مردمی بسیار دوست داشتنی و مهمان نواز است، بخصوص وقتی از سرنوشت ما مطلع شدند  برخوردشان با ما بهتر شده بود. پدرم برای مأموریت  ها که همان سرکوبی تظاهرات  بود، بویژه به معادن ذغال سنگ میرفت اما هرگز با کسی برخورد نمی کرد و من هم به همراه خواهرم به تشکیلات انقلابی پیوسته بودیم…سرود تئاتر و کار های این چنینی …خوب یادم هست تصویر بزرگ شاه را که در کلاس مان بود من برداشتم و زدم زمین طوری که قاب عکس چوبی آن شکست و مدیرمان از من خواست که پدرم به مدرسه بیاید. و این طور شد که اسم من در لیست  انقلابیان درج شد.و با فرار از مدرسه ، رفتن دنبال تظاهرات ها ادامه یافت.

روز های انقلاب، خیلی زود تمام شد و زیبا ترین خاطرات من از آن روزها بود بخصوص روز های  حضور در فعالیت های اجتماعی مانند جهاد سازندگی …

 از همان بدو ورودمان به شهر دامغان مرحوم پدر، من و خواهرم را به کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برد و این تاریخ عطف شکوفاعی دانش و بینش در ذهن کوچک من شد ،که به همت دوستان و عزیزانی مانند آقایان  علی وثوقی در بخش تئاتر  و طراحی ، محمد رضاعبدالهی و محمد ناظمی بعنوان معلم نویسندگی بوند.

اولین نوشته های من مورد توجه مسئولین کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان و منطقه قرار گرفت و سه سال متوالی که ما در دامغان بودیم همواره شاخص بودم .

گرچه در درس و مشق زیاد موفق نبودم اما عضویت در اتحادیه انجمن اسلامی دانش آموزی شهر بعنوان هیئت مدیره و همین طور شرکت در مسابقات نقاشی من را حسابی مشهور کرده بود حتی یک مجله هم در مدرسه راهنمائی خودمان چاپ می کردیم به نام پیام طالقانی که نام مدرسه ما بود آن زمان امام جمعه شهر مان آقای شاهچراقی، بخش عمده هزینه را پرداخت می کرد و ما دو تومان آن را می فروختیم …

سختی های زندگی و تبعید پدر، مارا حسابی ساخته  بود تازه به زندگی روزمره عادت کرده بودیم که پدرم بدلایلی  تقاضای بازنشستگی زود هنگام را نمود و از قوانین زمان بنی صدر استفاده کرد و از نظام،خود را بازنشسته نمود. که البته بعد ها پدرم گفت این یک سیاست دولت بنی صدر بود برای پاکسازی نیرو های انقلابی …و خود همین موضوع خیلی در زندگی و سرنوشت من تأثیر داشت .

بعد از بازنشستگی زود هنگام پدر، ما چاره ای جز ترک شهر دامغان و آمدن به تهران نداشتیم چراکه خانواده پدری  همه در تهران بودند… خزانه بخارائی یکی از محله های پائین شهر تهران محل سکونت ما شد و ادامه دوره راهنمائی را من در این شرایط دنبال کردم…

جنگ از دو جبهه برای من شروع شده بود  خانواده و عراق ،من به جبهه  جنگ با عراق میرفتم و لی جنگ داخلی  خانواده من  ادامه داشت…که خودش برای ایجاد  تغییرات مهم در سرنوشت من بی تأثیر نبود…جدائی پدر از مادر  سرنوشت من بود ولی شکر …

بعد از ازدواج خواهرم  در تهران  من  به شهر آباده که نزدیک به زادگاه مادرم بود رفتم این بار بعنوان یک مرد جوان شانزده ساله به همراه مادر… اما سرنوشت  این بود که من با مردم خوب شهر آباده آشنا شوم جوانانی که با من درد ودل می کردند  و می گفتند ما  حتی یک سینما در شهرمان نداریم که باز باشد. من با مسئولیت خودم با کمک مسئول پایگاه بسیج یکی از محله های آباده سینمارا باز گشائی کردم و تئاتر توابین را به روی صحنه بردم …این سرنوشت را به لطف خدا  خودم ساختم  و همزمان داشتم تجربه ساخت اولین خانه خود را هم بدست می آوردم کم کم میدانستم باید چه کنم حالا دیگر هم برای مادرم مغازه  تولیدی  بافندگی باز کرده بودم و هم داشتم خانه می ساختم، خوب یادم هست کسی حاضر نبود برای من چک  بکشد و بشدت نیاز داشتم که برای کار های  ساختمان از چک بانکی استفاده کنم سن من هم اجازه نمی داد و تازه ضامن  من هم برای گرفتن دسته چک باید یک مغازه دار یا کارمند  اداری می شد  و به همین دلایل افتتاح مغازه تولیدی مادرم برایم چند دلیل مهم داشت اولاً ایجاد کسب و کار و درآمد ، ایجاد ثبات شغلی ، ایجاد هویت و شخصیت کاری و از همه مهم تر ایجاد یک ضمانت معتبر در شهر… من  همه ی  کار های هنری شهر را دنبال می کردم…خیلی زود گروه هنری به نام میثاق را که ادامه تلاشم در تهران بود را در آباده برقرار کردم وضمن برگزاری دوره های آموزش نویسندگی ،تئاتر و بازیگری، تئاتر هایی چون توابین ، گزارش ، به روایت تلخک و پاسگاه طلایع قدیم را بر روی صحنه بردم…البته فیلم های بلند ویدئویی مانند طلیعه را هم همزمان با اهواز در آباده ساختم که  آن زمان ها سرو صدا کرد… این قسمتی از سرنوشت من بود…

متأسفانه یا خوشبختانه  علی رغم سالهای حضورم در جبهه بدلیل اینکه من پاسدار افتخاری سپاه پاسداران بودم و بعد از جنگ از سپاه استعفا داده بودم با عنایت به اینکه زمان جنگ خودم نامه ایی را در دفتر خانه شهر نوشته بودم با این عنوان که باتوجه به اینکه من تک فرزند پسر و کفیل مادرم هستم  و می توانم  از سربازی معاف شوم معذالک می خواهم بروم سربازی و لذا ریاست محترم پاسگاه شهر آباده لطفاً دفترچه آماده به خد مت مرا بدهید!

این کاری بود که کمتر آدم عاقلی آن زمان می کرد و لی من کرده بودم و به همین دلیل بعد از پایان جنگ علی رغم بارها مجروحیتم و مشکلات فراوانم،چون از سپا ه پاسداران استعفا داده بودم  پاسگاه ژاندارمری شهر مرا خواست و دفترچه آماده به خد مت مرا با کمال احترام تقدیمم نمود.

طبیعی بود که برای من خیلی دشوار بود بعد از حضورم در جنگ و جبهه و مسئولیت های گوناگونم  بعنوان یک سرباز صفر عازم خد مت شوم  ولی چون سرنوشتم بود راهی شدم…

 این که شروع خدمت من در چه شرایطی بود و چه برسرم آمد را نادیده میگیرم همین اندازه بگم که سرنوشت من این گونه بودکه تلخی های زیادی را بچشم…

من به تهران و نیروی هوایی سپاه آمدم و در قسمت معاونت فرهنگی نیرو ی هوایی سپاه مشغول به خدمت شدم بلافاصله گروه هنری  راه انداختم و اولین کار رسمی خود را بهمن  سال 1367  در سالن ناشنوایان خیابان دماوند  به روی صحنه بردم  و این سرنوشت من بود.

یکی از بهترین دوستان آن زمان من برادر عزیزم استاد مسلم موسیقی سنتی کشور آقای هاشم احمد وند است که آن روز ها هم اتاقی من بود.دوستان خوب تالار وحدت آقای دکتر منتظری و عزیز دلم حسن ضرغا می را می توانم نام ببرم که برای تهیه لوازم صحنه خیلی کمکم می کردو همچنین  آقای  دکترناصر پلنگی که از زمان دفاع مقدس هم می شناختمش و ضمن اینکه هم شهری پدرم بود یکی از بهترین نقاشان کشور هم در بحث دفاع مقدس بودو کمک کرد تا در پروژه کتاب های غنچه که در بخش فرهنگی بنیاد شهید به چاپ می رسید همکاری کنم و  تجربه خوبی برای من بود که این سرنوشت من بود.

 دیگر تمایلی به بازگشت به آباده  را نداشتم و ترجیح دادم در تهران  تحصیل  و کار کنم .

زمان وزارت آقای خاتمی در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بود ،من به ایشان بعنوان عکاس دفاع مقدس معرفی شدم و مجموعه ارزنده ای بیش از 2000 تصویر را که با خط استاد هاشم احمد وند و دوستان دیگر به همراه تزهیبهای بسیار زیبا تهیه کرده بودم را دید و قرار شد نمایشگاهی برگزار کنم که من قبول نکردم  پیشنها د چاپ کتاب شد باز من قبول نکردم و در نهایت به پیشنهاد ایشان راهی دفتر حفظ ارزشهای دفاع مقدس واقع در موزه هنر های معاصر شدم و مشغول کار  بر روی پروژه پیشنهادی به نام قصر شیرین … با اختتام دوره وزارت آقای خاتمی کلیه معاونین وی نیز جا بجا شدند از جمله مسئول دفتر حفظ ارزشهای دفاع مقدس،  من که عضوهیچ دسته و گروهی نبودم بدلیل نداشتن آشنا و دوست یا پارتی عذرم خواسته شد و جالب اینکه تمام تحقیات من در خصوص فرهنگ عامه ی مردم قصر شیرین را در سطل زباله انداخته بودند و من با کسب اجازه از مدیریت جدید آنها را برای خودم برداشتم و این گنجینه ارزشمند شد سرنوشت من  و نتیجه همکاری با این دفتر …

کار در بنیاد جانبازان و معاونت بهداشت و درمان را به پیشنهاد یکی از هم خد متی هایم که زمان خد مت بعنوان مسئول به او خیلی  محبت  کرده بودم  پذیرفتم و خیلی زود شدم مسئول روابط  عمومی مرکز ضایعات نخاعی بنیاد جانبازان و این بهترین شرایط بود که با زندگی و سختی های این همرزمان قدیمی بیشتر آشنا شوم و این سرنوشت من بود…

درس می خواندم و با تلاش و همتم به لطف خدا چهار سال را کمتر از سه سال خواندم و خیلی زود در رشته ساختمان فارغ التحصیل شدم . پروژه پایان دوره کارم  نصر شش در شهرک قدس (شهرک غرب بود ) و جالب اینکه دو برابر حقوق ماهیانه  بنیاد جانبازان را بعنوان  حقوق طرح کار آموزی به من دادند. این گونه سرنوشت را تغییر دادم به لطف خدا وند!

گرچه در ابتدا رشته  کشاورزی را انتخاب کرده بودم  ولی نشد بعد  رشته اقتصاد که نتوانستم ولی عاشق رشته ساختمان بودم و بوی خاک را خیلی دوست داشتم  و دارم…

البته در رشته حقوق هم قبول شده بودم دارالمفید قم اما علی رغم علاقه ام ترجیح دادم نروم…این هم سرنوشت من بود…

وقتی صحبت از سرنوشت می شود یاد این شعر می افتم که می گوید :

 اینکه گوی این کنم یا آن کنم

خود دلیل …است ای صنم

بله از اوقات فراغتم استفاده کردم و در امور تربیتی و مدرسه هم کار مربی گری را دنبال نمودم گروه سرود و تئاتر در چند مدرسه و بعد هم  با دوستانم اولین هنرستان هنری غیر انتفاعی کشور را دایر نمودیم که برای اولین بار در رشته های هنر گرافیک ، فیلم بر داری ، تصویر بر داری ،و رشته های حسابداری ،کامپیوتر دانش آموز ثبت نام کردیم راستش شروع کار ما با  چهار دانش آموز بود و این فاجعه ی بزرگی بود که هیچ عقل سلیمی حاضر نبود کار را ادامه دهد اما  من به لطف خدا ادامه دادم اولین کاری که کردم به تمام مدارس اطراف، نامه دادم که شاگردانی که علاقه مند هستند بصورت رایگان ثبت نام می کنیم و لی مردم همیشه همه چیز دانا با تعجب و ترس نیامدند تنها  هفت نفر  آمدند که از من هم نامه کتبی گرفتند تا آخرین سال  تحصیلشان  که سه سال طول میکشید یک ریال  نپردازند و من قبول کردم .این را دیگر هیچ دیوانه ای نمی پذیرفت اما من می دانستم چه هدفی دارم و برای همین قبول کردم و آنها شاگرد های من شدند.

 متأسفانه ملکی را که من از سازمان زندانها برای مدرسه کرایه کرده بودم بعلت مشارکت با آموزش و پرورش دچار مشکل شد و هنرستان غیر انتفاعی ما همزمان با مدرسه راهنمایی دولتی شروع به کار نمود بیش از سه ماه هم گذشت و خیلی سخت بود ما ناچار بودیم کلاس درسمان را در یک اتاق که هم دفتر من و هم دفتر منشی من بود برگزار کنیم و جالب اینکه معلمین ما هم در همان جا زنگ تفریح حضور داشتند بچه های کلاس ما نیز حق نداشتند زنگ تفریح از کلاس خارج شوند و با دانش آموزان مدرسه دولتی برخورد کنند این دیگر سرنوشتی بود که به هیچ عنوان من درآن نقشی نداشتم …

روزهای سختی بود ولی به لطف خدا با صبر و همت پشت سر گذاشتم و در آذر ماه همان سال درست تولد امام رضا ما وارد ملک تازه خودمان که اجاره کردم شدیم ملکی که من باید برای اجاره ماهیانه اش هر ماه 100 هزار تومان می دادم و جالب بود که از کل شاگرد ها همان چهار نفر جمعاً مبلغ 570 هزار تومان  تا پایان سال تحصیلی گرفته بودم حالا چالش بزرگی بود من باید بیش از یک میلیون تومان اجاره میدادم به اضافه حقوق کارکنان و معلمان که نزدیک به یک و نیم میلیون تومان می شد .ولی کل درامدم 570 هزار تومان بود و ملکی که گرفته بودم نیز باید تجهیز میشد میز ،صندلی و نیمکت که به لطف خدا همه چیز درست شد… این سرنوشت من بود…

 کمتر از یک سال بعد آمار شاگردان ما به سیصد نفر رسید و مدرسه راهنمایی ، دبیرستان کار دانش ، هنرستان  در دوشیفت صبح و عصر مشغول به کار شد ملک های ما از هشصد متر به 1800 متر تبدیل شد و کار خوب بود، آمار دانش آموزان از مرز هفتصد نفر هم گذشته بود و در کشور نامی شده بودیم هنر جویان ما بسیار فعال بودند اما صحبت ها زیاد بود دوستان نا درویش گاه می گفتند این بچه ها به جایی نمیرسند اما سیاست کاری هنرستان چیز دیگری بود درس و کار عملی و نمایشگاه های متعدد و خلاصه آمار پذیرش کنکور آن سال نشان داد که تمام بچه های سال آخر مدرسه ،دردانشگاه های کشور قبول شدند حتی چهار نفر که هنوز دیپلم نگرفته بودند هم دانشگاه قبول شدند…این آن سرنوشتی بود که  به لطف  خدا من ساخته بودم …

یک سال گذشته بود یک سالی که من از شهرستان رباط کریم شهریار هر روز صبح به تهران می آمدم و طوری حرکت می کردم که قبل از ساعت هفت صبح درب مدرسه را باز میکردم  البته زمستان  ناچار بودم قبل از ازان صبح راه بیفتم و در بین راه نماز صبح می خواندم  چراکه اتومبیل نداشتم روزانه بیش از چهار کیلومتر پیاده روی میکردم و این گونه یک سال گذشت و مجتمع آموزشی شهید آوینی جان گرفت و آمار شاگرد هایش از یازده نفر به هفتصد نفر رسید . اما آن روز امروز را میدیدم و دوست داشتم چیز های دیگری که در ذهنم ساخته بودم را هم میدیدم ولی نشد.

 گرچه بیش از هشتاد درصد از هنرجویان فارغ التحصیل  مجتمع ،امروز تحصیلات عالیه دارند و به لطف خدا بی نهایت هم به من احترام می گذارند  ولی این سرنوشت من بود.

خیلی زود طعم درآمد زیاد بین دوستان اختلاف انداخت و من ناچار در اوج موفقیت و پیشرفت مجتمع ناچار شدم آن را ترک کنم و این یعنی انحلال آن، که سرنوشت تلخی بود…

 دیگر روزهای خوش تمام شده بود و تازه با مشکل پاسخ گویی هنرجویان و حرف های مردم من روبرو بودم …روزها می گذشت و من سختی را بیشتر احساس میکردم راستش هنوز هم این مشکلات بعد از سالها ادامه دارد و این سرنوشت من بود…

هیچ وقت تخم مرغ هایت را در یک سبد نگذار

 این یک مثال انگلیسی است و چقدر هم خوب است چرا که اگر من تمام امیدم به آن مرکز آموزشی بود با انحلالش منهدم می شدیم ولی شکر… ما همزمان مؤسسه آشتی و هفته نامه همسر را داشتیم و مشغول بودیم آموزشگاه سینمایی را دایر کردیم و کار ادامه داشت …و سرنوشت را ساختیم…

چه کسی پنیر مرا برداشت…

 کتابی بود که  خواندنش روح تازه ای به من داد و توجه من را به بیرون از مرزهای کشور جلب کرد و برای همین به محض اینکه توانستم روی پروژه های خارجی مثل بر گزاری جشنواره فیلم و کار های فرهنگی بیرون از ایران کشاند. یکی از این کار ها رفتن به امارات متحده عربی بود که جشنواره فیلم دبی کلید خورد…اما یه جورایی ما دور خوردیم و این سرنوشت من بود …

از این تجربه استفاده کردم و این بار در کشور عمان سرمایه گذاری کردم ولی مسیر جشنواره به سمت دیگری میرفت و من ناچار بودم که به کشور های اروپایی بروم و سرنوشت این بود…

کار ها خوب پیش میرفت ولی  پشت  این  آرامشی که بسختی بدست آمده بود،داستان یک فاجعه و خیانت در انتظار بود و در صبح روز ششم بهمن ماه 1387 بعد از یک دوره کار های حقوقی و قضائی مالکین اولیه ملک مؤسسه آشتی، بعد از 16 سال  دوستی و آشنائی، با دروغ ودغل کاری کردند که حکم تخلیه ملک مؤسسه را از مرجعی که اساساً مجوز صدور این حکم را نداشت گرفتند و چون می دانستند این حکم بی شک بعداز پیگیری من شکسته خواهد شد ،بلافاصله کمتر از سه ساعت، تمام زندگی و تشکیلات مؤسسه آشتی را به غارت بردند وخیلی زود شروع به تخریب این مرکز فرهنگی آموزشی و مطبوعاتی کشور کردند  وفریاد من در راهروهای دادگستری و داد گاه گم شد. این هم سرنوشت من بود .

 سال 1388 شروع شده بود و نوروز بسیار سختی بود اما شکر… بعد از مرگ ناگهانی پدرم این برایم خیلی سخت بود حتی شناسنامه و کارت ملی هم نداشتم هیچ چیزی برایم نمانده بود هیچ چیز به تمام معنا…

سرنوشت من طوری خودش را نشان داده بود که بیشتر دوستان و آشنایان گاه در سکوت و صبر من حیران می ماندند…

 ترجیح دادم در گیر موضوعات دیگری بشوم هفته نامه باید چاپ می شد و با کمترین امکانات در یکی از اتاقهای خانه مان شروع کردیم به کار و شکر…به اصرار دوستان در گیر کار های انتخاباتی شدم وسعی کردم سرنوشتم را دوباره دنبال کنم…

من آدم سیاسی نبودم و نمی خواستم که سیاسی هم باشم در طول تمام اختشاشات  در خانه ماندم و به لطف خدا اختراعی را با عنوان صفحه کلید تست هوش به مرحله ثبت رساندم.

 اما باز آرام نبودم خسته و دل شکسته بودم برای همین از ایران رفتم چند سال پیش شرکتی را در کشور رمانی ثبت کرده بودم  و رفتم تا زندگی دیگری را شروع کنم…

 رومانی  کشوری است که تعداد ایرانیان کمی در آن هستند و بیشتر مشغول کار های خودشان هستند در بین ایرانیان آنجا  که خیلی هم به من محبت داشتند یک دوست قدیمی داشتم  ولی دوست دیگری که با تمام زن بودنش مرامی بسیار مردانه داشت به من خیلی کمک کرد .

در رومانی هفته نامه تبلیغاتی بهنام دراگ ما یا lovlyرا راه انداختم و قسمتی از هزینه هایم را از این راه تأمین می کردم  بعد از اخذ اقامت برای سال جدید به ایران برگشتم و شکر این سرنوشت من بود که خداوند برایم  رغم زده بود گرچه خودم هم در ساختش آن طور که دلم می خواست نقش بازی می کردم.

سال 1389 چنان در ایران درگیر کار هایم شده بودم که تا آمدم بجنبم خیلی دیر شد و دیگر نشد که برگردم رمانی و این طور اقامتم باطل شد…این هم سرنوشت من بود…

  من در ایران ماندم و مشغول شدم دیگر ترجیح دادم که بیشتر کار کنم در همین ایام چند فیلم ساختم و مشغول تحقیق و امور اجتماعی شدم ستاد سازمان های مردم نهاد شورای شهر تهران و کار هایی این گونه، انجیو های مردمی و در اوایل سال 1393 تصمیم گرفتم تا بیشتر توانم را برای انجام خد مات مردمی بخصوص اشتغال زائی و کار آفرینی بگذارم و این سرنوشت را دنبال کنم .

 گرچه این تمام داستان و سرنوشت من نیست ولی تنها اشاره ای دارد به اینکه همیشه هم زندگی به وفق مراد من نبوده و خیلی  هم کمر شکن میشد.

زندگی این است و به همین دلیل زیباست سرنوشت را میشود نوشت گرچه من بشدت به این جمله خیام معتقدم.

دهها برنامه و طرح دارم که هنوز نا نوشته است ،خیلی از کارهایم نیمه  تمام است و هنوز کلی مطلب برای گفتن و نوشتن دارم ،چقدر خوبه همیشه به زندگی به چشم یه آدم زنده نگاه کرد و برای هر روز و هر دقیقه کلی برنامه داشت ،چقدر خوبه که به مشکلات جامعه توجه نمود و سعی کرد راه حل هایی را پیدا و بعد به بهترین شکل ممکن به مردم  و مسئولین گفت و چقدر ساده هست که بگی به من چه!لازم نیست دنیا را عوض کرد به قول :

این جمله چارلی چاپلین را به یاد داشته باشیم که :

داستان سرنوشت من یا شما در هر شرایطی می تواند به دست خود مان و توکل بر خدا تغییر کند  باید حرکت کرد همین حالا…

من سایه ای از نیمه پنهانی خویشم

تصویر هزار آینه حیرانی خویشم

عالم همه هر چند که زندان من و توست

از همه آزادم و زندانی خویشم

زند یاد  قیصر امین  پور

موضوعات مرتبط: بیوگرافی دکتر جعفر صابری

 

پارچه سفید رنگی را بر روی دیوار می بینم که بر رویش نوشته دعای عرفه ساعت14 در مسجد محله واز کنارش می گذرم.چیزی وا میداردم که یک بار دیگر به آن نوشته روی پارچه فکر کنم، به خود می اندیشم چه نوشته بود، نوشته را دوباره در ذهنم تداعی می کنم وبعد به ساعت مچی ام نگاه می کنم. ساعت چند دقیقه ای از 2 گذشته است.کم کم به مسجد نزدیک می شوم اصلا نمی خواستم به مسجد بروم ولی حالا کنار در آن هستم اگر ترمز نکنم رفتم.واگر نه باید بایستم ودنبال جای پارک برای ماشینم باشم…

حالا در میان جمعیت دنبال جای مناسبی هستم کنار یک ستون می نشینم ،زمین سرد است ومی خواهم گرم شوم کمی خودم را جمعتر می کنم، پایم را زیر خودم می گذارم وبه ستون تکیه می زنم دعا شروع شده ودر فکر فرو میروم چرا من آمدم اینجا؟

چرا حسین(ع)این دعا را خواند کاشکی میشد من معنی آنرا می فهمیدم؟صحبت از این است که خدا مرا ببخشد کسی می گوید:حسین(ع)اوکه نوه پیامبر،فرزند علی وزهرا است او که خود امام معصوم است ومی داند که چه سرنوشتی دارد، اگر او اینگونه ناله می کند وای بر من وامثال من.چند روز دیگر محرم است وحسین عاشورا سازی می کند.چقدر دلم برای ظهر عاشورای مسجد سید الشهدا سر نازی آباد خیابان شهید رجایی تنگ شده هیئت سجادیه- بچه های ته خط نازی آباد- سر بیست متری خانی آباد نو ،چه خوراک قیمه خوبی، چه جمع صمیمانه ای دیگر سردم نیست، دیگر دیگر نیازی به تکیه گاه ندارم؛ چقدر خوب شد که آمدم اینجا، من به یاد آن روز عاشورا دلم گرم شد پس حسین(ع)هم بیاد آن عاشورا دلگرم بود. روزیکه تمام هستی خود ،فرزند ویاران و برادرش عباس را می دهد تا اسلام بماند. تا عاشورا بماند. تا صداقت وصفا ومردانگی بماند . تا گذشت بماند. حسین(ع) دیگر از عرفات به خانه خدا باز نگشت. او قربانی های خود را برد، تا در منای کربلا تقدیم دوست کند .او رفت، تا ما امروز بمانیم. او رفت.تا حاجی، حاجی شود وگوسفند به جای اسماعیل ذبح شود. حسین(ع) رفت تا عرفات بماند. یادش بخیر. آن سال در صحرای عرفات با دوستان وحاجی های همراه نماز ظهر خواندیم. آقا مرتضی وحاج محسن دعای عرفات خواندند ومن اذان ظهر را گفتم. مکبر نماز من بودم .آن سال گذشت. ده سالی هست که گذشته. ده سالی که من حاجی شده ام حاجی…ایکاش سر گوسفند وگاو نفسم را می بریدم .ایکاش در مقابل خالقم خون غرور کاذبم را می ریختم. ایکاش به یاد ظهر عاشورا وهر روز به قربانی کردن نفسم می اندیشیدم. ایکاش می فهمیدم حسین چرا آنقدر ناله میکرد. در آن صحرای عرفات شاید که نباید در عاشورا دشمن اشک او را می دید. شاید حسین اشک ریخت تا گناهان آنانی را که سرش را بریدند را بشوید. شاید حسین در عرفات حاجی شد ومن باید در عاشورا حاجی شوم. عرفات امسال را چند دقیقه ای از دست دادم اما عاشورا را نمی گذارم از دست بدهم باید در عاشورای امسال حاجی شوم باید به حسین(ع) نشان دهم که لایق بودم که عرفات را درک کنم. خدایا از تو متشکرم که آمدم اینجا….

التماس دعا

[ دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۸۵ ] [ 22:10 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

اگر به این فرضيه که جهان بی مرز و دیوار هست یا خواهد شد معتقد باشيم باید بگویم که شهر بزرگ دبی که یکی از 7 شهر بزرگ کشور امارات متحده عربی است امروز جایگاه ایرانیان مشتاق برای سرمایه گذاری – زندگی – کار و خلاصه هر چیزی شده است. دبی که به چند دلیل پدید آمد تا تمام کشور های خلیج فارس بویژه ایران بازاری برای ارائه و یا فروش کالاها نه داخلی و بلکه خارجی را داشته باشند و در واقع یک بازار فروش بین المللی است. پایگاهی بسیار مناسب برای تمام آنها که می خواهنـــد کالاهـــــای خود را در تمام زمینه ها در خاور میانه به خریداران خود عرضه نمایند. همان طور که در جهان رسم است بیشتر فعالیتهای اقتصادی در دنیا توسط تاجران مختلف تعریف دارد وبه طور نمونه 49%، بیشتر حق سرمایه گذاری و حضور در شرکت با خارجی ها نیست . حال اینکه اگر سرمایه و تلاش شرکت اصلی طی مراحلی دچار مشکل شود نتیجه کار چه خواهد شد؟ با کرام الکاتبین است . خیلی راحت می توان عذر فرد خارجی را خواست و سرمایه او در خارج از کشور بلوكه می شود . دقت کنید اینکه سرمایه یک ایرانی هر چه قدر هم که باشد چون فرد است زیاد مهم نیست چرا که در حد یک مغازه – فروشگاه و غیره است اما فاجعه وقتی شروع می شود که سرمایه ها کلان تر و سنگین تر از حد و توان یک تاجر معقول ایرانی باشد، پر واضح است که سرمایه و توان مالی که می توانست با یک سیاست گذاری درست در ایران هزینه شود در چنین مواقعی چه شرایطی خواهد داشت دولت ها نیز طبیعتاٌ وقتی در ابتدا برای خروج سرمایه کاری فکری نکرده اند براي باز ستادن آن که دیگر اصلاً نیازی به تلاش خودنمی بینند .و به این شکل پولی که در این مملکت به دست آمد خارج شده و نه خود آن سرمایه گذار و نه ایرانیان دیگر استفاده بهینه از آن کرده اند، این که جلوی خروج سرمایه ها گرفته شود که غیر ممکن و ناممکن است ما چه باید بكنيم . تضمین سرمایه – اقتصادی سالم- عدم رعایتی که به سرمایه لطمه وارد شود حمایت از سرمایه گذار و تولید کننده و غیره…. از جمله مهمترین مسائلی هستند که لااقل از خروج سرمایه برای تجارت و صنعت باشد. خوشحال می شویم افراد بویژه صاحب نظران اقتصادی راه حل هایی را به ما ارائه دهند تا بتوانیم به مسئولین هم ارائه طریق نمائیم.

                                                                                                           جعفر صابری

[ دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۸۵ ] [ 21:55 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

صبح جمعه پنجم دیماه 1382 حادثه اسفبار زمین لرزه 8/6 ریشتری در شهر بم وکشته ومجروح شدن دهها هزار نفر از هموطنان ما علی الرقم تمام دردی که به ملت ایران وحتی بشریت وارد ساخت یک حقیقت مهم را آشکار نمود و آن این بود که انسانها بدون مرز ودین وهر اندیشه ای یکدیگر را دوست دارند وقلبشان برای یکدیگر می تپد.اما از این همه انسان دوستی که بگذریم…آنچه در بم به وجود آمد آیا امروز بم ساخته شده یا نه؟آیا کاری صورت گرفته یا نه؟یک پاسخ دارد به مسئولین مربوطه وآن این است که حی الا خیر العمل.رهبر از همان اولین ساعات رفت ودستورات خود را داد حال اگر کاری نشد…روزی که همه ما به آن معتقد هستیم باید جوابش را بدهند.اما جلوه های عشق را باید گفت وباید شنفت.آنها که فقط گفته شد وظیفه شان بود به واقع بیش از وظیفه عمل کردن وآنها نبودن جز زنان ومردانی که بر روی سینه هایشان هلال سرخ رنگی نقش داشت. ما به شما قول می دهیم که به همین زودی به سراغ بچه های هلال احمر برویم ؛ از مجموع عکسی که این عزیزان تحت عنوان فعالیت جمعیت هلال احمر در زلزله بم به روایت تصویر در اختیار ما قرار دادند عکس زیر را که کار آقای کورش ادیم است را انتخاب وبه عنوان «جلوه های عشق» و«گذشت زن ایرانی» به شما تقدیم می نمائیم ومی دانیم گرچه شما را آزرده می کند اما بدانید که وفای زن ایرانی چقدر است.

 

[ دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۸۵ ] [ 21:54 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
 مدتی است که صحبت از چای، آن هم چای ایرانی است. چائی که اگر منصف باشیم، یکی از اجزاءزندگی ما ایرانیان شده هیچ مهمانی ومجلسی بدون چای صورت نمی گیرد.بیشتر ارزیابی ها وسنجش ها روی پذیرایی اولیه آن هم با چای است.گرچه از اول قهوه خانه های ایران با چای از مهمانان پذیرایی می کردند،ولی در هر صورت قهوه خانه همان چای خانه بود که هست.هنوز کنار هر ظرف میوه یک استکان چای هست؛ حالا اگر چای وطن خریداری ندارد وچای دیگر کشورها به عنوان کالای قاچاق وارد کشور می شود جای تامل وتفکر دارد.دوست شوخی می گفت:این چه کالای قاچاقی است که تی بک آن بر روی اتوبوس شرکت واحد هم تبلیغ می شود ویا در سوپر مارکتها همه نوع آن فروخته می شود.که پاسخ آن با از ما بهتر آن است.اما آیا مبارزه با ورود چای راه حل درستی است؟آیا سرمایه ملت باید به این شکل دلار شود واز کشور خارج شود؟وصد آیا وچراهای دیگر…

چای وطن را می توان چای کرد به شرط آنکه به طعم آن وسلیقه ایرانی احترام گذاشت.

کشاورزایرانی-تولیدکننده وکارخانه دار حق دارد که نگران باشد.ولی در جهان صنعت وپیشرفت حرف اول را رقابت می زند.هرگز صورت مساله را نباید پاک کردو کالائی را رسما غیر بهداشتی ویا حتی نامطلوب دانست وآن را کالای قاچاق به شمار آورد.این گونه برخوردها در جهان صنعت کمی دور از اخلاق است.کیفیت را بالا ببریم-حمایت لازم صورت گیرد-ارتباط با صنعهت گران موفق جهانی ونهایتا موفقیت از آن ما خواهد بود.ان شاءالله.

موسسه آشتی که همواره یک موسسه علمی،تحقیقاتی ،فرهنگی وهنری بوده وهست در این خصوص برنامه هایی را داشته ودارد که در صورت نیاز در خدمت مسئولین قرار گرفته می شود. .به امید موفقیت کشاورزان بویژه چایکاران ایرانی

 

[ دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۸۵ ] [ 21:52 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
 رمضان ماه ضیافت خداوند هم تمام شد. و خوشا به حال آنان که روزه دار واقعی بودند و تنها دهان را از اذان صبح تا ربنای غروب فرو نبستند و شب های احیا را قرآن سر نگرفتند و الهی والعفو بی عمل نگفتند! دوستی به من گفت: شب پس از دعا آمدم کنار ماشینم دیدم مردی آشفته و پریشان می گوید آقا این اتومبیل که روی پل منزلم است آیا متعلق به شماست؟ گفتم: خیر! در همین جریانات آقایی آمد و معلوم شد اتومبیل مال اوست. وقتی صاحب منزل تذکری داد که برادر من مادرم بیمار است و شما نباید اتومبیل خود را روی پل منزل مادرم بگذارید شاید کاری داشته باشند! صاحب خودرو با فریاد گفت: خانه مال شماست، خیابان که نیست نخریدی که! صاحب خانه رفت من جلو رفتم و به صاحب ماشین گفتم آقا شما شب احیا بودی، قرآن به سر گرفتی، الهی والعفو گفتی، برو از آن اقا پوزش بخواه بگذار خدا هم به تو رحم کند. ولی ایشان با خشم گفت:کی من؟! سی سال سیاه! و بعد ماشینش را روشن کرد و رفت.

با حرف او دلم شکست بنده خدا از 11 شب تا 5/3 قرآن را روی سرش گرفته بود که…

بگذریم .یاد شهرداری افتادم که به کسبه و مغازه دارها مثل تعویض روغنی ها اعلام می کرد پل ورودی مغازه خودتان را باید بردارید و یا مالیات بدهید حتی گاهی وقتها پل را می بردند و می گفتند باید این مقدار پول ب دهید.

در هر صورت رمضان ماه خداست، همه ماهها ماه خداست، و خوشا به حال آنان که همواره خود را کنار سفره لطف الهی می بینند و شاکر آن الطاف بی نهایت خداوند هستند.

در سینه بود هر آنچه درسی نبو د

درسی نبود هر آنچه در سینه بود

[ دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۸۵ ] [ 21:51 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

به گفته رئیس محترم قوه قضا ئیه جناب آقای آیت الله شاهرودی در مقام یک مسئول کشوری مطالبی را فرمودن که در نوع خود بسیر عقلانه و دقیق بود، فرمایشات ایشان در خصوص فرار سرمایه و نیروی کار آمد شایسته بود اما آنچه جای گله گذاری دارد ، این است که متأ سفا نه همکا ران مطبو عاتی و حتی صدا و سیما نیز به این مهم کم توجهی کرده و بر خلافه رول یک خبر گذاری قسمتی از آن را مطرح وما بقی را مطرح نننمایید. یا این که بجای اختصاص روی جلد این مهم فقط در حد یک خبر آن هم در صفحه اقتصادی به چاپ برسانند. شایسته بود که این مطلب مهم نه تنها در قسمت تحلیلی صدا وسیما بلکه درقسمت سر مقاله ها ی روزنامه های کثیر الانتشار به چاپ برسد . اینجا نب بعنوان شخصی که سال ها فعالیت روابط عمومی داشتم از همکاران خوب روابط عمومی قوه قضا ئی خواهش می کنم این مطلب را دنبال نمایند.

و اما هرچه داریم از خودمان است انعکاس خبری اینگونه که : آ قای آیت الله شاهرودی « فرار سرمایه های ایران را بیش از 800 میلیون دلار براورد و با تأ سیس 10 هزار شرکت ایرانی درکشور امارات بزرگترین فساداقتصادی دانست. پر وازه است این گونه مطلب را وا ژه گونه مطرح کردن یعنی اینکه مسئولین ایرانی بیش ازفرارمغزهابه فرارسرمایه ها فکر می کنند. در شماره 37 مرداد 1381 سر مقا له مفسلی ، د ر خصوص فر ا ر سرمایه های فکری و مالی توسط این مجله مطرح شد که به آمارآن توجه شما را جلب می کنم .

فرا ر مغزها 38 میلیارد دلار براورد شده که در آمد نفتی ایران 12 میلیارد دلار بوده.طبق سر شمار 1990 آمریکا بیش از 15% ایرانیهاتحصیلات دانشگاهی غیرآمریکایی را دارند. و 240 هزار ایرانی با تحصیلات علیه در این کشور هستند .

1862 نفر رسمأ عضو ، هیئت علمی دانشگاهها ی آمریکا و3200 نفر نیم وقت عضو هیئت علمی هستند در صورتی که در سال 76 ـ 75 کل آمار هیئت علمی ایران 1900 نفر بوده ، و در سال 1378 فقط 5475 نفر با مدرک کارشناسی از کشور مهاجرت کرده اند .

بله این واقعیت است که در هر صورت مسئولان نظام به آن توجه پیداکرده اند. و باید جدی گرفت.

جعفر صابري

 

 

 

[ سه شنبه نهم خرداد ۱۳۸۵ ] [ 12:33 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 بیوگرافی

 

جعفر صابري

متولد 21/9/13۴۶ حوزه 2 زنجان ، فارغ التحصيل رشته ساختماني سينما و مديريت دولتي بعلت شغل پدر كه نظامي بود كودكي و نوجواني را در شهرهاي مختلفي به سر برد. سن بلوغ وي كه همزمان با انقلاب اسلامي در ايران بود در شهر دامغان سپري شد وي مي گويد:

غوره نشده مویز شديم.

با شروع حركتهاي انقلابي وي فعاليت نوشتاري خود را شروع كرد و در سال 58 اولين مجله خود را تحت عنوان پيام طالقاني به چاپ رساند.

 و این شروع آشنایی او با شهید شاه چراغی   که بعد ها مدیر  روزنامه کیهان شده بود . فعاليت تئاتر وي از سال 56 آغاز شده بود ولي 58 اوج گرفت .  و زیر نظر اساتید کانون پر ورش فکری کودکان و نوجوانان رشد یافت .در سال 1362 با عظيمت به تهران  گروه هنری میثاق را راه انداخت و با دوستان هم سن وسال خود به کمک کمیته فرهنگی جهاد سازندگی که آن روز ها هنوز وزارت خانه نشده بود راهی مناطق جنگی شد و برای رزمندگان تئاتر و موسیقی اجراء می نمودند.  آشنایی او با شهید آوینی و گروه جهاد سازندگی از آن زمان شروع شد.

در سال 1365 فعالیت فرهنگی خود را در سپاه پاسداران بعنوان پاسدار افتخاری (برای سربازی)ادامه داد وی خیلی زود متوجه شد که با روحیه وی سازگار نیست و بعنوان بسیجی کار فرهنگی را دنبال کرد. پس از جنگ وی تحصیل را دنبال کرد و درآموزش و پرورش هم معلم پرورشی بود. فعالیت های پرورشی و هنری برای کودکان و نوجوانان وی بعنوان مدیر هنرستان چند سالی خدمت کرد و سپس برای تحقیق و مطالعه بیشتر شغل های اداری را ترک کرد.

و تا کنون علی الرغم اینکه با سازمانها و نهاد ها و بیشتر بخشهای دولتی همکاری می نماید اما  همچنان   آزاد است و خودش می گو ید این گونه بسیار  راحت تر هستم !

او خود را محقق –نویسنده-  مدرس – روزنامه نگار  و فیلمساز می داند . و عاشق  عکاسی است   به طوری که چندین نمایشگاه عکاسی  بصورت جمعی و منفرد بر گزار کرده است.

 

فعالیت مطبوعاتی وی از سال 1357 آغاز و تاکنون ادامه دارد.

وی در حال حاضر مدیر مسئول هفته نامه همسر می باشد.

همکاری او با روزنامه انقلاب اسلامی ،

 روزنامه جمهوری اسلامی ،

 روزنامه رسالت،

 روزنامه کیهان ،

 روزنامه اطلاعات ،

 زن روز،

 روزنامه رسالت،

 روزنامه سلام،

 مجله چیستا،

 مجله آدینه، و دیگر نشریات بویژه دانشجویی ،

 ماهنامه کلام دانشکده سوره ،

 ماهنامه اندیشه دانشگاه امیرکبیر و…

وی با نهادها و ادارات دیگر فعالیت فرهنگی داشته و دارد…

جعفر صابری علی الرغم سن و سالش پرونده هنری زیادی دارد.

 

نمایشنامه های که وی کار کرده عبارتند از:

شهادت 1357

ماهی سیاه کوچولو1358

معجزه 1360

  برزخ 1361

توابین1362

عاشقان شهادت 1362

اختلاف انگوری1362

قندیل1364

هتل نیم کت 1365

شغل جدید1365

طلایه قدیم 1366

به روایت تلخک1366

ثارچه1376

 

 

همچنین فیلهای مستند زیاد را ساخته از جمله:

 

 عروج ، (سینمایی داستانی)

گشمده در جزیره، (داستان)

 طلیعه ،(سینمایی  داستانی)

 درس نو، (آموزشی)

فردای دیروز،(سیاسی )

مستند جنگ به  شهادت تصویر.

تاسوکی (مستند )

بچه های خورشید(مستند)

مری (سینمای بلند)

گنج پنهان( مستند  در خصوص موسیقی ایران)

کاتوزیان(مستند)

خاک سرخ(مستندی در باره جزیره هرمز)

وطنم کاری در  باره  فرهنگ و تمدن ایران که در طول سالها از ایران به کشور های دیگر راه یافته است…

خبرنگار ککار مستندی از  مطبوعات ایران در طول سال های اخیر بویژه از سال ۱۳۸۸ تا کنون…

 

 فیلم نامه های نوشته شده:

سر زمین مقدس

قدرت ستاره

انتقام –

خدا بس

تاکسی

وطنم ( در حال ساخت- مستندی از تاریخ و فر هنگ ایران از ابتدا تا کنون در تمام جهان- به دنبال فر هنگ و تمدن  ایرانی…)

 خاک سرخ ( مستندی  -ساخته شده در حال مونتاژ)

کلیپ های ساخته شده:

بوی وطن

محرم

بچه های زندان

15 خرداد

جنگ و صلح

 نمایشگاه ها

چندین نمایشگاه عکس و نقاشی بویژه در شهرستان های دامغان- آباده  و تهران

 

کتابهای که به چاپ رسانده :

عشق ممنوع

افسانه محبت

قلموی ملائی

آغازی برای طراحی

ازبازی تا بازی های نمایشی

کتاب صلح

نامه ها

پای صحبت دوست

زمانها در دستور زبان انگلیسی

بچه های شاد

سراب هویت

ورود خانم ها ممنوع

 نمایشنامه ها :

 توابین

ثارچه

به روایت تلخک

دینامیت

عا شقان شهادت

گزارش

ورود خانم ها ممنوع

 

سابقه همکاری با نهادهای مختلف :

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

روابط عمومی جهاد سازندگی

روابط عمومی کمیته انقلاب اسلامی

روابط عمومی سپاه پاسداران

امور تربیتی آموزش و پرورش

روابط عمومی کانون اصلاح و تربیت کودکان (زندان کودکان)

کمک به نگهداری و اسکان کودکان نیاز مند

کمک به نگهداری و اسکان دختران فراری ویاری رساندن برای ساماندهی زندگیشان

طرح اشتغال و کمک به زنان بی سرژرست و بد سرپرست  (مراکز خیریه  مربوطه)

همکاری با مراکز خیریه مانند مرکز تالسمی و مرکز عقب ماندگان ذهنی و بدنی

روابط عمومی بنیاد جانبازان مرکز ضایعات نخائی

تدریس در دانشگاه  های مختلف  و مراکز علمی

سازمان داوطلبان  هلال احمر

ستاد سامان دهی سازمانهای مردم نهاد شهر تهران

معین ستاد سا مان دهی سازمانهای مردم نهاد شهر تهران در منطقه پنج شهر تهران

مسئول ماهنامه سمن ها

مدیر و مشاور پژوهشهای  تعاونی مطبوعات کشور

بازرس هیئت های مذهبی شمال غرب تهران

مسئول  رسانه و مطبوعات پیش کسوتان و قهر مانان  ورزشی کشور

معاونت فرهنگی  و مطبوعات شرقی در کشور  و آسیا (انجمن طب سنتی و شرقی )

 مدیر پژوهشهای  شرکت تعاونی مطبوعات کشور و عضوئ هیهت مدیر

دبیر کار گروه آموزش حقوق شهر وندی منطقع پنج

 عضو هیئت امنا ناحیه 3 از منطقع پنج شهر داری تهران

 

وی در حال حاضر مدیریت آموزشگاه سینمایی و مرکز مهارت آشتی را داراست و مدیرعامل موسسه آموزش فرهنگی هنری و انتشاراتی آشتی می باشد و سر پرست گروه کوهنوردی میثاق نیز می باشد .

فعالیت های اقتصادی و تجارتی  او بویژه در بخش تولید و صادرات و واردات نیز قابل توجه است و او مدیر عامل شر کت تولیدی کشت و صنعت مائده خجسته نیز می باشد که در بحث کار آفرینی   گفتنی است.

خدمات وی در امور خیریه و همکاریش با بیشتر مراکز و موسسات خیریه نیز سالها ادامه داشته و دارد.

وی بعنوان مدیر هیئت مذهبی   جواد الائمه(ع)  و صندوق قرض الحسنه  هم می باشد.

 موسسه آشتی از سال 1379 فعالیت خود را در خارج از کشور  شروع کرد و این بر نامه اصلی  وی بوده . موسسه آشتی در سالهای گذشته  در کشور های عمان –امارات متحده عربی – رمانی – تاجیکستان  نیز فعالیت داشته که  مدیریت اصلی با  آقای جعفر صابری بوده و هست.

گفتنی است او در گیر بر گزاری   اولین  جشنواره فیلم بین المللی به نام دوربین دوم  نیز می باشد که در تاریخ سینما  جهان برای اولین بار اجرئ می شود.

ایمیل موسسه . ایمیل و تلفن همراه ایشان و سایت موسسه آشتی به شرح زیر می باشد.

پيام گير شبانه روزي:09391199315

همراه : 09121199415        

 44608672-021

44608419-021 فکس                                                           

ashti_js@yahoo.com

ashti.js@gmail.com

 

saberi.jafar@gmail.com

 jafar-saberi.blogfa.com

www.ashti.ir

www.2ndcamera.com

هرگز تسلیم نشوید

Never

Giveup

همین حالا

DO NOT

WAIT  FOR

(سرنوشت من)

 بیشتر وقتها  به خودمون میگیم این سرنوشت من است و گاهی وقتها هم  به این درجه میرسیم که  حتماً خدا می خواهد که این طوری بشود و این قسمت من است!

این مجموعه که تقدیم شما شد تنها چند راه کار ساده است برای اینکه به لطف خدا و توکل بر خدا همت نمائیم و کاری بکنیم تا زندگیمان دچار تغییر گردد.

 سرنوشت من:

 در ابتدا با دوستان و عزیزان زیادی در خصوص نام این مجموعه صحبت کردم که هر یک نامی را معرفی کردند،یکی از زیبا ترین این نام ها  (سرنوشت من )  بود که سرکار خانم دکتر واله کردستانی (ش-ا)  بعنوان  الگوی بارزی از یک زن موفق  پیشنهاد کرد ه بود ،خیلی از اسامی، مضمون هایی از موفقیت داشت که بدلیل  نزدیکی به نام نشریه وزین موفقیت که تلاش قابل ستایش دوست و برادر عزیزم جناب آقای دکتر احمد حلت است ترجیح دادم از این گونه نامها نباشد .

اما بواقع قسمت دوم این مجموعه همان سرنوشت من است ، نه تنها سرنوشت من بلکه سرنوشت هر یک از ما میتواند باشد، وقتی ما در گیر زندگی هستیم  گاه متوجه نمی شویم که چه لحظاتی را در زندگی خود پشت سر می گذاریم و با چه دشواری هایی در زندگی پنجه در پنجه می اندازیم و چقدر لطف خدا شامل حال مان می شود که این

 

 

 

 

خطرات و دشواری ها را پشت سر می گذاریم و چه چیز هایی را می خواهیم که اساساً خدا  صلاح نمی داند که برایمان  به وقوع  یابد.

 

و این قسمتی از:

سرنوشت من

   صبح روز 21آذر ماه 1346 مصادف با 10 رمضان 1387دوازدهم دسامبر1967 در خانه  اجارهای واقع در حوزه 2 استان زنجان یعنی شهر ابهر بعد از فرزند دختری که خدا وند به خانواده ما داده بود من دیده به جهان گشودم.

پدرم ژاندارم بود و به همین  دلیل محل سکونت ما در این شهر بود، که شد محل تولد من ،جالب اینکه خواهرم در نورآباد ممسنی از توابع شهر کازرون  استان فارس متولد شده بود و اساساً زندگی نظامیان این گونه بوده و هست…که البته به نوبه خودش بسیار شیرین می باشد ،چرا که انسان می تواند طعم خوب آب و هوای کشورش را بیشتر از دیگران استشمام نماید.

 پدرم متولد صالح آباد همدان و از خانواده بزرگ صابری و باب الحوائجی بود و مادرم نیز متولد سده اقلید فارس بود. مادر نیز از خانواده بزرگی است که هر دو باعث افتخارمن هستند.

دوره ابتدایی را در دواستان قزوین و دامغان به پایان رساندم و راهنمائی را در دامغان و تهران خواندم اما با شروع جنگ هشت ساله،  درس را رها کردم و شدم رزمنده…

قسمت های مهم سرنوشت من این ها نیستند که عرض کردم . چرا که بیشک خیلی ها هم مثل من زندگی کرده اند، اما نکته های جالب زندگی من این است که :

 قبل از دبستان برادر کوچکم را در روستایی به نام نیک پی که توابع استان زنجان است  از دست دادم ،داغی که هنوز مرا رنج می دهد ،مارم می گوید ساعت ها برسر مزار برادرم می رفتم و اشک میریختم و برایم سخت بود که هم بازی و برادر کوچکم را از دست داده ام. آن هم بدلیل یم بیماریه  ساده پزشکی  و فقر مردم کشورم .

کلاس اول دبستان را  ابتدا در شهر قزوین وبعد روستای اسفرورین و بعد شهر تاکستان خواندم و به همین دلیل علیرغم اینکه قبول شدم اما بدلیل ضعف در دروس ریاضی و املاء فارسی  به دستور مرحوم پدرم باز از ابتدا خواندم و همین مسئله باعث شد که کمی با دیگران متفاوت باشم ،شایان ذکر است که من بدلیل اینکه متولد 21 آذر ماه بودم یک سال دیر تر از همسالان خود مدرسه رفته بودم و یک سال هم که به عقب برگشتم،  پس بسیار  از دوستان هم سن و سالم درشت تر و فهمیده تر به نظر میرسیدم …که خوب این هم جای شکر داشت…

مرحوم پدرم بدلایلی با رکن دو(ساواک) به مشکل خورده بود و وی را بدلایل سیاسی بعد از چند بار که بدون حقوق کرده بودند سرانجام در اوایل  سال 1357 به منطقه بی آب و علفی تبعید نمودند که پدرم امتنا کرد و مدتی ما در یک مسافر خانه بسیار ساده در شهر سمنان بسر بردیم و این همزمان شد با آتش سوزی سینما رکس آبادن،  پدر با دادن رشوه که دو تخته قالیچه کناری بود توانست مارا به شهر دامغان ببرد و در پاسگا ه دامغان  مشغول شود…که این هم خودش بسیار عالی بود…

 شهر دامغان شهر مذهبی، با مردمی بسیار دوست داشتنی و مهمان نواز است، بخصوص وقتی از سرنوشت ما مطلع شدند  برخوردشان با ما بهتر شده بود. پدرم برای مأموریت  ها که همان سرکوبی تظاهرات  بود، بویژه به معادن ذغال سنگ میرفت اما هرگز با کسی برخورد نمی کرد و من هم به همراه خواهرم به تشکیلات انقلابی پیوسته بودیم…سرود تئاتر و کار های این چنینی …خوب یادم هست تصویر بزرگ شاه را که در کلاس مان بود من برداشتم و زدم زمین طوری که قاب عکس چوبی آن شکست و مدیرمان از من خواست که پدرم به مدرسه بیاید. و این طور شد که اسم من در لیست  انقلابیان درج شد.و با فرار از مدرسه ، رفتن دنبال تظاهرات ها ادامه یافت.

روز های انقلاب، خیلی زود تمام شد و زیبا ترین خاطرات من از آن روزها بود بخصوص روز های  حضور در فعالیت های اجتماعی مانند جهاد سازندگی …

 از همان بدو ورودمان به شهر دامغان مرحوم پدر، من و خواهرم را به کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برد و این تاریخ عطف شکوفاعی دانش و بینش در ذهن کوچک من شد ،که به همت دوستان و عزیزانی مانند آقایان  علی وثوقی در بخش تئاتر  و طراحی ، محمد رضاعبدالهی و محمد ناظمی بعنوان معلم نویسندگی بوند.

اولین نوشته های من مورد توجه مسئولین کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان و منطقه قرار گرفت و سه سال متوالی که ما در دامغان بودیم همواره شاخص بودم .

گرچه در درس و مشق زیاد موفق نبودم اما عضویت در اتحادیه انجمن اسلامی دانش آموزی شهر بعنوان هیئت مدیره و همین طور شرکت در مسابقات نقاشی من را حسابی مشهور کرده بود حتی یک مجله هم در مدرسه راهنمائی خودمان چاپ می کردیم به نام پیام طالقانی که نام مدرسه ما بود آن زمان امام جمعه شهر مان آقای شاهچراقی، بخش عمده هزینه را پرداخت می کرد و ما دو تومان آن را می فروختیم …

سختی های زندگی و تبعید پدر، مارا حسابی ساخته  بود تازه به زندگی روزمره عادت کرده بودیم که پدرم بدلایلی  تقاضای بازنشستگی زود هنگام را نمود و از قوانین زمان بنی صدر استفاده کرد و از نظام،خود را بازنشسته نمود. که البته بعد ها پدرم گفت این یک سیاست دولت بنی صدر بود برای پاکسازی نیرو های انقلابی …و خود همین موضوع خیلی در زندگی و سرنوشت من تأثیر داشت .

بعد از بازنشستگی زود هنگام پدر، ما چاره ای جز ترک شهر دامغان و آمدن به تهران نداشتیم چراکه خانواده پدری  همه در تهران بودند… خزانه بخارائی یکی از محله های پائین شهر تهران محل سکونت ما شد و ادامه دوره راهنمائی را من در این شرایط دنبال کردم…

جنگ از دو جبهه برای من شروع شده بود  خانواده و عراق ،من به جبهه  جنگ با عراق میرفتم و لی جنگ داخلی  خانواده من  ادامه داشت…که خودش برای ایجاد  تغییرات مهم در سرنوشت من بی تأثیر نبود…جدائی پدر از مادر  سرنوشت من بود ولی شکر …

بعد از ازدواج خواهرم  در تهران  من  به شهر آباده که نزدیک به زادگاه مادرم بود رفتم این بار بعنوان یک مرد جوان شانزده ساله به همراه مادر… اما سرنوشت  این بود که من با مردم خوب شهر آباده آشنا شوم جوانانی که با من درد ودل می کردند  و می گفتند ما  حتی یک سینما در شهرمان نداریم که باز باشد. من با مسئولیت خودم با کمک مسئول پایگاه بسیج یکی از محله های آباده سینمارا باز گشائی کردم و تئاتر توابین را به روی صحنه بردم …این سرنوشت را به لطف خدا  خودم ساختم  و همزمان داشتم تجربه ساخت اولین خانه خود را هم بدست می آوردم کم کم میدانستم باید چه کنم حالا دیگر هم برای مادرم مغازه  تولیدی  بافندگی باز کرده بودم و هم داشتم خانه می ساختم، خوب یادم هست کسی حاضر نبود برای من چک  بکشد و بشدت نیاز داشتم که برای کار های  ساختمان از چک بانکی استفاده کنم سن من هم اجازه نمی داد و تازه ضامن  من هم برای گرفتن دسته چک باید یک مغازه دار یا کارمند  اداری می شد  و به همین دلایل افتتاح مغازه تولیدی مادرم برایم چند دلیل مهم داشت اولاً ایجاد کسب و کار و درآمد ، ایجاد ثبات شغلی ، ایجاد هویت و شخصیت کاری و از همه مهم تر ایجاد یک ضمانت معتبر در شهر… من  همه ی  کار های هنری شهر را دنبال می کردم…خیلی زود گروه هنری به نام میثاق را که ادامه تلاشم در تهران بود را در آباده برقرار کردم وضمن برگزاری دوره های آموزش نویسندگی ،تئاتر و بازیگری، تئاتر هایی چون توابین ، گزارش ، به روایت تلخک و پاسگاه طلایع قدیم را بر روی صحنه بردم…البته فیلم های بلند ویدئویی مانند طلیعه را هم همزمان با اهواز در آباده ساختم که  آن زمان ها سرو صدا کرد… این قسمتی از سرنوشت من بود…

متأسفانه یا خوشبختانه  علی رغم سالهای حضورم در جبهه بدلیل اینکه من پاسدار افتخاری سپاه پاسداران بودم و بعد از جنگ از سپاه استعفا داده بودم با عنایت به اینکه زمان جنگ خودم نامه ایی را در دفتر خانه شهر نوشته بودم با این عنوان که باتوجه به اینکه من تک فرزند پسر و کفیل مادرم هستم  و می توانم  از سربازی معاف شوم معذالک می خواهم بروم سربازی و لذا ریاست محترم پاسگاه شهر آباده لطفاً دفترچه آماده به خد مت مرا بدهید!

این کاری بود که کمتر آدم عاقلی آن زمان می کرد و لی من کرده بودم و به همین دلیل بعد از پایان جنگ علی رغم بارها مجروحیتم و مشکلات فراوانم،چون از سپا ه پاسداران استعفا داده بودم  پاسگاه ژاندارمری شهر مرا خواست و دفترچه آماده به خد مت مرا با کمال احترام تقدیمم نمود.

طبیعی بود که برای من خیلی دشوار بود بعد از حضورم در جنگ و جبهه و مسئولیت های گوناگونم  بعنوان یک سرباز صفر عازم خد مت شوم  ولی چون سرنوشتم بود راهی شدم…

 این که شروع خدمت من در چه شرایطی بود و چه برسرم آمد را نادیده میگیرم همین اندازه بگم که سرنوشت من این گونه بودکه تلخی های زیادی را بچشم…

من به تهران و نیروی هوایی سپاه آمدم و در قسمت معاونت فرهنگی نیرو ی هوایی سپاه مشغول به خدمت شدم بلافاصله گروه هنری  راه انداختم و اولین کار رسمی خود را بهمن  سال 1367  در سالن ناشنوایان خیابان دماوند  به روی صحنه بردم  و این سرنوشت من بود.

یکی از بهترین دوستان آن زمان من برادر عزیزم استاد مسلم موسیقی سنتی کشور آقای هاشم احمد وند است که آن روز ها هم اتاقی من بود.دوستان خوب تالار وحدت آقای دکتر منتظری و عزیز دلم حسن ضرغا می را می توانم نام ببرم که برای تهیه لوازم صحنه خیلی کمکم می کردو همچنین  آقای  دکترناصر پلنگی که از زمان دفاع مقدس هم می شناختمش و ضمن اینکه هم شهری پدرم بود یکی از بهترین نقاشان کشور هم در بحث دفاع مقدس بودو کمک کرد تا در پروژه کتاب های غنچه که در بخش فرهنگی بنیاد شهید به چاپ می رسید همکاری کنم و  تجربه خوبی برای من بود که این سرنوشت من بود.

 دیگر تمایلی به بازگشت به آباده  را نداشتم و ترجیح دادم در تهران  تحصیل  و کار کنم .

زمان وزارت آقای خاتمی در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بود ،من به ایشان بعنوان عکاس دفاع مقدس معرفی شدم و مجموعه ارزنده ای بیش از 2000 تصویر را که با خط استاد هاشم احمد وند و دوستان دیگر به همراه تزهیبهای بسیار زیبا تهیه کرده بودم را دید و قرار شد نمایشگاهی برگزار کنم که من قبول نکردم  پیشنها د چاپ کتاب شد باز من قبول نکردم و در نهایت به پیشنهاد ایشان راهی دفتر حفظ ارزشهای دفاع مقدس واقع در موزه هنر های معاصر شدم و مشغول کار  بر روی پروژه پیشنهادی به نام قصر شیرین … با اختتام دوره وزارت آقای خاتمی کلیه معاونین وی نیز جا بجا شدند از جمله مسئول دفتر حفظ ارزشهای دفاع مقدس،  من که عضوهیچ دسته و گروهی نبودم بدلیل نداشتن آشنا و دوست یا پارتی عذرم خواسته شد و جالب اینکه تمام تحقیات من در خصوص فرهنگ عامه ی مردم قصر شیرین را در سطل زباله انداخته بودند و من با کسب اجازه از مدیریت جدید آنها را برای خودم برداشتم و این گنجینه ارزشمند شد سرنوشت من  و نتیجه همکاری با این دفتر …

کار در بنیاد جانبازان و معاونت بهداشت و درمان را به پیشنهاد یکی از هم خد متی هایم که زمان خد مت بعنوان مسئول به او خیلی  محبت  کرده بودم  پذیرفتم و خیلی زود شدم مسئول روابط  عمومی مرکز ضایعات نخاعی بنیاد جانبازان و این بهترین شرایط بود که با زندگی و سختی های این همرزمان قدیمی بیشتر آشنا شوم و این سرنوشت من بود…

درس می خواندم و با تلاش و همتم به لطف خدا چهار سال را کمتر از سه سال خواندم و خیلی زود در رشته ساختمان فارغ التحصیل شدم . پروژه پایان دوره کارم  نصر شش در شهرک قدس (شهرک غرب بود ) و جالب اینکه دو برابر حقوق ماهیانه  بنیاد جانبازان را بعنوان  حقوق طرح کار آموزی به من دادند. این گونه سرنوشت را تغییر دادم به لطف خدا وند!

گرچه در ابتدا رشته  کشاورزی را انتخاب کرده بودم  ولی نشد بعد  رشته اقتصاد که نتوانستم ولی عاشق رشته ساختمان بودم و بوی خاک را خیلی دوست داشتم  و دارم…

البته در رشته حقوق هم قبول شده بودم دارالمفید قم اما علی رغم علاقه ام ترجیح دادم نروم…این هم سرنوشت من بود…

وقتی صحبت از سرنوشت می شود یاد این شعر می افتم که می گوید :

 اینکه گوی این کنم یا آن کنم

خود دلیل …است ای صنم

بله از اوقات فراغتم استفاده کردم و در امور تربیتی و مدرسه هم کار مربی گری را دنبال نمودم گروه سرود و تئاتر در چند مدرسه و بعد هم  با دوستانم اولین هنرستان هنری غیر انتفاعی کشور را دایر نمودیم که برای اولین بار در رشته های هنر گرافیک ، فیلم بر داری ، تصویر بر داری ،و رشته های حسابداری ،کامپیوتر دانش آموز ثبت نام کردیم راستش شروع کار ما با  چهار دانش آموز بود و این فاجعه ی بزرگی بود که هیچ عقل سلیمی حاضر نبود کار را ادامه دهد اما  من به لطف خدا ادامه دادم اولین کاری که کردم به تمام مدارس اطراف، نامه دادم که شاگردانی که علاقه مند هستند بصورت رایگان ثبت نام می کنیم و لی مردم همیشه همه چیز دانا با تعجب و ترس نیامدند تنها  هفت نفر  آمدند که از من هم نامه کتبی گرفتند تا آخرین سال  تحصیلشان  که سه سال طول میکشید یک ریال  نپردازند و من قبول کردم .این را دیگر هیچ دیوانه ای نمی پذیرفت اما من می دانستم چه هدفی دارم و برای همین قبول کردم و آنها شاگرد های من شدند.

 متأسفانه ملکی را که من از سازمان زندانها برای مدرسه کرایه کرده بودم بعلت مشارکت با آموزش و پرورش دچار مشکل شد و هنرستان غیر انتفاعی ما همزمان با مدرسه راهنمایی دولتی شروع به کار نمود بیش از سه ماه هم گذشت و خیلی سخت بود ما ناچار بودیم کلاس درسمان را در یک اتاق که هم دفتر من و هم دفتر منشی من بود برگزار کنیم و جالب اینکه معلمین ما هم در همان جا زنگ تفریح حضور داشتند بچه های کلاس ما نیز حق نداشتند زنگ تفریح از کلاس خارج شوند و با دانش آموزان مدرسه دولتی برخورد کنند این دیگر سرنوشتی بود که به هیچ عنوان من درآن نقشی نداشتم …

روزهای سختی بود ولی به لطف خدا با صبر و همت پشت سر گذاشتم و در آذر ماه همان سال درست تولد امام رضا ما وارد ملک تازه خودمان که اجاره کردم شدیم ملکی که من باید برای اجاره ماهیانه اش هر ماه 100 هزار تومان می دادم و جالب بود که از کل شاگرد ها همان چهار نفر جمعاً مبلغ 570 هزار تومان  تا پایان سال تحصیلی گرفته بودم حالا چالش بزرگی بود من باید بیش از یک میلیون تومان اجاره میدادم به اضافه حقوق کارکنان و معلمان که نزدیک به یک و نیم میلیون تومان می شد .ولی کل درامدم 570 هزار تومان بود و ملکی که گرفته بودم نیز باید تجهیز میشد میز ،صندلی و نیمکت که به لطف خدا همه چیز درست شد… این سرنوشت من بود…

 کمتر از یک سال بعد آمار شاگردان ما به سیصد نفر رسید و مدرسه راهنمایی ، دبیرستان کار دانش ، هنرستان  در دوشیفت صبح و عصر مشغول به کار شد ملک های ما از هشصد متر به 1800 متر تبدیل شد و کار خوب بود، آمار دانش آموزان از مرز هفتصد نفر هم گذشته بود و در کشور نامی شده بودیم هنر جویان ما بسیار فعال بودند اما صحبت ها زیاد بود دوستان نا درویش گاه می گفتند این بچه ها به جایی نمیرسند اما سیاست کاری هنرستان چیز دیگری بود درس و کار عملی و نمایشگاه های متعدد و خلاصه آمار پذیرش کنکور آن سال نشان داد که تمام بچه های سال آخر مدرسه ،دردانشگاه های کشور قبول شدند حتی چهار نفر که هنوز دیپلم نگرفته بودند هم دانشگاه قبول شدند…این آن سرنوشتی بود که  به لطف  خدا من ساخته بودم …

یک سال گذشته بود یک سالی که من از شهرستان رباط کریم شهریار هر روز صبح به تهران می آمدم و طوری حرکت می کردم که قبل از ساعت هفت صبح درب مدرسه را باز میکردم  البته زمستان  ناچار بودم قبل از ازان صبح راه بیفتم و در بین راه نماز صبح می خواندم  چراکه اتومبیل نداشتم روزانه بیش از چهار کیلومتر پیاده روی میکردم و این گونه یک سال گذشت و مجتمع آموزشی شهید آوینی جان گرفت و آمار شاگرد هایش از یازده نفر به هفتصد نفر رسید . اما آن روز امروز را میدیدم و دوست داشتم چیز های دیگری که در ذهنم ساخته بودم را هم میدیدم ولی نشد.

 گرچه بیش از هشتاد درصد از هنرجویان فارغ التحصیل  مجتمع ،امروز تحصیلات عالیه دارند و به لطف خدا بی نهایت هم به من احترام می گذارند  ولی این سرنوشت من بود.

خیلی زود طعم درآمد زیاد بین دوستان اختلاف انداخت و من ناچار در اوج موفقیت و پیشرفت مجتمع ناچار شدم آن را ترک کنم و این یعنی انحلال آن، که سرنوشت تلخی بود…

 دیگر روزهای خوش تمام شده بود و تازه با مشکل پاسخ گویی هنرجویان و حرف های مردم من روبرو بودم …روزها می گذشت و من سختی را بیشتر احساس میکردم راستش هنوز هم این مشکلات بعد از سالها ادامه دارد و این سرنوشت من بود…

هیچ وقت تخم مرغ هایت را در یک سبد نگذار

 این یک مثال انگلیسی است و چقدر هم خوب است چرا که اگر من تمام امیدم به آن مرکز آموزشی بود با انحلالش منهدم می شدیم ولی شکر… ما همزمان مؤسسه آشتی و هفته نامه همسر را داشتیم و مشغول بودیم آموزشگاه سینمایی را دایر کردیم و کار ادامه داشت …و سرنوشت را ساختیم…

 

 

 

 

 

 

 

چه کسی پنیر مرا برداشت…

 کتابی بود که  خواندنش روح تازه ای به من داد و توجه من را به بیرون از مرزهای کشور جلب کرد و برای همین به محض اینکه توانستم روی پروژه های خارجی مثل بر گزاری جشنواره فیلم و کار های فرهنگی بیرون از ایران کشاند. یکی از این کار ها رفتن به امارات متحده عربی بود که جشنواره فیلم دبی کلید خورد…اما یه جورایی ما دور خوردیم و این سرنوشت من بود …

از این تجربه استفاده کردم و این بار در کشور عمان سرمایه گذاری کردم ولی مسیر جشنواره به سمت دیگری میرفت و من ناچار بودم که به کشور های اروپایی بروم و سرنوشت این بود…

کار ها خوب پیش میرفت ولی  پشت  این  آرامشی که بسختی بدست آمده بود،داستان یک فاجعه و خیانت در انتظار بود و در صبح روز ششم بهمن ماه 1387 بعد از یک دوره کار های حقوقی و قضائی مالکین اولیه ملک مؤسسه آشتی، بعد از 16 سال  دوستی و آشنائی، با دروغ ودغل کاری کردند که حکم تخلیه ملک مؤسسه را از مرجعی که اساساً مجوز صدور این حکم را نداشت گرفتند و چون می دانستند این حکم بی شک بعداز پیگیری من شکسته خواهد شد ،بلافاصله کمتر از سه ساعت، تمام زندگی و تشکیلات مؤسسه آشتی را به غارت بردند وخیلی زود شروع به تخریب این مرکز فرهنگی آموزشی و مطبوعاتی کشور کردند  وفریاد من در راهروهای دادگستری و داد گاه گم شد. این هم سرنوشت من بود .

 سال 1388 شروع شده بود و نوروز بسیار سختی بود اما شکر… بعد از مرگ ناگهانی پدرم این برایم خیلی سخت بود حتی شناسنامه و کارت ملی هم نداشتم هیچ چیزی برایم نمانده بود هیچ چیز به تمام معنا…

سرنوشت من طوری خودش را نشان داده بود که بیشتر دوستان و آشنایان گاه در سکوت و صبر من حیران می ماندند…

 ترجیح دادم در گیر موضوعات دیگری بشوم هفته نامه باید چاپ می شد و با کمترین امکانات در یکی از اتاقهای خانه مان شروع کردیم به کار و شکر…به اصرار دوستان در گیر کار های انتخاباتی شدم وسعی کردم سرنوشتم را دوباره دنبال کنم…

من آدم سیاسی نبودم و نمی خواستم که سیاسی هم باشم در طول تمام اختشاشات  در خانه ماندم و به لطف خدا اختراعی را با عنوان صفحه کلید تست هوش به مرحله ثبت رساندم.

 اما باز آرام نبودم خسته و دل شکسته بودم برای همین از ایران رفتم چند سال پیش شرکتی را در کشور رمانی ثبت کرده بودم  و رفتم تا زندگی دیگری را شروع کنم…

 رومانی  کشوری است که تعداد ایرانیان کمی در آن هستند و بیشتر مشغول کار های خودشان هستند در بین ایرانیان آنجا  که خیلی هم به من محبت داشتند یک دوست قدیمی داشتم  ولی دوست دیگری که با تمام زن بودنش مرامی بسیار مردانه داشت به من خیلی کمک کرد .

در رومانی هفته نامه تبلیغاتی بهنام دراگ ما یا lovlyرا راه انداختم و قسمتی از هزینه هایم را از این راه تأمین می کردم  بعد از اخذ اقامت برای سال جدید به ایران برگشتم و شکر این سرنوشت من بود که خداوند برایم  رغم زده بود گرچه خودم هم در ساختش آن طور که دلم می خواست نقش بازی می کردم.

سال 1389 چنان در ایران درگیر کار هایم شده بودم که تا آمدم بجنبم خیلی دیر شد و دیگر نشد که برگردم رمانی و این طور اقامتم باطل شد…این هم سرنوشت من بود…

  من در ایران ماندم و مشغول شدم دیگر ترجیح دادم که بیشتر کار کنم در همین ایام چند فیلم ساختم و مشغول تحقیق و امور اجتماعی شدم ستاد سازمان های مردم نهاد شورای شهر تهران و کار هایی این گونه، انجیو های مردمی و در اوایل سال 1393 تصمیم گرفتم تا بیشتر توانم را برای انجام خد مات مردمی بخصوص اشتغال زائی و کار آفرینی بگذارم و این سرنوشت را دنبال کنم .

 گرچه این تمام داستان و سرنوشت من نیست ولی تنها اشاره ای دارد به اینکه همیشه هم زندگی به وفق مراد من نبوده و خیلی  هم کمر شکن میشد.

زندگی این است و به همین دلیل زیباست سرنوشت را میشود نوشت گرچه من بشدت به این جمله خیام معتقدم.

 

دهها برنامه و طرح دارم که هنوز نا نوشته است ،خیلی از کارهایم نیمه  تمام است و هنوز کلی مطلب برای گفتن و نوشتن دارم ،چقدر خوبه همیشه به زندگی به چشم یه آدم زنده نگاه کرد و برای هر روز و هر دقیقه کلی برنامه داشت ،چقدر خوبه که به مشکلات جامعه توجه نمود و سعی کرد راه حل هایی را پیدا و بعد به بهترین شکل ممکن به مردم  و مسئولین گفت و چقدر ساده هست که بگی به من چه!لازم نیست دنیا را عوض کرد به قول :

این جمله چارلی چاپلین را به یاد داشته باشیم که :

 

 

داستان سرنوشت من یا شما در هر شرایطی می تواند به دست خود مان و توکل بر خدا تغییر کند  باید حرکت کرد همین حالا…

من سایه ای از نیمه پنهانی خویشم

تصویر هزار آینه حیرانی خویشم

عالم همه هر چند که زندان من و توست

از همه آزادم و زندانی خویشم

زند یاد  قیصر امین  پور

موضوعات مرتبط: بیوگرافی دکتر جعفر صابری

آمد نیامد

آمد نیامد

 

 

يه چيزاي خاص ما ايرانيان است كه فقط خودمان ازآن سردرمياوريم ،رسم ورسوم هاي كه توهيچ جاي دنيا لنگه نداره، امابين ده هااخلاق خوب وبدكه ماداريم يه چيزي هست كه بهترخودشما تشخيص بدين كه خوب

ادامه مطلب

[ سه شنبه دهم مهر ۱۳۸۶ ] [ 20:36 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

عشق را گدايي نكن

عشق را گدايي نكن

 

 

 

سرش را كه بالا آورد ديدم چشمانش پر اشك است ، گفتم راستي چرا ؟ و او گفت: بارها خودش گفته بود كه من دوستت دارم و وقتي ديدم مرا ترك كرده و باشخص ديگري قرار و مدار گذاشته تا ازدواج كند. نفهميدم چطور شد ولي چند لحظه بعد بدبخت پسره مرده بود و من دسته چاقو راتو دستم داشتم .

ادامه مطلب

[ یکشنبه هشتم مهر ۱۳۸۶ ] [ 21:30 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

خواهي نشوي رسوا…

خواهي نشوي رسوا…

 

 

 

 

 

گاهي وقت ها به خودم مي گم مردونگي وانسانيت چيزي است كه بايد وقتي مادر شير به بچش ميده وارد سلول هاي بدنش بشه يا بهتر از اون وقتي نتيجه اي بسته ميشه       يك مرد باشد. فرقي نمي كند بچه پسر باشد يا

ادامه مطلب

[ یکشنبه هشتم مهر ۱۳۸۶ ] [ 21:24 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

مردان بزرگ:

مردان بزرگ:

 

 

 

دستم را گرفت و با صدايي مردانه گفت : تورو به امام رضا فقط بگو باشه .گفتم:‌نمي شه گفت:‌مي ترسي

ادامه مطلب

[ یکشنبه هشتم مهر ۱۳۸۶ ] [ 21:20 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

خرج كه از كيسه مهمان بود…

خرج كه از كيسه مهمان بود…

 

 

دوستي داشتم كه چندي پيش رسمأ خودراباز نشسته كردوبه قول خودش بازن نشسته شد ،وقتي از او علت را جويا شدم گفت:خسته شدم از اينكه هرچي تلاش مي كنم به آن آرامش

ادامه مطلب

[ یکشنبه هشتم مهر ۱۳۸۶ ] [ 21:16 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

عهد جدید

 

 

15 هنگامی که بار دیگر وارد اور شلیم شدند، عیسی به خانه خدا رفت و آنانی را که در آنجا مشغول خرید و فروش بودند، بیرون راند و بساط صرافان و کبوتر فروشان را واژگون ساخت

ادامه مطلب

[ پنجشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۶ ] [ 15:4 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

حق مسلم ما…

 

 

وقتی برای نوشتن سر مقاله توسط هیئت تحریریه مأمور می شوم قبل از هر چیز به سراغ تقویم رفته و مهمترین ایام هفته را نگاه می کنم این هفته با دیدن تاریخ 6 اوت یعنی 15 مرداد بلا فاصله هیرو شیما 1945 افتادم و 160 هزار انسان که کشته و یا مجروح شدن در واقع دوشهر با خاک یکسان شد.

ادامه مطلب

[ پنجشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۶ ] [ 14:58 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

 

خدایا مرا ان ده که ان به

 

 

 

 

تقدیم به استاد زنده یاد استاد دکتر علی شریعتی وخانواده محترمش.

چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش را کلاه بگذارد،چه تلخ است میوه درخت بینایی.

ادامه مطلب

[ پنجشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۶ ] [ 14:53 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

                    پرچم هيچ كشوري را نسوزانيد

 

من نمي توانم بگويم كه مسلمان واقعي هستم قطعاً مشكلات زيادي دارم كه عاقلانه است كه بگويم مسلمانم ولي زياد چيزي نمي دانم . همين قدر مي دانم كه درقرآن كتاب آسماني ما مسلمانان آمد اگر كافري به ما و مسلمانان ما توحين كرد سعي كنيم جواب آنها را با توحين و ناسزا ندهيم چرا كه اين كار ادامه پيدا مي كند وغيره …

ادامه مطلب

[ یکشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۸۶ ] [ 12:16 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

بسم الله الرحمن الرحیم

دل چوشکست از کسی خورسند کردن مشکل است

شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است

کوه ناهموار را هموارکردن سخت ا ست

حرف ناهموار را هموار کردن مشکل است

در فرهنگ وتمدن فارسی گاهی مواقع ادبیات اینگونه تمامی آنچه ساعت ها کلاس های مشاوره باید بگوید را به سادگی بیان می نماید. این گونه ادبیات در جای خود مشکل گشای بسیاری از اختلافات به ویژه خانوادگی می تواند

ادامه مطلب

[ سه شنبه بیست و ششم تیر ۱۳۸۶ ] [ 22:32 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

چاره چيست ؟

 

 

چند هفته اي از آنچه در خصوص ازدواج موقت گفته شد گذشته است. گرچه اين بيانات تازه نبود و چندين بار اشخاص مختلف كشور به آن اشاره داشتند ولي صحبت همچنان قابل تامل و دقت است .

ادامه مطلب

[ دوشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۸۶ ] [ 0:36 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

واژه ها را جدی بگیریم:

 

در فرهنگ واژه شناسی گاهی مواقع واژه و یا کلمه ای وارد جامعه می شود که به مرور زمان آثار درست یا غلطش را نشان می دهد. برای نمونه چند سال قبل واژه نفوذ فرهنگ بیگانه یا شبیخون

ادامه مطلب

[ دوشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۸۶ ] [ 0:34 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

زندگی شاید همین باشد

گشتم نبود ،نگرد نیست و صدها جمله یا بیت این گونه را بارها پشت اتوبوسی یا کامیونی در جاده و یا روی کاپوت ماشینی خوانده ایم ، و شاید چند لحظه ای ما را به فکر فرو برده اما این گونه نوشته ها از روی دیوار قهوه خانه ها گرفته تا زیر شیشه میز حمامهای عمومی سالهاست که به بیننده و

ادامه مطلب

[ شنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۶ ] [ 16:56 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

دروغ

نگاهش را ا ز او گرفت و برای لحظه ای فقط به گلهای داخل باغچه حیاط نگاه کرد و با تکان دادن سرش به علامت خداحافظی او را به خودش سپرد و وقتی مطمئن شد که رفته پنجره را باز کرد و

ادامه مطلب

[ شنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۶ ] [ 16:53 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

  • پرنده عشق
  • فصل بهار هزاران زيبايي و جلوه در خود نهان نموده كه اگر كمي منصف باشيم با ديدن هريك از آن ها درس عشق و محبت را از درياي بي پايان مهر خداوند مي آموزيم .يكي از اين جلوه هاي زيبايي كه كمتر كسي است كه آن را نديده باشد ولي غالباً به آن بي توجه هستيم همين پرنده هاي قمري زيبايي هستند كه با نام قمري و يا كريم مي شناسيم حتي بچه ها هم براي اين پرنده احترام خاصي قائل هستندو كمتر آن ها را آزار مي رسانند.

ادامه مطلب

[ یکشنبه ششم خرداد ۱۳۸۶ ] [ 18:41 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

  • چی شد که اینجوری شد
  • خوب یادم هست آن روز با صدای هیا هوی دوستانم ا ز خواب بیدار شدم ، هنوز سوزش زیادی کنار قلبم و بخصوص در ناحیه شکمم احساس می کردم با تعجب ونگرانی فقط صداها و شادی ها را می شنیدم و می‌دیدم . لابه لای این فریادها و شادی ها متوجه شدم که یکی از دوستان مجروحم فریاد زد خرمشهر آزادشد.

ادامه مطلب

[ یکشنبه ششم خرداد ۱۳۸۶ ] [ 18:38 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

لوح سپاس آشتي

شايسته است كه بشريت در مقابل افرادي كه ازجان و مال خود گذشته و همواره بيش از آنكه به خود بينديشند به ديگران و حتي ديگر موجودات كه خداوند خلق نموده مي انديشند و در راه رفاه و آسايش آنها تلاش مي نمايند . نگاهي قدرشناسانه داشته باشد.

ادامه مطلب

[ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۸۶ ] [ 19:53 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

درس معلم گر بود ………..

كدام يك از ما در هرپست و مقامي كه باشيم ، وقتي به كودكي خود مي انديشيم ،بعد از پدر و مادرمان معلم هايمان را به ياد نمي آوريم .حداقل يكي از چند معلم زمان كودكي يا ناظم و مدير خود را به ياد مي آوريم .

كدام يك از ما دبير يا استاد خود را در كوچه و خيابان مي بينيم وخداي ناخواسته به او بي احترامي مي نماييم.حتي آن هايي كه مارا تنبيه كرده بودند، براي مان عزيزتر هستند.

ادامه مطلب

[ دوشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۶ ] [ 23:30 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

نامه اي به پسرم

با تو هستم اي پدر ، كه مثل من فرزندي داري و حتماً دوستش هم داري ، چند سالشه ؟ چقدر بزرگ شده ؟ رو لبش سبز شده يا نه ؟ صداش كلفت شده يا نه ؟ چقدر باهاش رفيقي ؟ چقدر مي شناسيش؟ چقدر باهاش تفريح مي‌كني؟ چقدر بهش راست مي گي ؟ مي دوني چه رنگي دوست داره ؟ مي دوني چه ورزشي دوست داره ؟ از چه درسي ضعيفه ؟ چه درسي را دوست داره ؟ با كدام معلمش خوبه ؟ از كدام دوستش خوشش مي آد ؟خلاصه بي پولي و گرفتاري و درد و رنج و هرچي كه هست مال خودته پسره هم مال توست!

ادامه مطلب

[ دوشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۶ ] [ 23:28 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

اگر خدا نباشد همه چيز مجاز است

سال ها پيش وقتي براي اولين بار كتاب جنايت و مكافات داستايوفسكي را خواندم ساعت ها ، روزها ،سال ها و ماه ها به اين فكر مي كردم كه چگونه انسان به اين درجه از خشونت مي رسد كه به يك پيرزن حمله و او را با ضربات تبر تا مرز مرگ كتك بزند !

ادامه مطلب

[ شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۶ ] [ 18:25 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

از ماست كه بر ماست

اواخر سال گذشته در اكثر رسانه ها وبه ويژه اخبارفرهنگي صحبت از آخرين توليد سينمايي كمپاني برادران وارنر فيلمي به نام سيصد بود . كه در آن به نوعي به گذشته و تاريخ ايران و فرهنگ چند هزار ساله ما ايرانيان برخورد ناشايستي شده بود . كه البته مسئولين اين كمپاني پس از شنيدن اعتراضات مردم به ويژه ايرانيان اعلام كردند كه اين فيلم تخيلي و … بوده است و به نوعي پوزش خواستند . كه متاسفانه همين نوع برخورد چند صد ميليون دلار سود براي اين كمپاني به همراه آورد !

ادامه مطلب

[ شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۶ ] [ 18:21 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

معرفی دبیر جشنواره بین المللی دوربین دوم

JAFAR SABERI
Managing Director of Ashti Institute
Author
Researcher
Producer

FRIENDLY Q AND A SESSION WITH JAFAR .SABERI
Q: MR.SABERI,ASHTI INSTITUTE INTENDS TO IMPLEMENT A PROJECT INTRODUCED BY YOU IN THE FORM OF A CONTEST OR FESTIVAL .CAN YOU PLEASE ELABORATE?
A: THIS PROJECT HAS BEEN CALLED “THE SECOND CAMERA”DUE TO THE INTENTIONS OF SHOWING WHAT TAKES PLACE BEHIND THE SCENES DURING THE FILMING OR RECORDING OF ANY MOTION PICTURE OR TELEVISION SERIES.
Q: WHY WOULD THIS BE INTERESTING TO ANY ONE?
A: THERE ARE MANY I HAPPENINGS BEHINND THE SCENES BESIDES THE ACTUL TAKING AND RETAKING OF A CUT.FOREXAMPLE ,FRIND SHIPS ,DISAGE REEMENTS,UNITY.DIVISIONS..THAT ARE RESULTS OF A SPECIFIC GROP OF PEOPLE SPENDING A LONG PERIOD OF TIME TOGETHER WITHIN A LIMITED SPACE UNDER A LIMITED TIME FRAME.
Q: DOESN’T THIS FESEMBLE THE “BLOOPERS SHOWS”?
A: WHAT WE HAVE IN MIND IS MORE THAN JUST A REPORT ON WHAT WENT ON DURING FILMINGWE KNOW THAT MANY TYPES OF SKILLS ARE INVOLVED IN A FILM PROJECT .BOTH THE VIEWER AND THE ARTISIT ARE INTERESTED TO KNOW MORE ABOUT THE METHODS OF A CERTAIN FILM CREW
Q:WHAT ARE THE MAIN GOALS?
A:INTERODUCTION OF:ART OF PRODUCTION,CLOSE FRIEND SHIPS,THE AMOUNT OF ENERGY AND DEDICATION REQUIRED TO MAKE A SUCCESSFUL FILM.
Q:WHAT SHOULD BE SENT IN FOR PARTICIPATION?
A:CUTS OR OUT TAKIS SHOWING :CLOSE CO-OPERATION,ACCIDENTS,USES OF CAMERA OTHER TOOLS, EFFORTS OF THE DIRECTOR
Q:SO,BASICALLY THE BLOOOERS ?
A:NO,WE WANT TO SHOW THE THINGS THAT PEOPLE NORMALLY DON’T AVE THE CHANCE TO SEE.
Q:WHERE IS THE FESTIVAL TAKING PLACE AT?
A: WE HAVE VISITED SOME POTENTIAL SITES IN THE 5 OUTH COAST NATIONLS OF THE PERSIAN GULF BUT THE FINAL CHOICE IS YET TO BE MADE.
Q:WHAT ABOUT THE JUDGES?
A:WE WILL DECIDE ON THE TYPE OF PEOPLE WHO SHOULD BE THE JUDGES AFTER WE FINALIZE THE THEME OF THE PRIJECT.
Q:ARE THERE ANY OTHER DETAILS?
A:I am anxiously waiting to see every one at the festival

 

 

www.2ndcamera.com

موضوعات مرتبط: معرفی دبیر جشنواره بین المللی دوربین دوم

[ جمعه دهم فروردین ۱۳۸۶ ] [ 15:8 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سال نو مبارک

[ پنجشنبه دوم فروردین ۱۳۸۶ ] [ 22:28 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

گرانی چاره کار نیست

گرانی چاره کار نیست

سالهاست خانواده های محترم ایرانی با آغاز سال نو انواع هدایا را دریافت می نمایند که اولین آن با گران شدن نرخ بنزین شروع میشود . که نه تنها چاره ساز نیست بلکه بطور وحشتناکی بر روی دیگر کالاها و هزینه های زندگی تاثیر می گذارد کمی کودکانه است که فکر کنیم نمره فرد و یا زوج ترافیک را کم می کند ، طرح ترافیک کارساز خواهد بود. دو سوم خبرنگاران مجله ما هنوز طرح ترافیک خود را نگرفته اند و قرار است وقتی گرفتن جریمه ای مربوطه ورود به طرح ترافیک درست شود .در هر صورت نمی خواستیم با گفتن این مطالب در /اغازین روزهای سال جدید شما را آزرده خاطر سازیم ولی بد ندیدیم که با گفتن این تیتر به صاحب نظران و اقتصاد دانان بگویم به فکر مردم آن هم آدمهای از جنس زیر خط فقر باشند.

مجله همسر به نمایندگی موسسه آموزشی، هنری و انتشاراتی آشتی به عنوان تریبون این موسسه سال خوشی را برای فرد فرد شما آرزو می نماید و امیدوار هستیم که در آغازین روزهای سال بی توجه به سختی و نگرانی های روزمره اطرافمان بیش از گذشته به راز خلقت خود بیندیشیم و لذا سعی نمائیم که با کمی صبر و گذشت ، بر مشکلات فائق آئیم و با چاشنی تجربه و اندیشه تلخی زندگی را مبدل به شیرینی سازیم. دردها و گرفتارهای خود را با توکل به خدا رفع نمایم. و سعی کنیم تا آنجا که می توانیم لااقل برای سلامتی خودمان حرص نخوریم . تا می توانیم به فکر انسانهای مثل خودمان با شیم از جنس خودمان خوشحال نباشیم چون بنزین گران می شود ویا …. می توانیم ما هم خدمات و یا کالایمان را گران بفروشیم .

نمی دانم چه کسی ولی شعری هست که تقدیم می کنم به همه آدمهای مثل خودمان …

هر برادر تنی که خواب می کند ترا

و نان خود را می خورد

با تو گرسنه ای خسم مادرزاد است

هر غریبه گرسنه ای اما با تو که گرسنه ای

برادر است!

[ یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۸۵ ] [ 23:33 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری /نت ورك ماتيك

دوستي به اصرار دستم را گرفته بود و مي گفت : تو يا به من اعتماد داري و يا نداري ، اگر اعتماد داري هيچي نگو فقط بيا وبشنو، شعور داري ، فكرداري ،عقل داري هرچي تصميم گرفتي انجام بده همين.

كمتر از 40 دقيقه بعد من در اتاقي بودم و سه نفر در اطرافم نشسته بودن ، يكي از آنها به شدت عالي صحبت مي كرد و مدام چند تراكت رنگي را روبروي چشمانم نگاه مي داشت وباز توضيح مي داد كه راه درست چيست! در پايان قرارشد من12 سهم بخرم ، چيزي نزديك به يك ميليون تومان و بعد بامعرفي فقط 2 نفركمتر از مدت يك ماه       مبلغ ماهيانه 19 ميليون تومان به حسابم مي آيد. نمي دانم شايد شما كه اين سرمقاله را مي خوانيد، يكي از اين خريداران باشيد وشايد به سراغ شما هم آمده باشد و يا شرايطي پيش بيايد كه به سراغ شماهم بيايند. ولي قبل از هرچيز انسان وطن پرست وعاقل دلش به حال اقتصاد بيمار وشرايط غلط مي سوزد كه جداً چه اتفاقي در حال وقوع است يعني به چه قيمتي انسان بايد ديگران را قرباني كند تا بتواند زندگي خوشي را براي خود به همراه بياورد. چقدر كار مفيد صورت گرفته، كدام چرخ توليد به گردش درآمده و كدام زنجيراستسمار از دوش ملت ماباز شد ، چقدر به خودكفايي نزديك شديم و ….

من نمي‌گويم آيادرست است ياغلط ، دنبال مقصر هم نيستم . فقط مي گويم اگر خريد اينگونه انجام داديم محض رضاي خدا ديگري را قرباني نكنيم واگر هم وارد اين بازي نشديم هرگز به آن حتي فكر نكنيم ، گرچه شكل و ماهيت كار در دنيا تعريف دارد و جاافتاده اما متاسفانه در كشور ما اين نوع تجارت به كثيف ترين نوع خود مطرح شده و قرباني واقعي اين چرخه در كوتاه زمان ممكن خود ما خواهيم بود..

چقدر خوب است به جاي آنكه قوي كردن بازوهايمان در اين گونه تجارت فكر كنيم . فكر ، انديشه وبازوان خود را تقويت نمايم طوري كه عرق روي پيشانيمان نقش ببندد و با تلاش مردانه خود صاحب حتي اندك سرمايه اي شويم كه هم حلال باشد و هم پاك .نان خود را در خون دل ديگران فرو نبريم تا در سفره خانواده قراردهيم .

سال جديد را با ياد و نام خدا آغاز نماييم و بگوييم خدايا مرا آن ده كه آن به ….

عيدتان مبارك

[ یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۸۵ ] [ 23:30 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

اطلاعیه

مجله باهمکاری کانون خبر نگاران آشتی بر گزار میکند.

سومین دوره آموزش روزنامه نگاری با همراهی اساتید مطرح علوم ارتباطات

مختص علاقه مندان  استان تهران .

علاقه مندان عزیز میتوانند جهت در یافت اطلاعات تکمیلی با ایمیل ashti.club@gmail.com

تماس بگيرند .ياد آور ميگردد عزيزاني كه موفق به طي نمودن دوره گردند مدرك معتبر از

وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اعطاء میگردد  و همچنين از هنر جوياني كه با نمره عالي

موفق به طي نمودن دوره گردند جهت همكاري دعوت به عمل مي آيد.

علاقه مندان شهرستاني هم ميتوانند جهت در يافت اطلاعات و همکاری با موسسه به  ايميل

ashti.group@gmail.com

تماس بگيرند.

 

[ شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۸۵ ] [ 0:4 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

برای اولین بار در دنیا نگاهی تازه به پوشت صحنه فیلمهای سینما www.2ndcamera.com

[ یکشنبه ششم اسفند ۱۳۸۵ ] [ 1:55 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

sms

معقول پيش از اين دفاتر مخابرات با آن صندلي هاي چوبي و بزرگ براي انتظار ،تماس با يك دوست يا فاميل لذت بخش بود، قبل از آن هم نامه و انتظار رسيدنش توسط پست چي شيرين ترين انواع انتظار بود. تمبرها را كه برداشتند و نقش تمبر جايش را گرفت تمبر جمع كردن از رونق افتاد و با زياد شدن تلفن هاي سكه اي و كارتي در ميادين دفاتر مخابرات هم خلوت تر شدن . و با افزايش خطوط تلفن و واگذاري آنها ديگر كمتر كسي بود كه تلفن نداشته باشد. پس ديگر نامه به چه درد مي خورد، هر چه گفتني بود را گفتند، نوشتن ديگر معني نداشت، باآمدن تلفن همراه حتي زحمت رفتن به تلفن خانه و يا خانه هم كمتر شد. از هر جا حتي اتومبيل اگر ياد دوستي به دلت مي افتاد با يك تماس او را ياد مي كردي و اين بود تا اينكه تكنولوژي به خدمت بشر آمد و پديده اي به نام تمام آنچه تا چندي پيش ارتباط حسي بود را از بين برد . ديگر حتي كلام هم نياز نبود فقط حرف آن هم به زباني من درآوردي نه فارسي نه انگليسي چيزي كه در فرهنگ نامه ها هم موجود نيست. ديگر پيام هاي كوتاه حتي لطيفه ها مي آمدن كه كلام بكار گرفته نشود، ديگر كسي زحمت تلفن زدن را هم به خود نمي دهد ديگر حتي پيام تبريك ها و تسليت ها هم با امكان پذير است و گاهي وقت ها به جاي كارت پستال هم تصويري براي دوستان ارسال مي شود. آن روزها عشق و علاقه نسلي مثل ما جمع كردن نامه ها – تمبرها و حتي كارت پستال شب عيد بود و امروز چه؟

دوستی         کرده بود که به نیت امام هشتم ،هشت بار او را صدا و سپس برای هشت نفر           نما! و آن یکی به مناسبت شب عید و تبریک مسیح پیام زیر را ارسال کرده بود . شاید نظر شما چیزی جز این باشد ولی گاهی وقتها بد نیست بعنوان یادگاری مثل نامه- کارت پستال و… باشد که انسان را به یاد گذشته ها بیندازد به امید روزی که همه چیز تبدیل به حروف آنهم اینگونه نباشد

Ba arezouye 12 mah shadi 52 hafteh khandeh 365 ruz salamati 8760 saat eshgh 52600 daghighe barekat 315300 saniye dusti va

Sal no mobarak

 

[ یکشنبه ششم اسفند ۱۳۸۵ ] [ 1:15 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

درد دل

وقتی تصمیم گرفتم از کارهای دولتی کناره گیری وبه کارهای مورد علاقه خود در قسمت خصوصی بپردازم مرحوم پدر ومادرم سخت مخالفت کردند گله می کردند که امکانات وشرایط بخش دولتی بهتر است واز همه مهمتر در سنین پیری وکهنسالی آب باریکه ای هم خواهی داشت ولی نصایح واندرزهای ایشان افاقه ننمود ومن وارد بخش خصوصی وفعالیتهای هنری غیر وابسته به دولت شدم مثل تمام کسبه وتجار وآمهایی که آقای خودشان ونوکر خودشان هستند.

اما داستان از اینجا تازه شروع شد که هر کسب وکاری برای رونقش نیاز به افرادی دارد که در هیبت کارکنان ونیروی انسانی چرخ آن تشکیلات رابگرداند.

افزایش حقوق کارکنان ،تعرفه های اداره بیمه، مالیات بر درآمد،قوانین قانون کار شرایط محیط کار و…همه و همه یکطرف نگاههای همکاران ودوستان از طرف دیگر هر مدیر با وجدان را دراین گونه ایام بویژه نوروز شرمنده می نماید، وبا خود می اندیشد که من باید به اعضا خانواده همانقدر ارج ومقام قایل باشم که برای دیگران بویژه همکارانم هستم، چراکه آنها هم امیدشان بعد از خدا به من است. هیئت مدیره هر شرکت وموسسه خصوصی در روزهای پایانی سال به این فکر می کند که چگونه باید از تلاش وخدمات نیروهای صادق وسالمش قدردانی نماید اما علی رغم میل باطنی همواره این دلگیری برای کارکنان وجود دارد که از ما تقدیری شایسه بعمل نیامد دوستس که خود مدیر یک مجله است بشوخی می کفت:درایام زندانیان در بند را که بدهی دارند آزاد می کنند ایکاش مارا هم کسی آزاد می کرد عدم وصول نقدینگی ها ومشکلات فراوان مدیران بخش خصوصی بویژه در این ایام همواره باعث پاره دلخوری ها می شود شایسته است مسئولین کشور به این موضوع توجه بیشتری داشته باشند وحمایتهایی را از بخش خصوصی بویژه مراکز و موسساتی که فعالیتهای صرف فرهنگی هنری را سرلوح امور خود قرار داده اند نماید تا مدیران لایق این بخش ها نیز برای سال جدید توان ونیروی بیشتری از خود نشان دهند.این کمترین کاریست که می توان در راستا مبارزه با فرهنگ بیگانه از خود نشان داده.

به هر شکل یکی باید به ما هم عیدی بدهد دیگر.

[ یکشنبه ششم اسفند ۱۳۸۵ ] [ 1:13 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

فرهنگ اسلامی

انقلاب ما انفجار نور بود.با نگاه به چنین فرمایشاتی متوجه می شویم خشت اول را معمار صاف گذاشت حال اینکه در طول چند سال گذشته دستانی ارزشهای والای انقلاب را کمی کمرنگ کردن نه این است که از اول به آن فکر نشده بود.شخصیتی چون شهید باهنر سالهادر سیستم آموزش وپرورش حتی زمان حکومت پهلوی سعی داشتن که فرهنگ اسلامی را بین نوجوانان و جوانان ترویج نمایند پس از انقلاب یکی از بهترین حرکتهای صورت گرفته تشکیل امور تربیتی در مدارس بود که بعد از جنگ وفوت امام(ره)برچیده شد وبخشی از کار آمدترین ارکان پرورشی آینده بطور کل از صحنه آموزشی کضشور پاک شد.8/12/1384روز امور تربیتی وتربیت اسلامی است وبسیار شایسته است که در این ایام توسط مسئولین مربوطه بویژه آموزش وپرورش-صدا وسیما، ارباب جراید به این مهم توجه شود.پر واضح است که با عنایت به چنین مواردی است که جامعه آینده شکل می گیرد ونسل مستقل،متفکر وسانده ای خواهد شد.

چطوري خوبي

 

معمولا نامه‌هاي دوستانه و غير اداري اين گونه شروع ميشود.

پس ازعرض سلام اميدوارم حالت خوب باشد و هيچ گونه ملالي نداشته باشيد و اگر خواستاراحوالات اين جانب باشيد بحمدالله خوبيم و ملالي نيست جز دوري شما كه آن هم اميد وارم بزودي بر طرف شود و…

ادامه مطلب

[ جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۷ ] [ 1:34 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

 

رمانی

 

پس از فرو پتشي شووروي سابق كشورهاي بلوك شرق هم مانند جموري هاي شوروي از زير بيرق كمونيست خارج شدند و هر كدام كه به غرب و بلوك غرب نزديكتر بودند زودتر غربي شدن .گرچه غرب به ويژه آمريكا بي كار ننشست و با حضور شايسته خود با كمپاني هاي مختلف هم چيز را در كنترل خود در آورد ولي خود مردم هم با يد از خودشان هركتي نشان مي دادن و رماني از جمله كشور هائي بود كه بواقع در اين خصوص چيزي كم نزاشته كه بيشتر از هد هم از خود كزشت و همرنگي نشان داده است

ادامه مطلب

[ شنبه نهم شهریور ۱۳۸۷ ] [ 0:46 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

 

حرفی تازه

 

روابط آدمها و دوست داشتن يك ديگر در غرب گاهي وقتها آنقدر امروزي مي شود كه براي ما شرقي ها سوال پيش مي ايد كه آيا اين درست است يا نه با هم قسمتي از آن را مورور مي كنيم :

مردي نزديك به سي و پنج ساله به همراه خانواده همسر و پسر و دوخترش براي زندگي بهتر و موفقيت

ادامه مطلب

[ شنبه نهم شهریور ۱۳۸۷ ] [ 0:43 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

زنان فرشته اند

 

كدام انسان باوجدان و اخلاقي است كه نسبت به مادر خود بي تفاوت باشد . در كدامين دين و آئين سفارش خاص به احترام والدين به خصوص مادر را نداشته باشد . كدام قهرمان ملي و شخصيت جهاني را مي توان نام برد كه مديون تربيت مادر خود نباشد . زن در واقع همان مادر است

ادامه مطلب

[ چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۸۷ ] [ 10:17 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

بنام نامي حق

 

يك بار ديگر خداوند محك آزمايش را بر ما انسانها قرار داد . در اخبار آمد ه بود كه زلزله اي در چين اتفاق افتاده و طوفاني كشور برمه را در نورديده هزاران نفر انسان در شرايطي سخت قرارگرفته اند شرايطي كه شايد براي هر يك از ما نيز اتفاق بيفتد بايد بينديشيم در آن شرايط از ديگر انسانها ما چه توقعي داريم پس همان كونه باشيم كه توقع داريم ديگران در اين گونه مواقع با ما باشند . اما اين گونه صوانح طبيعي است وغير قابل اجتناب.

ادامه مطلب

[ چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۸۷ ] [ 10:14 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

AkfA

126

 

غروب يك روز زمستاني در سال 1357 بود كه تلفن خانه ما به صدا در آمد ، مرحوم پدرم گفته بود كه بايد من تلفن ها را جواب بدهم. براي همين گوشي را برداشتم . صداي گريه و ناله مي‌آمد و پيام كوتاهي از عموي بزرگم كه بگو بابات به من زنگ بزنه.

آن روزها ايران شور و حال ديگري داشت و هر گوشه‌اش قوقايي بود با پدرم كه مسئول پاسگاه ژاندارمري دامغان بود تماس گرفتم و پيام عمو را به او رساندم.

ادامه مطلب

[ سه شنبه چهارم تیر ۱۳۸۷ ] [ 11:19 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

150دكمه تلوزيون خاموش

 

 

 

 

وقتي صحبت از تابستان مي شود بيشتر خانوادهاي ايراني زاني قم به بقل ميگيرن كه حالا بايد چه كار كنند.

حق هم دارند چرا كه سه ما ه پرورش و آموزش كودكان و نو جوانان براي والدين دلسوز كه با يد به فكرمخارج و هزينه هاي زندگي هم باشند خود كاريست بسيار مهم .زندگي شهر نشيني و شرايط آن باعث شده كه اين گونه مشكلات

ادامه مطلب

[ یکشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۷ ] [ 0:20 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

فصل تابستان در راه است

 

 

 

فصل تابستان در راه است وكمو بيش خانواده ها براي اين فصل برنامه ريزي مي نمايند از جمله اين برنامه ها سفر است . ايران كشوري است با هزاران نقطه ديدني و زيبا كه براي بازديد بويژه فرزندان ايراني لازم و زروري مي باشد . اگر به دنبال يك خود باوري ملي هستيم برنامه هاي ايران گردي را بايد در برنامه آموزشي فرزندانمان قرار بدهيم و لاعقل سالي دو بار به يكي از نقاط ايران سفر نماييم حتي اگر براي مدارس در تابستان اجراء اين گونه برنامه ها امكان پزير نمي باشد بهتر است چند خانواده با هم يكي را به عنوان سرپرست انتخاب و بچه ها را با او به سفر هاي يك يا چند رو زه بفرستن .

ادامه مطلب

[ یکشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۷ ] [ 0:18 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

يك داستان با چند روايت!

 

 

مي خواهم حقيقتي را بگويم وخواهش مي كنم اين قبل ازهرچيزدرنظرگرفته شود كه من عاشق او بودم همين. وهرگزنمي خواستم به او خيانت كنم من يك قرباني هستم من نمي خواهم ازخودم تعريف كنم ويا نظرشما را نسبت به خودم تغييردهم

ادامه مطلب

[ یکشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۷ ] [ 0:16 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

گفت و گوی دوستانه

 

 

يك بار ديگر خداوند محك آزمايش را بر ما انسانها قرار داد . در اخبار آمد ه بود كه زلزله اي در چين اطفاق افتاده و طوفابي كشور برمه را در نورديده هزاران نفر انسان در شرايطي سخت قرار گرفته اند شرايطي كه شاير براي هر يك از ما نيز اتفاق بيفتد بايد بينديشيم در آن شرايط از ديگر انسانها ما چه توقه اي داريم پس همان كونه باشيم كه توقو داريم ديگران در اين گونه مواقه با ما باشند . اما اين گونه صوانه طبيي است وقير قابل اجتناب.

ادامه مطلب

[ یکشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۷ ] [ 0:14 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

زنان فرشته اند

 

 

كدام انسان باوجدان و اخلاقي است كه نسبت به مادر خود بي تفاوت باشد . در كدامين دين و آئين سفارش خاص به احترام به والدين به خصوص مادر را نداشته باشد . و كدام قهرمان ملي و شخصيت جهاني را مي توان نام برد كه مديون تربيت مادر خود نباشد . زن در واقع همان مادر است حالا چرا به او و نقش او گاهي بي تفاوت مي شويم جاي

ادامه مطلب

[ یکشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۷ ] [ 0:10 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

يك داستان با چند روايت!

 

مي خواهم حقيقتي را بگويم وخواهش مي كنم اين قبل ازهرچيزدرنظرگرفته شود كه من عاشق او بودم همين. وهرگزنمي خواستم به او خيانت كنم من يك قرباني هستم من نمي خواهم ازخودم تعريف كنم ويا نظرشما را نسبت به خودم تغييردهم.

ادامه مطلب

[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۷ ] [ 20:21 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

مكتب هاي موختلف

ابسولوتیسمAbsoltismeابسولو به معنی مطلق و مقصود از ابسولوتیسم حکومت مطلقه و ریاست یکنفر شخص مطلق العنان است بر جامعه.

اپیس کوپالیسمEpiscopalismeنام مسلکی است که در قرن 16 در اروپا بوجود آمد. این مسلک منسوب به ژان کالون تئولوژیست فرانسوی است. او به سلطنت تکیه نداشت ومعتقد بود که قدرت روحانی تفوق بر قدرت جسمانی دارد.

ادامه مطلب

[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۷ ] [ 20:19 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

معرفي موسسه آشتي

The festival by the title of “second camera” or better to say “second vision”

ادامه مطلب

[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۷ ] [ 20:16 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

امكانات‌ بانك‌ جهاني؛ فرصتهاي‌ بنگاهها
دامنه‌ عمليات‌ بانك‌ جهاني‌ و كمكهاي‌ مالي‌ آن‌ بيشتر متوجه‌ اقتصاد خرد در كشورها از طريق‌ كمك‌ به‌ احداث‌ تاسيسات‌ زيربنايي‌ است.

ادامه مطلب

[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۷ ] [ 20:8 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

آقا اجازه

 

 

‏   سرمقاله شماره 144‏

 

پيرمرد را با همان نگاه اول شناختم ، گرچه تمام موها يش به رنگ برف در آ مده بود و كمي هم خم شده بود اما مثل گذشته ها قدم با صلابت بر ميداشت و بر گوشه لبش هم لبخندي پدرانه جاي داشت .

ادامه مطلب

[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۷ ] [ 20:1 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

بهشت و دوزخ همينجاست

 

سخنران جلسه ليوان آب روي ميز را سركشيد و ادامه داد .گوته ميگويد: … هنوز فرمايش گوته را به اتمام نرسانده بود كه با لبخندي مليح و نگاه عاقل اندر سفيه به مردم حاضر در جلسه فرمود : كنفوسيوس در جائي مي گويد :….

و جالب اينكه انبوه حاضران در جلسه اين مطالب را به دقت ميشنيدند و يادداشت مي كردند .طوري كه گويا اهميت بسي

ادامه مطلب

[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۷ ] [ 19:58 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سرمقاله

 

صدسال گذشت و امروز تكه هائي از وطن ما ايران آزاد شدند و ميتوانند با افتخار بگويند كه ما ايراني هستيم بله قرارداد ننگين تركمن چاي به پايان رسيد و تكه هاي ايران بايد به آن بازگردانده شود اما اين اتفاق هرگز صورت

ادامه مطلب

[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ ] [ 1:5 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال نكنيم!

 

دوستي دارم كه سالهاست او را خوب مي شناسم مرد بزرگواروانسان شريفي است. چندي پيش براي عيد ديدني به دفترمجله آمد وبعد ازاحوال پرسي هاي دوستانه سرگله را بازكرد كه: آقا شما كه ازارباب جرايد هستيد و كارمطبوعات مي كنيد، يك مطلبي هم بنويسيد راجع به اينكه چرا حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال مي كنيم.

ادامه مطلب

[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ ] [ 1:1 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

لوح سپاس آشتي

 

 

شايسته است كه بشريت در مقابل افرادي كه ازجان و مال خود گذشته و همواره بيش از آنكه به خود بينديشند به ديگران و حتي ديگر موجودات كه خداوند خلق نموده مي انديشند و در راه رفاه و آسايش آنها تلاش مي نمايند . نگاهي قدرشناسانه داشته باشد.

ادامه مطلب

[ سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۶ ] [ 0:34 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

طرح نو

 

 

چند سال پيش در همين هفته نامه همسر ستوني را باز كرديم بانام طرح نو كه دست بر قضا بسيار مرد استقبال شما خونندگان نيز قرار گرفت و در آن افراد وطن پرست و با ذوق طرهايي را جهت بهبود موضلات اجتمايي و يا حتي شهري مطرح مينمودن. و بدينوسيله به گوش مسولين ميرسيد.

ادامه مطلب

[ یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۶ ] [ 22:21 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

فقط او

 

 

خانواده و نقش اصلي آن در شكل گيري شخصيت فردي كودكان در جامعه فردا مهمترين بحثي است كه امروزه در جوامع بشري مطرح است .حتي سخنراني جناب پاپ، در سال جديد به توجه داشتن به نقش خانواده، آن هم خانواده سنتي پرداخته شد. ايشان در سخنراني خود به جهانيان، توجه داشتن بيشتر به خانواده نه فقط زن و شوهر بلكه پدر مادر و تمام اقوام در نظر است .شايان ذكر است در اسلام احاديث زيادي هست كه به خانواده به ويژه پدر و مادر توجه شود. صله رحم از اهميت زيادي در اسلام برخوردار مي باشد .

ادامه مطلب

[ یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۶ ] [ 22:18 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

خودباوري ملي

 

ملت ما به رهبري پير و مرشدشان در سال 1357 انقلابي را به عرصه وجود رساندند كه نظر تمام دنيا را به خور جلب كرد . يكي از فرمايشات بنيان گذار حكومت اسلامي در ايران اين بود كه دولت شاه با به كارگيري مستشاران غربي شخصيت و مقام ايراني را كوچك مي كند كه به واقع هم كاملاً درست بود . چراكه اگر ملتي به درجه اي از خود با وري و استقلال نرسد كه كاري نكرد ه به نام انقلاب ، خوشبختانه مردم ايران بويژه دانشمندان و جوانان با غيرت   ايران پس از انقلاب ثابت كردند كه در تمام رشته ها ي علمي و فني مي توانند استقلال خود را داشته با شند .

ادامه مطلب

[ یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۶ ] [ 22:14 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

بيست سي ميليون خرج كنم !

با ناراحتي گفتم بارآخرتان باشد كه روزنامه اتاق مرا بر مي داريد تا من نخوندم از اتاقم بيرون نبريدو بدون اينكه به تيتر هاي آن توجه كنم آن را پرت كردم كنار ميزم و….درست ديده بودم خدايا خودش بود مرحوم حاج حسن….الله اكبر روي صفحه اول روزنامه اعلاميه بزرگي از مرحوم حاج حسن ….به چاپ رسيده بود.كه قبل از هر چيز دو موضوع يك قيمت آگهي ودوم نام افرادي كه زير آگهي با خط سبز نامشان آمده بود نظرم را جلب كرد.

ادامه مطلب

[ یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۶ ] [ 22:6 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

[ جمعه بیست و ششم بهمن ۱۳۸۶ ] [ 13:19 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سراب

سراب داستان .
ادامه مطلب

[ چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۶ ] [ 0:33 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

نشستی با صابری برای جشنواره فیلم

نشستی دوستانه با جناب آقای صابری

  • جناب آقای صابری،موسسه فرهنگی هنری آشتی در نظر دارد بر اساس طرحی که شما ارائه نموده اید یک مسابقه و یا در سطح گسترده تر، در قالب جشنواره فیلم و عکس برگزار نمایید. باتوجه به این که طرح اجرایی این جشنواره (فیلم) از جانب شما بوده است چه ضرورتی در ارائه این موضوع می بینید؟

ادامه مطلب

[ دوشنبه هفدهم دی ۱۳۸۶ ] [ 22:2 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

خود کشی کن

 

خود کشی کن

 

جلسه تمام شده بود و جمعيت مشتاق باصدای بلند تشکر می کردند و برای جند دقیقه صدای کف و حتی سوت سالن را در خود فرو برد برخاستم و به ادای احترام سر خم کردم .

برای لحظه ای با خود اندیشیدم با توجه به دویست تومانی که در جیبم هست میتوانم اول برم تهران پارس و بعد بهارستان و اگه زود برسم به مترو میرم خونه خوب خدارا شکر کم ندارم .

ادامه مطلب

[ سه شنبه ششم آذر ۱۳۸۶ ] [ 19:56 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

32 ثانی

 

۳۲

 

 

دكتر بهرام عكاشه محققي ايراني است كه راجع به زلزله تحقيقات قابل توجه اي بويژه در ايران و تهران داشته ، او معتقد است هر170 سال يك زلزله بزرگ در تهران اتفاق مي افتد.

از استان سمنان تا تهران پارس و از تهران پارس يك دوشاخه يكي به شمال به طرف كرج و

ادامه مطلب

[ سه شنبه ششم آذر ۱۳۸۶ ] [ 19:51 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سپيد سپيد ياس من !تمام احساس من

سپيد سپيد ياس من !تمام احساس من

 

 

 

 

والا بلا هيچ كدوم مقصرنيستيد! يه نگاه به خودتون بندازيد و كمي فكر كنيد چي شد كه آنقدر از هم دور شديد ؟

ادامه مطلب

معماری در ایران

 

پدرم از پدرش كه پدري داشت بنا و ماهر آموخته بود كه براي گچ وخاك بايد مقدار گچ و خاك به يك اندازه باشد از انجا كه بنائي و ساختمان ساختن در خانواده ما سنت شده من هم كه يك مهندس  ساختمان هستم هنوز اين گونه كار مي كنم و به همكارانم هم سفارش مي كنم كه اين كار را بنمايند . چرا كه سالها است ساختمان سازي

ادامه مطلب

[ شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ ] [ 9:4 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

اينجا آفريقا است!

اينجا  جايست كه بيشترين معادن الماس  را در خود جاي داده است اينجا معروف است به سرزمين طلاي سفيد .اينجا آفريقا است ! جاي كه گرچه مردماني سياه چهره دارد اما سروتي  ماوراي انديشه در زير پايشان است و اما اي كاش اين سروت نبود و مردم راحت زندگي مي كردن چرا كه همواره براي بيشتر داشتن سروت

ادامه مطلب

[ شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ ] [ 9:2 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

اصناف

شايد در يك مقاله نتوان به طور كامل از اصناف و صنف صحبت كرد ولي اگر  تا ريخچه ي آن را در جهان و ايران بررسي نماييم بسيار قابل توجه است .در معناي ساده صنف به جمعي مي گويند كه در يك فعاليت مشترك و موازي همكاري دارند و همكار هستند براي نمونه پوشاك توليد مي نمايند و يا مي فروشند.

ادامه مطلب

[ یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۸ ] [ 8:22 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

به جرم راست گفتن

 

بخواطر اين كه مطن حاضر سياسي نشه و كسي به خودش نگيره همين اول كار ميگم كه اين يك مطن تنز و شوخي است !

همه ي ما دوست داريم حرف راست بشنويم و ميگوايم دروغ گو دشمن خداست . اما وقتي حرف راست ميشنويم اولين كاري كه ميكنيم براي تلافي تصميم مي گيريم .صبر و شكيبايي و قدر داني از اين كه طرف راست شو گفته و خلاصه اين حرفا هم پشيزي نمي ارزه و ميگوايم حالا كه خودت هم قبول داري پس بايد اينطوري تنبي بشي و ال آخر .

ادامه مطلب

[ سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ 0:11 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آينه دروغ نمي گويد

گاهي وقتها بد نيست انسان به آينه نگاهي بيندازد و خود را در آن ببيند . و بهتر است اين كار را در خلوت انجام دهد . شايد با اين كار به خودش باز گردد و بداند كه چقدر آدم بوده با تمام خصوصيات آدميت .

در تنهايي فرستي پيش مي آيد كه با خود روراست باشيم و قبول كنيم كه كجاها خلاف كرديم . ولي اين يك نعمت است كه هر كس آن را دارد خوشا به حالش و آن كه ندارد …

ادامه مطلب

[ سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ 0:8 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

سميرا

 

نفس عميقي كشيد و از داخل به بيرون ساختمان نگاه كرد درست همان جااي كه براي اولين بار در سال 1384 سميرا از آن در وارد ساختمان شد و ناخواسته در همان برخورد اول وي را فريفته خود نمود .

ادامه مطلب

[ جمعه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ 18:12 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

خدايا ما فقط شاكريم

 

پس از حدود چهل روز وقفه در چاپ هفته نامه همسر در پي ارسال ايميل ها و تماسهاي تلفني شما با مدير مجله برآن شديم تا مجددا” از روند جريان موسسه و مجله همسر شما را آگاه سازيم .

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 19:1 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

بهار در زمستان

 

چي بگم ، كه اگه  نگم  بهتره .اين روز آ كسي به كسي گل نمي ده .آدما در گير كاراي

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:59 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

چمين

 

 

چمين فقط يك نام نيست . چمين يك سند است .سندي از برگ تاريخ براي انسانها. چمين را نمي شود نگاه داشت و چون يك بناي تاريخي به معرض نمايش گذارد .چمين مظلوميت يك قوم نيست بلكه واقعيت

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:57 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

بنام خداوند بخشنده مهربان

كي ميگه جهمدم هست!

وقتي صحبت از انقلاب به ميان مي آيد خيلي ها نفس عميقي مي كشند و كويي حق وحقوقشان پرداخت نشده سري تكان مي دهند و با پوذ خند مي گويند:چي فكر مي كرديم و چي شد!

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:55 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

نيمه پنهان علي اشرف درويشي

 

براستي كدام نويسنده و ايراني كتاب خوان هست كه با قلم استاد علي اشرف درويشي آشنا نباشد .كدام محقق و فرهنگ شناس بدون استفاده از تحقيقات ايشان مجموعه خود را تكميل كرده و يادي از اين استاد ننموده است .

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:53 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

فرياد بي صدا

با نام خداي رحمان و رحيم

روز يكشنبه پنجم بهمن ماه سال جاري تعدادي به دفتر موسسه آشتي و هفته نامه همسر وارد و بعد از توهين و ضرب و شتم كاركنان و هنرجويان كليه وسايل و امكانات موجود در اين مركز آموزشي و مطبوعاتي را تخريب و تخليه نمودن و تمام امكانات و آرشيو اين مركز را به جاي نا معلومي انتقال دادند .

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:51 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

اشك مرد

 

تابستانهاي گرم سالهاي دور براي آنكه طعم زندگي مردانه را بچشم كار مي كردم و در ميان شغلهاي مختلف كارهاي به اصطلاح مردانه تر و يدي را بيشتر ترجيح ميدادم ، كارهايي مثل قلب زني ،پاكت زني ، خياطي صنعتي، تريكو بافي ،تعويض رو غني . من هم مثل خيلي از

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:49 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

قسمت آخر خدابس

تقدیم به دوستم جناب آقای رضا هارونی

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:46 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

قسمت چهارم خدابس

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:44 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

قسمت سوم خدابس

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:41 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

قسمت دوم خدابس

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:37 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

قسمت اول فیلم نامه خدابس

ادامه مطلب

[ جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ] [ 18:35 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

 

 

امروز براي رضاي خدا چه كردي ؟

 

آيا تا كنون به چشمان نيازمند يك كودك توجه كرده ايد . آيا ناله هاي يك زن را درلحظه  نياز به كمك شنيده ايد

بيست دقيقه براي  آن است كه كمي به فكر فرو رويم و به جهاني بينديشيم كه پس از اين حيات تجربه خواهيم كرد .با اين كار نه تنها ارزش زيستن بلكه ارزش بودن را بيش از گذشته خواهيم دانست ، و به تمام موجودات اطرافمان  از دريچه بهتري  مي نگريم  .

زمان براي زيستن بسيار  كوتاه است اما آن  قدر هست كه از آن لذّت فراواني ببريم بشرط آنكه زيستن با انديشه همراه باشد.

منافع اين مجموع براي امور بشر دوستانه از طرف موسسه آشتي  در نظر گرفته شده ، كودكان و زنان قربانيان واقعي خشونتهاي بشري هستند و  ما براي آنها تلاش مي نماييم و براي محيط زيستمان براي دهكده اي  كوچكي كه همه ي ما در آن زندگي مي نماييم .

جعفر صابري بنيان گزار موسسه آشتي است اين موسسه ابتدا در ايران و سپس در كشور هاي ديگري چون افغانستان ، تاجيكستان، عراق ، كردستان عراق ، پاكستان ،عمان  و رماني به خدمات بشر دوستانه توجه دارد  .

بيشترين  خدمات اين موسسه از راه فرهنگي و هنري است ، اين موسسه غير دولتي و مردمي است . برگزاري نمايشگاه ،كنسرت ،جشنواره ، سمينار و ساخت و توليد فيلم هاي سينمايي، اجراء تاتر و يا باله ، چاپ كتاب و مجلات  آموزنده و..

آشتي به زبان فارسي باستان به معناي صلح و دوستي است . اين موسسه  خدمات خود را در بخش درماني ،فرهنگي ،مسكن، آموزش و بطور كلي ياري رساني معطوف مي دارد.

اعضاء اين موسسه سربازان آشتي ناميده مي شوند و بدون توجه به رنگ ، نژاد ، دين و حتي مليت به انسانها و محيط زيست آنها مي انديشند و در هر جايي كه باشند به   اهداف گفته شده  كمك مي نمايند .

به ما بپيونديد و از همين امروز با ما باشيد. و شعار ما را تكرار نماييد .

ما به خدا ايمان داريم و براي خدا هر كاري مي نماييم .

 

سرباز آشتي

[ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۸۷ ] [ 19:50 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

معلم را به خانه ببريد

        يادش به خير، در  زمان  تحصيل، يك بار تنبيه شدم، حتي مادرم به مدرسه خواسته شد. ناظم  مدرسه ميگفت: بگو از كي گرفتي تا نمره انظباتت را كم نكنم! علي رغم تمام تهديد ها دلم نيامد دوستم را معرفي كنم .

ادامه مطلب

[ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۸۷ ] [ 19:48 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

سرمقاله 163

 

 

دوستي براي درد دل مي‌گفت : تصميم به ازدواج نداشتم  چون احساس ميكردم خيلي زود است و بيشتر به فكر پول درآوردن بودم  ولي وقتي با همسرم آشنا شدم ديدم دختر پر كار و مسئوليت پذيري است براي همين تصميم گرفتم راجب به ازدواج  تجديد نظر كنم  آستينها را بالا زدم و ازدواج كرديم خيلي

ادامه مطلب

[ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۸۷ ] [ 19:46 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جايگاه فرهنگ و هنر در ايران

 

 

دوستي داشتم كه بيست سال پيش از كار دولتي كناره گرفت وبراي تحصيل دخترانش راهي يكي از كشور‌هاي اروپايي شد. وي پس از مدتي اقامت  به همراه خانواده، تصميم گرفت شغلي را براي خود راه

ادامه مطلب

[ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۸۷ ] [ 19:43 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

چطوري خوبي

معمولا نامه هاي دوستانه و غير اداري اين گونه شورو ميشود.

پس از عرض سلام اميدوارم حالت خوب باشد و هيچ گونه ملالي نداشته باشيد و اگر از حال اين جانب خواسته باشيد بحمدالله ..خوبيم و ملالي نيست جز دوري شما كه آن هم اميد وارم بزودي بر طرف شود .و…

ادامه مطلب

[ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۸۷ ] [ 19:42 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

    خا نه‌ي پدري

اشك تو چشماي هر دوشون جمع شده بود و با هم ميگفتن يعني نمي‌شه ما از هم جدا نشيم .‏

گوشي را برداشتم و به پدر هر دوشان زنگ زدم .‏

ادامه مطلب

[ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۸۷ ] [ 19:38 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال نكنيم!‏

دوستي دارم كه سالهاست او را خوب مي شناسم مرد بزرگواروانسان شريفي است. چندي پيش براي عيد ديدني به دفترمجله آمد وبعد ازاحوال پرسي هاي دوستانه سرگله را بازكرد كه: آقا شما كه ازارباب

ادامه مطلب

[ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۸۷ ] [ 19:37 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

كلبه عمو تام

سالها پيش وقتي كتاب كلبه عمو تام نوشته هاريت پيچر ستو نويسنده قرن نوزدهم كه يك معلم ساده درنيواينگلند يكي از ايالات شمال شرقي آمريكا به چاپ رسيد هيچ كس فكر نمي كرد كه اين بانوي متولد

ادامه مطلب

[ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۸۷ ] [ 19:36 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

 

فيلمي براي تمام سالها

چندي پيش چون سالهاي گذشته شب چله بود و به رسم هشت هزار ساله ايرانيان باستان خانواده هاي ايراني گرد يك ديگر نشستند ، و ضمن خوردن هندوانه و گرفتن فال حافظ  فيلم هم ديدن .

ادامه مطلب

[ جمعه ششم دی ۱۳۸۷ ] [ 21:49 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

زن در غرب

چهره زن در جهان امروز تفاوتي با زن ديروز ندارد ، حتي آزادي و راحتي زن امروز هم نمي‌تواند غبار ظلمي كه در حق زن مي‌شود را بزدايد .

اگر آزادي و راحتي به پوشيدن لباسهاي كوتاه و راحت باشد .اگر حضور در جمع مشاغل مردانه باشد . و اگر راحتي در انتخاب همسر و يا عشق باشد بايد گفت غرب مهد آزادي براي زن است .

ادامه مطلب

[ جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۷ ] [ 1:45 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

شهر بي‌اذان

در محله رازي، خيابان كارگر جنوبي پاركي تاسيس شده است  با همين نام (پارك رازي). سالها پيش محله‌اي به نام جمشيد و قله درمكان كنوني پارك قرار داشت  كه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي اين محله بد نام تبديل به پارك شد و از آنجا ديگر اثري باقي نمانده است. اما در آن محله مسجدي  بود، بزرگواري

ادامه مطلب

[ جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۷ ] [ 1:42 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

159

روابط آدمها و دوست داشتن يكديگر در غرب گاهي وقتها آنقدر امروزي مي‌شود كه براي ما شرقي‌ها سوال پيش مي‌آيد كه آيا اينگونه روابط درست است يا نه با هم قسمتي از آن را مرور مي‌كنيم :

مردي حدوداً سي و پنج

امپرياليسم !

حتي يك ليوان آب هم اگر در جايي بماند از بين مي رود!

يك در ياچه اگر ساكن باشد و آب در آن جريان نداشته باشد بركه مي شود و آبش از بين مي رود .

و همين بلا برسر اقتصادي مي آيد كه فعال نباشد و جريان نداشته باشد .

ادامه مطلب

[ جمعه بیستم آذر ۱۳۸۸ ] [ 18:6 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

زير آسمان شهر

مادر بزرگ ها هميشه قصه هاي زيادي براي گفتن دارند . سينه مادر بزرگها پور است از داستانها و افسانه ها از شاهزاده هايي كه مي روند تا ديو را بكوشند و مردم آبادي را نجات بدهند . مادر بزرگها خيلي قصه بلد هستند اما اين روزها كمتر قصه مي گن و بچه ها بيشتر با آسباب بازي هاشون دل خوشن و كمتر خانه اي  مادر بزرگ داره .

ادامه مطلب

[ دوشنبه دوم آذر ۱۳۸۸ ] [ 23:11 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

ستاره داران

با چشماني اشك بار در مقابلم ايستاده بود وشانه ها يش تكان مي خور ولحظه اي بعد پاهايش هم طاقت نياورد و نشست.

ادامه مطلب

[ دوشنبه دوم آذر ۱۳۸۸ ] [ 23:7 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

با سلام و صلوات بر اهل بیت  میلاد امام هشتم را را برعاشقان آن حضرت تبریک می گویم.

 وسیزدهمین سال تولد مجله همسر را به همکاران و شما خوانندگان تبریک می گویم.

جعفر صابری

اشعاری برای تقدیم به شما

بخارست

درسکوتی سبز،یک صدا هستیم

هر کدام از ما، یک ندا هستیم

ما همه رستم ،ما همه سهراب

در رهت ایران، جان به کف بی باک

شیر زنان ایران زمینیم،ما از نژاد گُرد آفرینیم

هر جوان ما یک سیاوش هست،هر وجب این خاک جان آرش هست

از خون جوانان وطن لاله دمیده

شب رفت و سیاهی به تن جامه دریده

ها ها هاها هاها…

ما نه خس هستیم ،مانه خاشاکیم

جرم ما عشق

عاشق این خاکیم

خس تویی ناپاک ،کمتر از خاشاک

ما فریدونیم،خصم تو ضحاک

++++++++++++++++++++++=

بیا در گفت و گو باشیم ،نه با هم چون عدو باشیم

حقیقت گم شده امروز ،بیا در جستجو باشیم

بیا تا سینه در سینه،بدور از نفرت و کینه

یکی برگو ،یکی بشنو،حقیقت گم نشد ،اینه

تفنگت را زمین بگذار،که دست بالای دست بسیار

گلوله حل مشکل نیست،نقاب از چهره ات بردار

ببین آن مادری را که،یه چشم آه و یه چشم اشک است

تفنگ از آهن و دود است،نه تمرین است و نه مشق است

تو کی هستی که می بخشی،تو کی هستی که میگیری

هم او داده هم او بخشد،تو خود روزی می میری

لالالایی لالالایی لالا حالالای لای

۰۰۴۰۷۳۰۶۱۲۶۰۸

[ سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۸ ] [ 13:44 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

زير آسمان شهر

اواخر سال 1382 بود كه پس از چند سال تلاش و كار كارشناسي توسط يك تيك از دانشجويان جوان و علاقه مند توانستيم بدانيم كه بازيافت زباله در ايران و بويژه تهران بايد به چه شكل انجام شود و پس از تلاش فراوان شرايط ديدار با شهردار وقت كه نه اما معاونت بازيافت  زباله كسي بود كه امكان

ادامه مطلب

[ شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ ] [ 9:40 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

زير آسمان شهر ما:

بيش از سي سال از انقلاب مي گذرد و فرهنگ صف  كامل و كامل تر شده .يادش بخير يك روزي اگر قرار بود ساعت هشت ونيم صبح در مغازه باطري فروشي و يا لاستيك فروشي باز شود ما از شب قبل در صف بوديم يك سري هم اسم مي نوشتن و خلاصه داستاني بود البته هنوز هم هست اما خيلي كمتر و لي داستان صف گاهي وقتها بايد كمي با كلاس

ادامه مطلب

[ شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ ] [ 9:31 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

لبخند در معاملات

معقول پيش از اين وقتي معامله ميشد تو دفتر خانه ها صداي خنده وشادي بلند مي شد فرو شنده ميگفت : خيرش را ببيني و خريدار هم ميگفت : سلامت باشي شادي ببيني شيريني مي داد و همه خوشحال از دفتر خانه خارج مي شدند ولي حالا كمتر كسي از فروش ماشين يا خانه اش رازي است و يا افسوس

ادامه مطلب

[ شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ ] [ 9:26 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

پوشت هر زن موفقي يك !

يكي از خوانندگان هفته نامه همسر كه خانم موفقي هم در جامعه است  رو به من كرد و گفت آقا بنويسيد پشت سر هر زن موفقي در جامه يك زن هست ! بيشتر مرد ها پس از ازدواج جلو رشد همسران خود را مي گيرند !و اين را شما بايد بنويسيد كه چرا ؟

ادامه مطلب

[ شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ ] [ 9:19 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

زير آسمان شهر

به بهانه روز نوجوان و تولد امام هشتم

همواره نقشه نسل جوان در رشد جوامع از اهميت خواصي برخوردار بوده و هست و براي داشتن كشور و ملتي آزاد و مستقل به آن توجه شده به همين منظور برنامه ريزي هاي دقيقي صورت گرفته و مي گيرد . در ايران نيز به همين منظور هزينه هاي صرف مي شود كه بسيار قابل توجه است اين هزينه ها بيش از هر چيز براي دست اندر كاران آن مي باشد

ادامه مطلب

[ شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ ] [ 9:17 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

فارسي شكر است

 

اين مسراي از يك بيت است كه مي گويد :فارسي و زبان فارسي چون شكر شيرين و زيبا است .

سالها از پاشيده شدن امپراتوري ايران مي گذرد اما هنوز در زبان و كلام بسياري از ملت ها آثار زبان فارسي بجا مانده و سالها زبان فارسي جزو زبانهايي بوده كه دانشمندان

ادامه مطلب

[ شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ ] [ 9:14 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

زير آسمان شهر

وقتي صحبت از شهر مي شود در واقع ابعاد و اندازه و جمعيت و بطور كل خيلي چيزهاي ديگر را هم بايد در نظر گرفت و در يك كلام كلان شهر تهران يا به قول دوستي ژولاسيون پارك تهران هيچ قاعده و اندازه و اصولي ندارد شما هر خلافي را در معماري انجام مي دهي و سپس با  پرداخت جريمه مشكل حل مي شود

ادامه مطلب

[ شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ ] [ 9:10 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آخرين نامه

 

پس از شهادت حضرت امام حسن عسگري (ع) و آغاز امامت حضرت مهدي (عج)محمدبن اسماعيل تا پنجاه سال نايب امام زمان (عج) بود در سي پنج سالگي مادر بزرگوارش را از دست داد ومحمدبن اسماعيل هم پس از پنجاه سال نيابت حضرت فوت كرد و پسرمحمدبن اسماعيل ده سال نايب حضرت بود و سپس حسين ابن نور نوربختي شش سال و سپس علي ابن محمد سيوري هشت سال و در نيمه شعبان 329 در سند

ادامه مطلب

شلوار سبز

 

با صدای بلند راننده که فریاتد زد : آخرشه رمضانعلی تکانی خورد و به خود آمد بعد دست جمال رو گرفت و از جلوی اتوبوس پیاده شده بتول هم به آنها رسید و بعد بچه را دست رمضانعلی داد و چادرش را را روی سر مرتب کرد بچه را گرفت و چهارتای راه افتادند.جمال همینطور که دستش توی دست باباش بود تقلا می کرد که زودنر به فروشگاه برسد.

ادامه مطلب

[ شنبه دوم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 18:33 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

سر مقاله229

نمی دونم!

آخرین گل زندگی من کودکی است که کمتر از چهار سال دارد و پسر بچه شیرین زبانی است مثل همه ی کوچولو ها با نمک .اما این کودک مثل تمام بچه ها یک کلمه را بیشتر از هر چیزی به کار می برد و هر وقت جایی در می ماند می گو ید نمی دانم.

برای نمونه می پرسم چقدر من را دوست داری می گو ید سیصد تا . و وقتی می گم چرا؟ او می گو ید نمی دانم. این نمی دانم گاهی وقتها ساعت ها من را در فکر فرو می برد . چرا که بیشتر وقتها ما آدم بزرگ ها جایی که باید بگو ئیم نمی دانم مفصل توضیح      می دهیم و گاهی وقتها که می دانیم و یقین هم داریم می گو ئیم نمی دانیم! سئوال این است آیا برای شما چنین شرایطی پیش آمده که بدانید و بگو ئید نمی دانم و یا برعکس ندانید و بگو ئید می دانم؟بی شک اگر این کو دک می گو ید نمی دانم در بیان احساس خود توانایی لازم را نمی بیند ولی خیلی وقت ها ما بزرگ تر ها  مانند این کو دک می شویم ومی گوییم نمی دانم. کمی عقب تر که می رویم به کودکی خود می نگریم و  همان بازی های کودکانه برای نمونه درخصوص فرهنگ کار تیمی- بازی بهترین آموزشه

در مهد کودکهای ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره گرگه و …. ادامه بازی. بچه ها هم همدیگر رو  هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.

با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه.

در مهد کودکهای ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که  كل تيم  10 نفره  روي 9 تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلي، بعد 10 نفر روی 7 صندلي و  همینطور تا آخر.

با این بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر رو یاد میدن.

شما بگو ئید آیا پاسخی بهتر از نمی دانم سراغ دارید؟من فکر می کنم باید از کمی قبل از تولد کودکانمان ،روی خودمان کار هایی بکنیم که شاید نسل بعد از فر زندان ما هم پاسخ بسیاری از نمی دانم ها را بدانند، در غیر این صورت من همین  حالا می گو یم       نمی دانم!

جعفر صابری

[ سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۹ ] [ 19:54 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

سر مقاله229

نمی دونم!

آخرین گل زندگی من کودکی است که کمتر از چهار سال دارد و پسر بچه شیرین زبانی است مثل همه ی کوچولو ها با نمک .اما این کودک مثل تمام بچه ها یک کلمه را بیشتر از هر چیزی به کار می برد و هر وقت جایی در می ماند می گو ید نمی دانم.

برای نمونه می پرسم چقدر من را دوست داری می گو ید سیصد تا . و وقتی می گم چرا؟ او می گو ید نمی دانم. این نمی دانم گاهی وقتها ساعت ها من را در فکر فرو می برد . چرا که بیشتر وقتها ما آدم بزرگ ها جایی که باید بگو ئیم نمی دانم مفصل توضیح      می دهیم و گاهی وقتها که می دانیم و یقین هم داریم می گو ئیم نمی دانیم! سئوال این است آیا برای شما چنین شرایطی پیش آمده که بدانید و بگو ئید نمی دانم و یا برعکس ندانید و بگو ئید می دانم؟بی شک اگر این کو دک می گو ید نمی دانم در بیان احساس خود توانایی لازم را نمی بیند ولی خیلی وقت ها ما بزرگ تر ها  مانند این کو دک می شویم ومی گوییم نمی دانم. کمی عقب تر که می رویم به کودکی خود می نگریم و  همان بازی های کودکانه برای نمونه درخصوص فرهنگ کار تیمی- بازی بهترین آموزشه

در مهد کودکهای ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره گرگه و …. ادامه بازی. بچه ها هم همدیگر رو  هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.

با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه.

در مهد کودکهای ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که  كل تيم  10 نفره  روي 9 تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلي، بعد 10 نفر روی 7 صندلي و  همینطور تا آخر.

با این بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر رو یاد میدن.

شما بگو ئید آیا پاسخی بهتر از نمی دانم سراغ دارید؟من فکر می کنم باید از کمی قبل از تولد کودکانمان ،روی خودمان کار هایی بکنیم که شاید نسل بعد از فر زندان ما هم پاسخ بسیاری از نمی دانم ها را بدانند، در غیر این صورت من همین  حالا می گو یم       نمی دانم!

جعفر صابری

[ سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۹ ] [ 19:54 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

کلیسای خانگی

متاسفانه چندی است که در اخبار و جراید خبرهایی از تشکیلاتی به نام کلیسای خانگی و تغییر دین و آیین به گوش می رسد. بی شک با توجه به اهمیت موضوع مسئولین محترم خودشان رسیدگی به امور را انجام می دهند اما اگر به تاریخ رجوع کنیم  از سالیان دراز بیشتر ملت ها در جنگ و گریز بوده اند و متاسفانه کشور ما هم یا به گسترش خود می پرداخته یا از گسترشش کاسته می شده یا کورش فتح می کرد و یا مغول حمله کرده، در هر صورت این ملت و سر زمین بسیار از این جریانات را از سر خود

ادامه مطلب

[ سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۹ ] [ 19:51 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

خلوت یک مرد

سرد بود سرد سرد .سیاه بود سیاه سیاه . سوز بود سوزی سخت و استخوان سوز و بادکه گوشهایم را سرخ کرده بود دیگه نمی شد وایساد راه افتادم و در مسیر به یاد آن چهره مهربان و دوست داشتنی ،به یاد آن لبخند  و صدای گرم ،گرم گرم وقتی نگاه می کرد محبت در چشمانش بود. تمام لحظات زندگیم با او ،را به یاد دارم تمام تمامش را و چه بگویم : از  ظهر گرم یک روز تابستانی در سال 1355در شهر قزوین   که با اتومبیل فولکس طوسی رنگمان

ادامه مطلب

[ سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۹ ] [ 19:45 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
با سلام وپوزش از اینکه مطالب کمی جا به جا شده برای نمونه آرامگاه شمشیری قرار ۲۳-۱۰- چاپ بشه .
[ سه شنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۹ ] [ 20:9 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

محبت در مانی

 

چندی پیش دوست عزیزی برای در مان کمر درد و پادرد مادرم پیشنهاد کرد که به  اطراف تهران برویم و با شخصی که ماساژ در مانی می کند ملاقات نماییم . اینکه چه بود و چه خبر بود بماند  که نا خواسته از بس به او آقای دکتر گفتند و لو ح تقدیر های آقای دکتر  هم چقدر بود  خودش داستانی بود که  ما هم به او دکتر گفتیم و تا چشم گشودم دیدیم زیر پای آقای دکتر دارم لگد مال می شوم تا کمر درد خودم هم خوب شود البته  نوعی روغن که ساخته

ادامه مطلب

[ یکشنبه نوزدهم دی ۱۳۸۹ ] [ 19:1 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

فرش قرمز

 

 شهر فاو  قدم به قدمش آتش  بودو دود آنها که اهل جنگ بودند می گفتند فرماندهی عملیات را خود صدام حسین به دست گرفته قرار بود خیلی زود آنجا را پس بگیرد .خط از طرف لشگر قوامین شکسته شده بود و نیرو های دشمن از داخل کانال بیرون زده بودند صدا ی انفجار بقدری زیاد بود که از فاصله زیاد هم می شد شنید که چه  جهنمی بر قرار است بیشتر ماشین

ادامه مطلب

[ یکشنبه نوزدهم دی ۱۳۸۹ ] [ 19:0 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

هوا بس نا جوانمردانه سرد است

 

حالا دیگه هوا هم سرد شده ،سرد سرد، برفی هم آمده و زمستان خودش را نشان داده اما سر مای واقعی در گرمترین خانه ها گاه چنان استخوان ها را می سوزاند که آدمی در پندارش هم نمی گنجد. این روز ها هیچ هیزمی در شومینه ای ریخته نمی شود که  خانواده هارا گرم سازد همه به فکر آنچه هستند که خدا وعده ی  دادنش را داده،  همه در تلاش آنچه هستند که از روز عزل برایشان مقدرشده وباخود می اندیشند که باید بکوشند تا بیابند بی آنکه بدانند قرار است تقدیر مان این باشد و هرانچه تقدیر است

ادامه مطلب

[ یکشنبه نوزدهم دی ۱۳۸۹ ] [ 18:55 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرامگاه شمشیری

  مرحوم پدرم از روزهای بیست و چهار اسفند و کودتای آمریکایی آن روز ها می گفت و از رشا دت مردان و زنانی که آتش خشمشان را تا 1357 در دل نگاه داشتند .مردانی که کم هم نبودند، شاید شاخص ترین  آنها جهان پهلوان تختی بود که بازار تهران بعد از زلزله ی بوین زهرا زیر پاهای او فرش معرفت انداخت و دستان مردم باز به یاری هموطنانشان دراز شد .اما آن جهان پهلوان که  نه میزی داشت ونه اتاق کاری ،نه ماشینی و نه اسکورتی با همان دل پاک و نیت انسانی بار ها سر بلند از مردی و انسانیت  پا به

ادامه مطلب

[ یکشنبه نوزدهم دی ۱۳۸۹ ] [ 18:54 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
 

عید  مبارک

حضرت عیسی  (ع) پیامبر  صاحب کتابی است که آئین زیبای مسحیت را بنیان گذاشته آئینی که برادان و خواهران عزیز ما در جای جای جهان  پیرو آن هستند و بی شک مومنان واقعی برای رسیدن به خدا شناسی  همواره به  دستورات آن حضرت احترام می گذارده اند . سالیان سال است کشور عزیز ما ایران بعلت کستردگی  خود عزیزان مسیحی زیادی را در خود جای داده هم وطنانی که در بسیاری از سخت ترین شرایط دوشآدوش   خواهران و برادران مسلمان و یا زر تشتی و یا یهودی خود بوده اند و به وطن خود بسیار با احترام برخورد نموده اند .  که این یکی از بهترین آموخته های دین مسیحت می باشد. در بیشتر مراسم و اعیاد مسلمانان این عزیزان حضور داشته و به بهترین شکل ممکن دوشا دوش هموطنانشان بوده اند  حتی در مرا سم سوگواری سالار شهیدان  دسته سینه زنی داشته و مرا سمی هم بر پا می نمایند  که بر خواسته از عشق و علا قه آنها به آقا سیدو شهدا است .

 یکی از زیبائی های دین اسلام از بدو تشکیل  و حضور رسول اکرم (ص)  همین قرار گرفتن تمام ادیان در کنار هم و در یک شهر بوده مدینه  و چه زیباست که ما نیز پس از سالها دوستی و برادری با این عزیزان اعیاد ایشان را به آنها تبریک گفته و برای  ساعاتی برنامه هایی را به ایشان در صدا و سیما اختصاص دهیم که نه تنها  قدر دانی خود را به این عزیزان هموطن نشان دهیم بلکه بنوعی  زیبایی و تنوع کشور فر هنگ های کشور عزیزمان ایران را هم به  دیگر هموطنان بنمائیم. کشوری  به را حتی در سرد ترین روز سال می توان به گرم ترین نقطه آن سفر کرد و یا بلعکس . کشوری که از دریا تا کویر و از کوه تا دشت و صحرا و جنگل را همه در خود جای داده کشوری که خدا وند مهر بان همه گونه محبت خود را از انواع حیوانات تا معادن در آن قرار داده ایران عزیزمان  که در سایه  پر چم سرنگ زیبایش سالیان سال آست که با برادری و اخوت بر قرار می باشد و تمام فر هنگ ها  با گو یش های فراوان در آن با احترام زندگی می نمایند .و تمام ادیان  با حقوقی برابر  برای تصمیم گیری در موردهم وطنشان حضور دارند و سر نوشت  خود را خود رقم می زنند.

ما عید  تولد حضرت مسیح را به همی مسیحیان جهان بویژه هموطنان عزیزمان تبریک می گو ئیم.

 

[ جمعه نوزدهم آذر ۱۳۸۹ ] [ 14:54 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

پشت شیشه برف می بارد!

انگار همین دیروز بود که با   لبخند بهم نگاه می کردیم و قند در دلمان آب می شد که  دانه های درشت برف روی زمین می نشست و با شادی به هم می گفتیم فردا تعطیل است !

و فر دای آن روز زیر بارش برف بازی و شادی بود و زندگی خنده و خوردن برف تازه ،خرد شدن دانه های برف زیر دندان و یا آب شدنش در دهان و البته گلو درد های بعدش و…

 اما امروز بچه های ما  پشت شیشه می نشینند و با همان شادی کودکانه لبخند می زنند و به هم می گو یند فر دا تعطیل است با این فرق که بعلت آلودگی هوا  با ید در خا نه بنشینند !

 انگار همین دیروز بود که اول جاده خراسان مردم راه می افتادن و میرفتند نماز بارون می خواندن و یا علمای قم  برای بارون دعا می کردند. انگار همین دیروز بود که موسسه آشتی با همکاری هنر مندان و پیش کسوتان و ورزشکاران جشن برگزار می کرد و اسمشو گذاشته بود اگه بارون بباره !

 چند سالی هست که دنیا در خصوص گاز های گلخانه ای حرف  می زنند و میلیون ها دلار صرف  کنترل اون می کنند . اما  ما چی کشور ما  چه کار کرده هر روز آمار می دیم که این تعداد خود رو اضافه شده و یا این تعداد اتو بوس واحد کم داریم بیشترشم تو همین تهران چند میلیونی است .

ما غیر اینکه اسم خیابونارو عوض کرده با شیم کار دیگری در شهر سازی کردیم . چقدر خیابانهای بزرگ تر ساختیم . تازه گاهی وقتا بزرگ راه های خودمان را هم مثل خیابان هایمان نرده کشی کردیم.  فر هنگ استفاده از وسیله نقلیه رو داریم ؟ اصلاً  وسیله عمومی به اندازه همه داریم .همین هفت هشت سال پیش بود که همکار خوب ما  آقای محسن مسعودی  طرح استفاده از خطوط اتوبوس های ویژه را داد و  معلوم نشد به نام کی اما اجرا شد جالب اینه که در مجله  ما در خواست کردیم و اعلام کرده بودیم ما با تمام وجود آماده هستیم که نتیجه تحقیقاتمونو به مسئولین بدیم و لی آنها فقط  طرح اولیه مارا استفاده کردن و  نتیجه هم بد نبود. اما واقعیت این است که ما نه تنها اتوبوس واحد کم نداریم بلکه اگه درست استفاده کنیم زیاد هم داریم و بی شک بیشترین آلودگی هوا از همین اتوبوس های واحد است . در بهترین و زیبا ترین میادین ما در تهران شاهد وجود انبوهی از اتوبوس های واحد هستیم که راننده هایشان  دور هم نشسته اند چای می خورند و گل می گن و گل می شنوند  و خستگی در می کنن تا اتو بوس کاملاً پر بشود و بعد راه بیفتند .و ملت بی گناه و گرفتار در ایستگاه های بین راه مثل گوشت یخی آویزان این دست گیره ها باشند و یا اتوبوس از کنارشان برود و دود و کثیفی هوا و همه وهمه برای یک بی برنامگی ساده  . کافی است اتوبوسها بدون توقف طولانی در حر کت باشند و راننده ها در ایستگاه های مخصوصی تعویض شوند هم برای رفع خستگی و هم برای تعویض خود رو و انتقال آن به راننده دیگر !

با ور بفر مائید گاهی وقتها بقدری کار ها راحت انجام می شود . حالا بیا ایم دو یا سه روز را تعطیل کنیم . و یا … در انتظار رفتن  آلودگی هوا روی شهرمان باشیم  کمی خنده دار نمی باشد . خدا وند به انسان توانایی و  علم داده در قرآن مجید هم آمده که ما انسان را اشرف مخلوقات قرار دادیم  علم و دانش بشری در خدمت ماست  همین طرح دور بر گردان خیابان برای نمونه در بزرگ راه شهید چمران برای ورود به محله نصر ( گیشا) باید بیش از شش کلومتر رانندگی کرد و جالب اینکه  چون اتو بان نرده کشی شده باید از ترافیک طولانی گذشت و بعد دور زد و به این محله رسید. انبوه اتومبیل ها  خود باعث آلودگی هوا و مصرف بالای بنزین می شوند . و این که اتومبیل ها بیشترشان تک سرنشین است خود داستانی دارد که باید در فرصتی به آن پرداخت.

ختم کلام آلودگی هوا و بیماری و نازیبایی که امروز ما برای فرزندانمان به وجود آورده ایم نتیجه کم لطفی و بی دقتی است که تاوان سنگی نی را اگر چاره نکنیم باید بپردازیم.

یاد فروق بخیر که می گفت :پشت شیشه برف می بارد

درون سینه ام دستی دانهی اندوه می کارد!

[ جمعه نوزدهم آذر ۱۳۸۹ ] [ 14:50 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

100 سال گذشت

چهار انگشت نداشت و لی کار کردن در آشپز خانه برایش  مشکل نبود . خیلی راحت چای می ریخت و در مقابل مهمانان قهوه خانه می گذاشت . وقتی نگاههای سنگین من را دید با لبخند با همان لهجه ی  آذری گفت : حتی حاضر بودم جانم را بدهم.  چهار تا انگشت که چیزی نیست.

ادامه مطلب

[ جمعه چهاردهم آبان ۱۳۸۹ ] [ 18:7 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 از کر دستان چه خبر !

 

از مرز ایران که می گذری وارد ساختمان شیک و نوسازی می شوی که بوی تازگی می دهد همه چیز نو است و لباسهای معمولی، شبک و اتو کشیده می باشد، با چهره ای گشاده با شما برخورد می کنند و آرزوی اقامت خوشی را برایتان دارند زندگی به شدت در جریان است و بیش از هر چیز ساخت و ساز نمود دارد. هتلها یکی پس از دیگری با نامهای مختلف ساخته می شود، کالاهای مختلف با نامهای مختلف در فروشگاهها و مغازه ها به چشم می

ادامه مطلب

[ جمعه چهاردهم آبان ۱۳۸۹ ] [ 18:6 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

ولی دم

 

هر دو کلیه را از دست داده از کمر به پا ئین حر کت ندارد و روی چرخ است دیالیز می شود و  پزشکان و پرستاران می گو یند قبل از آوردن به بیمارستان آثار شدید جراحت های ناشی از تنبیه بدنی و آزار روی بدنش هویدا بود . پلیس و ماموران تشخیص دادند که به عمد وی را زیر چرخ کامیون انداخته اند و راننده کامیون قصم می خود قبل از حر کت حتی چرخ عقب را هم دیدم و لی تا حر کت کردم صدای   ….                                                                                                                

نامادری   مضمون اصلی است اما پدر و ولی دم شاکی نیست. این تمام ما جرا بود که معلمی با چشمان خیسش از دانش آموز دخترش می گفت و می خواست که من بگو یم  .

 دیگر چیزی برای گفتن ندارم هیچی …

[ جمعه شانزدهم مهر ۱۳۸۹ ] [ 18:7 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

             حق با کیست!        

       پدرم خدا بیا مرز  بعد از مراسم خوستگاری به من گفت : پسرمهمان روز های اول عروسی بی بهانه چند بار بزن تو گوش زنت و به او بگو فامیلات نیان  اینجا  دنبال بهانه باش اگه داد دستت که هیچ بزن اگه نداد خودت یه بهانه درست کن و بزن ولی حتماً بزن  اگه نزنی اون یادش دادند که جلوی فامیلاش تورو خرد کنه  تو هم چاره ای نداری جز سکوت و بعد هم دعوا اون می خواد جلوی فامیلش به همه بفهماند حرف اول را او میزند می داند بعد تو با او دعوا می کنی اما مهم نیست چون جلوی فامیل تورا خرد کرده .                      

ادامه مطلب

[ جمعه شانزدهم مهر ۱۳۸۹ ] [ 18:4 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

The world is not dangerous because of those who do harm but because of those who look at it without doing anything.

 

دنیا به این دلیل خطرناک نیست که بعضی آدمها به دیگران آسیب می رسانند ، به این دلیل خطرناک است که کسانی شاهد این آسیبها هستند هیچ کاری نمی کنند

[ جمعه شانزدهم مهر ۱۳۸۹ ] [ 17:38 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

هم نفس بودن یا هم قفس زیستن!

سلام :

حالا که به لطف خدا وند دویست و بیستمین  شماره هفته نامه همسر را در آستا نه چهار دهمین سال تلاش فر هنگی خود تقدیم می نمایی عرض می کنیم:

واژه ها زیباست و با شنیدن آنها آدم می ماند که مگر می شود از کنار آن گذشت و توجه نداشت. بعد چاپ سر مقاله گذشته با هم بودن یا در کنار هم بودن  دوستی این

ادامه مطلب

[ جمعه شانزدهم مهر ۱۳۸۹ ] [ 17:30 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 با هم بو دن  یا با هم ماندن ؟

شاید این سئوال مانند آموزش یا پرورش باشد که لازم و ملزوم یک دیگر است کدام یک با ید  اول با شد !

با نگاه به اطراف خود و کندو کاو در  زندگی خود متوجه می شویم بیشتر مواقع  بیش از آن که  با هم با شیم و کنار هم در سختی ها و گرفتاری ها   کنار هم بمانیم  از دور با هم بودیم و احساس کردیم که کنار هم هستیم.  اگر دوستی به شما در خصوص سر قت اتو مبیلش  مرا جعه کرد و شروع به درددل نمود در بهترین شرایط برای هم در دی به او گفته اید  انشاا… پیدا میشه غصه نخور  . اما  فکر می کنید این برای او کافی بوده؟

ادامه مطلب

[ جمعه شانزدهم مهر ۱۳۸۹ ] [ 17:27 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

رمضان سلام

 

رمضان هم آمد و یک سال پیش بود که خیلی ها کنار ما بو دن و امسال نیستند. دوستی سخت آشفته و گرفتار بود می گفت هر چی از خدا می خواهم به من می دهد اما نمی دانم چرا سر نماز که خیلی هم دلم می خواهد بخوانم همه چیز را فراموش می کنم و نمی توانم حتی یک آیه را درست بخوانم ، گاهی وقتها به خودم می گو یم این همه چیز های مختلف برای من ارزش یک لحضه با خدا بو دن را ندارد.

ادامه مطلب

[ جمعه بیست و نهم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 15:31 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جای خالی فیلم های فارسی !

 

حاج  احمد می خندید و می گفت : با با قدیم وقتی یکی، صد تو مان تو کافه برای رفقاش خرج می کرد یعنی خیلی هزینه کرده .صد تو مان سال پنجاه خیلی پول بود اما تو همون جمع یکی که چتر بازی کرده بودو   خود شو دعوت کرده بود به گار سون می گفت نو

ادامه مطلب

[ پنجشنبه هفتم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 20:16 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

جای خالی ستاره:

 

سئوال این بود که چرا جوانان و نو جوانان امروزی ایرانی کمتر  مسئولیت پذیر هستند و تمایل کمتر یه خدمات اجتمائی نشان می دهند و … در مقابل این سئول  بررسی کاخ سفید آمریکا را در خصوص علت چاقی نو جوانان  داشتم  که در چند روز گذشته مهمترین بر نامه کاری رئیس جمهور آمریکا بوده و در کاخ سفید به آن فکر می کنند.

ادامه مطلب

[ پنجشنبه هفتم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 20:14 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

استاد عزیز و ارجمند، هنرمند گرامی

ادامه مطلب

[ پنجشنبه هفتم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 20:13 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

سخت ترین شغل دنیا!

 

باز تلفن زنگ خورد این بار هم  جوانی بود که با صدایی گرفته و ملتمس می گفت : آقا بخدا آبروم در خطر است و اگر مدارک تحصیلی خود را ارا ئه ندهم از کار اخراج می شوم .هیچ کاری نمی توانستم برایش انجام دهم نمی دانستم چه بگو یم تنها به آسمان نگاهی کردم و آهی کشیدم .د
ادامه مطلب

[ شنبه دوازدهم تیر ۱۳۸۹ ] [ 12:9 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

روز گار غریبیست !

 شا ید بهتر بود می نوشتم  پل های پشت سر را خراب نکنید  وقتی دل گیر و دل شکسته می شوید چشمان خود را نبندید و هر چه بر زبان می آید  جاری نسازید ،
ادامه مطلب

[ شنبه دوازدهم تیر ۱۳۸۹ ] [ 12:8 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

 لباسی برای زندگی بهتر

 

خوب  که اشک هایش را ریخت سرم را بالا آوردم و گفتم خوب خواهرم  شما شب عرو سی  عکس هم گرفتید؟ با همسرتان داخل ماشین در شهر چرخیدید و بوق هم زدید؟ شام به مهمانان دادید؟ چند سکه بهار آزادی مهریه شما بود؟ اصلاً چطوری با همسرت آشنا شدید؟ قبل از ازدواج با کسی مشاوره کردید؟
ادامه مطلب

[ شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۹ ] [ 20:15 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

سال همت مضاعف و کار مضاعف

 

 

بیش از هشت ماه دوری از وطن عزیزم می گذشت و هر چیز این خاک گهر بار، برایم تازگی داشت گر چه از لحضه ورد به آسمان ایران بوی خانه را در تمام وجودم احساس می کردم اما تا وقتی که پایم را روی خاک وطن نگذاشته بودم هنوز ایران را لمس نکرده بودم. این بار بیش از همیشه از آغوش مادرم دور
ادامه مطلب

[ شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۹ ] [ 20:14 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

برو قوی شو ای اگر راحت جهان طلبی

 

 

شاید این گونه بهتر بود که نمی نوشتیم ،ولی واقعیت این است می نویسیم  یکروز و سه خاطره ،داستان سه دوست در یک مجتمع اداری در همین نزدیکی خودمان است که می تواند با کمی دقت سرآغاز علل رفتاری دوستانمان را در خود نشان دهد.
ادامه مطلب

[ دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۸۹ ] [ 22:30 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

پینو کیو

 

خیلی وقتها، دل شکسته و دل مرده می شویم و ناامید از همه جا به افق می نگریم.

خدارا باور داریم اما احساس می کنیم که مارا تنها گذارده و توجهی به ما ندارد ، با خود می گو ییم ای کاش فرجی می شد و راهی برای ما باز می شد. در همین تفکر ها هستیم که یک نفر یا یک اتفاق برای ما بوجود می آید و احساس می کنیم این فرد ،فرشته نجات ما بود بی آنکه حتی خودش بداند و یا بخواهد به ما خدمت کرد ه  و مارا از آن شرایط  نجات داده است .

بله فرشته ی من وجود دارد و خدای من نگاه دار من است .این همان چیزی بود که من می خواستم.

شاید بهترین تقدیر و تشکر از خدا و شکر نعمت ،آن باشد که ما هم سعی کنیم . آن روز فرشته ی نجات شخصی دیگر باشیم . چقدر خوب است که به جای یک روز هر روز به دنبال فرشته ی خود باشیم و به این بیندیشیم که اگر ما فرشته ی دیگران باشیم فرشته ی نجات ما زود تر به سراغ ما می آید .

 گاهی کارتون کودکان و نوشته هایی که برای بچه ها نوشته می شود هم می تواند برای ما درسهای بزرگی به همراه داشته باشد وقتی پینوکیو ناراحت میشه و یا کار خوبی را انجام می دهد فرشته می آید و کمکش می کند دروغگو دشمن خداست و پینو کیو وقتی دروغ می گو ید دماغش بزرگ می شود به این بیندیشیم که اگر دروغ بگو ییم دماغ مان بزرگ می شود و آبرویمان بعنوان دروغگو می رود . و چقدر فرشته خوبی با ما هست که دستور نمی دهد دماغ ما بزرگ شود . پس کمتر دروغ بگو ییم و کار هایی را انجام دهیم که فرشته ما از ما خوشش بیاید و به مشکلات ما رسیدگی نماید.

اما بدور از این تفکر شاید کودکانه ،آیا بهتر نیست به ارزشهای انسانی  این گونه تفکرات بیشتر بیندیشیم و سعی کنیم انسان باشیم و به یکدیگر خدمت نماییم.

به امید اینکه فرشته ما هر روز بیشتر از روز گذشته در کنار ما ماشد و روح فرشته ی خویی در وجود خود ما   متولد شود.

جعفر صابری

Saberi.jafar@gmail.com

[ دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۸۹ ] [ 22:29 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

(سرمقاله    روز معلم)205

 

باران ،شدید بود و راه طولانی ،و من خسته از کار زیاد اداری به پنجره نگاه کردم و احساس کردم یک نفر در انتظار من است .راهی شدم میدان فردوسی تا چهاراه سیروس راه زیادی بود و لی باید می رفتم و رفتم .

در کلاس را که باز کردم نگاهم به نگاه منتظرش دوخته شد او در انتظار من بود و هیچ کس در کلاس نبود تنها شاگردی که آن روز استاد داشت من بودم و شاهد بر این خلوت بارش باران ،بیش از بیست سال از آن روز بارانی گذشته بود و باز باران بود و لطافت بهاری که من به یاد استاد جشن آن روز را زنده کردم و به او  روزش را تبریک گفتم.  هر انسانی در زمانی از عمر خود می اندیشد که بسیار می داند و نیاز به راه نما ندارد اما این واقعیت وقتی دیدار می شود که پا در راه می گذارد وجای خالی یک راه بلد را لمس می نماید. استاد و معلم همان راه بلد است .که بی پاداش مارا راهنمایی می نماید.

جویبار کوچک ما از رود بزرگ دانش معلم ،منشعب می شود تا در مسیرروشن تر خود، در  درازای زندگی و کوهستانهای بلندو کوتاه، دره های عمیق و جنگلهای پر از حادثه تبدیل به رودی بزرگ شود. جویبار وجود ما  از رود ی سر منشآ گرفته که از چشمه ای می جوشد واین را باید به یاد داشته باشیم. و قدر دان او باشیم.

دستان توانا و اندیشه ی

امروز کارگران زحمتکش  همان رود ها هستند که با حرکتشان چرخ جامعه را        می چرخانند و این دستان را باید بوسید که با چرخش چرخها حیات را به جامعه هدیه می کنند .

و چه زیباست که روز معلم و کارگر تا این اندازه به هم نزدیک است.

 روز و روزگارتان گرامی باد ای زحمت کشان

چشمهایش را دادمش!

 

زیبا بود و شوخ ، جوان بودو دلربا، با یک دنیا عشق و آرزو تا  اینکه یک روز همه چیز  تمام شد و سوزشی شدید و تاریکی برای همیشه آمد .دیگر شکفتن هیچ شکوفه ای را نخواهد دید و غروب و طلوعی را نمی تواند ببیند او یک قربانی است قربانی عشقی کور و بی هویت .او تنها و اولین نبود اما ای کاش آخرین باشد سالانه چندین دختر و زن جوان در اثر اسید پاشی زیبایی  و گاه بینایی خود را از دست می دهند و اینکه چشم به جای چشم  بی شک تا مسکن درد سینه مجروه آسیب دیده را نمی تواند درمان نماید .اخبار دردناک و وحشت آوری که گاه بعضی رسانه ها بدلیل اهمیتش بیان می کنند بی شک برازنده بیان مجدد نیست اما کنکاش و پیگیری علت و از همه مهمتر پیش گیری ازآن ازهرمهمی مهم تراست این گونه رفتار ناشایست نه تنها چهره زیبای انسانی را ختچه دار می سازد بلکه تمام قداست و زیبایی انسانیت را زیر سوال می برد که ازهر فا جعه ای دردناک تر است ما تمایلی برای بیان این گونه رفتار ناشایست نداشتیم اما چاره ای نبود حرکت زیبا وانسانی صاحب آن دوچشم زیبا که چشمان آن دژخیم را به خودش بخشید آنقدر زیبا و انسانی بود که حیفمان آمد ازاوتقدیر ننمائیم . .ای کاش می شد از عشق و عاشقی گفت و عشق حقیقی را به تصویر کشید این چه عاشقی است که معشوق عشقش را مجروه سازد؟ در کدامین مکتب عشق این گونه آموخته اند که عاشق و معشوق پرده حرمت های عشق را بی پروا  بدرند و زشتی را جای زیبائی قرار دهند . ای کاش می شد از عشق های اصیل گفت و نوشت .جای خالی عشاق واقعی بسیار خالی است وقتی سینمای ما هنوز درگیر فروش بیشتر در گیشه است و رسانه ها و ادبیات ما از هویت ملی و مذهبی و تاریخی و فرهنگی ما دور می شود این فاجعه ها نا خواسته که نه بلکه خواسته پدید می آید و بسیار وحشتناک است که انسان در جامعه ای گام بردارد که هر کس به خودش اجازه دهد تا شخصاً حقوق  خود را کسب نماید و قانون را نادیده بگیرد . فرهنگ عشق و دوست داشتن و زندگی مشترک باید تعریف شود از همان سنینی که نوجوانان می فهمند که باید بفهمند!

قوانین بشدت باید از حقوق شهروندان دفاع نمایند وجای تاسف مجدد دارد که رسانه هایی هستند که نه تنها به دلیل برخوردهای نیروی انتظامی با ارازل و اوباش نمی پردازند بلکه کار ایشان را نیز زیر سوال می برند .گویا حقوق انسانی افراد جامعه باید تمامن برای اینکه دوست دارن راحت باشند نادیده گرفته شود .سوال این است که آیا در کشورهای دیگر با این گونه رفتار ناشایست هیچ گونه برخوردی نمی شود و افراد آزاد هستند هر کاری دوست دارند انجام دهند . مگر همین چند ماه پیش نبود که رئیس کل بانک جهانی را که گویا مزاحم خدمتکار هتلی شده با خفت به دادگاه و بعد بیکار کردند آیا ناموس این مردم نباید آسایش داشته باشد .آیا بهتر نیست به جای تنها گفتن واژه ارازل و اوباش دلایل رفتاری و گفتاری ایشان در محضر مردم بیان شود  تا رسانه های دیگر هم متوجه شوند اینان آزاد مردان و شیرزنانی نیستند که برای خدمت و آزادی خلق به ستم کشیده ایران قیام کرده باشند بلکه زالو صفتانی هستند که از مظلومیت و سکوت ملت شریف و انسانی ایران سوئ استفاده نموده به حریم آنها تجاوز نموده اند . هفته نامه همسر با داشتن بیشترین خبرنگاران در سطح کشوری و حتی خارج از ایران بدون اغراق می تواند بیشترین اخبار را به ویژه از این گونه رفتارهای ناشایست اخلاقی را به سمع و نظر خوانندگان خود برساند اما بیان این گونه فجایع غیرانسانی و غیراخلاقی شایسته نیست تنها امید ما آن است که حافظان نظم وقانون بتوانند با حمایت قوه قضائیه برخوردهای درست وشایسته ای بااین گونه افراد داشته باشند . همین چندی پیش در یکی از محلات تهران که توسط شهرداری سامانه نشاط برقرار شده بود شخصی با اربده کشی و درآوردن قمه و پاره کردن پیراهن خود بر همه ی مردم حاضردرپارک وحشتی راالقا نمود گرچه نیروی انتظامی هم در محل حاضر بود و برخورد شدیدی هم شد اما فردبا کمک دوستانش از محل متوالی شد . این گونه رفتار و روشهای پرخاشگرانه نتیجه چیست ومردم عادی چه گناهی مرتکب شده اند که شاهد این رفتار باشند کودکان و نوجوانان  و دختران  چه تامین جانی و هیسیتی دارند .آیا نباید با آنها برخورد شدید قانونی شود .

گاه چشمانی برای دیدن نداشتن بهتر است از داشتن ونتوانستن کاری کردن .

جعفر صابری

[ یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:52 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

اطلاعیه

با عنایت به چاپ مقاله موزه مشاهیر  در شماره ۲۴۴ هفته نامه همسر که از شرایط فعلی هنرمندان کشور و مشاهیر گله شده بود و راه کار ارائه داده شده بود با همکاری دوست عزیزم  آقای حسن ضرغامی اساسنامه کانون پیشگامان را تهیه و برای اجراء به سیستم جاری کشور ارا ء نمودیم..امید وار هستم این کمترین کار ما مورد رضای خداوند قرار گیرد و تقدیری از انسانهای شریفی که برای این آبو خاک خدمتی کرده اند باشد.

جعفر صابری

ادامه مطلب

[ دوشنبه دهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 22:20 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

 اینجا  هیچ زنی به جهنم نمی رود

 

 هوای گرم تابستان 1390 چنان امانم را برید ه بود که برای لحظه ای به یاد تابستان 1365 فاو افتادم .آنجا بقدری هوا گرم و شرجی بود که به سختی می شد نفس کشید تنها شربت  آبلیمو بود که برای چند لحظه وجود انسان را خنک می کرد ولی خیلی زود هر چه خورده بودیم  به صورت عرق از بدنمان خارج می شد . کناری در سایه می نشستیم و از بی حالی دراز می کشیدیم لیاسهای خودمان را در می آوردیم …

ادامه مطلب

[ یکشنبه نهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:23 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

ابرها جز غم نمی بارند

 

 بیش از دوازده میلیون انسان در شرق آفریقا با دستانی خالی در حال مبارزه با وحشتناک ترین غول طبیعی هستند که در طول شصت سال گذشته چنین سایه ی مرگبارش را نشان نداده بوده . پنج کشور از جمله کنیا، سومالی و اتیوپی با بد ترین  و بزرگ ترین فاجعه بشری  دست به گریبان هستند . ناآرامی جنگ های قبیله ای و مذهبی همه و همه به شدت این فاجعه دامن می زند و هر لحظه به آمار کشته ها می افزاید . حیوانات  اهلی که تنها منبع غذایی مردم بوده  به جهت بی آبی از بین رفته اند و چیزی برای خوردن وجود ندارد کمک های جهانی یک دهم  خسارات وارده را پوشش نمی دهد و همه ی این درد ها برای آن است که حس انسان دوستی و یاری رسانی ما را زنده نماید که باید کاری کرد کاری برای نجات نه تنها انسانها، بلکه برای نجات انسانیت !

تصاویر از بی بی سی

[ پنجشنبه سی ام تیر ۱۳۹۰ ] [ 12:24 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز      حاجت آن به که بر قاضی حاججت بریم

موزه مشاهیر

درست سی ماه از تاراج و تخریب   ساختمان مرکزی موسسه فر هنگی هنری  آشتی می گذرد و ما هنوز نتوانسته ایم به حتی یک صدم انچه داشتیم دست یابیم و این دل نگرانی اصلی ما نیست ! بلکه ما بدان می اندیشیم که باز باید از نو همه چیز را ساخت. همه چیز را از جمله موزه مشاهیر را ، این کار بسیار بزرگی بود که ما بیش از بیست سال برایش تلاش  نموده بودیم   ومجدداً احیا نمودنش شاید بیش تر از آن زمان ببرد. اما هر راه درازی  وقتی یک قدم به سوی انتهایش برداری یک قدم  از آن کاسته می شود .امروز ما به همه ی ایران دوستان و وطن پرستانی که ایرانی اند و مذهبی دارند اعلام می کنیم بیایید دست به دست هم بدهیم و دوباره جای خالی موزه مشاهیر ایران را به مراتب بهتر از گذشته دایر نمائیم . مکان مناسب تر جیحاً یک فضا اما اگر نشد در چند جا با طبقه بندی مشاهیر، ورزشکاران، صنعت گران ،مخترعان  و هنر مندان و… را دایر نمائیم .  برای نمونه از هر هنر مند، حتی یک اثر، نقاش و یا فیلم ساز چه ایرادی دارد. مر کز آرشیو این موزه چون گذشته ی آثار هنر مندان را در خود جای دهد سینما ی آن، هر هفته چند اثر از آثار هنر مندان سینمای ایران را برای باز دید کنند گان به نمایش در آورد .هنر مندان با در اختیار دادن لوازم و یا لوح ها و یا د بود های خود در زمان حیاتشان، صاحب غرفه ای به نام خودشان باشند، ورزشکاران برای نشان دادن تلاششان صاحب غرفه ای باشند که به نامشان در موزه ثبت شده و بازدید کنندگان بتوانند از این غرفه ها دیدار نمایند . کودکان و نوجوانان و یا عموم مردم علاقه مند، بدانند چه انسانهایی برای سربلندی ایرانشان تلاش کرده اند و تا کجا رسیده اند . آرشیوی از تصاویر تهیه شود و حتی به صورت سی دی و کتاب در اختیار علاقه مندان قرار گیرد، تر جمه شود و بازدید کنند گان به زبان های مختلف این افراد را بدون در نظر گرفتن دین و آیین و یا عقاید سیاسیشان تنها بعنوان یک برگ از تاریخ ایران بشناسند . بعضی از خیابان ها به نام مشاهیر و بزرگان ایران ثبت شده از قبل از انقلاب تا کنون، اما خیلی ها حتی آنها را نمی شناسند موزه و مر کزی برای ثبت این افراد وجود ندارد . این موزه می تواند و شایسته است از بهترین و زیبا ترین سبک معماری بهره گیرد که  کار مهندسان معمار خودمان باشد مهندسینی که بی شک بهترین معماران جهان هستند این پروژه ملی الزاما نباید دولتی باشد ما پیشنهاد می کنیم حتی افراد حقیقی و یا حقوقی بر روی آن سرمایه گذاری نمایند، چرا که بازگشت سرمایه قابل توجهی است. این پروژه مانند یک اتوبان است که با در نظر گرفتن هزینه بازدید هایش می تواند باز گرد سرمایه باشد .

چنانچه دولتمردان غیر سیا سی هم ،همت نمایند بسیار شایسته خواهد بود. برای نمونه چند دوره نمایندگان همین مجلس شورای اسلامی برای آبادانی ایران تلاش کرده اند چرا نباید هر یک دارای فضایی باشند که همه با دستاورد های سیاسی و خدماتی آنها آشنا شوند و الگویی برای نسل های بعدی باشد که به آبادانی ایران می اندیشند .

چرا  نباید از فرهنگ مهندسی معماری ایرانی بهره گرفت و فضا سازی های ایرانی اسلامی را که بسیار هم چشم نواز می باشند را به تصویر کشید  سنگ فرشهای زیبا بناهای گو نا گون و الگو های غربی را به چالش کشید .

در زیبا ترین نقطه  کلان شهر تهران پارک و بوستانی دایر می شود که بی شک تلاش و همت بسیاری در ساختن آن صورت گرفته که نشان دهنده عزم ملی و تلاش مسئولین است  و با نام زیبای ولایت زینت گرفته اما آیا شایسته نبوده و نیست که به جهت ارج نهادن به مکان آن که اولین فرود گاه  تهران بوده با یک تعامل بین نیروی هوایی و شهرداری و یا دیگر مسئولین  چند فروند هواپیمای مستهلک و از دور خارج شده جهت سمبل این پادگان نظامی به یادگار بماند .تصاویری از خلبانان شجاع ایران بخصوص در هشت سال دفاع مقدس که غالباً در این مکان اولین پرواز های آموزشی خود را تجربه نمودند .

در بعضی از کشور ها که تمام تاریخشان به نیم قرن هم نمی رسد حتی لباس همسران رئیس جمهور را شب اول سخنرانی همسرشان به یادگار نگاه می دارند.  شایسته نیست لباس مقدس شیر مردان آسمان همیشه آبی این مرزو بوم را که در لحظه عروج به سوی خالقشان به تن می کردند، با نامی و یادی از ایشان به نمایش بگذاریم تا همواره غیرت و شرف شیر مردان و زنان ایرانی را به نسلهای بعد انتقال دهیم . آیا آنان جز برای ایران و تداوم همین نظام، از شیرین ترین متای وجودیشان یعنی جانشان گذشتند.

 اسب واستر ودرشکه یعنی از تکنولوژی و هواپیمایی که در آن جا برخاسته لازم تر است! ما گله و شکایت نداریم کار بس بزرگی صورت گرفته، اما اهم و افل نماییم و از کارشناسان  با سابقه هنرمند و وطن پرست مسلمان بهره گیریم که نگاهشان بسیار عمیق تر به موضوعات اطرافشان می باشد . اینکه هزینه های کلانی می شود ولی ثمره و باز دهی مناسب و در خور ندارد اگر کار شناسی شود.  نقاط ضعفش مشخص می شود. ما همه ایرانی هستیم برای ایران و اعتقاداتمان انقلاب کردیم، جنگیدیم .همه ی ملت ایران هیچ یک از متولدین این سرزمین نیست که در انقلاب اسلامی 1357 و یا هشت سال دفاع مقدس در ایران بوده باشد و حضور نداشته باشد همه بودند،  شاید کمی بعضی بیشتر و بعضی کمتر اما همه زخم خورده ستمکاران جهانی هستند و بعنوان یک ایرانی حقوقی دارند که کشورشان را در سایه سه رنگ زیبای پرچمشان سرسبز و آباد ببینند، چراکه خون های بسیاری داده اند .

 ما همچنان گذشته در راستای نیل به اهداف گفته شده حاضر هستیم تا دست در دست هم نهیم تا ایرانمان را آباد سازیم.هر عزیزی که احساس می کند در زمره مشاهیر ایران است  و تمایل دارد می تواند چون گذشته با ارائه مدارک و اسنادش به باز سازی این موزه به ما کمک نماید خیرینی هم که تمایل دارند می توانند با ما تماس بگیرند  چرا نباید در کنار خیرین مدرسه ساز خیرین فرهنگ ساز هم قرار گیرند چه اشکال دارد خانه ای وقف موزه شود و به یاد صاحبانش به یادگار برای نسل های بعد بماند.

بیائید دست در دست هم نهیم به مهر تا میهن خویش را کنیم آباد.

 جعفر صابری

 

 

 

 

 

 

 

[ سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۰ ] [ 19:21 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
دیدار جعفر صابری با استاد پرویز شهریاری در دفتر ماه نامه چیستا.تیر ماه سال جاری.
[ دوشنبه بیستم تیر ۱۳۹۰ ] [ 1:39 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

دوست دارم کنار موتور بابام باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد و به موتور بابام  فکر کنم!عکسی  سال ۱۳۴۹

[ دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰ ] [ 21:39 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

خدایا مرا ببخش

اشک در چشمانش حلقه زده بود و  بغض گلویش را می فشرد ، دستان مرا در دست گرفت و در چشمانم خیره شد و گفت : بگو  که می نویسی! مانده بودم چه بگو یم،  سرم را به علامت قبول تکان دادم و او آرام شد همانجا رو بروی من نشست و گفت : من در طول این مدت چه جنایت ها که نکرده ام من در حق فرزند خود ظلم کرده ام من یک پدر ظالم هستم چرا که فکر می کردم تنها وظیفه من نان آوردن و پول دادن برای خرج خانه است من نمی دانستم که یک پدر، وظیفه دیگری هم دارد من و همسرم هر دو جانی هستیم ما را نباید پدر و مادر بخوانند ای کاشک می شد  به گذشته برگشت و جبران کرد …………………………….

ادامه مطلب

[ سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:9 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

ننه بزرگ ها

پسری در همسایه گی ما هست که نامش آقا مجید است . پسری جوان که هنوز بیست و هفت سالش تمام نشده دوسالی هست که ازدواج کرده و کارگر ساده ایران خودرو است بسیار ساده و معمولی ،هیچ تحصیلات عالیه ای ندارد هیچ زبان خارجی را خوب صحبت نمی کند و حتی گواهی نامه رانندگی هم نگرفته  تا حالا حتی قم هم نرفته اما!

یک چیز بسیار مهم در وجود او است که او را با خیلی ها مجزا می سازد و آن این است که او یک مادر بزرگ دارد  که به او ننجون می گوید .این ننجون بیمار است و کنترل  رفتاری روی خود ندارد او نمی تواند به ساده ترین   مسائل خود رسیدگی کند او فراموشی شدید دارد و در یک اتاق در انتهای  حیاط یک خانه قدیمی زندگی می کند و گاهی که تنها می شود نمی تواند حتی به توالت برود و اینجا است که حتی فرزندانش از کمک به او در می مانند و به آقا مجید زنگ می زنند و او می آید استین ها را بالا میزند مادر بزرگ را خوب می شوید لباسهایش را عوض می کند موهایش را شانه می زند و لباسها را می شوید و غذای او را خودش به او می دهد . آقامجید برای رسیدگی به مادر بزرگ حتی ساعتی را از دست نمی دهد قبل از اینکه به خانه خودش برود به مادر بزرگ سر می زند و کار هایش را انجام می دهد قبل از رفتن به سر کار مادر بزرگ را می بیند  و از همه چیز خیالش را مطمئن می کند تا کمبودی نباشد . مادر بزرگ کمتر حرف می زند و بیشتر نگاه می کند و او از روی نگاه های مادر بزرگ می فهمد که چه نیاز دارد .

بله آقا مجید یک انسان ساده ساده ساده است شما چه فکر می کنید انسانی زیر آسمان همین شهر خودمان

[ سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:8 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

تهران تنها پایتخت جهان که باغ وحش ندارد . شاید بگو ئید مگر می شود حتماً هست پایتخت هایی دیگری در جهان که باغ وحش نداشته باشند .اما برای ما که داشتیم و دیگر نداریم کمی نا گوار است همین چندی پیش بود که شیر های باغ وحش تهران را کشتند و بعد هم همه حیوانات را یا بردند و یا کشتند .. این بی شک بهترین راه حل مشکل بیماری آنها بود .

همیشه همین طور است به جای حل مسئله باید کل صورت مسئله را پاک کرد . تهران که سخت ترین شرایط را بویژه در طول هشت سال دفاع مقدس تحمل کرده بود همواره میزبان چند پرنده و حیوان ریزو درشت بود که کودکان و نوجوانان با دیدن آنها شاد می شدند و از بازی آنها لبخند بر لبانشان می آمد اما امروز دیگر مدتی است که هیچ جیوانی در باغ وحش تهران نیست   پیر مردی که سالها کار باغبانی پارک و باغ وحش را انجام می داد می گفت خیلی وقت است که دلم برای شادی بچه ها تنگ شده ،دیگر اتوبوس هیچ مهد کودکی اینجا نمی ایستد و هیچ بچه ای برای حیوانات چیپس و پفک نمی اندازد  دیگر هیچ حیوانی نیست که خودش را به نرده ها نزدیک کند و یا خودش را تکان بدهد . دیگر صدای حیوانات در نمی آید که کودکان تقلید کنند و داد بزنند .  دلم برای این ها همه تنگ شده است . پایتخت ما دیگر شیر زنده ندارد!

[ سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:6 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

مریم

پشت هر چراغ قرمز  همیشه چند نفری هستند که شما را برای لحظه ای به خودشان جلب می کنند یکی از این چراغ قرمز ها در محله شمالی شهر تهران است که ما نمی خواهیم نام آن چهار راه را بیاوریم . مریم  نام با نویی است با عصمت، که خانه اش در چهار راه مولوی است و سه فر زند دارد، روزی سه تا چهار ساعت به این مکان می آید تا کیسه و لیف های خودش را بفروشد غالباً بین ساعت 11 تا 3  درست در گر مای ظهر او گدا نیست و هر گز از کسی هم کمک ،قبول نمی کند او جنس های خودش را می فرو شد و باز با همان اتوبوس های واحد به خانه باز می گردد .  همسر مر یم در زندان است و او بی نهایت محجبه  است زیبایی خود را با دقت از چشم  هوسباز نا محرمان پوشانده و بسیاری از تو هین ها را نشنیده می گیرد .  چرا که او به سر نوشت فر زندانش بیش از هر چیز می اندیشد. اما فاجعه این جاست که درست در چند صد قدمی این چهار راه، یک مر کز بزرگ را  شهر داری دایر کرده که یک اتاق بزرگ بنام اتاق اسباب بازی در آن است جای تعجب است که این فر هنگ خانه اسباب بازی هم مثل خیلی چیز های دیگر که الگو برداری شده تعریف و جایگاه خود را در کشور ما پیدا نکرده چرا که چنین مکا نی با این امکانات در محلی درست شده که فرزندانش هر کدام   بجای یک اتاق اسباب بازی یک ساختمان اسباب بازی دارند و نیازی به این گونه تمهیدات فرهنگی ندارند . ای کاش به جای این فضا و امکانات شرایطی برای کار آفرینی و تولید  در اختیار چنین بانوان سر پرست خانواده ای قرار می گرفت که کار ساز زندگی هایشان باشد و از تولید به مصرف .

 با تشکر از شما خوانندگان عزیز که چنین صحنه هایی را به ما گزارش می کنید .  تا ما منعکس کننده آن باشیم.

[ سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:5 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

چماق

 شاید شما هم میان دوستان و اقوامتان کسانی را دارید که هر از چندی آنها را در تلاش و تقلای گرفتن ویزا و یا اقامت یک کشور ارو پایی و یا آمریکایی دیده اید . البته شر کت های مختلفی هم هستند که به این گونه نیاز ها پاسخ می دهند و شغلی مناسب شده با درآ مد خوب و گاه عالی .

ادامه مطلب

[ سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:3 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

حریم ما!

یادش بخیر یه ترسی همراه با احترام تو دل همه ما نسبت به والدینمون بود،خدا رحمتشون کنه  اما

بی شک فرزندان ما دارای حقوقی هستند که مابرایشان بوجود آورده ایم و این حقوق به آنها اجازه می دهد که از زندگی خود بیشتر لذت ببرند  برای نمونه اگر اتاقی دارند برای ورود به آن باید از خودشان اجازه بگیریم و یا اگر گوشی موبایلی دارند  و ما برای اینکه خدای ناخواسته دچار مشکل نشوند باید هر از چندی آن

ادامه مطلب

[ سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:2 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 شاید تو هم مثل من باشی؟

بازم بی خوابی آمده سراغم وقتهای اینجوری میشم که دلم خیلی گرفته  یعنی خیلی کم آوردم و درست در همین موقع هاست که می خوام تنها نباشم ،چراکه از تنهایی ،تو این موقع ها می ترسم، م یترسم چون می بینم خلی سخته  آدم نتونه به هیچ کس بگه چه حالی داره وای از این ساعات ولحظه ها چراکه هر چی می کنی زود تر تموم بشه تموم نمی شه دلت می خواد یه کاری کنی به خودت دلداری می دی که خوبه اما خوب نیست اصلاً خوب نیست چرا که آدم به همه چیز بد بین می شه احساس می کنه هیچ کس نمی فهمتش و او ن یه سر و گردن از دیگرون بالا تره ،حس خاصیه، آدم به خودش می گه چرا اون چیزهایی که من      می بینم و می فهمم دیگرون نمی تونن درک کنن. درست در همین لحظه هاست که آدم یاد تمام خاطرات تلخ و شیرین زندگیش می افته یاد اولین عشق ها و لبخند هایی که دوستشون داشته به خودش میگه شاید اگه اونطوری میشد این طوری نمی شد و یا اگه من اون کارو می کردم شاید این اتفاق نمی افتاد وای از این اگر ها بدترین درد هارو، رو قلب آدم همین خنجر اگر ها به یادگار می گذاره ،زخمهایی که هر گز خوب نمی شه چه قدر درد ناکه که خود آدم به خودش خنجر میزنه وای از سوزش درد درست پشت آدم سوز می کشه و رو قلبت یه چیزی سنگین میشه آنقدر که می خوای بغض مونده ،تو گلوتو رها کنی اما می ترسی که کسی ببینه . و یا کسی متوجه بشه بغضت رو قورت می دی و آروم می خوریش ،منتظر می شی تا همه چی تموم بشه حتی راه اشکت رو می بندی که نیاد پائین .به خودت می گی چی بگم به کی بگم واسه چی بگم اخرش که چی، این هم مثل خیلی چیزهای دیگه تموم میشه این درد هم مثل بقیه درد ها که اومدند و رفتند، یه روزی تموم میشه واسه من که فرقی نمی کنه ،بگم که چی بشه، دوست و دشمن خوشحال بشه که من درد دارم، بی خیال، باید رو زانوای خودم وایسم شاید این هم امتحان خداست . قربونش برم مثل اینکه همه ی بنده هاشو  ول کرده اومده سراغ من و می خواد منو امتحان کنه، پس بذار نشون بدم که کم     نمی آرم .

اصلاً گیرم که گفتی چی می شنوی، یکی میگه میگذره ، یکی میگه بی خیال ،یکی دیگه میگه بابا اینا که چیزی نیست ،یکی هم میگه خدا بزرگه و خلاصه هیچ کدوم مثل خودت خودتو آروم نمی تونه بکنه . صبر و سکوت اعجاز می کنه  محرم زخم های ما همین صبر و سکوت هست  . و خدایی ،این سکوت و صبر همون خلوت های تنهایی است .اگه این جوری نگاه کنی می بینی بد هم نیست که یه وقتهایی تو خودت تنهای تنها بشی و به هیچ چی جز خودت فکر نکنی !

باید خنجر اگر را بوسید و به آنچه کردی لبخند بزنی چو ن کردی دیگه نمی شه برگشت و درستش کرد شده ولی میشه درستش کرد از همین حالا اگه خوب فکر کنی می بینی میشه از همین حالا احساس کرد که تازه متولد شدی با کلی تجربه و خاطره که می تونه کمکت کنه بهتر ببینی و بیندیشی . بی خیال گذشته، بذارش کنار ،به  فکر چند لحظه ی دیگه باش که تو راه تا چند ساعت قبل که گذشته، چون نمی شه درستش کر دو برش گردوند، رفته که رفته بی خیال به  فکر درست کردن چیزی باش که داره میاد . مثل موج سوارا تخته به دست منتظر یه موج باش که بپری روش و ازش کولی بگیری ،حال بکنی و کیف بکنی، نه اینکه خودتو سر زنش بکنی که چرا این طور نشد و یا چرا اونطور نشد ،بی خیال ،شد که شده، دیگه تو که نمی دونستی این طور میشه خیلی چیزا دست به دست هم دادن که اونطوری شد اما می شه از اون چیزا که باعث شد قایق تو داقون کنن یه قایق دیگه بسازی و به مقصد برسی امید محرم خوبی واسه تمام زخمها یی  که با  خنجر اگر به خودت زدی .

یه همت و یه تکون بی خیال که کسی کنارت نیست تا باهاش درد ودل کنی، چون خودت همون عزیز یه روزی درد تو عزیز را به عزیز دیگری می گه اون وقت دلت خیلی می سوزه .  عزیز تر از خودت هیچ عزیزی نیست .

[ سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 20:58 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

نی دونم چرا !

امروز باز نم بارون، رو می شد احساس کرد و پنجه هاش رو، رو شیشه می شد دید که چطور چنگ به خلوت میزد .

دلم گرفت و قل خوردم تو خاطرات دور دور، یک دفعه بوی خوب روستای مادری تو سرم پیچید و دستام هوس کرد که یک بید بلند رو در آغوش بکشه و مشامم تشنه بوی خوب سبزی آب دیده  شد . خدایا دلم برای گرد و خاک زیر پای گوسفندا که از بیابون بر می گشتند و صاحباشون منتظر بر گشتنشون بودند، تنگ شد گردخاکی که زیر نور نارنجی غروب ده ،هزار رنگ  می شد . خورشید خسته ود ستهای پینه بسته ی آدمای ساده وصمیمی  با لبخند هایی که تو صورتهای پر چروک و آفتاب، خرده شون به نشانه ی خسته نباشید نقش می بست . دستهایی که سفت و خشک بود مثل یه قلوه سنگ ،اما گرم گرم، طوری که احساس رفاقت و دوستی رو ازش حس می کردی، بوی تند تن مردهای زحمت کش ،که تمام طول هفته زیر نور خورشید تو بیابون خوشه های گندم را بغل بغل درو میکردند و شبها زیر نور چراغ زنبوری با یه سوزن که از تو کلاه هاشون در میاوردن شروع به در آوردن خار ها از کف دست یا زیر ناخوناشون می کردن  .وای چه قدر خوشمزه بود روغن محلی با نون محلی، بعدش هم اگه بود دوغ و پونه که از مشک در بیارن و تو لیوان یا کاسه روحی بخورن . مشکی که زیر پالن  خر شون تو بیابون         میگذ اشتن که کمتر آفتاب بخوره .

چه حالی داشت چای نباتی که تو قوری روحی سیاه شده کنار آتیش تو بیابون رو سه تا سنگ که کنار هم گذاشته بودند، میخوردی .وای وای عاشق کارهای بابا بزرگم بودم که بجای کبریت عینک ذره بینیش رو که با یه تیکه کش دسته هاشو به هم بسته بود تا موقع کار، از چشمش نیوفته، در میاورد و به طرف مقداری کاه می گرفت که با نور خورشید آتیش بگیره و بعد چای دم می کرد . چای تر کی غلیظ بود، ولی لذیذ، چرا که تو استکانهای کوچیک دسته دار، یکی برات می ریخت و تموم خستگیت در می آمد .

چی بگم از کنار رود خونه از کنار نیزار ها و سبزه ها از کلای زیر پا که لیز شده بود و سر می خوردیم تا توی آب .قربون اون سنگهای درشت و ریز داخل رود خونه که از بس آب رون روشون رفته بود، لیز شده بودند و گاهی پاها مون  لابلاش گیر می کرد . چه حالی داشت وقتی از آب بیرون می آمدیم و باد خنک به تنمون می خورد پوستمون زیر نور خورشید رنگ می باخت ومچاله می شدیم . تند وتند همون طور خیس خیس، لباس می پوشیدیم و راهی ده می شدیم . تو راه با بچه های همسن و سالمون مسابقه خر سواری می ذاشتیم و بیچاره خر بابا بزرگ که بخاطر شیطونی ما از بس میخ طویله به گردنش می زدیم که تند تر بره همیشه گردنش زخم بود . خدایا منو ببخش .

امروز بد جوری دلم برای همه ی اینها تنگ شده بود، خسته شده بودم از تهران و شلو غی هاش، از آدماش و رنگ و ریاش، از کسانی که خجالت می کشن از ده مادریشون بگن و یا از خر سواریاشون از بوی پای مردهای دهشون، چی بگم من عاشق این چیزا بودم عاشق صدای جیر جیرک ها که شبهای گرم تابستون یه گو شه از حیاط جیر جیر می کرد و من کنار نور فانوس یا زنبوری که به ستون چوبی وسط بالکن وصل بود دنبالشون می گشتم تا برم و پاهاشونو بکنم و یا بگیرمشون .چه حالی داشت باز کردن بال ملخ های بیچاره که به چنگ ما می افتادن .چقدر بالهاشون قشنگ بود وقتی که بازشون می کردیم .

آب خوردن از تو چشمه که جانورا توش ولو بودند ،هم حالی داشت اول کنار چشمه رو شکم دراز می کشیدیم و بعد آب  رو فوت می کردیم ،آنقدر زلال  و یخ بود که حال می کردیم اگه یخورده می خوردیم . بعدش هم، کمی آنطرف تر رو چمنها به پشت دراز می کشیدیم و به نور خورشید نگاه می کردیم . اینا همش کار ما تو تابستوونها بود که بابام   خدا بیامرز می برد ده .

لابلای درختهای بید، دنبال پرنده ها کردن و با تیر تفنگ بادی زدن اگر هم گیرمون نمی آمد مرغهای مادر بزرگمونو می زدیم و می خندیدیم .

شبها  خاله کوچیکمون ،تو بخاری دیواری هیزم می ریخت و از تو قوری کنار آتیش برامون چای می ریخت من رو زانوی مادر بزرگم که هنوز سفتی استخوناش را، رو تنم حس می کنم دراز می کشیدم و به پک زدن به قلیونش نگاه می کردم .خدا بیامرز عاشق قصه شب بود، قصه ای که از یه رادیو توشیبا با جلد مشکی که چهارتا باتری روباک می خورد گوش می کرد. و اوج پک زدناش آخرای داستان بود . چه حالی می کرد وقتی آخرای هفته یه مهمون داشت چون تموم قصه رو براش تا اون شب میگفت .  من هم تو بغلش بیدار می نشستم . و به قلیون کشیدنش نگاه می کردم. وای که چه حالی می داد وقتی نیم خواب و بیدار میذاشتنم تو رختخوابم  . هنوز سنگینی لحافهای اون روزها رو یادم هست .

یه خورده که بزرگ شدیم می دونستیم رو طاقچه پشت  قاب عکس مادر بزرگ که رفته بود امام رضا یه بسته سیگار اشنو پنجاه تایی هم هست وچه خوش می گذشت کش رفتن سیگار ا و رفتن کنار قبرستون و یواشکی با بچه ها کشیدن و فکرکردن اینکه بزرگ شدیم وسرفه های بلند بلند . .

امروز همه ی اینا ،تو چند دقیقه یادم افتاد فقط تو چند دقیقه قل خورده بودم تو خاطراتم و روزهای کودکی و نوجوانی .  چند سالیه که دیگه ده نرفتم، ده هم دیگه ده نیست دیگه تعداد تراکتور های ده به اندازه ی انگشتای دستمون نیست و بچه ها دنبال جیپ کد خدا یا پاسگاه نمی دوند . مینی بوس ده دیگه فقط روزی یک بار به شهر نمی آد و از شهر برای بیمارا دارو نمی آره .نه دیگه ده ما اون ده سابق نیست خیلی عوض شده خیلی .واسه چی برم کجا برم دنبال چی بگردم ؟

هر چی می خوام همین جاست، تو خاطراتم ،می تونم پیداشون کنم یه گوشه از همین ذهنم ،همه رو ریختم تو جعبه چوبی مغزم با یه قفل محکم هم بستمشون ،نمی خوام کسی بره سراغشون کلی چیزای قشنگ توش قایم کردم . نمی خوام بچه هام برن سراغش  می تر سم از دستشون بیفته یه وقت خدای ناخواسته بشکنه . .

امروز باد در جعبه رو باز کرد واسه این که قفلش نکرده بودم نور کم رنگ خورشید غروب آخرین روزهای بهاری لیز خورد تو صندوقچه من و نورش یه کم خاطراتم رو ، رو شن کرد . دلم نیومد به شما هم نشونشون ندم . گر چه برای خیلی ها خیلی غریبه، اما بعد نیست بدونید که چرا من و امثال من ،هزار بار از این خاک رفتند اما نتونستن تو خاک دیگری بمونند واسه همین باز قل خوردن اومدن . شاید بد نیست بدونن که ما عاشق چه چیزای این ده قدیمی هستیم واسه چی نمی تونیم از این صندوقچه قدیمی دل بکنیم و قلبمون چطور به یاد لحظه ،لحظه ش می تپد . خیلی ها هستند که اونور دنیا هم هنوز جعبه هاشونو سفت سفت بقل کردن که حتی باد بهاری هم نتونه بازش کنه و نور هم به خاطراتشون نرسه ،اونا کسانی هستند که قدر این همه چیز خوب رو می دونند بعضی وقتها، لباسهای قشنگ قشنگ تو دهشون رو می پوشند و میون تموم آدمهایی که با چشمای باز خیره نگاشون می کنند با افتخار میگن این لباس بابا بزرگمونه و یا مادر بزرگمونه . آره اونها، هم مثل من عاشق همین چیزهای قدیمی هستن . و هر از چندی تو خاطراتشون یه قلی می خورند . اما راستی بچه های ما هم یعنی مثل ما ده مادری دارن که وقتی بزرگ شدن به یادش بیفتن؟

خدایا خدایا خودت کمک کن .هر چیزی همونجوری که باید باشه باشه . قربونت برم .

شب 23 /3/ 1390

جعفر صابری

ساعت دو نیم صبح

[ سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 20:55 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

بیخ دیواری!

 

تابستان هم در حال آمدن است و حضور دانش آموزان دیروز و نوجوانان پر از انرژی امروز بی شک می تواند بسیار مهم باشد  انرژی فراوان آزاد شده این جوانان بقدری است که  نمی توان آن را نا دیده گرفت .هر سال دهها برنامه فر هنگی هنری برای این قشر عظیم در نظر گرفته می شود از مدارس گرفته تا ادارات و شرکتها و حتی نهاد های دولتی که اوقات فراغت بچه ها را پر نمایند اما … در پایان تعطیلات همان برنامه های همه ساله اجرا شده و جلسات کار شناسان برای برنامه ریزی اوقات فراغت نوجوانان برای سال بعد تشکیل می شود و اما در این

ادامه مطلب

[ چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 19:42 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

حرف مفت!

 

 والا سلام در هر فرهنگی خوبه یعنی سلامتی و سر خوشی و شادی و از همه مهم تر یعنی احترام ،حالا اگه یکی به شما گفت :سلام که نباید باناراحتی بگین ها بله بفر مایید باید اول بگین علیک سلام بعد بگین بفرمایید چه خدمتی از ما ساخته است و شما  امرتون چیست و با کی کار دارید و خلاصه به این می گن فر هنگ برخورد و یا همون چیزی که چند وقت پیش اسمش بود فر هنگ  اکرام ارباب رجوع .نمی دونم این بدبخت مادر مرده  ،الکساندر گراهام بل  به چه منظور  تلفن را اختراع کرد بی شک یکی از این نیات همین بود که مردم با کمک آن

ادامه مطلب

[ چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 19:41 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

به مناسبت روز انسانی که هیچ وقت  نباید خلاصه به یک روز شود !

هر گاه زنی را کنار پرچین یا شعله آتش تنور و یا کنار ماده گاو در حال دوشیدن می نگرم به یاد مادرم می افتم …

گرچه شاید او هرگز هیچ یک از این کارها را نکرده بود. ولی زن بود!

هر ساله مقالات و کتب بسیاری پیرامون زن و شخصیت زن به چاپ می رسد. این را گفتم که به خود گوشزدی کرده باشم که این کار اولین و آخرین کار نیست … ولی آنچه هست سخن دل است که امید است لاجرم بر دل نشیند …

ادامه مطلب

[ چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ 19:39 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

کاروان نور!

شاید تعریف درستی  از شهید و یا جانباز و رزمنده نباشد اما چرا؟

این مهم بر می گردد به سالهای دفاع مقدس همان سالها که یک بسیجی که ترک خانه و خانواده کرده بود تا از ناموس وطن در مقابل دشمن تا دندان مسلح  با دست خالی بایستد . آن روز ها فر هنگ برخورد با یک بسیجی تعریف نشد و او وقتی به شهر خود می آمد و می دید  هستند افرادی که مزاحم خانواده و ناموس دیگران       می شوند اما در مقابل گوش زد او مردم و یا مدیران بر سرش می ریزند و …. این شد فرهنگی ماندگار . اما درست در همان روز

ادامه مطلب

[ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 20:26 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
سر مقاله 237

چای تو  بخور تامن بیام!

 

یکی بود یکی نبود، یه نامه اداری بود که وارد سیستم او تاماسیون اداری شد، رفت و رفت تا به روی مانیتور رئیس رسید اون فر ورد کرد برای قائم مقام و اون هم ندیده رئیس دفترش فرستاد برای امور شهرستانها و هنوز نرسیده به شهرستان رفت برای شهرستان مربوطه مدیر، اون شهرستان نخونده و ندیده داد به امور اداری و اداری داد به کار شناس مربوطه و کار شناس مربوطه فرستاد برای مدیر و اون داد به روابط عمومی و روابط عمومی هم داد قسمت مربوطه و قسمت مربوطه هم فرستاد رو مونیتور کار شناس خودش و کار شناس خودش که نفهمیده بودند متن نامه چیه هیچ کاری نکرد وقتی  صاحب نامه زنگ زد   برای پیگیری یه صدای خوب و خوشگل از تو گو شی تلفن گفت با عرض تشکر از تماس شما چنانچه با قسمت مدیریت کار دارید شماره صفر چنانچه با قسمت نایب رئیس کار دارید عدد یک و چنانچه با قسمت …… تا پانزده رفت ناچار دوباره شماره گرفت و اینبار سر شماره عدد نه فوری عدد نه را فشار داد اما همان صدای زیبا باز تا پانزده گفت و بعد باز نه و وقتی رفت به عدد شماره نه دوبار ه همان صدای خوب و زیبا عرض کرد با تشکر از شما برای تماس با قسمت بر رسی  نامه های اداری کشور عدد یک برای بررسی به نامه های استانی عدد دو برای بررسی به نامه های شهرستانی عدد سه و….. تا دهستان ها رفت نا چار این بار که خبره تر شده بود دوباره شماره گیری کرد و بعد از عدد نه وارد شهرستانها شد و بعد عدد مربوطه را زد و شنید که خانم با همان لحن آرام و متین گفت برای بررسی نامه های فر هنگی عدد …. و خلاصه بعد از پانزده بار تماس با همان شماره اول و شنیدن یکصدو پنچاه بار صدای خانم تلفن گو یا بالا خره  همان صدای متین فر مود شماره نامه خود را وارد کنید…. اینجا بود که     بلا فاصله پاسخ شنید نامه ی شما در حال بررسی است با نگاه به تاریخ نامه و زمانی که  به هدر رفته شال و کلاه بسر راهی شدیم و در همان بد و ورود به دبیر خانه رفتیم آنجا خیلی زود دانستیم که نامه کجا است و چرا مسکوت مانده به سراغ کار شناس مربوطه رفتیم او اعلام کرد که چیزی از نامه و متن دستورات نفهمیده برای اینکه همه دستور ار جاع داده اند و رسما، کسی دستوری برای انجام و یا رسیدگی نداده و او هم که یک        کار شناس معمولی است کاری نمی تواند بکند برای همین نامه بی پاسخ مانده . حیران و سر در گم بودیم که عباس آقا پسر خاله صغرا خانم همسایه مادر زن برادرم را در سالن دیدم که سینی بدست دارد چای می برد او که در ایام دهه محرم کار چای هیئت را هم انجام می دهد مرد با خدا و دلسوزی است تا مارا دید به داخل آبدار خانه راهنمایی کرد و بعد از یک چای خوردن از کل جر یان مطلع شد  شماره نامه اوتو ماسیون اداری را گرفت و گفت : چای تو بخور تا من بیام.ا و رفت و چند دقیقه بعد با کپی نامه که دستور مقام ریاست مبنی بر موافقت و اجرای پروژه بود را آورد و داد دست ما و گفت برید به سلامت حل شد بقیه اش ازرا ه  کامپیوتر انجام می شود و برای شما ایمیل می شود .

ما آمدیم بیرون و راهی دفتر کار مان شدیم ولی در طول راه به اوتاماسیون اداری و فر هنگ سرای فر هنگ و ادبیات فکر کردیم که چه نامی باید به جای او تاماسیون اداری بکار برود  دوستمان گفت : چای تو بخور تا من بیام.

جعفر صابری

[ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 19:40 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
 

به بهانه جشنواره موسیقی نواهی ایران 

 دیداری با جعفر صابری

نویسنده و فیلم ساز

 

بیشتر هنر مندان و صاحب نظران با نام جعفر صابری بعنوان محقق نویسنده فیلمساز و مدرس آشنا هستند او متولد  21 آذر 1346 است و از اوایل سال 1356 کار هنری خود را در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شروع کرد در طول سه سال او سه کتاب  کودکان نوشت و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وقتی  فقط دانش آموز راهنمایی بود اولین مجله خود را با کمک  دوستش به نام پیام طالقانی به چاپ رساند . سالها حضور وی در فر هنگ و هنر کشور از او بعنوان یک کار شناس دلسوز فر هنگی چهره ای مطرح ساخت که امروز می توان به نظراتش نه بعنوان یک هنر  مند بلکه بعنوان یک مدیر فر هنگی کشور توجه خاصی داشت . ما به بهانه جشنواره موسیقی آئینی کشور با او  که کمتر به گفت وگو می نشیند به بحث بر روی فیلم مستند جدیدش نشستیم که نظر شما را بدان جلب می نماییم.

با تشکر از شما آقای صابری راجع به فیلم جدید خود بگو ئید چه نام دارد ؟

با نام و یاد حضرت حق  و تشکر از شما این فیلم نامش گنج پنهان است

چرا گنج پنهان ؟

راستش اگر شما به دارایی کشور هایی که چیز های بجز نفت برای صادرات و منبع درآ مد دارند نگاهی بیندازید متوجه می شوید که فر هنگ و هنر هر کشور بیش از هر چیز می تواند منبع درامد و شناسایی آن کشور باشد .به همیین دلیل من نام گنج پنهان را برای فیلم جدیدم در نظر گرفته ام .

این فیلم به چه موضوعی بیشتر توجه دارد ؟

 

فیلم گنج پنهان ثمره بیش از دو دهه تلاش و تحقیق در باره موسیقی ایرانی است .موسیقی که بی شک اگر خوب معرفی می شد امروز می توانست رکن اصلی موسیقی جهان باشد .

مگر این طور نیست؟

چه بگو یم  خیلی مشکل است گفتنش چرا که ما  در کشوری هستیم که باید به قوانین آن مثل همه جهان احترام بگذاریم و بر طبق این قوانین نشان دادن ساز در تصویر صورت خوشی ندارد .حالا شما چگو نه می خواهید کاری عظیم برای معرفی موسیقی انجام دهید .

می شود بیشتر توضیح دهید ؟

ببینید من نمی خواهم از صحبت هایم بر داشت سیاسی شود من می گو یم بی شک  استفاده غلط یا بهتر بگو یم سلیقه ی بعضی از هنر مندان هنر واقعی را مظلوم و گمنام کرده و خانه نشین شده ما مدیون موسیقی هستیم با نگاه به طبیعت و صدای خوش پرندگان به معجزه پروردگار مهر بان پی می بریم که چگو نه جهان را بر روی طنین زیبای موسیقی بوجود آورده و حتی آیات قرآن را هم با صوت زیبا بهتر می توان شنید بهترین قاریان قرآن کسانی هستند که با صوت دل نشین قرآن می خوانند خود مسئولین کشور ما سالیانه هزاران تومان خرج آمدن این قاریان به ایران و خواندن قرآن شان می نمایند  که خوب خیلی هم خوب است اما مگر آنها کاری جز خواندن قرآن روی دستگاه های موسیقی می نمایند . بسیاری از مردم ساده و روستایی هستند که در جای جای ایران عزیزمان در ایامی از سال شعر ها و ترانه های محلی و فولکوری اجراء می کنند که بر خواسته از عقاید ملی و بخصوص مذهبی آنها است از رقص خنجر گرفته تا دعاهای ایام ماه رمضان .

شما در این تحقیقات به چه نکته مهمی رسیده اید :من  بعد از این مدت بیست و  پنج سال و جمع آوری ساعت ها صدا و موسیقی به یک واقعیت پی بردم که اگر دلسوزی هست باید ساختمانی چند طبقه  با حضور کار شناسان و فیلمسازان خوب در مکانی دانشگاهی تاسیس شود به مراتب بزرگ تر از ساختمان لغت نامه دهخدا تا بتواند تمام موسیقی این کشور را جمع آوری و از آن که متاسفانه کمتر ثبت شده و سینه به سینه است  آرشیوی کامل و مدون برای نسل های بعد بوجود بیاورند موسسه فر هنگی هنری آشتی و شخص من از صمیم قلب حاضر به همکاری هستیم ، چرا که تلاش بسیاری از عزیزان و محققان که متاسفانه بسیار هم گمنام هستند نیز به نوعی از این راه با نام خودشان به تاریخ این کشور افزوده خواهد شد .

منظور شما از ساخت این فیلم بیشتر چیست ؟

من و گروه سازنده در ابتدا حتی سر مایه هشتاد میلیونی را برای این کار در نظر گرفتیم که قابل افزوده شدن هم بود، اما خیلی زود متوجه شدیم که طبق قوانین ما نمی توانیم ساز ها را نشان دهیم و برای همین کار بسیار دشوار شد چرا که بیشتر باید گفتاری و شنیداری می شد شاید در یک فیلم سینمایی  خانوادگی و یا عشقی و داستانی برای مردم و مخاطب ایرانی این جا افتاده که شخصی در خانه کنار همسر و دخترش هست که آنها کاملاً با حجاب اسلامی هستند اما برای ساخت یک فیلم مستند در خصوص موسیقی این  خیلی مشکل است که ساز را نشان نداد و لی هنر انگشتان  نوازنده را نشان داد ! ما هنوز داریم به چگو نگی ساختاری فیلم می اندیشیم .ما نمی خواهیم مثل بیشتر بر نامه های مستند به یک میز گرد و نظر کار شناسانه پرداخته شود و از همه مهم تر مورد نظر ما ارائه فیلم است به عموم که باید مجوز پخش هم بگیرد ما با ارائه قاچاقی فیلم و یا از این کار ها مخالف هستیم و به قوانین احترام می گذاریم ما معتقدیم بالاخره راهی پیدا خواهد شد که این کار فر هنگی به نتیجه برسد .و ما  گو شه ای از مهمترین فر هنگ کشور مان را ثبت و نشان دهیم . بی شک سالها زمان نیاز است با دهها کار شناس و مستند ساز هزار بار بهتر از من  که بتواند این گنج پنهان را از جای جای کشور جمع آوری و ثبت نماید . در یک کلام هدف ما ایجاد انگیزه برای این کار بزرگ فر هنگی است .

فکر می کنید امیدی هست؟

البته ما نا امید نیستیم خوشبختانه کم نیستند افراد فر هیخته و هنر دوستی که در کشور تلاش می کنند و همین که جشنواره هایی این گونه در کشور بر گزار می شود جای قدر دانی بسیار دارد و ما امید وار هستیم که این تلاش فر هنگی ادامه یابد و جوانان ما بیشتر با موسیقی ایران آشنا شوند  ما می توانیم با تلفیق خوب موسیقی خودمان با موسیقی جهان هنر موسیقی ایران را جهانی نمایی و مخاطب جهانی داشته باشیم از راه موسیقی پیام های فر هنگی را انتقال دهیم و پلی بین فر هنگ و هنر ملل باشیم.  به لطف هنر مندان دلسوز ایران این مهم هر روز بهتر از دیروز انجام می شود. من فکر می کنم اگر کمی دلسوزانه تر و مدیرانه تر به جر یان نگاه کنیم و کارشناسی درستی صورت گیرد حتی می شود با موسیقی مبتذل و خالی از اهمیت هم بر خورد شایسته تری نمود .امید وار هستم این اتفاق هر چه زود تر بیفتد .

بدون شک افکار و اندیشه های آقای صابری و هنرمندانی از این دست، برخواسته از عشق و علاقه آنها به ایران و اسلام است که سعی دارند به هر شکل آن را زنده نگاه دارند .با امید بهروزی و پیروزی آنها.

[ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 19:37 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]
 

 

جنگ یا صلح

 

بودن یا نبودن مسئله این است !وقتی در چرخ تانک های ارتش هیتلر  دیگر سوختی برای حرکت نداشت و نیرو های ارتش آلمان و متحدین شان دیگر نمی توانست در مقابل متفقین توان بیاورد پس از کشتار هزاران انسان بی دفاع درنهم می 1945 آتش بس جنگ جهانی دوم اعلام شد و چرخ ماشین جنگ  در ظاهر ایستاد .

اما چرخ های دیگر به راه افتاد و  نقشه جهان روی میز  به چند قسمت تقسیم شد و جنگ برای بدست آوردن سهم بیشتر شروع شد و کشتاری تازه آغاز گشت که متاسفانه هنوز ادامه دارد ،کشتاری که هزاران کودک و زن و مرد بی دفاع را در کام خود کشید فجیع ترین آنها که از هیروشیما شروع شده بود به ویتنام و کامبوج ادامه یافت ونیمی از کشور های اروپائی را در بر گرفت مردمی که سایه سیاه کمونیست را بر سر خود باید تحمل می کردند استقلال دهها کشور، نادیده گرفته شد و هزاران اندیشه در گلو خفه شد و دهها هزار انسان برای داشتن اندیشه هایشان به سیاه چال ها راهی شدند. و لی دیگر اسمی از جنگ نبود ،دیگر تانکی برروی زمین کشوری  حرکت نمی کرد تا اینکه باز شروع شد امروز پس از سالها باز تانک ها و کشتار ها اینبار نه در خفا و نه در سرزمینی دیگر بلکه در کشور هایی که سرانشان می خواهند بمانند و حکمت کنند حال به هر قیمتی ! تانکها بر روی سرزمین خودشان در حرکت است و گلوله ها سینه ی مردم خودشان را می شکافد و زمین ها از خون مردم خودشان سرخ می شود دیگر ابرقدرتی برای تقسیم زمین در کار نیست هرچه هست تلاش برای بودن و زیستن بیشتر برای شاهان و سران است .سرزمینها یی که مردمش به دانشی رسیده اند که دیگر زیر بار زور نروند و تبعیض را نپذیرند .در این میان کودکان را باید به یاد آورد که با چشمانی نگران و تر سان وحشت زده از صدای خروش صلاحا به هر طرف می دوند و زنان که بی دفاع هستند و بیماران که در مانده نمی توانند جایی برای مخفی شدن داشته باشند .مردان و زنان روی زمین در خیابان ها و یا کوچه های شهر و دیارشان در خون خود می غلتند .این بار بلای آسمانی مانند سیل ،طوفان و یا زلزله در کار نیست گلوله و بمب است که بر سر آنها می بارد و جانشان را نه مالشان را می گیرد.

سازمان صلیب سرخ جهانی در نهم می برای یاری و امداد رسانی تاسیس شد که با نشان صلیب سرخ در جهان شناخته شد این سازمان که از جنگ جهانی اول برای یاری رساندن به سربازان و گرفتاران در جنگ متولد شده بود خیلی زود در اساس نامه خود یاری رساندن به آسیب دیدگان  بلایای طبیعی را در برنامه خود قرار داد اما همواره جنگ بود و جنگ جالب است بدانید که پس از دعوت این سازمان از کشور های اسلامی به سر کردگی دولت عثمانی به شرط آن که آرم هلال  را برای نشان دادن سمبل مسلمانان  در کنار صلیب سرخ باشد پذیرفت و بعد ها کشور ایران هم  به شرط آنکه آرم شیرو خورشید را در کنار سه آرم دیگر باشد وجهانی  گردد به این پیمان وارد شد .البته کشور های دیگر هم شرایطی داشتند که چند موردی هم قبول شد اما امروز نقش صلیب سرخ و هلال احمر بسیار درخشان تر بوده گر چه متاسفانه خیلی از کشور های در گیر جنگ داخلی، به هیچ عنوان به این آرم ها توجه نمی نمایند و بارها آتش سلاح خود را رو به این آرم می گشایند اما  نباید نا امید بود و برای نجات انسانها تلاش نمود .هر گز فراموش نمی کنم پس از خروج نیرو های ارتش شوروی سابق و در گیری های افقانستان چگونه هر قوم و قبیله ای برای خودش ارتشی راه انداخته بود و بار ها شهر های بی دفاع را محاصره می کردند و از ورود کمک های سازمانهای خیریه و صلیب سرخ جلو گیری می نمودند آن روز ها روزهای جنگ و کشتار بود مانند بوسنی و هیچ فریاد رسی نبود کاروان ما در مسیر خود با عده ای از این شبه نظامیان رو برو شد و نصف بیشتر کمک ها را از ما گرفتند تا ما بتوانیم مقدار کمی را با خود  به مردم بی دفاع برسانیم .آن روزها بود که جرقه تشکیل ارتشی بی طرف برای یاری رساندن و کمک های فر هنگی معنوی به ذهنم خطور نمود و خوشحال هستم که امروز این ارتش با نام ارتش صلح جان گرفته ما امید وار هستیم بتوانیم برای بشریت که همواره در گیر خواسته های عده ای معدود قرار دارند و  جان و مالشان در خطر است کاری بنماییم .

ارتشی که هیچ سلاحی را در خود ندارد و تنها برای خدمت کمر همت بسته است ، ما از روزهای تلخ و شیرین تاریخی درس می گیریم و با تمام بنیاد های بشر دوستانه دست برادری می دهیم به دور از هر گونه اندیشه سیاسی وعقیدتی ،ما به خدمت و یاری رساندن فکر می کنیم به جهانی که طبیعتش در خطر است به انسانهایی که نیاز به دانستن و یاد گیری و بهداشت دارند  و از شما هم دعوت به همکاری و همیاری می نمایم.

چرا که ما می گوئیم بودن یا نبودن ،مسئله این است بودنی باارزش های انسانی و عقلانی یا  بر عکس…؟

جعفر صابری

[ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 19:23 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

سر مقاله 235

زیر آسمان زمین

انرژی هسته ای آری یا نه شاید اگر ملتی در جهان باشد که حق پاسخ دادن به این سئوال را داشته باشد   تنها ملت ژاپن است  .چرا که بیشترین لطمه را از این بابت ملت ژاپن تحمل کرده چه در زمان جنگ جهانی و چه در زمان صلح و آرا مش . فاجه زلزله و سونمی در ژاپن بیشتر جهانیان را به فکر فرو برد که آیا انرژی حاصل از نیرو گاهای هسته ای ارزش این ریسک را دارد یا نه . شایان ذکر است پس از فاجه نیرو گاه چرنوبیل  در رو سیه که آسیب های آن حتی تا کشور های  دیگر مانند سئد  نیز رسید کمی جهانیان را به فکر وادار کرده بود اما این فاجه سونومی در ژاپن باعث شد که بیشتر بیندیشن . گفتنی است در این میان گرو های بشر دوست جهانی و سازمان های حفظ محیط زیست بیش از هر جای دیگر موفق بودن برای نمونه حزب سبز ها در آلمان توانست حتی در انتخابات چند استان مقام اول را کسب کند و این واقعیت را که جهان نیاز به محیط زیستی بدور از آسیب ها ی خطر ناک دارد را به گوش  همگان برساند.

زمانی که در سال 1969 آقای اوتانت دبیر کل سازمان ملل متحد در چین گفت : مایل نیستم مبالغه  گر پنداشته شوم ،  من فقط از اطلاعاتی که در سمت دبیر کل  سازمان ملل متحد به من رسیده است می توانم نتیجه بگیرم که اعضاء  ملل متحد  شاید  ده سال فر صت دارند که نزاع های قدیمی خود را کنار بگذارند ، مشکلات جهانی برای پیش گیری از مسابقه تسلیحاتی را آغاز کنند و به تهیه کردن محیط زندگی بپردازند و با انفجار جمعیت  مقابله  کنند و مقدار حرکت لازم برای تلاش های توسعه را تامین  نمایند .اگر در دهه آینده به چنین  مشارکتی  جهان اقدام نکنند ، بیم آن دارم که مسایل مذکور به چنان نسبت  گیج کننده ای برسند که از کنترل  ما خارج باشند.

و اما متاسفانه کمتر کشوری در جهان به این هشدار جهانی توجه کرد و به اشکال مختلف  برای پیشرفت کشور خود تلاش نمود بدون توجه به اینکه شاید هر کشور مستقل باشد اما  همی ما در کری خاکی زندگی می کنیم که حقوق برابر و مساوی برای بهر برداری از آن را داریم انسانی که در آفریقازندگی می کند همان مقدر حقوق انسانی از این کری خاکی دارد که من در آسیا و یا شخص دیگری در آمریکا باید داشته باشد . وجود گاز های گل خانگی و آسیب های شدید به لایه اوزن همه و همه باعث می شود که بیشتر بیندیشیم و بیش از گزشته تلاش نمائیم که جهانی بدور از آلو دگی را برای خود و فرزندانمان بوجود بیاوریم . موسسه آشتی با نگرش جهانی  که همواره داشته با کمک فرد فرد افراد جامه بشری تلاشی را در این آغازین فصل بهار شروع نموده و از فرد فرد شما عزیزان دعوت می نماید تا با ما هماهنگ شوید تا محیط زیست سالمتری را برای خود بوجود بیاوریم.

سیاست کلی موسسه آشتی  در سال جدید این خواهد بود و امید وار هستیم که نمزد عرفی شده برای در یافت لوح سپاس آشتی در سال جدید  شخصی باشد که به محیط زیست انسان ها و دیگر جانداران توجه نموده باشد . هفته نامه همسر هم  بعنوان تریبون این نیت بشر دوستان در اختیار شما عزیزان خواهد بود .

با سپاس و تبریک مجدد سال نو

جعفر صابری

[ دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 20:28 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

با یاد و نام خدا

 

با سلام و تشکر از اینکه تصمیم گرفته اید همکار ما شوید. لطفاً جهت تسریع در کار ها به تر تیب عمل نمائید و کلیه مدارک خواسته شده را ار سال کنید تا  دچار مشکل نشوید.

اسکن کارت ملی پشت و رو( چنانچه کد پستی شما تغییر کرده و دیگر کد پستی  روی کارت ملی نیست حتماً کد پستی جدید را در قسمت آدرس بنویسید)

لطفاً به همراه  شماره تلفن همراه خود حتماً شماره تلفن ثابت  و کد محل اقامت خود را نیز ارائه نمائید.

اسکن شناسنامه تمام صفحات  حتی صفحه آخر 

اسکن مدرک تحصیلی ( مهم نیست دارای چه مدرکی هستید)

اسکن عکس خود با  رعایت مسا ئل و شئونات اسلامی   چنانچه در ایران زندگی می نمائید ( صدور کارت برای افرادی که در خارج از ایران هستند و بعنوان خبر نگار ما فعالیت می نمایند به زبان لاتین  بوده و نیازی به رعایت این مورد نیست)

اسکن کارت اقامت و صفحه اول گذر نامه  برای افرادی که در خارج از ایران هستند لازم است.

تکمیل کامل فر م اشتراک  بویژه آدرس ایمیل  و دادن آدرس وب لاگ یا سایت شخصی اگر دارند .

 مطالعه دقیق شرایط پذیرش قوانین خبر نگاری وتکمیل فرم ،بدیهی است با تکمیل فرم ودر خواست کارت یعنی تمام شرایط و مقررات خبرنگاری را پذیرفته اید.

 واریز مبلغ  65000 هزار تومان  به حساب های ارائه شده وار سال اسکن رسید و یا شماره پیگیری برای ما .

( در صورت امکان ارسال وجه به صورت کارت به کارت و از طریق بابک تجارت شماره حساب:6273531010181159 به جهت رسیدگی زود تر برای ما  مناسب تر است )

 

——————————————————————————- 

جهت انتقال وجه از طریق کارت به کارت و یا واریز به حساب های زیر  :

 شماره کارت بانک ملی ( صفی علی شاه تهران )سیبا به نام جعفر صابری:6037991097779247

شماره حساب جاری 0105701728009

————————————————————

شماره کارت بانک صادرات  سپهر کارت  به نام جعفر صابری :6037691068185842

شماره حساب 0310264223007

————————————————————

شمار کارت  بانک تجارت  میدان بهارستان  تهران) به نام فائزه خانجان خان: 6273531010181159

شماره حساب:   003730571584

———————————————— 

فرم تقازای ثبت نام و اشتراک هفته نامه همسر:

 

بدینوسیله اینجانب:

فرزند :

به شماره شناسنامه : با شمار کارت ملی :

ساکن :

با کد پستی:

به شماره تلفن همراه :

و ثابت :که دارای تحصیلات :

در رشته:

فارغ التحصیل از دانشگاه:

 هستم  و مشغول فعالیت و کار در :

به نشانی :

 و تلفن:

 می خواهم ضمن  اشتراک یک ساله هفته نامه همسر به صورت اینتر نتی  به عنوان خبر نگار افتخاری با هفته نامه همسر  از تاریخ :

لغایت:                  ( یک سال بعد از تکمیل فرم)

 همکاری نمایم و از نظر من درج اخبار و گزارشها ی ارسالی اینجانب که با تشخیص  هیئت تحریریه هفته نامه همسر در این نشریه و یا سایت های مرتبط با این موسسه به چاپ می رسد بلا مانع است .

 تاریخ تکمیل فرم:

 ——————————————————————————————–

فر م و تعهد های ویژه خبر نگاران و نویسندگان

هفته نامه همسر

 

 بدینوسیله اینجانب به عنوان خبر نگار افتخاری هفته نامه همسر و موسسه آشتی  جهت عضویت در کانون  خبر نگاران  مجله همسر متعهد می شوم  که   مطالب شایسته و خواندنی را  با رعایت اصل و قوانین جاری در ایران و یا کشور محل اقامت خود تهیه و به وسیله ایمیل در اختیار  دفتر موسسه قرار دهم. چنانچه آدرس و محل  زندگی و یا کارم تغییر کرد بلا فاصله به دفتر  مجله اطلاع دهم و اگر کارت خود را گم کردم  نیز به همکاران خود  اطلاع دهم. در صورتی که برای حضور در مراسم و یا مکانهای رسمی و یا دولتی  یا نهاد خاصی دعوت شدم بلا فاصله به دفتر مجله اطلاع داده و بدون هماهنگی با مجله هر گز در مکانی بعنوان خبر نگار مجله حاضر نشوم از کارت خود صرفاً جهت شناسایی  استفاده نمایم و از  هر گونه سوء استفاده از آن جداً   خود داری نمایم . برای گرفتن عکس و یا فیلم و یا تهیه گزارش از مکانها و اشخاصی که نیاز به هماهنگی قبلی دارند  دفتر مجله را مطلع سازم و هر گز برای گرفتن گزارشهایی که  جنبه اطلاعاتی و امنیتی دارد شخصاً اقدام ننمایم .از مطالب و نوشته های دیگران  استفاده ننمایم و اگر موردی بود ماخذ را یاد داشت نمایم.  بدیهی است که هر گو نه استفاده ناشایست و نابه جا از این کارت باعث می شود حرمت و حریم شخصیتی خبرنگاران و جامعه مطبو عات لطمه پذیرد و به همین دلیل کلیه مسئولیت  عدم رعایت موارد فوق به عهده اینجانب می باشد و مجله همسر و موسسه آشتی هیچ گو نه مسئولیتی نسبت به عواقب آن را پذیرا نیست.

تاریخ تکمیل فرم  :                     نام و نام خانوادگی :

————————————————————————————

شما با نوشتن نام و تاریخ  تمام موارد فوق را پذیرا خواهید شد.

——————————————————————————————-

 ما امید وار هستیم که شما بعنوان خبر نگار ما لااقل در طول مدت اشتراک بیست  عنوان مطلب  برای ما ارسال نمایید  تا بتوانید در پایان دوره در امتحان مجازی ما شر کت و کارت خبرنگاری رسمی دریافت نمایید و از منافع خبر نگاران بهر مند شوید .  بی شک  ما در طول این مدت هر زمان شما نیاز داشته باشید مراتب همکاری تان را با هفته نامه و موسسه اعلام می نماییم تا به عنوان سوابق کاری و فعالیتی شما  درج شود  باعث افتخار مااست که بتوانیم این دوستی را با حسن دوستی و رفاقت ادامه دهیم .  

 

حال باید کل این صفحه را بعد از تکمیل برای ما ار سال نمایید .

با تشکر

روابط عمومی هفته نامه همسر

[ چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۰ ] [ 20:12 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

خبر نگار ما شوید

 

 حتماً این متن را تا پایان مطالع نمائید!

جهان امروز   علی رغم  بزرگی و گستردگی فراوان در محاصره ی  اخبار و اطلاعات است و  به نظر کارشناسان ،ارتباطات، بزرگترین قدرتهای جهانی آنها هستند که در حیطه خبر رسانی و اطلاعات می توانند قدرت خود را به دیگران نشان دهند. 

موسسه فر هنگی هنری آموزشی انتشاراتی و مطبوعاتی آشتی به شماره مجوز 8337 که  بطور رسمی از سال 1372 کار خود را شروع کرده .امروزه با دارا بودن بیش از هزار خبرنگار و دهها وبلاگ و دوسایت رسمی نه تنها در حیطه مطبوعات بلکه در حیطه مجازی و اینترنتی نیز از معدود مراکزی بوده و هست که بطور شفاف و روشن در  داخل و خارج از کشور فعالیت می نماید . گروههای مختلف فر هنگی و هنری و اجتماعی از مهمترین تشکیلات این موسسه می باشد  و افتخار موسسه آشتی این است که بیش از دیگران اقدام به تشکیل کانون خبرنگاران  در کشور ایران نمود وبدلیل عدم وابستگی های سیاسی به هیچ حزب و دسته خاصی همواره توانسته به بهترین شکل ممکن پایگاه  مناسبی برای اطلاع رسانی عموم باشد .

افتخار ما حضور درخشان عموم مردم و علاقه مندان است که با عضویت در خانواده ی بزرگ موسسه آشتی یاور ما بوده اند و همواره در سخت ترین شرایط  به لطف خدا نشان داده اند که  قابل اعتماد هستند . 

در آغازین سال جدید موسسه آشتی سیاست کاری خود را بیش از گذشته بر روی مسائل محیط زیست  قرار داده و  طرح جدیدی را برای کاهش  نابودی منابع طبیعی  در نظر گرفته که ار سال هفته نامه بصورت اینتر نتی از جمله آن می باشد . با این کار ما به مشترکین خود که تمایل دارند هفته نامه را  در اختیار داشته باشند این کمک را می کنیم که به محیط زیست خود هم خدمتی کرده باشند .بی شک از این راه در کاهش مصرف کاغذ  جلو گیری می نمائیم و از همه مهمتر  از قطع درختان سبز و زیبا جلو گیری می نمائیم ضمن اینکه  از تشکیل زباله  ها هم کاسته می شود . ما معتقدیم حتی یک برگ کاغذ را اگر هر انسان کمتر مصرف کند می تواند از قطع یک درخت و نهایتاَ نابودی یک جنگل خود داری نماید. ما برای عزیزانی که در این طرح با ما هم آهنگ می شوند خدمات قابل توجهی را هم در نظر گرفته ایم  از جمله  اینکه با پرداخت حق عضویت  و اشتراک هفته نامه  برایشان کارت خبر نگاری صادر می شود و به مدتی که مشترک هفته نامه هستند  قابل تمدید است .ایشان می توانند از همین راه آخرین اخبار و گزارشها ی خود را در اختیار ما قرار دهند .تا با نام خودشان  در هفته نامه همسر و همینطور سایتهای  وابسته به موسسه  درج شود. شایان ذکر است از اواخر سال گذشته موسسه انتشاراتی آشتی نیز اقدام به در اختیار گذاردن گنجینه کتابهای اینترنتی که قابلیت پرینت و یا ضبط  و سیو شدن را دارد نیز به طور صد در صد رایگان در اختیار عموم قرار داده است  .برنامه های دیگر موسسه تصویری نمودن مجله و ساخت برنامه های ویدئوئی روی سی دی می باشد که بی شک گام ارزنده ای برای پر نمودن اوقات فراغت خانواده های محترم خواهد بود . موسسه آشتی همواره پیش قدم در امور مختلف بویژه علمی بوده و امید وار هستیم با یاری شما عزیزان   جشنواره های علمی و فناوری های خوبی در سال جدید برگزار نمائیم.

برنامه های شاد تفریحی ، برگزاری کنسرت برای اعضا و تورهای تفریحی ، همه و همه گوشه ای از خدمات موسسه به اعضا ی خود خواهد بود . باما باشید و از برنامه های ما خود و خانواده و حتی دوستانتان لذت ببرید.

 

 ارادتمند

جعفر صابری

مدیر موسسه آشتی

 

 

فرم در خواست عضویت بعنوان خبرنگار افتخاری هفته نامه همسر را در سایت موسسه تکمیل و در انتظار تماس ما باشید.( قسمت ارتباط با ما) تلفن تماس برای پاسخ گویی شما در ساعات اداری :09191079254

www.ashti.ir

[ چهارشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۰ ] [ 12:53 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

بهار

 

مصطفی جوانی بود که فقط از ایستگاه گلوبندک تا چهاراه  خانی آباد  خیابان شوش با اتوبوس واحد خط سیزده آبان سفر کرد. کارگر جوراب بافی با ده سال سابقه کار ، سه سال بود که ازدواج کرده ویک فرزند دختر پنج ماهه  به نام بهار داشت .آرام و با وقار کلاهی به سر داشت و کودکش را در آغوش می فشرد، از کارش راضی بود و مدیریت صاحب کارش را می ستود .مصطفی مستاجر بود و ماهی چهارصدو پنجاه هزار تومان حقوق می گرفت . پنج شنبه بود و برای خرید شب عید مرخصی گرفته بود تا در بازار  به همراه خانواده اش خرید کند . او

ادامه مطلب

[ شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 16:51 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

 

شما می تونید طرحتون رو بدین و برید!

 

 خیلی وقتها  تصمیم می گیریم کاری بکنیم طرحی و پیشنهادی داریم، فکر نو و ایده ای  و با یک دنیا امید به سراغ مدیر یا مسئولی می روید و در همان اول با اتاقی بزرگ که چند نفر پشت میز های  کوچک و بزرگ نشسته اند  که اگر خوش شانس با شید با لبخند می گو یند: بفر مایید امرتون چیه  ؟ چه خدمتی از ما ساخته است ؟ و بعد از اینکه متوجه شدند شما نیت خدمت و ارائه طرحی برای بهتر شدن کار ها دارید می گو یند  بسیار عالی است شما لطفاً طرح و

ادامه مطلب

[ شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 16:49 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

یک داستان با چند روایت !

ادامه مطلب

[ چهارشنبه بیستم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 18:52 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

او فرزند شما است !

گاهی وقت ها با نگاه به رفتار و روش زندگی و پوشش جوانان و نوجوانانمان، به قدری  دل خور می شویم که می گو ئیم این دیگر فر زند ما نیست و من دیگر او را نمی خواهم  و… اما در هر صورت او فر زند  ماست  . و به هر شکل ما نقشی در شخصیت او داشته ایم که باید بدان بیشتر توجه نما ئیم. شاید  کم بودن ما کنار آنها و

ادامه مطلب

[ چهارشنبه بیستم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 18:47 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

نان را باید به نرخ روز خورد!

 

اول بگم این مطلب سیاسی نیست و قرار هم نیست به شخصی توهین بشه فقط درددل مشتی مردم ساده و دل شکسته است که  در اتوبوس واحد یا تاکسی و یا صف نانوایی بارفتار دیگران موضوعی را می فهمند و زیر لب می خنددند و با کنار دستی شان یواش طوری که موشهای توی  جوب آب هم نفهند  گفت وگو می کنند.

ادامه مطلب

نوشته ای قدیمی از جعفر صابری

 

لباس عید سال بعد

گوشه لحاف را کنار زدم در روشنایی نور چراغ علاءالدین مادرم داشت با تکه پارچه ای ور می رفت و کمی
آن طرفتر پدرم در حالی که سیگار می کشید به شعله چراغ زل زده بود. هر چند مادرم دستش را پایین می آورد همراه دستش سرش را هم به نور نزدیک می کرد . پدرم مثل همیشه تو فکر بود آخه پدرم هر وقت توی فکر بود پکهای عمیق به سیگار می زد

و دودش راهم یواش بیرون می داد امان از وقتی که پدرم تو فکر بود، آن موقع خیلی زود جوش می آورد ولی بیشتر برای ما جوش می آورد تا برای مادرم وقتی ناراحت می شه همه را کتک می زد پدرم آدم خوبی است یعنی دست خودش نیست وقتی زیاد

فکر می کنه این جوری می شه.بیشتر وقتهایی که پدرم عصبانی است اول مهر و شب عید است من از ماه مهر و شب عید خوشم نمی آید آخه این موقعها اخلاق پدرم عوض می شود زود داد می زند با همه دعوا دارد…

نمی دانم شاید برای این است که مجبور ما را نانوا کند… یا شاید هم چیز دیگری هر سال اول مهر یا نزدیک عید ملدرم نخ و سوزنش را از سر شب دم دستکش می گذارد وقتی ما می خوابیم از پشت پرده یا زیر میز سماور یک بقچه را در می آورد و هی

می دوزد بعدش هم که کارش تمام می شود بقچه را ور می دارد می برد و جایی قایم می کند .وقتی مادرم دارد چیزی را می دوزد پدرم کنارش می نشیند و سیگار می کشد و حرص می خورد .من و برادر و خواهرم اگر بیدار باشیم از ترس پدرم خودمان

رابه خواب می زنیم.پدرم مرا دوست دارد .من می دانم آنروز از اتوبوس دو طبقه پیاده شدیم و توی باب همایون راه افتادیم دم یک فروشگاه ایستاد و بعد گفت:(حسن خیلی دلم می خواهد از این کاپشنا بخرم.) من که از آن کاپشنها خوشم آمده بود گفتم(بابا برام

بخرش .)بعد او گفت:(می خرم حتما برات می خرم )ولی نخرید.در عوض چند روز بعد چیزی برایم آورد که نه کت بود ونه کاپشن.گفت که چشمشو گرفته ،برای حمید کوچک بود تن من کرد برای من هم بزرگ بود.تازه آستیناش بلند بود. یقه اش هم پاره بود

خودشم یک خورده گشاد بود.ولی مادرم گفت:(زمستان است،روی لباس هم گرمه و هم قشنگه شاید مادرم باز داشت چیزی برای شب عید ما سر هم کرد. من چه قدر از عید بدم می آید. همه می خواهند لباس های نو بپوشند بعد بیان بیرون و پزبدهند

قمپزدرکنند.

پارسال حمید از اول تا آخر عید بیرون نیامد. می گفت:(درس دارم )ولی دروغ می گفت من می دانم برای چی با ما برای عید دیدنی نمی آمد برای این که آن شلوار خاکستری که می گفت خریده و مادرم کوتاهش کرده بود تا حمید بپوشد مال هاشم پسر عباس

آقا بود . راستش من هم باورم نمی شد آخه پدرم می گفت:از گمرک خریده ولی هاشم جلو عزیز، امیر و رضا تمام نشانی هایش را داد.

حتی انجایی را که سوخته بود . علامتها درست بود . بچه ها همه حرفهای هاشم را باور کردند حمید بیچاره خیلی خجالت کشید. برای همین دوتایی آمدیم بهخونه . حلا دوباره عید داره میاد ، من نمی دانم رفتن زمستان و آمدن بهار چرا باید برای ما انقدر ناراحتی بیاورد ؟ کاشکی عید نبود. اگر عید نبود همین لباسها که پدرم آورده خوب بود دیگه ! البته عید هم مثل تمام روزهای خداست برای من و حمید فرقی دره، اما آبجی بیچاره ام.. دلم به حالش می سوزد تمام دخترهای هم سن و سالش لباسهای قشنگ تنشان می کنند .

ولی عیبی ندارد . من تابستان سال دیگه بیشتر کار می کنم و برای عیدش یک لباس قشنگ می خرم . از امسال که گذشت تا سال دیگر خدا بزرگ است.

این نوشته را در سال ۱۳۶۵ نوشتم و برای اولین بار در سال ۱۳۷۰ در روزنامه اطلاعات در صفحه اندیشه به چاپ رسید و بعد در مجله جوانان در پاکستان و بعد در یک مجله انگلیسی زبان در هند. سه سال بعد..اما نام اصلی این اثر که من نوشته بودم چقدر از عید بدم میآید بود!

[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۰ ] [ 21:10 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سر مقاله264

 

با نام خدا

۱۱۱۵۵-۳۹۸۱

کاظم آقا اولین پستچی محله ما بود که من می شناختمش . دوچر خه داشت و دوچرخه اش هم یه زنگ بزرگ رو دسته اش بود و تنها زنگ دوچرخه ای بود که ما به اندازه زنگ تفریح و زنگ آخر مدرسه مون دوست داشتیم . بخصوص اینکه بیشتر وقتها برای ما نامه از کیهان بچه ها و یا روزنامه اطلاعات می آورد . همیشه داخل پاکت یه عکس هم بود و ما کلی عکس جمع کرده بودیم. شبهای عید هم رسم بود عیدی پست چی را باید کنار می گذاشتیم و با بقیه عیدی ها فرق داشت چرا که یک سال باهاش کار داشتیم . اما بعد ها دوچر خه موتور شد و یه وقتی نامه رسون هم خبرای خوب نمی آورد . تلگراف هم از همین راه به دست ما می رسید . خوب تو محل همه تلفن نداشتند . یکی دو نفری بودند که تلفن داشتند . مثلاً بقال محل حتماً یه گوشی داشت و همه ی محل تلفن او را داشتند . البته حمام های محله هم بودند که تلفن داشتند . اما بقالی ها خیلی بهتر بود . اون روزها کمتر کسی صندوق پستی داشت و بیشتر نامه ها میومد در خونه ولی ما که یواش یواش بزرگ شده بودیم ترجیح دادیم برای خودمون یه صندوق پستی کرایه کنیم . اولش میدون امام خمینی( ره) یا همان توب خانه ،درست در نیم طبقه اول ساختمان پست که امروز موزه شده صندوق کرایه کردم و بعد صندوقهای شخصی رفت زیر زمین . و چند سال بعد هم رفت در خیابان اکباتان .پست منطقه 11 . یادش بخیر خیلی ها را می شناختم که باز نشسته شدند از آقای .سید علی کتائی گرفته تاامروز محمد پور اسماعیلی اما همیشه لذت دیدن نامه در صندوق پستی چیزی بوده و هست که با هیچ چیز عوض نمی کنم . حتی ایمیلی از یک دوست . راستش ما ها که کار هنری انجام می دهیم خوب می دونیم لذت کار تاتر هزار بار بیشتر از سینما است و پست هم همین طور است یه حال دیگه ای داره نامه بوی خوبی داره بوی دوست داشتن بوی محبت بوی رفاقت و هنوز هم که نامه ای به دست ما می رسه اول بوش می کنیم . دست خودمون نیست . شاید نشه مانیتور را بغل کرد و ایمیل رو بوسید اما نامه را چرا! تازشم هنوز هیچ شعری برای ایمیل نساختند ولی برای نامه کلی شعر خوندند و حتی نامه رسون ..مثلاً نامه رسان نامه ی من دیر شد کودک دلبند فلک پیر شد… یا هنوزم نامه و نامه رسون برای شعرا جذابه و براش شعر می گن و ترانه سرایی می کنند . اصلاً بچه های پست یه حال و هوای دیگه ای دارند. شاید بهتر بود این نوشته را درست در روز بیست اردیبهشت ماه سال بعد می نوشتیم که بیست سال از باز کردن صندوق پستی ما می گذرد ویا در روز 17 مهر ماه که روز جهانی پست هست می نوشتیم . اما دلیل این کار که این آخرین سر مقاله سال 1390 را با نشانی صندوق پستی به اتمام رساندیم این بود که بگیم هنوز خیلی ها چشم انتظار هستند. آدمهایی که منتظر رسیدن نامه رسون هستند . تا خبر خوشی براشون بیاره بخصوص در این ایام که عمو نوروز هم نامه بهار به دست داره میاد، میاد تا با لبخندش شادی را برای ما بیاره ،میاد تا بچه هایی که منتظر بابا هاشون هستند خبری از بابا به دستشون برسه میاد تا کادوی شب عید را براشون بیاره این روز ها خیلی ها منتظر نامه رسان هستند گرچه بیشتر نامه رسان ها حالا بایه وانت زرد می آیند، اما هنوز بسته های پستی همون بوی خوب دوستی را می دهد . بسته هایی که یه وقتهایی توش لباس و خوراکی شب عید هست. کاری که حتی اگه سرعت اینترنت به صد هزار هم برسه نمی تونه انجام بده و هیچ ایمیلی نمی تونه پاکت شب عید را به دست ما برسونه. ما به سراغ قدیمی ترین دوستان خودمان در اداره پست منطقه 11 رفتیم و با تصویری و آوردن نام آنها مراتب قدردانی و تشکر خودمان را اعلام کردیم.

آقایان : مر حوم پرویز شکور – محمد پور اسماعیلی- وئسی – محمد رضا محمد- محمد کاکاوند- محمد نجات رحیمی – مصطفی اصفهانی – ناصر محمدی- مرحوم عباس زهره طلب- فرحبخش محمود طلایه- مصطفی فرحزادی- عباس عسگری-احمد ندمه-مر حوم مصطفی جعفری جورابی –حسن علیپور فاروقی- احمد قره قوزلو- داوود فلاحپور- علی طالبی- سید علی کتائیان- عباس نظری- محمد یوسف زاده- مرتضی رفیعی- کیومرث قاضی زاده- جعفر زاده- تاج آبادی- ابراهیم گلباری- محمد عابد- فرهمند شکاری- سید حسن سجادی- جلیل چابک- علی کریمی- صادق حیدری- ترابی – کریم عابدینی- اصغر رجبی- الیاسی- مر حوم ابراهیمی- پوراسماعیل – مرتضی رضائی – محمد تار زاده – محمد علی حجبر مقدم- محمود علیخانی و شهید عزیز علیرضا محرابی

خانمها: کار آمد- موسوی- نراقی- چوپان –قاضی میر سعید- بابائی- خدمتی- کاوه- خوششتراش – حاجی ابراهیم-

از مدیریت محترم اداره پست منطقه 11 جناب آقای مهندس علی اکبر هادوی نیز تقدیر و تشکر ویژه ای به عمل می آوریم.

بیایید با هم در این روزهای پایانی سال 1390 برای زنده نگه داشتن یاد نامه نامه ای به یک دوست بنویسیم . باشد که با این کارمان یاد دوستی هایمان را زنده نگه داریم ، حتی اگر کاغذی بی تمبر و پاکت به کار بریم!

پاکت بی تمبرو تاریخ نامه ی بی اسم و امضا ء کوچه ی دلواپسیها برسه بدست بابا

با سلام خدمت بابا عرض کنم که غربت ما آن قدام بد نیست که میگن راضیم الحمدلله

یادمون دادن که اینجا زندگی رو سخت نگیریم از غم ویرونی تو روزی صد دفعه نمیریم

یادمون دادن که یاد سوختن خونه نیافتیم خواب بود هرچی که دیدیم باد بود هرچی شنفتیم

راستی چند وقته که رفتم بی غم وغزل سرکار روزگارم هی بدک نیست شکر غربت گرمه بازار

قلم و دفتر شعرام توی گنجه کنج دیوار عکس سهراب روی طاقچه غزلش گوشه ی انبار

جعفر صابری عیدتان مبارک

[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۰ ] [ 21:9 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

جعفر صابری- کرامت انسانی

سرمقاله

263

کرامت ایرانی !

اسمش احمد بود ما همه می دانستیم که پدرش فوت کرده و مادرش با کار در منازل مخارج زندگی آنها را فراهم می نماید . اما خود احمد بسیار پسر درس خوان و نمونه ای بود مودب و با وقار، خانه ما هم می آمد و هم بازی من بود . مر حوم پدرم هم احمد را خیلی دوست داشت و به او احمد آقا می گفت و برخلاف دیگر دوستانم همیشه با او خوش و بش می کرد . آن روز صبح معاون مدرسه آمد سر کلاس و اسم چند نفر را خواند از جمله احمد را که بروند دفتر ولی احمد نرفت . من که پرسیدم چرا ، نمی گفت : در این ایام به ما کت و شلوار می دهند مادرم می گوید تو نمی خواهی بگذار کسانی که نیاز مند ترند بگیرند! کرامت و بزرگی احمد همیشه یادم است گر چه بیش از سی سال از آن روز ها می گذرد.

دوستی می گفت : چند سالی قبل از انقلاب بود که برای سفر به استان خوزستان رفتم ،بازرس کشوری بودم و به همین دلیل استان داری شرایط بخصوص و ویژه ای را برایم فراهم نموده بود و همه چیز در حد عالی بود . شنیده بودم که بعلت مرزی بودن این شهر اجناس لوکس و خارجی به قیمت مناسبی ارائه می شود به همین دلیل برای خرید به بازار شهر سری زدم اتفاقاً خرید خوبی هم از یک مغازه انجام دادم و لی پس از تسویه حساب رو به مغازه دار به شوخی گفتم . برادر نکند مارا با این کت و شلوار و کراوات دیدی گرانتر از دیگران اجناست را با ما حساب کردی ! من در این شهر غریبم و مسافر هستم! مغازه دار تمام پول هایم را به من پس داد و گفت: باور کن این اجناس از نیم بها هم کمتر حساب شده این را در شهر خودت خواهی دانست ما با تمام مشریانمان این گونه حساب می کنیم . اما چون گفتی مسافر و غریب هستی تمام اجناس هدیه ما به شما و باید شب هم مهمان ما در منزل باشی تا از مهمان نوازی ما هم بی نصیب نمانی و علی الرغم اصرار من او چنان شوخی مرا جدی گرفت که هنوز سالهاست شرمنده کرامت انسانی و مهمان نوازی ایرانی او هستم. سر ور عزیز و ارجمند استاد فر زانه حضرت حجت الاسلام ولمسلمین حاج حسین اشرفی اصفهانی فرزند چهارمین شهید محراب که نماینده ولی فقیه و امام جماعت مسجد سید الشهدا چهاراه تهران پارس است می باشد ، نیز که چندی پیش افتخار دیدار و گفتگوی با او نصیب ما شد به مناسبت فرارسیدن ایام نوروز باستانی از نیاز نیاز مندان و کرامت انسانی برایمان گفت . او در این خصوص اشاره می کرد که نکند خدای ناخواسته با نا دانی باعث بی آبرویی انسانی شویم . او ازنحوه کمک رسانی خیرین به نیازمندان برایمان فرمودند و از اینکه حتی نیازمندانی از نقاط دور برای حل مشکلاتشان به آنجا می روند . دل نگرانی ایشان از این بود که نکند خدای ناخواسته مردم نسبت به حال یکدیگر بی تفاوت بشوند بویژه در این ایام و روزها که همه نیازمندان با آبرو دست به سوی خدا دارند . وی شخصاً به این گونه امور رسیدگی می کرد و از احوال فرد فرد نیازمندان پرس و جو می نمود الحق که فرزند چنان مرد بزرگواری باید هم این گونه باشد . عزیزی که از موضوع مقاله ما مطلع شده بود برایمان از روز های دور می گفت که خانواده همسر برادرش به منزلشان آمده بودند .او می گفت چون برادر بزرگ تر بود دیر تر ازدواج کرده بود و برای رسیدگی به امور برادران و خواهرانش ناچار بود کار کند . شبی که اقوام تازه برادر ش به منزل انها آمده بودند وی برای خرید یک شانه تخم مرغ راهی شده بود تنها دارای منزلشان ده تومان پول بود و یک راست به مغازه بقال محله که مردی با خدا و خداشناس در ظاهر بود رفته و وقتی پول یک شانه تخم مرغ را داده بود مرد با خدا گفته بود این نرخ روز است نه این وقت شب و در این ساعت از شب نرخش پانزده تومان است . این دوست می گفت تخم مرغ را زمین گذاشتم و برگشتم به طرف خانه چون مغازه دار گفت تخم مرغ باشد برو خانه بقیه پول را بیاور . می گفت در مسیر به این فکر می کردم که مردی با این خداپرستی که همیشه صف اول نماز مسجدمان است چرا! ناگهان به درب مغازه قهوه خانه محله رسیدم که شخصی لاابالی و بی خیال در ظاهر بود به سراغش رفتم و گفتم برادر به اندازه ده تومان به من تخم مرغ بده . مرد گفت نیمرو می خوای یا آب پز ؟ گفتم : نه برادر برای ما مهمان آمده و تمام دارایی ما همین ده تومان است اگر می شود می برم خانه خودمان درست می کنیم . با شنیدن این حرف مرد برخواست سه دست دیزی و تمام مخلفاتش به همراه یک شانه تخم مرغ به اضافه ده نان برشته داد دست من و گفت : خیر پیش . متعجب گفتم برادر من پول ندارم . مرد برفراشته گفت : کی از تو پول خواست مهمان حبیب خداست و تو هم همسایه ما برو به سلامت . روزها و سالها گذشت و او یک ریال بابت ان شب از من نگرفت کرامت و انسانیت او همواره مرا شرمسار خود نموده است. چندی پیش در خصوص یاری رساندن به افراد نیاز مند که همواره سازمان هلا ل احمر پیشگام بوده خدمت مسئول داوطلبان این سازمان در استان تهران بودیم و از دغدغه های ایشان نیز احترام به همنوع بود . چراکه بی شک این شایسته نیست که یک نیسان یا اتو مبیل پر از مواد و یا بسته های هدیه درب خانه ای بایستد و در صورت نبودن اهل خانه از همسایه ها سئوال شود که آنها کجا هستند و یا اگر بودند هدایا را در مقابل چشم همسایه ها به آنها بدهند و یا حتی رسید هم بگیرند . با عنایت به اینکه در دین اسلا م نیز به احترام به انسان ها اشاراتی شده و احادیث زیادی هم داریم .که حتی برای نمونه اگر خواستید کمکی به شخصی نمایید دست تان را پاین بگیرید تا آن شخص خودش از دست شما هدیه را بردارد و آبرو داری کنید او هم برای این کار خودش حرکتی کرده باشد . سالهاست که در این ایام خیرینی به مدارس سر میزنند . و گاه باز لباس شب عید می دهند و یا اینکه کارتی را می دهند تا نیاز مندان به همراه خانواده به فروشگاه و یا مغازه ای بروند تا وسیله و لباس خود را تحویل بگیرند . بی شک این روش بهتری است بخصوص اگر این کارت را ولی بچه خودش بگیرد چرا که وقتی برای گرفتن لباس و یا هدیه میرود کودکان می اندیشند ولی خودشان آن ها را خریداری کرده و نکته تربیتی و شخصیتی در این کار هست . گر چه متاسفانه من دیده ام که والدینی حتی این کارت ها را می فروشند و صرف مواد مخدر می کنند. داستان کرامت انسانی و دست گیری از نیاز مندان داستانی است که همواره ادامه دارد و طبق آیه صریح قرآن در سوره یاسین این آزمایشی است برای من و تو که انسانیم.

عید شما پیشا پیش مبارک

جعفر صابری

[ جمعه دوازدهم اسفند ۱۳۹۰ ] [ 21:52 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

چند مطلب از کتاب نامه ها نوشته جعفر صابری چاپ ۱۳۷۷

چند مطلب از کتاب نامه ها نوشته جعفر صابری چاپ ۱۳۷۷

بنام خداوند بخشنده و مهربان

سلام؛سلامي به گرمي تمام آشنائيها و به حرارت نور خورشيد و به لذت ديدن يك دوست قديمي كه سالها كه سالها از او بي خبر بوده اي .

مدتها بود در انتظار نامه اي از تو بودم ، تا آنكه ديدم در انتظار بودن ارزشي ندارد بايد دست به كار شوم برايت نامه نوشتم و تمام نامه هايي را كه داشتم و نامه هايي كه نوشته بودم را زير و رو كردم فقط به خاطر آنكه بتوانم نامه هايم را در قالب يك نامه برايت بفرستم و تو بخواني ،و بداني كه دوست داشتن سخت نيست .

حالا ديگر تمبرها هم نقش حروف يك ماشين است و چه بگويم.

نامه ها : براي تو در واقع يك بهانه است كه دست به قلم شوي ويك نامه براي خودت و خلوت خودت .

ميداني چه مي گويم ،اين روزها چقدر با خودت خلوت كرده اي و چقدر درد دلهايت را گوش مي كني .نامه ها يادت مي آورد كه بايد بنويسي و به خودت هم فكر كني به دور و برت هم نگاه كني و خوب نگاه كني نامه ها ،نامه هاي نوشته شده در خلوت آدمهائي است كه به خودت و به ديگران فكر مي كردند نامه ها را خوب بخوان و نامه هايت را از اين پس به ياد آنچه از نامه ها در ذهن داري بنويس .ساده روشن و….

اين نامه ها از جعفر صابري-مريم يار محمدي – مسعود امامي – علي بيگي – ببرك احساس مي باشد و اميدوارم كه در آينده نزديك نامه هايي از شما هم به دست ما برسد و به اميدآن روز……………………….

ادامه مطلب

[ جمعه دوازدهم اسفند ۱۳۹۰ ] [ 21:50 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

زنم منو می زنه!

 

زنم منو می زنه!

 

 باورش مشکله ولی به خدا خودش این جوری می گه، یه جورایی هم راست می گه. گرچه اسم هفته نامه همسر است و حق خانم ها وآقایونه که تمام مطالب را بخونن اما خواهش می کنم خانم ها این قسمت را نخونن، خواهش کردم.دیدی حتی علیرغم خواهش من شما به عنوان یک خانم متشخص داری می خونی!. همین نشان می دهد که این بنده خدا راست میگو ید و دیگر شما نمی توانید بگویید دروغ می گه همیشه مرد ها هستند که زنها را کتک می زنند!

وقتی به صحبتهای این دوستم گوش می دادم دیدم کم راست نمی گو ید و بیشترش به واقعیت نزدیک است . مثلاً میگفت : تو بمیری حاجی جون من اصلاً اهل نوشتن حساب و کتاب خانه نیستم راستش اصلاً سراغ یخچال خانه نمی رم ببینم چی داریم یا چی نداریم هر چی بگن می گم چشم. پول بده، باشه. این رو بخر، چشم.بریم اینجا،بفر مائید و خلاصه از آن مرد ها که بگم چرا و چطور، نه بودم نه می خوام باشم، واسه اینکه می گم خدا اگه یه لقمه نون به ما میده صدقه سر همین زن و بچه است ما وسیله هستیم ،ما باید کار کنیم یک لقمه نان حلال برای خانواده بیاوریم . خوب شکر خدا یه چیزایی هم هست، ما هم مثل بقیه مردم یه زندگی سالم و درست و درمون داریم، زیاد نداریم اما شکر،داریم . تن سالم و سقفی بالای سر،همینا جای شکر داره.نه اینکه خدای نا خواسته بگم زن و بچه ام پر توقع و اهل اسراف هستند،نه خدایش این طوری نیست و نبوده، اما چیزهایی که من را رنج می ده شاید خیلی ساده تر و خنده دار تر از این حرفها به نظر برسه.راستش این که میگن مردا همون پسر بچه های کوچکی هستند که بزرگ شدن، درسته،من هنوزهمون پسر بچه کوچک هستم که دل دارم و احساس،من ازدواج کردم و شریک زندگی انتخاب کردم تا در سختی و گرفتاری با هم باشیم،نه اینکه از خانه باباش بیاد خانه من،بچه دار بشیم و اون آشپزی و بچه داری کنه،من کار کنم و پول در بیارم و بخوریم ،گرچه ،این هم خودش قسمتی از زندگیه، اما همه زندگی نیست، عشق و دوستی ،شراکت و با هم بودن پس کجاست ؟؟

من صبح میرم دنبال یه لقمه نون حلال و وقتی میام به دورازآن چه به سرم آمده حرفها وبحثها وکارهای بیرون از خانه ،توقع دارم اهل خانه هم منتظرم باشن، شاید بگی من پر توقع هستم،من قبول دارم کار خانه هم سخته،من در طول روز و در مسیر زنانی را می بینم که مانند همسرمن درخیاباناز فروشگاه و میادین تره بار خرید می کنن و احساس می کنم همسر من هم مثل آنها با چه سختی خرید می کند،می آورد ،آماده می کند و در اختیار ما قرار می دهد .ولی آیا واقعاً زندگی همین است؟ ما درست شدیم که اینطوری زندگی کنیم؟ پس عشق و محبت و دوست داشتن چه؟؟؟

من که در خانه حرف می زنم زنم می گه خوبه دیگه منت سرمون می زاری و ول می کنه میره، با این کارش منو خورد می کنه،من نمی تونم و نمی خوام داد وبیداد کنم و چیزی بگم از اینکه محیط آرام خانه برای بچه ها تبدیل به جهنم بشه می ترسم ولی اون متوجه گذشته های من نیست. من مجبورم تو خودم بریزم،من حتی نمی تونم قهر کنم،چرا که برای بچه ها بدآموزی داره،ولی اون راحت کم محلی می کنه، حتی نمیاد جلو بچه ها بگه ببخشید، کوتاه نمیاد و کوچکترین فرد خانه رو می فرسته دنبال من که بگو بابات بیاد شام! این یعنی حقیر کردن من، زدن من به عنوان یه مرد،مردی که بیرون از خانه برای خودش شخصیت داره،غیرت داره،غرور داره. صبح هم صبحانه ای،ای چی بگم، میزاره جلوم و برای خالی نبودن غریزه یه چیزی مثل سلام هم زیر لب می گه … من باید هی تو خودم بریزم .

بچه ام رو جلوچشمم میزنه،فحش میده،ولی من نمی تونم چیزی بگم،میترسم بد تر بشه،هی کوتاه میام. یه روز که تو خونه می مونم کاری می کنه که از بودنم ناراحت بشم و بزنم بیرون که حرص نخورم. می دونی من از اون مردها نیستم که برم برای خودم خرید کنم،غذا بیرون بخورم و بریز و بپاش کنم، من حتی یه سیب هم بیرون از خانه و به دور از خانواده ام نمی خورم ،ما خانوادگی این طوری بودیم،خدا رحمت کندپدر بزرگم هم این طوری بود چه رسد به پدرم.ولی یه وقتایی تو طول روز چشمام سیاهی میره ،هوس یه میوه، یه تکه نان و خلاصه حتی یه شکلات می کنم ،اما اگه هم شکلات تو یه اداره می بینم بر میدارم برای بچه ام،من این طوری هستم .وقتی میرسم خانه کسی منتظر من نیست ،غذاشون رو سر وقت خوردن و دارن استراحت می کنن ،وقتی میرسم بعد از چند دقیقه میگن نهار خوردی؟ و یه چیزی مثل نهارمیزارن جلوم . به خودم می گم نمی شد یه لقمه نان یا یه سیب تو کیفم میزاشتن و نشان می دادن که برای من هم اهمیت قاعل هستند؟ چطور وقتی پول می خوان نمی گن از کجا یا چطوری؟ اما می خوان . به خودم می گم پولم خوبه خودم بدم!

زندگی من این طوریه و من بخاطر بچه هام نمی تونم کاری کنم،حرفی بزنم، اینه که میگم زنم منو می زنه . زدن فقط کشیدن کمربند و کتک زدن نیست، اینه که وقتی فامیلت میان خونه رفتاری از خودش نشون میده که تو حرص می خوری ،رفته بشقاب وقاشق آنچنانی خریده ،ولی وقتی مهمون داریم ظروفی را میآورد پای سفره یا جلو مهمان که آدم خجالت میکشه . حرف بزنی جلو مهمان بده، نزنی آبروت رفته،خوردت کرده، من این طوری از زنم کتک می خورم . از مسائل جنسی و زنا شوئی که دیگه نه بگو و نه بپرس. از پوشش و لباس پوشیدن هممسرم در خانه هم چیزی نمی گم چون روم نمی شه  یه جورایی ت… سر بالاست!

من چیزی برای گفتن در خصوص این برادرم ندارم ونمی دانم چه بگو یم که بد اخلاقی و بد آموزی نداشته باشد فقط می گویم خواهرم اگر تو هم این گونه رفتار می کنی کمی بیندیش! همینقدر بگم که این طوری میشه که اون طوری میشه!

 جعفر صابری

 

[ پنجشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 20:10 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

ما می توانیم:

ما می توانیم:

 یکی بود یکی نبود سالها پیش ملتی بود که شادو خوش و خندون زندگی می کردن، شاه داشتن،ملکه داشتن،باغ داشتن، بوستان داشتن،بیشتر روزا هم جشن داشتن ،همه چی بود، ارزونی- خوشی تا اندازه ای بود که همه دنیا مونده بودن که اینا کین؟ چرا اینقدر شادن؟ آدمای این ولایت هر جا که میرفتن همه با تعجب بهشون نگاه می کردن و خیلی بهشون احترام می گذاشتن ، خلاصه هر چی از این ملت بگم کم گفتم… خلاصه کلام این بود که ملت و مملکت مثل یه ساعت کار می کرد و همه چیز درست درست بود .اما این ساعت یه اشکال داشت آن هم این بود که  قرار نبود زنگ بیدار باش بزنه ، قرار بود فقط تیک تاک کار کنه، به جلو بره و همین. یه روز یه باباای  صداش درومد، زود ساکتش کردن ،اما فقط اون بابا صداش در نیامده بود، راستش خیلی ها صداشون درآمده بود، خیلی ها … خیلی ها هم سالها بود که صداشون در آمده بود اما برده بودنشون یه جایی که صداشون را دیگران نشنون.صدا ها این نبود که چرا ما شادیم؟ چرا ما داریم؟ چرا ما خوشیم؟ واسه این بود که خدا کوش؟ انسانیت کوش؟ معرفت کوش؟ کجاست غیرت؟ کجاست همت؟ کجاست شجاعت؟ چیشد که زنو بچه های ما اینطوری شدن؟ چرا دنیا باید همه چیزمارو ببره؟ وبه جاش به ما احترام بزاره، چرا بچه روستا مثل بچه شهر زندگی نمی کنه؟ چرا ما نباید خودمون پزشک داشته باشیم؟ و به جاش دکتر بنگالی زن و بچه مارو ببینه، چرا ما نباید خودمون تو زمینهامون بکاریم؟ و بجاش میوه از این کشور و آن کشور بیاریم. صدای یکی که مثل خود مردم بود ،از دل مردم گفت: ما می تونیم . و دیگه نشد جلوی صدا را بگیرن، همه بودن ،همه، هیچ کس نبود که با این صدا ها یکی نشه، حالا دیگه همه ساعتاشون را کوک می کردن تا سر یه ساعت زنگ بزنه و با هم بیان تو خیابون و کوچه و همگی فریاد بزنن، شاه و ملکه و خیلی های دیگه فهمیدن که کار خوبی نکردن، گفتن ببخشید، اما درد ملت زیاد بود ،آخه اونایی که خوش بودن فکر نمی کردن بابت این خوشی ها چه خصارتی را زدن، اونایی که شاد بودن نمی دونستن چه آدمهایی سالها ناشاد بودن ! این شد که دولت شرمنده خیلی ها بود، تصمیم گرفته شده بود، باید ملت به حقشون میرسیدن، و رسیدن… ملتی که به همه ملتها و ارزش هاشون احترام میزاره و این  را نه امروز بلکه سالهاست در تاریخش هم نشان داده.

اولش جنگ شد، جوونای این ملت رو که خیلی هاشون از اولین صداهای انقلاب بودن، تیکه تیکه کردن، بعد شروع کردن به خراب کردن همه چیز.خوب آنها هم آدمای خودشون را داشتن، کم نبودن کسایی که خیلی چیزها بدست آورده بودن و با ید نگرش می داشتن. اما ملت وایسادن،سیلی خوردن، رنج کشیدن اما وایسادن. هنوز هم وایسادن.بمب گذاشتن، کشتن، غارت کردن اما باز وایسادن. توهین کردن، تحریم کردن اما باز وایسادن. زنو بچه هاشونو کشتن ولی باز وایسادن و گفتن باز وای میستیم.تو دنیا گفتن اینا آدمای بدی هستن، کوچیکشون کردن، از شمال یه سری، از جنوب یه سری دیگه دستهاشونو دراز کردن و حق ملت را به ناحق گرفتن. خیلی ها که از اول با ملت بودن پشت به ملت کردن و رفتن، خیلی ها هم  موندن و شروع به نا سازگاری کردن، ملت مونده بود با این بچه هاش چه بکنه. اما همه امید وار بودن تا چشمای دنیا باز بشه و با ور کنه که بابا این ملت هم حقی داره، حقوقی داره، خوب دوست نداره باج بده، احترام الکی و دروغکی را نمی خواد، می خواد خودش باشه.اما دنیا می خواست کمر این ملت رو بشکونه، از آب گرفته تا نون رو ازش دریغ می کرد، بچه های در غر بت این ملت یا باید به ساز اونا می رقصیدن و یا خوار و کوچیک به وطن بر میگشتن. تو وطن هم اگه کاری می کردن کارستون درخونه شون خونشونو میریختن، جلوی چشم زنو بچه شون! اما باز ملت وایسادن هنوز خیلی ها یادشون بود که یه روز یکی گفت ما می تونیم ، و تونستیم خیلی کارا بکنیم.قیمت زیادی هم پر داختیم اما نشون دادیم که ما می تونیم.اونا فکر می کردن ملت  فقط تو چند شهر بزرگه، اما نمی دونستن که این ملت نه تنها تو تمام این دیار بلکه هزارها سال ریشه تو تاریخ داره، بچه هاش ذاتاً باغیرتن، مادر زاد به کسی باج نمی دن، زیر بار زور نمی رن، هر کی مرد بود، بود، هر کی نا مرد بود همین ملت شاخشو میشکونن و جلوی پاش میندازن، فرق نمی کنه کی باشه و از کجا باشه،مادراش نه برای از دست دادن فرزند بلکه  برای بدست آوردن وطن اشک می ریزن، جووناش ساعتاشونو رو زنگ بیدار باش گذاشتن و بیداربیدار هستن، راستش اصلاً خواب ندارن، درست همون موقع که همه چی آروم آرومه، مثل زمون شاه و ملکه ،صداشون در میاد ، صدای شعور و درک، صدای غیرت و همت . دنیا از کار این ملت سر در نمی آره ،مونده اگه ناراضی هستن پس چرا اینجوری هستن، پس چرا هستن! دنیا نمی دونه این ملت فرد نیست، جداً یک ملت هست، ملتی که شعور داره، می فهمه، درک داره، می دونه چی درسته و چی نادرسته، می دونه کی دوسته، کی دشمن،سالهاست آبادی های ما رنگ آبادانی را دیده، جاده دیده، برق دیده، پزشک ایرانی دیده، میوه ایرانی خورده، نان دست رنج خودش رو خورده، آره خیلی ها هم نادرویشی کردن و به پیکر این ملت زخم زدن، اما این زخمها خوب شده، حتی دیگه آثاری از وجودش هم نیست، آره یه سری از این زخمها هم خب هنوز مونده،  خوب می شه، باید خوب بشه، همین جوونا خوبش می کنن، همت می کنن، غیرت نشون می دن، مملکت رو آباد تر می کنن، دل مادراشو شاد می کنن، اشکاشونو پاک می کنن و به دنیا نشون می دن که می شه خورشید شد وتابید، میشه ستاره بود و تو دل شب نور داد .میشه غیرت داشت و باج نداد، بالا خره دنیا هم باور می کنه چیزی که داره انکار میکنه.آره ما وایسادیم هر کی نمی تونه بره ، هر کی نمی خواد بره ، این جا، همین جا که من تو و ما  وایسادیم مال ماست ،هیچ جای دنیا مثل اینجا حق ما نیست  و مال ما نیست، اگه قراره کاری کنیم خودمون باید کنیم، پس می کنیم، با علم و دانشو شعور و درک و معرفت و غیرت نشون می دیم که ما وایسادیم ! واسه این که شما هم باورتون بشه می گیم و می نویسیم  که :

 

[ پنجشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 20:9 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

وطنم

این سرزمین مادری این خاک گرانبها که بار ها مورد تجاوز اشقیا قرار گرفته سرزمین مادری من است ایران زمین من است من تنها در این خاک می توانم بایستم و با سر بلندی صدا زنم که ایران خانه من است و ایران وطن من است ، اگر جز این است بگو؟

جای بسی تاسف است که هستند افرادی که به جای با ایران بودن پشت به ایران کرده اند و ایران ایران را دم می زنند وطن من زاد گاه من است ،زادگاه فرهنگ و تمدن و هنر من است کافیست به عنوان یک ایران شناس به جای جای جهان سفر کنی تا با نا باوری ببینی در هر جای این جهان پهناور می توانی اثری از فر هنگ و تمدن و یا حتی دین و آئین ایران و ایرانی را پیدا کنی . زبان و ریشه های زبانی ملت و فر هنگ ایرانی در مسیر تاریخ و به درازای جاده ابریشم ادامه دارد جاده ای که به اعتقاد خیلی ها تا آمریکا و کانادا نیز ادامه یافته است.امروزه درهر کشوری آثاری از فرهنگ و تمدن کمتر ملتی در جهان امروز به سر می برد که با نام ایران آشنا نباشد و این آن نکته بسیار مهم و ارزشمندی است که باید هنر مندان و ایران دوستان در نظر بگیرند و از این فر صت طلائی برای بهتر شناختن ایران به جهانیان بهره گیرند و با این انگیزه و هدف موسسه فرهنگی هنری آشتی گامی بلند را با نام خدا و به امید یاری فرد فرد شما عزیزان ایران دوست در سراسر جهان برداشته که انشاءالله مستندی از فرهنگ و تمدن ایران در جهان تهیه نماید . ما برآن هستیم تا به راهنمایی و همکاری شما یاران گرامی فرهنگ و تمدن و گویش و هنر ایرانی را که در طول تاریخ به دیگر فر هنگ ها و تمدن ها راه یافته شناخته و به دیگر جهانیان معرفی نماییم . در همین خصوص شما می توانید بعنوان یک محقق در ریشه های زبانی و یا حتی پوشش و گویش یا تغذیه و کشاورزی به دنبال نقطه های مشترک بین فر هنگ ایرانی و دیگر فر هنگ ها باشید و به ما اطلاع دهید تا از این راه به گسترش فر هنگی کشور مان کمک کنیم و چهره بهتری از ایران و ایرانی به نمایش بگذاریم چهره ای که برازنده و شایسته هر ایرانی می باشد .

ما را در این کار بزرگ یاری دهید.

با سپاس

جعفر صابری

[ جمعه سی ام دی ۱۳۹۰ ] [ 22:21 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

به نام خدای همیشه شاهد

صبح شنبه ششم بهمن ماه 1387 بود و همه چیز آروم ، آروم آروم ، هر کسی با یاد و نام خدا کارهای روزانه اش را بعد از یک روز تعطیلی شروع می کرد بقال محله دم در مغازه اش را آب و جارو کرد و بچه ها شاد و خوشحال وارد مدرسه می شدند . معلم حاضر می شد که بره سر کلاس درس و تخته سیاه خوشحال بود که باز رو تن سیاهش با گچ سفید برای بچه ها از آینده نوشته می شه از زندگی علم بهتراست یا ثر وت . حق بهتراست یا ناحق راستی بهتراست یا نا راستی …اما هیچ کدام این ها نشد و تخته شرمنده از آنچه می دید و گچ له شده زیر پا ،درد بی فر هنگی را می چشید و کتاب بود که برگ برگ می شد و خودکار و مداد بود که می شکست. بجای صدای درس معلم ،فر یاد و ناسزا بود و … و این طور کمتر از دو زنگ درس مدرسه شهید سید مرتضی آوینی بعد از 15 سال تاراج شد و دفتر و کتاب های شاگردانش روی بار کامیون و نیسان به غارت می رفت . کتابخانه و آزمایشگاه و نیمکت همه و همه در هم می شکست و حق بود که نا حق می شد . دیگر معنای راستی در نا درستی له می شد و این ثر وت بود که درس و دانش را به مسخره گرفته بود . و این گو نه ننگی بر رخسار

عده ای انسان نما به یاد گار ماند تا اگر شرفی دارند دیگر نتوانند در آینه خود را ببینند. تا این روز و این ساعت هیچ روزنه ای از حق خود نمایی نکرده اما خورشید در پس این داستان خواهد درخشید خورشیدی که این بار از دل روشن همان شاگردان هنرستان شهید آوینی خواهد تابید گر چه این روزا: * * *

این روزا «گوزن»‌و سر نمی‌بُرن
می‌شکنن شاخش‌و می‌فرستن تو باغ
این روزا طاق‌و نمی‌ریزن سرش
سر گله‌شون‌و می‌کوبن به طاق

آخر نمایشا عوض شده
همه نقش هم‌و بازی می‌کُنن
اونایی که چشم‌شون به «قدرت»ه
هم‌پیاله‌هاش‌و راضی می‌کُنن

نمی‌دونم اگه برگردیم عقب
دل «طوقی»واسه کی پر می‌زنه؟
اگه «فرمون»‌و یه شب دوره کُنن،
چندتا چاقو پشت «قیصر»می‌زنه؟

نمی‌دونم اگه برگردیم عقب
«داش‌آکل»به عشق کی سر می‌کُنه؟
اگه «رستم»‌و ببینه روی خاک
پشتش‌و بازم به خنجر می‌کُنه؟

پای روضه‌ی خودت گریه نکن
وقتی گریه ننگ مردونگی‌یه
دوره‌ای که عاقلاش زنجیرین
«سوته‌دل»شدن یه دیوونگی‌یه

این روزا دوره‌ی غیرت‌‌کُشی‌یه
کی می‌دونه «قیصر»این‌روزا کجاست؟
بُکشی و نکُشی، می‌کُشنت!
این‌جا بازارچه‌ی «آب‌منگول‌»ی‌هاست.

به مناسبت سومین سال تاراج و تخریب موسسه فر هنگی هنری آشتی

[ جمعه سی ام دی ۱۳۹۰ ] [ 22:4 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سر مقاله 258

زبون بسته!

تا حالا به چشمهای گوسفند از فاصله نزدیک نگاه کردید ؟ زبون بسته وقتی نگاتون می کنه نمی دونه چه نقشه ای براش کشیدید! از کجا میدونه این همه آدم وایسادن تا سر بریدنشو ببینن و بعد تیکه تیکه شدنشو و بعد هم خوردنشو… یه لحظه خودمونو جای این زبون بسته بزاریم چه حالی داره؟ نگیم خوب این تقدیره این حیونه و ما انسانیم !انسانیت را در چه می بینیم در اینکه ما رو دو تا پا راه میریم و این زبون بسته رو چهارتا؟ تا حالا به بچه ها که کنار گوسفند حلقه میزنن و با چوب به تنش می زنند پرخاش کردید که بچه نکن زبون بسته گناه داره؟ خلاصه تقصیر این گوسفند چیه که تو شادی و یا غم در گرفتاری و یا رفع بلا یا دادای نظر ما باید سرش را گرد تا گرد ببرن؟ اینا رو گفتم که بیشتر بیندیشیم که ما آدم هستیم و اشرف مخلو قات ما بدنیا آمدیم تا همه چیز برای ما فراهم باشه همه چیز برای ما خلق شده تا ما راحت زندگی کنیم راحت راحت . خوب بخوریم خوب بپو شیم خوب بخوابیم و خلاصه زندگی به کام ماست این کل زندگی و خلقت ماست اما راز خلقت ما همینه؟ جداً آدم شدیم که اینجوری زندگی کنیم گاهی وقتها هیچ نو آوری فکر و اندیشه ای در زندگی و کارا مون نداریم گاهی وقتها همچین به هم می پریم که صد یاد به دوتا قوچ وحشی . اینا که گفتیم و نوشتیم درسته خنده داره اما اگه منصف باشیم و کمی هم فکر کنیم می بینیم جای تامل و تفکر داره . ماشین سوار می شیم تو ماشین شیک و خوشکل مون که خدا تومان قیمت داره برامون زیر سیگاری گذاشتن اما دستامونو بیرون می آریم و خاکستر سیگار مونو میریزیم از پنجره بیرون . گور بابای اون بدبختی که داره پشت سر ما با موتور یا دوچرخه و یا حتی پیاده راه میاد . گاهی وقتها فیلتر سیگارمون رو هم شوت می کنیم تو خیابون و چی بگم .تو ماشین نشستیم یه بدبخت بیچاره ا ی داره پیاده و یا با موتور از کنار مون میره با خدا کیلو متر سر عت از تو چاله آب رد میشیم و یه حمام لازم براش فراهم می کنیم که از بر کت لطف شهر داری ها گودالش کم هم نیست ! از این حمام های خیابانی . می ری تو مراسم دعا گوسفند خدا تومان گوشت رو سر بریدن گوشتشو تکه تکه کردن خورشت درست کردندو رو غن خوب ،برنج عالی اما تو ظرف یه بار مصرف بعد از کلی سینه زنی و عزاداری میدن دستت بدون قاشق ،حتی پلاستیکی ؟ از سمت چپ بزرگراه با سرعت بالا می پیچن به راست بدون اینکه حق تقدم را به وسیله ای که داره مستقیم میره بدهند و جواب بوق اعتراض را هم با بوق میدن که … گور بابای بدبختی که داره میاد و یا آن اطراف خانه و زندگی داره . یکی هم که داره درست رانندگی می کنه هی بوق میزنیم که برو تا من برم مثل اینکه این بابا بیکاره و یا ما خیلی عجله داریم . گرچه حالا جریمه ها زیاد شده ولی خدا وکیلی کک بعضی ها هم نمی گزه اصلاً براشون مهم نیست جریمه و قانون برای آدمای قانون دان اهمیت داره آدمایی که به حقوق دیگران توجه دارن . نه اونی که سالی یک بار هم زیر سیگاری ماشینش رو خالی نمی کنه و به جای خاکستر سیگار هر چیز دیگری توش هست. آخه کدوم عقل آدمی زادی قبول می کنه سر چهار راه مسافر پیاده و یا سوار کنن . حالا اگه یه بدبخت مسافر کشی باشه خوبه اما ماشینای آن چنانی که دلشون برای خلق مظلوم به درد میاد و درست سر چهاراه و یا بزرگراه یا وسط خیابون رو خط میان وای می ایستن تا به بشریت نیاز مند از نوع مونث کمک کنند تا به مقصد برسند . حالا اگه از عقب یه مادر مرده ای به این بابا بزنه مقصره ، چون حد فاصله رو رعایت نکرده… چشمش کور دنده ش نرم باید خسارت بده . اما یکی نیست بگه این بابا اون وسط برای چی وایساد تا مسافر سوار کنه و یا اصلاً مگه مسافر کشه. خلاصه سر آخر زنگ می زنی به آژانس تاکسی در بس بگیری می بینی راننده یک جوان گردن کلفت که با زیر پوش یا به قول امروزی ها تی شرت و گرم کن و دمپایی لا انگشتی آمده تا ننتو یا زنتو یا دخترتو ببره ازبس این ماشینهای ساخت وطن هم کوچیکه بدبخت زبون بسته راننده صندلیشو همچین کشیده عقب که انگار سرش رو زانو ننته … خلاصه اگه آدم خوبی باشه و سی دی جنگولک منگولک نگذاشته باشه یه سی دی عزا داری به سبک بنیمین می زاره که تا مقصد گوش ات بوم بوم کنه و حالشو ببری . داستان به این ها ختم نمی شه هر کسی به خودش این حق را میده که آنطور که دوست داره حرف بزنه و برخورد کنه تو اداره یکی کتش رو گذاشت رو صندلیش و لی خودش نیست وقتی بعد از ساعتها می پرسی این آقا کی میاد میگن همین جاست الان میاد بعد معلوم می شه اصلاً ان روز مرخصی گرفته. و نمی آد . آخ که چقدر خوبه گاهی وقتها آدم جای اون گوسفنده یه بار سرشو ببرن و خلاص بشه بیچاره زبون بسته یه بار راحت میشه … تموم میشه میره خورده میشه این ها بخدا فقط برای خنده نیست که گفتیم و نوشتیم دردو دل خیلی از ماهاست . این بیچاره زبون بسته حیون در بعضی از فر هنگ ها میگن یه روزی شاید آدم بوده و شاید هم ما بعد از مرگ مون گوسفند بشیم و دوباره برگردیم به دنیا اما از بخت خوب ما آن روز که ما گوسفند بشیم و برگردیم همه چیز بر عکس شده … غش غش غش به هم می خندیم بر نامه می سازیم و آدما رو مسخره می کنیم لهجه گو یش ،

فر هنگ، و فکر می کنیم خیلی هنر مندیم یکی نیست بگه بابا آدم، به جای به هم خندیدن بیا فر هنگ با هم خندیدن را یاد بگیر و یاد بده! بگذریم این بار یه خورده بیشتر و با دقت تر به چشمای گوسفند زبون بسته نگاه کنیم قبل از اینکه گوشتشو زیر دندان له کنیم!

جعفر صابری

[ سه شنبه ششم دی ۱۳۹۰ ] [ 14:2 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سر مقاله 257

فاصله ها

یه وقتهایی آدم فرق نمی کنه زن با شه یا مرد ، همه چی داری خونه ، همسر، ماشین ، بچه، حتی پول … اما یه چیزی هست که تورو از درون رنج میده نمی دونی چرا ولی فکر می کنی با دورو برت خیلی فاصله داری ،می گی می خندی شوخی می کنی حتی بعضی وقتا باهاشون گریه می کنی مثل همه می خوری می خوابی تفریح میری موسیقی گوش می کنی حتی مداحی گوش می کنی اما نه… هنوز هم یه چیزی هست که بین تو و همه خیلی فاصله ایجاد کرده . شبها تو رختخواب بیدار می شی اما هیچ کس بیدار نیست تا باهاش دردو دل کنی ! به خودت می گی چی بگم به کی بگم ؟ چی هست که بگم ! رو ز ها انگیزهایی برای کار و تلاش نداری، و یواش یواش میری سراغ یه چیزی که خیلی بهت نزدیکه شاید بار ها در گذشته در شرایطی کل وجودش را هم انکار کرده باشی اما درست در همین خلوت ها و تنهایی ها است که وجودش را احساس می کنی و خودت را بهش نزدیک می کنی .با دیدن طبیعت و هر چیزی که در اطرافت هست ولی صدا نداره احساس می کنی تو می توانی صدایش را بشنوی و می فهمی توخیلی با دیگران فرق داری خیلی با دیگران فاصله داری گر چه همه چیزت مثل دیگران است اما نه… فکر می کنی که با دیگران خیلی فرق داری همه ی ما مثل تو هستیم و به هم نیاز داریم زندگی فقط همه این چیزهایی که داریم نیست زندگی همدلی و هم زبونی هست اگه دنبال خدا هستیم خدا در کنار ما قرار داره ،دوست داشتن و هم صدا شدن اولین درس خدا شناسیه، اگه دیگران را دوست داشته باشیم دیگران هم تو را دوست دارند اگه برای کمک به مشکل دیگران شبها صدای دلشون رو بشنوی دیگران هم صدای شبهای تو را می شنوند و حتی اگه کسی در کنار تو نباشه یه جایی هست که درست در همان زمان داره به تو فکر می کنه و دلش برای تو می تپد. فاصله ای وجود نداره هرچی هست حس خودمونه حس تنهایی و بی کسی از خودمون که دور بشیم فکر می کنیم از دیگران دور شدیم ، وقتی از خودمون دور شدیم که یه بچه کنار خیابون را می بینیم که داره گل می فروشه و یا شیشه ماشین پاک می کنه اما صورتمون را اخمو می کنیم که سراغ ما نیاد و یا دست به ماشینمون نزنه . وقتی از خودمون دور می شیم که به درد آدما ی اطرافمون توجه نکنیم با خودمون بگیم این مشکل خودشونه حتماً خدا می خواسته که این طوری بشن و وقتی از خودمون دور می شیم که وقتی یه آدمی در مونده گرفتار کارش بهمون می افته با خودمون می گیم بیا این رو خدا فرستاده تا خرج ما در بیاد و به اشکال مختلف می تیغیمش و وقتی از خودمون دور می شیم که فکر می کنیم این آدم که امروز کارش به ما افتاده حقشه که این هزینه رو بپردازه و باید حقمون رو ازش بگیریم. وقتی از خودمون دور می شیم که از کنار بیمارستان و یا بیماری می گذریم و برای لحظه ای فکر نمی کنیم که شاید این تن سالم ما هم دچار درد بشه و … آره آنقدر از خودمون دور می شیم که وقتی می بینیم نزدیک ترین کسا نمون دچار مشکل شدند از خدا می پرسیم چرا؟ جواب را می بینیم و می دونیم اما باور نداریم انکارش می کنیم همین دردها یه درد دیگه میشه تو دلمون و از آدمهایی که مارو درک نمی کنند بدمون میاد می گیم چرا آنقدر فاصله بین ما و آدمها است ! اما نمی شینیم فکر کنیم چرا ما انقدر از آدما فاصله گرفتیم . در فر هنگ ما هست چیزایی که اگه بریم سراغش خیلی به ما کمک می کنه تا بهتر بفهمیم و بهتر درک کنیم . مغرور شدیم فکر می کنیم همه چیز را می فهمیم و می دانیم . از تجربه دیگران بویژه بزرگ ترها استفاده نمی کنیم فکر می کنیم خیلی قدیمی هستند . همین بر خورد روهم بچه هامون با ما دارند و و و اینا میشه فاصله ها .

شاعر می گه : این جهان کوه است و فعل ما ندا باز آید این ندا ها را صدا. این که به بچه های مردم بی تفاوت باشیم بچه های ما هم مورد بی تفاوتی قرار می گیرند و اینکه به دیگران توجه نکنیم خودمان مورد بی توجهی قرار می گیریم.

چند روز پیش پیامکی برای آمد بود که نوشته بود :به انگشتا نم که مینگرم یاد ت می افتم چون عزیزانم انگشت شمارند.امروز روز بخشایش و دوستی در ایران باستان است . بهترین دوستانمان را یاد آوریم. و لی خوشا به حال آن کسی که دوستان و یارانش نه به تعداد انگشتان دستانش بلکه به اندازه درازای تاریخ فر هنگ و تمدنش باشد اینکه به باستان شناسی تاریخ برویم در جای خود زیباست اما جامع شناسی امروز فاصله ها را بهتر در یابیم و به دنبال گذشته انسانیمان نباشیم امروز حیا تمان را در یابیم. تا ناچار نشویم که سفارش دهیم که روی سنگ قبر مان بنویسند :

تا که بودیم نبود کسی

کشت ما را غم بی هم نفسی

تا که رفتیم همه یار شدند

خفته بودیم همه بیدار شدند

قد ر آئینه بدانیم چون که هست

نه آن وقت که افتادو شکست

جعفر صابری

[ سه شنبه ششم دی ۱۳۹۰ ] [ 14:0 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

آذر بایجان به قلم: جعفر صابری


21 آذر  ماه روز نجات آذر بایجان مبارک 

  همواره بوده اند اندیشه هایی که به  ایران عزیزمان چشم طمع داشته اند ایرانی که در نوع خود بی نظیر است و در جهان سرآمد چرا که در وجودش از هر ملیت و آب و هوایی را دارد . زیبایی و گستردگی نگین  البرزش چنان زیبا و دل نشین است که نه تنها ایرانیان بلکه هر آن که از ایران و فر هنگ و تمدنش  کمی بداند  تا زنده است یادش را فراموش نمی نماید.
ایران سرزین مادری ما  در چنین روزهایی دست خوش  هجوم خیال پردازانی بود که قصد جدایی آذر بایجان زیبایش را داشتند ولی به لطف خدا و همت قیور مردان و زنان ایرانی بویژه خطه  آذر بایجان پس از اندک زمانی به خاکمان باز گشت همان گونه که جهان استکبار   تا دندان مصلح  آمدند تا جنوبش را بستانند اما سیلی خورده و شکست خورده پا به فرار گذاردند .  شعر زیبا و دل نشین  شاعر سلحشور و ایران پرست  که بار ها به صورت آواز و ترانه  اجرائ شده بهترین   کلام  پایانی این نوشته کوتاه است باشد که باشند ایرانیان سر افراز  مومن وطن پرست:

مرحوم استاد روح الله خالقی

 

آذربايجان

آرزوي ما تويي تو/قبله دلها تويي تو
جان بي تو آرامي ندارد/كارام جان ما تويي تو
عاشقم اي مه به رويت/سرخوشم اي گل به بويت
مجنون تر از مجنون منم من/زيباتر از ليلي تويي تو
مي ده به ياران كهن/اي ماه من
مي ده كه عمر دشمنان طي شد/دور نشاط و نوبت مي شد
شب سحر شد/مهر از افق جلوه گر شد
آه دل درويشان/سوزنده چون آذر شد
مطرب به شهناز شوري عيان كن/آهنگ آذربايجان كن
بر خاك تبريز/اشكي فرو ريز/از فتنه گردون فغان كن
برگو كه عشقت آذر به جان ها زد/وين شعله آتش بر خانمانها زد
منزلگه شيران تويي/جان و سر ايران تويي
فرخنده باد ايام تو/كز نام تو
آشفته خاطر دشمن دون شد/مي در گلوي مدعي خون شد

آرزوي ما تويي، تو قبله دلها تويي، تو

جان بي تو آرامي ندارد كآرام جان ما تويي،تو

عاشقم اي مه به رويت سر خوشم اي گل ز بويت

مجنون تر از مجنون منم من زيبا تر از ليلا تويي، تو(2)

مي ده به ياران كهن، اي ماه من

مي ده كه عمر دشمنان طي شد

دور نشاط و نوبت مي شد(2)

 

=========

شب سحر شد مهر از افق جلوه گر شد

آه دل درويشان، سوزنده چون آذر شد

مطرب ز شهناز شوري عيان كن، آهنگ آذربايجان كن

بر خاك تبريز اشكي فرو ريز

از فتنه گردون فغان كن وز ديده سيل خون روان كن

بر گو كه عشقت آتش به جانها زد

و ين شعله آتش بر خانمانها زد

اي قبله آزادگان، وي خاك آذر بادگان

فرخنده باد ايام تو،‌كز نام تو

آشفته خاطر دشمن دون شد

مي در گلوي مدعي خون شد(2)

[ چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ ] [ 1:30 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

لیمو شیرین :

در این شماره گفتگویی اختصاصی داریم با آقای جعفر صابری مدیر عامل موسسه آشتی و مدیر مسئول هفته نامه همسر فقط در خصوص هفته نامه همسر:

آقای صابری ضمن تشکر از اینکه قبول کردید دراین گفتگو شرکت نمایید اولین سئوال ما این است که چرا اول سر مقاله ها عکس خودتان را به چاپ می رسانید؟

–          با نام و یاد خدا فکر می کنم با طرح این سئوال در ابتدا می خواهید گربه را دم حجله بکشید (خنده) همانطور که می دانید در بیشتر مقالات عکس من قرار نمی گیرد اما اینکه من دوست دارم تصویرم در ابتدا سرمقاله قرار بگیرد عرض می کنم هفته نامه همسر در نوع خود بی نظیر است و از معدود مجلاتی است که در ایران در این شکل و قیافه و اندازه و سایز تولید می شود شاید نظیر خارجی داشته باشد اما در ایران کم نظیر است.ما سعی کردیم در شکل و ابعاد این هفته نامه مسائل حرفه ای را حتی الممکن لحاظ نماییم من بعنوان نویسنده مقاله یا بهتر بگویم سرمقاله با قرار دادن تصویرم در ابتدای مقاله با خواننده مقاله یک ارتباط بصری برقرار می نمایم .شما وقتی در انتهای مقاله یا نوشته خود نام و نشان خود را می گذارید به آن سندیت می بخشید اما بودن تصویر شما به خواننده کمک می کند تا با دیدن چهره و نگاه شما حس عاطفی بیشتری با شما داشته باشداین یک برقراری هارمونی با خوانند ه است من با نوشتن مطالب عامه پسند و مردمی و قرار دادن تصویرم بر روی نوشته به نوعی خود را نه تنها در چند سطر بلکه در حضور خواننده قرار می دهم تا او مرا ببیند و حرفهایم را بخواند .حرفهایی که از خودش یا از هم نوعش برایش بیان می کنم .در چند مورد نظر سنجی بین خوانندگان هفته نامه همسر ما متوجه شدیم این روش برای برقراری ارتباط بیشتر تاثیر قابل توجهی داشته است .

آقای صابری چرا دوستان نزدیک شما به شما لیمو شیرین می گویند؟

–          ای کاش از خودشان سئوال می کردید اما وقتی من پرسیدم درپاسخ به من گفتند چون مثل لیمو شیرین در ابتدا شیرین هستی و در کل تلخ اما مفید هستی

آقای صابری، جداً برای حفظ محیط زیست ،امسال تیراژ مجله را افزایش نداده اید؟

–          آره به خدا ولی مسائل مالی هم وجود داشت از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان موسسه آشتی و همچنین هفته نامه همسر پس از تاراج و تخریب دفتر مرکزی در سال 1387 هنوز نتوانسته چون گذشته خودرا دریابد پراکندگی مراکز وگستردگی کار موسسه این اجازه را به ما نمی دهد که تیراژ مجله را بالابرده ودر اختیار تمام کیوسکهای مطبوعاتی سراسر کشور قرار دهیم.از طرف دیگر تنوع مطبوعات و رنگین نامه های رایج در کشور که در ویترین کیوسکهای مطبوعاتی قرار گرفته جایی برای حضور مجلاتی مانند هفته نامه همسر را فراهم نمی سازد مردم نیز بیشتر به طرف سایتهای خبری و اطلاع رسانی روی آورده اند و تنها تعداد انگشت شماری از مطبوعات و روزنامه ها در کیوسکهای مطبوعاتی رسما به فروش می رسد .

هفته نامه همسر تا کی اینگونه عرضه می شود؟

–          ما در حال حاضر با تیراژمحدود 18000 در طول 8 سال گذشته سعی کرده ایم در بین مطبوعات کشور حاضر باشیم سازمانهایی چون تبلیغات اسلامی ،شهرداری، هلال احمراز حامیان اصلی ما برای پخش مجله بوده اند اما نهادها و اداره جات همچنین کارخانه ها و انجمن های فرهنگی هنری زیادی نیز هستند که به ارائه هفته نامه کمک می کنند ،اما با برنامه ریزی که از دو سال پیش صورت گرفته بود به لطف خدا 8 ماه گذشته به طور رسمی بیش از 68000 نسخه از هفته نامه همسر حتی قبل از چاپ به صورت صد در صد رایگان در اختیارخوانندگان ما در سراسر جهان از راه اینترنت ارائه می شود.جای تقدیر و تشکر دارد از همکاران خوب ما در واحد اینترنت و کامپیوتر که این کار بزرگ را انجام می دهند . باور کنید روزانه بیش از 1300 تا 2000 ایمیل به دست ما می رسد که حاوی مطالب بسیار خواندنی است ازسراسر دنیا همین مسئله باعث شده تا ما به تهیه یک خبرگزاری اینترنتی نیز بیاندیشیم .

تکلیف خبرگزاری آشتی چه می شود؟

–           خبرگزاری آشتی که بیش از 8 سال پیش توسط یکی از همکاران خوب ما طراحی شده بود در حال حاضر برقرار است اما به دلیل آنکه در طول سالهای گذشته چندین بار حک شده بود از تعداد خوانندگان و مراجعینش کاسته شده بود ما بهتر دیدیم ضمن درخواست کتبی از اداره کل مطبوعات و خبرگزاریهای داخلی به این خبرگزاری بطور قانونمندی ادامه دهیم .امیدوار هستم درآینده نزدیک این خبرگزاری به جمع خبرگزاریهای قانونی کشور افزوده شود.ما سیاسی نیستیم و نمی خواهیم سیاسی باشیم ما مجموعه  افرادی با تجربه در امر اطلاع رسانی هستیم.که کارمان را با بصورت حرفه ای دوست داریم این شغل ما است و تنها منبع درآمد ماست.

چرا بعضی از تصاویر هفته نامه همسر تکراری و یا نقاشی است؟

–          این تقصیر طراح و صفحه آرا ی مجله است اما و اقعیت آن است که قوانین و مقررات جاری ازدرج بعضی ازتصاویر و صحنه ها که به لحاظ اخلاقی و اسلامی دچار دوگانگی با فرهنگ ایرانی اسلامی است ما را برآن می دارد تا ازاینگونه تصاویر استفاده کنیم.

یعنی خودتان سانسور می کنید؟

–          احترام به قوانین هر کشور برای مجریان و دست اندرکاران امور اجرایی به نظر من لازم است ما درایران اسلامی زندگی می کنیم پس به قوانین ایران اسلامی احترام می گذاریم . اگر این به نظر شما سانسوراست بله سانسور می کنیم.

پس شما با سانسور موافقید؟

–          من سالهاست که کارهای فرهنگی انجام می دهم از کار تئاتر گرفته تا چاپ . نشر کتاب و یا حتی ساخت فیلم آنجا که قرار است کسی نظر بدهد من راحت تر هستم برای نمونه بارها نوشته های من به عنوان کتاب، سانسور و یا حتی توقیف شده است فیلمنامه هایم مجوز ساخت نگرفته اما در حیطه مطبوعات از آنجا که انتخاب موضوع و مطلب به من سپرده شده ناچار هستم دقت بسیاری داشته باشم تا از این مسئولیت قصور ننمائیم.

شده مطلبی را سانسور و یا چاپ نکنید؟

–          اکثر دوستان و همکاران با سیاست هفته نامه آشنا هستند هفته نامه همسر خبری ،نیست اطلاع رسانی است سیاسی نیست اجتماعی است به همین دلیل مطالب ارائه شده غالبا قابل چاپ بوده اگر مطلبی هم به چاپ نرسیده بیشتر بدان دلیل بوده که همخوانی زمانی نداشته یعنی اینکه یا مربوط به گذشته بوده یا هنوز زمان چاپش نرسیده .

چرا بعضی از همکاران شما مجموعه را ترک کرده اند ؟

–          هر فرزندی بعد از تولد رشد و نمو پیدا می کند بزرگ می شود بزرگ وبزرگتر می شود و والدینش را ترک می کند. اما خدا را شکر این رابطه هرگز به طور کامل قطع نشده و همواره ارتباط وجودداشته و دارد . برای آنها رفتن به اقیانوس، زیباتر است و برای برکه نیز جاری شدن آبی تازه بهتر است.

پس چرا بعضی ها هنوز مانده اند ؟

–          چون هنوز لیمو شیرین دلشان را نزده .(خنده)ما بیش از  800 نفر خبرنگار و گزارشگر داریم که خوشبختانه همواره به تعداد این عزیزان افزوده می شود ما جزو اولین مراکزی بوده ایم که بطوررسمی آموزش خبرنگاری و ژورنالیست را در کشور دایر نموده ایم ما کانون خبرنگاران آشتی را داریم .

چرا برای پانزدهمین سالگرد همسر که قرار بود با ما مصاحبه نمائید این کار را انجام نداده اید؟

–          من متاسف هستم شاید بهتر بود در همان زمان این گفتگو صورت می گرفت اما باور کنید امکانش برای من مهیا نبود و از طرفی این روزها هم روزهای خوبی است بخصوص در ایام باشکوه میلاد من هم هستیم (خنده).

سئوال دیگر اینکه چرا به تعداد صفحات مجله اضافه نمی شود؟

–          قال رسول الله: المفلس فی امان الله  از باب نداری است ما از معدود مجلات کشور هستیم که از بدو تولد تا کنون افزایش قیمتی نداشته ایم به همین دلیل امکان چنین کاری برایمان بدون افزایش قیمت وجود ندارد و از طرف دیگر افزایش قیمت یعنی ازدست دادن خوانندگان عزیز و محبوبمان ،البته ما ویژه نامه های یارمهربان و خبر خوش را هم داریم که به طور رایگان به همراه مجله تقدیم خوانندگان می شود.و خبر خوب برای شما اینکه ویژنامه ای تحت عنوان ورزش ،سلامت ،خانواده نیز در راه است .

گرچه قرار بود سئوال ها فقط در خصوص هفته نامه باشد .اما شما چه آرزویی دارید؟

شما که از هر دری سوال کردید (خنده) راستش من آرزو یا بهتر بگو یم برنامه های زیادی دارم اما مهم ترین آن ها که همه می توانند در آن سهیم باشد  این است که  دست به دست هم بدهیم هر جا دیدیم شخصی در میان زباله های شهرمان به دنبال چیزی است تا نان شبش را در بیاورد یک دستکش به او هدیه نماییم تا خدای ناخواسته دستش را شیشه یا چیز تیزی نبرد…

–           

در پایان اگر صحبت خاصی دارید بفرمائید؟

–          ملالی نیست جزو دوری شما (خنده) نه تنها از فرد فرد عزیزانی که با موسسه آشتی و بخصوص هفته نامه همسر همکاری می نمایند کمال تشکر و قدردانی را به عمل می آورم .مدیران ،مسئولین ،هنرمندان ،ورزشکاران ،پیشکسوتان و همه آنانی که در طول این مدت یارو یاور و مشوق ما بوده اند .

ضمناً تولد شما هم مبارک!

[ چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ ] [ 0:23 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

بگو  نماز می خواند!

سرمقاله 256

 

بی شک برای شما هم پیش آمده که برای کاری به اداره ای رفته باشید و بعلت ترافیک و شلوغی خیابان ها سر ظهر  به آن اداره رسیده باشید درست در این زمان عرق سردی روی پیشانیتان می نشیند و سرتان گیج می رود با خود می گوئید خدای من یک بار دیگر هم باید بیایم… و لی غالباً شروع به دلداری خود می کنید و می گوئید خدا را چه دیدی یک وقت دیدی همین امروز کارمان انجام شد . بعد شروع به  قدم زدن در راهرو های اداره می کنید . کمتر می شود که بروید نماز خانه و نماز تان را هم همان اول وقت بخوانید جالب اینکه وقتی به نماز خانه می روید از آنچه فکر می کردید خلوت تر است ولی  وقت نماز است و شما باید در انتظار بمانید . وقتی پشت در مورد نظر می رسید به شما می گویند وقت نماز است و لی شما سایه فرد را می بینید که نشسته غذا می خورد و یا با دوستش حرف می زند در دل  می گو ئید عجب نمازی … و یا به کمرش بخورد این نماز و خلاصه هر چه دلخورید را بار می کنید … خدا رحمت کند مرحوم شهید رجایی را که گفت : به نماز نگو ئید کار دارم به کار بگو ئید نماز دارم .آن خدا بیامرز منظورش این بود که در چند دقیقه نماز را خوانده و به کار خلق خدا رسیدگی نمایید . نه اینکه از نیم ساعت قبل آماده نماز شوید و یک ساعتی هم نماز را طول بدهید و خلاصه با  طوری که به زمان رفتن سرویس ها نزدیک می شوید از نماز  فارغ شده راهی شوید . با سیاست جدید دولت  که نهار را هم برداشته دیگر نیم ساعت قبل بوی خورشت و بادمجان و قورمه سبزی در راهرو ها می آید و یا پیک های موتوری در راهرو ادارات می چرخند و غذا  ها را تقسیم می کنند . . اینکه آیا این کار درست است یا نه به ما مربوط نیست و وجدان خود تان می تواند محکمه شما باشد ولی خدا وکیلی نگو ئید که در حال نماز هستید … این کار بد ترین تبلیغ علیه نماز و نماز گزار واقعی است هیچ دین و آئینی و روش اخلاقی این کار و گفته را نمی پسندد . شایسته نیست که با دروغ شخصیت خود را لکه دار نمایید . این حق شماست که  غذا میل کنید چرا که صبح زود با سرویس از راه دور آمده اید و تمام طول روز هم کار کرده اید اما دروغ و مخفی شدن پشت سپر دین و نماز شایسته نیست . بفرمائید  نهار میل می کنیم .زیبا و شایسته تر است … این را عرض کردم بخصوص در این ایام که سالار شهدا امام حسین(ع) برای  برقراری نماز شهید شد.

بماند که مراسم عزاداری سید الشهدا را هم در این ایام در ادارات برقرار می کنند و بدبخت ارباب رجو ع که باید به این موضوع هم تن در بدهد … قبول کنیم که هر چیزی جایی دارد و عزاداری سالار شهدا در مکان خود و جای خود شایسته است ما ملتی هستیم که برای حفظ حرمت خون سید الشهدا قیام کردیم و لی ظاهر فریبی خلاف دین است و اساس دین ما  صداقت و درستی  است. چند صد روایت از خدمت به خلق خدا داریم که همه را هم حفظ هستیم. بیاییم به فر هنگ سازی های خود بیشتر توجه نماییم . دوستی  که بیش از شصت سال سن دارد می گفت چندی پیش در اتوبوس واحد ایستاده بودم پیر مرد دیگری سوار اتوبوس شد که بنده ی خدا لرزه داشت و تمام دست و پایش می لرزید .اما ناچار او هم مانند من ایستاد .در میان مسافران که نشسته بودند یک مرد میانسال  درشت اندام هم بود که تسبیح به دست داشت و  با صدای بلند مردم را تشویق به فرستادن صلوات بر محمدو آل محمد می نمود … بعد از آخرین صلوات خود را بدو رساندم و گفتم برادر  خدا به شما جزای خیر بدهد فکر می کنید حضرت محمد (ص) از این کار شما خشنود می شود ؟ مرد گفت : چطور مگر؟ گفتم بهتر نیست از همان حضرت احترام به بزرگتران را هم می آموختید و لااقل جای خود را به این پیر مرد بیمار می دادید؟ …

راستی ما کجا هستیم . چرا و به چه دلیل از هر چیزی می گو ئیم و می نویسیم و یا فیلم می سازیم  و حتی تبلیغات درست می کنیم اما این گونه فر هنگ ها را مطرح نمی کنیم . ما به کجا می رویم منظورم خودم و همکاران فر هنگیم است … سه یا چهار صفحه از فلان بازیگر یا ورزشکار می گو ئیم ولی سراغ این گونه مطالب نمی رویم و جالب اینکه می گو ئیم این را که مردم می دانند. و یا برایش خط قرمز تعریف می کنیم چرا که مسائل دینی است آیا از دین و اخلاق گفتن خلاف است! فرهنگ غربی کافر  از خدا بی خبر دشمن انسانیت  این است که از سالها قبل بر روی  شخصیت افراد کار کند . نمونه  آنکه سالها پیش از انقلاب اسلامی هواپیمایی هما به کار مندان دولت  چهل در صد تخفیف ویژه می داد تا در پرواز های خارجی از این هواپیمائی استفاده کنند و لی هواپیمایی  پیریتیش ایر باز پنجاه در صد جالب این که مردم بیشتر با همان پر واز همای خودمان  سفر می کردند … شب عید سال 1353 یکی از کار مندان دولت که به همراه خانواده خود عازم سفر اروپا بود ناچار چون بلیط  هما گیرش نیامده بود با پر واز بیریتیش ایر باز  راهی می شود در مسیر پر واز مهمانداران بقدری به کودک همراه آنها هدایا و امکانات تقدیم می کنند که مرد ناچار  به یکی از مهمانداران می گو ید  شما بیش از رقمی که به ما تخفیف بلیط دادید به من و خانواده ام بخصوص کودکم هدیه دادید  چرا؟ پاسخ را بشنوید: آنها در پاسخ می گو یند ما برآن هستیم تا سفری خاطر ه انگیز برای شما و خانواده بخصوص کودکتان بوجود بیاوریم تا اگر روزی پس از بزرگ شدن فر زندتان او شاید یک  مدیر و یا مدیر هواپیمایی کشورتان شد با شرکت ما آشنا باشد و تمایل به همکاری داشته باشد این یک سرمایه گزاری بلند مدت است. خدا وکیلی شما بعد از دانستن این موضوع چه حالی  خواهید داشت! من هیچ نمی گو یم جز اینکه ناچار خاطره ای از دوست دیگری برایتان نه از امروز  بلکه از همان سالهای قبل از انقلاب اسلامی و نه از ایران  بلکه از کفرستان غرب عرض می کنم … دوستی میگفت ما به همراه خانواده و همسرم برای خرید به یک فروشگاه بزرگ در آلمان رفته بودیم .  اینکه خانم ها خیلی خرید می کنند و در حین خرید به دنبال هر چیزی هستند جز آنچه که قرار بوده بخرند خود داستانی است ولی باور بفرمائید این کار خاص خانم های ایرانی نیست و حتی زنان خارجی هم مانند زنان ایرانی هستند . من و همسرم به همراه پسر بچه کوچکم و همسر برادرم که فرانسوی بود در فروشگا ه آنقدر گشتیم که من خسته شدم و به ناچار به همراه پسرم گو شه ای نشستم  و برای آنکه بچه صدا نکند و گله ای نداشته باشد برایش مقداری اسباب بازی ارزان قیمت خریدم تا مشغول باشد خودم هم سرگرم دیدن مردم شدم… گو یا در این میان پسر بچه من رفته بود روی یکی از پله های  فروشگاه که محل تردد افراد بود نشسته بود و بر روی پله بالا هم اسباب بازی خود را پهن کرده بود  و سخت مشغول بازی بود … من در یک آن متوجه شدم مردم حتی افراد مسن تا به این بچه می رسند مسیر خود را عوض می کنند و از راه دیگری میروند در این میان بودند افرادی که بر سر او هم دست نوازش می کشیدند و به زبان های مختلف مانند آلمانی و یا حتی فرانسه  چیزی می گفتند ( ای نازی – چه گل  پسری – عشق منی) و من متوجه شدم آنها حاضر نشده اند دنیای کوچک این بچه را خراب کنند و مزاحم بازی او نشده اند …در این میان در یک لحظه شخصی از کنار پسرم رد شد و با خشونت گفت: توله… کجا نشسته! نا خود آگاه گفتم : آقا دست شما درد نکنه. متشکرم مرد که متوجه شد من ایرانی هستم و فهمیدم چی گفته با پوزش خواست درست کنه ولی گفتم نه این  در خون ماست شما مقصر نیستید ما  این گو نه پر ورش یافته ایم  . ولی باور بفر مایید این تر بیت اسلامی و اخلاقی ما نیست رسول اکرم الگوی برخورد  با کو دکان بوده آخر چرا ما  این روش  و منش را نباید فرا گیریم!

چرا این گونه بر خورد می کنیم اگر قرار است  آمار بگیریم راستش را بگو ئیم که  مردم ما آمار می گیریم و این سئوال ها را می پرسیم . واژه درستش می شود آمار گیری  باور بفر مائید سر شماری تعریف دیگری دارد  و معنای دیگری چرا  این گونه  از واژه ها استفاده می کنیم . .ما قرار است خدمتگزار مردم باشیم .   صاحب این قلم بی پروا عرض می کند اگر راستش را بگو ئیم که نهار می خوریم نه نماز می خوانیم بهتر و شایسته تر است . با دین سر دین را نشکنیم و …….

با علی  از یا علی یک نقطه کم دارد .

ولی

یا علی گفتن کجا و  با علی بودن کجا ؟

جعفر صابری

[ چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ ] [ 0:22 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

شیطان پرستان!

 ملک طاوس !

سر مقاله255

هزاران کتاب و جزوه از شناخت حضرت حق  نوشته و گفته شده  اما از شیطان  کمتر گفته و نوشته اند .چرا؟

مگر نه این است که  شیطان به نام و جلال و جبروت خدا قسم یاد کرده که دود مان انسان را به باد خواهد داد و جز به فنای او نمی اندیشد .  ما کجاییم.  بزرگترین دشمن خود را در کنار خود داریم و  نمی اندیشیم که  او قسم یاد کرده ما را به نابودی بکشاند … چرا از او غافلیم و یا او را در  روش و منش زندگی خود دخیل نمی بینیم. گفتار مان نگاهمان اندیشه مان همه  و همه در زیر نظر اوست او حتی در کنار بستر ما حاضر است تا در خواب ما هم حاضر باشد، او در تنفس ما هم هست . هر چقدر اندیشمند تر،آسیب پذیر تر هر چقدر دانا تر شیطان قوی تر و آگاه تر . هر چه به خدا نزدیک تر حضورش بیشتر و  چه بگو یم از آنچه در کمین ماست .. داستان مردانی چون برسیسای عابد و یا حتی پیامبرانی که در لحظه ای دچار  شک شدند و خدا را هم به آزمایش گرفته اند … ما چنان آسیب پذیریم که جای بسی تامل دارد .  بیندیشیم که چه باید کنیم تا  خدای ناخواسته آسیبمان به شخصی   نرسد و یا اینکه آسیب شخصی به ما نرسد اینکه ما  در رانندگی به کسی نزنیم بسیار شایسته است اما بکار گیری آینه و ترمز و صبر  همه و همه وسایلی است که  مواظب هم باشیم کسی به ما نزند . این هوشیاری همه و همه  نیاز به دقت و حوصله  و توکل و تحقیق دارد .  بیائیم بیندیشیم که با که دوست هستیم و چه دوستانی داریم چه می خوانیم و چه می خوریم و چه می پوشیم و چگونه می نوشیم و چه وقت می خوابیم . و نفس که می کشیم به چه می اندیشیم . شاید هوشیار تر شویم . امیر المومنین علی (ع)  می فر ماید: دوستانی دارید که شما را می خندانند  هر گز آنها را از دست مدهید چرا که انسان گاه به لبخند و شادی نیاز دارد  اما هستند دوستانی که دست شما را می گیرند و به کار های شایسته  و بایسته راهنمایی می کنند آنها بسیار محدود هستند هر گز از دستشان ندهید … خوب بیندیشید چقدر دوستانی دارید که شما را می خنداند و چقدر راحت دوستانی که دست شما را می گرفتند  رها کردید چرا که  اوقات شادی با آنها نداشتید! در روز چند  پیامک شاد کننده برایتان می آید و در ماه چند پیامک که شما را به اندیشیدن وامی دارد؟ چقدر در ماه چشمانمان  تصاویری را می بیند که به یادگار می ماند و  حاوی درس و اندرزی است ؟

براستی حتی اگر منکر روز قیامت هم باشیم آیا به آن چه از زندگی خود پشت سر گذارده ایم افتخار می نمائیم؟ آیا در ساخت زندگی خود نقش مهمی داشته ایم، آیا برای فردای بهتر تصمیمی داریم.تا چه اندازه بر روی روند زندگی دیگران نقش داشته ایم . دیگران چه میزان در  زندگی ما نقش داشته اند؟  در چه لحظاتی فریب شیطان را خورده ایم و بعد متوجه شده ایم.؟ چقدر حضور شیطان را در وجود دوستان و اطرافیانمان  تشخیص داده ایم و برای نجاتشان چه کرده ایم ؟ آیا می دانید که همین شیطان رادر جایی از همین کره خاکی نه تنها لعن نمی کنند بلکه پرستش و مورد احترام نیز قرار می دهند ؟ از جمله این فرقه ها ،فرقه مطرح و قدیمی  یزیدی یا شیطان پرست نام دارد که :

کلمه شیطان را به زبان نمی آورند زیرا آن را مقدس می دانند و معتقدند که شیطان رئیس فرشتگان است . آن ها به خدا اعتقاد داشته و برخلاف مسلمانان گوشت خوک را حلال می دانند .

یزیدیها خوردن کاهو را حرام دانسته و عبادتگاه های ویژه آن ها ” القب ” نام دارد و از سنگ ساخته می شود .

یزیدیها حدود پانصد هزار نفر جمعیت داشته و در منطقه سنجار در حدود پانصد کیلو متری شمال غربی بغداد سکونت دارند اما بر اساس آمارهای دیگر ، مهاجران و یزیدیه هایی که در دیگر کشورها زندگی می کنند جزو این پانصد هزار نفر هستند.

این فرقه ترکیبی از ادیان و مذاهب مختلف مانند یهودیت ، مسیحیت ، اسلام ، مانی و صائبی ها بوده و دارای آئینی خاص هستند . به عنوان مثال ، آن ها به تولید مشروبات الکلی و شیرینی جات شهرت دارند .

گفتنی است ریشه این طایفه به قرن دوازدهم میلادی باز می گردد و موسس آن شیخ عدی بن مصطفی الاموی است که سال 1162 میلادی در دمشق متولد شد و در لالش مرد .

یزیدیها که از پذیرفتن مریدهای جدید خودداری می کنند به شش طبقه تقسیم می شوند : طبقه امرا ، شیوخ ، سناتورها ، وعاظ، پارسایان و مومنین .
مومنین هفتاد درصد پیروان یزیدیه را تشکیل می دهند و ازدواج در میان افراد این طبقات کاملا ممنوع است .
این طایفه در پارلمان عراق در قالب فهرست ائتلاف کردستان عراق یک نماینده ، در مجمع ملی سه نماینده و در پارلمان کردها نیز دو نماینده دارد .

میان فرق مادی می توان به فرقه یزیدیان که عموماً در کردستان عراق می باشند اشاره کرد. مراسم حجی نیز در لالش واقع در کردستان عراق دارند و طبق گفته برخی آیین، خشنی ندارند و حیوانات را در مراسمشان قربانی می کنند. اشاره ی مختصری به این مـراسم خالی از لطف نیست. چه اینکه بدانیم آنها تا چه حد در اعتقادات پوچ خود استوار هستند. و حتی برای تشرف به آن مراسم خاصی دارند.
برخی فرقه «یزیدیان» را به قبل از اسلام نسبت می دهند و البته خود آنها اعتقاد دارند حتی از «زرتشت» هم قدیمی تر است. اما حقیقت، این است که این فرقه مربوط به قرن پنجم هجری می باشد. و مؤسس آن شخصی به نام »شیخ عدی بن مسافر« می باشد.

نام شیطان در این فرقه که البته بسیار هم مورد احترام است «ملک طاووس» است.
«یزیدیان» هم مثل بسیارى از پیروان ادیان باستانى اعتقاد دارند که «جهان و هر چه در او هست» از چهار عنصر اصلى (آب، باد، خاک و آتش) ترکیب یافته است.
«خداوند انسان را از «آب و خاک» آفرید در حالیکه فرشتگان درگاه او همه از جنس «آتش» هستند. و آتش به باور آنها بـر گل برتری و ارجحیت دارد. وقتى خداوند از فرشتـگان درگاهش (از جمله ملک مقرب، طاووس) می خواهد که در مقابل ساخته دست او، (آدم) تعظیـم کنند، ملک طـاووس از این دستور نابجاى خداوندی سـر می پیچد. و از همان زمان سر به شورش می گذارد. شورشى که تا روز محشر ادامه خواهد داشت و یزیدیان آنرا شورشى بر حق و مقدس می شناسند.»

مراسم حج فرقه «یزیدیان»
مـراسم حج یزیدیان هـر ساله در «پرستشگاه لالش» برگزار می گردد. «لالش» روستائى است در مرکز «کردستان» عراق. پرستشگاه لالـش که به آتشکـده‌اى بزرگ شبیه است، در مـرکز این روستـا بر فـراز تپه‌اى بنا شده که خیلى قدیمى است.
مراسم حج در طول سه روز برگزار شده و چندین هزار نفر برای زیارت، آنجا جمع می گردند. نه تنها از کردستان عراق که از سوریه و ایران و حتی اروپا نیز عده ای در این مراسم شرکت می کنند. (ظاهراً تعداد زیادی از پیروان این دین در استانهاى کردستان و کرمانشاه ایران زندگى می کنند).
پرستشگاه لالش از سه قسمت تشکیل می شود: «شبستان، محـوطه حیـاط و صحـن دوزخ» (جـائیکه مـراسم حج در آن برگزار مـی شود). بزرگان فرقه (که به شیخ معروف هستند) دور سالن بزرگ نشسته‌ و نظاره گر مراسم هستند. از جمله موارد دیده شده در مراسم پذیرایی با ماده ای است که در استکان هائى به کوچکى انگشتانه، قهوه‌اى به تیرگى قیر می ریزند که در تلخى نظیر ندارد.

از آداب این مراسم این است همه باید با پای برهنه در دوزخ حاضر گردند.
سردر عمارت مربوطه مثل سردر همه مساجد و کلیساها پر از نقش و نگار است. اما آنچه جلب توجه می کند نام «ملک طاووس» است که به صورت سنگ برجسته بر دیوار نقش بسته است.
و اما دوزخى که در پرستشگاه لالش ساخته شده، تنها چند دخمه غار مانند تار و تیره دارد. با خمره هائى که کنار هم چیده شده اند و رویشان رنگ مشکى ریخته اند تا فضا را ترسناکتر کنند. درهاى دخمه آنقدر کوتاه هستند که باید خمیده از آنان عبور کرد.
بخـش مهـم و تعیـین کننده این مـراسم، جـدا از گـره زدن به پارچه‌هائى که به ستونهائى بسته شده‌اند (مثل دخیل بستن) و طواف کردن دور مقبره‌اى (که گور شیخ عدی و برخی قدیسین یزیدى است)، پرتاب دستمال به سنگ برجسته‌اى است که از دیواره غار بیرون زده است.
اصلى‌ترین مرحله حاجى شدن این است که با چشمان بسته از فاصله هفت مترى دستمال سیاهى را که به بزرگى چارقد زنان کرد است، به طرف آن سنگ پرتاب کنند. اگر در سه بار دستمال به برجستگى سنگ گیر کند، حج‌ آنان قبول شده است. وگرنه باید روز دیگر برگردند و دوباره تلاش کنند. در پایان، بعد از مراسم باید گاوی را قربانی نمایند.

در باب نامگذاری یزیدی مشهور است که منسوب به یزید بن معاویه هستند ولی خود یزیدی ها بر آنند که پسر معاویه موسس و موجد این دین نیست بلکه شریعت آنرا تقویت و ترویج کرده است .
موسس این دین را شاهد بن جراح فرزند منحصر به فرد آدم ! می دانند . می گویند یزید بن معاویه از اسلام برگشت و به این دین گروید از این رو یزید را مظهر دومین ملک از ملائک سبعه خود می شمارند .
در ملل و نحل شهرستانی آمده است که یزیدیه اصحاب یزید بن امینه هستند و این یزید معتقد بود که خدای تعالی از ایران پیغمبری خواهد فرستاد و کتابی که در آسمان نوشته شده است را بر او نازل خواهد کرد و او شریعت محمد را ترک خواهد کرد .
پس آشکار است که انتساب به یزید بن معاویه افسانه عامیانه ای بیش نیست و شاید علت این نسبت کینه مسلمانان باشد که این طایفه منفور و شیطان پرست را به منفورترین خلفا منسوب کرده اند .
از آثار موجود پیداست که این طایفه حافظ یک عقیده خیلی قدیمی هستند که در طی زمان به علت جهل پیشوایان و نداشتن کتب مدون آلوده به روایات و قصص شده که از یادگارهای ادیان عتیق یا دیانات جدیدتر محسوب می گردد . و این عقیده را باید شعبه ای از دین زردشتی یا دین مانوی دانست .
نام این طایفه از زردشتی ایزداست که در اوستایی یزتا و در پهلوی یزد و در فارسی جدید یزدان گفته می شود که همه ی این کلمات به معنای موجود قابل ستایش است .
در روایات یزیدی ملکی ازدا نام مذکور است و یکی از اجداد طایفه خود را ایزدان می نامند از این جهت اسلاف طایفه را ایزدانی خوانند . تعلق این طایفه به دین قدیم ایران از روی عقاید و آداب به جا مانده و فعلی یزیدی ها معلوم می شود .

معتقد به خدایی هستند که آفریدگار جهان است ولی پس از خلق جهان کاری به کار جهان و جهانیان ندارد .
گویند خدا نخستین موجودی را که خلق کرد ملک طاووس بوده است . ذات ملک طاووس با ذات خدا یکی است و پس از ملک طاووس شش ملک دیگر قائلند که رابط بین خدا و خلق هستند ولی ملک طاووس اولین ملک محسوب می شود.
در اینجا عقاید زردشتیان در ذهن متبادر می شود که پس از ذات باری به وجود خرد مقدس یا اسپنتامینو عقیده دارند که اولین موجود است و بعد از او شش امشاسپند دارند و اسپنتامینو گاهی جزو امشاسپندان محسوب می شود و عده آنها به هفت می رسد و گاهی او را به اعتبار لوهیت می نگرند و امشاسپندان شش تا می شوند .
بنا بر رای مستشرقینی مثل هورتن کیش یزیدی نور پرستی است و منشا آن ثنویت ایران قدیم است که به غلبه نور بر ظلمت منتهی می شود .
ملک طاووس اهریمن نیست بلکه تشخص اصل شر است که دنباله خیر محسوب می شود . و به این معنی است که شر از لوازم خیر و مخلوف بالعرض است و جزو نقشه آفرینش است . پس ملک طاووس هم از ارکان آفرینش به شمار می رود .
یزیدی ها شیطان را به عنوان معارض و خصم خدای متعال نمی پرستند بلکه ملک طاووس یا شیطان را ملکی می دانند که هرچند سبب طغیان و سرکشی و مغضوب درگاه الهی شد و به جهنم افتاد ولی 7000 سال در آنجا بگریست چندانکه هفت خم از شک دیدگانش پر شد . آنگاه خدا او را ببخشید .
از این قرار یزیدیها قائل به ابدیت عذاب نیستند و شر را فانی و زایل میدانند .
در این خصوص موافقند با دین زردشت که اهریمن را ابدی نمی دانند و معتقدند که پس از 9000 سال به دست اهورامزدا مغلوب خواهد گشت و جهان از شر پالوده خواهد شد .
بنا بر روایت شرفنامه ، کیش یزیدی در میان بسیاری از طوایف کرد انتشار دارد . مثل طوایف داسنی ، خالدی ، پسیان و قسمتی از عشایر بختی ، محمودی و دنبلی
رئوس اصول عقاید یزیدیان را که از ادیان مختلف مانند زرتشتی و مسیحی و یهودی گرفته شده باتوجه به دو کتاب اساسی آنان به نام «جلوه » و «مصحف رش »، (= قرآن نیاه ) و نامه ای که در سال 1211 ه’ . ق.بزرگان این فرقه به دربار عثمانی نوشته اند و کتابی که یکی از امرای یزیدیه سنجار تالیف کرده چنین می توان خلاصه کرد:
1- یزیدیان به هفت فرشته یا آفریدگار معتقدند و گویند خداوند نخست دری سفید و بعد پرنده ای آفرید و آنگاه پیش از خلقت زمین و آسمان آن هفت فرشته را در هفت روز هفته (از یکشنبه تا شنبه ) خلق کرد بدین ترتیب : 1- عزرائیل ، که همان ملک طاووس و رئیس همه فرشته هاست 2- دردائیل 3- اسرافیل 4- میکائیل 5- جبرائیل 6- شمنائیل 7- نورائیل .
2- برای طاووس مقامی والا قائلند (برخلاف بیشتر ادیان ) و آن را واسطه آفریدگار در آفرینش جهان می دانند و خصوصیاتی بر آن قائلندکه با خصوصیات شیطان مطابقت دارد و بیشتر بدین جهت به شیطان پرست ها معروف شده اند.
3- شیخ عدی بن مسافر راشخصیتی بزرگ میدانند و کرامات و معجزات بیشماری بدونسبت می دهند و قبر او را زیارتگاه خود قرار داده اندو گویند هر یزیدی باید مقداری از خاک قبر و لباس اورا همراه داشته باشد. عیدی به نام شیخ عدی یا عید کبیر دارند که به مقبره شیخ می روند و سه روز روزه میگیرند و نیز در عید قربان (همان دهم ذیحجه ) و در عیدبزرگ عمومی اواخر شهریور بر مزار او حاضر می شوند تاگناهانشان پاک گردد. و گویند شیخ عدی نماز و روزه آنها را به عهده گرفته و سرانجام هم آنها را به بهشت خواهد برد.
4- به یزید ستاش و احترام می کنند که سعی شده با یزیدبن معاویه تطبیق شود. و عیدی به نام عیدیزید دارند که معتقدند در روز تولد یزید باید باده گساری کرد و سه روز را روزه گرفت .
5- هر یزیدی باید هنگام طلوع آفتاب رو به مشرق بایستد و آفتاب را ستایش کند.
6- با «اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم » سخت مخالفند.
7- طلاق زن نازا جایز ولی طلاق زن بچه دار نارواست و اگر شوهر به مسافرتی بیش از یکسال برود زنش بر او حرام است .
8- برخی از خوردنی ها را حرام می دانند مانند ماهی ، کدو، کاهو و کلم .
9- به حسین بن منصور حلاج و شیخ عبدالقادر گیلانی و حسن بصری نیز اعتقاد دارند.
10- پیشوایان مذهبی آنان هفت طبقه است که هیچکس حق خروج از طبقه خود و ورود به طبقه دیگررا ندارد و باطبقه عوام کلاً یزیدیان هشت طبقه می شوند بدین ترتیب:
1- امیر شیخان 2- باباشیخ 3- شیخ 4- پیر 5- فقیر 6- سخنور (توان ) 7- کوچکها 8- مرید (طبقه عوام ).
عده یزیدیها را در سال 1370 ه’ . ق. در حدود هفتاد هزارتن نوشته اند ولی تعداد آنان بیشتر بوده است .
قسمت اعظم یزیدیها در موصل و در ناحیه شیخان سکونت دارند و شیخ بزرگ آنها در شهر سنجار است .
دولت عثمانی فرقه یزیدیه را مبتدع می شمرد و به رسمیت نمی شناخت ولی پس از تشکیل دولت عراق طبق قانون اساسی آن کشور از آزادی نسبی برخوردار شدند.
رجوع به مجموعه نشریه پژوهشی و علمی دانشسرای عالی شماره 1 ادبیات و علوم انسانی (مقاله خانم کامران مقدم ) و همچنین کرد و پیوستگی تاریخی او تالیف رشید یاسمی و تاریخ یزیدیه و اصل عقیدتی هم تالیف عزاوی و یزیدیها و شیطان پرستان تالیف و ترجمه جعفر غضبان شود.
از فرق شیعه ای که می گفتند فرزندان امام حسین همگی در موقع اقامه نماز مقام امام دارند و تا یکی از ایشان باقی است چه فاجر باشد چه صالح نماز پشت سر غیر ایشان جایزنیست . (خاندان نوبختی ص 267) (از تلبیس ابلیس ص 24).

این اندک  نوشتار بدان جهت است تا در این ایام بیش از گذشته به دانش و علم مان افزوده شود و در یک کلام 

 

به قول استاد ادب و شعر  جناب آقای محمد خرمشاهی :

به آنی که  آبی توان نوش کرد

خدا را نباید فراموش کرد

جعفر صابری

[ چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ ] [ 0:20 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سینما  فردین!

 راستش ما هم که بچه بودیم از طرف مدرسه سینما می رفتیم .  اردو میرفتیم   ،شیطونی می کردیم و خلاصه خوب بود اما خیلی چیزا فرق میکرد مثلاً  هفت صبح  باید مدرسه بودیم و ورزش صبحگاهی داشتی و تا 12 مدرسه بودیم و بعد از ظهر ها هم باز میرفتیم مدرسه  دو شیفت باید درس می خوندیم . و سینما هم نیم بها بود برای ما و سالی یک بار  پنج شنبه عصر که مدرسه شورای معلما یا  خانواده بود میرفتیم سینما . راستش بیشتر وقتا در مدرسه  تاتر یا فیلم پخش می شد و خود بچه ها کار های سرود و نمایشنامه داشتن . خانواده ها هم برای بازدید می آمدن با لباسهای کاملاً رسمی و حتی از شورای محله هم  می آمدند.  آزمایشگاه هم داشتیم و همین طور کار گاه و لی خیلی رسمی بود  همه چی رسمی بود .درس، معلم و کتاب .  هر فیلمی ، ما  رو نمی بردند، حتی تو خانه هم هر فیلمی را نمی شد دید و  بعضی از سریالها برای ما ممنوع بود . دیدن فیلمهای فردین آزاد بود اما همشون نه …… ………..

ادامه مطلب

[ دوشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 14:51 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

مطلب سانسور نشده از جعفر صابری

 

گرمابه   صداقت!

 

یادش بخیر آن موقع ها خانه ها حمام نداشت  ،یعنی آب گرم نداشت  چه برسه به حمام و لی هر محله ای یه حموم عمومی داشت که واسه کلاس کارشون هم که شده بود زیر تابلوش می نوشتند  با  ده تا خصوصی و این یعنی حموم خوبیه .البته بعضی از حمومای عمومی هنوز هم تو همون محله ها هستند یکیشون هنوز تو محله ما هست . گرچه دیواراشو سنگ کرده ولی توش همون جوری مثل قدیما. از نمره  و یا همون حمام خصوصی که بگذریم  عمومی ها خیلی باحال بود بیشتر عمومی ها  زنونه و  مردونه بودند البته  یه جاهایی هم بود که حموم عمومی یکی داشت و  بین زن و مرد ها تقسیم می شد . یکی  هم نمره یا خصوصی داشت که مخصوص بود مثلاً رئیس پاسگاه  یا زن کد خدا، چی بگم خاص بود دیگه اسمشم روش بود خصوصی  البته اینکه بهش نمره هم می گفتن واسه این بود که اولش باید نمره میگرفتی شماره ده، بیست و  خلاصه حمومی وسط راهرو راه میرفت و هی داد میزد زود باشید . یه وقتایی هم در یه نمره رو میزد و میگفت آب و ببند. یادش بخیر .تمام ذوق ما آن وقتا که کوچیک بودیم و با مادرمون حموم میرفتیم این بود که بچه خوبی باشیم و زیر کیسه که به جونمون می افتاد طاقت بیاریم وگریه نکنیم تا آخرش برامون کانادا یا پبسی بخرن . وای که چه حالی میداد وقتی تو آن بخار حموم نمره در نوشابه یخ را باز می کردند . چه حالی میداد وقتی توش هم یخ زده بود… بزرگ که شدیم دیگه مادرمون حموم نمیبردمون . از برنامه حمام با بزرگترا راحت شده بودیم . آخه اول باید  کیسه میکشیدیم و بعد دو دست صابون و بعد لیف و بعدشم یه دست شامپو . یادش بخیر شامپو ها اسم نداشت یعنی کسی به فکر اسمش نبود  همش تخم مرغی می گفتن  ولی یا زرد بود یا صورتی ما  زرد وبر می داشتیم . آخه حمومی  شامپو هآ رو  تو یه کاسه بزرگ جلو چشمش رو میزش می ذاشت که یه شیشه بزرگ هم داشت و زیر شیشه پر بود از انواع اسکناسها و یا چندتا عکس، اما همیشه یه عکس از صاحب حموم که رفته بود امام رضا و کنار زری  عکس گرفته بود پیدا می کردی . دور تا دور سالن انتظار هم  عکس و نوشته و یا پوستر بود .

بیشتر وقتا شعرها ی تو حموما یکی بود مثلاً امانتی خود را به صندوق بسپارید و… چی بگم … عمومی ها هم حا ل و هوای خودشو داشت یه چیزی مثل همین استخرهای سر پوشیده  حالا بود که اولش پا ها رو باید بزنی تو آب و بری تواستخر . و یا موقع خروج هم همین طور… دوش حموم عمومی تو بود سه یا پنج تا دوش داشت . باید منتظر می موندی تا دلاک کیسه ا ت کنه  و یا لیفت بزنه … اما یواش یواش شامپو هآ  بسته ای شدن . دیگه هرکی واسه خودش کیسه سوا می اورد و یا لیفش  سوا شد . کمتر کسی به دلاک ها  می گفت کارشو بکنه . دلاکا که  یه وقتی خیلی سرشون شلوغ بود و هر حمومی واسه خودش دو یا سه تا دلاک داشت حتی دلاک زن … کارشون کم شده بود .بیشتر وقتا دلاکا تو رختکن  کنار بخاری می نشستن  واگه کسی کارشون داشت همون جوری با لنگ میرفتن تو و کیسه یا لیف میزدن  و  بیشتر مشت و مال میدادن . چه حالی داشت وقتی مشت و مال تموم می شد رسم بود لنگ رو مینداختند رو سر طرف و یه مشت محکم رو کتفش میزدند این یعنی خیلی باحالی و  بعد نوشابه باز می شد …  همونجور که نشسته بودی نوشابه رو می خوردی و حال میکردی که مرد شدی … وقتی میامدی بیرون کنار میز مثل یه مرد میگفتی آب داشتم ونوشابه صابون و کیسه و شامپو… حمومی هم می گفت خرج دلاک باخودشه . یعنی اینکه باید پولشو به خودش بدی  یه چیز دیگه که تو حموم عمو می بود پیش دستی یا بشقاب جلوی حمومی بود که  خیلی قشنگ بود  نمی دونم چطور  یا از کجا ولی جزو چیزای خاص حموم بود  و  واسه اینکه حمومی دستش به نا محرم نخوره یا  چیزی تو این مایه ها پولو از توش بر میداشت و باقی پول رو هم توش میذاشت. … می رفتی تو و کنار در یه پیاله و یا بشقاب بود مثل خود صاحب حموم اما نه به اون شیکی  و پول خورد ها رو میریختی توش  مینشستی کفشاتو پات می کردی و بیرون میزدی .

حالا اگه فیلم قیصر را دیده بودی که خوب بیشتر حال می کردی وگرنه  میرفتی خونه و همه چی تموم می شد … از حموم عمومی و گرمابه ها خیلی خاطره هست مثلا محله ها رو با حمومای عمو می شون می شناختن و حتی آدرس دادن هم از رو حموم عمومی ها بود  مینوشتن خیابون کاشانی کوچه نوبخت پشت گر مابه صدف و یا رو بروی گرمابه صدف … یه چیز مهم دیگه گرما به ها  تلفن های رو میزشون بود بغالی و گر مابه ها جزو اولین مراکزی بودن که تلفن  داشتن و  مثل رادیو و یا تلویزیون که هی به کلاس کارشون اضافه میکرد آدم خوشش می آمد .مثلاً عصر جمعه که آدم دلش می خواست بشینه خونه   سریال  وسترن زورو چاپارل رو نگاه کنه گرمابه ای که تلویزیون داشت هرچقدر هم دور بود بهتر بود…

اما چی شد که حموما آمدن تو خونه ها اولش با آب گرم شروع شد و بعد حموم  یه چیزی مثل توالت بود بیشتر وقتا کنار توالت تو حیات و یا گوشه ساختمون ساخته میشد . یادش بخیر مر حوم پدرم وقتی داشت خانه می ساخت و قرار شد حمام را داخل ساختمان بسازد معمار گفت آبش نجسه نباید با آب برنج یکی بشه ما  هم ناچار لوله کشی کردیم که آب حموم بر ه تو چاه توالت، آره مردم اینجوری  اعتقاد داشتند که آب حموم نجسه نباید با آب آب کش برنج یکی بشه … چی بگم اینا همه رو گفتم که یه چیزی بگم اما بی خیال  ولش کن  هیچی نگم بهتره … دیگه حالا فکر ما قدیمی شده ما خیلی قدیمی فکر می کنیم . و عقاید مذهبی داریم . نوشابه ها شیشه هاش پلاستیکی شده دیگه کسی شیشه نوشابه رو بعداز خوردن نمی شوره  و تو جاش نمی زاره . یه جای خوندم دویست و پنجاه سال طول میکشه تا پلاستیک به چرخه طبیعت برگرده..250 سال طول میکشه میدونی یعنی چی… واسه همینه که می گم بی خیال دیگه از این حر فا گذشته که قصه  قاطی شدن آب حموم و آب برنج را داشته باشیم دیگه خند ه داره به فکر حلال و حروم باشیم و دست نامحرم و کاسه تو حموم که نکنه حمومی  دستش به دست نا محرم بخوره… نمی گم چی شد که این طوری شد فقط میگم شاید واسه اینه که فر مون  و فر مونا  به ناحق تو گذر زمون از پشت خنجر  نا رفیقی خوردند از آن نامردا که فکر می کردند چون بچه اون محله نیستن زرنگیه که پول حمومشونو ندند و پول دلاک بیچاررو و بعد بپیچن و برن …  واسه اینه  که نمی دونستند پول حموم یعنی پول غسل و نباید غصبی باشه . واسه اینه که حالا تو آپار تمانها آب و برقشون مشترکه و نفری  یا واحدی حساب میشه خلاصه بدجوری آبها قاطی شده . یعنی آب و نو ن ها قاطی شده…

 که  نطفه ها اینطوری شده!آیا بهتر نبود که دین از سیاست جدا می بود!

به قول معرف :

آخرین برگ سفر نامه باران اینست که زمین چرکین است

 

جعفر صابری

این روزا «گوزن»‌و سر نمی‌بُرن
می‌شکنن شاخش‌و می‌فرستن تو باغ
این روزا طاق‌و نمی‌ریزن سرش
سر گله‌شون‌و می‌کوبن به طاق

آخر نمایشا عوض شده
همه نقش هم‌و بازی می‌کُنن
اونایی که چشم‌شون به «قدرت»ه
هم‌پیاله‌هاش‌و راضی می‌کُنن

نمی‌دونم اگه برگردیم عقب
دل «طوقی» واسه کی پر می‌زنه؟
اگه «فرمون»‌و یه شب دوره کُنن،
چندتا چاقو پشت «قیصر» می‌زنه؟

نمی‌دونم اگه برگردیم عقب
«داش‌آکل» به عشق کی سر می‌کُنه؟
اگه «رستم»‌و ببینه روی خاک
پشتش‌و بازم به خنجر می‌کُنه؟

پای روضه‌ی خودت گریه نکن
وقتی گریه ننگ مردونگی‌یه
دوره‌ای که عاقلاش زنجیرین
«سوته‌دل» شدن یه دیوونگی‌یه

این روزا دوره‌ی غیرت‌‌کُشی‌یه
کی می‌دونه «قیصر» این‌روزا کجاست؟
بُکشی و نکُشی، می‌کُشنت!
این‌جا بازارچه‌ی «آب‌منگول‌»ی‌هاست.

[ دوشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 14:51 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

نوشته ای از جعفر صابری که در ماهنامه چیستا در سال 1370 به چاپ رسیده بود.

خرابه های ایزد خواست

هر جانداری را عشق واقعی وجود دارد و آن مهر و محبت به کاشانه است!

هرگز مباد که دلی بی عشق، کاشانه و آسایش داشته باشد. هرگز مباد کاشانه ای که بیگانه ای در آن مسکن گزیند. بیش از دو هزار و پانصد سال فرهنگ را کمتر می توان در کاشانه ای یافت و باعث شکوه و جلال ایران و ایرانیت که سرزمینش تمامی فصول را به یک جا در خود جای داد، هرگوشه از این میهن عزیز را رایحه گل های زندگی و افتخار فرا گرفته، که نوازش گر روح انسان های آگاه است، و خیناگر دوسان دست شسته از جهان .

بارها از یزدان بی همتا طلب آن را داشتم تاتوانی دهد که از ایران بگویم مادرم –پدرم- برادرم – خواهرم- دینم و همه چیزم و به راستی که خوش گفته: چون ایران نباشد تن من مباد….

پاره پاره تنم لرزان این میهن است گرچه پدر از تبار آذریست و مادر از تبار عیشوم کوه ودشت پارس….. اما دل را درکویر سپرده، خشکیش را چشیده و محبت دریای شمال را با گرمی دستان گوه و سیاه زابلی ها دیده ام.

واینکه از پارس می گویم همان جایی که سرفصل ماجراهای باستانی بود…. و از برای دخول به این ایالت پرشکوه، اول از کلپوش آغاز می کنم.

آباده ای فارس

آباده در مدخل ورودی استان فارس و بعد از شهر غمشه قرار گرفته، آباده از منزلگاه جاده اصفهان به شیراز به شمار می آورند و زمانی نه چندان دور از نظر نظامی کلید ایالات فارس به شمار می رفت. چرا که میان دو طایفه قشقائی  و خمسه بوده و معبر آمد و شد طوایف بادیه نشین به طرف یزد و اصفهان و سرانجام جاده اصفهان به بوشهر و نیز تا شهر شیراز، ناحیه اصفهان- فارس که از جنوب به خلیج فارس و از شمال به صحرای آباده و ایزد خواست محدود می شود، معبر سلسله جبال عدیده می باشد که سابقاً آتشفشانی بوده و با معانی غنی که ارتفاع آنها تا دری دالکی 733 متر و تاخان خوره تا 2037 متر است.

پیرامون آباده ، این شهر زیبا با مردمانی بسیار خون گرم ومهمان دوست، هم چون تمام خرابه های فرهنگ مان ، نرسیده به شیب تند ماهورهای ایزدخواست، می گشاییم.

ایزدخواست

دو بخش قدیمی و نوساز این شهرک، انسان را به دو گانگی خویشتن می خواند.

قلعه ایزدخواست با ده ها سال قدمت تاریخی، استوار اما شلاق خورده به دست طبیعت ویرانگر، هنوز خودنمائی می کند. آنچه اعتراف می کنم، ناتوانم از بیان این همه زیبایی. اما می کوشم با به یادگار گذاردن دیده ها بر لوح تصویر، آنچه را که دیده ام از همان نما، بر شما نیز بنمایم ، تا داوری کنید که ایران را هنوز دیوارهای آهنین هست تا دل مردان از آن قدرت گیرد…..

از کودکی هر گاه خشتی را سرخ شده در آتش ، اسیر در شن و سیمان می دیدم، نوای درونی ، پژواکم می داد که این توئی که میان سیمان و آهک اسیری…… و اگر غروبی را چون من،درده، با سنگفرش های خاک گرفته، دیوارهای با کاه گل زینت یافته و غبار برخاسته از زیر پای گوسفندها، دیده باشی، می دانی که معنای اسارت انسان یعنی چه!

خود را به فراز بلندترین برج قلعه ایزد خواست می رسانم، آنجا که سالهاست، دست نوازشی بر سرش کشیده نشده….. همان جای را می گویم که فرهنگ و اصالت ایرانیت را در خود جا داده و ما بی خبر از آن و بی تفاوت از اینکه هر لحظه تند بادی سینه اش را می شوید، و در اندک زمانی رویش را می پوشاند، به دنبال یافتن و شناختن فرهنگ و جامعه بهتر راهی دیاران دیگر……….

اما هستنددستانی که هنوز به گردش در می آورند پره چشم را تا نقشی به یادگار گذارند. دستانی پینه بسته، چشمانی بی فروغ، زیر سقفی که با هر وزشی، صدایی دلخراش به گوش می رساند، هم و هم حقیقت فرهنگ من و توست…

ارزشی اینجاست نهفته در خرابه ایزد خواست. همان جا که پیرمردش تنها تکیه به عصای خود داده نه چیزدیگری….. و آن سوتر، قبرهاکه در میان شان شیر سنگی با عمری طولانی جا خوش کرده تا بفهماند ایرانیان را هنر چگونه جلوه گر شد.

از تاریخ و جغرافیا این خطه، بزرگان کلام گفته وخواهند گفت، اما آنچه ما آوردیم برگ سبزی بود تحفه درویش و مکمل تصاویر خویش.

این نوشته برای یک بار و فقط در ماه نامه وزین چیستا در سال۱۳۷۰ به چاپ رسید نوشته ای که در سال ۱۳۶۷ نوشته شده بود آن روزها منزل ما در شهر زیبا و قدیمی آباده شیراز بود و ما در محله ای به نام معدولی ها زندگی می کردیم …جعفر صابری

[ یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 15:8 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

نوشته ای قدیمی از جعفر صابری

لباس عید سال بعد

گوشه لحاف را کنار زدم در روشنایی نور چراغ علاءالدین مادرم داشت با تکه پارچه ای ور می رفت و کمی
آن طرفتر پدرم در حالی که سیگار می کشید به شعله چراغ زل زده بود. هر چند مادرم دستش را پایین می آورد همراه دستش سرش را هم به نور نزدیک می کرد . پدرم مثل همیشه تو فکر بود آخه پدرم هر وقت توی فکر بود پکهای عمیق به سیگار می زد

 و دودش راهم یواش بیرون می داد امان از وقتی که پدرم تو فکر بود، آن موقع خیلی زود جوش می آورد ولی بیشتر برای ما جوش می آورد تا برای مادرم وقتی ناراحت می شه همه را کتک می زد پدرم آدم خوبی است یعنی دست خودش نیست وقتی زیاد

 فکر می کنه این جوری می شه.بیشتر وقتهایی که پدرم عصبانی است اول مهر و شب عید است من از ماه مهر و شب عید خوشم نمی آید آخه این موقعها اخلاق  پدرم عوض می شود زود داد می زند با همه دعوا دارد…

نمی دانم شاید برای این است که مجبور ما را نانوا کند… یا شاید هم چیز دیگری هر سال اول مهر یا نزدیک عید ملدرم نخ و سوزنش را از سر شب دم دستکش می گذارد وقتی ما می خوابیم از پشت پرده یا زیر میز سماور یک بقچه را در می آورد و هی

 می دوزد بعدش هم که کارش تمام می شود بقچه را ور می دارد می برد و جایی قایم می کند .وقتی مادرم دارد چیزی را می دوزد پدرم کنارش می نشیند و سیگار می کشد و حرص می خورد .من و برادر و خواهرم اگر بیدار باشیم از ترس پدرم خودمان

رابه خواب می زنیم.پدرم مرا دوست دارد .من می دانم آنروز از اتوبوس دو طبقه پیاده شدیم و توی باب همایون راه افتادیم دم یک فروشگاه ایستاد و بعد گفت:(حسن خیلی دلم می خواهد از این کاپشنا بخرم.) من که از آن کاپشنها خوشم آمده بود گفتم(بابا برام

بخرش .)بعد او گفت:(می خرم حتما برات می خرم )ولی نخرید.در عوض چند روز بعد چیزی برایم آورد که نه کت بود ونه کاپشن.گفت که چشمشو گرفته ،برای حمید کوچک بود تن من کرد برای من هم بزرگ بود.تازه آستیناش بلند بود. یقه اش هم پاره بود   

خودشم یک خورده گشاد بود.ولی مادرم گفت:(زمستان است،روی لباس هم گرمه و هم قشنگه شاید مادرم باز داشت چیزی برای شب عید ما سر هم کرد. من چه قدر از عید بدم می آید. همه می خواهند لباس های نو بپوشند بعد بیان بیرون و پزبدهند

 قمپزدرکنند.

پارسال حمید از اول تا آخر عید بیرون نیامد. می گفت:(درس دارم )ولی دروغ می گفت من می دانم برای چی با ما برای عید دیدنی نمی آمد برای این که آن شلوار خاکستری که می گفت خریده و مادرم کوتاهش کرده بود تا حمید بپوشد مال هاشم پسر عباس

آقا بود . راستش من هم باورم نمی شد آخه پدرم می گفت:از گمرک خریده ولی هاشم جلو عزیز، امیر و رضا تمام نشانی هایش را داد.

حتی انجایی را که سوخته بود . علامتها درست بود . بچه ها همه حرفهای هاشم را باور کردند حمید بیچاره خیلی خجالت کشید. برای همین دوتایی آمدیم بهخونه . حلا دوباره عید داره میاد ، من نمی دانم رفتن زمستان و آمدن بهار چرا باید برای ما انقدر ناراحتی بیاورد ؟ کاشکی عید نبود. اگر عید نبود همین لباسها که پدرم آورده خوب بود دیگه ! البته عید هم مثل تمام روزهای خداست برای من و حمید فرقی دره، اما آبجی بیچاره ام.. دلم به حالش می سوزد تمام دخترهای هم سن و سالش لباسهای قشنگ تنشان می کنند .

ولی عیبی ندارد . من تابستان سال دیگه بیشتر کار می کنم و برای عیدش یک لباس قشنگ می خرم . از امسال که گذشت تا سال دیگر خدا بزرگ است. 

این نوشته را در سال ۱۳۶۵ نوشتم و برای اولین بار در سال ۱۳۷۰ در روزنامه اطلاعات  در صفحه اندیشه به چاپ رسید و بعد در مجله جوانان در پاکستان و بعد در یک مجله انگلیسی زبان در هند. سه سال بعد..اما نام اصلی این اثر که من نوشته بودم چقدر از عید بدم میآید بود! 

[ یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 14:49 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

 

به روح اعتقاد داری!

سر مقاله 252

زندگی ما  هر روز رو به پیشرفت و ترقی است و سرعت اختراعات و اکتشافات گاه بقدری زیاد می شود که با چشم غیر مسلح امکان دنبال کردن همه ی این پیشرفت ها وجود ندارد و بزرگ ترین سایت های جستجو گر هم گاه در مقابل این گونه اطلاعات داد ه شده دست بشر هنگ می کند .مثل مخ من و تو در مقابل در خواست های بعضی از اطرافیان که گاه چنان سوزن می زند که برای چند دقیقه می مانی در مقابل این گونه رفتار چگونه باید برخورد نمایی .دوستی می گفت که پدرم 17 سالی است که فوت کرده آن روزها که بود  سالها توانی برای رفتن به آبادی اجدادیش را نداشت و زمین پدریش دست برادرش بود و کشاورزی هم با او بود  از حق نگذریم هراز چندی هم سوغات آبادی اجدادی برای ما مقداری گردو و بادام می رسید اما از زمانی که پدر فوت کرد دیگر جیره ما هم قطع شد .این بود تا چندی پیش که فرصتی شد تا به اصرار اقوام به آبادی پدری رفتم و  عمو زاده ها گفتند سالهاست که از باغ و باغستان در مقابل انواع آفت های طبیعی دفاع کرده اندو حال هم  دیگر بهتر است حقوق هر طرف مشخص گردد . زمانی  که بحث  ارث و میراث شد و حقوق شرعی و قانونی به میان آمد معلوم شد که نیمی از ارث پدری را در مقابل  این حفظ از آفت طلب دارند .  به خود گفتم خدا پدر آفت را بیامرزد که  میوه روی درخت را از بین می برد نه نیمی از اصل  میراث را … جالب این که چند باری هم ریش سفیدان فامیل  گفتند شما به روح اعتقاد دارید ؟  بگذار روح پدرت آرامش یابد!

ماکه در گیر زندگی شهری و کشمکش های زندگی شهر نشینی هستیم خبر از ده و ده نشینی نداریم بیشتر ما در کلان شهر هایی چون تهران  چنان به مصرف گرایی عآدت کرده ایم که خبر نداریم   صبح چگونه شب می شود و شب چگونه روز، کمتر وقت می کنیم حتی به آسمان نگاه کنیم  و جالب اینکه شب در خانه تصاویری از طبیعت را می نگریم و یا اینکه آسمان بالای سرمان را در تلویزیون می بینیم . حالا سعی هم داریم شارپ تر ببینیم و باید تلویزیون خانه حتما ً ال سی دی باشد  !

اگر به سرعت نور  بتوان دوید و نان دراورد باز هم نمی توان هزینه به روز رسانی امکانات خانه و زندگی را فراهم کر د پس بهتر  و شایسته تر آن است که با همین شرایط موجود ساخت و سوخت و به قول مرحوم پدر قاچ زین را گرفت که همین هم نعمتی است و به جای دیدن آسمان بالای سرمان در ال سی دی  گاهی سرمان را بالا بگیریم  و آسمان را ببینیم . زمانی را هم با اعضای خانواده سپری نماییم . به آنها که با ما هستند حق بدهیم که با ما بودن را تجربه کنند همش به فکر آذوقه نباشیم گرچه بسیار هم مهم است اما گاه می شود با همان لب تاب سه سال پیش هم کار کرد و یا گوشی پارسالی را دست گرفت . اگر به روح اعتقاد داریم روزی همه ی ما روح خواهیم شد . دوستی   می گفت : به دنیا آمده ایم که  از زندگی  لذت ببریم! و دیگری می گفت : پس نه، آمدیم  که زندگی  از ما لذت ببرد!ولی من در جواب این دوستان عرض می کنم :

به رندان می ناب معشوق مست —- خداوند می رساند زهر جا که هست

جعفر صابری

[ دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰ ] [ 19:17 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

 فریبا

سر مقاله 251

 

تمام درد من از این است که چه شد که او  دیگری را بر من ترجیح داد ؟ سکوت من همواره در زندگی مشترک برای آن بود که بستری مناسب برای ادامه زندگی به وجود بیاورم .من تنها سیزده سال داشتم که به عقد او در آمدم و خیلی زود وارد خانه او شدم . اوایل با خانواده او زندگی می کردیم  ، تا اینکه او سر بازیش تمام شد و خودش اتاقی تهیه کرد و کارش را شروع کرد از همان اول بنا به رفتن داشت و سرانجام بعد از چند بار رفتن به کشور های مختلف بالاخره رفت و در کشوری اروپایی اقامت موقت گرفت ما هم به همراه بچه ها رفتیم و زندگی در بیرون از ایران شروع شد سالها به سرعت می گذشت و ما کم کم به این نوع زندگی عادت کرده بودیم ، رفتار و منش زندگی او گاه آزارم می داد اما بخاطر بچه ها همیشه نادیده می گرفتم خیلی ها گفتند که اعتیاد هم دارد اما باور این واقعیت دیگر برایم غیر ممکن بود و سرانجام او رسماً ما را ترک کرد و من به همراه فرزندانم تنها ماندیم و این شروع زندگی جدیدی برای من بود بعد از بیش از بیست و شش   سال… حالا من بودم و یک دنیا فکر و خیال که چرا او این رفتار را با من داشته. دوستان  و اقوام نزدیک که از قبل  او را می شناختند می گفتند  تو خودت را گول می زدی و او از همان اول همین بود و تو باید می دانستی که دیر یا زود این اتفاق برای تو در زندگیت خواهد افتاد اما باورش برای من دشوار بود همیشه فکر می کردم که می توان با گذشت از کنار این بحران های زندگی گذشت و  نادیده گرفت.

چندین بار زنان زیادی را در حاشیه زندگی خود و فرزندانم دیدم ولی نادیده گرفتم، حتی این آخری را . شاید همین حال و  هوای من  او را رنج می داد نمی دانم!

پسرم بزرگ شده و در آمریکا  شغل خوبی دارد دختر هم در آستانه ازدواج است و دو پسر دیگرم هم زندگی خودشان را دارندحتی من هم چند پیشنهاد برای ازدواج مجدد داشته ام اما نسبت به زندگی  هیچ امیدی ندارم و رقبتی به  آن ندارم .با خود می اندیشم   اگر من  نبودم هم همه چیز این طور پیش می رفت .من هیچ نقشی در زندگی و آینده خود نداشتم و همه چیز همانطور که باید ادامه داشته باشد ادامه داشته .بود و نبود من هیچ ارزشی نداشته  و ندارد. یکی می گو ید هدف برای خودم معلوم کنم مثلاً گواهی نامه بگیرم و ادامه تحصیل بدهم.اما که چی آخرش چی بشه ؟

ساکت بودم و به او نگاه می کردم در چهره اش  مادرم ، خواهرم و آینده دخترم را می دیدم . این زن بود زنی که سوخته بود و ساخته بود تا زن زندگی باشد و مادری درست کار .حالا من بودم و او و هزاران حرف ناگفته که نمی توان گفت و نوشت … چون او را زیاد دیده بودم که رو به بیماری های گو نا گون می رفتند و در دراز مدت به پیری زود رس هم می رسیدند . می دانستم که کلامم برایش چون  مشت به سندان کوفتن است و اثری ندارد .آینده برایش بسیار سیاه خواهد بود اگر این گونه پیش برود .چندی پیش همسر دوست قدیمی ام هم  تماس گرفته بود که دیگر نتوانسته و با چهار فرزندش چاره ای جز ترک خانه و رفتن به همراه فرزندانش به منزل پدر را نداشته . او ناچار بود در سرویس های بهداشتی  حرم امام رضا (ع) کار کند تا هزینه تحصیل فرزندانش را بپردازد ودیگر نمی توانست هزینه مخارج اعتیاد همسرش را بپردازد. .اما آنچه  بی شک نباید نادیده گرفت نقش این گونه مادران است . مرحوم پدر بزرگم  روزی با دیدن دو فرزند پسرش که در خانه بودند در خلوت به  من گفت  انسان از طرف مادر یتیم می شود … بی شک او با سالها تجربه در زندگی می دانست که نقش مهم مادر در زندگی چیست . آرامشی که آغوش مادر به فرزند و طوفاانهای  اطراف زندگی کودکش می بخشد کمتر پدری می تواند بوجود بیاورد و اینکه مادر می تواند آینده فرزند خود را آینده ای مثبت اندیش سازد به مراتب بیش از پدر است واین را باید مادر باور کند تا بفهمد که نقش او نقشی بسیار مهم بوده ،حال هر چقدر پدر خانواده خود خواه تر و بی خیال تر، مادر نقشش مهم تر است و وای به حال فرزندانی که پدر و مادری بی خیال و بی تفاوت داشته باشند . اینکه فرزندی خودش بزرگ شود و قد بکشد بی شک می تواند اتفاق بیفتد مانند هرزه گیاهی در بیابان ،اما تلاش باغبان است که به رشد و زیبایی گیاه کمک می کند و اگر باغبان به نقش خود واقف نباشد   اطرافیان که واقف هستند .  گاهی وقت ها مادرانی را می بینم که برایشان تفاوتی ندارد که چه بر سر فرزندشان می آید و اگر همسرشان فریاد می زند او هم فریاد می زند اگر تو هین می کند او هم توهین می کند و گاه فرزندش را راه می سازد تا جان به در ببرد گرچه می داند همسرش هم چون او تعهد لازم را به فرزند ندارد . بیشترین فجایع و جنایت ها را امروز همین مادران و پدران می سازند با رفتار و گفتارشان در مقابل چشم فرزندانشان .  م زنی است که به همراه همسر و فرزند چند ماه هه اش به تازگی همسایه ما شده اند آنها کمتر از دوسال است که ازدواج کرده اند و یک دختر بچه چند ماهه دارند  .همسرش دوشب پیش چنان او را کتک زد که  به شهادت   همسایه ها دست راستش  از ساق شکست و پای چپش سوخت کمر و گردنش آسیب شدیدی دید و درد ناک آن بود که همسرش او را در این حال رها کرد و رفت  …  و هزار بار بدتر این که هیچ یک از همسایه ها حاضر نبودند استشاهدیه  را امضا نمایند! اگر ما دری این متن را می خواند بداند که مادر است همین … خودش بگردد بداند معنای ما در چیست؟ و بود و نبودش یعنی چه؟ و اگر پدری می خواند  بداند که او هم پدر است و در  بوجود آوردن انسانی به نا م فرزند نقش داشته و دارد!

 

 

[ دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰ ] [ 19:11 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

یار مهربان

در شماره 6 و 7 ماهنامه وزین چیستا اسفند و فروردین 89 -90 ردیف 280 سال 28 گفتگویی با بانو توران میرهادی انجام شده بود این بانوی فرزانه به همراه تنی چند از دوستان و هم اندیشانش سالها پیش اقدامی شایسته در راستای نشر فرهنگ و ادبیات بویژه برای کودکان و نوجوانان نموده است . آنها با تشکیل کتابخانه ای کوچک در مدرسه و برگزیدن کتابهای شایسته برای مطالعه کودکانشان گامی بلند را برای نسلهای بعد برداشتند که الگوییست مناسب برای همه والدین که فرزندی در حال تحصیل دارند . با تشکیل گروه های کوچک و انخاب کتاب فیلم، سیدی ،بازی و…. مناسب برای کودکان و نوجوانان خودمان می توانیم اینده آنها را تضمین نمائیم ،البته داشتن برنامه های متنوع مانند اردوهای آموزشی در غالب بازدید از موزه و نمایشگاه تفریح های سالم هم می تواند در این راستا به ما کمک نماید . حال که در آستانه فصلی نو برای آموزش و یادگیری قرار گرفته ایم بیاییم تعامل خود را با مراکز آموزشی بیش از گذشته نماییم. و با حضور خود از تجارب و اندیشه هایمان دیگران را نیز بهره مند سازیم کتابهایمان را که خوانده ایم فیلمهایی را که دیده ایم و هر آنچه که ارزش خواندن و دیدن و و یا شنیدن دارد رابدون مضایعقه در اختیار دیگران قرار دهیم . ساعاتی از عمر گرانبهایمان را در طول هفته و حتی ماه در اختیار هم نوعان خود قرار دهیم تا آنها نیز اینگونه رفتار نموده و از اندوخته های خود ما را بهرمند نمایند. هفته نامه همسر در استانه پانزده همین سال تولد خودش به همت سردبیر محترم سرکار خانم واله کردستانی اقدامی شایسته نموده و آن تهیه یک ویژه نامه با عنوان یار مهربان که در حال حاضر به صورت دو هفته نامه ویژه کودکان قبل از دبستان می باشد از این پس در اختیار شما قرار خواهد گرفت امید است با همکاری شما خوانندگان محترم موضوعات و مطالبی شایسته در این ویژه نامه در اختیار دیگران قرار گیرد. تا از این راه کودکان خود را به خواندن و دانستن بهتر تشویق نمائیم شاید از این راه به همان شعر زیبای کودکی مان که می خواندیم من یار مهربانم دانا و خوش زبانم….نزدیک شده باشیم

شایان ذکر است ویژه نامه خبر خوش نیز که به معرفی برترین برندهای صنعت،بازرگانی،فروش و خدمات، در سال گذشته تهیه می شد از این پس مجددا به صورت هر دو هفته یکبار در اختیار شما عزیزان قرار خواهد گرفت تا از این راه مردان و زنان موفق و کارآفرینان برتر را به حضورتان معرفی نماییم .و بتوانیم به صنعت و اقتصاد کشور عزیزمان خدمت نمائیم ، به همین منظور از صاحبان مشاغل مختف اعم از بهداشت و سلامت ، خوراک، گردش و سفر ، صنعت بازرگانی ،ارتباطات ، دعوت می نمائیم که در این ویژه نامه حضور داشته باشند.

هفته نامه همسر که در بهمن 1376 همزمان با میلاد با سعادت حضرت امام رضا (ع) به جمع مطبوعات کشور پیوست در طو ل این 14 سال با گذراندن روزهای تلخ و شیرین و پستی بلندی های بسیار شغلی و کاری افتخار آنرا دارد که قدر دان فرد فرد عزیزانی باشد که همواره مشوق و یار ما بوده اند عزیزانی که در بهبود روند تولید هفته امه نقش داشته اند از تهیه خبر و گزارش و عکس گرفته تا حروفچینی و چاپ و صحافی آن امیدوار هستیم این همکاری و همیاری بیش از گذشته ادامه یابد ،

با تشکر

جعفر صابری

[ شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ ] [ 14:49 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

اولین روز دانشگاه

 

مثل کلاس اولی ها بودند همه هیجان داشتند ذوق قبولی در دانشگاه و ادامه تحصیلات عالیه .هیجان انجام کار ها و پرداخت شهریه . انتخاب واحد و مشخص شدن خوابگاه خلاصه همه و همه ساعات و روزهایی از عمر نسل جوانی است که با یک دنیا آرزو برای آینده روشن پا در راهی دراز می گذارند . والدینی که چشمانشان اشک دارد و گلویشان بقض چرا که فصل رسیدن میوه وجودشان را نزدیک می بینند و همه چیز اینجاست دانشگاه ساختمانهای بزرگ تر از دبستان و دبیرستان با دیوار هایی بلند تر و اتاق هایی بزرگ تر . و یک فرق بزرگ آن هم این است که اینجا نیم کت ها صندلی شده دیگر گرمای هم کلاسی را حس نمی توان کرد هر نفر یک صندلی هر نفر پشت نفر دیگر فاصله به اندازه یک دست و دیوار ها سرد است سرد سرد دیگر خبری از بخاری های قدیمی نیست و تخت سیا هها هم خیلی بزرگ تر از مدرسه است آنقدر بزرگ که گاه تمام دیوار مقابل را می پو شاند . اینجا دیگر خندیدن و شوخی کردن کار کودکانه ای است و جوابش اخم و اخراج است اینجا دیگر خبری از لقمه های مادر نیست و بوفه است و غذاهای سلف سرویس اینجا هر چه است آینده است دیگر جای هیچ اشتباهی نیست همه چشم به انتظارند که تو فارغ تحصیل شوی و بعد… دیگر هیچ … باید زندگی کرد باید شاد بود باید بزرگ شد باید پدر شد باید مادر شد و باید فرزنداانت را به مدرسه بفرستی و روز اول مهر را به یاد بسپاری… و به روز اول دانشگاه هم نیک نگاهی بیندازی اما عجبا که بیشتر از آن روز اول مدرسه را به یاد داری .با همان کلاس های کوچک و نیمکت های بزرگ که دو یا سه نفره می نشستی و کیفهای بزرگ و پاکن های قشنگ

[ شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ ] [ 14:46 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

سر مقاله 249

 

 دو بنده …

 پسر کوچکم به بازوانم دست می زد و  گفت : بابا تو کشتی هم گرفتی؟

 در خود فرو رفتم و به سالهای گذشته برگشتم سالهای 1357 تا 1359  آن سالها که در باشگاه تربیت بدنی شهر کوچک دامغان  به همراه دوستانم هر هفته سه روز به تمرین کشتی می رفتیم . یادش بخیر دوست عزیزم علی باقری که یکی از کشتی گیران به نام شهر بود مشوق من بود آن روز ها من از کشتی سوخته سرایی و برادران محبی و اکبر فلاح  خیلی خوشم می آمد سلیمانی هم بود .کشتی ورزش مردانه ای بود و حضور روی تشک کشتی غرور خاصی به انسان می داد … خوب یادم هست در یکی از سفر هایم به تهران پسر عمه ام عباس  وقتی دوبنده کشتی را در ساکم دید پرسید این چیست و من برایش توضیح دادم که لباس کشتی است و او آن لباس را از من گرفت و به دنبال کشتی رفت . عباس قهرمان جهان شد و من همان سالها رفتم  تا به قهرمانان گمنام دیگر در تشکی به رنگ خاک و از جنس  خاکستر بپیوندم . آنروز ها قهرمان ها زیاد بودند،هر روز به گردن خیلی هایشان دسته گلی می آویختند و به یادشان کوچه ای را به نامشان زینت می دادند، گاه  یک  کوچه چند قهرمان داشت هنوز هم اگر خوب بگردی حتی عکس بعضی هایشان را می توانی سر کوچه ها ببینی …   من هم رفتم و خوشحال هم هستم که رفتم  صدای کف و سوتی برای  هیچ قهرمانی در آن میدان ها به صدا در نمی آمد اما قهرمان ها از هم سبقت می گرفتند تا  قبل از یکدیگر  اول غرور و کبرشان را بر زمین بزنند و بعد دشمن را خورد کنند. با  همان دستان خالی .  نیازی به لباس مخصوص کشتی یا همان دوبنده نبود گاه همان لباس خاکی در تنشان دوبنده می شد و گاه همان کفنشها!

 این روز ها روز های باز در بعضی از میادین صدای ضرب آهنگ آن روز ها را با تصاویری از آن کشتی گیران و قهرمانان می شود دید هر سال هستند کسانی که یاد آن قهر مانان را زنده نگاه دارند که خود همین هم جای شکر دارد . بی شک این ها که یاد آنها را زنده نگاه میدارند  همان قهرمانان و کشتیگیرانی هستند که توفیق آن را نیافتند که دسته گلی به گردنشان آویخته شود اما  از آن گلستان نقش گلی بر تن دارند .گلی که مدالی است تا در روز حساب و کتاب نشان دهد  برای اول شدن تلاش کردند. اما  در بین آن قهرمانان و کشتیگیران چندم شدند.

 نمی دانستم با دیدن آن قهرمانان  به پسرم چه بگویم جز اینکه: آره بابا من هم کشتی می گرفتم!

 

جعفر صابری

[ شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 21:41 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

ابراهیم در گلستان…

 بی شک داستان  حضرت ابراهیم ، این جوانی که در مقابل کفر و کناه  ایستاد و یکتاپرستی را دنبال کرد و تنها بر خدا توکل نمود و تن  در آتش داد اما تن به  ذلت نداد را شندیده اید .  اما داستان این ابراهیم   داستان دیگریست. ابراهیم قربانپور فرزند ارشد  خانواده ای کشاورز است که در شمال سر سبز کشور عزیز مان در استان گلستان شهر کوچک  گیلکیش  در سال 1365 متولد شده وی مانند همه ی کودکان دیگر ایرانی  به مدرسه رفت و درس خواند اما طبیعت زیبای استان گلستان و محل سکونت ابراهیم شرایطی   را برای او  …………………

ادامه مطلب

[ شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 21:39 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

بهارات

هندوستان يا به قول ديگر بهارات كشوري واقع در آسيا مي باشدشبه جزيره ي  هندوستان با مساحت 590/287/3 كيلومتر مربع جمعيتي بالغ بر 051/810/683 نفر انسان را در خود گنجانده ،به نظر من اگر براي سير شدن هر انسان در هندوستان تنها يك روپيه در روز نياز باشد رقمي در حدود 051/810/683 روپيه براي سير كردن شكم اين همه انسان لازم مي باشد.راستش ما سفر ناگهاني خود را از بندري جنوبي واقع در ايران آغاز نموديم ومقصد، شهر بندري سورات بود تا از آنجا كشور پهناور هند را از نزديك ببينيم. سورات: نام اين بندر مرا ياد قهوه خانه ي شهر سورات نوشته ي نويسنده ي فرانسوي برناردن روسن پي پر كه سيد محمد علي جمالزاده آنرا ترجمه كرده مي اندازد. ……………………………………..

ادامه مطلب

[ شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 21:38 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

 ن…

سرمقاله 248

به نام کسی کآفرید از عدم

به انسان عطاء کرد فکر و قلم

معجزه  قرآن همین است که ای انسان بخوان و بدان و بیندیش که خدایی جز یکتا آفریننده جهان هستی نیست و چه نیکوست که جهان امروز هشتم سبتامر را روز جهانی مبارزه با بیسوادی نام نهاده اند .خوشبختانه سالهاست به  همت نهزت سواد آموزی در ایران تعداد زیادی از هم وطنان بی سواد ما به نعمت خواندن و نوشتن رسیده اند و می توانند در جهان امروز با سر بلاندی  مشکلات خود را برطرف نمایند . اما هنوز هستند  افرادی که به هزاران دلیل گو نا گون  تن به یاد گیری نداده اند و در کوچه  باغ های  نادانی بی سوادی حیران هستند و بیش از هر کس به خود لطمع می زنند و چه نیکوست که همتی دو چندان بنماییم و این دیو نادانی را از روی سرزمین خود برداریم . اما این تنها یک روی سکه است آیا تنها آموزش خواندن و نوشتن می تواند یک جامعه را از گرفتاری های گو نا گون نجات دهد ؟ سئوال این است نقش آموزشهای علمی و تربیتی ما  در جامعه تا چه اندازه موفق بوده کودکان و نوجوانان و حتی دانشجویان ما  آیا خوب تربیت شده اند ؟ آیا  آموزش تربیتی ما نباید پیش از آموزش های علمی باشد ؟آیا سیستم آموزش ما توانسته با چیزی به نام تحاجم فر هنگی برخورد نماید . آیا رسانه های ما توانسته اند فراخور حال نسل جوان امروز برنامه های خود را ارائه دهند .جای خالی موسیقی  سالم را چگونه برای نسل نوجوان و جوان پور کرده ایم . فیلمهای سینمایی که ساخته می شود  تا چه اندازه در کار آموزشی موفق بوده آیا تنها برگزاری میز گرد و یا میز لوزی یا بیزی می تواند جزابیت های لازم را برای بیننده بوجود بیاورد … کلام و مطت های ارائه شده که گاه به نوعی فر هنگ سازی هم می شود آیا مناسب بوده  ؟ همه و همه  جای تعمل و تفکور دارد … بی شک راه کار های گونا گونی  را می توان ارائه داد که از جمله کانال جوان و نوجوان است که با ساخت برنامه هایی با حضور خود این نسل و ارائه برنامه هایی  فراخور حال این سن و سال  سعی نماید که جای خالی دل گرمی های نسل جوان را پور نمایند . از طرف دیگر دانشجویان و جوانان ما هستند که متاسفانه از کتاب و کتاب خوانی فاصله گرفته و بیشتر  نیاز های خود را از کامپیوتر و اینترنت مرتفع می سازند . جای خالی مطالع و کتاب بویژه در تصاویر و فیلمها و سریالها به شدت فاصله بین بیننده و کتاب را بالا برده نیکوست به این خله توجه شود  و حمایت شایسته ای از ناشرین شود تا تولیدات خود را با قیمتی مناسب در اختیار خوانندگان خود قرار دهند و از زمان بررسی کتاب ها کاست شود تا تولیدات به روز باشد در هر صورت کار نشر پیوسته گی شدیدی به آموزش دارد و باسواد  بودن اگر مطالع نداشته باشد معنی ندارد. می توان همی این موضوعات را با یک برنامه ریزی دقیق دنبال کرد و در کمترین زمان ممکن کاری نمود که شور وشعور همزمان تعالی یابد .درست آنچه اسلام واقعی از مسلمانان و بطور کلی بشریت خواسته . ایران روزگاری نه چندان دور سرامد جهانیان بوده با داشتن صدها کتابخانه با هزاران جلد کتاب و دانشمندانی که  هنوز در جهان با افتخار نامشان برده می شود . خوشبختانه هنوز بسیاری از ایرانیان در جهان  در رشته های گوناگونه علمی رشد و نمو قابل توجه ای داشته اند و ما می توانیم به آن خود باوری برسیم که ایرانی می تواند  همیشه سربلند  باشد.

جعفر صابری

[ چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 23:55 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

 

با نام آنکه فکرت آموخت 

سرمقاله 247

پرواز 5040

با ناراحتی و پرخاش گفت : آقا اینجا جای من است ! لبخند زدم و گفتم چشم  بفرمائید .می دانستم با توجه به اینکه خیلی دیر آمده و حسابی   به او سخت گزشته بحث و گفت گو بیشتر او را ناراحت می کند برای همین تر جی دادم صندلی خود را عوض کنم … پرواز با تاخیر صورت گرفت برای همین من همان جا نشسته نمازم را خواندم و بعد از نماز  دعا هایم را خواندم… کم کم هواپیما از زمین بلند شد و در مسیر خود قرار گرفت .زن که در تمام مدت اشک میریخت و آرام گریه می کرد اشک هایش را پاک کرد و به من گفت  : شما نماز خواندید من هم می توانم بخوانم / گفتم آن موقه هواپیما ایستاده بود و قبله مشخص بود .اما اگر شما را آرام می کند بخوان! زن با کمی شرمندگی گفت : ببخشید دیر کرده بودم ناراحت بودم . آخه من رفته بودم بهشت زهرا سر قبر پسرم  دلم نمی خواست بیام . من چهار سال است که هر هفته پنج شنبه میرم بهشت زهرا سر قبر پسرم . اون چهار ماه بعد از ازدواجش در گزشت … احساس کردم خیلی دلش خون است و نیاز دارد که درد دل کند و عمر سفر با شنیدن این درد دل ها هم گو تا می شود … گفتم : خدا رحمتش کند  چرا فوت کرد ؟ادامه داد : مهدی پسر خیلی خوبی بود هر روز باید من میدیدمش و وقتی مریز شد بردیمش سی سی یو و پزشکان به ما گفتن که هیچ کاری نمی شود برایش کرد ویروس در قلبش بود .من گفتم قرار در فروردین ماه ازدواج کنه و لی پزشکان گفتن بهتر این کار را نکنه .. هیچ کاری نمی شد کرد خودش نمی دانست . نامزدش گفت حتی اگه یک روز هم شده من می خواهم با مهدی زندگی کنم و  برای همین بالا خره ازدواج کردن و هرروز صبح مهدی از خانه که بیرون می آمد به من سر می زد آن روز سر نزد وشب زنگ زد که دیر شده بود فردا می آیم فردا نیامد و وقتی من زنگ زدم تلفنش را جواب نداد عمویش آمد و به همسرم چیزی گفت من متوجه شدم گریه کردم و بعد بیمارستان روز اول بعلت بسته شدن رگهای مغزش بیهوش بود و فردایش قلبش از کار افتاد و مرد … اشک در چشمانش باز حلقه زد و سکوت حالا باید من چیزی میگفتم تا کمی آرامش می کرد .راستی چه چیز می تواند مادری که فرزندش را از دست داده و هنوز چهار سال است که هر هفته  به مزارش می رود و اشک میریزد را آرام نماید! در میان خاطرات و دفتر چه ضهنم شروع به گشتن کردم و بالا خره سید مهدی یادم آمد .آرام گفتم اسم دوستی در جبهه سید مهدی بود خیلی پسر شوخی بود خیلی مدام با بچه ها شوخی می کرد .یک روز مرا دید و گفت حاجی من دیشب خواب دیدم که رفتم بهشت .آنجا باغی بزرگ بود و اتاق هایی  حجره حجره داشت در کنار یکی از پنجره ها که  باز بود داخل حجره ای را دیدم  شهید بهشتی داشت کنار تخت سیاه چچز هایی می نوشت شاگرد های کلاس خیلی ها بودن شهید رجایی باهنر  مفتح  مطهری و خیلی ها  شهید بهشتی به من گفت سید عباس بیا تو و من از همان پنجره رفتم داخل  روی یکی از نیم کت ها نشستم… من با تعجب پرسیدم خوب چی می گفت ؟ سید مهدی خندید و گفت  : گفتن نگیم …  و بعد رفت … چند روز بعد دوستی به من گفت سید مهدی شهید شده  باورم نمی شد جسم او جای بود که ما نمی توانستیم بیاوریمش  برای همین تنحا باید خبرش را کسی به خانواده ی او می داد … و همی دوستان این کار مهم را به من سپردن من به اصفهان رفتم روستا و کوچه و حتی درب خانی سید مهدی را گو یا سالها پیش من  در رویا هایم دیده بودم برای همین  حیرت زده بودم بعد از در زدن پیرزنی درب را باز کرد مادر سید بود تا مرا دید گفت سید شهید شده ؟ من نمی دانستم چه بگو یم لبخندی زدم و گفتم نه مادر حالش خوبه … شما تنها زندگی می کنید ؟ پیرزن رفت و چای آورد  خانه کوچکی بود با یک حوز آب داخل حیاط که چند  گلدان  شمدانی کنارش بود  و خانه کوچک بود او گفت: مادر قلیان می کشی ؟ گفتم نه  . بعد شروع به قلیان کشیدن کرد و ادامه داد : من می دانم پسرم شهید شده خودم خواب دیده ام .که سید وارد باغی شد  که  اتاق های حجره حجره داشت  رفت کناره یه پنجره و بعد رفت داخل من دیدمش مادر معلمشان آقای بهشتی بود و همه بودن شهید رجایی با هنر مطهری  مادر پسر من هم سر اون کلاس نشسته بود… سید من تنها بچم  تنها گل زندگیم مادر…

زنی که کنارم نشسته بود ساکت مانده بود و گفت : مادر بخدا من می دانم پسرم به بهشت رفته ان پسر خوبی بود و من از او خیلی رازی بودم . خدا به داغ دل این مادرا که بچشون را از دست دادن و حتی قبری هم ندارن برسه…او آرام شده بود ولی درون دل من هزاران درد و یاد و خاطره زنده شده بود . به این فکر می کردم که این سفر چرا باید پیش می آمد … دختر هم وتنی که دانشجوی پزشکی است از دوست خودش در فرود گاه ژارجه  مقداری پول سرغت کرده بود و  پلیس او را دست گیر کرده بود  .گر چه من فامیل شاکی بودم اما حیران از این که سرنوشت سارغ چه خواهد شد . پرواز نشست و من یک راست از دبی به فرود گاه شارژه رفتم و با پلیس فرود گاه در خصوص پرونده حرف زدیم البطه دوست عزیزم منصور هم  از دبی به من منحق شد  .پلیس قبول نمی کرد مدارک لازم را ارائه دادیم و بعد از حدود پنج ساعت در ساعت سه صبح  پلیس موفق شد در فیلمهای ظبط شده دوربین ها دخترک سارغ را شناسایی نمایند و این آغاز لحظه های سخت تری بود سارغ را به اداره پلیس آوردن و متاسفانه توحین ها و ..برخورد ها شروع شد گرچه خوشبختانه پلیس بسیار مدارا می کرد اما همان چند کلمه و گفتار ها تمام وجودم را به درد آورد  مقداری از پول به صاحبش همان زمان داده شد و مقداری را گویا دخترک به اوکراین فرستاده بود  که آن هم با کمک پلیس برگردانده شد … در فر صتی که پیش آمد من به دختر جوان گفتم : تو تنها از دوست همکلاسی و  هم وطنت سرغت نکردی تو شخصیت و شرف تنمام ایرانیان  بویژه زنان پاک دامن ایرانی را تا ابد لکه دار کردی تو همی مارا در دیار غربت خورد نمودی و از همه بد تر این نوع لباس پوشیدن تو به عنوان یک زن ایرانی است .نمی دانستم چه بگو یم از طرفی رفتار گفتار و پوشش او مرا رنج می داد و از طرفی دلم برای تمام بدبختی و گرفتاری هایش می سوخت چاری نبود بی شک او  فریب شیطان را خورده و نا آگاهانه  این گونه گرفتار شده باید کاری می کردیم و به لطف خدا  توانستیم از مهلکه پلیس نجاتش بدهیم .من راهی ایران شدم و لی در طول مسیر به سید مهدی و یاد و راه او می اندیشیدم که راستی او و امسال او چرا و برای چه این راه را رفتند و چقدر من و امسال من  به عنوان باز مانده از آن مدرسه و کلاس درس موفق بوده ایم!

جعفر صابری

[ چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 23:53 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

فقط هتفصد هزار تومان

 

 

تمام وجودش در آتش مي سوخت و ديگر پاهايش تحمل سنگيني اندامش را نداشت چشمهايش سياهي مي رفت و ساعات برايش به اندازه ی تمام عمرش طولاني شده بود صداي دورگه و   مردانه اي كه او را خوانده بود مثل زنگي در گو شش پيچيد و نگاهش به اتومبيل سفيد رنگ كنار خيابان دوخته شد باز همان صدا و قدمهايش وجودش را به سمت اتومبيل مي كشاند از خودش متنفر مي شد از خدا مي خواست تا اتفاقي بيفتد و او به اتومبيل نرسد با خود مي انديشيد اگر فقط پانصد هزار تومان  پول پيش داشت مي توانست خانه اي اجاره كند و بعد به……………

ادامه مطلب

[ چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 23:51 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

 

سرمقاله 246

 

یه روز یه تر که …

 

 سال 1358 بود ما برای گذراندن اردوای به بندر ترکمن رفته بودیم کشتی های  شوروی سابق در  لنگرگاه  پهلوگرفته بودن وما که جوان بودیم و سراسر شور به سراغ ملوانها رفتیم آنروزها که هنوز کشورسرگرم انقلاب اسلامی بود دوستانی بودند که به لحاظ سند وسالشان شعور و تجربه بیشتری از ما جوانان و نوجوانان داشتند وقتی آنها به ما رسیدن  یکی از آنها به نام آقای ناظمی از من سوال کرد ملوانان به شاه چه می گفتند ما خندیدیم و گفتیم هیچی بیشتر لطیفه می گفتند .یکی از آن لطیفه ها این بود که یک روز یک  تاجیکی به یک آذربایجانی می گوید ما یک ملت هستیم و نباید بین ما اختلافی باشد بیا با هم یکی شویم و برویم پدر ارمنی ها را در بیاوریم … آقای ناظمی چند دقیقه سکوت کرد و بعد گفت اینها روس هستند و اگر این اختلاف را بین ملت های خود برقرار نکنند نمی توانند بر آنها حکومت کنند . و این شد که جرقه ی ایران دوستی و وطن پرستی ما شعله ور گشت از همان زمان با خود عهد کردیم که به ملیت و فرهنگ جوامع هموطن خود هر گز توهین نکنیم اما متاسفانه این روزها بشدت این گونه لطیفه هاحتی در بین افراد روشن فکر و تحصیل کرده رواج پیدا نموده و فاجعه ی درد ناک آنکه بی پروا در بعضی برنامه های ما نشان هم داده می شود . فرهنگ هایی که جز مردانگی ،شرف، صداقت، درستی، سادگی، انسانیت، شهامت و … را نمی توان دید .شاید  جای خالی فرهنگ شناسان وفر هنگ دانان که با بیان جامعه شناسی ایران به نسل حاضر اهمیت با هم بودن را نشان دهد بسیار خالی است و فرهنگ عامه باید بیشتر در بین مردم مطرح شود موسیقی های محلی و گویشهای سنتی همه و همه اهمیت فروانی دارند که به زیبایی ایران عزیزمان بیش از بیش می افزاید بودن مسجد وشیعه و اهل سنت کنار کلیسا و  کنیسه و… نه تنها ناشایست نیست بلکه زیبا است همانگونه که نمایندگان محترم مجلس از میان اقلیت ها و فرهنگ ها ی جای جای میهن عزیزمان برای تصمیم گیری های سازنده کشور حضور دارند گاهی وقت ها بعضی از این نمایندگان محترم با لباسهای بومی خود در صحنه النی مجلس حاضر می شوند که بسیار زیبنده و شایسته است و نشان دهنده این  واقعیت است که ایران سرزمین پهناوری است که همه ی مردمش در آبادانیش نقش دارند . بیاییم از امروز با خود عهد نماییم که نه تنها از بیان چنین لطیفه هایی خود داری نماییم بلکه از شنیدنش هم که بی شک همان غیبت می تواند باشد هم خود داری نموده و آتش به خیمه دشمن بیندازیم که قصد آتش افروزی دارد .

آباد باد ای ایران سرفراز باد ای ایرانی

 

جعفر صابری 

[ دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 21:25 ] [ برگرفته از نوشته های دکتر جعفر صابری ]

آرشیو نظرات

از کتاب  نامه ها نوشته:

  جعفر صابری

 

                                       سرا پا اگر زرد و پژمرده ايم

ولي دل به طوفان نسپرده ايم

                                      چو گلدان خالي لب پنجره

پر از خاطرات ترك خورده ايم

 

 

بنام خداوند بخشنده و مهربان

سلام؛سلامي به گرمي تمام آشنائيها و به حرارت نور خورشيد و به لذت ديدن يك دوست قديمي كه سالها كه سالها از او بي خبر بوده اي .

مدتها بود در انتظار نامه اي از تو بودم ، تا آنكه ديدم در انتظار بودن ارزشي ندارد بايد دست به كار شوم برايت نامه نوشتم و تمام نامه هايي را كه داشتم و نامه هايي كه نوشته بودم را زير و رو كردم فقط به خاطر آنكه بتوانم نامه هايم را در قالب يك نامه برايت بفرستم و تو بخواني ،و بداني كه دوست داشتن سخت نيست …………………….

ادامه مطلب